والتر یه تی به سمت گروگان پرت کرد که مستقیم خورد تو کلهش و بنده مرلین رو نقش بر زمین کرد.
- آخ!
یه تی دیگه به سمت زاخاریاس پرتاب کرد اما زاخاریاس اون رو روی هوا گرفت و بعد از چند بار چرخوندن و جروس لی بازی داد زد:
-هودا!

آخرین تی به طرف راهب چاق روونه شد که صاف از شکمش رد شد، به دیوار خورد و کمونه کرد و بر سر گروگان فرود اومد. بعد از رسیدگی آیلین به وضعیت گروگان بیهوش و خروندن بیست بطری معجونهای درمانی بهش(و استفراغ دیوانهوار گروگان)، هافلپافیها بالاخره کار رو شروع کردن.
-
لا لای لای لا لای لای! نه قرمز نه آبی فقط زرد هافلپافی! ها؟ این دیگه چیه؟
نیکلاس این رو گفت درحالی که هاج و واج به مجسمه سنگی گورکن که پایین یکی از دیوارا قرار گرفته بود و تا الان با چندتا سطل چوبی پوشونده شده بود نگاه میکرد.
گروگان که هنوز گیج بود بادی به غبغب انداخت و گفت:
- خب معلومه؛ این مجسمه گورکن معماگوئه، سختترین و حلنشدنیترین معماهای هاگوارتز رو به جادوآموزا میده و هر کی نتونه حلش کنه به وحشتناکترین سرنوشتها دچار میشه.

ملت هافلپاف زیر خنده زدن، والتر که کنار مجسمه بود گفت:
- عجب جوکایی میگه این پسر جوان

. منم به بانو خیلی جوک میگم؛ یه بار بهش گفتم...
-سلام!

- عههه!

گورکن سنگی با صدای زمخت مردونهای به هافلپافیها سلام کرد. والتر پرید توی بقل سدریک و خنجرش رو به سمت مجسمه گرفت.
- من گورکن معماگوی هافلپاف هستم! ازتون معماهای سخت سخت میپرسم! یا حلشون میکنید یا از هاگوارتز اخراجید!

البته سالهاست که دیگه کسی به من سر نمیزنه.

گورکن جمله آخر رو با بغض گفت. صداش رو صاف کرد و ادامه داد:
- بگذریم؛ قراره هرچی معمای حلنشدنی هست از شماها بپرسم! یوهاهاها!
همین تا حرف گورکن تموم شد کل مشعلهای دیواری زیرزمین روشن شدن، تموم کثیفیها و تار عنکبوتها پاک شدن، دیوارها حرکت کردن و اتاق دلبازتر شد و رنگ سنگهای دیوار و کفیها به عسلی روشن تغییر کرد.
گورکن حالا دیگه سنگی نبود و مثل یه حیوون واقعی و زنده، پوست و گوشت داشت و ورجه وورجه میکرد. حرفش رو ادامه داد:
- خب... معمای اول...
- ببخشید گورکن جان.

- جونم.
- الان در بازه؛ خیلی راحت میریم بیرون و بدون ریسک اخراج شدن برمیگردیم تالارمون.
زاخاریاس درحالی که پوزخند زده بود و مثل آدم باهوشا عینکی که گروگان چند لحظه قبل بهش قرض داده بود رو روی بینیش بالا میداد این حرف رو زد.
هافلپافیها پشت سر زاخاریاس راه افتادن و از زیرزمین خارج شدن. گورکن با جیغ و داد گفت:
- نه! تو رو مرلین نرید! اصلا اخراج بی اخراج، فقط یه معما جواب بدید! فقط یکی!

آیلین فرصت رو غنیمت شمرد و به گورکن گفت:
- اگر بزاری از این زیرزمین برای معارفهم استفاده کنیم بعد از جلسه به یه معما جواب میدیم.
- قبوله! قبوله!
حالا هافلپافیها یه اتاق تر و تمیز برای برگزاری جلسه معارفه داشتن و نوبت به قدم بعدی میرسید.