جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  64 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  138 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  328 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 08:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوئل گریندلوالد در برابر دابی
با موضوع جادو قدرت است



دست‌ها و پاهایش را چنان محکم بسته بودند که طناب، به‌جای این‌که تنها او را سر جایش نگه داشته باشد، در گوشت و استخوانش فرو می‌رفت. هر تلاشی برای جنبیدن به موجی از درد ختم می‌شد؛ دردی کُند و بی‌انتها که از ستون فقراتش بالا می‌کشید و تا پشت چشم‌هایش می‌دوید.

با این‌همه، دردِ جسمانی در برابر آنچه می‌دید، هیچ بود.

دخترش را گرفته بودند.

نه، «گرفته بودند» کافی نیست. او را از دلِ روشناییِ عصر، از خیالِ یک روز آرام کنار دریاچه، بیرون کشیده و به میانه‌ی آن کابوس انداخته بودند؛ کودکِ هفت‌ساله‌ای با موهای طلایی و چشمان آبیِ شفاف، با آن لباسی که صبح با ذوق پوشیده بود و حالا زیر مشت و لگدِ سه ماسک‌دار، چروک و خاک‌آلود شده بود.

جیغش بارها در هوا شکست و دوباره زاده شد؛ تیز، نازک، دل‌خراش. صدایی که نه به گوش، که به جایی عمیق‌تر می‌رسید؛ جایی که هر پدر، بی‌اختیار، زخمی به بلندای ابدیت برمی‌دارد.

رو به جلو خیز برداشت، بی‌آنکه بداند این تلاش بی‌ثمر است. طناب‌ها پاسخ دادند؛ با فشاری بی‌رحم‌تر، با دردِ ناگهانیِ شانه‌ها و فشار غیرقابل‌وصف روی ترقوه. چیزی درونش، شاید امید، شاید غرور، شاید همان بخش نادری که انسان را وادار می‌کند حتی در برابر مرگ هم عقب ننشیند، هنوز می‌خواست بجنگد.

دندان‌هایش را روی هم فشرد تا فریادش را به نعره تبدیل نکند؛ اما بدنش دیگر از او فرمان نمی‌برد.

یکی از آنها قهقهه‌ای کوتاه زد.

دخترش دوباره جیغ کشید.

و آن‌وقت بود که پدر فهمید، دردِ واقعی از همین‌جا آغاز شده است.

- فرانک!

صدا مثل پُتکی به جمجمه‌اش کوبید.

چشم‌هایش را باز کرد و یک لحظه نتوانست نفس بکشد. نه از دردِ طناب بود، نه از بوی تند خون و رطوبت کلبه‌ی کنار دریاچه. از چیزی دیگر بود؛ از آن گم‌گشتگیِ هولناکی که آدم، در یک چشم به هم زدن، نمی‌داند در کدام جهنم ایستاده است.

- فرانک، پاشو! هشدار حمله دادن!

نور چراغ کم‌جان قرارگاه روی صورت‌های گِل‌آلود و رنگ‌پریده می‌لرزید. سقف فلزی بالای سرشان از صدای پا و فریاد و لرزش دورِ انفجارها می‌نالید. کسی بازویش را گرفت و تکانش داد. فرانک به خودش آمد؛ تند و خشن، مثل کسی که از زیر آب بیرون کشیده شده باشد. نفسش برید. دستش را بی‌اختیار به مچش برد، انگار هنوز طناب آنجا بود، هنوز گوشتش را می‌برید. اما چیزی نبود. فقط پوستِ عرق‌کرده، گِل و لرز خفیف انگشتانش.

- لعنتی، خوابِ مرگ دیدی؟ بلند شو!

فرانک نیم‌خیز شد. زانوهایش سست بودند و پشتش از سرمای نمناک زمین و خشکیِ خستگی تیر می‌کشید. برای یک لحظه، جیغ دخترش هنوز در گوشش زنده بود؛ آن‌قدر زنده که صدای آژیر را هم از پشت آن می‌شنید. بعد آژیر اوج گرفت؛ صدایی کشیده بود و همچون سوهانی روحش را می‌آزرد.

هوا بوی خاکِ خیس، عرق مانده و ترسی را می‌داد که مردها هیچ‌وقت اسمش را بلند نمی‌گویند.

فرانک تمام نیرویش را جمع کرد و از جایش جنبید. بیرون، شب مثل زخمی باز روی زمین افتاده بود. نورافکن‌ها آسمان را خط‌خطی می‌کردند و ابرهای پایین، از انعکاس آتشِ دوردست، سرخ و چرک به نظر می‌رسیدند. چند نفر در تاریکی می‌دویدند؛ بعضی با کلاه‌خود نیمه‌کج، بعضی در حالی که بند پوتینشان هنوز بسته نشده بود. یکی فریاد می‌زد که به مواضعشان برگردند. دیگری اسم کسی را صدا می‌زد که یا نمی‌شنید، یا دیگر زنده نبود.

فرانک قدمی برداشت و همان اول فهمید هنوز نیمی از وجودش در آن کلبه جا مانده است. قلبش با نظمی بیمارگونه در سینه می‌کوبید. هر ضربه‌اش انگار با یک تصویر همراه بود: دست کوچکِ دخترش، موی طلایی آغشته به خاک، چشمان آبیِ از وحشت گشادشده. لبش را گزید، محکم، تا مزه‌ی خون را حس کرده و از آن تصویر جدا شود. جواب نداد.

- حرکت کن!

این بار خودش را وادار کرد بدود.

پوتین‌های خیسش در گل فرو می‌رفتند. لبه‌ی سنگرها، جعبه‌های مهمات، چهره‌های محو و دهان‌هایی که چیزی می‌گفتند اما زیر زوزه‌ی آژیر و غرش دور موتور هواپیماها شنیده نمی‌شدند و از کنارش می‌گذشتند. او می‌دوید، اما حس می‌کرد از چیزی عقب مانده که نمی‌شود با دویدن به آن رسید؛ از لحظه‌ای، از نجاتی، از دستی که نتوانسته بود به‌موقع بگیرد.

بعد اولین انفجار فرود آمد.

زمین زیر پایش چنان کوبیده شد که دندان‌هایش به هم خورد. موجش از ساق پا تا ستون فقرات بالا رفت. کمی آن‌طرف‌تر خاک و سنگ و تکه‌های چوب به هوا پاشید. کسی خودش را روی زمین انداخت. کسی فحش داد. کسی خندید؛ آن خنده‌ی کوتاه و احمقانه‌ای که فقط از گلوی آدمی بیرون می‌آید که می‌داند عقل، در چنین شبی، چیز به‌دردبخوری نیست.

فرانک روی زانو افتاد، اما خودش را بالا کشید. گوش‌هایش زنگ می‌زدند و دنیا برای چند ثانیه به جای صدا، فقط لرزش بود؛ لرزشِ زمین، لرزشِ هوا، لرزشِ دندان‌ها در فکش. نورِ سرخ انفجارها گاه‌به‌گاه همه‌چیز را روشن می‌کرد و دوباره به تاریکی پس می‌داد. در آن روشن و خاموش شدن‌ها، چهره‌ها شکل انسانی‌شان را از دست می‌دادند. یک لحظه دهان، یک لحظه چشم، یک لحظه دست‌هایی که بی‌هدف در هوا می‌چرخیدند.

- پایین!

کسی او را هل داد. فرانک افتاد، صورتش به گل خورد. مزه‌ی خاک روی زبانش نشست. هنوز سرش را بلند نکرده بود که صدایی شنید. نه فریاد فرمانده، نه آژیر، نه انفجار. صدایی آشنا.
- فرانک…

نخست خیال کرد صدا از همان کلبه می‌آید. از میان خاطره. از دهان دخترش. از جایی که نباید وجود می‌داشت و با این حال، همیشه نزدیک‌تر از هر چیز دیگری بود. اما صدا دوباره آمد.
- فرانک… کمکم کن…

او سرش را چرخاند. چند قدم آن‌طرف‌تر، میان گل و تکه‌های شکسته‌ی چوب و سنگ، مردی افتاده بود. صورتش در نور لرزان آتش برای لحظه‌ای پیدا شد. جوان، لاغر، با گونه‌هایی که همیشه حتی زیر لایه‌ی خاک هم رنگ زندگی داشتند. ویلیام بود.

ویلیام کارتر، همان که وقتی غذا بد می‌شد، صدای آشپزها را تقلید می‌کرد. همان که یک بار گفته بود بعد از جنگ می‌خواهد برگردد و مغازه‌ی کوچک پدرش را در کنت بگیرد. همان که دیشب، درست پیش از خواب، عکسی مچاله از نامزدش نشان داده بود و با خجالت گفته بود:
- اگه برگشتم، همون هفته اول می‌گیرمش.

حالا در گل افتاده بود و با چشمانی گشاد به فرانک نگاه می‌کرد. فرانک خزید. بعد برخاست. بعد دوباره لغزید و خودش را روی دست‌ها جلو کشید. جهان اطرافش از هم می‌پاشید، اما نگاه ویلیام مثل میخی او را به یک نقطه می‌دوخت.

- طاقت بیار رفیق… من اینجام.
خودش هم نمی‌دانست صدایش شنیده شد یا نه.

به او رسید و دستش را گرفت. دست ویلیام سرد نبود؛ این بدتر بود. هنوز گرم بود، هنوز زنده بود، هنوز آدم بود. فرانک با عجله نگاهی به بدنش انداخت و فهمید آنچه می‌بیند، چیزی نیست که بتواند با دو دست، با خواهش، با شجاعت یا با لجاجتِ انسانی درستش کند.

ویلیام چیزی زیر لب گفت. فرانک خم شد.
- چی؟

لب‌های ویلیام لرزیدند.
- نذار… نذار اینجا بمونم.

فرانک آب گلویش را قورت داد. دستش را زیر شانه‌ی او برد و کشید.

ویلیام ناله‌ای بیرون داد که بلافاصله در صدای انفجار بعدی گم شد.

فرانک دوباره کشید. عضلاتش از فشار سوختند. پشتش تیر کشید. کف دست‌هایش روی پارچه‌ی خیس و گل‌آلود سر خورد. چند بار گفت:
- بیا… بیا…

انگار اگر واژه را تکرار کند، تنِ ناتوان دوستش ناگهان سبک می‌شود؛ انگار کلمات می‌توانند وزن مرگ را کم کنند.

اما ویلیام تکان نمی‌خورد. نه آن‌قدر که باید. نه آن‌قدر که نجات از آن ساخته شود.

فرانک نفس‌نفس‌زنان سرش را بالا آورد. از میان دود، سایه‌ی چند سرباز را دید که عقب‌تر می‌رفتند. یکی فریاد زد:
- فرانک! برگرد!

او جواب نداد.

دوباره دست ویلیام را گرفت و با تمام زور کشید.

بعد انفجاری دیگر رخ داد. نه مثل صدایی که شنیده شود؛ بلکه مثل دستی عظیم که از دلِ شب بیرون بجهد و جهان را یک‌باره از جا بکند. اطرافش اول سفید شد، بعد سرخ، بعد سیاه. موج انفجار به پهلوی فرانک کوبید و او را از کنار ویلیام کَند. برای یک لحظه حس کرد همه‌چیز، حتی استخوان‌هایش، درون بدنش جابه‌جا شد. صورتش با شدتی کورکننده به زمین خورد. گل و خاک دهانش را پر کرد. صدای دنیا در زنگی ممتد و فلزی فرو رفت، چنان‌که انگار دیگر گوش نداشت، فقط جمجمه‌ای داشت که از درون می‌لرزید.

چند ثانیه، که گویی چند سال طول کشید، توانست بفهمد کجاست. بعد درد آمد. از پایین، از پای راستش، با خشمی نابینا و بی‌رحم. نه دردِ بریدگی بود، نه کوفتگی. چیزی وحشتناک‌تر بود؛ انگار فلزی گداخته از میان ساقش رد شده باشد و همان‌جا گیر کرده باشد. بدنش پیش از ذهنش واکنش نشان داد. از گل کَنده شد و فریادی از گلویش بیرون پرید که خودش هم آن را نشناخت.

به پایین نگاه کرد.
اشتباه بود.
نباید نگاه می‌کرد.

شلوارش از زانو به پایین دریده شده بود. پارچه، خون و گِل را به هم چسبانده بود و در میان آن تیرگیِ لزج، شکل پایش دیگر شکل آشنای قبل را نداشت. زاویه‌اش غلط بود. به طرز هولناکی غلط. چیزی سفید و کوتاه لابه‌لای گوشتِ دریده و پارچه‌ی پاره برق می‌زد و مغزش با تأخیری تهوع‌آور فهمید: استخوان.

نفسش در سینه گیر کرد. خواست خودش را به عقب بکشد، اما همین حرکت، موج دیگری از درد را مثل آتشی مایع تا ستون فقراتش بالا فرستاد. دهانش باز ماند، بی‌صدا. چشم‌هایش پر از آب شد؛ نه از گریه، بلکه از شدت ضربه‌ای که بدن دیگر نمی‌توانست درست تحملش کند.

ویلیام.

فکر، مثل جرقه‌ای کور در سرش روشن شد. سرش را به طرف جایی برگرداند که لحظه‌ای پیش دوستش را گرفته بود. میان دود، حفره‌های روی زمین و تکه‌های چوبِ سوخته، تنها چیزی که دید دست ویلیام بود؛ نیمه‌پیدا، بی‌حرکت، کفِ دست رو به آسمان، انگار هنوز چیزی می‌خواست.

- نه…
کلمه بیشتر به بازدم شباهت داشت تا صدا.

فرانک سعی کرد خودش را به سمت او بکشد. فقط چند سانتی‌متر. انگشت‌هایش در گل فرو رفتند. درد چنان در تنش پیچید که سیاهی به چشمانش دوید. با این حال دوباره تقلا کرد. چون اگر تقلا نمی‌کرد، باید می‌پذیرفت که ویلیام را همچون دختر عزیزتر از جانش همان‌جا گذاشته است. که دوباره دیر رسیده. که دوباره دستش به هیچ‌کس نرسیده.

کسی از پشت بازویش را گرفت. اول خیال کرد یکی از همان سه ماسک‌دارِ خوابش برگشته. با هراسی کور دست‌وپا زد، اما صدای مردی را شنید که چیزی فریاد می‌زد. کلمات از پشت آن زنگ ممتد به او نمی‌رسیدند. فقط دهان باز و بسته می‌شد و دست‌هایی که او را می‌کشیدند.

فرانک با درماندگی به سمت ویلیام اشاره کرد.
- اون… اون‌جا…

نمی‌دانست صدا از دهانش بیرون آمد یا نه.

یک نفر دیگر خم شد. محکم و بدون ذره‌ای رحم چیزی دور رانش بست. درد چنان بالا جهید که برای یک لحظه همه‌چیز کاملاً سفید شد. نفس‌نفس زد. سعی کرد فحش بدهد. فقط خون و بزاق از گوشه‌ی لبش پایین آمد.

آخرین تصویری که پیش از فرو رفتن در بی‌هوشی دید، همان دستِ بی‌حرکتِ ویلیام بود که میان دود آرام‌آرام از نظر ناپدید می‌شد.

وقتی دوباره چشم باز کرد، فهمیدنِ این‌که هنوز زنده است، بیشتر به توهین شبیه بود تا تسکین. بوی تند الکل، دارو، عرق مانده، خون خشک‌شده و ملحفه‌های نم‌کشیده فضای دورش را پر کرده بود. سقف بالا از پارچه‌ی ضخیم و چرکِ چادری بزرگ ساخته شده بود که نور کم‌رنگ روز را از خودش عبور می‌داد؛ نوری زرد و بیمارگونه که به هیچ صبحی شباهت نداشت. از جایی نزدیک، مردی ناله می‌کرد. از جای دیگر، کسی هذیان می‌گفت. فلز به فلز خورد. زنی با صدایی خسته اما قاطع گفت:
- نگهش دارید.

فرانک خواست تکان بخورد. درد از پایش با دقت یک سادیست بالا خزید و تا کمرش را گرفت. فکش بی‌اختیار قفل شد. دستش روی ملحفه چنگ انداخت. تازه آن‌وقت فهمید پای راستش از زانو تا مچ چنان بانداژ شده که دیگر به عضوی از بدنش شباهت نداشت.

- اگه می‌خوای دوباره بی‌هوش بشی، همین‌طوری ادامه بده.
صدای همان زن بود. فرانک سرش را، با کندی و زحمت، به سمت صدا چرخاند. پرستاری کنار تختش ایستاده بود. جوان بود، اما نه به آن معنایی که معصومیت بیاورد؛ جوانی‌اش زیر خستگی‌های مداوم و بی‌رحمانه‌ی جنگ فرسوده شده بود. آستین‌های سفیدش تا آرنج بالا زده شده بود. روی یکی از آن‌ها لکه‌ای کمرنگ از خون مانده بود که لابد با هیچ شست‌وشویی کامل پاک نمی‌شد. موهای قهوه‌ای‌اش را زیر کلاه جمع کرده بود، اما چند رشته از کنار شقیقه بیرون زده و به پوست نمناک صورتش چسبیده بود. چشم‌هایش روشن بود، خاکستری یا آبی، فرانک درست نفهمید، اما آن‌قدر هشیار و بی‌حاشیه که انگار از مدت‌ها پیش یاد گرفته بودند برای هیچ‌کس بیش از حد نرم نشوند.

- کجام؟
صدایش مثل چیزی زنگ‌زده از گلویش بیرون آمد.

- درمانگاه صحرایی.
آن زن سینی کوچکی را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت.
- و خیلی خوش‌شانسی که فرصت پرسیدن این سؤال رو پیدا کردی.

خوش‌شانسی. فرانک لب‌های خشکیده‌اش را به هم فشرد. سرش را اندکی چرخاند. ردیف تخت‌ها پشت پرده‌های نیمه‌کشیده امتداد داشتند. بعضی تخت‌ها پر بودند، بعضی نه؛ و در این جور جاها خالی بودن تخت همیشه معنای خوبی نداشت.

- ویلیام؟
سؤال خودش را بی‌اختیار از دهانش بیرون انداخت. پرستار لحظه‌ای مکث کرد. فقط همان یک لحظه کافی بود.

فرانک چشم‌هایش را بست.

- متأسفم.
این را خیلی آرام گفت؛ آرام‌تر از آن‌چه از چهره‌اش انتظار می‌رفت.
فرانک چیزی نگفت. چه می‌توانست بگوید؟ که یادش نمی‌آمد آخرین بار دوستش نفس کشید یا نه؟ که فقط یک دست را دیده بود و بعد تاریکی؟ که انگار تمام این جنگ برای او تبدیل شده بود به دیر رسیدن‌های پی‌درپی؟

پرستار شیشه‌ای را برداشت و باندهای تازه را مرتب کرد.
- دو روز تب داشتی. ترکش بدی به پات خورده. شکستگی هم هست. زخم رو تمیز کردن، اما وضعیتش… خوب نیست.

فرانک به سقف خیره ماند.
- خوبه که خیلی امیدوارکننده حرف نمی‌زنی.

برای اولین بار، گوشه‌ی دهان زن اندکی تکان خورد.
- کار من امید فروختن نیست.

نمی‌دانست چرا، اما همین جوابِ کوتاه و خشک، در آن وضعیت، واقعی‌تر و قابل‌اعتمادتر از هر دلداریِ از سر ترحم بود. زن ادامه داد:
- پانسمان باید عوض بشه.

او سر تکان داد، هرچند در دلش بیشتر شبیه تسلیم بود تا موافقت.

پرستار ملحفه را کنار زد. هوای سرد به پوستش خورد و فرانک ناخودآگاه تمام بدنش را سفت کرد. نمی‌توانست پایین را نگاه کند؛ پس به دستان زن خیره ماند. دست‌هایی باریک اما محکم، که نه می‌لرزیدند و نه بیهوده عجله می‌کردند. انگار یاد گرفته بودند با دردِ آدم‌ها معامله کنند، بی‌آن‌که اجازه بدهند چیزی از آن به درون خودشان نشت کند.

وقتی لایه‌ی اول باند باز شد، بوی تند دارو و زخم بالا آمد. فرانک دندان‌هایش را روی هم سایید. زن بی‌آن‌که سر بلند کند گفت:
- اگه می‌خوای فحش بدی، الآن وقت خوبیه.

فرانک نفس بریده‌ای بیرون داد که شاید قرار بود خنده باشد.
- فکر کنم… ذخیره‌م تموم شده.
- بعید می‌دونم.
و بعد با همان لحن خنثی افزود:
- ولی امتحانش مجانیه.

درد. موقع تمیز کردن زخم، چنان از جا بلند شد که نور از چشم‌هایش پرید. دستش به لبه‌ی تخت چنگ زد. بند انگشت‌هایش سفید شد. زن بی‌درنگ گفت:
- از من چشم برندار. پایین رو نگاه نکن.

فرانک، بی‌آن‌که بداند چرا، فرمان برد. نگاهش به صورت او افتاد. نزدیک‌تر از قبل بود. می‌توانست ریزترین چیزها را ببیند: سایه‌ی خستگی زیر چشم‌ها، خط باریک کنار لب، لکه‌ی کوچک کک‌ومکی نزدیک بینی. چیزهایی بی‌اهمیت، معمولی، انسانی. چیزهایی که در میانه‌ی بوی خون و مرگ، تقریباً نامربوط به نظر می‌رسیدند. و شاید همین نامربوط بودن بود که باعث شد چیزی در درونش، چیزی بسیار کوچک و تقریباً شرم‌آور، برای یک لحظه نرم شود.
زن گفت:
- همین‌طور خوبه. داره تموم می‌شه.

اما برای فرانک، «تموم می‌شه» جمله‌ی خطرناکی بود. هیچ‌چیز تمام نمی‌شد. نه آن کابوسِ دخترش، نه صورت ویلیام، نه حسی که مثل میخی داغ درونش مانده بود: این‌که یک جایی، یک کسی، باید تاوان همه‌ی این‌ها را بدهد. هنوز خودش هم نمی‌دانست این «کسی» دقیقاً کیست، اما حسش مثل تب در خونش می‌چرخید.
وقتی کار پانسمان تمام شد، زن ملحفه را بالا کشید و دست‌هایش را با پارچه‌ای تمیز کرد.
فرانک پیش از آن‌که بتواند جلوی خودش را بگیرد، پرسید:
- اسمت چیه؟

زن نگاه کوتاهی به او انداخت. نه متعجب، نه دلگرم. فقط نگاهی حاکی از تجربه و حکمت.
- مری.

اسم ساده‌ای بود. به طرز عجیبی به او می‌آمد.

فرانک خواست چیزی بیشتر بگوید. مثلاً از او تشکر کند. یا بگوید صدایش از خیلی چیزهای این چادر قابل‌تحمل‌تر است. یا حتی فقط بپرسد آیا همیشه همین‌طور با آدم‌هایی که نصفه‌نیمه از مرگ برگشته‌اند حرف می‌زند. اما واژه‌ها، پیش از رسیدن به دهان، در همان جایی گیر کردند که باقیِ احساساتش گیر کرده بود: زیر آوار خشم، کابوس، شرم و درماندگی.

پس فقط گفت:
- ممنون.

مری سر تکان داد و رفت سراغ تخت بعدی.

فرانک تا وقتی از میدان دیدش بیرون رفت نگاهش کرد. بعد از دست خودش عصبانی شد. این چه حماقتی بود؟ جنگ هنوز در گوشش می‌غرید. ویلیام مرده بود. پای خودش شاید هرگز درست نمی‌شد. و در تمام این ویرانی، ذهنش رفته بود سمت چند رشته موی قهوه‌ای و صدایی که می‌گفت «از من چشم برندار.»

چند شب بعد، وقتی تب دوباره بالا رفت، نام مری را در ذهنش تکرار کرد و از خودش بیزار شد.

روزها در درمانگاه شکل و مرز مشخصی نداشتند. صبح و شب با نور کدرِ پارچه‌ی چادر از هم جدا می‌شدند، نه با احساس واقعیِ زمان. گاهی فرانک از خواب می‌پرید و هنوز حس می‌کرد مچ‌هایش را بسته‌اند. گاهی صدای جیغ دخترش، از جایی که نباید می‌بود، میان ناله‌های مجروحان پیدا می‌شد و او با تپشِ قلبی بیمارگونه به سقف خیره می‌ماند تا صدا بگذرد. و گاهی، وقتی مری می‌آمد تا تبش را بسنجد یا پانسمان را عوض کند، برای چند دقیقه بوی مرگ کمی عقب می‌رفت و جای خودش را به بوی صابون و الکل و چیزی نامعلوم اما انسانی‌تر می‌داد.

یک بار، وقتی تبش کمتر بود، مری لیوان آب را به دستش داد و گفت:
- امروز کمتر شبیه جنازه‌ای.

فرانک، با زحمت، لیوان را گرفت.
- تعریف دل‌گرم‌کننده‌ایه!
- از طرف من، همین‌قدرش زیاده.

این بار واقعاً لبخند کم‌رنگی روی دهانش نشست و فرانک، با ناباوری، فهمید که دارد جوابش را با لبخندی ضعیف‌تر پس می‌دهد. اما همان لحظه، مثل همیشه، چیزی درونش عقب کشید. مثل سگ زخمی‌ای که حتی نوازش را هم تهدید می‌بیند. اگر جنگ چیزی به او یاد داده بود، این بود که آدم نباید به چیزهای موقت دل ببندد. به تختِ خالی‌ای که فردا پر می‌شود. به صورتی که ممکن است هفته‌ی بعد دیگر هرگز نبینی. به صدایی که شاید فقط برای این ساخته شده باشد که درد را بی‌نام‌تر کند، نه این‌که درمانش کند.

و مهم‌تر از همه، درون سرش چیزی مدام زنده می‌ماند؛ همان رشته‌ی آلوده‌ی خشم که از کابوس دخترش تا صورتِ بی‌جانِ ویلیام کشیده شده بود. او هنوز زنده بود و همین برایش شبیه نوعی بدهی بود. انگار باید برای این زنده ماندن، کاری می‌کرد. کسی را پیدا می‌کرد. چیزی را می‌فهمید. انتقامی را، هرچند کور و بی‌نام، به سرانجام می‌رساند.

پس هر بار که مری نزدیک می‌شد، فرانک خودش را عقب می‌کشید. نه با بدن، چرا که بدنش توان چندانی نداشت؛ بلکه با کلمات. کوتاه جواب می‌داد. نگاهش را می‌دزدید. به هیچ گفت‌وگویی اجازه نمی‌داد کمی بیش از حد لازم طول بکشد. حتی وقتی یک بار او را دید که گوشه‌ی چادر، خسته و بی‌خبر از نگاه دیگران، برای چند ثانیه چشم‌هایش را بسته و انگشتانش را به پل بینی‌اش فشار داده، چیزی در سینه‌ی فرانک تکان خورد، اما همان‌جا خفه‌اش کرد.

این یکی از آن چیزهایی بود که نباید شروع می‌شد.

تا روزی که دو مرد بالای تختش ایستادند. یکی افسر پزشک بود؛ مردی با سبیل‌های جوگندمی و چهره‌ای که آن‌قدر خبر بد داده بود که دیگر عضلاتش برای ابراز تأسف واقعی تنبل شده بودند. دیگری پوشه‌ای خاکستری در دست داشت و بیشتر شبیه کارمند اداره بود تا کسی که قرار است درباره‌ی ادامه‌ی زندگی دیگران تصمیم بگیرد.
پزشک باندهای پای او را نگاه کرد، بعد پرونده را. نام خانوادگی‌اش را با لحنی که مشخص نبود تحکم‌آمیز است یا محبت‌آمیز صدا زد.
فرانک سرش را برگرداند.
- بله.
- زخمت اون‌طور که باید، پیش نرفته. ترکش، پارگی بافت، شکستگی بدخیم. عفونت هم نزدیک بود کار رو سخت‌تر کنه. زنده موندی، اما برای برگشتن به خط مقدم مناسب نیستی.

فرانک چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بخشی از وجودش باید خوشحال می‌شد. زنده ماندن. برگشتن از جبهه. دور شدن از آن جهنم. اما هیچ‌کدام از این‌ها آن‌طور که باید حس نمی‌شدند. بیشتر شبیه بیرون انداختن تکه‌ای معیوب از دستگاه بود.

کارمند پرونده را باز کرد.
- طبق نظر پزشک، شما برای ادامه‌ی درمان و استراحت به انگلستان برگردونده می‌شید.

انگلستان.
خانه.
خاک نم‌زده، دیوارهای سنگی، صبح‌های خاکستری و روستایی که انگار همیشه بیش از حد ساکت بود.

- کجا؟
سؤال احمقانه‌ای بود که بی‌اختیار پرسید. کارمند به برگه نگاه کرد و محترمانه گفت:
- به همون روستایی که توش زندگی می‌کردید آقا.

انتخابش طبیعتاً همان جایی بود که پیش از جنگ از آن بیرون آمده بود، با دو پای سالم‌تر و ذهنی که هنوز کاملاً مال خودش بود. جایی که حالا قرار بود به آن برگردد، لنگان، ناقص و با چیزی تیره در سینه که نامش را نمی‌دانست. شاید خشم. شاید ماتم. شاید همان احتیاج بیمارگونه به این‌که گذشته را در جایی گیر بیاورد و گلویش را بفشارد. شرکت در جنگ شاید برای خاموش کردن آتش خشم و کینه کافی نبود و زندگی او را به جایی فرامی‌خواند تا کار ناتمامی را تمام کند.

پزشک چیزی درباره‌ی ادامه‌ی مراقبت و احتمالِ لنگ ماندن همیشگی گفت. فرانک خوب نشنید. نگاهش از شانه‌ی آن‌ها گذشت و در انتهای چادر به مری افتاد که داشت برای سربازی دیگر باند می‌برید. نور از پارچه‌ی سقف روی گونه‌اش افتاده بود. سرش پایین بود. از این فاصله، فقط خمیدگی آرام گردن و حرکت دقیق دست‌هایش دیده می‌شد.

او می‌توانست صدایش کند. می‌توانست، پیش از رفتن، لااقل چیزی بگوید. مثلاً بگوید که ممنون است. یا این‌که حضورش در این چند هفته از خیلی چیزها کمتر دردناک بود. یا حتی فقط با نام صدایش بزند و ببیند چه می‌شود. اما نکرد. چون می‌دانست اگر لب باز کند، شاید چیزی از آن دیوار ترک بخورد. و او، در آن زمان، به دیوارهایش بیشتر از هر آدمی نیاز داشت.

دو روز بعد، وقتی کاغذهای ترخیص را به دستش دادند و عصایی موقت زیر بغلش گذاشتند، چادر را با قدم‌هایی نابرابر و سوزشی مداوم در پا ترک کرد. کنار خروجی، بی‌اختیار برگشت. مری آن‌جا بود. چشمش به او افتاد. فقط برای یک لحظه. بعد، با همان خونسردیِ آموخته‌شده، سر کوچکی تکان داد. نه لبخند، نه اندوه، نه وعده‌ای برای بعد.

فرانک هم سر تکان داد. همین. بعد از چادر بیرون رفت. هوای بیرون سردتر بود، اما بوی کمتری از خون داشت. آسمان، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، به‌جای دودِ برآمده از انفجار، فقط خاکستری بود. کامیونی منتظر بود تا بخشی از راه بازگشت را برایش هموار کند؛ راهی طولانی، از میان ایستگاه‌ها و بیمارستان‌ها و قطارها، تا رسیدن به روستایی که قرار بود سال‌های سال وطنش باشد.

فرانک با زحمت بالا رفت. پای زخمی‌اش با هر حرکت اعتراض می‌کرد. وقتی نشست، دستش بی‌اختیار روی رانِ باندپیچی‌شده‌اش ماند. به جاده‌ی گل‌آلود خیره شد و برای لحظه‌ای، چهره‌ی ویلیام، دستِ کوچک دخترکِ بی‌جانش و صورت آرام مری پشت سر هم از ذهنش گذشتند؛ سه تصویری که به هم تعلق نداشتند و با این حال، درون او به ریسمانی واحد گره خورده بودند.

کامیون به راه افتاد و فرانک، در لرزش آهسته‌ی آن، با اطمینانی تلخ فهمید که هرچند بدنش را از جنگ بیرون می‌برند، جنگ هنوز جایی درون او مانده است.

***

صبح‌های روستا بعد از جنگ، ساکت‌تر از آن بودند که باید باشند. نه آن سکوتِ آرامِ همیشگی، نه آن آرامش آشنای جاده‌های باریک و دیوارهای سنگی؛ سکوتی بود که انگار از شرم ساخته شده باشد. انگار روستا، با تمام پنجره‌های بسته و باغچه‌های مرتب و صدای دورِ کلاغ‌ها، نمی‌دانست با مردانی که از جنگ برگشته‌اند چه کند. با پاهای لنگ. با چشم‌هایی که گاهی بی‌هشدار، از چیزی در گذشته پر می‌شوند. با مکث‌های بی‌دلیل میان حرف‌ها.

فرانک در یکی از همین صبح‌ها، با عصایی که دیگر داشت بوی دست خودش را می‌گرفت، از جاده‌ی اصلی پایین آمد و به کافه‌ی کوچک روستا رسید؛ جایی با پنجره‌های بخارگرفته، میزهای چوبیِ ساییده و بوی چای کهنه، نانِ کره‌مال و دودِ خاموشِ پیپ. صاحب کافه او را شناخت، مثل بیشترِ اهالی. شناختنی از آن دست که با لبخندی کوتاه شروع می‌شود و به سکوتی بلندتر ختم. برایش چای آورد. گفت:
- خوش برگشتی، فرانک.

اما لحنش طوری بود که انگار خودش هم مطمئن نیست «برگشتن» در این مورد واژه‌ی درستی باشد. فرانک تشکر کرد و در گوشه‌ای نشست که پشتش به دیوار بود و می‌توانست در را ببیند. این روزها بیشتر وقتش به همین می‌گذشت: نشستن در جاهایی که می‌شد نشست، گوش دادن و وانمود کردن به این‌که فقط مردی‌ست با پای خراب و آینده‌ای مبهم؛ نه کسی که هر صبح با فکری واحد از خواب بیدار می‌شود: پیدا کردنشان.

چهره‌ی آن سه ماسک‌دار را هرگز به روشنی به خاطر نمی‌آورد. هیچ‌وقت نتوانسته بود چون آنها فقط سایه‌هایی بودند با دست‌های زبر، خنده‌های کوتاه و آن فضای مه‌آلود و در عین حال هولناکِ کابوس‌های تکرارشونده؛ اما در ذهنش حقیقتی محکم‌تر از حافظه وجود داشت: آن‌ها واقعی بودند. دخترش واقعی بود. کلبه‌ی کنار دریاچه واقعی بود. و اگر این‌ها واقعی بودند، پس ردّی هم باید از خود به جا گذاشته باشند؛ آیا جرأتش را داشت دوباره به آن صحنه‌ی هولناک کلبه پای بگذارد؟

دو مرد در میز کناری مشغول حرف زدن بودند. یکی با صدای گرفته از کمبود نیروی کار در ملک‌های اطراف می‌نالید و دیگری، که صورتش سرخ و آفتاب‌سوخته بود، گفت:
- عمارت بالای تپه به دنبال یه آدم درست‌وحسابی می‌گرده. پیش‌خدمت یا باغبان یا هرچی اسمش رو بذاری. از وقتی اون پیر خدمتکارشون مرده، نصف کارها مونده رو زمین.

فرانک، بی‌آن‌که سرش را بالا بیاورد، دستش را دور فنجان محکم‌تر کرد. خوب می‌دانست آنها راجع به کدام عمارت صحبت می‌کنند. خانه‌ای بزرگ و سرد روی تپه، با پنجره‌های بلند و درختان آراسته و آن حسِ همیشگیِ فاصله که آدم از پایین جاده به آن نگاه می‌کرد و می‌دانست آن‌جا به او تعلق ندارد. او از کودکی عمارت را می‌شناخت، مثل همه‌ی اهالی. می‌دانست آن‌ها ثروتمند و متکبرند و از روستا فقط به اندازه‌ی خدمت‌کار و شیر و گوشت و هیزم چیزهایی می‌خواهند.

بعدتر، وقتی چای دومش را می‌نوشید، خودش را به صاحب کافه رساند و خیلی عادی پرسید چه کسی در عمارت کارها را هماهنگ می‌کند. چند ساعت بعد، در همان روز گرمِ تابستانی، با پیراهنی تمیزتر از روزهای دیگر و عصایی که هر قدم را یادآوری می‌کرد، از جاده‌ی تپه بالا رفت و خودش را به درِ بزرگ خانه رساند.

مردی خشک و استخوانی در را باز کرد؛ خدمتکاری با موهای خاکستری، صورت تراشیده و لب‌هایی که گویی برای لبخند ساخته نشده بودند. فرانک نامش را گفت. از جنگ برگشتن را گفت. بلد بودن کار با باغ و مشعل و زغال و قفل و پنجره را گفت. خیلی چیزها را نگفت: این‌که خواب‌هایش بوی طناب می‌دهند، این‌که هر شب با خشم می‌خوابد، این‌که انگار قدم گذاشتن در آن خانه خودش نوعی نزدیک شدن اهالی خانه به چیزی است که سال‌هاست گلویش خودش را می‌فشارد.

چند روز بعد، او را پذیرفتند. نه با مهربانی، نه با گرمی. با همان بی‌اعتنایی طبقاتیِ آشنای خانواده‌های بزرگ. او برایشان سودمند بود: مردی محلی، ساکت، منظم و به‌قدر کافی سربه‌زیر که دردسر درست نکند. اتاقکی کوچک در باغ به او دادند، آن سوی آشپزخانه‌ی پشتی، با پنجره‌ای رو به باغ و تختی باریک که فنرهایش شب‌ها ناله می‌کردند. کارش ترکیبی بود از مراقبت از باغ‌ها، رسیدگی به آتش‌ها، حمل‌ونقل خرده‌کارها و بودن در دسترس وقتی خانه چیزی می‌خواست.

خانه همیشه چیزی می‌خواست.

روزها او را آن‌قدر خسته می‌کردند که بعضی عصرها برای چند دقیقه فکر می‌کرد شاید خشم درونش دارد می‌خوابد. اما شب که می‌رسید، تصویر دخترش دوباره از جایی نامعلوم بالا می‌آمد. موی طلایی. چشم‌های آبی. دست کوچکی که نمی‌توانست بگیرد. و بعد همان کلبه.

بالاخره، یک روز عصر، عزمش را جزم کرد. تمام جسارتی را که در خود سراغ داشت فراخواند و آماده‌ی رفتن به کلبه شد. آسمان تابستانی هنوز کاملاً در تاریکی فرو نرفته بود که از عمارت بیرون زد و با احتیاط راه دریاچه را در پیش گرفت.

جاده‌های باریک و بوته‌های وحشی را می‌شناخت. چند بار زمین ناهموار زیر پای لنگش لغزید و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد، اما باز ایستاد، نفس گرفت و ادامه داد. کلبه آن‌جا بود؛ همان‌طور که در ذهنش مانده بود، و با این حال نه کاملاً همان. کوچک، متروک، با دیوارهای نم‌کشیده و پنجره‌ای شکسته که شیشه‌هایش سال‌ها پیش روی کف پوسیده ریخته بودند.

در را هل داد. بوی آب مانده، چوب تر و چیزی کهنه و فراموش‌شده به استقبالش آمد. برای چند لحظه فقط ایستاد. اینجا باید همان‌جا می‌بود. اما هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر چیزی درونش به ناهماهنگیِ ظریفی برمی‌خورد. نه این‌که کلبه اشتباه باشد؛ نه. مسئله این بود که خاطره‌اش بیش از حد ملموس بود. بیش از حد آماده. بیش از حد بی‌نقص. طناب‌هایی که در ذهنش حس کرده بود، جای دقیقی روی تیرک‌ها نداشتند. رد پایی نبود. نشانه‌ای نبود. فقط بوی آب بود و سکوت.

روی کف چوبی کلبه، جایی که نسبتاً از خرده‌شیشه‌ها دور بود، دراز کشید. سرش را روی زمین گذاشت و نگاهش را به سقف موریانه‌زده دوخت. اجازه داد آن خاطرات شوم دوباره ذهن و روحش را درهم بریزند؛ دوباره همان حس ناتوانی بی‌پایان در دفاع از دخترش. اشک، بی‌اختیار، از دو سوی صورتش پایین می‌چکید.

سرش کمی به چپ متمایل شد.

در همان چند ثانیه‌ای که پلک خیسش را گشود، تصویر تار جسمی را در چند قدمی خود، روی کف کلبه دید. از جا برخاست و نشست. درست می‌دید. یک گوی شیشه‌ای پیش چشمش بود؛ چیزی که پیش از ورودش به آن کلبه وجود خارجی نداشت. گوی را برداشت و برابر چشمانش گرفت. نه می‌توانست سرمای لمس آن را انکار کند؛ نه می‌توانست دانه‌های برفی را نادیده بگیرد که انگار با نیرویی فرازمینی، بی‌وقفه درون آن می‌چرخیدند.

صدایی گفت:
ـ دنبال چیزی می‌گردی که این‌جا نیست.

فرانک چنان جا خورد که نزدیک بود گوی از دستش بیفتد. صدای دورگه‌ی غریبه‌ای را می‌شنید که مستقیم او را خطاب قرار داده بود. وحشت‌زده به همه‌سو نگاه کرد، اما کسی را ندید.

ـ کجایی؟ کی هستی؟

صدا پاسخش را داد؛ انگار نه از گوش‌هایش، بلکه از عمق ذهن خودش آن را می‌شنید.
ـ کسی که می‌داند چه چیزی از دست دادی.

فرانک احساس کرد چیزی در شکمش جمع شد.
ـ تو درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟

آن چیزی که در ذهنش با او سخن می‌گفت، آشکارا مکث کرد؛ انگار عمداً به او فرصت می‌داد تا خودش را با واقعیت پیش رویش وفق دهد. چندین ثانیه گذشت. بعد دوباره به حرف آمد.
ـ دخترت. آن‌ها فکر کردند می‌توانند جانش را بگیرند و هیچ‌وقت تاوان ندهند.

اسم نبرد. لازم هم نبود. فرانک نمی‌دانست چرا همان‌جا فریاد نکشید، چرا گوی را به دیوار نکوبید، چرا از کلبه بیرون ندوید. شاید چون برای نخستین بار، کسی جز خودش طوری حرف می‌زد که انگار آن کابوس را دیده است. انگار می‌فهمید درون او چه می‌گذرد.

ـ از کجا می‌دونی؟
ـ من از خیلی چیزها خبر دارم. بیشتر از آن‌چه مردم فکر می‌کنند. بیشتر از آن‌چه خودت فکر می‌کنی.

و بعد، با دقتی تقریباً مهربانانه، چیزی از فرانک را به زبان آورد که خودِ فرانک هرگز نتوانسته بود درست بیانش کند:

ـ فرانک… تو خوب می‌دانی زخم‌های جسمانی هیچ‌گاه نمی‌توانند باعث شوند زخمی که به روحت خورده فراموش شود. پیدا کردن قاتلین و از بین بردن آن‌ها دوای دردی است که آزارت می‌دهد.

فرانک از خودش متنفر شد که به این حرف‌ها گوش می‌دهد. اما با این حال، پس از شنیدنشان، پاسخ داد:
ـ گفتنش راحته. حتی اگر بدونم کی و با چه نیتی این کار رو کرده… توانی برای انتقام گرفتن ندارم. جون بچه‌ام رو نتونستم نجات بدم. رفیقم جلوی چشمام پرپر شد. حتی نتونستم جلوی مجروح شدن خودم رو بگیرم.

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.

بعد، برای نخستین بار، صدای درون ذهنش از جادو گفت. نه ناگهانی، نه با واژه‌هایی که جنون‌آمیز به نظر برسند. اول از چیزهایی گفت که فرانک نمی‌توانست توضیحشان دهد: یادهایی که بیش از حد زنده‌اند، ترس‌هایی که انگار در وجود آدم کاشته شده‌اند، قدرتی که بعضی انسان‌ها برای شکستن اراده‌ی دیگران دارند. بعد، کم‌کم، لایه‌های تردید را کنار زد. گفت در دنیا نیروهایی هست که مردم عادی یا مسخره‌شان می‌کنند یا اصلاً نمی‌بینند. گفت بعضی خانواده‌ها از آن نیروها خبر دارند و از آن‌ها برای حفظ قدرت خود استفاده می‌کنند. گفت مردی که ابزار لازم را داشته باشد، می‌تواند کاری کند که قلبی بایستد، ذهنی مغلوب شود، یا حقیقتی برای همیشه دفن بماند.

فرانک باید می‌خندید. باید می‌گفت این حرف‌ها چرند است. اما بعد از جنگ، بعد از کابوس‌های تکرارشونده، بعد از آن حس دائمی که چیزی در حافظه‌اش جاگیر شده و به او تعلق ندارد، «چرند» دیگر واژه‌ی مطمئنی نبود.

صدا گفت:
ـ تو لازم نیست همه‌چیز را کامل درک کنی. کافی‌ست بدانی که می‌توانی کاری کنی. ما می‌توانیم ناممکن را ممکن کنیم.
ـ ما؟
ـ من و تو. من هویت قاتلین دخترت را در اختیارت می‌گذارم و تو…

فرانک کاملاً انتظار داشت با توقعی غیرمنطقی روبه‌رو شود، اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد چنین چیزی از او بخواهد.
ـ …تو جسمت را در اختیار من قرار می‌دهی، فرانک. بدن ناتوان تو در اختیار جادوی من. و ما با هم انتقام مرگ دخترت را می‌گیریم.

فرانک به گوی شیشه‌ای خیره ماند. دانه‌های برف دیوانه‌وار بالا و پایین می‌جهیدند. آهنگی ملایم از گوی به گوش می‌رسید؛ نوایی که تا آن لحظه هرگز نشنیده بود. انگار موسیقی، مستقیم قلبش را نشانه گرفته بود و جانی تازه به او می‌داد.

با این‌که همه‌چیز باورنکردنی به نظر می‌رسید، فرصتی پیش رویش گذاشته شده بود که شاید تنها یک بار در عمرش به دست می‌آمد. حتی اگر دروغی بیش نبود، چگونه می‌توانست به سادگی به آن پشت پا بزند؟

ـ من آن نیرویی هستم که بالاخره بندهای نامرئی محدودیت‌های انسانی تو را باز می‌کند.

آن‌چه بیش از هر چیز به چشم می‌آمد، تسلط غریزی آن صدا بود. انگار هر جمله‌اش از پیش اندازه گرفته شده بود تا دقیقاً بر جای دردناکی فرود آید. فرانک تصمیمش را گرفته بود.
ـ چطور انجامش می‌دیم؟

از گوشه‌ی چشم، تکه‌چوبی را دید که کنار پایش ظاهر شد. چوبدستی‌ای بود تیره و ناصاف؛ بیشتر شبیه شاخه‌ای خشکیده تا ابزاری ظریف. سطحش پر از گره و ترک بود و رنگش به قهوه‌ای سوخته و سیاهی می‌زد. چیزی در ظاهرش وجود داشت که فرانک را پس می‌زد؛ انگار آن تکه‌چوب سال‌ها در مشت انسانی بیمار، خشن و کینه‌جو مانده باشد. با این حال، بر ترس‌های غریزی‌اش غلبه کرد.

دست راستش را، دستی که آثار جراحت‌های جنگ هنوز روی آن به چشم می‌خورد، به سوی چوب دراز کرد. صدای درون سرش به آرامش‌بخش‌ترین حالت ممکن رسیده بود:
ـ آفرین، فرانک. چوبدستی را بردار و بقیه‌اش را به من بسپار.

به محض آن‌که تکه‌چوب خشک را میان انگشتانش گرفت، گرمایی در وجودش دمید. حسی که در تمام بیست‌وشش سال عمرش، حتی پیش از تجربه‌ی دهشتناک مرگ دخترش، هرگز تجربه نکرده بود.

گوی را کناری انداخت و از جا برخاست.

دیگر صدایی در سرش نمی‌شنید؛ حالا او خودش صاحب آن صدا بود. حالا دیگر می‌دانست چه کسانی دخترش را کشته‌اند: صاحبان همان عمارتی که به آن خدمت می‌کرد.

چوبدستی را تکان داد. موجی از جادو از نوک آن در هوا جریان یافت. پیش چشمانش، خرده‌شیشه‌ها به هم پیوستند و در و پنجره‌های مستهلک کلبه، به حال و روز چندین سال پیش از آن بازگشتند. او حقیقتاً جادو می‌کرد.

***

خانه در تابستان، با وجود گرما، شب‌ها بخش‌هایی خالی و خاموش داشت. ارباب عمارت و همسرش و پسرشان، طبق عادت، ساعت معینی پس از شام به اتاق پذیرایی کوچکِ طبقه‌ی همکف می‌رفتند؛ اتاقی با پنجره‌های رو به باغِ شرقی، قفسه‌ی نوشیدنی و شومینه‌ای که حتی در تابستان گاه برای نمایش بیشتر از نیاز روشن می‌شد. فرانک می‌توانست در را بی‌سر و صدا باز بگذارد. می‌توانست مطمئن شود خدمتکاران دیگر در بخش‌های دورتر خانه مشغول‌اند. می‌توانست بگوید قفلِ درِ کناری گیر کرده و خودش برود «درستش کند».

آن شب، فرانک خواب ندید. یا اگر دید، چیزی از آن به خاطر نیاورد. فقط با احساسی سنگین و قطعی بیدار شد؛ حسی شبیه افتادن در سراشیبی. هوا سنگین و گرم بود. از آن شب‌های تابستانیِ بی‌باد که خانه‌ها نفس می‌کشند و باغ‌ها بوی خاکِ گرم و برگِ له‌شده می‌دهند. فرانک طبق معمول که وظایفی فراتر از باغبانی به دوش می‌کشید، امور مربوط به شام را انجام داد، سینی‌ها را جابه‌جا کرد، صدای زنگِ کوچکِ اتاق خدمتکاران را پاسخ داد و وانمود کرد همه‌چیز عادی است. درِ راهروی کناری را، همان‌طور که قرار بود، کامل نبست. قفل را طوری جا انداخت که با فشار کمی باز شود. بعد به بهانه‌ی رسیدگی به پنجره‌های باغ، بیرون رفت.

در ساعت مقرر بازگشت؛ همان ساعتی که خانه، با تمام شکوه سرد و سنگینش، در امن‌ترین و بی‌دفاع‌ترین حالت خود فرو می‌رفت. نه خدمتکاری در راهروها پرسه می‌زد، نه صدای قدمی از طبقه‌ی بالا می‌آمد. عمارت، آن هیولای سنگیِ مغرور بر فراز تپه، در سکوتی اشرافی نفس می‌کشید؛ بی‌خبر از این‌که مرگ، این‌بار نه از درِ پشتی، که از راهروی اصلی آمده است.

فرانک جلوی درِ اتاق پذیرایی ایستاد. برای لحظه‌ای، دستش روی دستگیره خشک شد. چوبدستی در مشت او سنگینی می‌کرد؛ زشت، کج، اما زنده. انگار زیر انگشتانش نبضی پنهان می‌زد. گرمایی چرکین و تیره از آن بالا می‌خزید، از کف دستش عبور می‌کرد، در رگ‌های ساعدش می‌دوید و خود را به شانه‌ها، گردن و جمجمه‌اش می‌رساند. جادو مثل آتش نبود؛ مثل آب هم نبود. بیشتر شبیه چیزی بود که از اعماق زمین بیرون کشیده باشند؛ فشرده، کهنه، بی‌رحم، و به‌طرز هولناکی مطیع.

بدنش دیگر آن بدنِ ناقص و لنگان نبود. یا دست‌کم، در آن لحظه چنین حس نمی‌کرد. درد پایش هنوز آن‌جا بود، اما دور شده بود؛ مثل صدایی در اتاقی دیگر. ضعف عضلاتش، لرزش همیشگی زانوی مجروحش، خستگی مزمن استخوان‌هایش، همه انگار زیر لایه‌ای از قدرتِ مطلق دفن شده بودند. فرانک برای نخستین بار بعد از سال‌ها حس کرد اگر بخواهد، می‌تواند دیوارهای همین خانه را از پی بکَند. می‌تواند چراغ‌ها را خاموش کند. می‌تواند قلب‌ها را از حرکت بیندازد. چیزی در ژرفای ذهنش، بی‌آن‌که دیگر نیازی به نجوا داشته باشد، فقط تماشا می‌کرد.

فرانک در را گشود. اتاق پذیرایی در نور چراغ‌ها طلایی و گرم به نظر می‌رسید؛ طلاییِ بیمارگونه‌ای که روی قاب‌های گران‌قیمت، پرده‌های سنگین، چوب صیقل‌خورده‌ی میزها و جام‌های بلور می‌لغزید. آتش در شومینه می‌سوخت و سایه‌ها را روی دیوارها می‌رقصاند. همه‌چیز در آن اتاق بوی ثروت می‌داد؛ بوی آسایش، بوی میراث، بوی آدم‌هایی که هرگز مجبور نشده بودند برای زنده ماندن بجنگند.

ارباب خانه روی صندلی بلندش نشسته بود، لیوانی در دست، با همان اطمینان رخوت‌آلود مردی که دنیا را ملک شخصی خود می‌داند. همسرش با قامتی صاف و چهره‌ای سرد کنارش بود؛ زنی سنگی، بی‌حالت، چنان آراسته که گویی حتی ترس هم اجازه نداشت چین کوچکی روی صورتش بیندازد. پسرشان، مردی جوان، خوش‌قیافه و بی‌نقص، کنار شومینه ایستاده بود. شعله‌ها روی صورتش می‌لغزیدند و زیبایی‌اش را تیزتر و بی‌رحمانه‌تر می‌کردند.

هر سه در آسایش خود غرق بودند. چند ثانیه طول کشید تا متوجه حضور فرانک شوند. پسر ارباب، که میانسال و حدوداً چهل ساله بود، نخستین کسی بود که سر برگرداند.
ـ فرانک؟ چیزی شده؟

صدایش آرام بود، اما نگاهش نه. به‌محض آن‌که چشمش به فرانک افتاد، چیزی در چهره‌اش شکست؛ نه شناخت، نه فهم، بلکه آشفتگی‌ای گذرا و غریب. انگار در برابرش نه یک باغبان لنگ، بلکه تصویری ناممکن ایستاده بود: سایه‌ای از خودش، تاریک‌تر، فرسوده‌تر و در عین حال آشنا به شکلی که نباید آشنا می‌بود.

صورت فرانک در نور چراغ‌ها آرام به نظر می‌رسید؛ حتی شاید، برای چشم ناآگاه، تقریباً بی‌احساس. اما چشم‌هایش آرام نبودند. آن‌ها از هر گوشه‌ی تاریک اتاق تاریک‌تر بودند. چیزی پشت نگاهش می‌سوخت؛ نه شعله، بلکه خلأیی سیاه که نور را می‌بلعید.

فرانک با لحنی آمیخته به خشونتی سرد گفت:
ـ اومدم چیزی رو پس بگیرم.

ارباب خانه از جا برخاست. صدای پایه‌ی صندلی روی کف چوبی کشیده شد؛ صدایی خشک و کوتاه، مثل خط انداختن روی استخوان.

ـ این گستاخی از کجا اومده، فرانک؟ همین الان از جلوی چشمام دور شو.

فرانک تکان نخورد. چوبدستی در دستش گرم‌تر شد.
نه؛ گرم‌تر نه. بیدارتر.
انگار چیزی که درون آن خوابیده بود، حالا پلک باز کرده باشد.

فرانک حس کرد نیرو از نوک انگشتانش بالا می‌آید و در سینه‌اش جمع می‌شود. ضربان قلبش آهسته‌تر شد، اما هر تپش حالا سنگین‌تر بود؛ کوبشی عمیق، آهنین، بی‌رحم. هوا اطرافش متراکم شد. شعله‌های شومینه برای لحظه‌ای انحنایی غریب پیدا کردند، گویی چیزی نادیدنی از کنارشان گذشته باشد. صدای نفس کشیدن آن سه نفر را می‌شنید؛ واضح، جدا از هم، شکننده. صدای تپش قلبشان را هم شاید می‌شنید، یا شاید خیال می‌کرد. مهم نبود. در آن لحظه، همه‌چیز در اتاق به او تعلق داشت.

برای اولین بار، تردید در نگاه ارباب پیدا شد. نگاهش میان فرانک و پسرش رفت‌ و برگشت؛ سریع، ناآرام، هراسان. شاید شباهتی دید که نباید می‌دید. شاید برای لحظه‌ای فهمید چیزی در این دیدار، چیزی در این خدمتکار ساکت و لنگ، از حدِ فهم دنیای عادی بیرون است.

فرانک گفت:
ـ وقتش شده انتقام مرگ دخترم رو بگیرم.

کلمات که از دهانش بیرون آمدند، گویی دیگر تنها متعلق به او نبودند. در اتاق پیچیدند، سنگین شدند و روی اشیای گران‌قیمت نشستند؛ روی لیوان بلور، روی قاب نقاشی، روی پوست سفید و بی‌دفاع آدم‌هایی که هنوز نمی‌دانستند مرگ چقدر نزدیک ایستاده است.

ارباب خانه اخم کرد.
ـ دخترت؟ فرانک، تو دیوونه شدی؟

اما فرانک دیگر صدای او را نمی‌شنید. نه آن‌طور که باید. در گوشش، زمزمه‌ای بی‌صدا بالا آمده بود. کلمه‌ای ناشناخته، وحشتناک، مثل تیغه‌ای که از غلاف بیرون کشیده شود. زبانش خودش حرکت کرد. لب‌هایش شکلی ساختند که هیچ‌گاه نیاموخته بود. نیرویی از درون قفسه‌ی سینه‌اش برخاست، از بازویش گذشت و در چوبدستی فرو ریخت.

برای یک لحظه، دنیا کوچک شد. فقط او بود و چوبدستی و مردی که باید می‌مرد.
ـ آواداکداورا.

نور سبز اتاق را شکافت.

نه مثل نور چراغ، نه مثل برق آسمان. سبزی آن زنده نبود؛ رنگ مرگ بود، رنگ چیزی که هیچ گرمایی نداشت و با این حال می‌سوزاند. از نوک چوبدستی جهید و در یک چشم‌به‌هم‌زدن به سینه‌ی ارباب خورد.

مرد حتی فرصت نکرد فریاد بزند. چشم‌هایش گشاد شد؛ حیرت‌زده، تحقیرشده، گویی هنوز باور نداشت قانونی وجود دارد که بتواند شامل حال او هم بشود. لیوان از دستش افتاد، روی فرش غلتید و شراب تیره مثل لکه‌ای خون‌آلود پخش شد. بعد بدنش فرو ریخت. سنگین، ناگهانی، بی‌دفاع. چنان افتاد که گویی از ابتدا هرگز چیزی به نام زندگی در او نبوده است.

برای یک دم، سکوت اتاق را در خود بلعید. بعد خانم خانه جیغ کشید. جیغش تیز بود، اما کوتاه، مثل پرنده‌ای که در مشت له شود. فرانک به سوی او برگشت. حرکتش سریع‌تر از توان بدنش بود. پای لنگش نباید می‌توانست چنان بی‌اشتباه بچرخد، اما جادو استخوان‌هایش را مثل نخ عروسک‌گردان کشید و فرمان داد. او دیگر با عضلات خود حرکت نمی‌کرد. با اراده‌ای تاریک حرکت می‌کرد که بدنش را از درون پر کرده بود.

زن عقب نرفت. شاید غرورش اجازه نداد. شاید ترس پاهایش را به زمین دوخته بود. دستش تا نیمه بالا آمد، انگار می‌خواست چیزی بگوید، چیزی انکار کند، چیزی دستور بدهد. فرانک نگذاشت. دوباره همان کلمه. دوباره همان شکافتن هوا. نور سبز دوم، کوتاه‌تر و بی‌رحمانه‌تر از اولی، بر پیکر زن نشست. نفسش در گلویش گیر کرد. چهره‌اش همان‌طور سرد ماند، اما چشم‌هایش حقیقت را فهمیدند. یک لحظه دیر فهمیدند. دستش روی سینه‌اش نشست، انگشتانش جمع شدند و بعد بی‌صدا کنار صندلی شوهرش فرو ریخت. صورتش با بهتی ناتمام منجمد شد؛ انگار هنوز انتظار داشت کسی بابت این بی‌احترامی عذرخواهی کند.

پسر دو نفری که تا چند لحظه پیش نفس می‌کشیدند، قدمی به عقب رفت. حالا دیگر آن نقاب زیبای اشرافی از صورتش افتاده بود. وحشت، واضح و حیوانی، در چشم‌هایش می‌لرزید. اما در عمق آن وحشت، چیز دیگری هم بود؛ خشم، تحقیر و پرسشی خاموش که چهره‌اش را در هم می‌کشید.
ـ این چه…؟ تو... کی هستی؟

فرانک نزدیک‌تر شد. فرش نرم زیر پایش بود، اما حس می‌کرد بر خاکستر راه می‌رود. هوای اتاق سنگین شده بود. بوی شراب ریخته، چوب سوخته و ترس با هم آمیخته بود. اجساد بی‌زخم روی زمین افتاده بودند و همین بی‌زخمی، مرگشان را وحشتناک‌تر می‌کرد. نه خون، نه پارگی، نه اثری از مبارزه. فقط خاموشی.

فرانک سایه‌ی لبخندی را روی لبان خود حس کرد. اما آن لبخند از او نبود. یا شاید حالا دیگر نمی‌دانست چه چیزی از اوست و چه چیزی نیست.
ـ من؟

صدایش آرام بود. می‌توان گفت تقریباً نجواگونه بیرون آمد. اما در آن نجوا چیزی خزنده و سرد جریان داشت.
ـ من همون چیزی‌ام که تو و امثال تو هیچ‌وقت حتی زحمت دیدنش رو به خودتون ندادین.

پسر ارباب نگاهش را به سمت زنگ کنار شومینه دواند. تصمیم در چشمانش شکل گرفت. خواست حرکت کند، خواست کمک بخواهد، خواست به همان دنیای امنی پناه ببرد که تا چند دقیقه پیش مطمئن بود همیشه از او محافظت خواهد کرد. اما پاهایش فرمان نبردند. برای لحظه‌ای همان‌جا خشک شد. نه کاملاً فلج، نه آزاد. انگار اراده‌اش را دستی نامرئی گرفته و میان دو انگشت فشار داده باشد.

فرانک این را حس کرد. حس کرد که می‌تواند. نه فقط بکشد. نه فقط نور سبز را از چوبدستی بیرون بکشد. می‌توانست فاصله‌ی میان فکر و عمل را بشکند. می‌توانست ترس را در تن دیگری بکارد. می‌توانست آدمی را درون پوست خودش زندانی کند. این کشف، از خودِ قتل هولناک‌تر بود.

قدرت، در او می‌جوشید. قدرتی آلوده، اما باشکوه. قدرتی که به او نمی‌گفت التماس کن، نمی‌گفت تحمل کن، نمی‌گفت فراموش کن. فقط می‌گفت: فرمان بده. و جهان، برای نخستین بار، پاسخ می‌داد.

فرانک دستش را برای سومین بار بالا آورد. پسر ارباب به چوبدستی نگاه کرد، بعد به چهره‌ی فرانک. در آخرین لحظه، همان آشفتگیِ پیشین دوباره در نگاهش پدیدار شد؛ همان حسِ دیدن چیزی آشنا در آینه‌ای نفرین‌شده. شاید شباهت را می‌دید. شاید نمی‌فهمید. شاید درست پیش از مرگ، فهمید که این انتقام فقط انتقام یک خدمتکار نیست؛ چیزی بسیار قدیمی‌تر، بسیار تاریک‌تر، از راه رسیده بود.

لب‌های فرانک تکان خوردند. نور سبز سوم، بی‌صدا و کامل، از چوبدستی بیرون جهید. ارباب جوان پیش از افتادن، حالتی میان خشم، ناباوری و وحشت داشت؛ انگار مرگ را بی‌ادبانه‌ترین توهین ممکن می‌دانست. بعد زانوهایش خم شد، بدنش روی قالی روشن فرو افتاد، سرش اندکی به پهلو چرخید و چشم‌هایش باز ماندند.

اتاق ساکت شد. سکوتی آمد که از هر فریادی وحشتناک‌تر بود. شعله‌های شومینه دوباره عادی سوختند. ساعت روی طاقچه تیک‌تاک کرد. شراب روی فرش آرام‌آرام پیش رفت. سه جسد بی‌حرکت در نور طلایی اتاق افتاده بودند: بی‌زخم، بی‌خون، تمیز و کامل. انگار کسی چراغی را درون هر سه خاموش کرده باشد.

فرانک به آن‌ها نگاه کرد. باید می‌لرزید. باید فرو می‌ریخت. باید وحشت می‌کرد. اما نکرد. فقط نفس کشید. آهسته. عمیق. سرشار از آرامش. جادو هنوز در رگ‌هایش می‌دوید؛ مثل ماری سیاه که دور استخوان‌هایش حلقه زده باشد. چوبدستی در دستش دیگر زشت و بیگانه نبود. به شکل وحشتناکی مناسب بود. انگار همیشه باید در مشت او می‌بود. انگار تمام سال‌های ضعف، تحقیر، درد و ناتوانی، تنها مقدمه‌ای بوده‌اند برای همین لحظه: لحظه‌ای که او با یک کلمه، زندگی را از تن کسانی بیرون کشید که زمانی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسیدند.

فرانک لب‌هایش را تر کرد. نه خسته بود، نه مضطرب. فقط راضی بود. و در عمق ذهنش، جایی تاریک‌تر از تاریکی پشت پنجره‌ها، چیزی در روحش بی‌صدا لبخند زد. فکر می‌کرد حالا دیگر روح دخترش آرام گرفته است. فرانک، در آن اتاقِ گرمِ تابستانی، میان سه بدنِ بی‌حرکت، مرگ را مثل فرمانی ساده بر زبانِ جهان تحمیل کرده بود.

***

بعد از آن شب، خانه تا چند ساعت همان‌طور ماند: گرم، خاموش و سنگین از چیزی که هیچ‌کس در ابتدا نامی برایش نداشت. فرانک نمی‌دانست چه مدت کنار درِ اتاق ایستاده بود. فقط این را به خاطر داشت که آرام آرام، جادو از بند بند وجودش رخت بربست و به همراه چوبدستی پرگرهی ناپدید شد که دیگر میان انگشتانش نبود و به سیل خاطرات پیوسته بود. همان‌جا بود که چیزی در ذهن فرانک لرزید. نه پاک شد، نه از میان رفت؛ بلکه جابه‌جا شد. مثل کمدی که در تاریکی چند سانتی‌متر هلش بدهند و آدم تا مدت‌ها فقط حس کند چیزی سر جای خودش نیست. تصویر نور سبز در ذهنش ماند، اما انگار پشت سایه‌ای مبهم فرو رفت. ذهنش کِدِر شد. جمله‌ها تار شدند. فقط سه حقیقتِ خام و جدا از هم باقی ماندند: خانواده‌ی اربابش مرده بودند، او آن‌جا بود و هیچ‌کس قرار نبود حرفش را باور کند.

صبح نظافتچی زن برای نظافت به اتاق پذیرایی رفته بود و با جسد آن سه ارباب مواجه شده بود. دوان دوان خبر را مثل آتش پیش‌رونده در کاه خشک در کل روستا پخش کرده بود. پلیس آمد. تا آفتاب بالا نیامده بود، دروازه‌ی عمارت باز و بسته می‌شد، کفش‌های گِلی روی سنگ‌فرش‌ها رد می‌انداختند و صدای مردانی که با احتیاط آهسته‌تر از معمول حرف می‌زدند، در راهروها می‌پیچید. جسدها را دیدند: بی‌زخم، بی‌خون، بی‌علت. دکتر آمد، معاینه کرد، اخم کرد، چیزی نگفت که واقعاً چیزی را توضیح بدهد.

فرانک را همان صبح بردند. او آخرین کسی بود که خدمتکارها دیده بودند در آن بخش خانه رفت‌وآمد می‌کند. او کسی بود که درهای خانه را می‌شناخت. او مردی بود با گذشته‌ای در دل جنگ، خلقی ساکت و چهره‌ای که از خستگی و درد همیشه به نظر می‌رسید چیزی را پنهان می‌کند. برای پلیس، همین‌ها کافی بود که از او شروع کند.

بازجویی‌ها ساعت‌ها طول کشید. از او پرسیدند کجا بوده. چه دیده. چرا درِ کناری نیمه‌باز بوده. آیا صدایی شنیده. آیا خانواده را زنده دیده. آیا دشمنی‌ای داشته. آیا می‌دانسته چه کسی ممکن است چنین کاری بکند. مردی با دفترچه‌ای کلماتش را می‌نوشت و گاهی بدون آن‌که سر بلند کند همان سؤال را با شکلی دیگر تکرار می‌کرد، انگار حقیقت اگر تحت فشار کافی قرار بگیرد، از بین دندان‌ها بیرون می‌افتد.

فرانک آن‌چه را می‌توانست گفت، اما مشکل همین بود: آن‌چه می‌توانست بگوید، به درد کسی نمی‌خورد. این‌که مرگشان طبیعی نبود. این‌که انگار قلبشان را کسی با دست نامرئی خاموش کرده. این‌ها، برای مردانِ پشت میز، حرف‌های آشفته‌ی یک سربازِ آسیب‌دیده بود، نه شهادتی معتبر.

یکی از آن‌ها سرانجام با بی‌حوصلگی گفت:
- پس یا چیزی ندیدی، یا نمی‌خوای بگی.

فرانک، خسته و رنگ‌پریده، فقط به او خیره ماند. چون خودش هم دیگر نمی‌دانست کدامش درست‌تر است.

نتیجه‌ی بازجویی‌ها هیچ نشد. مدرکی علیه او پیدا نکردند. نه اثری از درگیری روی بدنش بود، نه انگیزه‌ای روشن که برای پلیس قابل‌فهم باشد، نه سلاحی، نه نشانه‌ای از زهر یا طناب یا هر چیز دیگر. سه نفر مرده بودند و علت مرگشان، در زبان پزشکی و قانون، تقریباً به طرز وهم‌آلودی خالی مانده بود. در نهایت، بدون مدرکی برای نگه‌داشتنش، به ناچار رهایش کردند.

اما رهایی، تبرئه‌ی واقعی نبود. در روستا، مردم به ندرت با صدای بلند اتهام می‌زدند. آن‌ها این کار را با سکوت انجام می‌دادند. با مکثی کمی طولانی‌تر هنگام سلام. با نگاه‌هایی که لحظه‌ای بیش از حد لازم روی صورت آدم می‌ماند. با پایین آوردن صدا وقتی او از کنار میز یا نرده یا صف نان رد می‌شد. بعضی‌ها مطمئن بودند کار خودش بوده. بعضی‌ها فکر می‌کردند دست‌کم چیزی می‌داند که نگفته. بعضی‌ها هم فقط از او می‌ترسیدند، چون آدم‌ها از چیزهایی که توجیه عقلانی ندارند می‌ترسند. کم‌کم در روستا، نامش با آن شب گره خورد.

فرانک. همان که در صحنه‌ی قتل حاضر بود. همان که جان سالم به در برد. همان که درباره‌ی مرگِ اربابانش حرف‌های عجیب می‌زند. او اما نرفت. شاید چون جای دیگری نداشت. شاید چون لجبازیِ خشک و خاموشی در او بود که نمی‌خواست با رفتن، مُهرِ گناه را روی خودش قطعی کند. و شاید، در لایه‌ای عمیق‌تر و تاریک‌تر، چون عمارت برایش به چیزی شبیه میدان نبرد تبدیل شده بود. جایی که مصیبتی در آن رخ داده و حالا ترک‌کردنش معنایی شبیه تسلیم داشت.

سال‌ها گذشت.

خدمتکارها عوض شدند. صاحبان جدیدی آمدند و رفتند، اما دیگر کسی واقعاً در عمارت زندگی نکرد. پرده‌ها خاک گرفتند، اتاق‌ها سرد شدند، سقف‌ها در زمستان ناله کردند و باغ‌هایی که زمانی با نظم اشرافی هرس می‌شدند، به مراقبتی متفاوت نیاز پیدا کردند: نه برای زیبایی، فقط برای آن‌که همه‌چیز کاملاً به هرج‌ومرج فرو نریزد. فرانک ماند و از خانه مراقبت کرد، اول به‌عنوان مستخدم، بعد باغبان، بعد تقریباً نگهبانِ تنها و خاموشِ ویرانه‌ای باشکوه.

صبح‌ها علف‌ها را می‌زد. پیچک‌ها را از دیوارها کنار می‌کشید. پنجره‌های شکسته را موقت وصله می‌کرد. جلوی بچه‌های روستا را که هوس ماجراجویی و سنگ‌انداختن به شیشه‌ها می‌کردند، می‌گرفت. شب‌ها صدای موش‌ها، چکه‌ی لوله‌ها و خش‌خش پرده‌ها را می‌شنید و در همه‌شان، گاه، پژواکی از همان شب را پیدا می‌کرد.

سال‌های پیری، آرام‌تر نیامدند؛ فقط بدنش را بیشتر از او گرفتند. پای زخمی‌اش خشک‌تر و دردناک‌تر شد. ستون فقراتش خم شد. رگ‌های دستش بالا زدند. زمستان‌ها سرفه‌هایش طولانی‌تر شد. اما نظمِ روزانه‌اش باقی ماند، چنان‌که انگار با انجام دادن همان کارهای کوچک، بررسی قفل‌ها، خاموش کردن آتش‌های ناخواسته، سرکشی به باغ، می‌تواند چیزی را مهار کند که سال‌ها پیش از کنترل خارج شده بود.

روستا هم او را به بخشی از منظره تبدیل کرد. پیرمرد لنگِ عمارت معماگونه. بدخلق، گوشه‌گیر، عجیب. کسی که تا هفتاد و هفت سالگی همان‌جا ماند، مثل میخی زنگ‌زده در چوبی پوسیده. و در تمام آن سال‌ها، خاطره‌ی دخترش، مثل زخمی کهنه، در او ماند. نه همیشه با وضوح. گاهی فقط حسی از فقدان بود. گاهی تصویری کوتاه از موهای روشن در آفتاب. گاهی صدای خنده‌ای که وقتی می‌خواست دقیق‌تر بگیردش، از دست می‌رفت. او هیچ عکس واقعی‌ای نداشت که نگاه کند. هیچ شناسنامه، هیچ نامه، هیچ اسباب‌بازیِ باقی‌مانده‌ای. فقط خاطره. فقط اطمینانی عاطفی و بی‌ریشه که روزی پدری بوده و چیزی از او دزدیده شده. اگر گاهی تهِ ذهنش سؤالی می‌جنبید، اسمش چه بود؟ چند سالش بود؟ صورت مادرش دقیقاً چگونه بود؟ فرانک آن را پس می‌زد. آدم برای زنده ماندن، به بعضی دروغ‌ها به اندازه‌ی حقیقت نیاز پیدا می‌کند.

شبی که مرگ واقعی‌اش فرا رسید، شبی از تابستان هولناک دیگری، هوا بوی رطوبت و خاک نم‌گرفته می‌داد. عمارتی که سال‌ها بود تقریباً متروک مانده بود، آن شب شکست سکوت و حضور میهمانانی ناخوانده را تجربه می‌کرد. تلألوی درخشان آتش شومینه، صدای زمزمه، صدای چیزی که مثل جابه‌جاییِ مبلمان یا دیگ یا چمدان از طبقات بالا می‌آمد و با هیچ توضیح ساده‌ای جور نبود. فرانک، هفتاد و هفت ساله، لاغر، خمیده و همچنان لجوج، چراغ به دست گرفت و بالا رفت تا ببیند چه کسی جرئت کرده دوباره وارد خانه شود.

بعضی عادت‌ها تا آخر عمر تغییر نمی‌کنند. خانه هنوز در نگاه او چیزی بود که باید از آن محافظت می‌کرد. از پله‌ها بالا رفت، با زانویی که در هر قدم اعتراض می‌کرد. به اتاقی رسید که نور شومینه از آن می‌آمد. زمزمه‌ها و سخنان دو ناشناسی که از جام جهانی کوییدیچ، کُشتن ساحره‌ای فضول به نام برتا جنکینز و نقشه‌ی کُشتن جادوگری به نام هری پاتر سخن می‌گفتند. واژگان و کلماتی که هرگز به عمر خود نشنیده بود. حقایقی که ذهن پیر او را به این باور می‌رساند که آنها مجرمانی هستند که به رمز سخن می‌گویند. با آن پای ناتوان و مار بزرگی که به تصور خودش خبر آمدنش را به آدم‌های درون اتاق رسانده بود، دیگر مجالی برای خبر کردن پلیس نداشت.

مرگی آشنا که قرار بود گریبان‌گیر خودش بشود. زمانی که صندلی مرد مرموز به سویش چرخید، با وجود هیکل از ریخت‌اُفتاده و هولناکی که داشت، با همه‌ی لرزه‌ای که صدای عمیق و دورگه‌اش به جان فرانک می‌انداخت، نوعی آشنایی غریب از سویش احساس می‌کرد. گویی سال‌ها پیش، خاطره‌ای مشترک و همیشگی با این شخص داشته است. در لحظه‌ای که نور سبز از چوبدستی آن مرد خارج شد و فرانک برایس اصابت مرگ‌آوری را تجربه می‌کرد، حقیقت در زمانی کش‌آمده بر او آشکار می‌شد؛ دیداری پیش چشمانش هویدا شد که با پسری نوجوان درست پیش از عزیمتش به میدان جنگ داشت؛ دیداری که باقی عمرش را دستخوش جادویی کرد که تا لحظه‌ی مرگ گریبان‌گیرش بود. فرانک برایس، باغبان عمارت ریدل‌ها، هرگز دختری نداشت.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 02:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوئل دابی در برابر گلرت گریندل‌والد
جادو قدرت است


در انتهای جاده‌ی دراز و بیابانی، خورشید در حال برآمدن بود. همزمان با طلوع اما، سایه‌ای نیز از همان سمت برمی‌آمد. مردی از دور دست می‌آمد و رفته رفته نمای کامل‌تری از قامتش پدیدار می‌شد. قدم‌هایش را با صلابت برمی‌داشت و نمی‌گذاشت لبخند جای خود را به خستگی بدهد. مسیر طولانی بود و هر گام، پژواکی از اراده‌ای پولادین را در سکوت بیابان طنین‌انداز می‌کرد. او می‌دانست به کجا می‌رود، هرچند مقصد در پس غبار فاصله پنهان بود.

***



پیش درآمد
تحقیرمالی!


طبقه منفی یازده وزارتخانه، سال‌ها بود توقف آسانسور مخصوص را نمی‌دید. جایی که حتا به خود زحمت نداده‌بودند برایش پنجره‌ی جادویی تدارک ببینند. تاریکی محض با خطی مستقیم شکافته شد. خط نور که به در و دیوار نمور و سیاه رسید، در و دیوار مورمورشان شد و قدری به خود لرزیدند. انگار خود مکان هم از این روشنایی ناخوانده آزرده بود، چون به اعماق تاریکی‌اش تجاوز شده بود. دابی از آسانسور پیاده شد و مشعل جادویی شناور روی هوا نیز پشت سرش. با هر قدمی که جلو می‌رفتند، سایه‌های ریز و درشت بسیاری روی دیوارها به رقص درمی‌آمد. سایه‌ی طبقات و میزهای واژگون، پرونده‌ها و پوسترهای پوسیده‌ای که بوی نا می‌داد، و مجسمه‌ها و ابزارآلات قطعه قطعه شده. چند ابزار شکنجه‌ی جادویی که دابی به خوبی می‌شناخت، صورت‌هایی از شرورترین جادوگران که روزگاری قدرت را به دست داشتند، الفاظ ممنوعه‌ای که در پوسترها برای اقلیّت‌ها به کار رفته بود، همگی نشان می‌داد این طبقه گور تاریکی است برای شرم‌آورترین دوران جادویی؛ آشغال‌هایی که وزارتخانه دوست دارد زیر فرش بمانند و فراموش شوند. هوا سنگین بود، مملو از ذرات تاریخ و بوی کپک‌زدگیِ وجدان‌های جمعی.

جن خانگی لحظه‌ای در مرکز اتاق ایستاد و با کنجکاوی محو تماشای خرده‌ریزه‌ها شد. مجسّمه‌های غول‌آسا حتا از زیر لایه‌ای به ضخامت یک انگشت از گرد و غبار نیز شکوه خاصی داشتند. لحظه‌ای بعد اما گویی ناگهان برقش گرفته باشد، با حرکتی سریع سطل آب و کفی که در دست داشت را بر زمین گذاشت، مسواک بزرگی برداشت، آن را به سر خود کوبید و بعد زد داخل آب و کف.

- دابی مسئولیت پذیر! دابی وقتی که به خاطرش حقوق گرفت رو با فضولی و سرک کشیدن تلف نکرد!

پرید روی دوش بزرگترین مجسمه و مشغول تمیز کردن گوش سنگی‌اش با مسواک کف‌آلود شد. جادوگری با ابعاد بزرگتر واقعیت. دابی همان‌طور که می‌سابید، شروع به برانداز مجسمه کرد. نگاهش روی خطوط چهره‌ی سنگی لغزید، خطوطی که داستان‌ها در خود داشتند، داستان‌هایی از غرور و فراموشی.

- مرلین رو شکر که عقل دابی خیلی نرسید. وگرنه از این که «معاونت واحد شفافیت تاریخی» (به اختصار واحد شِت!) در واقع به معنی تمیزکاری و بساب و بمال مجسمّه‌هایی بود که دابی رو برده نشون داد، دابی ناراحت شد. دابی بابت این عنوان ماهی 60 سیکل حقوق گرفت... که خیلی کم‌تر از پول غذاهایی بود که دابی تو عمارت ارباب مالفوی خورد... مرلین رو شکر که دابی ریاضی بلد نبود و نتونست حساب و کتاب کرد و این رو فهمید. دابی خوشحال بود که آزاد بود و شغل داشت! دابی سه شیفت برای سه تا ارباب... یعنی کارفرما... مثل فنگ کار کرد. و تونست هر دو ماه یک لنگه جوراب جدید خرید! دابی طعم شیرین آزادی رو دوست داشت.

معده‌ی دابی اما ضعیف‌تر از آن بود که بتواند طعم ترش غذاهای مانده‌ای که مجبور به خوردنشان می‌شد را دوست داشته باشد. چیزی در شکمش پیچید. حسّی غریب بود. آمیخته به درد. پیچید و پیچید... دابی نگاهی به اطراف انداخت. هیچکس جز خودش در آن طبقه نبود. یک حس سیّال ارزشش را نداشت که کارش را رها کند و به مرلینگاه برود. حسّش را با صدای مهیبی در فضا رها کرد...

- دابی رکب خورد! دابی فکر کرد که فقط نفخ داشت! دابی ندونست که اسهال هم داشت!

چند باری سرش را به سر جادوگر سنگی کوبید و سپس پرید پایین. جن مسئولیت‌پذیر حسابی عجله داشت که سر کارش برگردد... پوستر کهنه‌ای برداشت. انگشتانش کاغذ را لمس کرد، ناخودآگاه بافت زبر و پوسیده‌اش را حس کرد، بی آن که بداند چه چیز را لمس کرده است.

«برای منافع مهم‌تر!»


این عبارتی بود که با خطی درشت روی پوستر نقش بسته بود. با یک نماد تک چشم مثلثی شکل بالای آن. دابی توجهی به محتوای پوستر نکرد. کاغذ آن به نظر نرم و ضخیم می‌رسید. بدون ذرّه‌ای تردید خودش را با آن پاک کرد و به کناری انداختش. مسواک را در دماغ سنگی جادوگر فرو کرد و بیرون کشید تا دوباره در آب‌وکف بزند. نرفت! نگاهی به سطل انداخت که محتویاتش اکنون یخ بسته بود. دوباره پرید پایین تا از نزدیک بررسی کند... بلافاصله بادی وزید و مشعل جادویی دابی را نیز خاموش کرد. اکنون تنها منبع روشنایی، ذراتی به کوچکی گرد و غبار بود که نور سبز-آبی خفیفی از خود ساطع می‌کردند. صدایی ممتد مثل کشیده شدن نوک تیز شمشیر بر سطح سنگ مرمر شنیده می‌شد. نقطه‌های نور از روی پوستر بلند شدند. امضای G.G بر پایین برگه به وضوح در روشنایی آن‌ها دیده می‌شد. نقطه‌ها به همدیگر پیوستند و مسیری روشن تشکیل دادند. مسیری که از برگه شروع می‌شد و تا همان نقطه از بدن دابی امتداد می‌یافت که با کاغذ، تمیزش کرده بود. نور سبز از همان جا وارد بدن دابی شد. دوباره تاریکی و سکوت مطلق حکم‌فرما شد.

پیش از آن که به ذهن دابی برسد حرکتی انجام بدهد، صدایی شنید. صدایی از درون سر خودش.

- دابی، جن خانگی! موجودی که به پاس فعال کردن جادوی این برگه، از آن که چگونه این کار را کرد، گذشتیم! وگرنه باید خودش را تا سر حد مرگ تنبیه می‌کرد.

- تنبیه؟! دابی جن آزاد بود. کسی حق نداشت دابی رو تنبیه کرد.

- آزاد؟ تو تنها توهم آن را مزه مزه کرده‌ای، موجود کوچک. اما ذات تو، گوشت و پوست و استخوانت، و حتی همان کلماتی که با آن حرف می‌زنی، برای خدمت به قدرت ساخته شده‌اند. جادو قدرت است… و قدرت، همیشه تو را به زانو درمی‌آورد. بگذار نشانت دهم، برده. بگذار نشانت دهم که رهاییِ تو، احمقانه‌ترین دروغِ این جهان است.


فصل اول
تخم جن!


- آه! طعام تنها شیطانی است که نمی‌توانم از بند آن رها شوم یا ابن ابرکسس!

- به راستی که از وجناتت روشن است ابو وینسنت! حاجتی به بیان نیست.

عمارت اربابی مالفوی‌ها با color-grading مخصوص فیلم‌های قدیمی، که همه چیز کمی خاکستری‌تر از آن‌چه که هست به نظر می‌رسد، میزبان ضیافتی با حضور رفقای گرمابه و گلستان لوسیوسِ جوان بود.

آقای کراب آخرین استخوان ران بوقلمون را روی میز انداخت تا ارتفاع کوهی که از آن‌ها ساخته بود، با قد خودش برابری کند. در حالی که دستش را دایره‌وار روی شکم خود می‌کشید، برای این که تاکید کند صحنه در گذشته اتفاق افتاده، با لحنی شبیه مختارنامه گفت:

- هاهاهاهاها! تلخی طعنه‌ات را خوب در شیرینی بذله‌گویی پنهان می‌کنی یا ابن ابرکسس! اکنون که خندق بلا را لبریز کردیم، دلم کمی قمار خواست. به نظرتان امشب می‌زند؟

- گزافه می‌گویی ابو وینسنت؟! به یاد نداری هفته‌ی پیش نیز بر روی منچسترجونایتد بستی؟ نزد، که خورد! تمام این بندگان سالازار نیز شاهدند.

- آری برادران! هیچ کس چون ابو وینسنت در بستن روی جاروی بازنده مهارت ندارد!

- مهارتش به کنار... او هنوز شرط گذشته‌اش را نپرداخته.

- کامم را تلخ کردی لوسیوس‌الدین... از ما پذیرایی کردی تا بدهی خود بستانی؟ به سالازار سوگند دیگر بر سر سفره‌ات نخواهم نشست. بیا! این هم بدهی من به تو...

آقای کراب تخم‌مرغ غول‌آسایی به ابعاد دوبرابر بزرگتر از یک کوافل استاندارد از جیب گسترش‌پذیر ردایش بیرون کشید.

- مرا به سخره گرفته‌ای ابووینسنت؟ ما بر سر گالیون شرط بسته‌ایم... اکنون مرا «تخم جن» حواله می‌دهی؟ مرا با آن چه کار است؟!

- آه ای ابن ابرکسس! پس آن سفره‌داری و مشتی‌گری که عشیره‌ی مالفوی را بدان می‌شناسند کجا رفته؟ تو که می‌دانی دستم زیر ساطور وزارت است! صندوقم بابت وام معوقه مصادره گشته. این تخم جن را به جای آن گالیون‌ها از من بپذیر. همانا که چنین عمارتی را همیشه به خدم و حشم حاجت است.

پیش از آن که لوسیوس پاسخی بدهد، تخم شروع به ترک خوردن کرد. با ضربه‌ای از درون. ضربات بعدی... داب! داب! داب! بالاخره تخم شکافت و توله‌جن خانگی کوچک و چروکی نمایان شد که سر خود را به دیوار‌ه‌ی تخم می‌کوبید. تخم جن که دیگر تخم جن نبود، نگاهی به ارباب مالفوی انداخت که او را در دست گرفته بود، و شروع به بوسیدن دستش کرد. غریزه‌ی بردگی کار خود را کرده بود.

- چه می‌گویی یا ابن مالفوی؟ این جن دیگر به تو وفادار است! آن را می‌پذیری؟ یا تکه لباسی حرامش می‌کنی تا مرا به امید چند گالیون، مدیون خود نگه داری؟

- رها کن دست مرا جن احمق! برای ابو وینسنت جامی فراهم کن تا دست خویش بشوید. داب... داب... دابی!

***


تصویر مقابل چشمان دابی سیاه شد. از غرق شدن در خاطره‌ای که از آن خبر هم نداشت، انگار دوباره به طبقه منفی یازده بازگشته و به خاطر آورد که کجاست.

- می‌بینی موجود کوچک؟ تو بی آن که نسبی داشته باشی، مانند کالایی بی ارزش که کسی به او رغبتی نداشت، به دست اربابت رسیدی... تو برای خدمت متولد شدی. همین تصادف احمقانه، هدفی را برای تو مشخص کرد که تا سال‌های سال از عمرت را صرف آن کردی، بی آن که به چیز دیگری فکر کنی.

- دابی خیلی زودتر از این هم به آزادی فکر کرد! دابی نقشه کشید!

- منظورت همان نقشه‌ایست که از عمارت مالفوی‌ها برداشتی و با فلز داغ روی شکم خودت آن را حکاکی کردی؟

- دابی یک تیر و دو نشون زد! همزمان برای فرار آماده شد و همزمان خودش رو برای این کار تنبیه کرد. دابی باهوش.

- پس چرا موفق به فرار نشدی؟ لازم نیست به مغذ کوچکت فشار بیاوری و فکر کنی، جن. پاسخت را دارم: چون تو ضعیفی.

- دابی ضعیف نبود... دابی فقط بدشانس بود. خروجی عمارت افتاد یک جای خاصی از بدن دابی که دابی نتونست نقشه رو کامل کرد...

- خودت هم به خوبی می‌دانی که مشکل از نقشه نبود. تصور کن که درهای خروجی عمارت در مقابلت باز می‌شد دابی. تو حتا در این صورت نیز فرار نمی‌کردی. زنجیرهای بردگی شما، دیوارهای خانه‌ی ارباب نیست. دیوارهای ذهنتان است. شما عاشق زنجیرتان هستید.

- اما دابی خودش رو از این زنجیرها رها کرد. دابی حتا برای بقیه‌ی جن‌ها هم الهام‌بخش شد!


فصل دوم
جورابت را قورت بده!


دابی یک شنل مهمانی پرزرق و برق را مانند ابرقهرمان‌ها دور گردن خود گره زده و بر روی تلّی از کاه ایستاده بود. اصطبل متروکه‌ی تسترال‌ها، مملو از اجنّه‌ی خانگی بود. جمعیتی که همگی به دابی چشم دوخته بودند تا با به رخ کشیدن برق شنل و مارک کلاه بافتنی و جوراب لنگه به لنگه‌اش، تبدیل به الگویی خواستنی شود که قصد دارد راز به موفقیت رسیدنش را خاضعانه با آن‌ها به اشتراک بگذارد.

- دابی دونست که تو هم خوب یادت بود! شب‌هایی که ارباب ناراضی بود... و تو خودت رو تا صبح تنبیه کرد. و زجر کشید. و حس کرد که جن بدی بود. تو از درون شکست. و به خودت ناسزا گفت. و احساس ناکافی بودن کرد. احساس کرد که نتونست ارباب رو راضی کرد. تو هم با دابی در این خاطرات شریک بود. تو هم از جنس دابی بود.

- عررررررررررر!

یک یک اجنه با تمام وجود زار می‌زدند. به حدی که کاه زیر پایشان کامل خیس شد و هر یک در روبالشتی که بغل دستی‌اش به تن داشت، فین قایمی کرد تا نفسش بالا بیاید.

- اما دابی همه چیز رو عوض کرد. دابی باور کرد که دابی تونست! دابی باور کرد که دابی جن خوب! تو هم باید مثل دابی شد. باید باورهاتو باور کرد!

- باورها رو باور کرد!

- معجزه‌ای که دابی در این سمینار موفقیت جادویی یاد داد، معجزه‌ی یک کلمه بود. یک کلمه‌ی جادویی. ما باید یاد گرفت که از این کلمه استفاده کرد. همه با دابی تکرار کرد: نــــــــه!

- نــــــــــــــــــــــه!

- همه با هم گفت! آهان! بلندتر گفت! تکرار کرد! نـــــــــــــــــــــــــه!

- نــــــــــــــــــــــه! نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

با هر جمله‌ی تشویق آمیز دابی، اجنّه یک بار دیگر فریاد می‌کشیدند. دابی ادامه داد:

- وقتی ارباب گفت زمین رو سابید... وقتی ارباب گفت خودت رو تنبیه کرد. وقتی ارباب دستور داد...

- نــــــــــــــه! نـــــ...ـــه؟ نـــــــــه!

صدای اجنه به طوری ناگهانی خوابید. مشت‌های ظریف و به هوا رفته‌شان متوقف شد و به آهستگی پایین آمد. برای ده ثانیه سمینار در سکوت مطلق فرو رفت.

- دانکی به ارباب گفت نه!

- جانکی به ارباب جسارت کرد!

- پانکی به ارباب خیانت کرد!

جو القایی دابی، نتوانست به غریزه‌ی چندهزارساله‌ای که در DNA اجنه دیکته شده بود غلبه کند. جادوی شرطی‌سازی عمل کرد و اجنه شروع به تنبیه خود کردند. یکی ماهی‌تابه‌ای چدنی از گونی-لباسش بیرون کشیده و به صورت خود می‌کوبید. دیگری سر خود را زیر کاه فرو برده بود تا خفه شود. یکی با اتو و دیگری با ذغال خود را می‌سوزاند. لنگه کفش، سیم مسی و بطری نوشیدنی کره‌ای از دیگر ابزار مورد استفاده بود.

- اجنه صبر کرد! جن نباید خودش رو تنبیه کرد... دابی نباید انقدر جو داد که اجنه رد داد! دابی بد!

دست‌های دابی که برای فریاد بر سر اجنه بلند شده بود، به سوی خودش برگشت. یقه‌اش را گرفت و سر خود را به ستون آجری کوبید.

***


دابی طوری نفس نفس می‌زد که انگار خاطره‌ی سمینار موفقیت برای اجنه خانگی همین حالا رخ داده باشد.

- الهام‌بخش... هان؟ تو بهشون یاد دادی فریاد بزنن «نه»... و صدای داد زدنشون که خوابید، تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای ماهی‌تابه بود روی صورتشون. بگو ببینم ارباب‌هاشون این صدا رو «نه» می‌شنیدن، یا «بله»؟

- شاید... شاید دابی قدرت نداشت. اما تنها جادوگرها نبود که قدرت داشت.

- لابد مشنگ‌ها را می‌گویی؟ آن‌ها بدون چوبدستی‌های ما مثل حیوانات وحشی در گل و لای می‌لولند. آن‌ها به نظم ما نیاز دارند.


فصل سوم
تابلوهای فرمان و چوبدستی‌های چاق!


دابی با تمام توان می‌دوید و کوچه پس کوچه‌های خیس لندن را پشت سر می‌گذاشت. اولین روزی بود که وقتی چشمانش را گشود، اربابی نداشت. اولین تصمیمش این بود که از همه چیز فاصله بگیرد. از ارباب مالفوی، عمارتش، آن محلّه... از هر جادوگری!

نفسش که برید و به اجبار متوقف شد، برای اولین بار سر بلند کرد و یک خیابان شلوغ مشنگی را در مقابل خود دید. ماشین‌هایی که پشت به پشت در حرکت بودند و دود سیاه به هوا می‌فرستادند. مغازه‌هایی با تابلوهای نورانی بزرگ، و بیلبوردهایی که تصاویرش مثل تابلوهای جادویی تکان می‌خورد. نفس راحتی کشید... آن جا خبری از جادوگر و جن نبود، از ارباب و برده... همه مثل خودش بودند. ظاهرا!

دابی احساس کرد آن‌ها نیز او را از خودشان می‌دانند. هیچ کس به موجود عجیبی که با چشم‌های به درشتی توپ تنیس و گوش‌های بزرگ و آویزانش از پشت سطل زباله خیابان را می‌پایید، توجهی نمی‌کرد. نگاه‌ها به تابلوهای متحرک غول آسایی دوخته می‌شد که ماگل مونثی با لباس براق سرخ رنگ را نشان می‌داد.

دابی متوجه شد که تابلوها با مشنگ‌ها صحبت می‌کنند. آن‌ها وارد فروشگاه‌ها می‌شدند و همان پیراهنی که مشنگ داخل بیلبورد به تن داشت را می‌خریدند. همان کفش‌های پاشنه‌بلند نوک‌تیز را سپس بیلبورد از آن‌ها می‌پرسید گرسنه‌ای؟ و همه به همبرگر فروشی می‌رفتند. می‌پرسید تشنه‌ای؟ و همه نوشیدنی قهوه‌ای رنگی می‌خریدند. سپس می‌گفت به فنا رفتی! و همه داروی دیابت و افسردگی می‌خریدند.

- بیلبورد قربان چه ارباب مهربونی بود!

- ایست!

دابی وحشت‌زده به سمت صدا برگشت. چند مشنگ از ماشینی که چراغ‌های رنگ‌ووارنگ و رقصان داشت پیاده شدند و به سمت او دویدند. پیش از آن که مغزش فرمان فرار بدهد، مشنگ‌ها به او رسیدند. اما به سادگی از کنار او عبور کرده و به مسیر خود ادامه دادند. دابی مشنگی دید که جثه‌ای نسبتا بزرگ و پوستی تیره‌تر از سایرین داشت.

- چی همراهته؟!

دابی نگاه مشنگ تیره‌پوست را می‌شناخت. همان حسی در چشمانش بود که دابی در مقابل لوسیوس داشت.

- هـیـــ... هیـچـی سرکار!

- جدی؟! فکر کن از جیبای یه کاکا سیاه هیچ خلافی بیرون نزنه.

مشنگ‌ها چوبدستی‌هایی از لباسشان بیرون کشیدند. چوبدستی‌هایی که نسبت به آن چه ارباب‌های دابی در دست می‌گرفتند، به نظر دابی بسیار چاق و چله می‌رسیدند! سپس با چوبدستی‌ها به مشنگ تنها حمله‌ور شدند. بی آن که هیچ اخگر و طلسمی شلیک شود. با خود چوبدستی! نگاه مشنگ همچنان برای دابی کاملا آشنا بود. یکی از چوبدستی‌ها زیر شکمش فرود آمد. دستان دابی در شکمش جمع شد.

منزجر شد. انتظار نداشت به این سرعت در دنیای مشنگ‌ها تمام آن چه در عمارت مالفوی پشت‌سر گذاشته، برایش تداعی شود. عادت بر او غلبه کرد. همان طور که همیشه به سیاهچاله‌های زیرزمینی عمارت پناه می‌برد، شروع به دویدن روی پله‌هایی کرد که به زیر زمین می‌رفتند. آن جا دیگر خبری از ارباب بیلبورد نبود. اما همچنان کسی دابی را نمی‌دید. همه‌ی گردن‌ها خم شده و نگاه‌ها به صفحه‌ی نورانی کوچکی خیره بود که در دست مشنگ‌ها قرار داشت. دابی حس کرد یک طلسم فرمان دسته جمعی به روی آن‌ها اجرا شده. طلسم آن‌قدر قوی بود که هیچ کس به جز دابی، از بوی تند و زننده‌ی ادرار آمیخته با دود ذغال سنگ آزرده نمی‌شد. صفحات نورانی، قاب‌های درخشان متفاوتی داشتند و انگشت‌ها رویشان می‌رقصید. دابی به جای صفحات، به چهره‌ی مشنگ‌ها نگاه می‌کرد. همان شوقی را در چشمانشان می‌دید که وقتی دستان ارباب را می‌گرفت، تجربه کرده بود. منتظر بود آن‌ها نیز چشم بسته و صفحه را ببوسند!

دابی کمی آن‌سوتر، مشنگ دیگری را دید که روی نیمکتی در همان ایستگاه زیرزمینی لم داده بود. مردی نبود که چوبدستی چاق به دست داشته باشد یا تابلوی فرمان به او دستور بدهد. تنها نشسته بود و به جدار روبه‌رو خیره شده بود. اما دابی خوب که نگاه کرد، دید که چشم‌های مرد نمی‌پرسید «چرا این جام؟» بلکه می‌پرسید «حالا که اینجام، چی؟» پوچی نگاهش از جنس زجر جن‌هایی نبود که تنبیه می‌شدند؛ از جنس سردرگمی جن‌هایی بود که تنبیهی در کار نبود و نمی‌دانستند چه کنند. دابی لرزید. اگر روزی ارباب‌ها ناپدید می‌شدند و طلسم فرمان می‌شکست، آن‌وقت تکلیف چشم‌هایی که عادت داشتند به چیزی خیره شوند چه می‌شد؟ نکند آزادی فقط یک ایستگاه خلوت در عمق زمین بود که قطارش هرگز نمی‌رسید؟

دابی برای لحظه‌ای چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، مرد روی نیمکت همانجا بود، اما حالا کلاهی از جنس روزنامه بر سر داشت و با ته‌سیگاری خاموش روی ناخن‌هایش نقش می‌کشید. دابی نتوانست تشخیص دهد مرد دارد خودش را مشغول می‌کند یا تنبیه. مرز باریکی بود. دابی خوب می‌شناختش؛ همان مرزی که بین «وظیفه» و «عادت» کشیده می‌شود. شاید ارباب‌ها هم روزی ناپدید می‌شدند و تابلوی فرمان خاموش می‌گشت، اما چیزی که دابی را ترساند این نبود. ترس اصلی این بود: نکند جن‌های خانگی آنقدر به زنجیر عادت کرده باشند که در نبود ارباب، خودشان برای خودشان ارباب بسازند؟ نکند دابی هم روزی در نبود لوسیوس، در نبود هری پاتر، در نبود وزارتخانه، باز هم هر سحرگاه از جا بپرد و بگوید «دابی باید...» بدون اینکه بداند این «باید» را چه کسی در مغزش فریاد زده؟ دایی به مرد نیمکت‌نشین نگاه کرد. مرد تفاله‌ی چای را از ته لیوان یکبارمصرفش بیرون ریخت و با ناخن شروع به کندن خطوط روی فوم لیوان کرد. دابی حس کرد شاید آزادی یعنی دقیقاً همین: یک فنجان خالی در ایستگاهی زیرزمینی، که هیچ اربابی دستور پر کردنش را نداده، و تو خودت باید تصمیم بگیری آیا اصلاً ارزش پر شدن دارد یا نه. این فکر آنقدر برای جن خانگی کوچک سنگین بود که تصمیم گرفت ولش کند. اصلاً شاید همین «ول کردن» خودش شکلی از آزادی بود. دابی این را هم ول کرد.

***


بوی ادرار و دود جای خود را به بوی نم زیرزمین و شوینده‌ها داد. این بار نور ضعیفی در فضا بود که دابی بتواند مجسمه‌ی بزرگ مقابلش و مسواکی که هنوز در دست داشت را تشخیص دهد. صدای گریندل‌والد اما همچنان در ذهنش شنیده می‌شد.

- خوب که چی! جن ناقص‌العقل؟! می‌خواهی بگویی قدرت کاغذها و بیلبوردهای مشنگ‌ها بالاتر از جادوی جادوگران است؟ یا گمان می‌کنی این که جانور قوی‌تر به جانور ضعیف‌تر غلبه کرده، این که تو قدرت آزاد بودن را نداری انکار می‌کند؟!

- دابی خواست بگه که قدرت فقط دست جادوگران نبود قربان. ارباب‌ها همه جا بود! یک ارباب چوبدستی داشت، یکی دیگه کاغذرنگی‌های مشنگی داشت. یکی هم تابلوی سخنگو داشت! جادوی قربان، چیزی فراتر از همون جادوی کثیف مشنگ‌ها نبود. فقط کمی جرقه‌های سبز بیشتر داشت.

- شاید مشنگ‌ها هم دنبال قدرت باشند. اما هیچ ابزاری مانند جادو نمی‌تواند آن را به ارمغان بیاورد...

- قربان هیچ وقت جادوی واقعی رو لمس نکرد که این حرف رو زد.

- جادوی واقعی؟! و اون چیه... دابی؟

- جادوی واقعی جورابی بود که یک دوست به دابی هدیه داد، بدون این که لازم بود این کار رو کرد! فقط چون دابی رو دوست داشت.

- حرف‌های فانتزی تو هیچ بهره‌ای از واقعیت دنیا ندارد جن کوچک...

- حرف‌های دابی انقدر واقعی بود که حتا قربان هم قدرتش رو احساس کرد. قربان برای دابی هویت قائل شد و بالاخره اسم دابی رو استفاده کرد!


فصل چهارم
چه جالب که تو آزادی، برده!


ورود آسانسور جادویی وزارتخانه، فضا را روشن کرد. دابی لرزشی احساس کرد و ناگهان دیگر خبری از صدای گلرت نبود. صدای تک‌گویی ساحره‌ای میان‌سال با لحنی کشدار و جذاب از داخل آسانسور به گوش دابی می‌رسید.

- جادوآموزای قشنگم! رسیدیم به بخشی که وزارتخونه با بازدید ازش مخالف بود. اما من همیشه معتقدم برای حرکت رو به جلو به سمت روشنایی، باید تاریکی‌های گذشته رو خوب بشناسیم و ازشون درس بگیریم. باید بدونیم که روزگاری، چه ظلم و تبعیض غیرقابل باوری به صورت رسمی تو جامعه‌ی جادوییمون در جریان بوده. چیزی که یک روز عادی بوده و حالا ما کاملا ازش گذشتیم. و حالا در یک جامعه‌ی برابر... اوه! دابی! این چه وضعیتیه؟! مگه تو حقوق نمی‌گیری که این جا ترتمیز باشه؟ جادوآموزهای من باید از این دخمه‌ی تاریک بازدید کنن؟

- بله بانو! دابی 60 سیکل حقوق داشت! معادل 60 ساندویچ فلافل! یعنی حتا اگر دابی شبی دو تا ساندویچ هم شام خورد، باز هم حقوقش کافی بود. البته دابی فقط شام نخورد. دابی نیاز به صبحونه هم داشت. و جای خواب. و...

- می‌بینید قشنگای من؟ این جن خونگی استخدام رسمی وزارتخونه است! و داره حقوق دریافت می‌کنه! چه‌قدر متمدنیم ما... چه‌قدر خوبیم! معطل چی هستی دابی؟ تا من کمی روشنگری می‌کنم، این مجسمه‌ی ننگ‌بار رو تمیز کن.

خاطره‌ی سمینار موفقیت در ذهن دابی زنده شد.

- دابی دیگه برده نبود! دابی باید به بانو گفت: «نه!»

- اما دابی حقوق گرفت! دابی باید کارش رو انجام داد!

- خوب ارباب مالفوی هم به دابی غذا و جای خواب داد! مگه دابی با حقوقش به جز این‌ها چی کار تونست بکنه؟

خبری از صدای گلرت نبود اما صدای دو دابی در ذهن دابی شنیده می‌شد. به خودش آمد و متوجه شد که تا کمر تعظیم کرده و مشغول سابیدن مجسمه است. کمر و زانوان دابی هنوز خبر از آزاد شدنش نداشتند. دابی سابید و سابید... آن‌قدر محکم و سریع که نتواند به چیزی فکر کند، و تمام جسم و ذهنش سرگرم کار باشد و حتا کلمه‌ای از راهنمای تور که بی وقفه حرف می‌زد نشنود.

تمام شد. مجسمه برق افتاد. دابی تکه‌های شکسته‌اش را با قدرت جادویی خاص اجنه‌ی خانگی، مانند روز اول به هم چسبانده و بازسازی‌اش کرده بود. بشکنی زد و مشعلی جادویی روشن کرد. در مقابل خودش، یک جن خانگی سنگی قرار داشت. چهره‌شان شبیه بود. عقب‌تر ایستاد. تعداد زیادی از همان جن در کنار هم بودند. عقب‌تر آمد. چند دسته‌ی دیگر نیز بودند؛ دسته‌هایی از مشنگ‌ها، سانتورها و ...

عقب‌تر. مرد جادوگر، بر تختی نشسته بود که تمام آن دسته‌ها حمل می‌کردند. دابی با افتخار به مجسمه‌ای نگاه می‌کرد که به لطف وظیفه‌شناسی و وجدان کاری او، حالا برق می‌زد.

- جادو، قدرت است! این مجسمه‌ی شکوهمند... با این عبارت خاص، زمانی در سالن اصلی وزارتخونه قرار داشت. و حالا...

راهنما به سمت دابی آمد. دست در جیبش کرد و چند شکلات سکه‌ای از آن خارج کرد.

- بیا جن کوچولو! کارت خوب بود.

شکلات‌ها را سخاوتمندانه جلو پای دابی ریخت.

- هی! راسته که شما همه جا، حتا توی وزارتخونه هم می‌تونید آپارات کنید؟ می‌شه یه بار غیب و ظاهر شی ببینیم؟

یکی از دانش‌آموزان با لبخندی به پهنای صورت رو به دابی این درخواست را از او مطرح کرد. دابی بشکنی زد و برای لحظاتی غیب شد، سپس با بشکن دوم مجددا سر جایش حاضر شد. دانش‌آموزان تشویق کردند.

- بارک‌المرلین جن آزاد! تو که جنّی... یک بطری نوشیدنی جن‌ساز هم می‌تونی برامون بیاری؟

- استاد اجازه هست؟ شینقلی نانای ... نانای؟

- جمع کنید خودتون رو. بازدید تمومه.

جادوآموزان در کسری از ثانیه به آسانسور بازگشته و از نظر دابی ناپدید شدند. حالا او مانده بود، مجسمه، و یک مشت شکلات سکه‌ای روی زمین.

خم شد. یکی را برداشت. کاغذش را باز کرد. بوی کاکائو در هوای نمور زیرزمین پیچید. آن را تا نزدیک دهانش برد.

دستش متوقف شد. نمی‌توانست آن را بخورد. نه که نخواهد. او به این که معنای این شکلات چه بود فکر نمی‌کرد. فقط یک جن گرسنه بود که صبحانه نخورده. شکلات را در مشتش له کرد. همچنان به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. فقط بوی شکلات یکهو دلش را زد!


فصل پنجم
رادیکال و رادیکال‌تر!


دابی باز هم در همان اصطبل بود. این بار اما خبری از سمینار نبود و اجنه دور چندین میز گرد کوچک حلقه زده بودند.

- تینکی دیگه به ارباب صبحونه نداد! تینکی به ارباب مرگ موش داد!

- استینکی دیگه به ارباب ماساژ نداد! ارباب رو اتو کرد!

- کینکی دیگه... این که دیگه چی کار نکرد مهم نبود! مهم این بود که کینکی سر ارباب رو بیخ تا بیخ برید و خورد!

این بار تنها کسی که خودش را تنبیه می‌کرد، دابی بود که سندانی را بر سر خود می‌کوبید.

- دابی خواست که هیچکس ارباب نبود! نه این که دابی ارباب شد، و ارباب دابی!

- این حرف‌های دابی مال چند سال قبل بود! اجنّه‌ی خانگی دیگه باید از اصلاحات گذر کرد. یک یک ارباب‌ها باید مرد. یک یکشان مرلین شاهده.

- زنده باد وینکی!

- سینکی باید جن آزاد شد! سینکی بعد پولدار شد. سینکی با پولش یک ارباب رو به عنوان جن خودش خرید.

دابی دیگر از توضیح بیشتر به اجنه ناامید شده بود و تنها به عنوان تنبیه مشغول بوسیدن یک گلدان کاکتوس بود.

- کوییرکی به ارباب‌ها جوراب هدیه داد! کوییرکی جن دست و دلباز! کوییرکی سخاوتمند!

- ماگسیم گورکی برای صبحانه، کله‌پاچه‌ی ارباب سرو کرد! ماگسیم گورکی برای نهار دل و جیگر ارباب سرو کرد! ماگسیم گورکی برای مزه‌ی نوشیدنی کره‌ای...

- خوب این چه فرقی با کاری داشت که ارباب‌ها با ما کرد؟!

یکی از اجنه بشقاب فلزی‌اش را روی میز کوبید. صدای زنگ مانندی در اصطبل پیچید.

- به نظر رسید دابی قصد داشت فکر کرد!

بشقاب دوباره کوبیده شد. این بار محکم‌تر.

- الان وقت فکر نبود... وقت عمل بود!

- دابی پرید بغل ارباب؟

- دابی جیره‌خور ارباب بود؟

چند بشقاب دیگر هم به صدا درآمدند. ریتمی پیدا کرده بودند. مثل طبل جنگ.

- دابی چپول؟

دابی دهانش را باز کرد تا پاسخ دهد، اما صدای بشقاب‌ها امان نداد.

- دابی باید کنسل شد!

- دابی باید حذف شد!

***


دابی بهت زده بود... این صحنه را به خاطر نمی‌آورد. نمی‌توانست یک خاطره باشد. اما تلخ و گزنده بود. تمام رویاهایش را بر باد می‌داد... بهتش تبدیل به خشم شد و با صدایی جیغ‌جیغوتر از قبل فریاد زد:

- دابی هیچ وقت نذاشت این طوری شد!

- بله دابی... اکنون به این روز نرسیده‌ای. اما گمان می‌کنی اگر بر فرض محال بتوانی ذهن هم‌نوعانت را بیدار کنی تا به خود آگاه شده و قدرت انتخاب را برگزینند، جز این خواهد شد؟ گمان می‌کنی سال‌ها تحقیری که به خورد روحشان رفته، اگر قدرت یابند، بیرون نخواهد زد؟!

دابی ساکت ماند.

- بار دیگر این مجسمه که خودت با دستان خودت بازسازی کردی را نگاه کن. این تخت یک صاحب می‌خواهد. برای همه جا ندارد.

-دابی... جای دابی همیشه زیر تخت بود.


فصل حذف شده
زیر تخت


نقل قول:
دابی در حال عبور از کنار میز دراکو، دزدکی ته‌مانده‌ی قهوه‌ی او را می‌نوشد. به این ترتیب مد هات کافی روی دابی نصب می‌شود. دابی به کمک وینکی ظرف‌ها را می‌شورد. وینکی به دابی می‌گوید: دابی یک فنجان قهوه خورد؟ دابی و وینکی به زیر تخت دراکو می‌روند. دوربین تکان خورده و تصویر قطع می‌شود.


***

- استاد! استاد!

آفتاب به میان آسمان رسیده بود و مرد میان‌سال خوش‌سیما همچنان با صلابتی مثال زدنی در جاده قدم می‌زد. چند جادوگر جوان به او نزدیک می‌شدند.

- استاد گ.گ... استاد گ.گ عزیز! در جهان، تمام نگاه‌ها به حرکت شما دوخته شده. و الان سوال همه اینه... شما به چه سمتی به راه افتادید؟

- به سوی مجسمه فرزندم.


فصل ششم
چهار آزمون آزادی


دابی همچنان در مقابل مجسمه ایستاده بود. در سکوت. گلرت هیچ نمی‌گفت. می‌دانست که آن‌چه باید، گفته و نشان داده. دیگر ذهن دابی خودش کار را پیش می‌برد.

- ولی دابی... آزاد بود!

پس از دقایقی طولانی سکوت، تکرار این ادعا نشان می‌داد دابی نسبت به آن دچار تردید شده.

- پس این‌طور گمان می‌کنی که می‌توانی خلاف غریزه‌ات عمل کنی؟ بسیار خب... این گوی و این میدان!

***


- نه!

جادوگر میانسال چشمانش را از روزنامه‌ی مقابلش برگرداند و از گوشه‌ی قاب کوچک عینک مستطیلی، با نگاهی عاقل‌اندر سفیه، به جن خانگی‌ای نگریست که از مقابل او عبور می‌کرد و بی مقدمه این کلمه را فریاد زد.

دابی از جادوگر رد شد و به خروجی وزارتخانه رسید.

- ببخشید شما می‌دونید واحد فروش پودر پرواز پرو کدوم طرف...

- نـــه!

دابی می‌دانست. همین یک دقیقه قبل از مقابل اتاقی که عنوان «ثبت نام پودر پرواز پرو» بر روی درش ثبت شده، گذشته بود.

- شکولات غورباقه‌ای... برتی بات! فال جافظ! جوراب نانو عطری! آقا جوراب بدم؟

- نه!

دابی هر روز یک لنگه جوراب از دست‌فروش می‌خرید. او موفق شده بود آزمون نه گفتن را با موفقیت پشت سر بگذارد... اگرچه آن‌قدر از این سه مورد عذاب وجدان گرفته بود که لازم می‌دید به عنوان تنبیه، به جای مرلینگاه مجازی ورودی وزارتخانه، به مرلینگاه حقیقی کنارش برود و سرش را آن‌قدر زیر آب نگه دارد تا خفه شود. و این کار را کرد.

***


صبح روز بعد، آفتاب مانند هر روز، به محض طلوع تابید به صورت دابی. البته نه این که این عادت آفتاب بابت توجه ویژه‌ی او به دابی، جن آزاد، باشد. مشکل از گیرنده بود که سقفی... دیواری... چیزی بر سرش سایه نمی‌انداخت و برای خواب، مچاله می‌شد کنج خیابان. دابی اما مانند هر روز بلافاصله بلند نشد. حتا با فاصله هم بلند نشد. دابی قرار بود امروز به هیچ جادوگری خدمت نکند. او قبل از خواب، تا صبح در این فکر بود که حالا فردا را چگونه بگذراند؟ وقتی هم که خوابید، خواب کارهایی که می‌توانست بکند را دید. حتا وقتی بیدار شد نیز دوباره مشغول فکر کردن به همین موضوع شد. عاقبت دابی فهمید که به هیچ کاری رغبتی ندارد. دابی آن روز، تا شب در رختخواب خود ماند.

***


دابی وارد آشپزخانه‌ی هاگوارتز شد. وینکی با چشمانی پف‌کرده و قرمز، در حالی که شش بطری خالی نوشیدنی کره‌ای دورش افتاده بود، داشت لبه‌ی یک دیگ را می‌سابید. دابی سینه‌اش را جلو داد، صدایش را تا حد ممکن کلفت کرد و با لحنی که سعی می‌کرد شبیه لوسیوس مالفوی باشد، گفت:

- وینکی! دابی دستور داد که همین الان دست از کار کشید! دابی تشنه بود! وینکی باید برای دابی یک لیوان آب کدو حلوایی خنک آورد!

وینکی سرش را با شتاب بالا آورد و بلافاصله با عاروقی صدادار، بوی تند نوشیدنی کره‌ای را در هوا پخش کرد. چشمان درشتش از شدت خشم گردتر شد. اسکاچ سیمی را روی زمین کوبید و با صدای جیغ‌مانندی فریاد زد:

- دابی بی‌حیا! دابی ننگ اجنه! دابی فکر کرد کی بود که به یک جن باشرافت دستور داد؟! دابی هیچ‌کس نبود! دابی یک جن آزاد کثیف بود! وینکی به دابی خدمت نکرد! نه! هرگز!

چشمان دابی برق زد. لبخند پیروزمندانه‌ای روی لب‌هایش نشست و با هیجان گفت:

- آها! پس وینکی تونست «نه» گفت! وینکی به دابی «نه» گفت! وینکی دید که درد نداشت؟! وینکی تونست همین رو به ارباب هم گفت! وینکی همین حالا به ارباب کراوچ و ارباب لرد سیاه و هر ارباب دیگه‌ای نه گفت! وینکی تونست!

دابی از سکوت و بی حرکت ماندن وینکی فهمیده بود که حسابی اثرگذار واقع شده، پس بیشتر و بیشتر جو داد. دابی اما سخت در اشتباه بود.
وینکی فقط از شنیدن کلمه‌ی «نه» در کنار نام اربابش دچار حمله‌ی عصبی شده بود. او پس از رد کردن سکته، بطری خالی نوشیدنی کره‌ای را برداشت و فرق سر دابی آن را شکست.

- دابی خائن! دابی فاسد! وینکی دهن دابی رو با صابون شست!

دابی که انتظار این حمله‌ی فیزیکی را نداشت، ناخودآگاه مقابله به مثل کرد و گوش‌های دراز وینکی را کشید.

- وینکی بی‌لیاقت! وینکی افکار پوسیده! دابی داشت به وینکی آزادی یاد داد!

- وینکی آزادی نخواست! وینکی شرافت خواست!

درگیری مضحکی در گرفت. وینکی با ملاقه به جان دابی افتاده بود و دابی لنگه جوراب‌های نشسته‌اش را از جیبش درمی‌آورد و مثل شلاق به صورت وینکی می‌کوبید. دو جن خانگی روی زمین غلت می‌زدند، گوش‌های هم را می‌کشیدند و با جیغ‌های گوش‌خراش، الفاظ رکیک جنی بار هم می‌کردند. در نهایت، دابی با سر و وضعی آشفته و چند جای دندان روی بازویش، با یک بشکن از آشپزخانه گریخت.

***


عمارت مالفوی‌ها مثل همیشه تاریک، سرد و وهم‌انگیز بود. دابی در راهروی اصلی ظاهر شد. پاهایش ناخودآگاه می‌لرزیدند. صدای قدم‌های محکمی روی پارکت‌های چوبی به گوش رسید. لوسیوس مالفوی با عصای مارنشان خود از پله‌ها پایین می‌آمد. بزرگترین ترس دابی اکنون مقابلش بود...

نگاه لوسیوس به دابی افتاد. لحظه‌ای تعجب کرد، اما بلافاصله چهره‌اش در هم رفت.

- تو؟ جن نمک‌نشناس! اینجا چه غلطی می‌کنی؟ لابد آن ویزلی‌های گداصفت بی‌اصالت بیرونت کرده‌اند و آمده‌ای التماس کنی تا دوباره در سگ‌دانی عمارت راهت دهم؟!

صدای گریندل‌والد در ذهن دابی زنگ زد: «مطمئنی که زانو نمی‌زنی؟»

دابی آب دهانش را قورت داد. لرزش پاهایش را متوقف کرد. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان سرد و خاکستری لوسیوس خیره شد. دیگر خبری از آن جن مضطرب نبود.

- دابی برای التماس نیومد! دابی اومد تا تو چشم‌های ارباب سابق نگاه کرد و گفت... دابی آزاد بود! دابی دیگه از لوسیوس مالفوی نترسید! و دابی اومد که بگه...
لوسیوس چوبدستیش را از داخل عصا بیرون کشید و با خشم غرید:

- چطور جرأت می‌کنی اسم اربابت رو...

دابی حرفش را قطع کرد:

- و دابی اومد که بگه دابی بابت سه سال اضافه‌کاری در تعطیلات آخر هفته، 180 گالیون از شما طلبکار بود! اما دابی اون رو به قربان بخشید، چون اسمشو نبر تمام اموال قربان رو ازش گرفت و اربابِ سابق از نظر مالی تو وضعیت اسفناکی بود. و دابی دلش سوخت! دابی جن با درک! دابی با گذشت!

پیش از آنکه رنگ صورت لوسیوس از شدت خشم به کبودی بزند و طلسمی از چوبدستی‌اش خارج شود، دابی با صدای بلندی بشکن زد و برای همیشه عمارت مالفوی‌ها را ترک کرد.


فصل هفتم
بیرون از زمین بازی


صدای گریندل‌والد دیگر در ذهن دابی طنین‌انداز نبود. حالا صدا از خود مجسمه‌ی عظیمی می‌آمد که دابی با دستان خودش تمیزش کرده بود. گویی روح گریندل‌والد جوان، در سنگ رسوخ کرده باشد. نور سبز-آبی شناوری که از امضای G.G روی پوستر بلند شده بود، حالا مانند تاجی بر فرق مجسمه می‌درخشید.

- چهار آزمون را پشت سر گذاشتی، موجود کوچک. گفتی «نه» و چیزی عوض نشد. خدمت نکردی و عوضش تن به بطالت دادی... فرمان دادی و فهمیدی تو نیز اگر قدرت داشتی، اعمال می‌کردی... و در نهایت، از ارباب سابقت انتقام نگرفتی. اما هنوز آزاد نیستی. می‌دانی چرا؟

دابی به مجسمه خیره شده بود. همان مجسمه‌ای که تخت جادوگر را بر دوش بردگان نگه می‌داشت.

- چون دابی هنوز داشت با قربان بازی کرد.

نور تاج‌مانند برای لحظه‌ای سوسو زد. گریندل‌والد مکثی کرد و سپس خنده‌ی کوتاهی سر داد:

- بازی؟ آه... بله. تمام این آزمون‌ها را من برای تو طراحی کردم. «نه» گفتن، بطالت، فرمان دادن، بخشش... همگی در چارچوبی بود که من برایت تعیین کردم. تو فکر کردی آزادی را تجربه می‌کنی، در حالی که فقط مسیری را می‌پیمودی که من در برابرت گذاشته بودم. این است ذات قدرت، دابی. حتا وقتی علیه آن عصیان می‌کنی، باز هم در زمین آن بازی می‌کنی. جادو قدرت است... و قدرت، قواعد بازی را تعیین می‌کند.

دستی سنگی از مجسمه جدا شد و کف‌اش را رو به بالا گرفت. درون آن، یک لنگه جوراب تازه و درخشان قرار داشت. جورابی شبیه همان که هری پاتر روزگاری به دابی داده بود، اما نو و بی‌نقص.

- این جایزه‌ی توست، دابی. جوراب آزادی. آن را بگیر و برو. ثابت کردی که لایق آزادی‌ای هستی که من به تو اعطا می‌کنم. برو و به هم‌نوعانت بگو که گریندل‌والد، حتا یک جن خانگی را هم شایسته‌ی رهایی می‌داند، اگر که آن جن، قدرت را به رسمیت بشناسد.

دابی به جوراب نگاه کرد. دستش ناخودآگاه به سمت آن رفت. انگشتانش لرزیدند. این همان چیزی بود که همیشه می‌خواست. یک جوراب. نماد آزادی. اما بعد... دستش ایستاد.

- دابی... قبلا یه جوراب از یک دوست گرفت. اون جوراب بو می‌داد. بوی پای هری پاتر قربان رو می‌داد. یه کم هم سوراخ بود. دابی اون رو نزدیک دماغش کرد و بو کشید. دابی هر شب این کار رو کرد.

مجسمه ساکت بود.

- این جوراب اما... هیچ بویی نداد. این جوراب آزادی نبود. این جوراب قدرت قربان بود. قربان فقط یه جوراب تازه رو گذاشت روی دست مجسمه‌اش و گفت «حالا آزادی». این جادوی واقعی نبود. این یه کلک بود.

- کلک؟ من به تو آزادی می‌دهم، و تو آن را نمی‌پذیری؟

- قربان از اولش هم دابی رو به بازی گرفت. این کاغذ... این جادوی سیاه که از پشت توی دابی رفت...

دابی مکثی کرد. چهره‌اش در هم رفت. انگار به چیزی عمیقاً شرم‌آور فکر می‌کند.

- دابی خواست پسش داد!

سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. نور سبز-آبی شروع به لرزیدن کرد. مجسمه ترک کوچکی برداشت.

- جادویی که با یک باد اومد، با یک باد هم رفت! دابی این جوراب رو نگه داشت. نه چون نماد آزادی بود... چون گوش دابی سردش بود. دابی خودش تصمیم گرفت این کار رو کرد. این کار هیچ معنایی نداد. فقط گوش دابی رو گرم کرد. و این برای دابی کافی بود.

نور سبز-آبی خاموش شد. مجسمه، که با جادوی دابی بازسازی شده بود، دوباره شروع به فروپاشی کرد. اما این بار نه به خاطر طلسمی از بیرون، بلکه چون جادوی گریندل‌والد دیگر معنایی برای نگه داشتن آن نداشت. قطعات سنگ روی هم فرو ریختند و دابی با خوشحالی از میان گرد و غبار بیرون پرید.

***


طبقه‌ی منفی یازده دوباره تاریک و ساکت شد. اما این بار سکوتی متفاوت بود. دابی روی پله‌های آسانسور نشست و به سقف خیره شد. شکلات سکه‌ای له‌شده را از جیبش درآورد، کاغذش را جدا کرد و گذاشت توی دهانش. مزه‌ی کاکائو و نعناع می‌داد. بدش نیامد.

دابی فکر کرد... شاید معنای واقعی آزادی، این بود که دابی تونست یه شکلات رو مزخرف بدونه و با این حال تصمیم گرفت که دوستش داشته باشه. یا شاید هم نه. شاید فقط شکلات بود، و دابی گرسنه‌اش بود. دابی قرار نبود به این چیزا فکر کرد. این فکر کردن‌ها مال جادوگرها بود. دابی فقط یه جن بود که شکلات خورد.

آسانسور با صدای «دینگ» باز شد. دابی بلند شد، خاک لباسش را تکاند و سوار شد. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را فشار داد. وقتی درها بسته می‌شدند، دابی آخرین نگاه را به گورستان تاریک بت‌های قدرت انداخت و لبخند زد.

- دابی امروز سر کارش نرفت. دابی فردا هم احتمالاً نرفت. دابی حالا یه جن آزاد بود که تونست حتا از شغلش هم استعفا داد. یا نه... شاید دابی برمی‌گشت. دابی خودش تصمیم گرفت. این تمام چیزی بود که اهمیت داشت.


***


خورشید جای خود را به مهتاب داده بود و استاد، همچنان قدم می‌زد... و لبخند!

- استاد... استاد... چیزی نمونده که به مجسمه برسید. الان مدت‌هاست که در مسیر هستید. چه پیامی رو قصد دارید با این حرکتتون انتقال بدید؟

- راه در جهان یکیست، و آن راه جادو است! ارادتمند، گلیدروی گودرزی!

در آن لحظه، مرد میان‌سال دست در جیبش کرد و مشتی برگ خشک و خردشده‌ی نعناع بیرون آورد. آن‌ها را در هوا پاشید و با نوک چوبدستی، هر ذره را به پروانه‌ای سفید بدل ساخت که در باد صبحگاهی ناپدید شدند. جادوآموزانِ جوان با شگفتی این نمایش را دنبال کردند، اما استاد گ.گ نگاهش را به افق دوخته بود؛ همان جایی که مجسمه‌ی شکوهمند روزی برپا خواهد ایستاد. او می‌دانست که مسیر رسیدن به قدرت، از میان انبوه سؤال‌های بی‌پاسخ می‌گذرد؛ سؤال‌هایی که تنها کسانی جرأت پرسیدنشان را دارند که پیش‌تر، طعم آزادی را زیر زبانشان مزه کرده باشند. باد آرامی وزید و ردای بلندش را تکان داد.

پایان.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کاساندرا وابلاتسکی vs تلما هلمز
سوژه: نامه‌ی مرموز

نشسته‌ام؛ نه دقیقاً روی صندلی، بلکه روی مرز باریکی میان ماندن و رفتن. شاید در انتظار خبری، شاید چشم‌به‌راه اتفاقی نامعلوم، و شاید فقط تشنه‌ی جرعه‌ای تازه از زندگی. فنجان چای سرد شده کنار دستم بخار ندارد، اما هنوز بوی کم‌رنگش در هوا معلق است؛ مثل امیدی که دیر به سراغت می‌آید و زود می‌رود.

زندگی گاهی مرا فرو می‌کشد؛ آهسته، بی‌صدا، طوری که حتی نمی‌فهمم کی پاهایم از زمین جدا شده‌اند. تا اعماق تاریکش می‌برد، جایی که صداها خفه می‌شوند و رنگ‌ها به خاکستری می‌گرایند. امّا همیشه گوشه‌ای برایم خالی می‌گذارد؛ انگار زیر گوشم زمزمه می‌کند:
هنوز جایی هست… هنوز سهمی از بودن برایت مانده.

و من همان‌طور که هستم، بی‌آنکه مطمئن باشم منتظر چه چیزی‌ام، می‌نشینم. به دیوار روبه‌رو خیره می‌شوم که ترک باریکی از میانش گذشته؛ مثل شکافی در زمان. فکر می‌کنم شاید اگر به اندازه‌ی کافی صبر کنم، لحظه‌ای کنارم بنشیند؛ دستی روی شانه‌ام بگذارد و اجازه دهد طعم ساده‌ی بودن را مزه‌مزه کنم، بی‌آنکه مجبور باشم برایش بجنگم.

در همان لحظه، زنگ در بلند می‌شود. صدایش کوتاه نیست؛ کش‌دار است، مثل فریادی که در گلوی خانه پیچیده باشد. با سوت ممتد و نازک گوشم، سوتی که نزدیک یک ساعت است در سرم می‌چرخد و مثل مته‌ای نامرئی دیواره‌ی جمجمه‌ام را می‌تراشد، در هم می‌آمیزد. برای چند ثانیه نمی‌فهمم کدام صدا واقعی‌تر است.

بلند می‌شوم. پاهایم کمی سنگین‌اند، انگار از خوابی عمیق بیدار شده باشم. مسیر کوتاه تا در، طولانی به نظر می‌رسد. دستم را روی دستگیره می‌گذارم؛ سرد است. در را باز می‌کنم.

صحنه انگار از دل فیلمی بیرون کشیده شده: راهروی نیمه‌تاریک، چراغی که سوسو می‌زند، و نامه‌ای پشت در افتاده است. هیچ کس نیست. نه ردّی، نه سایه‌ای، نه صدای قدمی که دور شود. فقط یک پاکت سفید، کمی تاخورده، با نام من رویش.

برای لحظه‌ای فکر می‌کنم شاید توهم است. پلک می‌زنم. هنوز آنجاست. خم می‌شوم و آن را برمی‌دارم. کاغذش گرم نیست، اما سرد هم نیست؛ انگار مدت زیادی منتظر نمانده. احساس عجیبی زیر پوستم می‌دود؛ چیزی میان ترس و شوق… نه آن، نه این؛ چیز سومی که نام ندارد، اما می‌دانی قرار است زندگی‌ات را تکان بدهد.

در را می‌بندم. به اتاق برمی‌گردم. روی صندلی می‌نشینم. چند لحظه فقط نگاهش می‌کنم، انگار اگر بازش نکنم، اتفاقی هم نیفتاده است. اما کنجکاوی، همان نیروی بی‌رحمی که آدم را به لبه‌ها می‌کشاند، مرا وادار می‌کند لبه‌ی پاکت را پاره کنم.

بالای نامه، با دست‌خطی آشنا، آشنا و درعین‌حال عجولانه، انگار نویسنده کمترین زمان را برای نوشتن داشته باشد و هر لحظه ممکن بوده چیزی یا کسی مانعش شود، نوشته:

شاید تو، شاید من، و شاید کسی که هنوز حاضر نیستی قبولش کنی.

نمی‌فهمم. ابروهایم در هم می‌روند. چشم‌هایم هراسان روی کلمات می‌لغزند. لحنش… عجیب شبیه خودم است. نه فقط از نظر واژه‌ها؛ از نظر مکث‌ها، از نظر آن طعنه‌ی پنهان، از نظر ترسی که زیر جمله‌ها خوابیده. انگار نسخه‌ای از ذهن خودم، بی‌واسطه روی کاغذ ریخته شده باشد.

کل نامه را می‌خوانم. نویسنده ادعا می‌کند منِ آینده است. توضیح می‌دهد. هشدار می‌دهد. خواهش می‌کند. آن‌قدر پافشاری می‌کند که لحظه‌ای مکث می‌کنم. چرا باید کسی، حتی شوخی‌اش چنین نقشی بازی کند؟ این از آن شیطنت‌های بچه‌های کوچه نیست. آن‌ها هنوز نمی‌دانند دنیا چطور با همان توپ کوچکی که آرام بین دست‌هایشان ردّ و بدل می‌کنند، روزی بر سرشان می‌کوبد و خم‌شان می‌کند. نه… این کار آن‌ها نیست. این کار کسی است که مرا می‌شناسد. خیلی خوب.

نامه اصرار دارد از تصمیم مهم زندگی‌ام منصرف شوم؛ همان تصمیم ساده اما نفس‌گیر: برگشتن به اجتماع، تلاش برای برقراری ارتباط، یک بار دیگر شروع کردن. نوشته اگر این مسیر را بروی، چیزی را از دست می‌دهی که هنوز قدرش را نمی‌دانی. نوشته انزوا، امن‌تر است. نوشته تنها بمان تا آینده‌ای محشر برای خودت بسازی.

دور کلمه‌ی محشر خط کشیده است. انگار وسواس داشته که حتماً باورش کنم. و من… خسته بودم. ته‌نشین. مثل آبی که مدت‌ها تکان نخورده و حالا گل‌آلود است. نیروی نه گفتن در من پوسیده بود. مقاومت کردن، انرژی می‌خواست؛ و من انرژی‌ام را مدت‌ها پیش خرج دوام آوردن کرده بودم.

به او، به آینده‌ام، اعتماد کردم. چون اگر به او اعتماد نکنم، به چه کسی بکنم؟ مگر نه اینکه آینده باید خردمندتر باشد؟ مگر نه اینکه از اشتباه‌ها عبور کرده و حالا می‌داند کدام راه امن‌تر است؟

روزها می‌گذرد. و من هنوز همانم، امّا چیزی درونم به‌تدریج فرو می‌ریزد. اولش نامحسوس است؛ مثل ترک برداشتن شیشه‌ای شفاف. بعد صدا می‌دهد. روحم مثل لباسی کهنه از تنم جدا می‌شود. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. پیام‌ها را بی‌پاسخ می‌گذارم. به بهانه‌های کوچک، دیدارها را لغو می‌کنم.

زندگی تباه نمی‌شود؛ آرام خاموش می‌شود. اشیا هنوز همان‌اند، فقط جهان رنگش را از دست داده. صدای خنده‌ی همسایه، بوی نان تازه، نور عصرگاهی که از پنجره می‌تابد… همه هستند، اما انگار از پشت شیشه‌ای کدر.

سوت نازک و پیوسته‌ی گوشم، مثل بندی نامرئی، روحم را در اسارت گرفته. شب‌ها بلندتر می‌شود. گاهی آن‌قدر که فکر می‌کنم شاید صدای هشدار است؛ شاید چیزی درونم دارد اعتراض می‌کند. انجام ساده‌ترین کارها شبیه کشیدن زنجیری سنگین است.

آنجاست که می‌فهمم اتفاق بد… فقط یک اشتباه نبود. یک فرورفتن بود؛ بی‌صدا، بی‌رحم، کامل.

دوستانم اول نگران می‌شوند، بعد دلخور، و بعد کم‌کم عادت می‌کنند به نبودنم. فاصله‌ها طبیعی جلوه می‌کند. و بعد زندگی هم؛ با هر قدم عقب می‌رود تا جای خالی‌اش مثل سوراخی در سینه‌ام بماند.

شب‌ها کابوس می‌بینم. کابوس خودم. کابوس آینده‌ام. آینده‌ای فجیع؛ اتاقی تاریک‌تر از این، تنهاتر از این، سوتی بلندتر از این. اما غریب اینکه در خواب‌ها، خودم از دیدنش راضی‌ام. لبخند می‌زنم. انگار او، آن منِ آینده، خودشیفته‌ای بیش نیست. خودش را دوست دارد. نسخه‌ی خمیده، خاموش، بی‌دردسرِ من را ترجیح می‌دهد.

می‌خواهد مرا خم کند، عقب بکشد، خفه کند تا خودش ادامه پیدا کند. خیلی ساده: نمی‌خواست نسل خودش منقرض شود.

یک شب، میان بیداری و خواب، نامه را دوباره می‌خوانم. این بار نه با ترس؛ با خشم. به جمله‌ها دقت می‌کنم. می‌بینم هیچ‌جا از شادی حرف نزده. هیچ‌جا از رشد. فقط از امنیت گفته. از درد کمتر. از ریسک نکن.

و ناگهان می‌فهمم: آن نامه برای نجاتم نبود؛ برای بقای او بود. برای زنده‌ماندن آینده‌ای بد. آینده‌ای که از تغییر می‌ترسد. که می‌داند اگر من امروز شجاع باشم، او هرگز به دنیا نخواهد آمد.

کاغذ در دستم می‌لرزد. نه از ترس؛ از بیداری.حالا فقط یک چیز در من روشن مانده،‌اگر قرار است دوباره بلند شوم، برای آینده‌ای که خودش را می‌پرستد نیست؛ برای خودِ امروزِ خسته‌ام بلند می‌شوم. برای نسخه‌ای از خودم که هنوز فرصت دارد مسیرش را عوض کند.

نامه را تا می‌کنم. نه پاره‌اش می‌کنم، نه دور می‌اندازم. می‌گذارمش در کشو، مثل سندی از جنگی پنهان که روزی در درونم رخ داد.

فردا شاید سخت باشد. شاید باز هم سوت در گوشم بپیچد. شاید پاهایم سنگین باشند. امّا این بار می‌دانم هر قدم کوچک، اعلام انقراض آن آینده‌ی ترسوست. و شاید زیباترین حقیقت دنیا همین باشد:
گاهی، نجات آینده‌ات از همان لحظه‌ای شروع می‌شود که تصمیم می‌گیری دوباره خودت را باور کنی؛‌نه آن‌طور که ترس می‌خواهد،‌بلکه آن‌طور که امید جرئت می‌کند.
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


پنه‌لوپه کلیرواتر
VS
لیلی لونا پاتر


سوژه : هزارتو


ضفیف
با صدای ناله‌ای ضعیف و کشیده بیدار میشوم پلک‌هایم را به سختی از هم می‌گشایم. انتظار دارم سقف سفید اتاقم را ببینم و نور چراغ‌مطالعه‌ای که دیشب فراموش کردم خاموش کنم. اما اولین چیزی که مقابلم نمایان می‌شود، آسمانی است به رنگ خاکستری مرده. نه ستاره‌ای در کار است و نه خورشیدی؛ فقط و فقط خاکستری.

سرم به شدت نبض می‌زند. گویا سعی می‌کند سردرد و سرگیجه‌ام را مهار کند. کف دستم را روی زمین می‌گذارم تا تکیه‌گاهی برای بلند شدن پیدا کنم، اما به جای پرزهای نرم فرش، با خاک زبر و خشک زیر دستم مواجه می‌شوم. سراسیمه از جای برمی‌خیزم و به دنبال منبع صدا می‌گردم. اما، دیوارهای بلند و بتنی، میدان دیدم را محصور کرده است؛ تنهاچیزی که می‌بینم، راهرویی عریض است که در دو سویم امتداد یافته و به یک دوراهی خالی ختم می‌شود.
من کجا هستم؟ چنین جای عجیبی را هرگز به یاد نمی‌آورم.
ناتوان
دوباره آن صدا را می‌شنوم. نه مرد است و نه زن؛ نه کلفت است و نه نازک. صدایی گنگ و بی‌هویت که انگار تلفیقی از تمام انسان های که درون زندگی ام بودند است. هرچه بیشتر تمرکز می‌کنم تا جهتش را پیدا کنم، بیشتر به بن‌بست می‌خورم. انگار صدا در تمام فضا پخش شده است. آشوبی در دلم به پا می‌شود؛ ترکیبی از ترس، دلشوره و اضطراب.
به دوراهی نگاه می‌کنم. چپ یا راست؟ مردد، راه سمت راست را پیش می‌گیرم.

تقصیرِ تو بود.
در حالی که با وحشت به دنبال منبعِ صدا می‌گردم، با یاداوری جمله ای که بارها و بارها مخاطبش بودم، چهره‌ام در هم می‌رود. سعی می‌کنم این فکر را بیرون برانم، اما بی‌فایده است. به سمت چپ می‌پیچم و در کمال تعجب به دیواری بلند برمی‌خورم. بن‌بست. بازمی‌گردم.

تو یه احمقی.
راست، چپ، چپ... بن‌بست.
بی‌لیاقت.
راست، چپ، راست... بن‌بست.
حالا دیگر نه تنها میلی به یافتن منبع صدا ندارم، بلکه از آن می‌گریزم. برای چهارمین بار که به دیوار سنگی می‌خورم، با دستانم گوش‌هایم را محکم می‌پوشانم. اما صدا درونم است؛ راهی برای فرار نیست.
بی‌عرضه.
این بار صدا چنان در مغزم طنین می‌اندازد که از جا می‌پرم. چشمانم از ترس گشاد شده است. دستانم را رها می‌کنم. چند دقیقه سردرگم به دور و برم خیره می‌شوم و ناچار، دوباره به راه می‌افتم.
راست، راست، راست و بن‌بست.
بی‌ارزش.
چپ، راست... بن‌بست.
راست، چپ، راست، راست...
بزدل!
بارها و بارها مسیر را عوض می‌کنم. ساعت‌هاست که در این هزارتو پرسه می‌زنم و پاهایم، التماس‌کنان، تقاضای ایستادن دارند. خستگی دیگر فراتر از جسمم رفته و به روحم رسیده است. روی خاک سرد می‌نشینم. زانوهایم را در بغل گرفته‌ام و سرم را روی آن‌ها گذاشته‌ام. دیگر نایی برای راه رفتن ندارم. صدای نجوای درون، حالا بلندتر شده و با هر تپش قلبم، نام‌های ناخوشایندی را به رخم می‌کشد: «ناتوان»، «احمق»، «بی‌لیاقت»، «بی‌ارزش»، «بی‌عرضه»، «بی‌اهمیت»، «ترسو». دیگر حتی قدرتی برای شنیدن هم ندارم. انگار همه چیز در یک سیاهی مطلق فرو رفته است.

چشم‌هایم را می‌بندم. شاید همین‌جا، همین‌طور که هستم، تمام شوم. این هزارتو، قبر من خواهد بود. همان‌طور که در این افکار غرق شده‌ام، صدایی آشنا در ذهنم می‌پیچد. صدای ایزی. جمله‌ای که در آخرین روزهای بودنش گفت:
نقل قول:
تو همون چیزی هستی که براش تلاش می‌کنی.


نمی‌دانم چرا، اما این جمله بی مقدمه در ذهنم جرقه میزند و ذهنم را روشن می‌کند. از ان روز به بعد، فقط دارم فرار می‌کنم. از صداها، از شکست‌ها، از خودم. اما ایزی چه می‌گغت؟ او همیشه از قدرت حرف می‌زد. از تاثیرگذاری. از اینکه نباید اجازه داد کسی یا چیزی جز خودت، مسیر زندگی‌ات را تعیین کند.
من... من می‌خوام قدرتمند باشم. می‌خوام تاثیرگذار باشم.
این حرف را به سختی بدر ذهنم مرور میکنم. هنوز طعم ناامیدی و شکست، دهانم را پر کرده است. اما برای اولین بار، در میان این همه تاریکی، کورسوی امیدی در دلم روشن می‌شود.
همین‌که این فکر را در ذهنم پرورش می‌دهم، احساسِ عجیبی به من دست می‌دهد. بدنم سنگین می‌شود، اما نه از خستگی. سنگینی یک خواب عمیق، که انگار تمام هوشیاری‌ام را می‌بلعد. پلک‌هایم سنگین‌تر از همیشه، روی هم می‌افتند. حس می‌کنم در حال غرق شدن هستم...

***

نورِ گرمِ خورشید از لایِ پرده‌ها به داخل می‌تابد. سقفِ سفید اتاقم، امن و آشنا، بالای سرم است. حس عجیبی دارم؛ انگار از سفری طولانی بازگشته‌ام. خاطرات آن هزارتو، حالا مثل یک خواب پریشان، در ذهنم کمرنگ شده است. سردرد خفیفی دارم، اما سنگینی کوهی که مدتی بود روی سینه‌ام حس می‌کردم، از بین رفته است.
به اطراف نگاه می‌کنم. همه چیز همان‌طور است که باید باشد. تخت، میز تحریر، کتاب‌ها... اما چیزی فرق کرده است. درونم.
یادم می‌آید. ایزی... مرگش. بعد از آن، هفته‌ها در افسردگی غرق بودم. انگار تمام دنیا رنگ خاکستری آن آسمان هزارتو را گرفته بود. اما حالا...

نفسِ عمیقی می‌کشم. هوا، پاک و تازه است. دیگر آن صداهایِ سرزنش‌گر را نمی‌شنوم. یا شاید هم می‌شنوم، اما دیگر قدرتی برای آزار دادنم ندارند. ان جمله‌ در ذهنم طنین‌انداز می‌شود: تو همون چیزی هستی که براش تلاش می‌کنی.

لبخندی کمرنگ روی لبم می‌نشیند. تلاش... من دوباره تلاش خواهم کرد. برایِ خودم. برای ایزی. برای اینکه قدرتمند باشم و تاثیرگذار. هزارتو، تمام شده بود. اما این تازه، شروع مسیر من بود. مسیری که با امید، روشن شده بود.
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/2/2 21:56:01
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/2/2 21:56:05

Only Raven

پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه‌لوپه کلیرواتر VS لیلی لونا پاتر

سوژه : هزارتو



هزار‌توی ذهنم از آن لحظه شکل گرفت که فهمیدم هر راهرو، یک چهره‌ی آشنا را در خود پنهان کرده است، و هر پیچ مرا به یکی دیگر از شخصیت‌هایم می‌رساند.
راهروی جنون، راهروی عصبانیت، راهروی غرور. و همان‌طور تا ابد؛ راهروهایی تشکیل شده از مصیبت‌های شر و آرزوهایی ناکام، که تمامی نداشتند. آن هزارتوی افکار، زندانی‌ست که زندان‌بان آن می‌خواهد مرا زجر دهد و تا ابد پا بندِ آهنینِ اسیر بودن را به پایم ببندد. هرچند که زندان‌بان، خودِ مریض‌احوالم باشد.
کاش می‌توانستم از آن هزارتوی لعنتی فرار کنم، دیوار‌ها را بشکنم و به ته راه برسم. ته جاده‌ای که مرا به خوش‌بختی‌ای که تمام لحظات زندگی‌ام انتظار آن را می‌کشیدم، می‌برد.
اما می‌بایست با آن رو‌به‌رو می‌شدم. راه خروجی وجود نداشت. نمی‌توانستم هزارتویی که درونِ خود من است را بشکنم، زیرا اگر می‌شکستمش، خودم هم با آن، مانند عروسک چینی‌ای ظریف، می‌شکستم و میان آوار له می‌شدم.
هزار‌تو آرام‌آرام تنگ‌تر می‌شد، انگار دیوارها نفس می‌کشیدند و با هر دم آن‌ها، نفس‌های من به شماره می‌افتادند و مرا بیشتر در خود می‌فشردند. صدای قدم‌هایم در سکوتی سنگین می‌پیچید. سکوتی که نه از آرامش، بلکه از حضور چیزهایی بود که می‌دانستم وجود دارند، اما نمی‌خواستم بهشان نگاه کنم.

راهروی جنون. راهرویی که اگر پا روی فرشِ قرمزش که تو را به راه رفتن می‌طلبد بگذاری، شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانی نور خورشید را ببینی و دنیا برایت فقط و فقط یک لکه‌ی سیاهِ پررنگ در دلت جای بگذارد.
زمزمه‌های نامفهوم دمِ گوشَت، تو را تا مرز دیوانگی می‌برد. راهرو ساده است. بدون پیچ و خم. اما تنها کسی می‌تواند آن را رد کند، که به صداهای درون گوشَش و موج‌هایی که او را به در و دیوارِ ذهنش می‌کوبانند، مقاوم باشد.
قدم در آن راهروی جنون گذاشتم؛ راهرویی که مطمئن بودم مرا به انتهای هزارتو می‌رساند. راهرویی که آرام‌آرام ذهنم را در مشت گرفت، مرا تا لب مرز دیوانگی کشاند و از همان ایوانِ لرزان، به دره‌ی پوچی هل داد. حالا چیزی جز مجنونی سرگردان نیستم؛ دیوانه‌ای که درونش را چیزی جز تاریکی مطلق فرا نگرفته است. مغزم فرمانبردار نیرویی شده که حتی خودم نیز چهره‌اش را نمی‌شناسم. تنها چیزی که برایم باقی مانده، آگاهی تلخی است از رسیدنم به مرز پوچی. جایی که خودم را مانند چیزی تهی پیدا می‌کنم. هدف آن بود که هزارتوی کاذب شخصیت را پشت سر بگذارم و بر تمام بدی‌هایم غلبه کنم، اما تنها، شخصیتِ خودم می‌تواند مرا خنثی کند. و چه حیف که نتوانستم طعم پیروزی بر او را زیر زبانم مزه‌مزه کنم و بچشم و تنها چیزی که نصیبم شد، طعم زهرمار باخت بود و البته، انسانیتی که زیرِ بارِ دیوارهای سنگین هزارتو، خرد شده است. حالا احساسی دارم مانند حضور یک دمنتور در اتاقی که هیچ راه فراری ندارد. دمنتوری که مانند یک سایه، هر کجا که بروم دنبالم می‌آید و هر لحظه به دنبال سر کشیدنِ جامِ شور و شوق زندگی من است و من هم، یک آدم بی‌ همه چیزِ بی دفاع هستم.

خود را در اتاقی پیدا می‌کنم. خالی و پوچ. این تنها وجه مشترکم با اتاق است. حتی از آن هزارتوی کذایی هم بدتر است. هزارتویی که، خودم را کشان‌کشان با روانِ متلاشی شده، از آن بیرون کشیدم. نور سردی از میان میله‌های باریک پنجره روی کف اتاق افتاده است. نور، اما گرما ندارد؛ فقط لکه‌ای کم‌رنگ است روی زمین خاکستری. بوی دارو و الکل در هوا شناور است، بویی که انگار برای کشتن هر خاطره‌ای ساخته شده.
بوی مرگ موش، برای موش‌های کثیف دنیا که هیچ ارزشی ندارند و همان بهتر که بر اثر "مسمومیت غذایی"، هلاک شوند. صدای قدم‌هایی در راهرو می‌پیچد. آهسته، منظم. مثل ضربان قلبی که دیگر به من تعلق ندارد.
می‌گویند اینجا تیمارستان است.
کلمه‌ی عجیبی است. تیمارستان. جایی که ظاهرا باید آدم‌ها را در آن درمان کنند. اما من حس نمی‌کنم چیزی در من درمان شده باشد. اگر هم چیزی تغییر کرده باشد، فقط این است که دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم.
آن هزارتو مرا تغییر داد. درست است که از آن فرار کردم، اما به چه قیمت؟ به قیمت از دست دادنِ همه‌چیز.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/31 23:11:26
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 20:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کاساندرا وابلاتسکی VS تلما هلمز
سوژه: نامه‌ی مرموز


کت بلندش را بیشتر دور خودش می‌پیچد. صورتش از شدت سرما سرخ شده است. صدای برخورد دندان‌هایش به یکدیگر را می‌شنود. سرش را پایین انداخته و پاهایش را نگاه می‌کند. اهمیتی به مردمی که از کنارش عبور می‌کنند، نمی‌دهد. تنها می‌خواهد که هرچه زودتر به آن قرار لعنتی‌اش برسد.

- هی! حواست رو جمع کن!

حتی نگاهی به مردی که به او برخورد کرده بود، نمی‌اندازد و مسیرش را ادامه می‌دهد. بارش برف، شدت می‌گیرد و زن با سرعت بیشتری گام بر‌می‌دارد. بعد از ده دقیقه‌ راه رفتن، بالاخره به محل قرار می‌رسد. به دیوار سنگی تکیه می‌دهد و منتظر می‌ماند؛ منتظر می‌ماند تا کوچه خلوت شود. درست در لحظه‌ای که دیگر کسی به چشمش نمی‌آید، بدون جلب توجه وارد فاصله باریک بین دو خانه می‌شود. تا میانه‌ی آن فضا می‌رود تا از دیده‌ها پنهان بماند. نفس عمیقی می‌کشد تا کمی آرام شود؛ اما سرمای هوا ریه‌هایش را می‌سوزاند. ساعت مچی‌اش را چک می‌کند. هنوز چند دقیقه تا زمان معین، باقی مانده است. چشمانش را می‌بندد. به خاطر ندارد چند وقت از زمانی که به درستی استراحت کرده است، می‌گذرد.

- تلما!

صدایی لطیف و آشنا می‌شنود که زمزمه وار او را می‌خواند. با گشودن چشمانش، با چهره‌ی نگران ساحره‌ای روبه‌رو می‌شود. لبخندی بر لب‌های خشکیده‌اش می‌نشیند.
- جیانا! بالاخره اومدی.

دو ساحره یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. زمان محدودشان اجازه‌ی طولانی بودن آن را نمی‌دهد. از یکدیگر جدا می‌شوند. جیانا کلاه ردایش را برمی‌دارد.

- کسی که تعقیبت نکرد؟
- نه. مراقب بودم.

تلما موهایش را از جلوی چشمانش کنار می‌زند.
- چرا اینجا قرار گذاشتیم؟ همه جا عکس من رو زدن.
- چه انتظاری داشتی؟ می‌دونی اونی که موقع قتلش دیده شدی معاون وزیر بوده؟
- خودت هم میدونی که من فقط دستورات ارباب رو عملی کردم.

صدای صحبت کردن دو مرد از کوچه شنیده می‌شود. جیانا دستش را بر روی دهان تلما می‌گذارد تا او را ساکت کند. آن‌دو لحظاتی بی‌صدا می‌مانند تا خطر رفع شود. سپس تلما دست جیانا را از روی دهانش می‌کشد.
- اینجا خیلی خطرناکه. زودباش! باید بریم عمارت ریدل.

جیانا چشمانش را از دوستش می‌دزدد. نمی‌خواهد هنگام بر زبان آوردن آن جملات، تلما را ببیند. نمی‌خواست حقایق تلخ را بر زبان بیاورد.
- من واقعا متاسفم تلما... ولی نمی‌تونیم بریم عمارت. حتی خود من هم مخفیانه اومدم اینجا.
- مامورای وزارت‌خونه اونجان؟ لعنت بهش!
- نه! ارباب... ارباب ازت حمایت نمی‌کنه.

تلما شوکه می‌شود.
- منظورت چیه؟
- ارباب گفت به‌خاطر بی‌عرضگی خودت لو رفتی.

جیانا آهی می‌کشد و با صدایی لرزان زمزمه می‌کند...
- علاوه بر وزارتخونه، مرگخوار‌ها هم دنبالت هستن. ارباب...
- ارباب دستور مرگ من رو داده...

زانوان تلما سست می‌شود. دیگر توان سرپا ایستادن را در خود نمی‌بیند. می‌نشیند و زانوهایش در آغوش می‌گیرد. نمی‌خواهد... اما قدرت مقابله با ذهنش را ندارد. به آینده‌اش می‌اندیشد‌. آینده‌ای که پایانش در هر صورتی مرگ است؛ یا مرگی آرام به‌دست هم‌رزمان سابقش و یا زنده ماندن به قیمت تسلیم روحش به دیوانه‌سازها...

- برای چی اومدی؟ برای اینکه بهم خبر بدی قراره بمیرم؟ کارت تموم شده. برو جیانا! برو و بذار تنها منتظر مرگم بمونم.
- یه راهی هست تلما.

جیانا که حالا کنار او نشسته است، از درون جیب ردایش، زمان‌برگردانی را بیرون می‌آورد و آن را در دستان یخ‌زده‌ی تلما قرار می‌دهد.
- موقع اومدن اتفاقی از توی وسیله‌هات پیداش کردم. می‌تونی باهاش برگردی عقب و همه‌چیز رو درست کنی.

تلما به رنگ طلایی و براق زمان‌برگردان خیره می‌شود. درست بعد از اینکه ناامیدی تمام وجودش را فراگرفته بود، فکر می‌کند که شانس دوباره‌ای به او داده شده است. زمان‌برگردان را در جیب کتش می‌گذارد و جیانا را در آغوش می‌گیرد.
- ازت ممنونم. این یه فرصت دوباره‌ست. به لطف تو، همه‌چیز قراره متفاوت بشه جیانا.

جیانا لبخندی می‌زند.
- می‌دونم تلما! ولی الان باید تا کسی شک نکرده برگردم.

جیانا درحالی که تلما را تنها می‌گذارد، به آرامی می‌گوید:
- موفق باشی تلما!

تلما زمان‌برگردان را از جیبش بیرون می‌آورد.
- فقط کافیه برگردم به اون روز و همه چیز رو درست کنم.

سپس زمان‌برگردان را می‌چرخاند.

یک هفته قبل

تلما خود را در همان‌ مکان می‌یابد. تنها با این تفاوت که دیگر اثری از برف وجود ندارد. او زمان‌برگردان را دور گردنش می‌اندازد و به راه می‌افتد. او باید خود را تا دو ساعت دیگر، به خانه‌ی معاون وزیر سحر و جادو برساند. بعد از یک هفته، دیگر نیازی به مخفی کردن خود و پوشاندن چهره‌اش ندارد. برای اولین بار، آن لحظه احساس آزادی را درک می‌کند. تا یک ساعت دیگر به مسیرش ادامه می‌دهد. در نهایت، به خانه‌ی جادوگر جوان می‌رسد. پشت گیا‌هان بزرگی که در حیاط خانه کاشته شده بودند، مخفی می‌شود و منتظر می‌ماند؛ منتظر زمان درست... سی دقیقه‌ای بدون اتفاق، می‌گذرد تا اینکه بالاخره، خودش را می‌بیند. او بعد از عبور از نرده‌ها، وارد خانه می‌شود.

- وقتشه!

تلما این را می‌گوید و اندکی پس از نسخه‌ی یک هفته پیش خود، وارد خانه می‌شود.

- فقط کافیه زنش رو هم بکشم. اینجوری دیگه کسی نمی‌فهمه که چه‌کسی معاون وزیر رو کشته!

در گوشه‌ای از سالن، کمین می‌کند و به‌انتظار می‌نشیند. انتظار برای کشته شدن مرد در هنگام خواب... تلما آهی می‌کشد.
- اگه فقط چند دقیقه دیرتر میومدم، زنش به‌جای اینکه بیرون باشه، توی خونه پیش شوهرش بود. اون‌وقت هیچکدوم از این کار‌ها لازم نبودن.

چند دقیقه بعد، همزمان با باز شدن در توسط همسر معاون، نوری سبز رنگ، اتاق خواب را روشن می‌کند. سپس تلمای یک هفته پیش، از اتاق خارج می‌شود. زن، طلسمی به سوی او روانه می‌کند؛ تلما به گوشه‌ای پرتاب می‌شود. تلمای آینده، بلند می‌شود و چوبدستی‌اش را به سمت زن می‌گیرد. همه چیز آماده است... اما ناگهان چشمان خرمایی تلما، به نشان شومی که بر ساعدش نقش بسته می‌افتد. صدای لرزان جیانا را در ذهنش می‌شنود.

- ارباب ازت حمایت نمی‌کنه.

دهانش را برای زمزمه‌‌ی طلسم باز می‌کند.

- ارباب گفت به‌خاطر بی‌عرضگی خودت لو رفتی.

چوبدستی پایین می‌آید.

- ارباب دستور‌ مرگت رو داده!

لحظه‌ای بعد، دیگر تلما در آن‌جا حضور ندارد؛ نه حداقل در آن زمان...

هفده سال قبل؛ صبح روز هشتم آوریل

تلما چشمانش را باز می‌کند. دیگر خبری از سرمای زمستانی نیست. بلکه خورشید، بر صورتش می‌تابد. به اطرافش نگاه می‌کند. در یک زمین خالی، ایستاده است. درحالی‌که کتش را در می‌آورد، زمزمه می‌کند:
- هنوز اون خونه ساخته نشده...

چشمانش را می‌بندد و به عمارت خانوادگی‌اش فکر می‌کند. در آن لحظه، او ترجیح می‌داد به‌جای قدم زدن تا عمارت هلمز، آپارات کند. وقتی چشمانش را می‌گشاید، عمارت سفید رنگ هلمز را می‌بیند. حس عجیبی وجودش را فرا می‌گیرد؛ حس آشنا بودن... آشنایی با آجر به آجر آن عمارت، تمام در و پنجره‌هایش و دانستن این‌که آن مکان متعلق به خودش است، در وجودش پر می‌شود.

با کلید طلایی رنگی که همیشه همراه داشت، در را باز می‌کند. همه چیز، درست همانند همیشه است. تلما از پله‌ها بالا رفته، به اتاق کارش می‌رود. او به خوبی می‌داند که جوانی‌اش در آن ساعت از روز، خواب است. البته، حتی اگر بیدار بود، او جرئت صحبت کردن با تلمای جوان را نداشت. برای همین، هوشمندانه ترین راه ممکن در آن شرایط را انتخاب می‌کند. روی صندلی می‌نشیند. یک کاغذ پوستی از درون کشو برمی‌دارد و روی میز قرار می‌دهد. قلم پر را به جوهر آغشته می‌کند و می‌نویسد. او نمی‌داند چه مدت طول کشید تا نوشتن نامه به اتمام برسد. سپس کاغذ را تا می‌زند. نامه‌ را از زیر در اتاق خوابش، به داخل می‌فرستد. برای آخرین بار به عمارت نگاهی می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:
- کار من تموم شد. وقت رفتنه...

چند ساعت بعد، تلمای جوان از خواب بیدار می‌شود. مانند همیشه، از تخت بیرون می‌آید. مقابل آیینه می‌ایستد و موهای بافته شده‌اش را باز می‌کند. شانه را در دست می‌گیرد و درحالی‌که موهایش را شانه می‌زد، زمزمه می‌کند:
- امروز بهترین روز زندگیمه!

تلما با لبخندی که به ندرت بر لب دارد، لباس هایش را عوض می‌کند. درست در لحظه‌ای که می‌خواهد برای خوردن صبحانه به آشپزخانه برود، متوجه نامه‌ای که روی زمین قرار دارد، می‌شود. خم شده و نامه را برمی‌دارد. بعد از باز کردن آن، از شباهت عجیب دست‌خط نویسنده به خودش، تعجب می‌کند. اما بی‌تفاوت، به خواندن نامه می‌پردازد.

- " تلمای عزیز! سلام!
توی این نامه، قراره چیزایی رو باهات درمیون بذارم که باورش می‌تونه برات سخت باشه. ولی ازت خواهش می‌کنم، تا آخر بخونش. مطمئن باش که آخرش بهت نشون میدم که همه‌ی حرف‌هام راسته.
می‌دونم این چقدر احمقانه و غیرقابل باوره؛ ولی من، آینده‌ی خودتم که به وسیله‌ی یه زمان برگردان برگشتم به هفده سال قبل. درسته! من تلمای سی‌وهفت ساله‌ام.
امروز؛ روزیه که سرنوشت تو قراره تعیین بشه. امروز، برحلاف چیزی که تو تصور می‌کنی، بهترین روز زندگیت نیست. بلکه روزیه که کل عمر تو رو تحت تاثیر قرار میده.
امروز ساعت پنج و نیم، قراره تا عمارت ریدل قدم بزنی. داری میری درخواست عضویت توی ارتش تاریکی رو بدی. از همین الان می‌تونی احساس قدرتی که توی رگ‌هات جاری شده رو حس کنی... مگه نه؟ با خودت فکر می‌کنی قراره با عنوان مرگخوار، به قدرت زیادی دست پیدا کنی... ولی متاسفانه هیچ‌وقت اینطور نمیشه. اون نشانی که الان مشتاقی روی ساعدت داشته باشی، هیچ چیزی به‌جز یه قاتل ازت نمی‌سازه... یه قاتل که با یه اشاره‌ی لرد سیاه، می‌تونه دست به هر کار وحشتناکی بزنه. شاید الان با خودت بگی به قدرتی که آخرش پیدا می‌کنی می‌ارزه؛ ولی عزیزم... پایان این قصه، خوش نخواهد بود. تو هرگز به اون قدرتی که فکرش رو می‌کنی، نمی‌رسی. تنها چیزی که نصیبت میشه، اینه که بعد اولین اشتباهت، کنار گذاشته بشی. وقتی فکر میکنی فقط لرد سیاه می‌تونه به نجات پیدا کردنت کمک کنه، اون به جای این‌کار، دستور مرگت رو صادر می‌کنه.
عجیبه؟ نه! چون تو برای لرد سیاه یه دوست نیستی. بلکه یه برده‌ای که تا زمانی ارزشمنده که کارش رو به‌درستی انجام بده.
این راه، عاقبت خوشی نداره تلما. نه تنها چیزی بهت اضافه نمی‌کنه، بلکه هر چیزی که داری رو هم ازت می‌گیره؛ معصومیتت رو... آرامشت رو... و از همه مهم‌تر، خودت رو... تلما! آخر این مسیر، تو دیگه خودت نخواهی بود... بلکه تبدیل به یه سلاح کشتار میشی که هر طور اون هیولا بخواد ازت استفاده می‌کنه. تو می‌تونی آینده رو تغییر بدی تلما؛ فقط کافیه انتخاب کنی که امروز به اون عمارت لعنتی نری.
ازت خواهش می‌کنم تلما... خواهش می‌کنم دوباره این اشتباه رو تکرار نکن. لطفا همون زنبق پاکی که به چشم مامان میومد، باقی بمون. اجازه نده یه بار دیگه ازت استفاده بشه. خواهش می‌کنم...

از طرف تلما؛ به زنبق کوچولو! "


نامه از دست تلمای جوان می‌افتد. او مطمئن بود که کسی جز خودش از لقبی که مادرش برای او گذاشته بود، خبر ندارد. بنابراین، نامه حقیقت را بیان می‌کرد. او باید چه‌کاری انجام می‌داد؟ نمی‌دانست...

شش ساعت بعد

تلمای جوان، کلاه ردایش را روی سرش می‌اندازد و از عمارت خارج می‌شود. نامه‌ای که از طرف آینده‌اش برای او نوشته شده بود، روی زمین می‌گذارد. اطرافش را از نظر می‌گذراند و قدم‌زنان، بیرون می‌رود. تلمای آینده که از پشت درختان او را نظاره می‌کرد، به سرعت خود را به نامه‌ی روی زمین می‌رساند. آن را باز می‌کند. متن کوتاهی که زیر نامه‌ی خودش نوشته شده بود را می‌خواند.
- آینده‌ی عزیزم. با عرض تاسف باید بگم که همه‌ی چیزهایی که تو گفتی رو من مدت‌هاست که می‌دونم. و بله! من حاضرم برای اینکه به قدرت برسم، هرکاری که لازم باشه رو انجام بدم. به‌علاوه... اگه اولین اشتباهم مجازات مرگ رو به همراه داره، منم یاد می‌گیرم که اشتباه نکنم. درست برخلاف تو!

تلما بر زمین می‌افتد. دیگر راه فراری برای او باقی نمانده بود. او خودش این مسیر و این عاقبت را انتخاب کرده بود. پس اکنون، باید آن را می‌پذیرفت.

زمان حال

دوباره همان سرمای استخوان‌سوز...

- اینجا رو باش! ببینین کی اینجاست!

صدای فریاد یکی از مرگخواران در حیاط عمارت هلمز، می‌پیچد. تلما جمع شدن گروهی از مرگخواران را دور خودش می‌بیند. چشمش را می‌بندد. دستش را روی قلبش قرار می‌دهد و با خودش زمزمه می‌کند...
- متاسفم مامان... نتونستم زنبق کوچولوت رو نجات بدم... شاید اگه جرئت رو‌به‌رو شدن باهاش رو داشتم؛ اگه فقط توی یه نامه‌ی احمقانه همه چیز رو توضیح نمی‌دادم... معذرت می‌خوام مامان!

یکی از مرگخواران جلو می‌آید. چوبدستی او به سمت تلما نشانه گرفته می‌شود.

- آواداکداورا!

با برخورد نوری سبز به سینه‌ی تلما، داستان یک ساحره‌ی جوان به اتمام می‌رسد. ساحره‌ای که تنها گناهش، یک اشتباه در دوره‌ی جوانی‌اش بود. پایانی که یک نامه‌ی مرموز، برای تغییر آن کافی نبود...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس vs پروتی پاتیل.

سوژه اسیر


بوی تلخ و وسوسه انگیز قهوه توی هوا پیچیده بود. بویی که سرشار از انرژی و انواع احساسات شیرین و شاد درون یک شخصیت تلخ نهفته بود. فقط باید آن را تجربه میکردی تا روح درونش، احساسات تلخ و زننده‌ای که داشت؛ می‌توانستی آن روی شاد و شیرین و حتی میوه‌ای‌‌اش رو ببینی...
این جملات، تنها تفسیری بود که آستریکس می‌توانست از تجربه بوی قهوه برای کسی توصیف کند. اما در این لحظه، صرفا قصد داشت با نفسی عمیق، آن را احساس کند.

باز هم آستریکس و باز هم همان کافه همیشگی‌. کافه‌ای دو طبقه، با صندلی و میزهای چوبی کنده کاری شده و پرده‌های سرخ رنگ در دور اطراف پنجره‌های چهارخانه‌ای و بزرگ‌اش، روح و خاطره دوره رنسانس را به حاضرین القا میکرد. میزی که در نزدیکی یکی از پنجره‌ها قرار داشت، زیر لوستر‌ بزرگی که به خوبی در جایگاه خودش زیبایی و درخشندگی‌اش رابه نمایش می‌گذاشت،؛ میزبان آستریکس بود.
"ویکتوریا" با خط خوش انگلیسی روی ورودی کافه به زیبایی نقش بسته بود. کارکنان مرتب و منظم مشغول بودند. همگی لباس یک دست و ست به تن داشتند. همگی حرفه‌ای و جنتلمن؛ مهم تر از این‌ها... ویکتوریا یک کافه‌ای بود که بدست جادوگران تاسیس و گردانده میشد. بدست جادوگران، ولی برای تمامی انسان‌ها. ویکتوریا پذیرای جادوگران و هم، ماگل‌ها بود. طبیعتا تنها جادوگران بودند که می‌توانستن از جادویی بودن کافه اطلاع داشته باشند. مابقی مشتریان، صرفا کافه‌ای شیک می‌دیدند. بی‌آنکه بدانند چه نوع جن‌هایی در آشپزخانه و بار پنهان در پشت دیوار آن درحال کار و زحمت هستند. بی‌دلیل نبود که این کافه، به داشتن نوشیدنی و غذاهای لذیذ مشهور بود.

آستریکس طبق عادت همیشگی‌اش، با یک کت و پیراهن مشکی، کراوات سرخ رنگش روی صندلی نشسته بود. خبری از ماسک همیشگی‌اش نبود. شاید چون قصد نداشت لبخندش رو از شخص مقابلش پنهون کنه. بله... آستریکس تنها نبود. در شبی که ماه در اوج و زیبایی خودش قرار داشت. خیابان‌هایی که در سکوت و آرامش کنار نسیم بهاری به خواب رفته بودند، آستریکس در اون کافه نسبتا خلوت با یکی از دوستان عزیزش قرار داشت.
با لخند بطری خون را از درون جیبش در می‌آورد و جام مقابلش را از آن پر میکند. موهای بلند و صافی که روی شانه‌ها ریخته شده بودند، لباس سرخ مخملی در کنار صورت خونسرد و رنگ پریده‌اش، به زیبایی او افزوده بودند.

گادفری جام خون‌اش را مقابل لیوان شیشه‌ای پر از قهوه دمی آستریکس بالا میبرد و اندکی از آن را میخورد. آستریکس در کمال آرامش اما با دقت به جاری شدن خون در جام گادفری نگاه میکند. بعد از پایین آمدن جام، حال، نوبت آستریکس بود که لیوان قهوه‌اش که رنگی شفاف داشت را بالا ببرد. اول کمی آن را کمی هم میزند تا تیکه‌های میوه خشک پرتقال به همراه تیکه‌های کوچک یخ درون آن به آرامی کنار هم هم بخورند. اول نگاهی به رقص میوه و تیکه‌های یخ می‌اندازد و سپس لیوان را بالا میبرد.
هیچ تلخی در کار نبود! حتی اگر بود، در آن لحظه آستریکس قصد چشیدن آن را نداشت. فقط طعمی ترکیبی از شراب و شکلات و رایحه پرتقال که از تیکه‌ میوه‌های خشک نشات میگرفت را حس کرد. آستریکس همیشه بر صرف نوشیدنی نبود قهوه تاکید داشت، او قهوه را یک تجربه تصور میکرد. دم کردن قهوه هم، برایش آیینی مقدس بود که باید با تمام خونسردی و دقت انجام می‌پذیرفت تا آن طعم لذت بخش اسیر شده درون دونه‌های تلخ، خودشان را آزاد و رها سازند.

- همنوع، دوست عزیزم آستریکس. گفت و گوی خیلی خوبی باهم داشتیم. نمیدانم از غذای خوش طعمی که به لطف سلیقه‌ات که سفارش دادی تعریف کنم، یا نوشیدنی که بعد از آن بخاطر درخواستت ازم پذیرایی کردن.

آستریکس آخرین جرعه قهوه‌اش رو می‌چشد و لیوان خالی را روی میز می‌گذارد. با لبخندی واقعی به گادفری نگاه میکند و در جواب بجای تعارف‌های معمول به او می‌گوید:
- حالا میتونی درکم کنی، وقتی بهت اطمینان میدم لذت خاصی در تلخی نهفته است. وقتی اجازه میدهی خودش را کنارت رها کند. وقتی با وجود تمام تلخی آن را می‌پذیری... خواهی دید که چطور خودش را برایت رها میکند و پس از آن لحظه، شیرینی درون آن را احساس میکنی.
- آستریکس عزیزم، کاملا باهات درباره قهوه‌ای که سفارش داده‌ای موافقم. اما زندگی انسان‌ها، با ارزش تر از یک نوشیدنی است. هرچقدر هم که اون نوشیدنی خاص باشد...
- نه گادفری... تو کاملا درست میگی. خون، عصاره حیاط ماست. کاملا مقدس و با ارزشه. اما من منظورم درباره نوشیدن و نوشیدنی نبود؛ منظورم درباره حس آزادی بود. لذت خون وقتی بیشتر میشود که ادرنالین درون طعم آن کم باشد. و وقتی اون، با علاقه و اختیار خودش، عصاره زندگی‌اش را تقدیم میکند، آن لحظه است که آدرنالین در کمترین مقدار خودش قرار دارد...

حرف‌های آستریکس برای گادفری سنگین بودند. شاید چون تا آن لحظه چیزی از آن‌ را تجربه نکرده بود. زیرا هرچه خون خورده، از خون انسان‌های منفی جامعه بوده.
آستریکس به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. دیگر زمان تنگ شده بود. زمان نزدیک نیمه شب بود و دوست داشت تا ساعاتی دیگر خودش را به هاگوارتز برساند. هرچند مسیری کوتاه بوسیله جادو بود. اما قبل از تلپورت شدن، دوست داشت از نسیم خنک و هوای بهاری شب‌های لندن، استفاده کند.
حدود یک ساعت و نیمی از حضور آن‌ها او و گادفری گذشته بود. در این مدت صحبت‌ لذت بخشی باهم داشتند. چه درمورد خون و نشیدنی و چه درمورد بازی کوییدیچ که گادفری در هفته آینده داشت و همینطور، دوئلی که آستریکس در همان هفته با همگروهی‌اش پروتی قرار بود برگذار کند.

ساحره‌ای درب ورودی کافه را برایش باز میکند و آستریکس خودش را کنار میکشد تا پس از گادفری از آن خارج شود. گادفری پالتو‌ی زرشکی‌اش را به تن کرده بود. در کنارش آستریکس مشغول مرتب کردن یقه اورکت مشکی‌اش بود. ماسکش را روی صورتش قرار داد و در کمال صمیمیت، با دوست‌اش گادفری خداحافظی کرد.
گادفری به سوی خیابان سنگ فرش شده روبرویی قدم برداشت و آستریکس نیز، چرخی زد و خودش را به سمت و سوی دیگری راند.

چند خیابان پشت سر گذاشته شد. درخت‌هایی که تازه برگ سبز و بعضا، شکوفه‌های زیبایشان شکفته بود؛ آستریکس را در قدم زنی شبانه‌اش همراهی میکردند. خیابان‌های خلوت که فقط می‌تونستی حضور ماه و ستاره را احساس کنی. آرامش و لذت سکوتی که در شهری مثل لندن کم پیدا و با ارزش بود.
آستریکس وقتی به انتهای خیابان رسید. ایستاد. نه برای تصمیم گرفتن برای چرخش به سمتی، بلکه دلیل دیگری بود که او را وادار به ایستادن کرده بود. در شبی که مملو از آرامش و احساس بود. تنها چیزی که می‌توانست آستریکس را از آرامش درونش بیرون بکشد فقط می‌توانست یک بوی خاص باشد. بوی یک خون تازه و روشن، خونی که بتازگی تسویه شده بود و در تمیزترین حالت خودش قرار داشت. شخصی که به تازگی از آنجا رد شده بود!

آستریکس نفس عمیقی کشید و اجازه شش‌هایش بو را تمام و کمال در اعماق خود ببلعد. شکارچی درونش از خواب عمیقی که به تازگی به خواب رفته بود، حالا درحال تقلا برای اعلام حضور بود.
طبق معمول، اخمای آستریکس درهم رفت و صورتش آن حالت و روح آرامشش را از دست داد. حالتی جدی به خودش گرفت و به سمت بو قدم برداشت.
چند خیابان آن طرف‌تر، دختری مشغول قدم زدن در تاریکی شبانه بود. با قدم های آرام و منظم، خودش را به تاریکی غالب شده به نور ماه سپرده بود. حتی چراغ‌های کنار خیابان نیز به سختی می‌توانستند صورت او را برای شکارچی که در کوچه‌ای تاریک، درون سایه‌ها کمین کرده بود روشن کنند.

شکارچی که به آرامی نفس می‌کشید منتظر لحظه‌ای مناسب برای شکارش بود. خون گرم و تازه... آن شب برای خون‌آشام، بهتر از این نمی‌توانست پیش برود.
حداقل این چیزی بود که آستریکس درون ذهنش با خودش نجوا میکرد. چون صدای نگران دختر، او را از درون تفکرات و نجواهای درون ذهنش خارج کرد! می‌توانست دختر را ببیند که با نگرانی به سمتی خیره شده بود و آهسته به عقب قدم بر میداشت. دست‌های ضریفش را با حالت دفاع بالا اورده بود و... خطری که او را تهدید میکرد برای خون‌آشام مشخص نبود! حداقل از درون کوچه‌ی تنگی که او قرار داشت نمی‌توانست مشخص شود. او با خودش مرور کرد؛ نکنه یک شکارچی دیگه‌ای باشه! شکارچی که بوی این خون رو چشیده و حالا خواستار آن بود. اما نه! این چیزی نبود که آستریکس به آن اجازه دهد... او شکارش را انتخاب کرده بود و حالا نمی‌توانست اجازه دهد کسی دیگری شکارش را از او بگیرد.

دختر جوان که درحال قدم برداشتن به سمت عقب بود، ناگهان با برخورد بدنش به تنی که پشت سرش ظاهر شده بود شوکه میشه و جیغ کوتاهی میکشه. سریع برمیگرده و با خون‌آشامی اخمو و ماسک به صورت مواجه میشه که بی انکه به او نگاهی بی‌اندازد، به سمت خطری که تمام مدت او را تحدید کرده بود خیره شده بود. خطری که چیزی جز یک مزاحمت یک فرد بی‌خانمان نبود. فرد بی‌خانمان که سری کچل و لباس‌های پاره و کهنه به تن داشت، حتی نمی‌توانست کامل صاف به ایستد.

با حضور خون‌آشام مرد بی‌خانمان سرش را پایین اورده و با پشتی خمیده لنگ لنگان شروع به دور شدن میکند. آستریکس نگاهی به دختر جوانی که مقابلش قرار داشت می‌اندازد. دخترکی با موهای تیره و لباس کت شلواری که یک دست به رنگ قهوه‌ای بود به تن داشت. رژ زرشکی تیره‌ای زده بود مقابل پوست سفید صورتش، واضحا به چشم میومد.

- ببخشید آقا. شما من رو ترسوندید... اون شخص احساس میکردم قصد مزاحمت من رو داشت...
- ساعت خوبی برای گشت گذار درون شهره مگه نه؟ مخصوصا برای خانمی مثل شما. شما حالتون خوبه؟ اسمتون چیه؟
- اوه... بله بله من خوبم... خب، صرفا کارم به دیر وقت کشیده بود... اسم من الیزابته.
- منم آستریکسم. خوشبختم. پس اجازه بدین تا خونتون همراهیتون کنم.
- اوه، البته. خیلی ممنون آقا.

چی بهتر از همراهی کردن شکار، توسط شکارچی‌اش بود؟ سوالی که نیاز به جواب نداشت، اما درون ذهن آستریکس یکسره صدا میداد.
آستریکس همراه الیزابت از قسمت بی‌خانمان نشین خیابون عبور کردند و به میدانی کوچک رسیدند. با راهنمایی‌های الیزابت، به سمتی چرخش کردند و به راه خودشون ادامه دادند.
اما این پیاده روی طولی نکشید که از لذتش برای شکارچی کاسته شد! زیرا همان مرد بی‌خانمان، این‌بار در آن سوی میدان مقابل آستریکس و الیزابت ظاهر شد.

آستریکس قدمی به جلو برداشت و با اخم به مرد بی‌خانمان نگاه کرد. دستش را به نشانه تهدید بالا اورده و به سمت او گرفته بود. اما این‌بار تمام حواس خون‌آشام گونه‌اش به او اخطار میداند... این‌بار چیزی فرق داشت... چیزی درست نبود. آستریکس به این احساس آشنایی نداشت. اما با نگاه کردن به چشم‌های درون الیزابت، آن را شناخت. حس شکار بود... حس شکار شدن...
مرد بی‌خانمان بدون ترس به آرامی به سمت آن‌ها قدم برمی‌داشت. این‌بار نه لنگ لنگان و نه پشتی خمیده، بلکه کاملا صاف ایستاده و با قدم‌های استوار.

وقتی نزدیک‌تر شد و نور چراغ‌های میدان به رویش افتادند. تازه همه چیز معنا پیدا کرد. همه چیز در آن لحظه آشکار شد. او یک شکارچی خون‌آشام بود!
از پشت لباسش چاگویی بلند و تیز، و در دست دیگرش کراسبو کوچکی بیرون کشید. با پوزخندی حک شده به صورت به هردو آن‌ها نگاه میکرد.
آستریکس تازه توانست تیکه‌های پازل را کنار هم بچیند. او یک شکارچی بود که حالا تبدیل به شکار شده بود! شکارچی خون‌آشام از الیزابت بعنوان طعمه برای گیر انداختن خون‌آشام استفاده کرده بود. موفق هم شده بود!

این چیزی نبود که آستریکس برای امشب برنامه ریزی کرده باشد! شکارچی با پوزخندی فرصتی برای گفت و گو نداد و کراسبو‌اش رو به سمت الیزابت نشانه رفت. آستریکس نمی‌توانست به این او همچین اجازه‌ای دهد. الیزابت با وجود اینکه خودش شکار بود، در آن لحظه درون قلمرو او قرار داشت و وقتی خودش رو نزدیک آستریکس میکرد، به معنی امنیتی بود که در آستریکس بدنبال آن بود. آستریکس طبق قوانینی که برای دنیای خودش تایین کرده بود. نمی‌توانست اجازه دهد این امنیت شکسته شود! پس با تمام قدرت حمله کرد!
شکارچی با تمام نهایت قدرت خودش به او واکنش نشان میداد و سعی داشت ضد حمله بزند. و حتی بعد از زخمی شدن آستینش، توانست به هدفش هم برسد. تیر نقره‌ای کراسبو‌اش رو به سمت خون‌آشام شلیک کرد و تیر بلافاصله درون پهلوی آستریکس فرو رفت. آستریکس با وجود درد زیادش، خودش را عقب نکشید و ترجیح داد در ازای بدتر شدن زخم بدنش، کار شکارچی را یکسره کند.

شکارچی با شدت جراحات و خونریزی‌ها روی سنگفرش پیاده رو افتاد و بلافاصله مرد. اما آستریکس همچنان نفس می‌کشید. تیر نقره‌ای درون پهلویش فرو رفته بود و شدت درد و سوزش وحشتناکی را برایش به ارمغان می‌آورد. نفس کشیدنش را هر لحظه سخت‌تر میکرد و جریان خونش را آهسته‌تر.
الیزابت که از ماهیت آستریکس بی خبر بود، نمی‌دانست چکاری باید انجام دهد, جز اینکه بالای سر او بنشیند و با ناراحتی و قطرات اشک به او نگاه کند.

- اوه، آستریکس عزیزم... چه اتفاقی افتاده؟

صدای آشنای گادفری از سمتی که چندین درخت و پارک کوچکی بود شنیده شد. چشمان دردناک آستریکس روی صورت گادفری قفل شدند. گادفری با صورت درهم شده که نشان از ناراحتی صحنه مقابل برایش داشت، سریع گفت:
- باید این تیر نقره‌ای رو از تنت در بیاریم. خون زیادی رو از دست دادی... نیاز به خون داری. خون زیاد.

چیزی نگذشت که الیزابت متوجه همچی شد! با گفت و گو کوتاهی که بین آستریکس و گادفری ردو بدل شد... فهمید که آستریکس یک خون‌آشام است. خون‌آشامی که در اون شب از او محافظت کرد. نجاتش داد و در کنارش قدم زد. حتی با اینکه حدس زدن شکارچی بودن او، و شکار بودن خودش برایش سخت نبود. اما با چشمانی که به سرعت پلک میزدند به آستریکس نگاه کرد. نفسی کشید و به گادفری اشاره کرد که تیر نقره‌ای را در بیاورد.
گادفری محکم تیر را گرفته و او را بیرون کشید. آستریکس ناله‌ای دردناک و بلندی سر داد. ناله‌ای از درون وجودش، سپس شروع به نفس زنان کرد. نفس‌های تند و متوالی و که نشان از آغاز دقایق پایانی برای او داشت.

الیزابت از کارش مطمعن نبود... اما وقتی برای فکر کردن هم نداشت. همین الان باید تصمیم میگرفت. تسلیم شکارچی‌اش شود یا نه... و بلاخره تصمیم گرفته شد. دست ظریف او روی نیش‌های آستریکس کشیده شدند و خون گرم و تازه، درون لب‌های آستریکس جاری شدند. خونی آنقدر زیاد که با بهتر شدن حال آستریکس، حال دخترک بد شد و از هوش رفت...

- اون هنوز نمرده گادفری؟ میبرمش. مراقبت میکنم. مطمعن میشم که بهوش بیاد و سالم به خونش برگرده.
- البته همنوع عزیزم... فقط... انتظار نداشتم با خواست خودش، خودش را تسلیم تو کند. باید روح درون چشماش رو می‌دیدی... گویی اسیر شده بود. اسیری بدون هیچ بندی...

گادفری آخرین کلمات را به زبان آورد و سپس در سکوت، آستریکس را تماشا کرد که الیزابت را با دو دستش بغل گرفته و فقط با نگاهی آروم و خسته، از او خداحافظی کرده و دور شدند.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی پاتیل VS آستریکس


سوژه: اسیر


بازگشت سی‌و‌پنجم

‌کف‌پوش چوبی اتاق بوی ترس می‌ده، روزهای اولی که پشت این کاناپه‌ی قرمز پناه می‌گرفتم هیچ بویی احساس نمی‌کردم. این‌بار هم مثل هر بار باید چشم‌هام رو ببندم و صورتم رو با موهای کوتاه تصور کنم تا موهای بلندم شروع به کوتاه شدن بکنن، پاهام رو بیشتر توی شکم جمع کنم، دست‌هام رو محکم‌تر دورشون حلقه کنم و پیشونیم رو به زانوهام تکیه بدم تا خودِ شونزده ساله‌ام در اتاق رو باز کنه و با صدای خنده‌ای بلند وارد اتاق بشه.

بند زمان برگردان دور مچ دستم رهاست، حسی ته دلم با تشویش زیر لب زمزمه می‌کنه:
- این آخرین باریه که برمی‌گردم.

دلم می‌خواد سرمو بکنم تو بلوزم، لب‌هامو ببرم تا نزدیکی قلبم و به حسم بگم:
-هیچی دست ما نیست. همه چیز تو چنگ گذشته است. حال وجود نداره...

پروتی اومد داخل، داره می‌خنده. چند لحظه دیگه صورتش قرمز و خنده‌هاش بی‌صدا می‌شه. همه اینا رو بارها دیدم. بارها دیدم تا بفهمم الآن چرا تو این روز از زندگیم اسیر شدم. سی‌و‌یک سالمه، حدود یازده هزار و سیصد و پونزده روز زندگی کردم ولی همه چیز به امروز برمی‌گرده. هر بار که به اون اتاق برمی‌گردم در گوشم می‌گه:
- خوب تماشا کردی؟ سکوتت رو تماشا کردی پروتی پاتیل؟ سکوت مفهوم بزرگی داره، می‌‌فهمیش؟

می‌فهمم. سکوت من، بازی رو عوض کرد. عقده رو کاشت و آب داد، پونزده سال بعد گل‌های خاکستری عقده رو بو کردم.

پروتی داره لباس‌هاش رو عوض می‌کنه و زیر لب آهنگ I hold you رو می‌خونه، چه قدر این آهنگ رو دوست داشتم. چرا لبام کش میان؟ دارم لبخند می‌زنم؟ الآن وقت لبخند زدن نیست. کاش می‌شد به جای بازی کردن نقش یک مجسمه تو این نقطه تاریک از اتاق، برم پشتش وایستم و بهش بگم:
- برنگرد، اگر همو ببینیم تو امروز حبس می‌شم و راه برگشتی ندارم. تو نامه‌ای که می‌خوای برای والدینت بنویسی بگو که امروز دوست صمیمی پادما رفتار تحقیر‌آمیزی با یکی از سال پایینی‌هات تو گریفیندور داشت و تو چیزی نگفتی. نیاز نیست خودتو توضیح بدی، اونا می‌دونن که چرا این کار رو کردی. همه می‌دونن که به خواهرت وابسته‌ای و کاری انجام نمی‌دی که ناراحت بشه.

اما نمیشه این کار رو کرد. ازم خواسته همینجا بشینم و تماشا کنم که چطور میون تعریف اتفاقات امروز برای والدینم هیچی از اتفاقی که توی راه‌پله‌های کلاس افتاد نمی‌گم.

بازگشت بیستم

پشت یکی از ستون‌های حیاط داخلی هاگوارتز ظاهر شدم. زمان برگردان رو جوری تنظیم کرد که سه دقیقه قبل از این که با پادما و تیلور از این راه‌رو رد بشیم اینجا باشم و جایی برای مخفی شدن پیدا کنم. نفسم بالا نمیاد، داشت در گوشم از این می‌گفت که بیشتر از همه از من متنفر بوده. می‌گفت امید بسته بوده که می‌رم جلو و چیزی می‌گم، تمام مدت به دهنم نگاه می‌کرده، دهنی که الآن دارم از پشت ستون‌ها می‌بینمش. من خوب حرف می‌زنم، همین لحظه دارم به خواهرم می‌گم امروز پروفسور اسنیپ سی امتیاز از گریفیندور کم کرد چون یه سری از بچه‌ها داشتن تو کلاس معجون‌سازی کرم می‌ریختن.

کرم، کرم، کرم، صدای کشیده شدن ناخن‌هاش رو دیوار رو دوباره می‌شنوم. در گوشم زمزمه می‌کرد:
- حس حرکت کرم‌ها رو بدنت، مثل حس کشیده شدن بدن برهنه‌ات روی سرامیک‌های خیس و یکپارچه‌ی یک سراسرای بزرگه پروتی. دلم می‌خوام مو‌هات رو بگیرم و بکشمت روی زمین، اما من نباید این کار رو بکنم، مگه نه؟

باید پناه بگیرم، نه پشت ستون. باید از دست ترس‌های خودم قایم بشم. باید یه راهی پیدا کنم که کسی به گوش پروتی برسونه که بره جلو، چوب‌دستیشو در بیاره و به دوست خواهرش و حتی خواهر دو قلوش بگه که این کار اشتباهه.

بازگشت دهم

ده بار برگشتم و تک‌تک قدم‌هام رو تماشا کردم. صدها بار از خودم پرسیدم، این همه پرخاشگری روزانه که با زیر دست‌هام توی وزارت‌خونه دارم از همین روز تو هاگوارتز شروع شده؟

بند زمان برگردان دور مچ دستم محکم شده، احساس می‌کنم دندون درآورده و پوست نازکم رو گاز می‌گیره، باید خودشو به خون برسونه، خونِ تو رگ‌های من. می‌خوام برم به خوابگاه، در اتاق رو باز کنم و خودمو روی تخت بندازم. پروتی هنوز چند تا کلاس دیگه داره و برنمی‌گرده اما این دندون‌های نخی زمان برگردان نمی‌ذارن. هم‌گروهی قدیمی‌ام طلسمم کرده و داره می‌کشونتم به تماشای لحظه‌ای که تیلور کرم‌هایی که توی یه بطری قایم کرده رو می‌ریزه روی سر سیدنی.

صدای خنده‌های خواهرم حالا دیگه آزاردهنده است. تماشای چشم‌های درشت شده خودم خسته‌ام کرده، دختر چه فایده که چشم‌هات داره از حدقه می‌زنه بیرون. چوب دستیتو درآر و یواشکی کرم‌هایی که رو صورتش می‌لولن رو پودر کن.

بازگشت اول
اینجا اتاق خودمه تو خوابگاه گریفیندور. بوی عطر هرمیون تو فضاست، حتما تازه از اتاق خارج شده. بهم گفت برمی‌گردم اینجا تا به صدای خودم گوش بدم. اما من نیازی به صدای خودم ندارم، باید یه یادداشت بنویسم که همه چیز رو عوض کنه.

دیگه دلم نمی‌خواد بهش بگم تو تمام این سال‌ها صورت درهم و صدای جیغ‌هاش رو فراموش نکردم و اون ناخون‌هاش رو تو بازوهام فشار بده و بگه:
- دروغ نگو پروتی پاتیل.

دوست ندارم صدای خش‌دارش رو کنار گوشم بشنوم وقتی می‌گه:
- تو تک‌تک روزای بعدشم فرصت داشتی بیای جلو باهام حرف بزنی. حتی ازم عذرخواهی کنی که یه بزدل به تمام معنا بودی.

چرا تو این اتاق یه کاغذ پوستی پیدا نمیشه؟ هرمیون یه کلید مشنگی داشت که سرش تیز بود. اونو کجا می‌ذاشت؟ کجا می‌ذاشت؟ چرا یادم نمیاد؟ آره، توی کشوی دوم پاتختی.

چطور وردی خوندی که هرچی رو چوب حک می‌کنم محو می‌شه؟ چیکارم کردی؟ چیزی بهم خوروندی؟ با من داری چیکار می‌کنی؟

زمان حال، اتاقی رو به دریا

- سلام پروتی.

سیدنی به دیوار کنار شومینه تکیه داده بود و به پروتی که در اتاق ظاهر شده بود نگاه می‌کرد. سی‌و‌پنجمین «سلام پروتی» هم‌زمان شد با افتادن دختری که صورتش خیس بود. بوی نمک دریا اتاق را پر کرده بود اما عودی داشت در جا عودی روی شومینه می‌سوخت که تمام بچه‌های گریفیندور می‌دانستند پروتی روشنش می‌کند تا با تصور خانه مادربزرگ پدری‌اش به روزهای خوب کودکی برگردد.

- می‌فهمم.
- می‌بخشمت.
- هر بار چیز جدیدی رو فهمیدم.
- همین‌طوره.
- تو ذهنم به روزای دیگه‌ای هم برگشتم که در مقابل آدمای دیگه‌ای سکوت کردم.
- لیست بلندی از عذرخواهی‌ها داری پس.
- نمی‌تونم خودمو ببخشم. تو رو ببین، بچه‌های دیگه سال‌ها تحقیرت کردن. شاید جای دیگه‌ای بودی اگر من جلو می‌اومدم اون روز.
- شاید... اما فعلا زندگی همین بود. عذرخواهی کن پروتی. اگر می‌فهمی، از آدما عذرخواهی کن.
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1405 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کاساندرا وابلاتسکی vs آیلین پرینس

سوژه: قمر در عقرب

شبِ شومِ «قمر در عقرب» همیشه با سکوتی آغاز می‌شود که سنگینی‌اش بر روح جهان می‌نشیند؛ سکوتی نه از جنس آرامش، بلکه از آن گونه خاموشی‌های هولناک که گویی خودِ آفرینش در انتظار حادثه‌ای سهمگین نفس را در سینه حبس کرده است. آسمان همچون گنبدی کبود و رازآلود بر فراز زمین گسترده بود و ماه، رنگ‌باخته و سرد، چونان چراغی نحس و بیمار بر بلندای تاریکی می‌سوخت.

پیران و ستاره‌شناسان کهن گفته بودند:
در چنین شبی ستارگان با یکدیگر ناسازگار می‌شوند، مدارها اندکی می‌لغزند، و هنگامی که نظم آسمان بلغزد، زمان نیز دیگر آن فرمانبردار رام و آرام نخواهد بود.

و آن شب، این پیشگویی به تمامی حقیقت یافت.

من در راهرویی بلند و خاموش گام برمی‌داشتم؛ تالاری که دیوارهای سنگی‌اش بوی قرن‌ها خاطره و فراموشی می‌داد. شعلهٔ مشعل‌ها لرزان و بی‌قرار می‌سوخت، گویی حتی آتش نیز از نحسی آن شب باخبر شده باشد. باد سردی از پنجره‌های بلند قلعه می‌وزید و در میان طاق‌های کهن، زمزمه‌ای می‌پیچید که شبیه صدای ارواحِ زمان بود.

در همان لحظه بود که نخستین ترک در تار و پود زمان پدیدار شد.

در چند قدمی من، در میان هوای سرد تالار، تصویری لرزان شکل گرفت؛ نه رؤیا بود، نه خیال، نه سایه‌ای فریبکار. همچون انعکاس حقیقتی در آبی تاریک، دختری جوان در برابر چشمانم ایستاد؛ همان‌جا، همان تالار، اما سال‌ها پیش. خنده‌اش، کمرنگ و دور، در فضای سنگی پیچید… و آنگاه چون مهی لرزان در باد محو شد.

من بی‌حرکت ایستادم.

قلبم آهسته اما سنگین می‌تپید؛ گویی هر ضربه‌اش پژواکی در دل قرون می‌انداخت.

چندی نگذشت که سایه‌ای دیگر پدیدار شد؛ مردی با ردایی بلند که در تالار قدم می‌زد. صدای گام‌هایش چنان واقعی بود که گویی تنها دیواری نازک میان من و گذشته ایستاده است.

در آن لحظه حقیقت را دریافتم.

«قمر در عقرب» پرده‌های زمان را نازک کرده بود.

از آن پس، هر گامی که برمی‌داشتم، لایه‌ای دیگر از تاریخ گشوده می‌شد. در تالارها، در حیاط‌های سنگفرش، زیر طاق‌های بلند و کهنسال، سایه‌هایی از قرون گذشته سر برمی‌آوردند؛ لحظاتی که گمان می‌رفت برای همیشه دفن شده‌اند، اکنون چون ارواحی سرگردان در میان اکنون شناور بودند.

نبردهایی که قرن‌ها پیش پایان یافته بودند دوباره جان می‌گرفتند. جادوهایی که زمانی بنیاد جهان را لرزانده بودند در هوا جرقه می‌زدند. فریادها، برخورد تیغه‌ها، انفجار طلسم‌ها و نورهای خیره‌کننده همچون پژواکی از اعماق تاریخ بازمی‌گشتند.

اما با پیش رفتن شب، این شکاف‌ها دیگر تنها روزنه نبودند.

آن‌ها به دره‌هایی عمیق بدل می‌شدند.

زمان دیگر رودخانه‌ای آرام نبود؛ دریایی طوفانی شده بود که موج‌هایش گذشته و حال را در هم می‌کوبید. لحظه‌ها می‌لغزیدند، صداها در هم می‌پیچیدند، و سایه‌های بی‌شمار در تالارهای کهن می‌رقصیدند؛ رقصی از خاطره و فراموشی.

سرانجام به بلندترین برج قلعه رسیدم.

جایی که نور سرد ماه بی‌واسطه بر سنگ‌های کهن می‌تابید.

و آنجا بود که آن را دیدم.

شکافی عظیم در دل هوا، همچون زخمی گشوده در پیکر زمان.

در درون آن، گذشته همچون گردابی بی‌پایان می‌چرخید: صدها تصویر، صدها صدا، صدها سرنوشت. لحظه‌هایی که مرده پنداشته می‌شدند، اکنون همچون شعله‌هایی سرکش زبانه می‌کشیدند.

اگر آن شکاف بسته نمی‌شد، مرز میان دیروز و امروز فرو می‌ریخت…
و زمان، این ستون نامرئی جهان، برای همیشه در هم می‌شکست.

باد ناگهان تندتر وزیدن گرفت و ردایم در تاریکی به تلاطم افتاد. ماه، بی‌رحم و سرد، از فراز آسمان بر این آشوب نظاره می‌کرد؛ گویی خود نیز داور این نبرد خاموش بود.

در آن لحظه دانستم که این هرج‌ومرج باید پایان یابد.

یک گام به پیش گذاشتم.

نور نقره‌گون ماه بر سنگ‌های برج فرو می‌ریخت و شکاف زمان همچون قلب زخمی جهان می‌تپید. دستم را بالا بردم و تمامی نیروی اراده‌ام را فراخواندم؛ نیرویی زاده از سال‌ها دانش، رنج، خاطره و ایستادگی.

و ناگهان—

زمان ایستاد.

نه بادی می‌وزید.
نه مشعلی می‌لرزید.
نه حتی ضربان جهان شنیده می‌شد.

سپس نوری خیره‌کننده از درون شکاف برخاست؛ نوری نه از جنس آتش و نه از جنس ستاره، بلکه نوری کهن‌تر از هر سپیده‌دم.

آن نور، گذشته را آرام‌آرام فرو نشاند؛ همچون دریایی که پس از طوفانی سهمگین دوباره آرام می‌گیرد.

تصاویر یکی پس از دیگری خاموش شدند.
صداها در سکوت فرو رفتند.
گرداب خاطرات آرام گرفت.

و سرانجام، شکاف زمان آهسته بسته شد.

وقتی آخرین لرزش هوا فرو نشست، سکوتی ژرف برج را در آغوش گرفت؛ سکوتی که این بار بوی آرامش می‌داد.

سرم را بالا بردم.

ماه هنوز در آسمان بود… اما دیگر آن هاله‌ی نحس را نداشت. گویی جهان نفس بلندی کشیده باشد و از لبه‌ی پرتگاهی نامرئی بازگشته باشد.

آن شب «قمر در عقرب» گذشت.

و زمان—این فرمانروای خاموش هستی—پس از لغزشی کوتاه در تاریکی، بار دیگر بر مسیر جاودانهٔ خویش بازگشت.
اما حقیقتی هست که هیچ ستاره‌شناسی آن را در کتاب‌هایش نخواهد نوشت.

در آن برج سنگی، زیر نور خاموش ماه، تنها یک نفر بود که می‌دانست جهان تا چه اندازه به فروپاشی نزدیک شده بود.
و از آن شب به بعد، هرگاه ماه رنگی سرد و بیمارگونه به خود می‌گیرد و ستارگان اندکی بی‌قرار می‌شوند، من به آسمان می‌نگرم…

زیرا می‌دانم
اگر بار دیگر زمان بلغزد،
باز هم کسی باید در برابر آن بایستد.
پاسخ: دوئل زیر زمینی
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1405 21:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آیلین پرینس در مقابل کاساندرا وابلاتسکی.
سوژه: قمر در عقرب
قطره‌ اشکی از چشمش گریخت و در فنجان چای غرق شد. روی تخت نشست و به محض این که طبق عادت، دستش را روی تشک گذاشت، فنر شکسته‌ و بیرون‌زده‌ی آن پوستش را خراشید.

به ذهنش اجازه داد که رویدادهای روزی که گذشته بود، یک به یک مرور کند. می‌دانست فکر کردن به آن اتفاقات فقط اشک‌های بیشتری می‌آورد؛ اما یارای مقاومت مقابل افکارش را در خود نمی‌دید.

به خاطر می‌آورد که صبح مانند همه‌ی روزها آغاز شد؛ حتی آفتاب دست و دلبازتر از همیشه می‌تابید و شکوفه‌های سیب و گیلاس مهربانانه‌تر از بقیه‌ی مواقع رایحه‌ی خوششان را به رهگذران هدیه می‌دادند. از زنان همسایه شنیده بود امروز روزیست که "قمر در عقرب" خطابش می‌کنند.

شانه بالا انداخت و با خود اندیشید که اگر واقعیت داشت، تا ساعت ده صبح باید اتفاقی می‌افتاد؛ نه این که طبیعت با منتهای مهر زیبایی‌هایش را عرضه کند و خودش هم برای اولین بار، غذای خوبی بپزد.
ناگاه دید جغدی به پنجره می‌کوبد: جغد سیاه خانواده‌ی گرین‌گراس. به یاد دوستش افتاد که مدتی میشد خون سرفه می‌کرد و به سختی نفس می‌کشید.
نفسش را حبس کرد و نامه را از جغد گرفت. به خودش دلداری داد که شاید نامه از دوستش است، با همان شوخی‌های همیشگی؛ اما به محض نگاه کردن به نامه، فهمید این دستخط مرتب و ریز، شباهتی به خط درشتی ندارد که می‌شناخت.

با خواندن نامه، رنگ از رخش پرید. بی‌اختیار ورقه را محکم در دستش فشرد. چند بار پلک زد تا باور کند واقعا نوشته‌اند:
- آیلین عزیز، امیلی دیشب از دنیا رفت. لطفا به کلیسای اوتری سنت‌کچپول بیا تا مراسم خاکسپاری رو برگزار کنیم. به هر حال، اون همیشه می‌گفت تو رو خیلی دوست داره.
آن گرین‌گراس.

ذهنش به سرعت شروع به چرخیدن کرد. ابتدا هاگوارتز را به خاطر آورد، دست گرم امیلی را که بر بازوی نحیفش می‌نشست؛ صدای آتشینش را که فریاد میزد هر کس آیلین را آزار دهد، با امیلی گرین‌گراس طرف است و سوال‌هایی نظیر این که دلش می‌آید به یک گلبرگ طلسم شلیک کند یا نه.

عروسی‌اش را به خاطر آورد. چهره‌ی امیلی، با آن گیسوان زرگون و چشمان سبز. آن‌گونه که دست میزد و می‌رقصید؛ چنان که گویی برایش مهم نبود تنها جادوگر جمع است. برایش مهم نبود که تمام مهمانان دیگر، ماگل‌های عامی خانواده توبیاسند.

پیراهنی مشکی از جنس ابریشم به تن کرد. کهنه بود؛ لیکن آبرومند و موقر. نامه‌ای برای همسرش گذاشت که به مراسم خاکسپاری دوستی می‌رود. چشمانش را بست و همه‌ی تمرکزش را بر ظاهر شدن در اوتری سنت‌ کچپول گذاشت.

نه درختان سر به فلک کشیده را دید؛ نه شکوفه‌های گیلاس و سیب و نه نور نوازشگر مهر. نه به دیوارهای عظیم کلیسا توجه کرد، نه به مجسمه‌ها و نه به کبوترهای متحرک روی سقف. حتی صدای بم کشیش را هم نشنید که می‌گفت:
- خداوند خواهر عزیزمان را مورد رحمت قرار دهد.


آیا می‌توانست چهره‌ی مومین و سرد دوستش را از یاد ببرد؟ یا اشک‌های خانم گرین‌گراس ریزنقش و لاغر را؟ آیا تصویر چشمان سبز و شکسته‌ی آقای گرین‌‌گراس بلند و عضلانی به این زودی از خاطرش محو میشد؟

با شنیدن صدای ریختن خاک بر تابوت، دیگر همه چیز برایش تمام شد. آخرین حلقه‌ی ارتباطش با دنیای جادویی زیر خاک می‌رفت و اکنون، می‌دید پس از پدر، مادر و خواهر کوچکترش، تنها دوستش را در خاک می‌خوابانند.

انرژی غیب و ظاهر شدن در خود نمی‌دید؛ بنابراین، کنار جاده‌ای ایستاد که اوتری سنت‌ کچپول را از شهر بارو جدا می‌کرد و چوبدستی‌اش را بالا برد تا اتوبوس شوالیه بیاید. از بی‌ثباتی حرکت اتوبوس شوالیه اطلاع داشت؛ اما راه بهتری برای بازگشت به بن بست اسپینر نمی‌دانست.

کمی طول کشید تا اتوبوس عظیم و سنگین به نزدیکش بیاید و مرد جوان ریزنقشی بگوید:
- سلام، خانم. به اتوبوس شوالیه خوش اومدین. من ارنی پرنگ هستم و تو این سفر به شما کمک می‌کنم.

آیلین سوار شد و نه به مسافران توجهی کرد و نه به صندلی‌ها. حتی حرف‌های ارنی پرنگ را هم جسته و گریخته می‌شنید.

- آره خانم، امروز از اون روزاست که آدم بدبیاری میاره. بهش میگن قمر در عقرب. از قرار معلوم شما هم شانس خوبی نداشتین. مقصدتون کجاست؟

آیلین کوشید آزردگی‌اش از به رخ کشیدن بدبختی‌اش را بپوشاند.
- بن بست اسپینر.

ارنی لبخند زد.
- اوه، بن‌بست اسپینر، آره. اول مادام جانسون رو پیاده می‌کنیم و بعدش نوبت شماست.

چه‌قدر طول کشید تا صدایی رسیدن به بن‌بست اسپینر را اعلام کند؟ نمی‌دانست! فقط فهمید که تشکر بی‌رمقی کرد و پیاده شد.

پایش را که درون خانه گذاشت، دریافت که اتاق نشیمن به هم ریخته تر از همیشه است. هیکل درشتی طول و عرض اتاق را طی می‌کرد.

به مشقت لبخندی بر لب‌هایش نشاند. باید برای همسرش هم که شده، حالتی شاد را حفظ می‌کرد.
- ظهر به خیر، توبیاس.

فقط سیلی‌ای به گوشش نواخته شد و صدای بم توبیاس فریاد زد:
- کی حالیت میشه دیگه دوستت ندارم؟

جهان دور سرش چرخید. همه‌ی بی‌اعتنایی‌ها، ناسزاها و عربده‌هایی در ذهنش معنا یافتند که همه را به حساب خستگی و کار زیاد گذاشته بود. "دیگه دوستت ندارم." چرا نمی‌توانست زودتر این را بفهمد؟

سرش را در بالشت فروبرد و هق‌هقش را خفه کرد. شاید فردا با خودش می‌اندیشید که این اتفاقات ربطی به قمر در عقرب ندارند و صرفا دست تصادف بوده که این‌ها را کنار هم قرار داده. فردا، زمانی که بهتر می‌توانست تحمل کند.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
هیچ همه خطاها (140) منسوخ‌شده (6) پرس‌وجوها (303) بلوک‌ها (14) اضافی (2) زمان‌سنج‌ها(8)
خطاها
ناشناخته: Required parameter $unique_id follows optional parameter $logby در فایل /modules/userlog/class/setting.php خط 204
ناشناخته: Required parameter $options follows optional parameter $logby در فایل /modules/userlog/class/setting.php خط 204
ناشناخته: Required parameter $unique_id follows optional parameter $logby در فایل /modules/userlog/class/setting.php خط 215
ناشناخته: Required parameter $unique_id follows optional parameter $logby در فایل /modules/userlog/class/setting.php خط 226
ناشناخته: Required parameter $headers follows optional parameter $log_files در فایل /modules/userlog/class/log.php خط 441
هشدار: Constant CO_NEWBB_SHOW_SAMPLE_BUTTON already defined در فایل /modules/newbb/language/persian/modinfo.php خط 18
هشدار: Undefined array key "online_users" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_system_purple_jadoogaran^a8d04f79fe73b623394de35780bc21c2fa7862c2_0.db.systemblockonline.tpl.php خط 324
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Undefined array key "seo_author_url" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^3948df15186b7ad6d90f2ba80eace26faeca98da_0.db.newbbblock.tpl.php خط 133
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Trying to access array offset on value of type bool در فایل /include/functions.php خط 946
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "مدیر کل جادوگران" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "مدیر کل جادوگران" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "مدیر کل جادوگران" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "مدیر کل جادوگران" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "مدیر کل جادوگران" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "ساحره سرشمار" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "ساحره سرشمار" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "ساحره سرشمار" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "ساحره سرشمار" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "ساحره سرشمار" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "سردبیر پیام امروز" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "سردبیر پیام امروز" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "سردبیر پیام امروز" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "سردبیر پیام امروز" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "سردبیر پیام امروز" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادو آموخته" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "جادوگران پلاس" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^367ccb1013e640e838392b4330820bf4d6627803_0.db.newbbthread.tpl.php خط 80
هشدار: Undefined array key "is_mobile_or_tablet" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^6029ee2f8290e610aac72f1509d86262b276b3f3_0.file.rightBlock.tpl.php خط 40
هشدار: Attempt to read property "value" on null در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^6029ee2f8290e610aac72f1509d86262b276b3f3_0.file.rightBlock.tpl.php خط 40
هشدار: Undefined array key "module_dir" در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^c66ae73f0a8abf9a6cb3a4aa5efe8c3bc8f0b76a_0.file.theme.tpl.php خط 825
هشدار: Attempt to read property "value" on null در فایل /home/jadoogar/xoops_data/caches/smarty_compile/5b92d3a4_newbb_purple_jadoogaran^c66ae73f0a8abf9a6cb3a4aa5efe8c3bc8f0b76a_0.file.theme.tpl.php خط 825
منسوخ‌شده
XoopsTpl::get_template_vars is deprecated, please use getTemplateVars trace: /class/template.php:654 /modules/newbb/viewtopic.php:338
XoopsTpl::get_template_vars is deprecated, please use getTemplateVars trace: /class/template.php:654 /modules/newbb/viewtopic.php:338
XoopsTpl::get_template_vars is deprecated, please use getTemplateVars trace: /class/template.php:654 /modules/newbb/viewtopic.php:338
XoopsTpl::assign_by_ref is deprecated, please use assignByRef trace: /class/template.php:283 /modules/newbb/viewtopic.php:669
XoopsTpl::assign_by_ref is deprecated, please use assignByRef trace: /class/template.php:283 /modules/newbb/viewtopic.php:676
XoopsTpl::assign_by_ref is deprecated, please use assignByRef trace: /class/template.php:283 /modules/newbb/viewtopic.php:940
پرس‌وجوها
0.000086 - SET SQL_BIG_SELECTS = 1
0.000510 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '0' AND `conf_catid` = '1') ORDER BY conf_order ASC
0.000186 - SELECT sess_data, sess_ip FROM session WHERE sess_id = 'iirbt0rpgulgf6i886517299rl'
0.000884 - SELECT COUNT(*) FROM group_permission WHERE (`gperm_modid` = '1' AND (`gperm_groupid` = '3') AND `gperm_name` = 'module_read' AND `gperm_itemid` = '188')
0.000776 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '188') ORDER BY conf_order ASC
0.000143 - DELETE FROM protector_access WHERE expire < UNIX_TIMESTAMP()
0.000185 - SELECT COUNT(*) FROM protector_access WHERE ip='216.73.217.153' AND request_uri='/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=385422'
0.000147 - SELECT COUNT(*) FROM protector_access WHERE ip='216.73.217.153'
0.000139 - INSERT INTO protector_access SET ip='216.73.217.153', request_uri='/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=385422', expire=UNIX_TIMESTAMP()+'30'
0.000263 - SELECT t.* FROM newbb_topics t, newbb_posts p WHERE t.topic_id = p.topic_id AND p.post_id = 385422
0.000188 - SELECT * FROM newbb_forums WHERE forum_id = '33'
0.000408 - SELECT COUNT(*) FROM `newbb_posts` WHERE (`topic_id` = '7524' AND `approved` = '1')
0.000342 - SELECT COUNT(*) FROM newbb_posts AS p WHERE p.topic_id=7524 AND p.approved = 1 AND p.post_id > 385422
0.003074 - SELECT p.*, t.* FROM newbb_posts p, newbb_posts_text t WHERE p.topic_id=7524 AND p.post_id = t.post_id AND p.approved = 1 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 10
0.000221 - UPDATE newbb_topics SET topic_views = LAST_INSERT_ID(topic_views + 1) WHERE topic_id =7524
0.000517 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '1') ORDER BY conf_order ASC
0.000222 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '0' AND `conf_catid` = '5') ORDER BY conf_order ASC
0.000321 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '0' AND `conf_catid` = '3') ORDER BY conf_order ASC
0.003148 - SELECT DISTINCT gperm_itemid FROM group_permission WHERE gperm_name = 'block_read' AND gperm_modid = 1 AND gperm_groupid IN (3)
0.001207 - SELECT b.* FROM newblocks b, block_module_link m WHERE m.block_id=b.bid AND b.isactive=1 AND b.visible=1 AND m.module_id IN (0,188) AND b.bid IN (1054,1053,1052,1004,1079,1078,1077,1076,1013,1075,1073,1070,993,992,991,990,989,1072,705,1071,1003,1002,1001,1000,999,998,997,996,995,994,1006,1005,951,952,953,954,955,956,957,958,959,961,960,940,950,949,941,942,943,944,945,946,947,948,929,930,931,932,933,934,935,936,937,938,939,928,927,918,919,920,921,922,923,924,925,926,868,878,869,872,871,873,874,876,879,880,1041,881,1014,883,962,866,865,231,230,984,983,982,981,610,980,641,10,9,7,6,3,2,714,712,710,708,713,589,701,711,700,699,696,697,695,698,688,687,686,680,684,678,677,674,673,672,1060,670,669,665,660,657,656,655,654,639,643,628,625,646,624,623,607,606,599,598,597,596,588,575,573,572,570,567,566,564,558,578,555,529,528,451,449,563,445,436,435,427,466,258,221,218,176,1083,472,470,471,467,158,140,136,644,1008,1009,1010,1012,1018,1019,1017,1016,1057,1056,1015,1021,1020,1023,1024,1022,1055,1025,1026,1027,1028,1085,1084,1029,1030,1031,1032,1033,1034,1035,1036,1037,1038,1039,1040,1042,1081,1043,1044,1045,1046,1047,1051,1049,1050,1048,1088,1086,1061,1069,1068,1067,1066,1065,1064) ORDER BY b.weight, m.block_id
0.004326 - SELECT s.*, u.uid, u.uname, u.name, u.user_avatar FROM sorting_sessions s LEFT JOIN users u ON s.uid = u.uid WHERE s.can_review = 1 AND s.is_active = 0 ORDER BY s.session_id DESC LIMIT 0, 20
0.000259 - SELECT COUNT(*) FROM sorting_sessions WHERE can_review = 1 AND is_active = 0
0.000293 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'system_pagenav.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000279 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'system_pagenav.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000275 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'sorting_block_list.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000541 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'sorting_block_list.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000309 - SELECT * FROM smiles
0.000237 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'system_block_dummy.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000330 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'system_block_dummy.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000290 - SELECT COUNT(*) FROM online WHERE online_uid=0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.000216 - UPDATE online SET online_updated = 1781550321, online_module = 188 WHERE online_uid = 0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.000164 - SELECT * FROM online
0.000206 - SELECT * FROM users WHERE uid = '48425'
0.000220 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49497'
0.000201 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49664'
0.000139 - SELECT COUNT(*) FROM online WHERE `online_module` = '188'
0.000220 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'system_block_online.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000365 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'system_block_online.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.003192 - SELECT t.topic_id, t.topic_replies, t.forum_id, t.topic_title, t.topic_views, t.type_id, f.forum_name, t.topic_status, p.post_id, p.post_time, p.icon, p.uid, p.poster_name, pt.post_text, (SELECT MAX(r2.read_time) FROM newbb_reads_topic AS r2 WHERE r2.read_item = t.topic_id AND r2.uid = 0) AS read_time FROM newbb_topics AS t LEFT JOIN newbb_posts AS p ON p.post_id = CASE WHEN t.forum_id IN (75,76,78,64,79) THEN (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND (p2.pid = 0 OR p2.pid = (SELECT p3.post_id FROM newbb_posts AS p3 WHERE p3.topic_id = t.topic_id AND p3.pid = 0 LIMIT 1)) ORDER BY p2.post_time DESC LIMIT 1) ELSE t.topic_last_post_id END LEFT JOIN newbb_forums AS f ON f.forum_id = t.forum_id LEFT JOIN newbb_posts_text AS pt ON pt.post_id = p.post_id WHERE 1=1 AND t.forum_id IN (7) AND t.approved = 1 AND (t.forum_id NOT IN (75,76,78,64,79) OR (t.forum_id IN (75,76,78,64,79) AND (p.pid = 0 OR p.pid = (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND p2.pid = 0 LIMIT 1)))) AND p.post_time>1750446321 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 3
0.000352 - SELECT uid, uname, name FROM users WHERE level > 0 AND uid IN(49651,49669)
0.000177 - SELECT `type_id`, `type_name` FROM `newbb_type` WHERE `type_id` IN (10)
0.000259 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49651'
0.000208 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49669'
0.000312 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'newbb_block.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000431 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'newbb_block.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.020195 - SELECT t.topic_id, t.topic_replies, t.forum_id, t.topic_title, t.topic_views, t.type_id, f.forum_name, t.topic_status, p.post_id, p.post_time, p.icon, p.uid, p.poster_name, pt.post_text, (SELECT MAX(r2.read_time) FROM newbb_reads_topic AS r2 WHERE r2.read_item = t.topic_id AND r2.uid = 0) AS read_time FROM newbb_topics AS t LEFT JOIN newbb_posts AS p ON p.post_id = CASE WHEN t.forum_id IN (75,76,78,64,79) THEN (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND (p2.pid = 0 OR p2.pid = (SELECT p3.post_id FROM newbb_posts AS p3 WHERE p3.topic_id = t.topic_id AND p3.pid = 0 LIMIT 1)) ORDER BY p2.post_time DESC LIMIT 1) ELSE t.topic_last_post_id END LEFT JOIN newbb_forums AS f ON f.forum_id = t.forum_id LEFT JOIN newbb_posts_text AS pt ON pt.post_id = p.post_id WHERE 1=1 AND t.forum_id IN (23,3,5,58,13,64,4,29) AND t.approved = 1 AND (t.forum_id NOT IN (75,76,78,64,79) OR (t.forum_id IN (75,76,78,64,79) AND (p.pid = 0 OR p.pid = (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND p2.pid = 0 LIMIT 1)))) AND p.post_time>1750446321 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 4
0.000525 - SELECT uid, uname, name FROM users WHERE level > 0 AND uid IN(49651,49664,49342,49610)
0.000131 - SELECT `type_id`, `type_name` FROM `newbb_type` WHERE `type_id` IN (7)
0.000229 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49664'
0.000284 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49342'
0.000241 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49610'
0.000154 - SELECT COUNT(*) FROM `dailyprophet_categories`
0.001734 - SELECT gperm_itemid FROM group_permission WHERE (`gperm_name` = 'category_read' AND `gperm_modid` = '195' AND (`gperm_groupid` = '3'))
0.000219 - SELECT COUNT(*) FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)))
0.000251 - SELECT COUNT(*) FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)) AND (`status` = '1'))
0.000698 - SELECT COUNT(*) FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)) AND (`status` = '2'))
0.000185 - SELECT COUNT(*) FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)) AND (`status` = '3'))
0.000243 - SELECT COUNT(*) FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)) AND (`status` = '4'))
0.000216 - SELECT * FROM groups
0.001443 - SELECT DISTINCT c.* FROM imagecategory c LEFT JOIN group_permission l ON l.gperm_itemid=c.imgcat_id WHERE (l.gperm_name = 'imgcat_read' OR l.gperm_name = 'imgcat_write') ORDER BY imgcat_weight, imgcat_id ASC
0.001097 - SELECT * FROM dailyprophet_items WHERE ((`categoryid` IN (11,9,8,7,6,5,4,3,2,1,10,12,13,14)) AND (`status` = '2') AND (`datesub` <= '1781550321')) ORDER BY datesub DESC LIMIT 0, 6
0.000202 - SELECT * FROM groups
0.000139 - SELECT * FROM groups
0.000174 - SELECT * FROM groups
0.000191 - SELECT * FROM groups
0.000126 - SELECT * FROM groups
0.000175 - SELECT * FROM groups
0.001156 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '195') ORDER BY conf_order ASC
0.000205 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '2'
0.000241 - SELECT * FROM users WHERE uid = '47729'
0.000254 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2644,2644)) ORDER BY image_weight ASC
0.000155 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '6'
0.000150 - SELECT * FROM users WHERE uid = '46759'
0.000214 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2585,2585)) ORDER BY image_weight ASC
0.000139 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '7'
0.000190 - SELECT * FROM users WHERE uid = '47294'
0.000398 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2576,2576)) ORDER BY image_weight ASC
0.000153 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '11'
0.000202 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2564,2564)) ORDER BY image_weight ASC
0.000163 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '14'
0.000194 - SELECT * FROM users WHERE uid = '48470'
0.000200 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2562,2562)) ORDER BY image_weight ASC
0.000181 - SELECT * FROM dailyprophet_categories WHERE categoryid = '5'
0.000203 - SELECT * FROM users WHERE uid = '48425'
0.000179 - SELECT * FROM image WHERE (`image_id` IN (2556,2556)) ORDER BY image_weight ASC
0.000255 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'dailyprophet_items_recent.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000366 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'dailyprophet_items_recent.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.025548 - SELECT t.topic_id, t.topic_replies, t.forum_id, t.topic_title, t.topic_views, t.type_id, f.forum_name, t.topic_status, p.post_id, p.post_time, p.icon, p.uid, p.poster_name, pt.post_text, (SELECT MAX(r2.read_time) FROM newbb_reads_topic AS r2 WHERE r2.read_item = t.topic_id AND r2.uid = 0) AS read_time FROM newbb_topics AS t LEFT JOIN newbb_posts AS p ON p.post_id = CASE WHEN t.forum_id IN (75,76,78,64,79) THEN (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND (p2.pid = 0 OR p2.pid = (SELECT p3.post_id FROM newbb_posts AS p3 WHERE p3.topic_id = t.topic_id AND p3.pid = 0 LIMIT 1)) ORDER BY p2.post_time DESC LIMIT 1) ELSE t.topic_last_post_id END LEFT JOIN newbb_forums AS f ON f.forum_id = t.forum_id LEFT JOIN newbb_posts_text AS pt ON pt.post_id = p.post_id WHERE 1=1 AND t.forum_id IN (33,14,21,38,17,48,71,28,25,16,44) AND t.approved = 1 AND (t.forum_id NOT IN (75,76,78,64,79) OR (t.forum_id IN (75,76,78,64,79) AND (p.pid = 0 OR p.pid = (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND p2.pid = 0 LIMIT 1)))) AND p.post_time>1750446321 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 12
0.001068 - SELECT uid, uname, name FROM users WHERE level > 0 AND uid IN(49651,49649,49614,48425,48512,49652,49319,49570,48470)
0.000250 - SELECT `type_id`, `type_name` FROM `newbb_type` WHERE `type_id` IN (6, 5, 9, 7)
0.000294 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49649'
0.000277 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49614'
0.000207 - SELECT * FROM users WHERE uid = '48512'
0.000308 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49652'
0.000276 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49319'
0.000285 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49570'
0.024135 - SELECT t.topic_id, t.topic_replies, t.forum_id, t.topic_title, t.topic_views, t.type_id, f.forum_name, t.topic_status, p.post_id, p.post_time, p.icon, p.uid, p.poster_name, pt.post_text, (SELECT MAX(r2.read_time) FROM newbb_reads_topic AS r2 WHERE r2.read_item = t.topic_id AND r2.uid = 0) AS read_time FROM newbb_topics AS t LEFT JOIN newbb_posts AS p ON p.post_id = CASE WHEN t.forum_id IN (75,76,78,64,79) THEN (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND (p2.pid = 0 OR p2.pid = (SELECT p3.post_id FROM newbb_posts AS p3 WHERE p3.topic_id = t.topic_id AND p3.pid = 0 LIMIT 1)) ORDER BY p2.post_time DESC LIMIT 1) ELSE t.topic_last_post_id END LEFT JOIN newbb_forums AS f ON f.forum_id = t.forum_id LEFT JOIN newbb_posts_text AS pt ON pt.post_id = p.post_id WHERE 1=1 AND t.forum_id IN (75,76,78,79) AND t.approved = 1 AND (t.forum_id NOT IN (75,76,78,64,79) OR (t.forum_id IN (75,76,78,64,79) AND (p.pid = 0 OR p.pid = (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND p2.pid = 0 LIMIT 1)))) AND p.post_time>1750446321 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 7
0.000804 - SELECT uid, uname, name FROM users WHERE level > 0 AND uid IN(49664,49491,47729,49342,49320,49499,49200)
0.000181 - SELECT `type_id`, `type_name` FROM `newbb_type` WHERE `type_id` IN (9)
0.000277 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49491'
0.000367 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49320'
0.000288 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49499'
0.000213 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49200'
0.003063 - SELECT t.topic_id, t.topic_replies, t.forum_id, t.topic_title, t.topic_views, t.type_id, f.forum_name, t.topic_status, p.post_id, p.post_time, p.icon, p.uid, p.poster_name, pt.post_text, (SELECT MAX(r2.read_time) FROM newbb_reads_topic AS r2 WHERE r2.read_item = t.topic_id AND r2.uid = 0) AS read_time FROM newbb_topics AS t LEFT JOIN newbb_posts AS p ON p.post_id = CASE WHEN t.forum_id IN (75,76,78,64,79) THEN (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND (p2.pid = 0 OR p2.pid = (SELECT p3.post_id FROM newbb_posts AS p3 WHERE p3.topic_id = t.topic_id AND p3.pid = 0 LIMIT 1)) ORDER BY p2.post_time DESC LIMIT 1) ELSE t.topic_last_post_id END LEFT JOIN newbb_forums AS f ON f.forum_id = t.forum_id LEFT JOIN newbb_posts_text AS pt ON pt.post_id = p.post_id WHERE 1=1 AND t.forum_id IN (73) AND t.approved = 1 AND (t.forum_id NOT IN (75,76,78,64,79) OR (t.forum_id IN (75,76,78,64,79) AND (p.pid = 0 OR p.pid = (SELECT p2.post_id FROM newbb_posts AS p2 WHERE p2.topic_id = t.topic_id AND p2.pid = 0 LIMIT 1)))) AND p.post_time>1750446321 ORDER BY p.post_id DESC LIMIT 0, 4
0.000461 - SELECT uid, uname, name FROM users WHERE level > 0 AND uid IN(47294,49541,49664,48425)
0.000170 - SELECT `type_id`, `type_name` FROM `newbb_type` WHERE `type_id` IN (8)
0.000314 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49541'
0.000331 - SELECT COUNT(*) FROM online WHERE online_uid=0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.000178 - UPDATE online SET online_updated = 1781550321, online_module = 188 WHERE online_uid = 0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.000297 - SELECT COUNT(*) FROM newbb_online WHERE online_uid=0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.004271 - UPDATE newbb_online SET online_updated= '1781550321', online_forum = '33', online_topic = '7524' WHERE online_uid = 0 AND online_ip='216.73.217.153'
0.000674 - DELETE FROM newbb_online WHERE ( online_uid > 0 AND online_uid NOT IN ( SELECT online_uid FROM online WHERE online_module =188 ) ) OR ( online_uid = 0 AND online_ip NOT IN ( SELECT online_ip FROM online WHERE online_module =188 AND online_uid = 0 ) )
0.000192 - SELECT * FROM newbb_online WHERE `online_topic` = '7524'
0.000162 - SELECT * FROM newbb_type WHERE type_id = '6'
0.000172 - SELECT cat_title, cat_id FROM newbb_categories WHERE cat_id = '5'
0.000863 - SELECT * FROM `users` WHERE `uid` IN (62,49200,49423,49129,49278,47294,40324,33660,49320)
0.000167 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 1645 AND rank_max >= 1645 AND rank_special = 0
0.000201 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=62
0.000166 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000147 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000122 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=32
0.000153 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000122 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=7
0.000167 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 508 AND rank_max >= 508 AND rank_special = 0
0.000147 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=33660
0.000123 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=6
0.000111 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000114 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000144 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 726 AND rank_max >= 726 AND rank_special = 0
0.000156 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=40324
0.000122 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=18
0.000158 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 406 AND rank_max >= 406 AND rank_special = 0
0.000155 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=47294
0.000133 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000121 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=73
0.000122 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=6
0.000115 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000115 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=35
0.000114 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=32
0.000114 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000133 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 374 AND rank_max >= 374 AND rank_special = 0
0.000154 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49129
0.000119 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000116 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=8
0.000115 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000116 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000114 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=34
0.000127 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=71
0.000115 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=32
0.000121 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 185 AND rank_max >= 185 AND rank_special = 0
0.000153 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49200
0.000117 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=46
0.000148 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=1
0.000142 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=32
0.000148 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=34
0.000174 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=64
0.000224 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 49 AND rank_max >= 49 AND rank_special = 0
0.000201 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49278
0.000128 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000107 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000103 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000129 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 259 AND rank_max >= 259 AND rank_special = 0
0.000150 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49320
0.000111 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=9
0.000117 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000131 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=32
0.000111 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000111 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000160 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=34
0.000151 - SELECT rank_title AS title, rank_image AS image FROM ranks WHERE rank_min <= 48 AND rank_max >= 48 AND rank_special = 0
0.000199 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49423
0.000158 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=70
0.000146 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=19
0.000144 - SELECT * FROM groups WHERE groupid=58
0.000321 - SELECT online_uid FROM newbb_online WHERE online_uid IN (62, 33660, 40324, 47294, 49129, 49200, 49278, 49320, 49423)
0.000265 - SELECT user_digests, uid FROM newbb_user_stats WHERE uid IN( 62, 33660, 40324, 47294, 49129, 49200, 49278, 49320, 49423)
0.001687 - SELECT MIN(post_id) AS post_id FROM newbb_posts WHERE topic_id = 7524 AND pid = 0
0.000324 - SELECT p.*, t.* FROM newbb_posts p LEFT JOIN newbb_posts_text t ON p.post_id=t.post_id WHERE p.post_id=373413
0.000731 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 388862 ORDER BY l.like_id DESC
0.000245 - SELECT * FROM users WHERE uid = '40324'
0.000237 - SELECT * FROM users WHERE uid = '42143'
0.000171 - SELECT * FROM users WHERE uid = '42361'
0.000226 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49558'
0.000190 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49310'
0.000183 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49580'
0.000169 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 388862
0.000311 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000939 - SELECT o.*,o.field_id FROM profile_field AS o LEFT JOIN profile_category AS l ON o.cat_id = l.cat_id WHERE o.field_id != '0' ORDER BY l.cat_weight ASC, o.field_weight ASC
0.000193 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000199 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000166 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000149 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000509 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 388858 ORDER BY l.like_id DESC
0.000205 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49497'
0.000169 - SELECT * FROM users WHERE uid = '43713'
0.000151 - SELECT * FROM users WHERE uid = '62'
0.000155 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 388858
0.000298 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000200 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000181 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000171 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000194 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000698 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 387190 ORDER BY l.like_id DESC
0.000194 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49274'
0.000175 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49523'
0.000149 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49278'
0.000161 - SELECT * FROM users WHERE uid = '47011'
0.000167 - SELECT * FROM users WHERE uid = '46127'
0.000157 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 387190
0.000303 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000171 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000202 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000188 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000154 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000495 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 387006 ORDER BY l.like_id DESC
0.000197 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49423'
0.000157 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49186'
0.000151 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 387006
0.000248 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000200 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000167 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000204 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000149 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000597 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 386779 ORDER BY l.like_id DESC
0.000207 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 386779
0.000251 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000199 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000207 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000153 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000204 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000489 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 386614 ORDER BY l.like_id DESC
0.000201 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49444'
0.000163 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 386614
0.000239 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000200 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000212 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000153 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000158 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000511 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 386100 ORDER BY l.like_id DESC
0.000225 - SELECT * FROM users WHERE uid = '40971'
0.000152 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49132'
0.000152 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 386100
0.000195 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000140 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000133 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000135 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000129 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000384 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 386098 ORDER BY l.like_id DESC
0.000166 - SELECT * FROM users WHERE uid = '49468'
0.000147 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 386098
0.000169 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000158 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000200 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000171 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000162 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000354 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 385439 ORDER BY l.like_id DESC
0.000172 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 385439
0.000187 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000165 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000180 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000157 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000167 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000360 - SELECT u.uid, u.uname, u.user_avatar FROM newbb_post_likes AS l JOIN users AS u ON l.uid = u.uid WHERE l.post_id = 385422 ORDER BY l.like_id DESC
0.000169 - SELECT COUNT(*) AS cnt FROM newbb_post_likes WHERE post_id = 385422
0.000176 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000162 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000170 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000168 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000150 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000155 - SELECT * FROM `newbb_moderates` WHERE (`uid` = '0' AND (`forum_id` = '0' OR `forum_id` = '33') AND `mod_end` > '1781550321')
0.001439 - SELECT * FROM group_permission WHERE (`gperm_modid` = '188' AND `gperm_groupid` IN (3) AND `gperm_itemid` = '33' AND `gperm_name` IN ('forum_access', 'forum_view', 'forum_post', 'forum_reply', 'forum_edit', 'forum_delete', 'forum_addpoll', 'forum_vote', 'forum_attach', 'forum_noapprove', 'forum_type', 'forum_html', 'forum_signature', 'forum_pdf', 'forum_print'))
0.000270 - SELECT `cat_id`, `cat_order`, `cat_title` FROM `newbb_categories` WHERE `cat_id` IN (7, 3, 5, 2, 6) ORDER BY cat_order ASC
0.000352 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '232') ORDER BY conf_order ASC
0.000113 - SELECT * FROM `userlog_set`
0.000114 - SELECT COUNT(*) FROM `userlog_log`
0.000108 - SELECT COUNT(*) FROM `userlog_log` WHERE ((`log_time` > '1781463921'))
0.000104 - SELECT COUNT(*) FROM `userlog_log` WHERE ((`log_time` > '1780945521'))
0.000102 - SELECT COUNT(*) FROM `userlog_log` WHERE ((`log_time` > '1778958321'))
0.000191 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '62'
0.000186 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=62
0.000231 - SELECT * FROM config WHERE (`conf_modid` = '234') ORDER BY conf_order ASC
0.000181 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49200'
0.000180 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49200
0.000166 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49423'
0.000154 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49423
0.000164 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49129'
0.000160 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49129
0.000163 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49278'
0.000156 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49278
0.000167 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '47294'
0.000165 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=47294
0.000162 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '40324'
0.000148 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=40324
0.000172 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '33660'
0.000152 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=33660
0.000172 - SELECT * FROM profile_profile WHERE profile_id = '49320'
0.000154 - SELECT groupid FROM groups_users_link WHERE uid=49320
0.000261 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'newbb_viewtopic.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000293 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'newbb_viewtopic.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000407 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'newbb_thread.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000281 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'newbb_thread.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000373 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'jadoogaran' AND `tpl_file` = 'system_notification_select.tpl') ORDER BY tpl_refid
0.000283 - SELECT f.*, s.tpl_source FROM tplfile f LEFT JOIN tplsource s ON s.tpl_id=f.tpl_id WHERE (`tpl_tplset` = 'default' AND `tpl_file` = 'system_notification_select.tpl') ORDER BY tpl_refid
مجموع: 303
بلوک‌ها
آخرین گروه‌بندی‌ها: نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (قالب‌بندی خودکار + смайлики): نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (HTML): نه در حافظه پنهان
چه کسانی آنلاین هستند: نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (HTML): نه در حافظه پنهان
موضوعات اخیر پاسخ داده‌شده (استفاده از بلاک پیشرفته برای رندر موضوع): نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (HTML): نه در حافظه پنهان
موضوعات اخیر پاسخ داده‌شده (استفاده از بلاک پیشرفته برای رندر موضوع): نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (HTML): نه در حافظه پنهان
Recent Articles (Detail): نه در حافظه پنهان
موضوعات اخیر پاسخ داده‌شده (استفاده از بلاک پیشرفته برای رندر موضوع): نه در حافظه پنهان
بلوک سفارشی (HTML): نه در حافظه پنهان
موضوعات اخیر پاسخ داده‌شده (استفاده از بلاک پیشرفته برای رندر موضوع): نه در حافظه پنهان
موضوعات اخیر پاسخ داده‌شده (استفاده از بلاک پیشرفته برای رندر موضوع): نه در حافظه پنهان
مجموع: 14
اضافی
فایل‌های درج‌شده: 364 فایل
مصرف حافظه: 18069072 bytes
زمان‌سنج‌ها
بارگذاری XOOPS، 0.699 ثانیه طول کشید.
بارگذاری XOOPS Boot، 0.019 ثانیه طول کشید.
بارگذاری Module init، 0.044 ثانیه طول کشید.
بارگذاری newBB_Header، 0.001 ثانیه طول کشید.
بارگذاری newBB_viewtopic، 0.647 ثانیه طول کشید.
بارگذاری XOOPS output init، 0.332 ثانیه طول کشید.
بارگذاری Module display، 0.171 ثانیه طول کشید.
بارگذاری Page rendering، 0.132 ثانیه طول کشید.