جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 01:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی




پایان سوژه:



جایی دور از خانه شماره دوازده گریمولد و اتفاقات آن:


درون سیلو سنگی چیزی نبود جز باد سرد گزنده ای که از درزها به درون خزیده و در گوش پیرمرد مرگ زمزمه می کرد.

- چرا اومدی؟

پیکری شنل پوش از انتهای دیگر سیلو به راه افتاده بود و صدای قدمش در آن فضا پژواک پیدا می کرد.

- سلام گلرت.

پیرمرد یک قدم جلو آمد و در نور اندکی که از شکاف سقف می تابید قرار گرفت. موهای نقره ای و عینک نیم دایره ایش در نور مهتاب می درخشیدند و حالتی فراانسانی را تداعی می کردند.

- نگو واسه آداب و معاشرت به جا آوردن و یه مصاحبت دوستانه اومدی اینجا. چرا اینجایی؟

مرد دیگر چوبدستی اش که نوک آن با نوری سرخ رنگ روشن شده بود را بالا گرفت و چهره زیر کلاه شنل نمایان شد. به هیچ وجه جوان تر از مرد دیگر نبود. صورتش تکیده و زیر چشمانش چروک و گود افتاده بودند. ته ریش نامرتبی روی صورتش روییده بود و خشونت درون چشمانش با آن سایه سرخ شیطانی می نمود.

- متاسفانه نه، امیدوار بودم اون طور باشه ولی نیست. فقط اومدم تا از آلوده‌تر شدن چیزی که برام خیلی ارزشمنده جلوگیری کنم.

دستان گریندل والد کمی سست شد و چوبدستیش را پایین آورد .
- من؟
- جادو!

لحن صدای دامبلدور سرد، قاطع و غیردوستانه بود.
- نمی تونم اجازه بدم که چنین جنایاتی یک بار دیگه و با این ابعاد تکرار بشه.

مشتش را به دور چوبدستیش گره کرد و آن را بالا آورد.

- عاااااااااا!

سقف سوله بالاسر گلرت فرو ریخت و حالا در جایی که او ایستاده بود، اعضای محفل ققنوس ایستاده بودند.

- هنوز داره میاد! فرار کنید!

محفلیون بدون توجه به دامبلدور با سرعت بسیار به سمت درب پشت سر او دویدند و جیغ کشیدند و رفتند. پشت سرشان تنها کوین که از بقیه کوچکتر بود و نمی توانست به اندازه آن ها سریع بدود متوجه دامبلدور شد، ولی او هم بدون آنکه توقف کند به در خروجی اشاره کرد و با دست دیگرش گوشه ردای پیرمرد را گرفت و به دنبال خود کشید.
- پلوفوسول فلااال تونید! داله میاااد!
- کی داره میاد باباجان؟
- الشد سل نخا!

دامبلدور نمی دانست "الشد سل نخا" که یا چه بود، ولی همین که اینطور باعث فرار محفلیون شده و خیلی ترسناک تر از جنایات عظیم و ضد بشری گلرت بودند، باعث می شد فرار کردن منطقی به نظر برسد. پس او هم پا به پای اعضای محفل به سمت خانه گریمولد فرار کرد.
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 23:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
محفلیون که دور هم جمع شده بودن، ایلین رو مرکز میز گرد دانشمندان با ای‌کیو منفی صد و چهل قرار دادن.
_ولی خب چطور باَس سر نخا رو پیدا کنیم؟

_به نظر من باید نخ معمولی رو قانع کنیم که خودش ارشد بشه.

_ینی باید نخ‌ها رو ارتقا رتبه بدیم؟ مثل هاگوارتز؟ نمره بدیم؟ امتحان بگیریم؟

_ شنیده بودم می‌شه با دادن نشان افتخار بهشون مقامشونو بالا برد.

_دابی فکر کرد شاید اگه یه نخ رو توی قاب بذاریم و با احترام یه فنجون چای جلوش بذاریم، خودش احساس ارشدی کنه. دابی بد دابی کنجکاو!

ایلین جلو رفت و دابی رو نگه داشت تا بیشتر خودش رو به دیوار نکوبه و دوباره به جمع فیلسوفان برگشت که سخت مشغول تفکرات فلسفی بودن.

_یعنی اینجوری میتونیم سر نخو پیدا کنیم؟ اگه نتونیم یه نخ رو مجبور کنیم سر نخ بشه چی؟

_ممکنه خودشون از قبل سرنخ داشته باشن و سرنخ جدید نخوان!

_اصلا چرا ما دنبال سرنخ بگردیم؟ چرل سر نخ دنبال ما نگرده؟

محفلی ها نگاه های امیدوار و مشتاقی به یکدیگر انداختند.گویا پاسخ معمای خود را یافته بودند. ایا موفق میشدند ارشد نخ ها را وادار کنند که دنبالشان بیاید و پروف ریش سفید ابنبات دوستشان را پیدا کنند؟

Only Raven

پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 08:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بالاخره مادر سیریوس کمی آروم گرفت و فحش‌های بدترش رو نگه داشت برای موقعیت‌های مناسب‌تر. محفلیون هم مثل بچه‌های مکتب‌خونه‌ای، با نظم و ترتیب جلوی آیلین چهارزانو زدن تا منظور واقعی خانوم بلک رو از زبون مادرانه‌ش بشنون.

- خب فرزندانم، بگید ببینم، ما توی هاگوارتز چهارتا چی داریم؟

محفلیون به فکر فرو رفتن. چیزهای زیادی توی هاگوارتز بود که ازشون چهارتا پیدا می‌شد. از استاکرها و مزاحم‌جغدی‌های جوزفین گرفته تا شکارهای شبانه‌ی گادفری. گرچه از دید اون‌ها ماجرا کمی فرق داشت.

- ام... غارتگر؟

- اون پِروِرت‌هایی که می‌آن دم دشوری رو می‌گی؟

- چهال‌تا بشتنی شکلاتی که با عمو لوپین و جو و لِیموند می‌خولدیم!

- با احتساب ریموس و سیریوس و پروفسور و گریندل‌والد، من می‌گم چهارتا گ‍...

دمپایی ابری آلنیس که از ناکجا تو ملاج یوآن فرود اومده بود صحبتش رو نیمه‌کاره گذاشت. محفلیون هر یک کودکی بودند چهارساله، که برای بار شونزدهم با انگشتش به کفتری اشاره می‌کنه و می‌پرسه: «مامان اون چیه؟» و آیلین هم مادری بود برای بار شونزدهم با مهربونی به بچه‌ش توضیح می‌ده.
- اون‌ها به کنار فرزندانم، ما توی هاگوارتز چهارتا گروه داریم. حالا هر گروه یک چی داره؟

محفلیون باز هم به فکر فرو رفتن. چیزهای زیادی توی هر گروه بود که ازش یک دونه پیدا می‌شد. از روح‌هایی که دم دستشویی دخترانه میومیو می‌کردن گرفته تا مواردی که یوآن از ترس دمپایی ابری آلنیس جرئت نمی‌کرد به زبون بیاره. آره، همون موارد. ولی این بار آیلین برای پیشگیری از هرج‌ومرج بیشتر، خودش پاسخ رو تحویل‌شون داد.
- هر گروه یه سرگروه داره. حالا بگین ببی... نه. نگین. خودم می‌گم.

محفلیون دست به زیر چونه بردن و به انتظار نشستن.

- سرگروه یعنی کسی که ارشد گروهه. به ارشد نخ‌ها هم می‌گن سرنخ! باید بریم سرکرده‌شون رو پیدا کنیم!

موقعیت مناسب‌تر فرا رسیده بود و مادر سیریوس فحش‌هایی که نگه داشته بود رو نثار آیلین و بستگانش می‌کرد. جوزفین پرده‌ی سیاه‌رنگ رو روی تابلو کشید تا کمی سروصدا بخوابه.
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1404/12/26 8:48:44
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 03:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آخ کله‌م!
- آخ سرم!
- آخ سرنخم!


محفلی های روی هم افتاده که کلا تا اینجای سوژه جز له کردن یک‌دیگر کار خاص دیگری انجام نداده بودند، با شنیدن کلمه "سر نخ" مجدد یاد پروفسور دامبلدور می افتند و بغض شان می گیرد.‌

- دیگه تا ابد نمی تونیم پروفمون رو پیدا کنیم.

- دنیا رو بی پروف، نمی خوام یه لحظه... دنیا بی چشماش، یه دروغ محضه.

- آه پروف چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم؟

- دنیا دیگه مثل دامبلدور نداره... نداره، مرلین کنه نیاره.


محفلی ها چرخیدند تا ببینند چه کسی این قدر لطف داشته و عشق به دامبلدور از سر و رویش می باریده که چنین گفته. آنگاه با تابلوی شاد بانوی بلک مواجه شدند که زیر لب ترانه می خواند.

- ها؟ چیه زل زدین؟... دیدم دارین می خونین منم جو گرفت خب.

جوزفین محکم تابلو را تکان داد.
- الحق که مادر سیریوسی مادر سیریوس!

بقیه هم با سر حرف او را تایید کردند. هیچکس حق نداشت وسط عزاداری... ببخشید یعنی وسط شعرخوانی و گرامی داشت یاد پروفسور، مزاحمت ایجاد کند.

- بابا شما ها هم خیلی خنگین! می‌گم برین دنبال سرنخ، میرین دنبال سرنخ!

- واس من مادر سیریوس بازی در نیار! ما رفتیم دنبال همونی که گفتی دیگه!

- نه! اون سرنخ با این سر نخ فرق داره!

قبل از اینکه جوزفین فریاد بکشد "چه فرقی!؟" و دو ساعت توضیح بدهد از هر طرف به نخ نگاه کنی سر نخ همان طرف می شود، آیلین که مادری فداکار و رنج دنیا دیده بود خود را قاطی ماجرا کرد.

- دوشیزه مونتگومری فکر کنم فهمیدم منظور بانو بلک چیه.

این بار همه چشم ها به آیلین دوخته شد.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 15:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
همه محفلی‌ها، غرق در بحث بر سر غنائم به دست آمده از معده‌ی هرمیون، چنان غرق مشاجره شده بودند که هیچکس متوجه نشد که مانداگاس اهسته اهسته و روی نوک انگشتانش وارد شد و تمام کتاب ها را زد زیر بغلش و بدون توجه به ملت که تام و جری وارانه دنبال هم میکردن، بی سر و صدا از سوژه خارج شد.

-اصلا کتابا کجان؟

همه که در حال کشتی گرفتن بودند در همان حلت خشک شدند و با دهان باز اول به لیلی و بعد به جایی که قرار بود کتاب‌ها باشند نگاه‌ کردند.

_الان مشکل شما کتاباست؟ سرنخ کجاست؟؟

همه دست از کشتی گرفتن و از سر و کول هم بالا رفتن کشیدن و شروع کردن به گشتن اتاق.

_اونجاست!
همه به کوین و جایی که اشاره می‌کرد، خیره شدند. روی سر دابی، یک نخ کوچک و رنگی،خودنمایی می‌کرد.

همه با جالت اسلوموشن به سمت دابی که دستش هنوز از موقعی که داشت دنبال نخ میگشت توی کابینت بود هجوم اوردن. انگشت کوچک دست چپ جوزف در چشم هرمیون، و دماغ لیلی در چشم راستش بود. کوین بر روی زمین دراز کشیده بود و سرش را گرفته بود. تقریبا به دابی نزدیک شده بودند که ناگهان دابی با صدای پاقی غیب شد و حالت اسلوموشن هم تمام شد و همه مثل جومینو روی یکدیگر افتادند.

Only Raven

پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 12:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: دامبلدور گم شده و محفلی‌ها با راهنمایی تابلوی خردمند خانم بلک، به جای گشتن توی قوطی کنسرو و زیر فرش، دنبال «سرنخ‌ها» هستن. سر نخی که از لبه‌ی کت ماندانگاس نخ‌کش شده بود به جایی نرسید و حالا جوزفین دنبال سر نخیه که از لای دندون‌های خرگوشی هرمیون بیرون زده!
در سمت دیگر ماجرا دامبلدور تصمیم گرفته به تنهایی و بی‌خبر، به سراغ گریندلوالد بره تا این بار کارش رو برای همیشه تموم کنه. چرا که متوجه شده گلرت در قلعه‌ای اسرارآمیز در حال سوء استفاده از مشنگ‌ها و جادوگرهایی که به اصالت خون معتقد نیستن، برای اجرای طلسم‌ها و جادوهایی بی نهایت سیاهه... اگرچه کشمکشی درونی با به یاد آوردن خاطراتشون این کار رو براش سخت می‌کنه.

***


هرمیون که با تصمیم بی دلیل کارگردان به صورت ناگهانی گریمش را تغییر داده و موهای همیشه وز و توی‌هوایش را دمب اسبی بسته بود، با وعده‌ی جایزه کاملا خام و رام شد. پس مقابل جوزفین نشست و دهانش را تا آخر باز کرد و چشم‌هایش را بست.

- گاز نگیریا!

جوزفین این را گفت و دست راستش را تا آرنج فرو کرد. هرمیون می‌خواست اوق بزند...

- نگهش دار نگهش دار... همین جاست... دارم حسش می‌کنم... آها... گاز نگیریا!

پاق!

درست در میانه‌ی این لحظات حماسی بود که دابی وسط خانه گریمولد ظاهر شد. چند لحظه‌ای صحنه را آنالیز کرد و سپس با شور مثال‌زدنی‌اش، خود را وسط صحنه انداخت.

- هیچکس حق نداشت جلوی دابی چیزی تو حلق هرمیون بانو فرو کرد!

سپس شیرجه‌ی بلند سوپرمن‌واری زد و خودش را بالای سر هرمیون رساند و ...

- اتفاقا بانو باید گاز گرفت!

مشت محکمی بر ملاج هرمیون کوبید. هرمیون ناخواسته گاز گرفت.

- آخخخخخخخخخ!

جوزفین جیغ زنان شروع به دویدن دور خانه کرد. نگاه‌ها به دست از آرنج قطع شده‌ی او خیره شد که فواره‌ای از خون را به اطراف می‌پاشید و توجهات را از وحشی بازی دابی منحرف ساخت.

- خون!

رون ویزلی با دیدن این صحنه شروع به بالا آوردن کرد. اگرچه گادفری اهل ووک بازی نبود، اما واقعا حق داشت این رفتار را اهانتی به خودش تلقی کند.

- این خون‌آشام شرط می‌بنده که آقای ویزلی موقع خوردن سیرابی هیپوگریف و پاچه‌ی تسترال نه تنها از این اداها درنمیاره، بلکه آب از لب و لوچه‌ش آویزون می‌شه!

سپس بطری باریک اما بلندی از جیب ردایش بیرون کشید و تکان ظریفی به چوبدستی‌اش داد که باعث شد فواره‌ی خون به سمت دهانه‌ی بطری جریان یابد.

- صرفا محض تمیز موندن خانه‌ی گریمولد.

نگاه‌های سنگین باعث شد توضیح و توجیهش را کامل‌تر کند.

- البته این خون‌آشام با اسراف هم میونه‌ی خوبی نداره.

هرمیون تکانی به چوبدستی‌اش داد و خون بند آمد.

- الان توقع داری بابت این ورد درمانی ازت تشکر کنیم؟! جای خودشیرینی دست این طفل معصوم رو پس بده!

- من که نخواستم قورتش بدم! دابی زد تو سرم دهنم خودش بسته شد!

حواس‌ها دوباره برگشت سمت عامل اصلی فتنه!

- این چه کاری بود که کردی دابی؟!

- بانو همیشه از آزادی دابی حمایت کرد! دابی هم حمایت بانو رو جبران کرد و نذاشت کسی بانو رو شکنجه کرد! دابی روی گندزاده غیرت داشت!

- بابا کسی هرمیون رو شکنجه نمی‌کرد که! ما فقط داشتیم... صبر کن ببینم، گفتی دابی روی کی غیرت داشت؟

- گندزاده در حکم ناموس دابی بود! مگر دابی مرد که اجازه داد کسی چیزی تو حلق...

شتلق!

- با هرمیون درست صحبت کن! کسی حق نداره جلوی من به هرمیون بگه گندزاده!

رون که غیرتی شده بود سیلی محکمی در گوش دابی زد. دابی از این ضربه‌ی کاری به وجد آمد.

- قربان باز هم زد که خوب زد! ولی دابی چیز بدی نگفت که! دابی داشت از گندزاده دفاع...

شتلق!

- بابا این بدبخت زیر دست مالفویا بزرگ شده به جای روشن کردن بار معنایی گندزاده برای یه جن خونگی بیاین یک راهی پیدا کنیم هرمیون دست جوزفین رو بالا بیاره! بلکه سر نخ رو هم باهاش بالا آورد!

- یکی دابی رو نگه داره تا من زبون کوچیکه‌ش رو قلقلک بدم!

جوزفین این بار دست چپش را داخل برد. لحظه‌ای بعد هرمیون شروع به بالا آوردن کرد. اما نه تنها دست راست جوزفین را!

- هرمیون؟! اینا چیه؟
- تو واقعا... همه‌ی اینا رو... خورده بودی؟!
- خوب شما که همیشه یه طوری رفتار می‌کردین انگار همه چیزو در مورد این عادت غذایی من می‌دونین!
- بله ما می‌دونستیم کتاب‌خور و کرم کتاب هستی. ولی نمی‌دونستیم که لیترالی به معنای واقعی کلمه کتاب‌خور و کرم کتاب هستی!
- خوب حالا که فهمیدین!
- همه اومد کتاب مفتی به غنیمت برد! دابی «12 سال بردگی» رو برداشت!
- لطفا کسی به «سه قطره خون» دست نزنه.
- «قورباغه‌ات را قورت بده» مال من. هوی اون دست راست منو کجا می‌برین؟! اونم مال خودمه!

محفلی‌ها پاک فراموش کرده بودند که دنبال سرنخ و مهم‌تر از آن، دنبال پروفسور دامبلدور می‌گردند.

***


خودآگاه و ناخودآگاه دامبلدور، سوار یک الاکلنگ شده بودند. تصمیمش که به گرفتن جان گلرت متمایل می‌شد، ذهنش دیوانه‌وار رابطه‌ی گذشته را مرور می‌کرد و در هر لحظه هزار فریم از خاطرات را برایش به نمایش درمی‌آورد. اما همین که می‌خواست راهکار نرم‌تری در پیش بگیرد، تصویر جان‌های بی‌گناهی که قربانی جاه‌طلبی گلرت می‌شد مقابل چشمش رژه می‌رفت. و هر طرف الاکلنگ که بالا می‌رفت، بازی یک بازنده بیشتر نداشت و آن دامبلدور بود.

هیچ گاه آدم ضعیفی نبود و اراده‌ی سستی نداشت... اما قاطع‌ترین افراد نیز یک جا روی لبه‌ی تیغ قرار می‌گیرند و سخت است که به سمتی غش نکنند.

آخرین تیر تلاشش برای فرار از کاری که دوست نداشت، تردید در اصل ماجرا بود. از کجا معلوم که آن گزارش‌ها کاملا درست بوده؟ باید اول پنهانی سرک می‌کشید تا ببیند در قلعه چه خبر است. آن وقت اگر مطمئن می‌شد گلرت واقعا مشغول آن جنایت‌ها بود، می‌دانست که می‌تواند مهار دلش را بکشد و هر چیزی را قربانی کند.
ویرایش شده توسط دابی در 1404/12/25 12:09:10
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 00:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جوزفین دستی هم بر حدفاصل میان دندان‌های هرمیون گذاشت تا تسلی‌اش بدهد.

سر نخ محو شد.

آخر یک سر نخ چقدر می‌تواند خجالتی باشد!
سر نخ دوید و در پشت لوزه‌ی هرمیون، لرزان، پناه جُست. هرمیون قلقلکش گرفت، ولی ناگهان تغییر مسیر داده و سرفه‌ای شد.

اوهو-اوهو-اوهووووع!

چرا که دست جوزفین تا آرنج رفته بود توی حلقش.
-تکون مَکون نخوریا! دارمش!

اما چهره‌ی هرمیون به رنگ یاقوت کبود درآمده بود و حالت صورتش به شکل جن خانگی‌ای که مورد حمایت انجمن ت.ه.و.ع قرار گرفته باشد.

اینجا بود که جوزفین ادای دندان‌پزشکی را درآورد که پریشب کابوسش را دیده بود:
-اگه دختر خوبی باشی، آخر کار یه جایزه پیش من داری.

و هرمیون یکهو خیلی دلش از این جایزه‌ها خواست، چون از بس به دستور ننه بابایش مسواک زده و کم شیرینی مصرف کرده بود، دندان‌هایش هیچوقت کرم نزده و اصلا لازم نشده بود بخواهد نزد هیچ دندان‌پزشکی دختر خوبی باشد که آخرش جایزه بگیرد و این حسابی تبدیل به نقطه‌ی کوری در روانش گردیده بود.

پس دختر خوبی شد و آآآ کرد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/25 0:51:33
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/25 1:05:30
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 21:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- با اجازه بزرگترا بله!
- گیلیلیش گیلیلیش، مبارکه مبارکه!

لیلون ادای عروس در می آورد و هرمیون با چوبدستی روی سرش کاغذ رنگی می ریزد و کل می کشد و محفلی هایی که از زیر بار خانه تکانی در رفته مبهوت این تصویر می شوند.

- هرمیون. تو خیر سرت عاقله ما بودی. این چه بساطیه؟

منطقی و نرمال ترین عضو محفل که گادفری باشد، این سوال را از هرمیون پرسیده بود. البته او به این توجه نداشت که هرمیون در راستای کنار آمدن با فشارهای ناشی از انتظارات بی پایان هری، رون، گریفندوری ها، هیئت علمی هاگوارتز این دست رفتارهای غیر متعارف را برای تخلیه فشار روانی انتخاب کرده است و همان یک سوال باعث شده تا کنترلش را از دست بدهد و جیغ بکشد و دوان دوان خودش را از پنجره به بیرون پرت کند و در همان حال به سوی انتهای خیابان بدود و وقتی به ته کوچه رسید، متوقف شود، دو طرف خیابان را نگاه کند و سپس دوباره جیغ کشان و دوان دوان به خانه برگردد و خودش را از پنجره به درون پرت کند.

- خوبی؟

هرمیون که روی زانو خم شده و به نفس نفس افتاده بود، انگشت اشاره اش را بالا گرفت تا اجازه دهند، نفسش جا بیاید و لحظه ای بعد قد راست کرد و با افتخار به حدفاصل میان دو دندان پیشانیش اشاره کرد.

- عه! طارمی!

هرمیون به ممد ویزلی خوش نمک چشم غره ای رفت و با تاکید بیشتری به فاصله میان دندان هایش اشاره کرد. به رشته ای که از میانشان بیرون زده بود.

- آبجی تو دیگه باس به غذاهای مالی پز عادت کرده بوده باشی. دُرُس بشو نیسّن.

جوزفین این را گفته و دستی بر شانه هرمیون گذاشت تا تسلی‌ش بدهد.
هرمیون اما با کلافگی و تاکید بیشتری به آن رشته اشاره کرد.

- سر نخ!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/12/23 21:56:16
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 16:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
_همان موقع محفل_


همین که هاگرید از پذیرایی خارج شد، مالی ویزلی درحالی که جارو و خاک اندازی در دست داشت، خودش را رساند تا بقایای محفلی ها را از وسط جمع کند. او خوشش نمی آمد دم عیدی خانه گریمولد شلخته باشد.

- اینجا رو بازار شام کردین که باز! صد دفعه گفتم هر کاری می کنین بکنین اما خونه رو کثیف نکنین!

لونا لاوگود که توانسته بود زودتر از بقیه خود را از دو بعدی بودن در بیاورد، با بغض رو به مالی گفت:
- پروفسور دامبلدور رو گم کردیم.

- واقعا دامبلدور به اون گُندگی... چیز... یعنی پروفسور به اون عظمت و بزرگی رو گم کردین؟ چقدر بی سلقیه و شلخته هستین شما ها!

سپس مالی با عصبانیت سراغ گادفری که روی کاناپه نشسته بود و برای تجدید قوا و سه بعدی شدن مجدد خون می نوشید، رفت و با چوبدستی سیخونکی به او زد.
- پاشو! پاشو ببینم دامبلدور زیر تو نیست.

- مامان‌جون مالی پروفسور دامبلدور کنترل تلویزیون نیست که زیر کسی مونده باشه.

- لیلی خانم کمک که نمی کنی هیچ، از مادربزرگت ایراد هم می‌گیری؟ جوونای امروزی واقعا پررو بار اومدن.


اعضای محفل که دیدند بانوی ویزلی بزرگ بخاطر تمیزکاری ها و خانه تکانی های دم عید آنچنان اعصاب درست حسابی ندارد، تصمیم گرفتند سکوت کنند و به او نگویند که بانو بلک گفته باید دنبال سرنخ بگردند و سرنخ ها هم دست ماندانگاس است.

درست است که محفلی ها یواشکی از جلوی چشم مالی جیم شدند و او را با کاناپه‌ها تنها گذاشتند تا خودشان به بازجویی دزد عظم بپردازند، اما شما بچه های خوب داخل خانه باید بدانید که این کار بسیار زشت است و تحت هیچ شرایطی نباید والدینتان را در امر تمیزکاری تنها بگذارید. (مگر شرایط اضطراری که مثلا دامبلدورتان گم شده باشد یا از این قبیل امور)

و اصلا برای همین می گویند به پدر و مادر خود نیکی کنید و از این اینجور چیزها... که خودتان بهتر بلدید و الان مطرح شدند تا مثلا پست آموزنده باشد.


- ایشالمرلین می تونیم بریم سر بررسی سرنخ ها؟
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: شوالیه‌های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1404 11:47
نمایش جزئیات
آنلاین
گادفری با لبخندی معنی دار وارد تاپیک می شود. او قصدی شوم در سر دارد. می خواهد وسط پست های طنز جدی‌نویسی کند. و فقط این نیست. می خواهد داستان را از زبان اول شخص و آن هم نه شخصیت خودش بنویسد.

--

از زبان پروفسور دامبلدور

باران می بارد. با شدت، طوری که انگار اقیانوس ها خالی شده اند و هر آنچه داشته اند به آسمان صعود کرده و حالا آب دلتنگ خانه ی قدیمی اش به زمین نزول می کند. و ماه، او نتوانسته این ترکیب غم و شعف را تاب بیاورد و جایی پشت ابرها خودش را مخفی کرده.

و من، در میان این تاریکی خیس راه می روم، در حالی که خاطرات در ذهنم رقص می کنند، همگام با آهنگ باران بر کف سنگی این جاده.
طرفینم بوته ها هستند و درختانی جوان با تنه های ظریف و شاخ و برگ خلوت. چه قدر آن ها مرا یاد گذشته ی خودم می اندازند.

جایی در انتهای جاده قلعه ای عظیم برافراشته. حضورش نه خودنما است و نه متواضع، چیزی بین این دوست. و مرا به خود دعوت می کند و من به سویش می روم. برای چه؟

این پرسش چیزی را در قلبم فرو می ریزاند. شاید آن رگ اطمینان که آرام اما امیدوار می تپید. من دارم دوباره با او، گلرت گریندلوالد رو به رو می شوم. اما آیا این بار هم مثل قبل است؟ می توانم فقط او را به بند بکشانم و در خانه ی خودش محبوس کنم و بگذارم مرگ تدریجی کم کم از پوستش بجود و به گوشت و استخوان برسد؟ یا این بار فقط باید مرگی سریع را به او تقدیم کنم؟ ناگهانی، مثل برخورد یک صاعقه، اما نه با سوگ کمتر از مرگ دیگر.

پیش می روم و می گذارم خاطرات کم کم از برابر چشمانم محو شوند و در اعماق ذهنم ته نشین شوند. آن زمان که هر دو بسیار جوان بودیم، مثل این درختان و من به او پیوند خورده بودم و در چشمانش آینده ی درخشانمان را می دیدم. آن زمان که به او زخم زدم، نه بر جسمش، بر روحش و او را تنها گذاشتم تا بپوسد.

آه می کشم. دوست داشتم بر گور تقدیرمان بنشینم و سوگواری کنم، اما می دانم که اکنون مجالی برای آن نیست. باید بر آنچه پیش رویم انتظار می کشد، صدایم می کند، معطوف شوم.
به تصاویری می اندیشم که آن زیردست خائن گلرت از قلعه، از طرح تاریک او برایم فرستاده بود. ماگل هایی که اعضای بدن هایشان مصرف می شود، برای تقویت جادوگران. مثل گیاه هایی که در باغ پرورش داده می شوند، برای خورده شدن.
به خود می لرزم.

می دانم که یارانم در محفل ققنوس نگرانم هستند و در جست و جویم. اما این کاریست که خود باید انجام دهم، به تنهایی. نمی توانم آن ها را در معرض چیزی بگذارم که از مرگ تاریک تر است. ماگل ها تنها کسانی نیستند که در این قلعه مصرف می شوند. خائنان به خون هم هستند‌.