_بکشش لونا،کاری که از اول برایش در این گروه عضو شدی،را انجام بده.
_لونا،به حرفش گوش نده داره،ازت سو استفاده می کنه.
_بکشش،لونا بکشش.
اوه،سلام ندیدمتون اینجا را ول کن،بذارید شما را برگردانم به 2 هفته قبل.
در حالی،که در هاگوارتز قدم می زدم،صدایی به گوشم رسید.
_موفق،شدم بلاخره وزارتخونه را تساحب کردم،حالا وقته نقشه ی اصلی است.
ایستادم،و پشته ستونی مخفی شدم،و به حرف های هلگا،ریگولوس و هیبرنیوس گوش دادم،سوالاتی در مغزه من می چرخیدند،نقشه اصلی چیه؟هلگا چه شده؟اصلا واسه چی وزارتخونه را تساحب کرده؟
_بانو هلگا،می شه بفرمایید که نقشه اصلی چیه؟
هلگا،چوبدستی اش را در اورد،و وردی خواند.
_نقشه،از این قرار است،مرحله یک تساحب وزارتخونه انجام شد،و در ادامه ما قرار خودمان را به البوس دامبلدور،نزدیک کنیم،جوری که به ما کاملا اعتماد داشته باشه،و وسعت کنه کهاگر مرد،من بشوم مدیر هاگوارتز خب،مشخصه که البوس به این زودی ها رفتنی نیست یا شاید اصلا با ما صمیمی،نشه اگر صمیمی نشد روی او طلسم کنترل ذهن می خوانیم،و برای اینکه مطمئن بشم که مرده و هیچ کس قرار نیست،بفهمه به اون معجون مرگ می دهیم.
_خب،یک سوال چه نفع ای برای،ما دارد؟
_اولاً (قدرت من بیشتر می شه) دوماً (البوس یا افراد زیادی،دوسته و چون ما دوست های صمیمی او می شویم،دوست های او به ما نزدیک می شوند) و سوماً (جاهای دیگری را تصاحب می کنیم)
_نه،خب هدفه اصلی چیه؟
_چقدر تو خنگی،ریگولوس،همه ی این ها برای قدرته.
من،ترسیدم برای همین پیش دامبلدور رفتم،تا این موضوع را بگم.
_پروفسور!!پروفسور!!
_چیه؟چی شده لونا؟
لونا،در حالی که نفس نفس می زد گفت:
هههه،پروفسور هلگا نقشه کشیده،که شما را بکشه و مالک تمام چیز های شما بشه،و هاگوارتز را تصاحب کنه.
پروفسور دامبلدور،پوزخندی زد و گفت:
لونا،من برای این شوخی های،مسخره تو وقت ندارم قرار است مهمانی بیاید.
_اما،پروفسور من شوخی نمی کنم پروفسور هلگا نقشه ای....
اما،لونا تا خواست حرفش را تمام کند،پروفسور هلگا وارد شد.
_سلام،اسمم را شنیدم در مورد من حرف می زدید؟
_نه،هلگای عزیز لونا داشت در مورد این حرف می زد که چقدر خوشحاله که،شما به اینجا امده اید.
_سلام،لونا من هم خوشحالم که به اینجا امده ام.
_لونا،من و پروفسور کار داریم می شه بری؟
و،بی سر و صدا از اتاق خارج شدم.چرا پروفسور حرف من را باور نکرد؟ اهان فهمیدم.
_سلام،پروفسور هافلپاف با هاتون کاری داشتم،می شه بریم یک جای خلوط تر؟
_بله،زیر زمین هافلپاف چطوره؟
_عالیه.
وقتی،با پروفسور هافلپاف به زیرزمین رفتیم حرفم را زدم.
_پروفسور هافلپاف،من از نقشه شما خبر دارم و می خواهم عضو گروهتان شوم.
پروفسور،با نگرانی گفت:
می شه بگویی،کدام نقشه لونا؟
_نقشه،تصاحب هاگوارتز.
_تو،از کجا می دانی؟
_نگران،نباش به دامبلدور نمی گویم.
_چطور،بهت اعتماد کنم؟
_اونجوری،که من هیچوقت زیر قولم نمی زنم.
_راست،می گویی،قبوله عضوی.
و دستش،را جلو اورد و دست داد.
چند،روز گذشت همانگونه که هلگا به دامبلدور نزدیکتر می شد،من هم به او(منظور از او هلگا است.)نزدیکتر می شدم.
زمان حال.
_بکشش لونا،کاری که از اول برایش در این گروه عضو شدی،را انجام بده.
لونا،به حرفش گوش نده داره،ازت سو استفاده می کنه.
_بکشش،لونا بکشش.
ناگهان،لونا چرخید و چوبدستی اش را به سمت،هلگا چرخاند.
_چیکار،می کنی؟
_کاری،که از اول براش نقشه داشتم،را انجام دادم.
لونا،طلسمی خواند.
_چی شده؟
_هیچی،فقط تحت تأثیر،طلسم کنترل ذهن بودی هلگا.
_توسط،کی؟
_نمی دانم.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] زیرزمین مخوف هافلپاف
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/06/25
تولد نقش: 1404/07/20
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 11:23
از: یک جای تو خیالاتم توی یک جنگل لا به لای موجودات جادویی!!
پستها:
83

جزئیات کاربر

نقشهی هلگا هافلپاف برگفته شده از روش "تفرقه بنداز و حکومت کن" بود. نقشهای که اگر به درستی انجام بشود، کار را برای شخص قدرتمند بسیار آسان میکند. نقشهای که بیشتر توسط دیکتاتورها اجرا میشود. هلگا هافلپاف با این نوع نقشهها آشنایی کامل داشت. علاقهی او به سیاست، باعث شده بود که مطالبی را بخواند که او را از روشهای کنترل جمعیت آگاه سازد.
این نقشه شاید بنیانش یکی باشد ولی پیاده سازی آن از جامعهای به جامعهی دیگر متفاوت است. جامعهی هدف هلگا هافلپاف جادوآموزان هاگوارتز بودند. بازهی سنی آنها بین 11 سال تا 17 سال است. تفرقهاندازی برای این بازهی سنی شاید بنظر آسان برسد ولی این خیال خامی است که اکثریت دارند. این کار بسیار دشوار است و نیاز به تحقیق بسیار دارد. کاری که هلگا هافلپاف چند سالی است که شروع کرده. خودش را زنی مهربان و خونگرم نشان داده تا به گونهای جلوه کند که دیگران بتوانند به او اعتماد کنند و اگر به مشکلی برخوردند، پیش او بیایند و از او کمک بخواهند. اطلاعاتی که به این واسطه بدست آورده بود، منبع اصلی او برای تحلیل این جامعهی کوچک بود. هلگا هافلپاف فهمید که باید به این نسل چگونه برخورد بکند، از چه راهی وارد شود تا بتواند میان آنها جدایی بیاندازد و سپس، مانند همیشه، خود را یک مادر دلسوز و فداکار نشان دهد و این مشکلات را حل کند. اینگونه میتوانست از نبود سالازار اسلیترین سواستفاده کرده، و کنترل هاگوارتز را بدست بگیرد.
- تو واقعا اینکارو کردی هرمیون؟
رون ویزلی که با هرمیون گرنجر سخن میگفت از خشم روی پاهایش ایستاده بود و دستانش مشت شده به میز غذاخوری فشار میآوردند. چند نفر از کسانی که کنار اون نشسته بودند، در دستش کاغذ کوچک مچاله شدهای را مشاهده کردند.
- چیزی شده رون؟
قبل از اینکه رون ویزلی با خشم پاسخ دهد صدایی از آن سر تالار غذاخوری بلند شد.
دختری یقهی پسری را گرفته بود و همانطور که گریه میکرد به او دشنام میگفت. اون نیز کاغذ کوچکی در دست داشت.
نقشهی هلگا هافلپاف برگفته شده از روش "تفرقه بنداز و حکومت کن" بود. نقشهای که بنظر میرسید که دارد جواب میدهد.
این نقشه شاید بنیانش یکی باشد ولی پیاده سازی آن از جامعهای به جامعهی دیگر متفاوت است. جامعهی هدف هلگا هافلپاف جادوآموزان هاگوارتز بودند. بازهی سنی آنها بین 11 سال تا 17 سال است. تفرقهاندازی برای این بازهی سنی شاید بنظر آسان برسد ولی این خیال خامی است که اکثریت دارند. این کار بسیار دشوار است و نیاز به تحقیق بسیار دارد. کاری که هلگا هافلپاف چند سالی است که شروع کرده. خودش را زنی مهربان و خونگرم نشان داده تا به گونهای جلوه کند که دیگران بتوانند به او اعتماد کنند و اگر به مشکلی برخوردند، پیش او بیایند و از او کمک بخواهند. اطلاعاتی که به این واسطه بدست آورده بود، منبع اصلی او برای تحلیل این جامعهی کوچک بود. هلگا هافلپاف فهمید که باید به این نسل چگونه برخورد بکند، از چه راهی وارد شود تا بتواند میان آنها جدایی بیاندازد و سپس، مانند همیشه، خود را یک مادر دلسوز و فداکار نشان دهد و این مشکلات را حل کند. اینگونه میتوانست از نبود سالازار اسلیترین سواستفاده کرده، و کنترل هاگوارتز را بدست بگیرد.
- تو واقعا اینکارو کردی هرمیون؟
رون ویزلی که با هرمیون گرنجر سخن میگفت از خشم روی پاهایش ایستاده بود و دستانش مشت شده به میز غذاخوری فشار میآوردند. چند نفر از کسانی که کنار اون نشسته بودند، در دستش کاغذ کوچک مچاله شدهای را مشاهده کردند.
- چیزی شده رون؟
قبل از اینکه رون ویزلی با خشم پاسخ دهد صدایی از آن سر تالار غذاخوری بلند شد.
دختری یقهی پسری را گرفته بود و همانطور که گریه میکرد به او دشنام میگفت. اون نیز کاغذ کوچکی در دست داشت.
نقشهی هلگا هافلپاف برگفته شده از روش "تفرقه بنداز و حکومت کن" بود. نقشهای که بنظر میرسید که دارد جواب میدهد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/01
آخرین ورود: جمعه 30 مرداد 1405 22:02
از: م خوشت میاداااا.
پستها:
147
شغل
دست راست لرد ولدمورت

همیشه استراتژیکترین و مخوفترین نقشهها، از طرف کسانی برنامهریزی میشود که دیگران انتظارش را ندارند. شاید هم همین دلیل اعتراض و قیامشان باشد؛ اینکه تمام زندگی دستکم گرفته شدند، یا بدتر، همیشه برای دیگران قابل پیشبینی بودهاند.
این موضوع همیشه اعضای تالار هافلپاف را عصبانی میکرد.
در دخمههای پیچدرپیچ تالار زرد رنگ هاگوارتز، میان هجوم تاریکیای که وجودش در چنین جایی دور از باور است، هلگا هافلپاف در حال پیریزی نقشهاش بود. چشمهایش برق میزدند و شوری فراتر از دوران انتخابات وزارت سحر و جادو در آنها دیده میشد. دنبالهی این لبخند بیمارگونه به دورانی برمیگشت که به عنوان یکی از بزرگترین جادوگران زمان، در کنار سالازار، روونا و گودریک هاگوارتز را پایهگذاری کرد. هیچ مدرکی دال بر اینکه او ضعیفتر از سالازار اسلیترین باشد وجود نداشت. آنها در تمام زمینهها برابر بودند. پس چرا همیشه احساس میکرد سایهی سالازار دستاوردهای او را پنهان میکنند؟ این سوالی بود که همیشه در سرش میچرخید و باعث عصبانیتش میشد.
حالا و زمانی که کسی - مثل همیشه - انتظارش را نداشت، میتوانست اوضاع را تغییر بدهد و احساساتی که باعث شکلگیری سوال کذایی شده بودند را از بین ببرد. و برای اولین قدم، به مهمترین دارایی هاگوارتز نیاز داشت: جادوآموزان.
او به یک سیستم کاربردی نیاز داشت تا جادوگران را به طرف خودش بکشد. اگر اعتماد و حمایت آنها را داشت، به راحتی میتوانست ماموریتش را به سرانجام برساند.
- از هوکی چیزی خواست قربان؟
هلگا نگاهش را از دیوار روبرو گرفت و به جن خانگیای دوخت که روبرویش ايستاده بود. حداقل برای جذب آنها نیازی به تلاش نداشت؛ جنهای خانگی او را میپرستیدند.
- هوکی عزیزم! خوشحالم که میبینمت. از مرخصیای که دریافت کردی لذت بردی؟
- بله! هوکی تا ابد ممنون و وفادار بانو هلگا خواهد بود!
- حالا که خودت به وفاداری اشاره کردی...
صبح روز بعد، در حالی که جادوآموزان پشت میز رنگارنگ صبحانه نشسته بودند، تعداد مشخصی از آنها در غذایشان پیامهای کاغذی کوچکی دریافت کردند. پیامهایی که محتوایشان میتوانست تغییرات بزرگی ایجاد کند.
این موضوع همیشه اعضای تالار هافلپاف را عصبانی میکرد.
در دخمههای پیچدرپیچ تالار زرد رنگ هاگوارتز، میان هجوم تاریکیای که وجودش در چنین جایی دور از باور است، هلگا هافلپاف در حال پیریزی نقشهاش بود. چشمهایش برق میزدند و شوری فراتر از دوران انتخابات وزارت سحر و جادو در آنها دیده میشد. دنبالهی این لبخند بیمارگونه به دورانی برمیگشت که به عنوان یکی از بزرگترین جادوگران زمان، در کنار سالازار، روونا و گودریک هاگوارتز را پایهگذاری کرد. هیچ مدرکی دال بر اینکه او ضعیفتر از سالازار اسلیترین باشد وجود نداشت. آنها در تمام زمینهها برابر بودند. پس چرا همیشه احساس میکرد سایهی سالازار دستاوردهای او را پنهان میکنند؟ این سوالی بود که همیشه در سرش میچرخید و باعث عصبانیتش میشد.
حالا و زمانی که کسی - مثل همیشه - انتظارش را نداشت، میتوانست اوضاع را تغییر بدهد و احساساتی که باعث شکلگیری سوال کذایی شده بودند را از بین ببرد. و برای اولین قدم، به مهمترین دارایی هاگوارتز نیاز داشت: جادوآموزان.
او به یک سیستم کاربردی نیاز داشت تا جادوگران را به طرف خودش بکشد. اگر اعتماد و حمایت آنها را داشت، به راحتی میتوانست ماموریتش را به سرانجام برساند.
- از هوکی چیزی خواست قربان؟
هلگا نگاهش را از دیوار روبرو گرفت و به جن خانگیای دوخت که روبرویش ايستاده بود. حداقل برای جذب آنها نیازی به تلاش نداشت؛ جنهای خانگی او را میپرستیدند.
- هوکی عزیزم! خوشحالم که میبینمت. از مرخصیای که دریافت کردی لذت بردی؟
- بله! هوکی تا ابد ممنون و وفادار بانو هلگا خواهد بود!
- حالا که خودت به وفاداری اشاره کردی...
صبح روز بعد، در حالی که جادوآموزان پشت میز رنگارنگ صبحانه نشسته بودند، تعداد مشخصی از آنها در غذایشان پیامهای کاغذی کوچکی دریافت کردند. پیامهایی که محتوایشان میتوانست تغییرات بزرگی ایجاد کند.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/2 11:08:07
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/2 14:19:59
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/2 14:19:59
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

لرد ولدمورت با آسودگی در حالی که از فنجان قهوهاش مینوشید، در خانهی ریدلها نشسته بود و سرگرم مطالعهی آخرین خبرهای پیام امروز بود. چیزی که شاید کمتر کسی هرگز انتظار آن را داشت. که لرد به قدری به آرامش برسد که شبش را در کنار شومینهای که صدای ترق توروق سوختن چوب در آن به هوا برمیخاست بگذراند و خودش به مطالعهی اخبار روز بپردازد. حتی نیاز نداشت خبرها را داغ و اول وقت مطالعه کند، همان آخر شب کافی بود. چرا که همه چیز خوب، آرام و به نفع او پیش میرفت.
لرد ولدمورت به قدری در خواستههایش به موفقیت رسیده بود که چنین استراحتی را لایق خود میدانست.
دیگر محفل ققنوسی وجود نداشت تا هر از گاهی بر علیه او به پا خیزند و مردم را نیز با خود همراه سازند.
خیالش از هاگوارتز آسوده بود چرا که بهترین شخص ممکن، یعنی جد بزرگوارش مدیریت آن را برعهده داشت.
وزارتخانه را هلگا هافلپاف مهربانی اداره میکرد که تسلیم خواستهی او شده بود و حالا به قدری با شکایتها درگیر بود که وقتی برای اذیت کردن لرد نداشت.
همه چیز به نظر عالی بود!
اما پاترونوسی که از طرف گلرت گریندلوالد راهی خانهی ریدلها شده بود و تنها اندک لحظاتی با رسیدن به لرد فاصله داشت، خبر از این میداد که در آرامش پیش از طوفان قرار دارند.
لرد با دیدن ققنوس آشنایی که به سمتش در حرکت بود، انگار که از قبل مطلع باشد چه در انتظارش است، فنجان قهوه و روزنامه را گوشهای میگذارد و با جدیت آماده برای شنیدن پیامی که حاملش بود میشود.
ناراحت بود؟
خیر.
لرد برای همیشه در تکاپو بودن آفریده شده بود و از زمانی که به یاد داشت در حال تلاش کردن بود تا حقش را از این دنیا بگیرد. حال چالشی دیگر دوباره او را فراخوانده بود.
لرد ولدمورت به قدری در خواستههایش به موفقیت رسیده بود که چنین استراحتی را لایق خود میدانست.
دیگر محفل ققنوسی وجود نداشت تا هر از گاهی بر علیه او به پا خیزند و مردم را نیز با خود همراه سازند.
خیالش از هاگوارتز آسوده بود چرا که بهترین شخص ممکن، یعنی جد بزرگوارش مدیریت آن را برعهده داشت.
وزارتخانه را هلگا هافلپاف مهربانی اداره میکرد که تسلیم خواستهی او شده بود و حالا به قدری با شکایتها درگیر بود که وقتی برای اذیت کردن لرد نداشت.
همه چیز به نظر عالی بود!
اما پاترونوسی که از طرف گلرت گریندلوالد راهی خانهی ریدلها شده بود و تنها اندک لحظاتی با رسیدن به لرد فاصله داشت، خبر از این میداد که در آرامش پیش از طوفان قرار دارند.
لرد با دیدن ققنوس آشنایی که به سمتش در حرکت بود، انگار که از قبل مطلع باشد چه در انتظارش است، فنجان قهوه و روزنامه را گوشهای میگذارد و با جدیت آماده برای شنیدن پیامی که حاملش بود میشود.
ناراحت بود؟
خیر.
لرد برای همیشه در تکاپو بودن آفریده شده بود و از زمانی که به یاد داشت در حال تلاش کردن بود تا حقش را از این دنیا بگیرد. حال چالشی دیگر دوباره او را فراخوانده بود.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

ماه پشت ابرها پنهان بود و نیمهشب، تاریکی مطلق را در غیاب ماه بر سر و روی قلعهی هاگوارتز کشیده بود. گلرت گریندلوالد اما بیدارتر و هشیارتر از همیشه در دفتر آموزش دوئل قدم میزد. دلشوره امانش را بریده بود. گویی دیوارها از همهطرف به او فشار میآوردند و چیزی نمانده بود او را لِه کنند.
به سمت پنجره رفت و از آن پایین پرید.
به محض پرش، هوای خنک نیمهشب به صورتش خورد و آن حس خفگی قبل را کاهش داد. لرزش قلبش اما همچنان ادامه داشت. خطری هاگوارتز را تهدید میکرد و سالازار اسلیترین حضور نداشت تا از آن دفاع کند.
با خود اندیشید: «نکند آنچه لرد ولدمورت بر سر محفل آورد در انتظار هاگوارتز است؟ پیشبینیهایم خطا نمیکنند. هاگوارتز در خطر است.»
خود را به پایینترین طبقهی قلعه رسانده بود. درست زمانی که پاهایش چمن محوطه را لمس کرد، گویی این اتصال جادویی با زمین هاگوارتز ایدههای آرامشبخشی به ذهنش تزریق کرد.
«هلگا هافلپاف...»
گلرت این نام را در حالی به زبان راند که منطقش میگفت دلسوزترین فرد زنده برای هاگوارتز در قلعه پس از سالازار، کسی نیست جز هلگا هافلپاف. اما او احتمالاً در حال حاضر در دفترش در وزارت سحر و جادو بود. پس از حملهی مرگخواران به محفل و تسخیر آن، پروندههای بیشماری از شکایات افراد مهم جامعهی جادوگری روانهی وزیر سحروجادو شده بود و دردسر هیچگاه او را رها نمیکرد.
چارهای نداشت. چوبدستی خود را بیرون کشید و پاترونوسی به شکل ققنوس برای هلگا فرستاد که حاوی پیام هشدارش بود.
پاترونوس به جای پرواز در آسمان، مسیر ورود به قلعه را در پیش گرفت و گلرت در لحظه متوجه شد هلگا اکنون در هاگوارتز است. «چه بیخبر!»
بیدرنگ به دنبال ققنوس دوان دوان رفت و به زیرزمینی رسید که شک نداشت به هلگا هافلپاف تعلق داشت.
اگر سالازار بفهمد چه کردهایم...؟
او در آسمان است...
...مهربانی را با مشت آهنین بیاموزد.
همین چند جمله کافی بود تا گریندلوالد متوجه شود، هلگا هافلپاف در حال دسیسهچینی است.
یا باید با آنها رودررو میشد و قائله را همینجا پیش از شروع پایان میداد، یا به دنبال سالازار اسلیترین راهی آسمانها میشد و او را در میان هر مأموریتی که داشت بازمیگرداند.
راه دوم را انتخاب کرد و بدون آنکه با هلگا روبرو شود، دوان دوان به سمت تالار اسرار رفت تا مراسم ویژهی سفرش به دنبال سالازار اسلیترین را آغاز کند. طبیعتاً پیش از آن، قصد داشت مورد را با پاترونوس دیگری به لرد ولدمورت که در خانهی ریدلها بود اطلاع دهد.
به سمت پنجره رفت و از آن پایین پرید.
به محض پرش، هوای خنک نیمهشب به صورتش خورد و آن حس خفگی قبل را کاهش داد. لرزش قلبش اما همچنان ادامه داشت. خطری هاگوارتز را تهدید میکرد و سالازار اسلیترین حضور نداشت تا از آن دفاع کند.
با خود اندیشید: «نکند آنچه لرد ولدمورت بر سر محفل آورد در انتظار هاگوارتز است؟ پیشبینیهایم خطا نمیکنند. هاگوارتز در خطر است.»
خود را به پایینترین طبقهی قلعه رسانده بود. درست زمانی که پاهایش چمن محوطه را لمس کرد، گویی این اتصال جادویی با زمین هاگوارتز ایدههای آرامشبخشی به ذهنش تزریق کرد.
«هلگا هافلپاف...»
گلرت این نام را در حالی به زبان راند که منطقش میگفت دلسوزترین فرد زنده برای هاگوارتز در قلعه پس از سالازار، کسی نیست جز هلگا هافلپاف. اما او احتمالاً در حال حاضر در دفترش در وزارت سحر و جادو بود. پس از حملهی مرگخواران به محفل و تسخیر آن، پروندههای بیشماری از شکایات افراد مهم جامعهی جادوگری روانهی وزیر سحروجادو شده بود و دردسر هیچگاه او را رها نمیکرد.
چارهای نداشت. چوبدستی خود را بیرون کشید و پاترونوسی به شکل ققنوس برای هلگا فرستاد که حاوی پیام هشدارش بود.
پاترونوس به جای پرواز در آسمان، مسیر ورود به قلعه را در پیش گرفت و گلرت در لحظه متوجه شد هلگا اکنون در هاگوارتز است. «چه بیخبر!»
بیدرنگ به دنبال ققنوس دوان دوان رفت و به زیرزمینی رسید که شک نداشت به هلگا هافلپاف تعلق داشت.
اگر سالازار بفهمد چه کردهایم...؟
او در آسمان است...
...مهربانی را با مشت آهنین بیاموزد.
همین چند جمله کافی بود تا گریندلوالد متوجه شود، هلگا هافلپاف در حال دسیسهچینی است.
یا باید با آنها رودررو میشد و قائله را همینجا پیش از شروع پایان میداد، یا به دنبال سالازار اسلیترین راهی آسمانها میشد و او را در میان هر مأموریتی که داشت بازمیگرداند.
راه دوم را انتخاب کرد و بدون آنکه با هلگا روبرو شود، دوان دوان به سمت تالار اسرار رفت تا مراسم ویژهی سفرش به دنبال سالازار اسلیترین را آغاز کند. طبیعتاً پیش از آن، قصد داشت مورد را با پاترونوس دیگری به لرد ولدمورت که در خانهی ریدلها بود اطلاع دهد.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

جلسه سوم کلاسهای عملی (داستان ادامهدار) - ۲۹ مهر تا ۱۲ آبان (ساعت ۲۳:۵۹) - توضیحات بیشتر
زیرزمین مخوف هافلپاف
بوی خاک مرطوب و عطر زردچوبه در هوا پیچیده بود. نور لرزان مشعلها روی دیوارهای سنگی زیرزمین میرقصید و هر از گاهی صدای شرشر آب از میان لولههای قدیمی به گوش میرسید. در میان این تاریکی، تنها یک نور گرمتر دیده میشد. نوری از ردای زرد طلایی بانویی که سالها به مهربانیاش سوگند میخوردند.
هلگا هافلپاف، همان که زمانی لبخندش آرامش میبخشید و سخنانش نرمتر از نغمهی قناری بود، حالا بر میز سنگی بزرگی ایستاده بود و نقشهای از هاگوارتز را زیر دستانش میفشرد. صدایش آرام اما خطرناک بود، مثل آتشی زیر خاکستر:
- میدانید چه چیز خستهکننده است؟ اینکه هزار سال، نام من را فقط با “مهربانی” به یاد بیاورند. گویی هیچکس باور ندارد مهربانی هم میتواند جهان را فتح کند.
ریگولوس بلک که در تاریکی نشسته بود، لبخند کمرنگی زد:
- بانوی من، شما با لبخندتان وزارت را شکست دادید. من هنوز چهرهی آن کارمندان را یادم نرفته... کسی باور نمیکرد دستورهای شما از بخش «دوستی و همدلی» شروع شود و در پایان به تصفیهی کامل اداره ختم شود.
هلگا با نگاهی رضایتمند پاسخ داد:
- بله، قدرت وقتی با لبخند عرضه شود، هیچ مقاومتی نمیشناسد. اما هاگوارتز… آه، این قلعهی سنگیِ لجباز، هنوز زیر سایهی مار اسلیترین است. سالازار با سیاستش، قلعه را از دست وزارت بیرون کشید و خود را پادشاه مطلقش ساخت. اما من دیگر آن دوست فروتن گذشته نیستم.
او عصایش را روی نقشه گذاشت. با هر ضربه، بخشهایی از قلعه میدرخشیدند: تالار اسلیترین، برج گریفیندور، کتابخانهی ریونکلاو. و سپس، آرام، بخش زیرین قلعه، مسیرهای پنهان و دالانهای قدیمیای که به آشپزخانهها میرسیدند.
- ببینید… اینجا، درست زیر پاهایشان. جایی که هزار سال است همه فراموشش کردهاند. زیرزمینِ هافلپاف، ریشهی قلعه است. از همینجا میشود کل هاگوارتز را در مشت گرفت، بیآنکه هیچکس بویی ببرد.
هیبرنیوس مالکولم که کنار دیگ بخار بزرگی نشسته بود و با حبابهای معجون بازی میکرد، خندهای عصبی کرد:
- یعنی ما قرار است… از این زیرزمین به قدرت برسیم؟
هلگا لبخند زد.
- بله، عزیزم. همیشه از همانجایی شروع کن که دیگران تحقیرش میکنند. آنجا ضعیفترین نقطهی قدرت است.
ناگهان دیگ بخار درخشان شد و بخار طلایی در فضا پیچید. هلگا چوبدستیاش را بالا برد و گفت:
- از امروز، ما “ارتش زرد” را میسازیم. برای بازگرداندن تعادل. سالازار باید یاد بگیرد که حتی مارها هم بدون خاک گرم و حاصلخیز هافلپاف، زنده نمیمانند.
ریگولوس آرام گفت:
- اگر سالازار بفهمد چه کردهایم…؟
هلگا بیدرنگ جواب داد:
- او در آسمان است، میان فرشتگان. آن بالا، قدرت را از یاد میبرند. اما ما؟ ما این پایین یاد گرفتهایم قدرت را از دل خاک بیرون بکشیم.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. سپس هلگا آهسته، با همان لبخند همیشگیاش گفت:
- وقتش رسیده مهربانی را با مشت آهنین بیاموزند.
مشعلها همزمان فروغی طلایی گرفتند و دیوارهای زیرزمین در لرز افتادند. گویی خود قلعه میفهمید که در اعماقش، چیزی در حال بیدار شدن است اما واکنش هاگوارتز به این تصمیم هلگا چی هست؟
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

با آنکه مغز تام به اندازه یک فندق است و مروپ میتواند به این موضوع شهادت دهد (
) اما به هر حال وی با همان مغز فندقیاش هم فهمیده بود که در افتادن با کنستانس، آن هم در شرایطی که میتوانست هر عضو دیگری از هافلپاف را به اطاعت خویش در آورد به هیچ عنوان به صلاحش نبود.
- کنس جان... چیز... کنستانس... نواده نوادگان... نواده هلگا هافلپاف کبیر! این مروپ لعنت المرلین علیه قرصامو بهم جا به جا داده بود در نتیجه یکم یادم رفته بود جاه و مقام شمارو! اصلا من کی باشم خدمت شما جسارت کنم!
تام به سرعت به سمت مرگ رفت. به او تکیه داد و دستش را دور گردن وی انداخت.
- نگاه... من با همین مرگ کوچولو سرگرم میشم و کاری به کار کسیم ندارم.
با اینکه کنستانس همچنان بد گمان به نظر میرسید ولی تصمیم گرفت فرصت دیگری به تام بدهد. پس سری به نشانه تایید تکان داد و به گوشهای از زیر زمین رفت تا در سکوت روزنامهاش را بخواند.
- به من گفتی مرگ کوچولو؟!
تام که پررو تر از این حرفا بود لپ مرگ را کشید.
- حالا تو هم انقدر زود ناراحت نشو... بجاش یه جون بگیر عمو تام بببنه سرش گرم شه!
تام نگاهی به هافلپافیهای نگران انداخت تا از بین گزینههای بیشمارش یکی را به مرگ معرفی کند.
) اما به هر حال وی با همان مغز فندقیاش هم فهمیده بود که در افتادن با کنستانس، آن هم در شرایطی که میتوانست هر عضو دیگری از هافلپاف را به اطاعت خویش در آورد به هیچ عنوان به صلاحش نبود. - کنس جان... چیز... کنستانس... نواده نوادگان... نواده هلگا هافلپاف کبیر! این مروپ لعنت المرلین علیه قرصامو بهم جا به جا داده بود در نتیجه یکم یادم رفته بود جاه و مقام شمارو! اصلا من کی باشم خدمت شما جسارت کنم!
تام به سرعت به سمت مرگ رفت. به او تکیه داد و دستش را دور گردن وی انداخت.
- نگاه... من با همین مرگ کوچولو سرگرم میشم و کاری به کار کسیم ندارم.
با اینکه کنستانس همچنان بد گمان به نظر میرسید ولی تصمیم گرفت فرصت دیگری به تام بدهد. پس سری به نشانه تایید تکان داد و به گوشهای از زیر زمین رفت تا در سکوت روزنامهاش را بخواند.
- به من گفتی مرگ کوچولو؟!
تام که پررو تر از این حرفا بود لپ مرگ را کشید.
- حالا تو هم انقدر زود ناراحت نشو... بجاش یه جون بگیر عمو تام بببنه سرش گرم شه!
تام نگاهی به هافلپافیهای نگران انداخت تا از بین گزینههای بیشمارش یکی را به مرگ معرفی کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

تام بسیار پررو شده بود!
اونقد پررو که حتی کنستانس هم چنین انتظاری رو نداشت!
برای همین عجیب نیست اگه برای دقایقی کنستانس به تام خیره نگاه کنه. مطمئن بود تام هرگز چنین حرفی رو نزده و فقط تو تصوراتش چنین اتفاقی افتاده. چون اون نواده هلگا هافلپاف بزرگ بود و هیچ هافلپافیای قاعدتا نباید جرات میداشت خودش رو وارد بازی خودش کنه!
اصلا مگه علت این که باقی هافلپافیها نیازمند بخشش تام شده بودن این نبود که تامو علیرغم میل باطنیش برای مرحله اول به جلو رونده بودن؟ چرا کنستانس باید قربانی میشد؟
اما خب، از قضای روزگار تام بسیار پررو بود!
یا حداقل عقدههایی که مروپ در طول سالیان زندگی مشترکش با تام، تو وجودش رشد داده بود، حالا باعث شده بود تام از موقعیت برای خالی کردنش استفاده کنه.
به هر حال حتی اگه این هم بود، باز هم نشون میداد تام چقدر پرروئه و نویسنده امیدواره با چندین بار اشاره به موضوع پررو بودن تام، خوانندگان حسابی ایمان آورده باشن که تام چقدر پرروئه!
بالاخره سکوت و نگاه خیرهی تام و کنستانس به قدری طولانی میشه که تام تصمیم میگیره خودش سکوت رو بشکنه. تام دستشو چند بار جلوی صورت کنستانس به حرکت در میاره.
- هی کنس جان؟ با تو بودما. چی کار میکنی که لایق بخشش من باشی؟
کنستانس سعی میکنه نگاه خیرهشو، به نگاه خیرهای تهدیدآمیز تبدیل کنه بلکه تام بر خودش بترسه و بلرزه. اون سالها تو زیرزمین مخوف هافلپاف در انتظار نَشِسته بود که حالا یه الف هافلپافی اونو به سخره بگیره.
- من اینجا کسی رو با نام کنس نمیبینم. اگه احیانا با من هستی که بعید میدونم چنین جسارتی در وجودت باشه که کسیو که هافلپافیها رو نیازمند بخشش تو کرده، وارد این بازی کنی و نشون بدی لیاقتشو نداشتی، مجددا با نام حقیقیم درخواستت رو تکرار کن.
تام که شجاعت بیسابقهای تو وجودش رشد کرده بود، واقعا و حقیقتا از نگاه خیرهی تهدیدآمیز کنستانس بر خود نمیترسه و نمیلرزه. اما جملاتی که به زبون آورده بود چرا!
حالا وقت تصمیمگیری برای تام بود، فقط یک بار فرصت داشت حرفشو پس بگیره و بخشش کنستانس شامل حالش باشه. از طرفی فقط همین فرصت رو هم داشت تا جلوی کل هافلپافیها، نتیجه هافلپاف رو تسلیم خواستههای خودش کنه!
اونقد پررو که حتی کنستانس هم چنین انتظاری رو نداشت!
برای همین عجیب نیست اگه برای دقایقی کنستانس به تام خیره نگاه کنه. مطمئن بود تام هرگز چنین حرفی رو نزده و فقط تو تصوراتش چنین اتفاقی افتاده. چون اون نواده هلگا هافلپاف بزرگ بود و هیچ هافلپافیای قاعدتا نباید جرات میداشت خودش رو وارد بازی خودش کنه!
اصلا مگه علت این که باقی هافلپافیها نیازمند بخشش تام شده بودن این نبود که تامو علیرغم میل باطنیش برای مرحله اول به جلو رونده بودن؟ چرا کنستانس باید قربانی میشد؟
اما خب، از قضای روزگار تام بسیار پررو بود!
یا حداقل عقدههایی که مروپ در طول سالیان زندگی مشترکش با تام، تو وجودش رشد داده بود، حالا باعث شده بود تام از موقعیت برای خالی کردنش استفاده کنه.
به هر حال حتی اگه این هم بود، باز هم نشون میداد تام چقدر پرروئه و نویسنده امیدواره با چندین بار اشاره به موضوع پررو بودن تام، خوانندگان حسابی ایمان آورده باشن که تام چقدر پرروئه!
بالاخره سکوت و نگاه خیرهی تام و کنستانس به قدری طولانی میشه که تام تصمیم میگیره خودش سکوت رو بشکنه. تام دستشو چند بار جلوی صورت کنستانس به حرکت در میاره.
- هی کنس جان؟ با تو بودما. چی کار میکنی که لایق بخشش من باشی؟

کنستانس سعی میکنه نگاه خیرهشو، به نگاه خیرهای تهدیدآمیز تبدیل کنه بلکه تام بر خودش بترسه و بلرزه. اون سالها تو زیرزمین مخوف هافلپاف در انتظار نَشِسته بود که حالا یه الف هافلپافی اونو به سخره بگیره.
- من اینجا کسی رو با نام کنس نمیبینم. اگه احیانا با من هستی که بعید میدونم چنین جسارتی در وجودت باشه که کسیو که هافلپافیها رو نیازمند بخشش تو کرده، وارد این بازی کنی و نشون بدی لیاقتشو نداشتی، مجددا با نام حقیقیم درخواستت رو تکرار کن.

تام که شجاعت بیسابقهای تو وجودش رشد کرده بود، واقعا و حقیقتا از نگاه خیرهی تهدیدآمیز کنستانس بر خود نمیترسه و نمیلرزه. اما جملاتی که به زبون آورده بود چرا!
حالا وقت تصمیمگیری برای تام بود، فقط یک بار فرصت داشت حرفشو پس بگیره و بخشش کنستانس شامل حالش باشه. از طرفی فقط همین فرصت رو هم داشت تا جلوی کل هافلپافیها، نتیجه هافلپاف رو تسلیم خواستههای خودش کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
هافلپافیها توی زیر زمین مخوفشون با زنی به نام کنستانس که نتیجه هلگا هافلپافه ملاقات میکنن. کنستانس برای گفتن راز بزرگ هافلپاف بهشون گذروندن مراحلی رو پیشنهاد میکنه. هافلیها میپذیرن ولی نگران خطرات مرحله اولن که به زور تام رو جلو میفرستن تا مرحله رو براشون طی کنه. مرحله اول یه میز پر غذا در میاد و به تام گفته میشه چون قربانی هم گروهیاش شده حالا تا هافلیهارو نبخشه نمیتونن برن مرحله دوم.
مرگ از آن لحظهای که برای بخشش تام مجبور شده بود قرارداد خدمت به او را امضا کند دیگر آن مرگ سابق نشده بود. در واقع هر ساعت آن ۲۴ ساعت تعیین شده در قراردادشان برای مرگ مانند هزار سال میگذشت. مرگ روزی عزت و احترام داشت؛ ابهتی داشت که هرکس با دیدنش به صورت خودکار قبض روح میشد اما حالا او شده بود نوکر حلقه به گوش آقای ریدل با آن قیافه گور به گور شدهاش!
- قیافه چی؟!
- گور به چیز... ببین تام اونطوری نگاه نکن، حرف من نبود حرف راوی بود! هرچند که بدم نمی... بگذریم.
تام اخمی کرد اما بلافاصله اعتماد به نفسش را باز یافت.
ـ خب برگردیم به سوال قبلی... یه لحظه فکر کردم میخوای بگی من خودم داوطلب گذروندن مرحله اول نشدم، اشتباه فکر میکنم دیگه درسته؟
مرگ آهی کشید.
- درسته.
تام با پیروزی به سمت کنستانس برگشت.
- خب کنس جان، حالا که دیگه بر همگان مسلم شده که تو هم هافلپافی هستی و باید بخشش منو بدست بیاری، خودت بگو چیکار انجام میدی تا ببخشمت!
هافلپافیها توی زیر زمین مخوفشون با زنی به نام کنستانس که نتیجه هلگا هافلپافه ملاقات میکنن. کنستانس برای گفتن راز بزرگ هافلپاف بهشون گذروندن مراحلی رو پیشنهاد میکنه. هافلیها میپذیرن ولی نگران خطرات مرحله اولن که به زور تام رو جلو میفرستن تا مرحله رو براشون طی کنه. مرحله اول یه میز پر غذا در میاد و به تام گفته میشه چون قربانی هم گروهیاش شده حالا تا هافلیهارو نبخشه نمیتونن برن مرحله دوم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرگ از آن لحظهای که برای بخشش تام مجبور شده بود قرارداد خدمت به او را امضا کند دیگر آن مرگ سابق نشده بود. در واقع هر ساعت آن ۲۴ ساعت تعیین شده در قراردادشان برای مرگ مانند هزار سال میگذشت. مرگ روزی عزت و احترام داشت؛ ابهتی داشت که هرکس با دیدنش به صورت خودکار قبض روح میشد اما حالا او شده بود نوکر حلقه به گوش آقای ریدل با آن قیافه گور به گور شدهاش!
- قیافه چی؟!
- گور به چیز... ببین تام اونطوری نگاه نکن، حرف من نبود حرف راوی بود! هرچند که بدم نمی... بگذریم.
تام اخمی کرد اما بلافاصله اعتماد به نفسش را باز یافت.
ـ خب برگردیم به سوال قبلی... یه لحظه فکر کردم میخوای بگی من خودم داوطلب گذروندن مرحله اول نشدم، اشتباه فکر میکنم دیگه درسته؟
مرگ آهی کشید.
- درسته.
تام با پیروزی به سمت کنستانس برگشت.
- خب کنس جان، حالا که دیگه بر همگان مسلم شده که تو هم هافلپافی هستی و باید بخشش منو بدست بیاری، خودت بگو چیکار انجام میدی تا ببخشمت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تام که بخاطر قراردادش با مرگ، جسور تر از قبل شده بود، بادی به غبغبش میاندازد و با گام هایی استوار، در بین همگروهی هایش قدم برمیدارد.
ـ زمان درخشش تام ریدل فرا رسیده. همگی تعظیم کنید!
همه از ترس، سرشان را خم کرده و نیمچه تعظیم نمایشیای انجام دادند، که همین باعث شد قامت نسبتا مغرور کنستانس در مقابل چشمان تام قرار بگیرد. ناگهان، افکار شرارت آمیزی به ذهن تام هجوم آوردند. او با لبخندی که به طور حتم معنای ″هیچکس به باهوشی من وجود نداره!″ به سمت کنستانس قدم برداشت. او منتخب گروهش بود، پس باید راهی برای خروج سریعتر از این دردسر پیدا میکرد.
ـ خب بزار ببینم، شما تاحالا گروهبندی شدین؟
ـ در اوایل ورودم به هاگوارتز، بله. هافلپاف افتخار همنشینی با منو داشته
ـ خیلی هم عالی! آیا شما تا به حال از هاگوارتز فارغالتحصیل شدین؟ یا هافلپاف رو ترک کردین؟
ـ دلیلی برای اینکار نداشتم، من مسئول مخوفِ این تالارم!
ـ پس ما اینجا دوتا مقدمه داریم، اول اینکه من باید همگروهی هامو ببخشم که قربانیم کردن، دوما هم که شما عضوی از هافلپاف هستی. پس در نتیجه، شما هم جزو کسایی هستن که من باید ببخشمشون
ـ
ـ شما که نمیخواین با استدلال من مخالفت کنین؟ من چندین ترم منطق و فلسفه جادویی پاس کردم جناب!
تام به خوبی آگاه بود که استدلالش مغالطهای بیش نیست، اما کنستانس که این را نمیدانست! پس اهمیتی نداشت اگر بخاطر استدلالی غلط، مجبور به حمل القابی همچون سوفیست و مغالطه گر میشد. او از هر طرف کنستانس را تحت فشار قرار میداد تا در آخر به مراد دلش دست یابد.
ـ قبول کنین دیگه! نکنه میخواین بگین من مغالطه گرم؟ منی که انقدر شجاع و دلسوزم که اجازه ندادم همگروهی هام قربانی بشن و خودم داوطلب شدم؟
ـ تو که خودت نشده بوـ
تام که دستش را روی دهان مرگ گرفته و به زور ساکتش کرده بود، با لبخندی تهدید آمیز به مرگ نگاه میکند.
ـ یه لحظه فکر کردم میخوای بگی من خودم داوطلب نشدم، اشتباه فکر میکنم دیگه درسته؟
ـ زمان درخشش تام ریدل فرا رسیده. همگی تعظیم کنید!
همه از ترس، سرشان را خم کرده و نیمچه تعظیم نمایشیای انجام دادند، که همین باعث شد قامت نسبتا مغرور کنستانس در مقابل چشمان تام قرار بگیرد. ناگهان، افکار شرارت آمیزی به ذهن تام هجوم آوردند. او با لبخندی که به طور حتم معنای ″هیچکس به باهوشی من وجود نداره!″ به سمت کنستانس قدم برداشت. او منتخب گروهش بود، پس باید راهی برای خروج سریعتر از این دردسر پیدا میکرد.
ـ خب بزار ببینم، شما تاحالا گروهبندی شدین؟
ـ در اوایل ورودم به هاگوارتز، بله. هافلپاف افتخار همنشینی با منو داشته
ـ خیلی هم عالی! آیا شما تا به حال از هاگوارتز فارغالتحصیل شدین؟ یا هافلپاف رو ترک کردین؟
ـ دلیلی برای اینکار نداشتم، من مسئول مخوفِ این تالارم!
ـ پس ما اینجا دوتا مقدمه داریم، اول اینکه من باید همگروهی هامو ببخشم که قربانیم کردن، دوما هم که شما عضوی از هافلپاف هستی. پس در نتیجه، شما هم جزو کسایی هستن که من باید ببخشمشون
ـ
ـ شما که نمیخواین با استدلال من مخالفت کنین؟ من چندین ترم منطق و فلسفه جادویی پاس کردم جناب!
تام به خوبی آگاه بود که استدلالش مغالطهای بیش نیست، اما کنستانس که این را نمیدانست! پس اهمیتی نداشت اگر بخاطر استدلالی غلط، مجبور به حمل القابی همچون سوفیست و مغالطه گر میشد. او از هر طرف کنستانس را تحت فشار قرار میداد تا در آخر به مراد دلش دست یابد.
ـ قبول کنین دیگه! نکنه میخواین بگین من مغالطه گرم؟ منی که انقدر شجاع و دلسوزم که اجازه ندادم همگروهی هام قربانی بشن و خودم داوطلب شدم؟
ـ تو که خودت نشده بوـ
تام که دستش را روی دهان مرگ گرفته و به زور ساکتش کرده بود، با لبخندی تهدید آمیز به مرگ نگاه میکند.
ـ یه لحظه فکر کردم میخوای بگی من خودم داوطلب نشدم، اشتباه فکر میکنم دیگه درسته؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج