قبل از آنکه آسمان تیره بشکافد، مرگ باران را در اعماق روح خویش پیشبینی کرد. دخترک به سوی کنارهی رودخانه خزید، موجها در رقصی ولگردانه و خبیث با صدایی سمی که از عمق رود چون خنجری زهرآلود بر سکوتِ گورستانوارجنگل فرود می آمدند. باران بر موهای بلند و پریشانش فرومیریخت؛ به سایهای بیجان نزدیک شد، پیرمردِ خاموش که در ظلمت بیانتها، واژههایِ ممنوعه را بر کاغذ پوسیده میبافت، انگشتانش روی کاغذ می لغزیدند. سرانجام، آن را بدون کلمهای به دختر داد. کاغذ، زیر شلاقهای بیرحم باران، متلاشی و جوهر زمردین مسمومش چون جریانی از ارواح گمشده به رقص هولناکی درآمد. دخترک کاغذ را با دستانی یخزده گرفت و چشمانش را به پیرمرد دوخت؛ او با قامتی شکسته، در مهِ مرگبار باران ناپدیدشد، سایهای از کابوس ابدی. آنگاه، به کاغذ خیره شد و دکلمه را در سکوت طوفان زمزمه کرد:
میبینم آن شکفتن شادی را پرواز بلند آدمیزادی را آن جشن بزرگ روز آزادی را کیوان خندان به سایه میگوید: -دیدی؟! به تو می گفتم...
شعری درمورد داستان زندگی لیسا تورپین. شعری پر از غم و خشم و انتقام. شعر مرگ
در شب تاریک و سرد، شعله جنگ برپا شد زمین از خون و دود، پر از فریادها شد
پدر و مادر فرمانده، در دل میدان جنگ با شمشیر و عصا، روبرو با انسان شدند سنگ
اما تیغ انسان، بیرحم و تیز و کشنده آنها را از پای انداخت، دنیا شد تلخ و خنده
دخترک کوچک، با برادر و خواهر در سایهها گریست و زمزمه کرد: «قسم به انتقام، نخواهد بود رها!»
شبها گذشت و دل او پر شد از تاریکی چشمانش سوخت از درد، اما پر از استواری و دلیری
در دل جنگلهای سیاه، او نقشه کشید که روزی انتقام بگیرد، هر که بر خانوادهاش دست کشید
با هر قدمش، برگها میلرزیدند از وحشت پرندگان شبانه، از هراس فرو میپریدند به پشت
سالها گذشت، و او بزرگ شد و توانا با خون و تیزبینی، مثل یک سایهی بیرحم و دنا
او قسم خورد که هیچ انسانی رها نخواهد شد هر دشمنی که قدم بگذارد، در خونش خواهد شد غرق و خسته باد
و جهان تاریک شد، از هیاهوی انتقام صدای گریه و فریاد، پیچید در هر مکان
اما دخترک کوچک، با دل محکم و آهنین میدانست که عدالتش تنها در خون و قهرانگی نهفته و بیسیرین خواهر و برادر کوچکش، در خانهای امن جا شد دخترک خونآشام، تنها به راه تاریک پا شد
وارد شد به قلعهای پر از جادو و نور هاگوارتز شد محل بازی، اما دلش پر از زور
روحیهاش شاد و مهربان، لبخند بر لب داشت اما درون تاریکش، انتقام به شکل نقشه جا داشت
در کلاسها میخندید، با دوستانش خوش بود اما در خلوت شبها، با گذشته و خون دشمن روبهرو بود
هیچکس ندید سایهی انتقام در دل او هیچ کس ندانست که دلش پر از نقشه و قتل و هو
در کتابخانه، در زیر نور چراغ کم او اسرار و رموز دشمنان را میخواند بیصدا و کم
سحرها میآموخت، طلسم و جادو را اما ذهنش در جنگ تاریک، با دشمنان بود سراپا
هر شب ماه، شاهد عهد و قسم او شد که روز انتقام برسد، و خون دشمنان ریخته شود بر زمین سرد و خشک
و او با لبخند، در میان دوستان و استادان چون فرشتهای شاد و بیگناه، در میان آنها میدرخشید همچنان
اما قلبش پر از شعله، پر از خشم و انتقام و هیچکس ندانست که این دختر، در خفا چگونه نقشه میکشد آرام