جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

123 کاربر(ها) آنلاین هستند (112 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
123
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  280 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 01:31
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
آیلین درحالی‌که دست به کمر وایساده بود و بی‌توجه به خرابکاری‌هایی که پیکسی‌ها به بار می‌آوردن، با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و به نیوتی که خودشو به خواب زده بود زل زده بود. نیوت دید که اینجوری نمی‌شه و کم‌کم آیلین داره دوزاریش می‌افته که نیوت داره سرش گولز می‌ماله. پس نیوت دوزاری آیلین رو برداشت و یه پن‌زاری هم گذاشت روش و کردش توی جیب آیلین که صداشو در نیاره.
البته توی ذهنش!

چون نیوت خیلی خجالتی بود و نمی‌تونست این‌همه شجاعت به خرج بده. وگرنه که می‌افتاد گریفیندور! البته اگه این‌کار رو هم می‌کرد کلی با چاقو از والتر تهدید می‌شنید و آیلین ازش زهر چشم می‌گرفت که رشوه به مامور قانون؟! و نچ نچ نچ و کار زشت و خجالت و برو تو اتاق به کارای بدت فکر کن و از این ادا بازی‌های تازه والدین شده‌ها! پس نیوت تدبیر جدیدی اتخاذ کرد و برای اینکه کسی نفهمه از خودش صدای خر و پف درآورد. البته همین خر و پفش رو هم کسی نشنید. چون خجالتی بود.

- گَ گَ!

توله مرگ گَ گَ کنان دوره افتاده بود توی زیرزمین. زاخاریاس با خوشحالی به دستپخت خودش که توله مرگ بود نگاه می‌کرد و کلی خر تیتاب شده بود. مرگ هم که گورکن رو دیده بود خر تیتاب شده بود و دوتا شیشه شیر از پشت پوشکش درآورد و به گورکن داد و نشستن و بنا کردن به شیر خوری و بدون مزه هم می‌خوردن و مطمئنا شیر مزه نمی‌خواست، چون خودش مزه شیر می‌داد. حالا بعضی خلاقان اومدن ترکیب‌ها ساختن و شیر قهوه و شیر انبه و شیر کاکائو و اینا رو ساختن و ثابت کردن که شیر هم مزه می‌خواد و ماچ به مغزشون خلاصه!

- بابا مرگی! الان شدی توله مرگی؟!

زاخاریاس جلو اومده بود و می‌خواست مرگ رو بوجی موجی کنه. دستشو به سمت لپای مرگ برد و خواست درخواستش برای بوجی موجی رو عملی کنه.
- توله مرگی کی بودی تو؟! گوگولی مگ...
- گَ گَ!

صدای مرگ به طور ناگهانی از صدای کودک خردسال به صدای مرگ کهنسال تغییر کرد و دست زاخاریاس رو گرفت و یه نارنج چپوند توی دهنش و پنج شیش دور، دور زمین و هوا چرخوندش و کوبوندش به زمین.
- ک... مرم!
- گَ! گَ!

مرگ همچنان دست از سر زاخاریاس برنداشته بود و از پر پوشکش یه شیشه شیر دیگه درآورد، نارنج رو از توی دهن زاخاریاس درآورد و شیشه شیر رو به‌جاش چپوند توی دهنش و با زاخاریاس و گورکن نشستن به شیرخوری.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا چشمتون روز بد نبینه. من بعد از صد و اندی سال برگشتم به هاگوارتز تا به یاد روزهای قدیم، توی یکی از حفره‌های زیرزمین بخوابم و شیرکاکائوی آیلین‌شیک بخورم. دیگه به احترام زلف سفید و کمر قوزیده‌م، کسی چیزی به من نمی‌گفت و حتی والتر هم که می‌خواست اهالی زیرزمین رو مجبور به شست و روب کنه، با من کاری نداشت و گذاشت در خواب خوش، رؤیای تینا بانو رو ببینم.
آیلین هم اومد که از بقیه خواهش کنه تا زیرزمین رو مرتب کنن هم کاری با من نداشت.
هلنا هم که مدیری بود برای خودش و برو و بیایی داشت هم گذاشت روح من در آسایش به خواب خوش فرو بره.
دیگه نگم براتون، هرکی بود حرمت موی سفید من رو نگه داشت، الا مرگ! یجوری داد و هوار می‌کشید و زیرزمین رو می‌ذاشت روی سرش که من در یک حرکت اعتراضی، به شدّت تمام همّ و غم خودم رو بر این گذاشتم که بیش‌تر خجالت بکشم و سرم رو بکشم زیر پتو و اعتراضی نکنم.
عالیجناب مرگ که الان تبدیل شده بود به نی‌نی مرگ، انگار تازه وارد فاز دوم باس فایت شده بود، چرخید و چرخید و چشمش خورد به چمدون من. همون‌طور پستونک به دهن و داس به دست، سه دست و پا (چون یه دستش داس بود) نزدیک من شد و
کوبید به چمدونم.

- عه بچّه نکن!

مرگ که اهمیتی به حرف من نداد (چون اصلاً صدام درنیومد که بتونه حرفم رو بشنوه) باز هم با داسش کوبید به چمدون من.

- نکن مرگ عزیز.

نیازی به گفتن نداره که این‌بار هم از اون‌جایی که صدام درست در نمیومد، مرگ عزیز باز هم صدام رو نشنید و مشغول کار خودش شد.
گفتم این‌جا دیگه بحث حیثیتیه! نمی‌شه که همچنان سر در زیر پتو خجالت بکشم و اجازه بدم نی‌نی مرگ به چیزی دست بزنه که نباید. همین شد که پتو رو از رو سرم برداشتم و درحالی که پتو روی سرم نبود خجالت کشیدم.

- نکن دیگه عه!

لابد دارین فکر می‌کنید که مرگ این‌بار هم نشنید، ولی اشتباه می‌کنین. اتفاقاً خوب هم شنید، صرفاً اهمیتی نداد و تلقی قفل چمدونم رو باز کرد. همین کار ناشایست باعث شد که طوفانی از مصائب زیرزمین هافلپاف رو در بر بگیره و بدترین اتفاق ممکن در بدترین زمان ممکن رخ بده. اون هم بیرون جهیدن دو جین پیکسی از چمدون من بود. جستی از روی تخت زدم تا در چمدونم رو ببندم، امّا خیلی دیر شده بود. پیکسی‌ها سرتاسر زیرزمین رو به هم ریخته بودن، کیک‌هایی که تانکس قایم کرده بودن رو به در و دیوار می‌مالیدن و خامه‌هاش رو به سمت هم پرتاب می‌کردن، بالش‌هامون رو تو سر خودمون می‌کوبیدن و کف زمین پر از پَر شده بود. دوتا از پیکسی‌ها داشتن با گورکن بیچاره دست رشته بازی می‌کردن و گروگان داشت تلاش می‌کرد که اون رو بگیره.
آیلین با خشم بالای سر من ایستاد و با پاش، ضرب گرفته بود و دست به کمر، منتظر بود من این وضعیت رو درست کنم. ولی من که فقط خواب بودم، درنتیجه درحالی که داشتم خجالت می‌کشیدم، دوباره خوابیدم.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 08:14
نمایش جزئیات
آفلاین



- اصلاً راه نداره! من نمی‌ذارم این کارو بکنی!

صدای آیلین در چهارگوشهٔ زیرزمین مخوف هافلپاف پیچید:
- بچه‌ها کلی زحمت کشیدن. قرار نیست بذارم جایی رو کثیف کنی!

آیلین درحالی که به چشمان مرگ زُل زده بود، متوجه بخار سفیدی شد که از دهانش خارج می‌شد. هوای زیرزمین ناگهان چند برابر سردتر شده بود. سایهٔ مرگ رشد کرد و تمام دیوارها را گرفت. دیگر اثری از در خروجی نبود...

مرگ درحالی که دندان‌هایش را به آیلین نشان می‌داد، غرش می‌کرد و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. چهره‌اش هر لحظه تهدیدآمیزتر شده و هیبتش فضای بیشتری از اتاق را اشغال می‌کرد. این روند تا جایی ادامه یافت که والتر بانویش را به زیر بغل زد و به پشت جمعیت برد تا بقیه هم شانسشان را امتحان کنند.

خون از داس و دندان مرگ می‌چکید و هر نفسش بوی زجر و ناامیدی می‌داد. در چنین شرایطی نیمفادورا با یک لگد ناگهانی از پشت، گروگان را جلو فرستاد تا شاید این دیپلمات آب زیر کاه مشکلشان را حل کند.

زاخاریاس در واکنش به لگد تانکس، بلافاصه با آن ردای سنگین از جنس پوست گرگش کنار گروگان ایستاد و لبخند مصنوعی پهنی را تحویل مرگ داد.

گروگان کرواتش را مرتب کرد و شانه‌هایش را تکاند. ناگهان نیمهٔ پدرسوختهٔ مشاور املاکیش روشن شد (بدون توحین).
- اِهم اِهم... بنده مفتخرم به عنوان نمایندهٔ فرومایهٔ تالار باشکوه هافلپاف، با خضوع و خشوع شخصیت بزرگوار و فاضلم، از طرف تمامی حضار گرامی، پاسخ نهایی رای‌زنی‌ها را به شما مرگ عزیزتر از جان اعلام کنم: قبوله!

مرگ در یک چشم بهم زدن تبدیل به توله‌گرگ کوچولویی شد که از سرعت تغییر در حال سقوط به سمت زمین بود. زاخاریاس از گوشهٔ لباسش او را در هوا گرفت و روی زمین گذاشت...
قد جدیدش به سختی تا بالای زانو می‌رسید؛ چشمان درشتش از هر آسمان شبی درخشان‌تر شده بود و غیرمنتظره‌تر از همه، پستونکی بود که در دهانش می‌جنبید.

زاخاریاس برای ادای احترام به پست خانم هلنا ریونکلاو چرخید، به سمت وسایلش رفت.
- من از اولشم گفتم این ایدهٔ به‌دردنخوریه. کدوم آدم عاقلی تو ماه کامل آسمون خدا رو ول می‌کنه و میاد تو یه زیرزمینی که حتی پنجره هم نداره؟!!

کمی در کوله‌پشتی‌اش جست‌وجو کرد و با کاغذ لوله‌شدهٔ بزرگی به سمت دیوار مجاور رفت. کاغذ را باز و با خنجر به دیوار سنگی میخ کرد. تصویر جادویی یک ماه کامل و درخشان بود. زاخاریاس همانجا شُلِکس نمود، دراز کشید و به عکس ماه خیره شد. گورکن هم فرصت را غنیمت شمرد و خودش را لای ردای گرم و نرم زاخاریاس جا کرد.

لحظه‌ای بعد تانکس درحالی که شانه‌هایش را به صورت اغراق‌آمیزی تکان می‌داد به سمت آنها رفت.
- منم از همون اولش باهات موافق بودم.

به آنها اضافه شد و سه‌تایی کف زیرزمین ولو شدند.
زاخاریاس رو به گورکن هافلپافی کرد...
- میگم گوری، شطرنج بلدی؟

در همین لحظه قاب دوربین از روی آنها حرکت کرد و به سمت توله‌مرگی که با داس‌های کوچولویش وسط زیرزمین ایستاده بود رفت. به‌راستی باید با آن نگاه شیطون و جثهٔ پرانرژی چه کار می‌کردند؟



ینی قراره چیکار کنه؟ نازه؟ وحشیه؟ خرابکاره؟ آرومه؟ نکنه همشونه؟ یا شایدم هیچ کدومشون نیست؟
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/11 9:29:01
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/11 9:57:20
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/11 14:50:00
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/11 15:01:01
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:43
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: آیلین پرینس، ارشد جدید هافلپاف در فکر تدارک معارفه‌ای در زیرزمین هافلپافه. پس از اعضای هافلپاف می‌خواد که زیرزمین رو برای معارفه تر و تمیز و آماده کنن. اما با گورکن معماگوی زیرزمین روبرو می‌شن...

***


نویسنده به پست قبلی رفت و قسمت آخر پست رو خوند.

نقل قول:
حالا هافلپافی‌ها یه اتاق تر و تمیز برای برگزاری جلسه معارفه داشتن و نوبت به قدم بعدی می‌رسید.


هومی گفت و به پست قبل‌تر رفت و اونم خوند. پست قبل‌ترترش رو هم خوند. پست قبل‌ترترترش رو هم خوند حتی. و دید که عه! سوژه کلا چهارتا پست خورده! چقد کم... و توی چهار پست اعضای هافلپاف از خواب بیدار شدن و دست و صورتشون رو شستن و شیک و پیک کردن و توی راه خواب رفتن و به زیرزمین رسیدن و زیرزمین رو سابیدن و مثل دسته گل کردنش و گوشه گوشه زیرزمین می‌درخشید و دینگ! صدا می‌داد و...

حیح! نگران نباشین! چیزی نیست... آخه کلی اتفاق توی چهارتا پست افتاده بود و معمولا این تعداد اتفاق حداقل پونصد شونصد سال طول می‌کشید که رخ بده و مرور این اتفاقات نویسنده رو از نفس انداخته بود و...

قلوپ قلوپ!

چیه؟ آب خوردن نویسنده که نگاه نداره. اصلا روزگار بدی شده. آدم با دل خوش و راحتی نمی‌تونه یه لیوان آب بخوره و صدای آب خوردنش رو هم توی پست میارن. پس فردا حتما می‌خوان فراغ بال مرلینگاه رفتن رو هم از ما بگیرن حتما... نچ نچ نچ!

نویسنده بی‌خیال شد و با خودش گفت که دیگه الان وقتش رسیده. وقت چی؟ وقت اینکه بهترین و خفن‌ترین و پر سوژه‌ترین و اصلا اوف و واویلاترین و مرگ ترین شخصیت تمام ادوار جادوگران رو وارد سوژه کنه. اگه نفهمیدی کیو می‌گم واقعا که نچ نچ نچ!

- اینجا چه خبره؟!

مرگ از یه گوشه زیرزمین خودش رو نشون داد و یهو همه‌ی مشعل‌هایی که روشن شده بودن، خاموش شدن.

- چه وضعشه آقا؟! ما داریم اینجا زحمت می‌کشیم.

گورکن اعتراض کرد و همه‌ی مشعل‌هارو دوباره روشن کرد. و مرگ همه رو دوباره خاموش کرد. و گورکن دوباره روشن کرد. و مرگ دوباره خاموش کرد. و گورکن دوباره روشن کرد. و مرگ قاطی کرد! به سمت گورکن هجوم برد و راهب چاق ترسید و یادش رفت روحه و وقتی که اومد فرار کنه به دیوار برخورد کرد. توی فاصله‌ای که داشت می‌افتاد یادش اومد که روحه و همونجا از زمین از سوژه خارج شد.

مرگ اومد که گورکن رو بپیچونه و کلی تابش بده و ازش گورکن پلو درست کنه که یهو یادش اومد هلگا و هافلپاف و گورکن و طلایی و داستان... پس به خودش اومد و ابراز نارضایتی کرد.
- بدون من همه اینجا رو تمیز کردین؟ تک خورا! بیاین دوباره کثیفش کنیم و دوباره تمیزش کنیم که حال بده.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 23:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
والتر یه تی به سمت گروگان پرت کرد که مستقیم خورد تو کله‌ش و بنده مرلین رو نقش بر زمین کرد.
- آخ!

یه تی دیگه به سمت زاخاریاس پرتاب کرد اما زاخاریاس اون رو روی هوا گرفت و بعد از چند بار چرخوندن و جروس لی بازی داد زد:
-هودا!

آخرین تی به طرف راهب چاق روونه شد که صاف از شکمش رد شد، به دیوار خورد و کمونه کرد و بر سر گروگان فرود اومد. بعد از رسیدگی آیلین به وضعیت گروگان بی‌هوش و خروندن بیست بطری معجون‌های درمانی بهش(و استفراغ دیوانه‌وار گروگان)، هافلپافی‌ها بالاخره کار رو شروع کردن.



- لا لای لای لا لای لای! نه قرمز نه آبی فقط زرد هافلپافی! ها؟ این دیگه چیه؟

نیکلاس این رو گفت درحالی که هاج و واج به مجسمه سنگی گورکن که پایین یکی از دیوارا قرار گرفته بود و تا الان با چندتا سطل چوبی پوشونده شده بود نگاه می‌کرد.

گروگان که هنوز گیج بود بادی به غبغب انداخت و گفت:
- خب معلومه؛ این مجسمه گورکن معماگوئه، سخت‌ترین و حل‌نشدنی‌ترین معماهای هاگوارتز رو به جادوآموزا می‌ده و هر کی نتونه حلش کنه به وحشتناک‌ترین سرنوشت‌ها دچار می‌شه.

ملت هافلپاف زیر خنده زدن، والتر که کنار مجسمه بود گفت:
- عجب جوکایی میگه این پسر جوان . منم به بانو خیلی جوک میگم؛ یه بار بهش گفتم...
-سلام!
- عههه!

گورکن سنگی با صدای زمخت مردونه‌ای به هافلپافی‌ها سلام کرد. والتر پرید توی بقل سدریک و خنجرش رو به سمت مجسمه گرفت.
- من گورکن معماگوی هافلپاف هستم! ازتون معماهای سخت سخت می‌پرسم! یا حلشون می‌کنید یا از هاگوارتز اخراجید! البته سالهاست که دیگه کسی به من سر نمی‌زنه.

گورکن جمله آخر رو با بغض گفت. صداش رو صاف کرد و ادامه داد:
- بگذریم؛ قراره هرچی معمای حل‌نشدنی‌ هست از شماها بپرسم! یوهاهاها!

همین تا حرف گورکن تموم شد کل مشعل‌های دیواری زیرزمین روشن شدن، تموم کثیفی‌ها و تار عنکبوت‌ها پاک شدن، دیوارها حرکت کردن و اتاق دلباز‌تر شد و رنگ سنگ‌های دیوار و کفی‌ها به عسلی روشن تغییر کرد.

گورکن حالا دیگه سنگی نبود و مثل یه حیوون واقعی و زنده، پوست و گوشت داشت و ورجه وورجه می‌کرد. حرفش رو ادامه داد:
- خب... معمای اول...
- ببخشید گورکن جان.
- جونم.
- الان در بازه؛ خیلی راحت می‌ریم بیرون و بدون ریسک اخراج شدن برمیگردیم تالارمون.

زاخاریاس درحالی که پوزخند زده بود و مثل آدم باهوشا عینکی که گروگان چند لحظه قبل بهش قرض داده بود رو روی بینیش بالا می‌داد این حرف رو زد.

هافلپافی‌ها پشت سر زاخاریاس راه افتادن و از زیرزمین خارج شدن. گورکن با جیغ و داد گفت:
- نه! تو رو مرلین نرید! اصلا اخراج بی اخراج، فقط یه معما جواب بدید! فقط یکی!

آیلین فرصت رو غنیمت شمرد و به گورکن گفت:
- اگر بزاری از این زیرزمین برای معارفه‌م استفاده کنیم بعد از جلسه به یه معما جواب می‌دیم.
- قبوله! قبوله!

حالا هافلپافی‌ها یه اتاق تر و تمیز برای برگزاری جلسه معارفه داشتن و نوبت به قدم بعدی می‌رسید.
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/15 19:30:46
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1405 14:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هافلپافی‌ها خمیازه‌کشان و زهر کله سحر بیدار شدن چشان به راه افتادند. در مسیر، هرازگاهی سر هافلپافی‌ها روی شانه‌ی یکدیگر می‌افتاد که البته این حرکت با پس‌گردنی از سوی والتر مواجه میشد.
- باز که خوابیدین! من همسن شما بودم، پنج صبح پا میشدم می‌رفتم پی بیگار... یعنی، پی کار و زندگیم!

این "بیگاری" از گوش هافلپافی‌ها دور نماند. حدس جمعی زردپوشان بر این بود که والتر قرار است انتقام سختی‌هایش را از آن‌ها بگیرد. زاخاریاس ار اعماق دل پردرد نالید:
- چون خودش سختی کشیده فکر می‌کنه ما هم باید تسترال‌حمالی کنیم. اینم از تربیت آیلین که هر دو پسرش این‌جورین که...

با پس‌گردنی دیگری ساکت شد. والتر اجازه نمی‌داد کسی به بانو آیلین و پسرش، پروفسور اسنیپ توهین کند، حتی اگر این توهین کاملا از دهان طرف بیرون نمی‌آمد.

زاخاریاس این بار جانب احتیاط را نگه داشت و با صدایی آرام‌تر از نسیم بهاری زمزمه کرد:
- اینم که انگار داره همه‌ی عقده‌هاش رو سر ما خالی می‌کنه.

صدای دخترانه و بلند رز زلر جواب داد:
- تند نرو، آدم خوبیه!

زاخاریاس نق زد:
- برای تو که بانوش برات از عطر خودش زده و جوری ویبره میری که نمی‌تونه به خواب بودن متهمت کنه، آره.

در پله‌های منتهی به زیرزمین، هافلپافی‌ها نمی‌توانستند هم را ببینند. رز هرازگاهی ویبره می‌رفت و به در و دیوار و حتی هافلپافی‌های دیگر می‌خورد. عصای نیکلاس هرازگاهی به والتر برخورد می‌کرد و جمله‌ی "حیف که به بانو قول دادم فحش ندم." را برمی‌انگیخت. سدریک هم هرازگاهی کم مانده بود به خواب برود و بیفتد که او را می‌گرفتند.

به زیرزمین که رسیدند، آیلین چوبدستی‌اش را درآورد و چراغ را روشن کرد. نور چراغ تاب خورد، دنبال مقصد مناسبی برای نشستن گشت و بهتر از چشم سدریک نیافت.

پلک‌های سدریک اما بسته بودند و برای همین، نور خیلی تاثیری روی چشمانش نگذاشت.

آیلین با نگاه به چهره‌های هافلپافی‌ها، لبخندی زد.
- من مرتب و خوشبو می‌کنم و شما تمیز. بفرمایید مشغول شین.

و با عطر افتاد به جان دیوارها. والتر هم بلافاصله بنای تی کشیدن گذاشت و در حالی که با جدیت کارش را انجام می‌داد، فریاد زد:
- خب، چرا منو نگاه می‌کنین؟ نشنیدین بانو چی گفتن؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 18:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملت هافلپافی که هنوز خواب تو وجودشون باقی مونده بود، نگاهی به آیلین و والتر می‌ندازن که هر دو سرحال و آراسته لبخندزنان بهشون زل زده بودن اونم در حالی که خودشون با موهای ژولیده، چشمای پف‌کرده و پیژامه به تن به زور چشماشون رو باز نگه داشته بودن. اونا در این لحظه فقط دنبال راهی برای برگشتن به تخت‌خواب گرم و نرمشون بودن و نه تمیزکاری زیرزمین!

درست در لحظه‌ای که چشمای نیکلاس قصد داشت از شدت خواب دوباره بسته بشه، ناگهان تجربه‌ی عمر طولانیش فکری تو ذهنش می‌ندازه که باعث می‌شه سریع به زبون بیاره.
- اصلا اسم زیرزمین که میاد حس می‌کنم جلسه شبانه‌س.

سایر ملت هافلپافی ابتدا دو گالیونیشون نمیفته که منظور نیکلاس چی ممکنه باشه و هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن که چرا از این جلسه استقبال کرده. عادلانه نبود که کله سحر مجبور بشن اینطور از مغزشون کار بکشن. اما بالاخره کار کشیدن از سلول‌های مغزی جواب می‌ده و هافلپافی‌ها نکته‌ای که تو حرف نیکلاس نهفته بود رو درمیابن. جلسه‌ی شبانه به این معنا بود که هنوز کلی وقت داشتن و می‌تونستن کمی بیشتر بخوابن و دیرتر برای تمیزکاری اقدام کنن نه؟

گروگان سعی می‌کنه صداشو صاف کنه تا اثر تازه از خواب بیدار شدن ازش بپره و در جهت همراهی با نیکلاس اضافه می‌کنه:
- اوه بله، مخوف‌ترین معارفه‌ای که تاریخ پر از شگفتی هاگوارتز ممکنه به خودش ببینه. درست زیر نور درخشان‌ترین ماه که تاریک‌ترین شب سال رو چنان روشنایی می‌بخشه انگار که روزه!

زاخاریاس قصد همراهی داشت، ولی حرفای گروگان باعث می‌شه به نکات دیگه‌ای توجه نشون بده.
- متوجه هستی زیرزمین پنجره نداره که بتونیم از نور ماه بهره‌ای ببریم دیگه؟
- حالا هرچی! مهم اینه که تا شب کلی وقت داریم برای تمیزکاری.

نیکلاس با گفتن این حرف قلتی می‌زنه و به ثانیه نمی‌کشه که خوابش می‌بره و صدای خر و پفش به هوا بلند می‌شه. آیلین با مهربونی جلو می‌ره و با برداشتن پتو از روی نیکلاس رو به بقیه می‌گه:
- زیرزمین هافلپاف سال‌هاست که مورد استفاده قرار نگرفته و حتی اگه الانم شروع به مرتب کردنش کنیم باید شانس بیاریم تا شب کار تموم بشه! پس تاخیر جایز نیست.

و این‌چنین می‌شه که نقشه‌ی هافلپافی‌ها برای برگشتن به خواب شکست می‌خوره.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 09:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه‌ی جدید
:

- پاشین ببینم!

والتر که با لگد وارد خوابگاه پسرانه‌ی هافلپاف شده بود، دوباره داد زد:
- مگه نمیگم پاشین؟

واکنش پسران هافلپاف از سنگ هم بدتر بود. به هر حال، سنگ در مواجهه با آن داد و بیدادها دست کم ترک برمی‌داشت تا نشان دهد شنیده و اهمیت داده؛ اما زاخاریاس، گروگان و نیکلاس، فقط از این پهلو به آن پهلو شدند و راهب چاق زمزمه کرد:
- روز تعطیله، بذار بخوابیم!

والتر خنجرش را درآورد؛ اما یادش آمد راهب چاق شبح است و خنجرش رویش تاثیر ندارد؛ بنابراین، تصمیم گرفت از زبانش کار بکشد. ابتدا خنده‌ای هیستریک سر داد و سپس چنان فریاد کشید که پنجره‌ی بینوا با خودش گفت چرا به دیوار بسته است و نمی‌تواند از این هوارها فرار کند.
- پاشین دیگه، لنگ ظهره! نکنه می‌خواین تا فردا بخوابین؟

زاخاریاس از زیر پتو نالید:
-کدوم لنگ ظهر؟ تازه ساعت هشته!

برای والتر، "هشت" خیلی هم لنگ ظهر محسوب میشد؛ مخصوصا برای کاری که این‌قدر سرش داد و بیداد راه انداخته بود تا هافلپافی‌ها را بیدار کند. بیشتر به این نتیجه رسید که هافلپافی‌ها لای پر قو بزرگ شده‌اند؛ اما چیزی نگفت. نباید چنین توهین عظیمی به هم‌گروهی‌های بانو آیلین می‌کرد؛ حتی اگر واقعا لای ابریشم بزرگ شده بودند.
- خیلی هم لنگ ظهره! من همسن شما بودم، پنج صبح بیدار میشدم! بلند میشین یا دست به خنجر شم؟

تهدید خنجر جواب داد؛ زیرا همه هافلپافی‌ها می‌دانستند خنجر والتر با کسی شوخی ندارد. گروگان با صدایی که هیچ کس جز تخت‌خوابش نشنید، نق زد:
- حتی بدبین‌ترین سانتور هم به چنین چیزی فکر نمی‌کرد!

پیش از آن که والتر با تهدید و ارعاب موضوع را تفهیم کند؛ زن لاغری با گیسوان سیاه و ردای سفید وارد شد. زن ابتدا کتاب‌های زاخاریاس زا مرتب کرد و سپس قرص خوشبوکننده‌ی دهانش را قورت داد. والتر با دیدن آیلین، کنار رفت و اجازه داد بانویش زمام سخنرانی را به دست بگیرد. چند لحظه طول کشید تا آیلین مطمئن شود لبخندش کج یا زیادی صاف نیست.
- سلام. من ارشد جدید هافلپافم. راستش، می‌خوام برای این که خودم با بچه‌های هاگوارتز آشنا شم و اونا هم منو بشناسن، می‌خوام یه جلسه معارفه تو زیرزمین مخوف برگزار کنم. من و والتر به تنهایی از پس تدارکات جلسه برنمیایم، پس ممنون میشیم کمکمون کنین. قدم اول، مرتب کردن زیرزمینه.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
از این تاپیک برای تکلیف جلسهٔ سوم کلاس‌های عملی ترم ۲۹ هاگوارتز استفاده شده بود:
توضیحات بیشتر


در روزهایی که گذشت، هلگا هافلپاف مسیرهای گوناگونی را آزمود. او کوشید میان جادوآموزان شکاف ایجاد کند، وفاداری‌ها را جابه‌جا کند و با نمایش قدرت و نفوذ شخصی‌اش، جایگاه خود را به‌عنوان نیرویی تازه و تعیین‌کننده تثبیت نماید. حضور ریگولوس بلک و هیبرنیوس مالکولم در کنار او، این تصور را تقویت می‌کرد که زیرزمین هافلپاف به مرکز طرحی بزرگ تبدیل شده است؛ طرحی که هدفش فراتر رفتن از تعادل همیشگی هاگوارتز بود.

اما هرچه زمان پیش رفت، هلگا به درکی عمیق‌تر رسید. او دریافت که قدرت سالازار اسلیترین تنها به حضور فیزیکی یا اعمال مستقیم او وابسته نیست. آنچه هاگوارتز را در توازن نگه می‌داشت، ریشه‌ای عمیق‌تر داشت؛ نیرویی که سالازار در دل‌ها کاشته بود. ترس، بخشی از این میراث بود، اما همه آن نبود. در کنار آن، باوری شکل گرفته بود که سالازار تجسم تاریکی‌ای است که مسیر را می‌شناسد و در نهایت، آنچه را به سود کلیت قلعه است انتخاب می‌کند. این باور، حتی در غیاب او، همچون شبکه‌ای نامرئی عمل می‌کرد.

هلگا دریافت که همین ایمان پنهان، مانع پیشروی طرح‌هایش می‌شود. جادوآموزان، حتی آنان که با سالازار همدل نبودند، ناخودآگاه در چارچوبی حرکت می‌کردند که او سال‌ها پیش بنا نهاده بود. اقتدار سالازار در ذهن‌ها زنده بود؛ اقتداری که می‌پذیرفت خشونت می‌تواند ابزاری برای رسیدن به پایانی بهتر باشد و ایستادن در برابر مسیر او، پیامدهای سنگینی به همراه دارد. این فهم، نقطه‌ای بود که هلگا را وادار به بازنگری کرد.

پس از آخرین تلاش نافرجام، هلگا هافلپاف مسیر تسخیر را رها کرد. او در سکوت، نامه‌ای به سالازار اسلیترین نوشت؛ نامه‌ای سرشار از اعتراف، احترام و پوزش. در آن نوشت که قدرت واقعی او را اکنون می‌بیند و امید دارد با وجود این تقابل، پیوندی که روزی میانشان وجود داشت همچنان باقی بماند. زیرزمین هافلپاف آرام گرفت و هاگوارتز بار دیگر به تعادلی بازگشت که از درک عمیق نیروهای حاکم بر آن سرچشمه می‌گرفت.




پایان
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: زیرزمین مخوف هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
_بکشش لونا،کاری که از اول برایش در این گروه عضو شدی،را انجام بده.

_لونا،به حرفش گوش نده داره،ازت سو استفاده می کنه.

_بکشش،لونا بکشش.


اوه،سلام ندیدمتون اینجا را ول کن،بذارید شما را برگردانم به 2 هفته قبل.

در حالی،که در هاگوارتز قدم می زدم،صدایی به گوشم رسید.

_موفق،شدم بلاخره وزارتخونه را تساحب کردم،حالا وقته نقشه ی اصلی است.

ایستادم،و پشته ستونی مخفی شدم،و به حرف های هلگا،ریگولوس و هیبرنیوس گوش دادم،سوالاتی در مغزه من می چرخیدند،نقشه اصلی چیه؟هلگا چه شده؟اصلا واسه چی وزارتخونه را تساحب کرده؟

_بانو هلگا،می شه بفرمایید که نقشه اصلی چیه؟

هلگا،چوبدستی اش را در اورد،و وردی خواند.

_نقشه،از این قرار است،مرحله یک تساحب وزارتخونه انجام شد،و در ادامه ما قرار خودمان را به البوس دامبلدور،نزدیک کنیم،جوری که به ما کاملا اعتماد داشته باشه،و وسعت کنه کهاگر مرد،من بشوم مدیر هاگوارتز خب،مشخصه که البوس به این زودی ها رفتنی نیست یا شاید اصلا با ما صمیمی،نشه اگر صمیمی نشد روی او طلسم کنترل ذهن می خوانیم،و برای اینکه مطمئن بشم که مرده و هیچ کس قرار نیست،بفهمه به اون معجون مرگ می دهیم.

_خب،یک سوال چه نفع ای برای،ما دارد؟

_اولاً (قدرت من بیشتر می شه) دوماً (البوس یا افراد زیادی،دوسته و چون ما دوست های صمیمی او می شویم،دوست های او به ما نزدیک می شوند) و سوماً (جاهای دیگری را تصاحب می کنیم)

_نه،خب هدفه اصلی چیه؟

_چقدر تو خنگی،ریگولوس،همه ی این ها برای قدرته.

من،ترسیدم برای همین پیش دامبلدور رفتم،تا این موضوع را بگم.

_پروفسور!!پروفسور!!

_چیه؟چی شده لونا؟

لونا،در حالی که نفس نفس می زد گفت:

هههه،پروفسور هلگا نقشه کشیده،که شما را بکشه و مالک تمام چیز های شما بشه،و هاگوارتز را تصاحب کنه.

پروفسور دامبلدور،پوزخندی زد و گفت:

لونا،من برای این شوخی های،مسخره تو وقت ندارم قرار است مهمانی بیاید.

_اما،پروفسور من شوخی نمی کنم پروفسور هلگا نقشه ای....

اما،لونا تا خواست حرفش را تمام کند،پروفسور هلگا وارد شد.

_سلام،اسمم را شنیدم در مورد من حرف می زدید؟

_نه،هلگای عزیز لونا داشت در مورد این حرف می زد که چقدر خوشحاله که،شما به اینجا امده اید.

_سلام،لونا من هم خوشحالم که به اینجا امده ام.

_لونا،من و پروفسور کار داریم می شه بری؟

و،بی سر و صدا از اتاق خارج شدم.چرا پروفسور حرف من را باور نکرد؟ اهان فهمیدم.

_سلام،پروفسور هافلپاف با هاتون کاری داشتم،می شه بریم یک جای خلوط تر؟

_بله،زیر زمین هافلپاف چطوره؟

_عالیه.

وقتی،با پروفسور هافلپاف به زیرزمین رفتیم حرفم را زدم.

_پروفسور هافلپاف،من از نقشه شما خبر دارم و می خواهم عضو گروهتان شوم.

پروفسور،با نگرانی گفت:

می شه بگویی،کدام نقشه لونا؟

_نقشه،تصاحب هاگوارتز.

_تو،از کجا می دانی؟

_نگران،نباش به دامبلدور نمی گویم.

_چطور،بهت اعتماد کنم؟

_اونجوری،که من هیچوقت زیر قولم نمی زنم.

_راست،می گویی،قبوله عضوی.

و دستش،را جلو اورد و دست داد.

چند،روز گذشت همانگونه که هلگا به دامبلدور نزدیکتر می شد،من هم به او(منظور از او هلگا است.)نزدیکتر می شدم.

زمان حال.

_بکشش لونا،کاری که از اول برایش در این گروه عضو شدی،را انجام بده.

لونا،به حرفش گوش نده داره،ازت سو استفاده می کنه.

_بکشش،لونا بکشش.

ناگهان،لونا چرخید و چوبدستی اش را به سمت،هلگا چرخاند.

_چیکار،می کنی؟

_کاری،که از اول براش نقشه داشتم،را انجام دادم.

لونا،طلسمی خواند.

_چی شده؟

_هیچی،فقط تحت تأثیر،طلسم کنترل ذهن بودی هلگا.

_توسط،کی؟

_نمی دانم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار