جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قهوه تلخ.


باران، آرام و پیوسته، شیشه‌های بلند کافه را می‌شست؛ نه آن‌طور که بخواهد صدایش را به رخ بکشد، بلکه مثل زمزمه‌ای ممتد که در پس‌زمینه‌ی شهر جریان داشت و نور چراغ‌های خیابان را در خود می‌شکست و دوباره می‌ساخت. خیابان باریک و قدیمی، زیر نور زرد و لرزان فانوس‌ها، شبیه صفحه‌ای از یک کتاب فراموش‌شده به نظر می‌رسید؛ جایی که هر قدم، انگار روی خاطره‌ای خیس گذاشته می‌شد.

داخل کافه، هوا گرم‌تر بود.
بوی چوب کهنه، دانه‌های قهوه‌ی تازه‌آسیاب‌شده، و رگه‌ای محو از شکلات تلخ، در فضا پیچیده بود. میزهای چوبی تیره، صندلی‌های چرمی قدیمی، و قفسه‌هایی پر از فنجان‌های سفید و ترک‌خورده، به فضا حال‌وهوایی می‌داد که بیشتر به پناهگاه شب‌زنده‌داران می‌مانست تا یک کافه‌ی معمولی.

آستریکس، طبق عادت همیشگی، کنار پنجره نشسته بود.
پالتوی مشکی بلندش را روی پشتی صندلی انداخته، دستکش‌های چرمی‌اش را کنار فنجان گذاشته، و با قامتی صاف و بی‌نقص، مثل مجسمه‌ای ساخته‌شده از سکوت، به خیابان خیره شده بود. ماسک تیره، نیمی از صورتش را پوشانده بود و هیچ نشانی از احساس باقی نمی‌گذاشت؛ تنها چشمانش، آرام و نافذ، از پشت آن تاریکی می‌درخشیدند.

مقابلش، سایفون شیشه‌ای روی پایه‌ی فلزی آرام می‌جوشید.
باریستا، با دقتی شبیه به یک جراح، شعله را تنظیم می‌کرد و هر چند ثانیه نگاهی کوتاه به آستریکس می‌انداخت؛ نه از روی کنجکاوی، بلکه از سر احترام. او می‌دانست که این مشتری خاص، قهوه را فقط نمی‌نوشد؛ آن را تجربه می‌کند.

وقتی مایع تیره، بالا آمد و دوباره فرو نشست، آستریکس فنجان را برداشت. جرعه‌ی اول، همیشه مهم‌ترین بود. تلخی، آرام روی زبانش نشست؛ بعد، نت‌های عمیق شکلات تلخ، و در پس‌زمینه، رگه‌ای ظریف از شراب کهنه، مثل خاطره‌ای محو، خودش را نشان داد. چشمانش برای لحظه‌ای بسته شد، و نفسش، آهسته، از میان لبانش بیرون آمد.
این طعم را دوست داشت. نه به خاطر لذت ساده‌اش، بلکه به خاطر پیچیدگی‌اش. به خاطر این‌که هر بار، چیزی تازه برای کشف داشت.

اما امشب... چیزی کم بود. او هنوز فنجان را در دست داشت که بویی آشنا، از جایی دیگر، به مشامش رسید؛ همان ترکیب خاص، همان تلخی عمیق، همان سایه‌ی شراب و شکلات.
چشمانش باز شد. نگاهش، آرام و بی‌صدا، روی سالن لغزید. و آن‌وقت... او را دید.

زمزمه زیر پوستِ کلمات


کافه، بعد از رفتن موج اول شلوغی عصر، وارد فاز عجیبی از سکوت شده بود؛ نه آن‌قدر خلوت که احساس ناامنی بدهد، و نه آن‌قدر شلوغ که آدم بتواند در آن گم شود. ترکیبی از صدای موسیقی راک کلاسیک، خش‌خش کاغذ منوی تاخورده، برخورد نرم فنجان‌های سرامیکی با نعلبکی‌های سفید، و بوی همیشگی قهوه‌ی تازه‌دم، فضایی ساخته بود که انگار برای گفت‌وگوهای نیمه‌اعتراف و نگاه‌های نیمه‌دروغ طراحی شده بود.

آستریکس هنوز همان‌جا نشسته بود. صاف، بی‌حرکت، با شانه‌هایی رها اما کنترل‌شده، و انگشتانی که گهگاه لبه‌ی فنجان سایفونش را لمس می‌کردند؛ نه از سر بی‌حوصلگی، بلکه شبیه کسی که مطمئن است زمان، دیر یا زود، به نفع او خم خواهد شد.

نگاهش، بی‌آن‌که مستقیم باشد، بار دیگر روی دختر لغزید. او تازه جرعه‌ی اول قهوه‌اش را نوشیده بود.
چهره‌اش کمی در هم رفته بود؛ نه از بدی طعم، بلکه از غافلگیری. تلخی قهوه، با آن نت‌های پنهان شراب و شکلات تلخ، بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت. ابروهایش برای لحظه‌ای به هم نزدیک شدند، بعد لبخند کوچکی روی لبش نشست، انگار که تصمیم گرفته باشد این غافلگیری را به‌عنوان یک تجربه‌ی خاص بپذیرد، نه یک اشتباه.

آستریکس، آرام گفت:
- اولین جرعه همیشه راستگوترین بخش قهوه‌ست.

دختر، کمی جا خورد. نگاهش بالا آمد. تا آن لحظه، فکر می‌کرد تنهاست. یا حداقل، تنها در حباب کوچک خودش.
- ببخشید…؟

آستریکس، سرش را کمی کج کرد، لبخندی محو، نه دوستانه، نه سرد.
- اون لحظه‌ای که هنوز مغزت تصمیم نگرفته بگه دوستش دارم، یا ازش متنفرم. همون لحظه‌ای که بدن، حقیقت رو لو می‌ده.

مکث کوتاهی...
- به نظر میاد تو هنوز توی مرحله‌ی حقیقتی.

دختر، ناخودآگاه خندید. خنده‌ای کوتاه، عصبی، اما واقعی.
- خیلی فلسفی به قهوه نگاه می‌کنید.
- نه.

آستریکس، بدون مکث جواب داد.
- من فقط به چیزهایی که قراره وارد بدنم بشن احترام می‌ذارم.

این جمله، ساده بود. اما لحنش، چیزی زیر پوستش پنهان کرده بود.
دختر، لیوانش را دوباره برداشت. جرعه‌ی دوم، این‌بار آهسته‌تر، آگاهانه‌تر.
دختره پرسید:
- اسمش چیه؟
- قهوه؟
- نه... این ترکیب.

آستریکس، نگاهش را برای اولین‌بار مستقیم به چشم‌های دختره دوخت. نگاهی آرام، عمیق، بی‌پلک زدن.
- بلاد نُکتورن.

دروغ بود. اسم را همان لحظه ساخته بود. اما طوری گفت که انگار سال‌هاست وجود دارد.

- یعنی...؟
- شبِ خون‌آلود.

لب‌های دختر، کمی از هم باز ماند.
- شوخیه؟
- بستگی داره چقدر جدی بگیریش.

سکوتی کوتاه بین‌شان نشست. نه سنگین، نه خالی.

پر از چیزهایی که هنوز گفته نشده بود. دختره، خودش را جمع‌وجور کرد.
- شما همیشه با غریبه‌ها این‌طوری حرف می‌زنید؟
- فقط با اونایی که به‌نظر نمی‌رسه تصادفی سر راهم قرار گرفتن.
- یعنی من تصادفی نیستم؟
- هیچ‌چیز خوب، تصادفی نیست.

حالا، ضربان قلبش کمی تندتر شده بود. خودش هم نمی‌دانست چرا.
آستریکس، این را می‌دید. در لرزش خفیف انگشتانش،. در سرعت نفس کشیدنش، در مکث‌های ریز بین کلمات.

آستریکس به آرومی چشمانش را که گویی با دقتی فراوان و حوسی سیری ناپذیر روی رگ‌های گردن دختره می‌کشید، به آرومی بر چشم‌های دختره قفل کرد و سپس با صدای آروم پرسید:
- اسمت چیه؟
- ویولت.
- ...
- ویولت ریون‌وود.
- قشنگه. مثل گل بنفش ظریف، اما مقاوم.

ویولت ناخوداگاه لبخندی آرومی روی لباش پدیدار شد. مشخص بود سعی کرده بود جلوی لبخندش را بگیرد اما شکست خورده بود.نمیدونست باید از این تعریف آستریکس خوشحال شود یا بیشتر نگران شود. اما چیزی که برای آستریکس مثل درخشش ماه در تاریکی شب مشخص بود، شدت گرفتن ضربان قلب ویولت بود.
ویولت اخم خفیفی کرد.
- خیلی مرموز حرف می‌زنید.

آستریکس، لبخند زد. این‌بار کمی پررنگ‌تر.
- و تو خیلی سریع داری گوش می‌دی.

این‌جا بود که او فهمید... این گفت‌وگو، دیگر فقط یک مکالمه‌ی اتفاقی در کافه نیست. ویولت این‌بار متوجه شده بود که منظور آستریکس گوش دادنش نبود، منظورش ضربان قلبش بود که سریع تر می‌تپید. این را وقتی فهمید که نگاه سفت و محکم آستریکس را مستقیم روی سینه و قلبش دید. ویولت از عمق درونیش حس میکرد که روحش سعی دارد چیزی را بهش بفهماند. یک هشدار، این، یک بازی‌ست. و قوانینش را... آستریکس نوشته است.

سایه‌ای که زودتر از ترس می‌رسد


ویولت نمی‌دانست دقیقاً از چه لحظه‌ای، احساس آرامش اولیه‌اش شروع کرد به ترک برداشتن. نه اتفاق خاصی افتاده بود. نه جمله‌ای تهدیدآمیز. نه حرکت مشکوکی. همه‌چیز، روی کاغذ، کاملاً عادی بود. یک کافه‌ی گرم. یک عصر نیمه‌ابری. یک مرد خوش‌چهره‌ی مرموز. و یک گفت‌وگوی ظاهراً تصادفی. اما ذهن ویولت، کم‌کم شروع کرده بود به پس زدن این تصویر مرتب و تمیز. چیزی، زیر پوست فضا می‌جنبید. چیزی که نمی‌شد به‌راحتی اسمش را گذاشت خطر، اما قطعاً امن، هم نبود.
او فنجانش را روی نعلبکی گذاشت. صدای برخورد سرامیک‌ها، کمی بلندتر از حد معمول به نظرش آمد. انگار سکوت اطراف، ناگهان حساس‌تر شده بود.

- تو همیشه این‌قدر به آدم‌ها خیره می‌شی؟

ویولت سؤال را با لبخند پرسید. اما در دلش، دنبال پاسخ نبود. دنبال تأیید نبود. دنبال فرار بود.
آستریکس، بی‌آن‌که نگاهش را بدزدد، آرام جواب داد:
- فقط وقتی چیزی توشون می‌بینم که خودشون هنوز نمی‌دونن دارنش.

ویولت، ناخودآگاه شانه‌هایش را کمی جمع کرد.
- مثل چی؟
- مثل تردید.

این کلمه، درست نشست روی نقطه‌ی ضعفش. مثل سوزنی که حباب نازک اعتماد را می‌ترکاند. او لحظه‌ای سکوت کرد، بعد لبخند زد. لبخندی تمرین‌شده. از همان‌هایی که آدم‌ها وقتی می‌خواهند چیزی را پنهان کنند، تحویل دنیا می‌دهند.

- فکر کنم زیادی داری تحلیل می‌کنی.
- فکر کنم زیادی داری انکار می‌کنی.

نگاهش، دیگر فقط جذاب نبود. نافذ شده بود. سنگین. انگار چیزی را لایه‌لایه از درونش بیرون می‌کشید. ویولت، برای اولین‌بار، حس کرد برهنه است. نه از نظر جسمی. از نظر روانی. حس کرد دیده شده. بیش از حد دیده شده. قلبش، کمی تندتر زد. او جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید. تلخی‌اش، این‌بار، دلنشین نبود. تلخ بود. واقعاً تلخ.
بعد از پایان دادن به آخرین جرعه قهوه‌اش بلافاصله گفت:
- باید برم...

سریع‌تر از آن‌چه برنامه‌ریزی کرده بود.
- کلاس دارم.

دروغ کوچکی بود. اما لازم. آستریکس، سرش را کمی خم کرد.
- البته.

هیچ مقاومتی نکرد. هیچ اصراری. همین، بیشتر ترسناک بود. ویولت، کیفش را برداشت و بلند شد. در حالی‌که هنوز نگاهش روی او بود، احساس کرد انگار چیزی نامرئی به مچ دستش بسته شده. ریسمانی نرم و نامرئی، اما محکم.

- خوشحال شدم دیدمت، ویولت ریون‌وود.

صدایش، آرام بود. اما اسمش را طوری گفت... انگار مزه‌اش کرده باشد. ویولت، مکث کوتاهی کرد.

- من هم.

دروغ دوم! بعد چرخید و به سمت در رفت. زنگ کوچک بالای در، با صدای ظریفی نواخته شد. هوای بیرون، سردتر بود و خیابان، شلوغ‌تر. امن‌تر. یا حداقل، این‌طور به نظر می‌رسید. او چند قدمی رفت. بعد چند قدمی دیگر. ضربان قلبش، هنوز آرام نشده بود. حس میکرد بی‌دلیل. یا شاید... با دلیل خاصی. ویولت پشت سرش را نگاه نکرد. نمی‌خواست نگاه کند. اما حس می‌کرد... که نگاه می‌شود. نه با چشم. با نیت.
و در همان لحظه، چند متر عقب‌تر، زیر سایه‌ی ساختمان قدیمی روبه‌روی کافه، آستریکس آرام ایستاده بود. کتش را مرتب کرد. دستکش چرمی‌اش را کشید.و زیر لب، نجوا کرد:
- حالا... بازی شروع می‌شه.

امنیت، یک توهم مؤدبانه


ویولت، وقتی از کافه فاصله گرفت، برای چند دقیقه‌ی اول، واقعاً باور کرد که همه‌چیز تمام شده است. خیابان اصلی، با چراغ‌های سفید و زرد مغازه‌ها، رفت‌وآمد بی‌وقفه‌ی ماشین‌ها، و صدای درهم‌تنیده‌ی قدم‌ها و مکالمه‌های رهگذران، آن‌قدر زنده و شلوغ بود که ذهنش را قانع می‌کرد هیچ خطری نمی‌تواند در چنین فضایی رشد کند.
اینجا، جایی نبود که شکار اتفاق بیفتد. اینجا، قلمرو آدم‌های معمولی بود.دانشجوها، کارمندها، زوج‌هایی که دست در دست، از کنار ویترین‌ها رد می‌شدند و زن جوانی که کیفش را محکم‌تر از همیشه در بغل گرفته بود، بی‌آن‌که بداند چرا. او مسیرش را عمداً عوض کرد.
به‌جای رفتن مستقیم به ایستگاه مترو، وارد یک کوچه‌ی فرعی شد؛ کوچه‌ای باریک، با دیوارهای آجری تیره، پنجره‌های قدیمیِ نرده‌دار، و چراغ‌های خیابانی که نورشان بیشتر شبیه وصله‌ای کم‌جان روی تاریکی بود تا منبع واقعی روشنایی.
می‌خواست مطمئن شود. می‌خواست اگر کسی دنبالش می‌کند، خودش بفهمد. این فکر، ناگهانی نبود. آهسته، مثل مه، وارد ذهنش شده بود. بی‌صدا، بی‌اعتراض. او قدم‌هایش را کمی تندتر کرد. بعد، عمداً آهسته‌تر. ریتم راه‌رفتنش را شکست. انگار در حال آزمودن نامرئی‌ترین دشمنش باشد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ صدای مشکوکی. هیچ سایه‌ی واضحی. هیچ ردپایی. و همین، بدتر بود. چون اگر خطری وجود داشت، باید دیده می‌شد. باید خودش را لو می‌داد.
ویولت، نفسش را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:
- زیادی حساس شدم...

مثل کسی که سعی دارد دوستش را آرام کند. اما دوستش، مغزش بود و مغزش، گوش نمی‌داد. چند متر جلوتر، وارد خیابان خلوت‌تری شد. اینجا، مغازه‌ها کمتر بودند. نور، ضعیف‌تر. آدم‌ها، پراکنده‌تر. این‌بار صدای قدم‌هایش، واضح‌تر به گوش می‌رسید.
تق.
تق.
تق.

صدای پاشنه‌های کفشش، روی سنگ‌فرش سرد، حالا تبدیل شده بود به یک ریتم منظم. ریتمی که هرچه جلوتر می‌رفت، آزاردهنده‌تر می‌شد. چون تنها بود. یا حداقل، این‌طور فکر می‌کرد.
در همان فاصله، چند ده متر عقب‌تر، آستریکس بدون هیچ عجله‌ای حرکت می‌کرد. نه آن‌قدر نزدیک که دیده شود. نه آن‌قدر دور که گم شود. فاصله‌ای دقیق. حساب‌شده. مثل فاصله‌ی تیغه‌ی چاقو تا پوست. او حتی مستقیم به ویولت نگاه نمی‌کرد. گاهی ویترین‌ها را می‌دید. گاهی آسمان ابری را. اما ذهنش، تمام‌وقت، روی ضربان قلب او تنظیم شده بود. ریتم قدم‌ها، مکث‌های کوتاه، تغییر مسیرها. همه‌چیز، برایش مثل نت‌های یک قطعه‌ی موسیقی بود. و او، رهبر ارکستر.

ویولت، ناگهان ایستاد. جلوی یک مغازه‌ی بسته‌ی کتاب‌فروشی قدیمی. وانمود کرد دارد به پوستر رنگ‌پریده‌ی داخل ویترین نگاه می‌کند. در شیشه، بازتاب خیابان افتاده بود. نور، سایه و حرکت. چشم‌هایش، دنبال چیزی گشت. هیچ‌کس، هیچ‌چیز، فقط خودش و خیابان. قلبش، کمی آرام گرفت. دوباره راه افتاد.
اما حالا، یک لایه‌ی نازک از ترس، روی تمام افکارش نشسته بود. هر صدایی، بزرگ‌تر از حد واقعی به گوشش می‌رسید. هر حرکت، مشکوک به نظر می‌آمد. و در ذهنش، جمله‌ای مدام تکرار می‌شد:
- نکنه هنوز داره نگام می‌کنه؟

آستریکس، لبخند خیلی محوی زد. نه از خوشحالی بلکه از تأیید. ترس، بالاخره ریشه زده بود. او مسیرش را کمی تغییر داد. از کوچه‌ی موازی رفت. جایی که فقط با چند پنجره‌ی تاریک و سطل‌های زباله‌ی فلزی شناخته می‌شد. صدای قدم‌هایش در این مسیر تقریباً محو می‌شد. ویولت، وقتی به میدان کوچک انتهای خیابان رسید، نفسش را با لرزش بیرون داد. چراغ‌های بلند، نیمکت‌ها، چند رهگذر پراکنده و امنیت مصنوعی. نشست روی یکی از نیمکت‌ها. کیفش را باز کرد. وانمود کرد دنبال چیزی می‌گردد. اما در واقع، داشت وقت می‌خرید. زمان برای فکر کردن، برای تصمیم گرفتن. برای جرأت دادن
در ذهنش، صدای آستریکس دوباره زنده شد:
- مثل تردید.

انگار هنوز کنارش نشسته بود. انگار هنوز نگاهش می‌کرد. او ناگهان بلند شد. تصمیم گرفت مسیرش را دوباره عوض کند. نه به سمت خانه، نه به سمت مترو. به سمت پارک قدیمیِ آن طرف میدان. جایی تاریک‌ و خلوت‌تر. و از نظر او... سریع‌تر.

آستریکس، وقتی دید مسیرش عوض شد، ایستاد. چند ثانیه مکث کرد. بعد آرام گفت:
- انتخاب بدی کردی، ویولت.

و سپس به سمت تاریکی قدم برداشت.

سمفونیِ تاریکی در میان درختان


پارک قدیمی، در آن ساعت از شب، بیش از آن‌که شبیه یک فضای عمومی باشد، به تکه‌ای فراموش‌شده از شهری مرده شباهت داشت؛ جایی که نور چراغ‌های زردرنگ تنها بخش‌های کوچکی از مسیرهای سنگ‌فرش‌شده را روشن می‌کرد و باقی فضا در تاریکی‌ای فرو رفته بود که نه کاملاً سیاه بود و نه کاملاً قابل‌اعتماد، بلکه چیزی میان این دو، مثل سایه‌ای زنده که هر لحظه می‌توانست شکل عوض کند. شاخه‌های درختان بلند، در باد سرد شب، آرام به هم می‌ساییدند و صدایی تولید می‌کردند که بیشتر شبیه زمزمه‌ای خفه بود تا صدای واقعی برگ‌ها، و نیمکت‌های فلزی زنگ‌زده، زیر نور چراغ‌ها، مثل استخوان‌های بیرون‌زده‌ی یک جسد قدیمی به نظر می‌رسیدند.

ویولت، وقتی وارد پارک شد، برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار که ناخودآگاه بدنش می‌خواست آخرین فرصت عقلانی برای عقب‌نشینی را به او یادآوری کند، اما ذهنش، که حالا ترکیبی از اضطراب، خستگی و نیاز کودکانه به فرار سریع بود، این هشدار را نادیده گرفت و او را وادار کرد قدم‌هایش را به سمت مسیر باریکی ببرد که از میان درختان عبور می‌کرد. نفس‌هایش کمی تندتر شده بودند، نه آن‌قدر که شبیه دویدن باشد، اما آن‌قدر نامنظم که خودش متوجه شود دیگر آرام نیست، و دست‌هایش، بی‌آن‌که متوجه باشد، بند کیفش را محکم‌تر گرفته بودند، طوری که بند چرمی در کف دستش فرو می‌رفت.

در همان فاصله، آستریکس، درست در مرز نور و سایه، وارد پارک شد؛ بی‌هیچ عجله‌ای، بی‌هیچ تغییری در ریتم قدم‌هایش، انگار که این مسیر را صدها بار طی کرده باشد و هر پیچ، هر درخت و هر چراغ خاموش را از حفظ بداند. او عمداً چند ثانیه مکث کرد تا فاصله‌ای امن، اما شکننده، میان خودش و ویولت بسازد، فاصله‌ای که نه باعث از دست دادن رد او شود و نه آن‌قدر کم باشد که حضورش لو برود، سپس مسیرش را کمی به سمت چپ کج کرد تا پشت ردیفی از درختان حرکت کند و بدنش در سایه‌ها حل شود.

ویولت، چند قدم جلوتر، ناگهان صدایی شنید؛ صدای خفیف خش‌خش برگ‌ها، صدایی آن‌قدر ضعیف که اگر ذهنش آرام بود، شاید هرگز متوجه‌اش نمی‌شد، اما حالا، در وضعیت فعلی، برایش مثل زنگ خطر عمل کرد. قدم‌هایش کند شد، بعد کاملاً ایستاد، و برای چند ثانیه، فقط گوش داد، به صدای باد، به حرکت شاخه‌ها، به ضربان قلب خودش که حالا در گوشش می‌کوبید. وقتی چیزی غیرعادی نشنید، با نوعی شرمندگی درونی از ترس خودش، دوباره راه افتاد، اما این‌بار با شانه‌هایی منقبض و گردنی که ناخودآگاه کمی پایین آمده بود، مثل حیوانی که احساس می‌کند در قلمرو خطر قدم گذاشته است.

آستریکس، از پشت درختان، تمام این تغییرات را می‌دید؛ مکث کوتاه، تغییر ریتم، سفت شدن بدن، و حتی زاویه‌ی سر او را که کمی به جلو خم شده بود، و در ذهنش، این نشانه‌ها را مثل نقاط روی یک نمودار روانی کنار هم می‌چید. او می‌دانست که ویولت حالا وارد مرحله‌ی دوم شده است: مرحله‌ای که ترس هنوز کامل نیست، اما دیگر قابل‌انکار هم نیست، مرحله‌ای که ذهن شروع می‌کند به ساختن سناریوهای تاریک، حتی اگر شواهد کافی وجود نداشته باشد.

ویولت، وقتی به بخش خلوت‌تری از پارک رسید که نیمکت‌ها کمتر بودند و چراغ‌ها فاصله‌ی بیشتری از هم داشتند، احساس کرد هوا سنگین‌تر شده است، انگار که اکسیژن اطرافش کم شده باشد، و برای لحظه‌ای فکر کرد شاید باید برگردد، شاید باید مسیرش را عوض کند، شاید باید به یک جای شلوغ‌تر برود، اما همزمان، نوعی لج‌بازی خاموش درونش شکل گرفت؛ حسی که می‌گفت اگر حالا برگردد، یعنی ترسیده، یعنی باخته، یعنی آن مرد مرموزِ کافه هنوز روی ذهنش قدرت دارد.

او ناگهان ایستاد و برگشت. این‌بار، نه برای وانمود. بلکه واقعی. چرخید و مستقیم به مسیر پشت سرش نگاه کرد. نور چراغ، بخشی از راه را روشن می‌کرد. چند درخت، یک نیمکت خالی، سایه‌ها و... هیچکس. اما قلبش، آرام نشد. چون چیزی در این هیچ‌کس بودن، بیش از حد تمیز بود. بیش از حد بی‌نقص.

آستریکس، دقیقاً در همان لحظه، پشت تنه‌ی یک درخت ضخیم ایستاده بود، آن‌قدر نزدیک که اگر ویولت فقط یک متر جلوتر می‌آمد، ممکن بود لبه‌ی کت تیره‌اش را ببیند، اما آن‌قدر دور که حالا، در محدوده‌ی دید او نبود. نفس نمی‌کشید؟ نه. می‌کشید. اما آرام، کنترل‌شده، بی‌صدا، مثل کسی که سال‌ها تمرین کرده چگونه نامرئی باشد.

ویولت، بعد از چند ثانیه نگاه کردن به تاریکی، دوباره برگشت و راه افتاد، اما حالا دیگر مطمئن بود چیزی اشتباه است، حتی اگر نتواند آن را نام‌گذاری کند، و همین ناتوانی، ترسش را عمیق‌تر می‌کرد. در ذهنش، تصویر لبخند محو آستریکس، نگاه آرامش، و صدای کنترل‌شده‌اش دوباره جان گرفت، و ناگهان این فکر، مثل خنجری سرد، در ذهنش فرو رفت:
- اگه... اگه از همون اول داشت منو می‌خوند چی؟

آستریکس، با فاصله‌ای ثابت، پشت سرش حرکت کرد و در دلش فکر کرد که بازی، حالا دیگر وارد فاز اصلی شده است، فازی که در آن، شکار شروع می‌کند به دیدن سایه‌ها، شنیدن صداها، و شک کردن به عقل خودش، و این، برای او، شیرین‌ترین بخش ماجرا بود؛ جایی که هنوز هیچ خونی ریخته نشده، اما ذهن قربانی، آرام‌آرام در حال فروپاشی است.

طعمِ تلخِ آخرین جرعه


ویولت بعد از پیچیدن از آخرین مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ی پارک، وارد بخشی شد که نور چراغ‌ها دیگر به‌زحمت به زمین می‌رسید و شاخه‌های درختان قدیمی مثل سقفی درهم‌تنیده بالای سرش بسته شده بودند، طوری که آسمان فقط در تکه‌های کوچک و لرزان دیده می‌شد، و همین فضای نیمه‌خفه، نیمه‌زنده، باعث می‌شد هر قدمش سنگین‌تر از قبلی به نظر برسد، انگار زمین هم دیگر تمایلی به حمل کردنش نداشت. نفس‌هایش نامنظم شده بودند، گلویش خشک بود، و با هر بار بلعیدن آب دهان، حس می‌کرد چیزی درون سینه‌اش فرو می‌ریزد، بی‌آن‌که بداند دقیقاً چه.
او می‌دانست که دیگر تنها نیست. نه به‌خاطر صدا. نه به‌خاطر سایه‌ی واضح. بلکه به‌خاطر آن حس لعنتی که مثل دستی نامرئی دور ستون فقراتش حلقه شده بود.
چند بار سعی کرد خودش را قانع کند که دارد اغراق می‌کند، که همه‌چیز نتیجه‌ی گفت‌وگوی عجیب، نگاه‌های سنگین، و تخیل بیش‌ازحدش است، اما هر بار که سرعت قدم‌هایش را بیشتر می‌کرد، چند ثانیه بعد همان فشار، همان حضور خاموش، دوباره کنارش ظاهر می‌شد، درست مثل سایه‌ای که هرچقدر هم بدوی، باز از تو جلو می‌زند.
وقتی به مسیر باریکی رسید که از میان بوته‌های بلند می‌گذشت، تردید کرد. ایستاد، نگاه کرد و برگشت. هیچ‌کس نبود. و همین، وحشتناک‌تر از دیدن هر کسی بود.

دوباره راه افتاد، اما این‌بار پاهایش دیگر فرمان نمی‌بردند، انگار مغزش جلوتر از بدنش فهمیده بود که بازی تمام شده، اما بدنش هنوز حاضر نبود این حقیقت را بپذیرد. درست وسط مسیر، صدایی آرام، نزدیک، و کنترل‌شده، از پشت سرش بلند شد:
- فرار کردن، طعم خون رو تلخ‌تر می‌کنه... می‌دونی؟

ویولت جیغ نزد؛ فریاد نکشید؛ فقط ایستاد. مثل مجسمه‌ای که ناگهان جانش را از او گرفته باشند. بعد خیلی آهسته برگشت. آستریکس درست پشت سرش ایستاده بود. نه نفس‌نفس می‌زد. نه آشفته بود. نه حتی ذره‌ای خسته. انگار تمام این مسیر را فقط قدم زده بود، برای لذت بردن.

- تو... تو مریضی...

صدا از گلوی ویولت بیرون آمد، لرزان، شکسته، بی‌دفاع.
آستریکس لبخند زد. این‌بار نه آن لبخند ملایم کافه. نه آن لبخند اجتماعی.لبخندی عمیق، تاریک، و بی‌پرده.
- نه، ویولت... من فقط صادقم.

آستریکس یک قدم جلو آمد. ویولت عقب رفت. پشتش به تنه‌ی درخت خورد. راه فرار بسته بود.

- از همون لحظه‌ای که قهوه‌تو آوردن، فهمیدم... فهمیدم مزه‌ت فرق داره. قهوه‌ت... هنوز طعمش توی خونته. تلخ، عمیق، زنده. حیفه که هدر بره.

آستریکس دستش را بالا آورد، به‌آرامی ماسکش را گرفت، و جلوی چشم‌های وحشت‌زده‌ی ویولت، آن را پایین کشید. دندان‌های تیز، غیرطبیعی، سفید در تاریکی برق زدند. وقتی زبانش، کمی بیش از حد طبیعی، روی لب پایینش کشیده شد، ویولت نفسش را با صدایی خفه فرو داد. این‌جا دیگر ترس، کامل شده بود؛ نه ترس از مرگ، بلکه ترس از فهمیدن این‌که تمام این مدت، دقیقاً همان‌جایی بوده که باید می‌بود. مثل یک سمفونی موزیکی که دقیقا همان‌گونه که ازش انتظار میرفت نواخته شده بود. یک بوم نقاشی که رنگ‌هایش بدرستی در جایشان خشک شده بودند. درواقع، ریتم آهنگ از همان کافه، از لحظه جاری شدن اولین جرعه تلخ قهوه شروع به نواختن کرده بود و حالا به نوازنده قصد داشت آن‌را به اوج برساند.

ویولت نفسش برید. اشکش سرازیر شد.
- لطفا...

آستریکس سرش را به گوشش نزدیک کرد.
- می‌دونی قهوه‌ت چی داشت؟ تلخی شراب... گرمای شکلات... و ته‌مزه‌ی ترس.

بعد، قبل از آن‌که فرصت فکر کردن بدهد، دستش را دور گلویش حلقه کرد و بدنش را به درخت فشرد، نه با خشونت کور، بلکه با دقت، با مهارتی که نشان می‌داد این اولین بارش نیست.
ویولت تقلا میکرد ولی بی‌فایده بود. کم‌کم نفسش برید و چشم‌هایش سیاهی رفت.
آستریکس سرش را کنار گردنش برد، زبانش را روی رگ‌های گردنش کشید. مانند بو کردن فنجان قهوه قبل از نوشیدن اولین جرعه‌ آن. لرزش خفیفی را در بدن ویولت را حس میکرد.
و بلاخره دندان‌هایش را در پوست گرم و لرزان ویولت فرو کرد، و با اولین جرعه‌ی خون، چشم‌هایش را بست. طعم... تلخ، عمیق، دقیقاً مثل همان قهوه. با رگه‌ای از ترس، با ته‌مزه‌ی زندگی.
بدن ویولت را در بغلش میفشرد. مثل عاشقی که برای اولین بار عشقش را بغل کرده باشد. مثل عاشقی که اولین بار عشقش را بوسیده باشد. آستریکس مشغول بود.

دقیقه‌ای بعد، دستش شل شد. سرش بدون هیچ مقاومتی به عقب رفت. گردنش بلاخره به دلکندن از نیش‌های تیز درونش رضایت داد.
چند لحظه بعد، آستریکس او را به‌آرامی روی زمین نشاند، مثل چیزی ارزشمند که دیگر کارش تمام شده، و وقتی آخرین قطره‌ی خون را مزه کرد، لبخندی بسیار محو زد.
- دقیقاً همون‌قدر تلخ... که دوست دارم.

آستریکس چند لحظه همان‌جا ماند، خون را آرام بلعید، نفسش را تنظیم کرد، و بعد ماسکش را دوباره بالا کشید، انگار فقط صورتش را شسته باشد.
نگاهی کوتاه به پیکر بی‌جان انداخت. دستش را به آرومی روی موهای ویولت کشید و نوازشش کرد. هرچقدر که صورت ویولت سرد و خشک بنظر میرسید. صورت و چشم‌های آستریکس گرم تر، زنده تر و احساسی‌تر شده بود. گویی چیز مهمی رو از دست داده باشد.
بدون اینکه سرش را برگرداند دستش را دراز کرد. گلی بنفش رنگ که در بوته‌های کنار درخت روییده بود را کند و به آرامی روی سینه‌های ویولت گذاشت. بعد برگشت. راه افتاد.

چند ساعت بعد، وقتی وارد تالار گرم و شلوغ گریفیندور شد و صدای خنده‌ی بچه‌ها و بوی شکلات داغ به استقبالش آمد، فقط لبخند زد، کتشش را درآورد. اعضای گریفیندور مشغول گفت‌وگو صمیمانه بودند. مقابل شومینه گریفیندور کوین روی زمین دراز کشیده بود با شور و ذوق مشغول نقاشی کشیدن بود. نقاشی یک شخص قرمز رنگی که پشت سرش شنل داشت. استریکس حدس زد که نقاشی یک قهرمان را کشیده باشد. به آرامی دستش را روی سر کوین کشید و با صدای آرام گفت:
- میدونی که قهرمان‌ها اگه شب رو به موقع نخوابن، نمیتونن موقع کلاس فردا انرژی داشته باشن.

کوین سرش را بالا اورد. به آستریکس نگاه پر ذوقی انداخت و با اینکه دلش نمی‌خواست الان بخوابد. اما می‌دانست که ارشدش بهونه‌های کودکانه‌اش را قبول نخواهد کرد. با این حال. کاغذ پوستی‌اش همراه با مداد شمعی‌هایش را برداشت و با بغل کردن آستریکس به سمت خوابگاه و تختش رفتند.
- آشتریکش امشب باژم برام لالایی میحونی؟
- البته که میخونم.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 19:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حاوی اسپویل از تصویر دوریان گری.
آیلین کتاب نسبتا لاغری را جلوی دوربین گرفت. از چشمان سیاهش حسی می‌بارید که تاکنون دیده نشده بود. در خوشبینانه‌ترین حالت، میشد گمان برد کتاب خاطرات تلخی را در او زنده کرده‌. حتی لبخندش شبیه نقاب بود.
- تصویر دوریان گری.

و با نگاهی به چهره‌ی مرد ظریف و موطلایی روی جلد، وجودش لرزید. دوریان گری...ماریوس لسترنج... شخصیت اصلی کتاب چه‌قدر شبیه قلدر دوران مدرسه‌اش بود!

این افکار را از سر بیرون کرد و ادامه داد:
- این داستان، درباره‌ی زیبایی،اخلاق و سقوطه. درباره‌ی فرق ظاهر و باطن. مرد زیبایی که برای زیبا موندن، بهای سنگینی می‌پردازه.

وجودش به لرزه افتاد. آیا ماریوس لسترنج هم اگر می‌توانست، آن بها را برای زیبا و جوان ماندن می‌پرداخت؟ او که آیلین را به بهانه‌ی زشتی به باد تمسخر می‌گرفت؟ آهی کشید.
- مهمون این بارمون، خود دوریان گریه.

کتاب را گشود و همان ورد را خواند. مرد ظریفی با موهای بلوند و چشمان آبی رو به رویش ظاهر شد. آیلین لبخندی تلخ زد. در چشمان آن مرد، ماریوس لسترنج را می‌دید.
- خوش اومدین، جناب گری. عزیزان، سوالاتتون رو بپرسین.

دیدگاهی ظاهر شد:
- عشق یا اخلاق؟ هرچند جوابتو می‌دونم.

دستان ظریف دوریان در هم مشت شدند.
-نمی‌دانم، نمی‌دانم. شاید عشق.

دیدگاه دیگری آمد:
- حس می‌کنم دوریان قبل از فسادی.

رنگ از رخ دوریان پرید و او را بیشتر به ماریوس شبیه کرد.
- فساد؟

شناسه‌ی کاربری دیگری نوشت:
- ذهن معصومت رو درگیر نکن.

آیلین تبسمی کرد. معصوم! امثال او و ماریوس را هنوز نشناخته بودند!

دوریان به کتابش بازگشت‌ و آیلین را با خشم فروخورده تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1404 09:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هشدار اسپویل از کتاب جنایت و مکافات.
آیلین دوباره در کادر دوربین ظاهر شد. در کتابفروشی، این موسیقی با صدای قوی یک زن به گوش می‌رسید:


آیلین تبسمی کرد.
- اگر اذیتتون می‌کنه، کامنت بذارید تا خاموشش کنم.

وقتی همان چند دنبال‌کننده‌ دیدگاه گذاشتند و گفتند زیباست، آیلین لبخندی زد و ادامه داد:
- از این به بعد، ما با جادویی با شخصیت‌های منتخب کتاب‌ها صحبت می‌کنیم. اولین کتابی که قراره این جوری معرفی شه، کتاب جنایت و مکافاته که بنابر آرائی که با نظرسنجی دیروز گرفتم، قراره با شخصیت اصلیش، رودیون راسکولینکف هم صحبت بشیم؛ ولی اول باید یه معرفی کوتاه داشته باشیم: این کتاب، داستانیه از وجدان، فلسفه و این سوال بزرگ که: آیا جون همه، ارزشمنده؟

کتاب را گشود، چوبدستی‌اش را از جیبش درآورد، حرکت موجی شکلی به آن داد و لحظه‌ای بعد، مرد بلندقدی با موهای پرپشت قهوه‌ای و چشمان درشت تیره رو به رویش ایستاده بود.

از چشمان مرد، چیز عجیبی می‌بارید. آمیخته‌ای از رنج، ذکاوت و اندکی غرور.

از دستان رودیون راسکولینکف خون می‌چکید. به راحتی میشد فهمید این راسکولینکف بعد از جنایت است.

راسکولینکف به خون روی دستانش نگریست و با حالتی که انگار کسی به حریمش حمله کرده، پرسید:
- چرا مرا به این جا آورده‌اید، خانم؟ می‌خواهید بازجویی کنید؟

آیلین به میز اشاره کرد. از آن چشمان درشت، آتش مرد جوان را می‌خواند.
- بیاین یه‌کم قهوه بخورین، بعدش اگر منو مورد اعتماد دیدین، باهام از دردهاتون بگین. اگر هم نه که، به سوالای بیننده‌ها جواب بدین. قول میدم هیچ کدومشون بازجویی نیستن. بیاین..بشینین.

دیدگاهی بر صفحه ظاهر شد:
- رودیا، اخلاق یا قدرت؟

راسکولینکف اخمی کرد.
-رودیا؟ چرا اینقدر خود را صمیمی فرض کرده؟

سوال را جواب نداد. شاید دلش نمی‌خواست پاسخی بدهد. سوال دیگری ظاهر شد:
- رودیون رومانوویچ! اگر به گذشته برگردین، چه کاری رو انجام می‌دین؟

اخم راسکولینکف پررنگ‌تر شد و به سوی آیلین برگشت.
- شما اجازه می‌دهید سوال‌های شخصی این چنینی بپرسند، خانم؟ اگر این طور است،بهتر است قید این شیوه را بزنید.

چند نفر در قسمت دیدگاه‌ها برای راسکولینکف غش و ضعف رفتند و آیلین صرفا لبخندی زد.
- از این قهوه بخورین، مطمئن باشین سمی نیست.

پیش از آن که کسی سوال دیگری بپرسد، راسکولینکف محو شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/11/5 13:20:59
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 4 بهمن 1404 17:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کتابفروشی شب سپید:
آیلین شال بافتنی‌اش را دور گردنش محکم کرد.
- سلام خدمت بینندگان عزیز. این‌جا کتاب فروشی شب سپیده و من آیلین پرینس هستم.

دوربین چرخید و قفسه‌های کتاب را نشان داد؛ قفسه‌هایی به رنگ سفید که کتاب‌هایی از همه رنگ را در بر گرفته بودند. سپس روی یک دستگاه قهوه‌ساز ایستاد و دوباره به چهره‌ی لاغر و رنگ‌پریده آیلین بازگشت‌. زن جوان لبخندی زد.
- راستش، من چیز جالبی برای ارائه ندارم. فقط قراره زندگی یه کتابفروش رو ببینین و البته، با کتاب‌های جدید آشنا شین. اجازه بدین...

به سوی یکی از قفسه‌ها رفت و کتاب قطوری با جلد چرمی قهوه‌ای برداشت.
- برادران کارامازوف.

و ادامه داد:
- داستان، درباره سه برادره. برادر اول، دیمیتری کارامازوف، مرد شهوت‌رانی که ته دلش پاکه، ایوان کارامازوف، روشنفکر شکاک و آلیوشا کارامازوف، پسر کوچولوی دوست‌داشتنی قصه.

دیدگاهی بر صفحه ظاهر شد:
- خودتون با کدوم شخصیت احساس نزدیکی می کنید؟

آیلین لبخندی زد.
- من؟ فکر نکنم در حد هیچ کدوم از این سه برادر باشم؛ ولی فکر کنم ایوان‌.

دیدگاهی از حساب کاربری آشنای مارلین وودهاوس بر صفحه افتاد.
- ولی من فکر می‌کنم بیشتر آلیوشایی‌.

آیلین خندید. آلیوشا؟ باورش نمیشد مارلین هنوز او را نمی‌شناسد!
- نه، مارلین، من شبیه آلیوشا نیستم. من مثل اون خوب نیستم.

دستی به موهایش کشید.
- بگذریم. شخصیت‌های دیگه‌ایم هستن که تو داستان این سه برادر نقش دارن؛ فئودور پاولوویچ کارامازوف، پدر شهوت‌ران کارامازوف‌ها، اسمردیاکف، خدمتکار دچار عقده‌ی حقارت و چند نفر دیگه‌. داستان ظاهرا جناییه، ولی در کنار اون، آمیخته‌ایه از فلسفه، خانواده و رنج.

زنگ به صدا درآمد و چهره‌ی یکی از مشتریان ثابتش ظاهر شد:پسری نوجوان و لاغر، با صورتی زخمی‌. می‌دانست این پسر دوست ندارد در ویدئوها باشد.
- خدانگهدار. اگه میل داشتین، چنل ما رو دنبال کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: پنجشنبه 2 بهمن 1404 09:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کمک در دسترس است، برای همه:
- همه اعضای محفل حالشون خوبه، آیلین.

قلم پر سخن‌گو با دیدن چهره‌ی شکفته‌ی آیلین اضافه کرد:
- یهو ذوق نکنی! حوصله‌ی جمع کردن گل‌های تراویده از سرفه‌ت رو ندارم!

آیلین که به شدت سرفه می‌کرد و گل‌هایی از رنگ‌های مختلف از دهانش بیرون می‌ریختند، قیافه‌ی کسانی را به خود گرفت که هیچ احساسی در وجودشان نیست و یخ‌ترین قلب نواحی اطراف، متعلق به آن‌هاست.
- کی...کی..گفته من...من ذوق کردم، کاتیا؟ ف...فقط خوشحال شدم، اونم به حکم وظیفه‌ی انسانی.


کاتیا چشمانش را چرخاند و نگاهی به آیلین انداخت. نگاهی که می‌گفت: برو خودت را تسترال کن!
- آره، از گل و گلبرگ‌هایی که داری سرفه می‌کنی معلومه که چه‌قدر کم ذوق کردی!

آیلین که سرفه‌اش بند آمده بود، نگاهی به دوربین انداخت.
- کاتیا، دقت کردی الان دوربین روشنه و من جلوی دوربین این ضایع‌بازی‌ها رو درآوردم؟

کاتیا خون نداشت که بتواند سرخ شود؛ اما خب جوهر داشت که قادر باشد سیاه شود. دمای بدن آیلین هم به طرز فجیعی بالا رفت.
- خیر...خیر سرمون قرار بود یه کانال روانشناسی بسازیم؛ ولی عیبی نداره، من که اصلا خجالت‌زده نیستم و الان درستش می‌کنم.

و حرف کاتیا را نشنید که می‌گفت:
- آره، انگار من نمی‌دونم این تب بالات یعنی این که می‌خوای آب شی بری تو زمین.

آیلین به دوربین لبخندی زد:
- سلام عزیزان. من آیلین مری جین پرینس-اسنیپ هستم. این دیوونه‌بازی‌ای که دیدین، صرفا برای افزایش بار طنز ویدئو بود. کمک روانشناسی در دسترسه، برای هر کسی که بخواد. جهت گرفتن کمک، کامنت بذارین.

بلافاصله کامنتی روی صفحه ظاهر شد:
-عروس مادرم میشی؟

تب آیلین چنان بالا رفت که تمام صورتش سرخ شد؛ لیک لبخندی حجیم زد و رفت سراغ کامنت بعدی.
- خانم، چه‌جوری به یکی بگم ازش خوشم میاد؟


آیلین سرفه‌ای کرد.
- ببینین، می‌تونین با دادن هدیه عشقتون رو ابراز کنین. می‌تونین درباره‌ی موضوعات موردعلاقش باهاش حرف بزنین. می‌تونین هم تو جمعا راجع به علایق مشترکتون بحث راه بندازین تا اون جذب شه. البته راه حل‌ها، از کمرویی خفیف تا شدیدن.

آیلین ناگاه از حال رفت و کاتیا میدان را به دست گرفت.
- همون طور که تو توضیحات چنل نوشتیم، خانم دکتر یه‌کم مریض‌حالن. من به جای ایشون از همه خداحافظی می‌کنم. یادتون نره ما رو ساسکرایب یا هر چی اسمش هست کنید.

و رفت تا به آیلین بفهماند غش کردنش فقط نشانه‌ی این نیست که غذا نخورده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا که خسته شده بود از این *مثلا* رپ بتل و دیس و دیس بک بازی های دابی و آستریکس توی یک حرکت ناگهانی داد زد:
-تمومش کنید این بچه بازی ها رو. اومدید رپ بگید نه لالایی

تصویر تغییر اندازه داده شده

\

Intro
یه لحظه گوش بده
فکر کردی شب مال توئه؟
فقط یکی شاخ می‌مونه
حواستو جمع کن
Verse 1

قدت شیش سانته، صدات جیغ می‌زنه
می‌پری وسط شبا، بدون خون می‌مونه
می‌گی آزادی؟ اسیر وایب خودتی
من حمله می‌کنم، تو فقط اسیر تایپی
با یه جوراب ادعای آزادی واقعی
منم لیسا، خون‌آشام، ملکه تاریکی
جادوته یا نفرین؟ من خودم نفرین سرخ
حرفام برنده‌ست، می‌بره مغزت رو هر بار زخ
Hook

توی سایه می‌لرزی، من می‌رقصم زیر ماه
یه ضربه، یه سرما، یخ زدی توی این راه
دابی و آستریکس فقط نگاه
حقیقت خون تو این شب، سهم منه، شاه
Verse 2

آستریکس، اسم تو فقط قصه است
فکر می‌کنی خطری اما کارات حرفه است
شنل کهنه، حرفای پوسیده
من رد می‌شم، تو گذشته جا موندی مثل رویای دویده
تو با خون می‌خوری، من با عطش و حال
بیت می‌سازم از خاکستر، جمع می‌کنم هر فال
اسم من صاعقه‌ست، اسم تو پژواک قصر
تو افسانه مُردی، من واقعیت شب، آتش و قهر
Hook

توی سایه می‌لرزی، من می‌رقصم زیر ماه
یه ضربه، یه سرما، یخ زدی توی این راه
دابی و آستریکس فقط نگاه
حقیقت خون تو این شب، سهم منه، شاه
Verse 3

حالا جفتتون روبه‌روم، بازی تمومه
یکی با جوراب، یکی با شنل، هردو بی‌نمونه
من ملکه‌ام توی این شب، شما فقط صدا
کلمه‌هام زهر داره، می‌زنم تا ته ماجرا
Outro

من با ماه می‌خونم، با خون می‌رقصم
افسونم توی هر خط، هیچ‌کسو نمی‌بخشم
تا اسم من توی شب می‌پیچه، یاد بگیر
رقیب نباش، باید از این بتل بری بیرون، دیر






ملکه خون
اگر اهنگ نیومد از اینجا ببینید

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/7/21 23:24:24
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1404 20:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

!New Track Released

Astrix- Resurrection

جیگری که ترس توشه، عین آشغال گوشته  

اومدم ساقدوشت باشم، وگرنه باقیش نوشه  

اون نمره من بود؟ یا سایز تو بود؟  

پایین نگاه نکن، اونجا که خبری نبود.

شوخیش از من بود، ولی منظورم قدت بود  

خونریزیتم نه از آهنگم، از عادت ماهیانت بود 

جن فقط جن قدیم، کم جنس بزن  

جنس فقط جنس قدیم، نه اینا که به دابی بدن. 

هه، دابی... با من درگیر شدی اشتباهی!

همین کم مونده چند تا جن موچی،

 بیان برن لفظ، برا من، 

اینا پای بیزنس بودن ولی، اصلا من بهشون دست ندادم. 

دابی میگه گندس برامن، دمب‌است برامن.

 جاده باز یک راست میرم، اصلا من بمبست ندارم.

گابریل میدونه ما خود تحصیلیم، پروفسور کلاس چندن؟

جوری پانچ خوردی، تو کلاست میگی چقد باجنبم.

من با سایه‌هام می‌رقصم، تو هنوز دنبال نوری  

می‌گن دابی جنه، ولی جن توی جم ‌تی‌وی

می‌گن پروفسور دابی؟ ما شاگرد نابیم  

کلاست بی‌محتوا، ولی ما، خود محتوا بودیم

شنیدم دنبال جوراب لردی ولی، عجب **** بودی.

من خون می‌خورم فقط با قهوه، خونریزیت فقط با حرفه

قدرتت فقط یه حرفه، حرفات فقط یه ترسه  

خیارت عین باتوم،

 تو سوراخ گوشاتوون، اصلا لق همتون

 جوری زدم که همتون، بشین سوژه اربابتون،

 روت نشه بری عمارتشون، 

روت نشه نگاه کنی، حتی تو روشون

ناک،ناک، ببین کی اومده، عمو اومده، چی‌چی اورده،

 برا دابی کادو، سایز فری اورده،

بیا دوست باشیم باهم، تو باشی تنها گناهم، 

 باهم باشیم، تنها توی اتاقم، 

نباشه بینمون هیچ سکرتی، ببین برات گرفتم چه ویکتوریا سکرتی.

 ببین چه ناز شده دابی،

 بزن برا عمو یه شیک نابی

 بزن که عمو برات میلک‌شیک زده

 چه کمر باریکی، چه دلیل تحریکی،

 چه صحنه رمانتیکی، مخصوص مجله ****.

فنات کجان الان؟ اون همه ادعا کجاست؟ 

اجازم دست فنامه، ایزابل هم بزرگشون،

 فکرمون باهمه، ویراژ نده رو اسم همه،

 تو که میگی فن داری این همه،

 کجان پس تو و اون همه؟

جن‌هم جن‌های احضار بودن،

 خفن بودن، ترسناک بودن،

 کارمند حقوق بگیر بانک نبودن،

 عروسک مورد علاقه کوین نبودن،

 واسه شوهر دادن به عروسک آنابل نبودن.

 کتتو درار ببینن لباس‌زیر وزارتتو،

احمق نیستم ولی بذار رک بگم، دابی وزارتیه،

 کار می‌کنه تجارتی، بدون هیچ جسارتی،

 نمیخوای بدی دستوراتی، نشانه‌ای، علامتی؟

 ،منم ببرن بدون هیچ، عدالتی؟ اوه، چه شهامتی،

 قر میده رو خط خونایی که ریختم با چه ظرافتی.

 تا دیروز تاکسی سوار بودی، حالا تاکسیک شدی،

 دنبال dreamville نهایتش تو dream ببینی.

بوی خون تو هوا پیچیده، رفتن آستریکس رو تو dream می‌بینی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/20 22:45:28
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/20 22:47:14
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/20 23:04:40
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/20 23:50:07
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/20 23:50:32
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/21 1:08:02
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/7/21 1:23:29
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/7/21 1:53:20
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/10/5 12:27:52
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1404 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

New Track Released

Blood on the beat.

از اونجایی که دیشب دابی برای آستریکس ادعای تسترال پاره کرده و این خون‌آشام رو به چالش کشیده. لذا امشب آسترکس با دست پر اومده. شروع ما پایان داستان خیلیاس. خون آشام

حمایت‌ها، لایک‌ها و دونیت‌ها فراموش نشه. هرگونه پخش و کپی برداری از این آهنگ حق کپی راید داره و پیگرد قانونی در وزارت سحرجادو خواهد داشت. متین

صدای چی بود؟

    ببین کی اومده رپ بخونه،  یه جن با جورابِ پاره!

    قطع کن صدارو، کوین تازه خوابیده.

    صبر کن، بذار یه خون‌آشام رپ واقعی رو نشونت بده.

      دابی می‌گه جِنِ آزاده، ولی بوی جوراب ارباب می‌ده.

      صداش می‌پیچه، مثل ناله تو اتاقِ خوابِ.

      با یه جوراب پاره اومده وسط میدون،

      دقیقه نودی اومده، با flow پاره، چالش کشیده آستریکس رو.

      می‌گه رَپِره؟ نه، اون فقط داره زمینو طی می‌کشه با بیت.

      سرت پایینه، چون شغلت طی کشیدنه.

      تو اهلِ رد دادنی؟ نه، اهلِ چاییُ نذری دادنی.

      برو سرِ دیگ جن!

      این‌جا جایِ خون‌خواراست، نه برف‌بازا.

      من توی تابوتم خوابیده بودم، شنیدم دابی صدام کرد.

      بیدار شدم، تابوتا لرزید، کی جوراب دابی رو دزدید؟

     هر بیتم یه گاز، هر مِصرَعم یه زخم.

      تو می‌لرزی چون حس کردی نزدیکِ نیشم.

      این خونِ کلماتمه که می‌چکه از رو نیشم!

      این‌جا اسم فقط یکیه، آستریکس.

      من شب‌گردِ سایه‌هام، خون‌ریزِ بی‌سروصدا.

      دندونام برق می‌زنن مثل تیغِ تازه‌تراش.

      نه نور می‌خوام، نه ترس دارم، من خود تاریکی‌ام.

      هر کی بیاد جلو، خونش می‌مونه توی شیشه.

     اسمش حک میشه روی مِنو ضیافتم.

      تو دنبالِ جورابِ هری، من دنبالِ خونِ هری.

      پس بشین کوچولو، این‌جا کلاسِ واقعیه.

      رَپ یعنی سُلطه، نه خدمتِ ارباب‌بردگی.

      تو با جورابت می‌رقصی، من با بانو گادفری.

     تو می‌نویسی با چرکِ دستت، من با خون شکارم.

      تو یه جوکِ کودکانه‌ای، یه عروسکِ ارباب‌پسند.

      من یه کابوسم، دلیلِ معاهدهٔ کودکانِ سایتم.

      تو یه جوک بودی، من پایانِ شوخی‌هاتم.

      اسمم رو بنویس با خون، چون موندگارم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/7/21 2:14:50
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-صدا هست؟

رودریک به جوزف نگاه میکنه و وقتی مطمئن میشه‌، صداشو صاف میکنه و میکروفونو تنظیم میکنه که حرف بزنه:
- خب سلام! من رودریک سیتون هستم کوچیک شما. جوزف لطف داشت که منو اینطوری معرفی کرد ولی تا وقتی مامی هلگا و آقای تال و ریگولوس و روندا هستن اصلا زشته منو پرچمدار هافلپاف معرفی کنین. جوزف لطف کردن منت گذاشتن روی سر بنده که منو دعوت کردن به همچین تریبون مهمی که حمایت از حقوق حیوانات هستش و منم که حاضر آماده برای اینکار. و حالا میرسیم به سوال آقای وارنسکی: بهترین بر خورد در برابر خطر انقراض تک شاخ ها چیه؟ با شکارچیاشون باید چیکار کرد؟ اصلا تک شاخ چی هه؟

رودریک گلوشو صاف میکنه و به جوزف اشاره میکنه که یه آب بهش بده.
-خب بذارین سوال هایی که پرسیده شده رو از آخر به اول جواب بدیم. تک شاخ اصن چیه کیه کجا زندگی میکنه؟ خب تک شاخ همونطور که از اسم خودش و اسم برنامه مشخصه، یه حیوونه! اما نه هر حیوونی! حیوون جادویی که شبیه اسبه و یه شاخ گوگول مگولی -البته نه همیشه- از پیشونیش زده بیرون و اگر نمیدونین، شاخش توی ساختن معجون و موی دم تک شاخ توی چوبدستیای خیلیاتون وجود داره و اصلا بخاطر اونه که چوبدستیاتون خصلت جادویی داره.

رودریک به چوبدستی خودش نگاه میکنه و ادامه میده:
-هرچند که بگم من خیلی مخالف اینکارم! چون این بنده ی مرلین چیکار کرده که گیر ما جادوگرا افتاده که همش موهاشو میکَنیم؟ خب آره به هرحال تک شاخ ها خیلی خیلی برای جامعه ی جادوگران مهمن و طبیعتا وظیفه ی ما اینه که در ازای خدماتی که به ما میدن، ماهم بهشون خدماتی بدیم. خب پس الان که فهمیدیم تک شاخ چی هست یا به قول جوزف چی هه، بریم سراغ سوال دوم که باید با شکارچیاشون دقیقا چیکار کنیم دوستان؟ کلی جواب میشه به این داد که من چند تاشو براتون با صدای بلند میخونم
-حالا چرا با صدای بلند؟
-که تاثیر گذار باشه.

رودریک در حالی که ورقه ی مچاله شده ای رو از توی کیفش در میاره، قلپ قلپ آب میخوره و جوزف با نگاهی که انگار ناامید شده از رودریک، چون حواسش نیست که میکروفونش روشنه و صدای آب خوردنش رو همه دارن میشنون، سعی میکنه با ایما و اشاره بهش بفهمونه اینو! ولی خب رودریک وقتی اشتباهشو میفهمه که آب خوردنش تموم شده.
-میدونم سوتی دادم دوستان ولی شما ندیده و نشنیده بگیرین لطفا. پیش من یه سکه دارینا. خب این مواردیه که نوشتم: اول: قانونی پیش میریم! میریم و به دولت آمار این آدمای پست و بی تربیت رو میدیم! ولی دولت مدرک میخواد! باید چیکار کنیم؟ راه حلی که به ذهنم رسیده اینه که خودمونو تک شاخ جا میزنیم! شکارچیا گول میخورن و میخوان که مارو شکار کنن و به ما تیر میزنن و ما میتونیم زخممونو و تیرشونو به عنوان مدرک نشون بدیم! البته که امکان اینم هست که خودمونم بمیریم. ولی نجات یه گونه چه انسان و چه حیوان، هزینه های زیادی داره! یادتون باشه که یه نفر باید اون دور و برا باشه که حین تیراندازی عکس و فیلم بگیره!

جوزف به رودریک اشاره میکنه که آروم تر حرف بزنه ولی خب... کو گوش شنوا!
-دوم: اگر دولت قبول نکرد و حتی اگر جنازه عم تحویل دادیم و فیلم و عکسم نشون دادیم و بازم قبول نکرد، باید تظاهرات کنیم! و نگران نباشین چون من‌، رودریک سیتون، رهبریت این تظاهرات رو به عهده میگیرم و اطمینان دارم که موفق میشیم! من براتون پوستر و بنر درست میکنم و دسته جمعی میریم جلوی ساختمون دولت و اعتراض خودمونو نشون میدیم! و مورد سوم: میتونیم شکارچیا رو خودمون بکشیم.
-رودریک!
-خب راست میگم دیگه خیلی راه حل آسون و خوبیه که. ولی حالا چون شاید فقط یکم خشن باشه، میتونم مورد چهارمی هم ارائه بدم و اون اینه که: خودمون میتونیم سازمان و نهادیو تشکیل بدیم که خودمون مبارزه کنیم باهاشون و بندازیمشون زندان! البته زندان آزکابان نه چون اجازه ی دولتو میخواد. پس باید خودمون زندان بسازیم. که خیلی مخوف تر و ترسناک تر از آزکابان باشه!هرچند خیلی هزینه عم داره!

رودریک بخاطر بلند حرف زدن صداش میگیره و چند لحظه از بیننده ها عذرخواهی میکنه و میره پشت صحنه و انواع صداهای مختلف درمیاره که صداش دوباره گرم شه. حتی چهچهم مثل خواننده ی ماگلی همایون شجریانم میزنه -البته نسخه ی محروم ایشون- که شاید صداش درست شه. بعد دوباره برمیگرده که جواب سومین و آخرین سوالو بده:
- عذرخواهی میکنم دوستان! بنده ی حقیر رفتم صدامو درست کنم ولی این صدا دیگه اون صدا نمیشه. متاسفانه نمیتونم دیگه بلند حرف بزنم!
-خداروشکر.
-آقای وارنسکی واقعا نچ نچ از شما بعید بود! خب و بریم جواب سوال پایانی رو بدیم. بهترین بر خورد در برابر خطر انقراض تک شاخ ها چیه؟ خب این سوال یکی از جواباش همون سوال دومه که پاسخ دادیم! باید جلوی شکارچی هارو گرفت! دوم اینکه باید به صورت جدی مطالعاتی انجام باشه که توی چوبدستی از موی تک شاخ استفاده نشه! چون هم تک شاخ دردش میاد هم یه تک شاخ کچل تحویل جامعه میدیم! بنده خداها زشت میشن! اگر شاخاشونم بکَنیم تو معجون استفاده کنیم که دیگه طرف تک شاخ نیست یه اسبه. سوم اینکه از اونجایی که این موجود، خیلی موجود ارزشمندیه، پیشنهاد میکنم غذاهاشون کنترل شده باشه و چیزایی رو نخورن که ممکنه سلامتیشون تهدید بشه. چهارمین طرحم اینه که برای حفظ سلامتیشون و جلوگیری از هر خطر احتمالی، مکانی رو واسشون درست کنیم که کنترل لازم روشون انجام بشه که از دست شکارچی ها و بقیه ی موجودات در امان باشن! پنجم اینکه من نمیدونم چه عادت زشتیه هرکس تک شاخ میبینه میخواد سوارش شه! بنده خدا کمرش له میشه! لطفا ازین مورد جلوگیری شه! و شیشم و آخرین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که کتابی توی هاگوارتز تدریس بشه که اطلاعات جامع و کاملی از تک شاخ و نحوه ی برخورد با اونها داشته باشه و حتی این کتاب ها در دسترس عموم هم قرار بگیره که اوناهم بدونن چه کارهایی درست و چه کارهایی غلطه! خب من دیگه هیچ نکته ای رو یادم نمیاد که جا انداخته باشم. اگر حرفی سخنی حدیثی دارین و میخواین با من در ارتباط باشین حتما به جوزف بگین که به من خبرشو برسونه! و در آخر تشکر میکنم از این برنامه ی خوب و از همه مهم تر مدیر دلسوزش که حیوونا براش مهمن و کامل وقت میذاره. خب فکر میکنم اگه الان نرم جوزف منو تبدیل به سکه میکنه. راه های ارتباطی مستقیم با من اینه که الان آیدیشو...
- بیا برو دیگه ببینم چقدر حرف میزنی! خب ببخشید بابت طولانی شدن حرفای آقای سیتون! متاسفانه زیادی حرف میزنه! یکشنبه ی هفته ی بعد دوباره مهمون خونه هاتون هستم عزیزان. تا اونموقع، بدرود!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1404 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات بارانی که در خلیج دینگل به درون استکان قهوه ام میریختند و آن را به اب زمبویی تبدیل میکردند، تنها عامل گسیختگی احوال آن روزم نبودند، دوباره یکشنبه و دوباره جورنسکی! بله این نامی است که از حالا به بعد برای خطاب کردن ویژه برنامه های جوتیوبی ام به کار خواهید برد ، البته اگر رودریک زودتر تصمیم میگرفت که برسد. او دیر کرده بود، آن هم در بد موقعیتی .

بالاخره تپ تپ در به صدا در آمد.

_ رودریک چرا اینقد لفتش میدی آخه؟
_ بابا لفت چیه جوزف یه جن خاکی اونجا پاش پیچ خور....
_ بابا گور پدر اون جن خاکی برنامه رو باید ضبط کنیم یه امروزو از این حرکاتت بگذر مرد
_ خیلی خوب رسیدم دیگه ، بریم سر ضبط

سلاممم دوستان گل گل گلاب قمصر کاشون، چطورید؟ میدونم دلتون واسم تنگ شده بود اره لازم به گفتن نیست، امروزم بازم داداشتون اومده که راجب یه جونور عجیب دیگه تو دنیای جادو باهاتون صحبت کنه اما قبل از اون، مهمون داریم چه مهمونی ، یه مهمون نگم برات اوردم واستونا اقای رودریک سیتون یکی از سکه باز های دنیا جادو، یه هافلپافی پرچمدار، امروز منت گذاشتن سرمون مهمون برنامه امون شدن، تا بهمون بگن بهترین بر خورد در برابر خطر انقراض تک شاخ ها چیه؟ با شکارچیاشون باید چیکار کرد؟ اصلا تک شاخ چی هه؟
و اما بخش من، بخش من راجب توضیح راجب موجودات ملی خودمه! افرین دوستان زیبارو درست حدس زدید لپرکان هارو میگم!
همونایی که ننه بزرگ هاتون سر سفره بهتون میگن حتما بسمرلین بگین تا هم سفرتون نشن، همونایی که معامله باهاشون به معنی گاز گرفتی مغز توسط خرِ
دوستان من در زمان های قدیم پادشاهی وجود داشت، پادشاهی عادل و باهوش در لنسترلند که امروزه توی ایرلند وجود داره، این پادشاه مهربان و باهوش، رعیت دوست و توانمند بود
اما چرخ روزگار عزیزان من هیچوقت واسه انسان های شریف به خوبی نچرخیده ،همیشه مستبدانی و بزهکارانی وجود دارند که روزگار را سیاه و کام مردمان رو تلخ میکنند!

بله در داستان ما هم وجود داشتد، در این داستان روی سیاه قضیه کسی جز پادشاهی در غرب ولز امروزی به اسم لاگ نبود، اون وحشی و تند خوی، بی رحم و جنگجو بود و هیچ چیز را جز کشور گشایی نمیشناخت

همانطور که قابل پیشبینی شما عزیزان است، چشم طمع او حال به دنبال خاک کشور پادشاه عادل همسایه اش افتاده بود ، اما مساله ای بود که لاگ را مجاب تر برای حمله میکرد! این مساله چیزی جز ثروت بیشتر نبود پادشاه ایرلندی گنجینه ای داشت گنجینه ای بزرگ شامل طلاها و الماس ها و جواهرات فراوان

از آنجایی که حریص بودن یکی از صفات بارز لاگ بود، این مساله روز و شب تمام فکرش را گرفته بود و سر انجام باعث حمله ی او به خاک ایرلند شد.

پادشاه شجاع ایرلند با اینکه از تند خویی و سنگدلی لاگ اگاه بود اما بازهم برای دفاع از مردم و کشورش شجاعانه لشکر کشی کرد و برای دفاع از خاکش اقدام کرد ، اما قبل از آن برای دفاع از سرمایه ی کشورش اقدام دیگری انجام داده بود! پادشاه ایرلند سرمایه و طلاهایش که در واقع سهم مردمش بودند به راحتی به دزد و متجاوزی چون لاگ نمیباخت! او موجوداتی برای محافظت از انها انتخاب کرده بود.

موجوداتی باهوش و البته وفادار ، البته نه برای همه! او سال های پیش لپرکان ها را زیر زمین پیدا کرده بود، به انها زمین داده بود و به جای غارت سرمایه اشان برایشان بانک درست کرده بود و به همین سبب اعتماد و وفاداری انهارا نسبت به خود جلب کرده بود، به طوری که حتی لپرکان های امروزی هنوز به او احترام میگذارند.

پادشاه ایرلند با اینکه جنگ را باخته بود اما سرمایه اش را به موجوداتی سپرده بود که نگهداری از سرمایه را به خوبی بلد بودند، البته لاگ بعد ها متوجه شد که گنجینه دست لپرکان ها افتاده اما دریافت سرمایه از انها کار هیچ موجودی به جز دهنده ی ان به انها نبود!

امروزه اما لپرکان ها به دلیل ظلم انسان ها نسبت به انها گوشه گیر تر و بی رحم تر شده بودند به صورتی که تعداد زیادی از انها زندگی شان را به عنوان دزد میگذرانند و با وعده های پوشالی و دروغین دادن به جادوگران کم سن یا بی تجربه پول درمیاورند!

گفته میشود که بعد ها لاگ دخترش را به عقد لپرکانی در اورد و در ازایش از او خواست که سرمایه ی شاه ایرلند را به او باز گرداند لپرکان هم به قولش عمل کرد ولی با سکه های دروغین! بله او کلک رشتی زد و از ان موقع به بعد طلای لپرکانی پدید امد طلایی که فقط در حضور انها وجود دارد و با خروجشان از محل ان هم غیب میشود!

از نظر من باید به انها اعتماد بیشتری شود و فضای بیشتری در حوزه ی حسابداری و امور مالی به انها داده شود! به این دلیل که در این مساله خیلی با استعداد هستند
خیلی خوب دوستان عزیز! تا درودی دیگر به درود
برای ادامه ی برنامه همراه اقای سیتون باشید تا درباره ی تک شاخ ها اطلاعات کسب کنید
بوس به شوما مرلینفظ شوما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!