جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فلور اولین کسی بود که سکوت باغ را شکافت. با موهایی آشفته، لب‌هایی جمع‌شده و ابروهای درهم‌رفته، درست روبه‌روی آستریکس ایستاده بود.

_آستریکس، نمی‌شد زودتر بگی باید سه مرحله رو پشت سر بذاریم؟ من دلم نمی‌خواد یه بار دیگه تو مسابقهٔ سه جادوگرون شرکت کنم!

چشم‌هایش از خشم برق می‌زد.
آستریکس شانه بالا انداخت، انگار خودش هم تازه فهمیده:
_خب… ببخشید… یادم رفت. کلی کار داشتیم. اصلاً تقصیر شماس که وسط اردو ایونت برگزار می‌کنید!

روزالین زیر لب زمزمه کرد:
_حالا افتاد تقصیر ما… عجب آدمیه

فلور با عصبانیت هوف کرد:
_هرچی! فقط شروع کنید که زودتر تموم شه این مسخره‌بازی.

لورا جلو رفت و گفت:
_خب کلید که پا نداره تکون بخوره. پس داره پرواز می‌کنه.یعنی مرحله اول، مسابقهٔ تعقیب و گرفتنشه. این وسط کی کوییدیچش خوبه؟

همه یک‌هو چرخیدند و با یک لبخند کاملاً هماهنگ و مشکوک، به آستریکس خیره شدند.
_چیه؟ چرا به من نگاه می‌کنید؟
تلما دست‌به‌سینه ایستاد:
_خودتو نزن به اون راه. مثلاً تو کاپیتان تیم کوییدیچ بودی.

آستریکس مکث کرد. نگاهش بین کلید پرنده و هزارتوی نیمه‌تاریک باغ می‌چرخید. بعد نفس خیلی خیلی عمیقی کشید، انگار داشت خودش را برای سقوط آزاد آماده می‌کرد.

_باشه… من می‌رم. ولی یادتون باشه که هر نفر فقط یک مرحله رو می‌تونه بره. پس من تو مرحلهٔ دوم و سوم هیچ نقشی ندارم. خودتونید و خودتون

فلور خشک گفت:
_باشه قهرمان. فقط برو که این کلید قبل از ما به نیت فرار بره.

کلید انگار حرفش را فهمید، یک دور تند زد و مثل تیر از میان بوته‌ها پرید داخل باغ.

کوین جیغ زد:
_عمو آشتریکش بدو!
_دارم می‌رم!
و پرید دنبال کلید.

بوته‌ها کنار رفتند، شاخه‌ها تکان خوردند و مسیر پیچ‌درپیچی باز شد. آستریکس با سرعتی که فقط یک بازیکن واقعی کوییدیچ انتظار میرفت،با جارویی که از انبار آورده بود پرواز میکرد

تلما دستش را سایه‌بان چشم کرد:
_وای!انگار واقعاً حرفه‌ایه
_خب معلومه، کاپیتان بود

صدای آستریکس از دور شنیده شد:
_اوه.وایسا.آی چرا این درخته لگد زد؟

درخت خرناس‌زن زیر لب گفت:
_برای گرم شدنت خوبه.

همه با نگرانی نگاه کردند؛ مسیر هر لحظه تاریک‌تر می‌شد، کلید غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر. نورش مثل ستاره‌ای کوچک بین شاخه‌ها گم می‌شد.

جینی گفت:
_اگه گم بشه چی؟
_فکر نکنم تا وقتی تقلب نکنه باغ اجازه بده گم شه
_خب آستریکس که همیشه راست میگه. حتی وقتی لازم نیست.
_ما باید دعا کنیم این صداقت بیش از حدش یه روز کار دستش نده
در همان لحظه، صدای"هورا"از دل باغ آمد.
بعد یک "بوم"

بعد یک"آآآآآآی وایسا ببینم این چیه"
بعد سکوت.
همه خشک‌شان زدند.

کوین اولین کسی بود که دوید جلو.
_عمو آشتریکش ژنده ای؟

صدای خس‌خس‌دار اما زنده از میان شاخه‌ها آمد
_فکر کنم… گرفتمش… ولی یه چیزی هم منو گرفت.

آستریکس روی زمین افتاده بود، موهایش پر از برگ، ردّ خاک روی صورتش… اما در دستش، کلیدِ طلایی بال‌دار مثل یک پرندهٔ رام‌شده آرام نشسته بود.
_گرفتمش

فلور و بقیه دویدند طرفش.
_آستریکس! عالی بودی!
_حالا لطفاً بگو چی پرتت کرد

آستریکس هنوز نفس‌نفس می‌زد:
_ فکر کنم همون درخته بود

کلید بال زد و گفت:
_مرحله اول.تمام شد.

همه نفسی راحت کشیدند.
اما همان لحظه، زمین زیر پایشان لرزید.


صدای خانم بلوم از سمت عمارت پیچید:
_مرحلهٔ دوم… آماده باشید.
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 15:29
نمایش جزئیات
آنلاین
وقتی همه از اتوبوس جادویی پیاده شدند، تازه عظمت ویلای خانوادگی آستریکس معلوم شد. ساختمانی بلند با سقف‌های نوک‌تیز، پنجره‌های رنگی و باغی که… انگار داشت چشمک می‌زد.

-خب، رسیدیم… خوش اومدید به قلعه خانوادگی ما.

آستریکس این را گفت و سعی کرد جلوی خمیازه‌اش را بگیرد. تلما که هنوز از «فاجعهٔ رضایت‌نامه‌ها» در شوک بود، زیر لب غر زد:
-همین الان حس می‌کنم قراره یه دردسر جدید درست شه.

بچه‌ها هنوز درست وارد نشده بودند که یکی از مجسمه‌های کنار در ورودی زنده شد، سرفه‌ای کرد و گفت:
-کفشتون رو پاک کنید، لطفاً. باغچه حساسه.

جینی هینی کشید و آرام گفت:
-این خونه خیلی عجیبه.

کوین هنوز هم کمی بغض داشت، اما با دیدن باغچه‌ای که برگ‌هایش مثل دست تکان می‌دادند، خنده‌اش گرفت.
درِ ورودی با صدای بلندی باز شد. خانم بلوم، خدمتکار سالخوردهٔ ویلا، ظاهر شد؛ زنی لاغر با موهای سفید که مثل دود شناور بود.
-آه، مهمان‌های کوچک. قوانین ویلا رو گوش کنید: هر کسی نیت شر داشته باشه، اتاق‌ها ردش می‌کنن. هر کس دعوا کنه، از غذا محروم می‌شه. و مهم‌تر از همه، مسابقهٔ سالانهٔ «چالش سه‌گروه» امشب برگزار می‌شه. آماده باشید.

همه خشکشان زد.
-مسابقه؟
-چالش؟
-سه گروه؟ ما که چهار گروهیم!

بلوم نفس بلندی کشید.
-بله… ولی این ویلا سال‌هاست که هافلپاف رو نادیده می‌گیره. مشکل شخصی داره باهاشون.

هافلپافی‌ها با هم ناله‌ی اعتراضی سر دادند.

آستریکس برای اینکه جو مشنتج تر از این نشود گفت :
-چالش خیلی سخت نیست، فقط یه مسابقهٔ تیمی برای اینه که ثابت کنید لایق موندن تو ویلا هستید.

تلما از شنیدن این جمله شوکه شد.
-چی؟! ما برای اردو اومدیم نه اینکه بینیم کی تازه لیاقت داره اینجا بمونه!


همین موقع، باغچه صدای خش‌خش‌مانندی از خودش درآورد و یک برگهٔ بزرگ گل‌برگ‌مانند جلوی پای بچه‌ها افتاد. جینی برگه را برداشت.

-«مرحله اول: پیدا کردن کلید اتاق‌ها… در باغ زنده هرکس که در این خانه نیازمند اتاقی است اول باید ثابت کند که لیاقتش را دارد یا نه.»
جینی با صدای بلند خواند.
-«کلیدها حرکت می‌کنند. مراقب باشید درخت هارا از خواب بیدار نکنید،درخت ها سال هاست که گرسنه هستند .» چی؟!

کوین رنگش پرید.

هرمیون نگاه عاقل‌اندر‌سفیهی کرد.
-خب… اگر این باغ هر چیزی رو می‌خوره، نباید پا توش بذاریم،ولی چطوری باید پامونو بزاریم تو این قعله!وای خدایا.. خیلی خب باید یه فکری بکنیم!

اما در همان لحظه، یک ریشهٔ ضخیم از زمین بیرون زد، جینی و روزالین را از پشت هل داد توی باغ و بعد با رضایت زمزمه کرد:
-قانون اول: مقاومت بی‌مقاومت!

جیغ جینی و روزالین همزمان باهم بلند شد:
-کمک!
صدای گریه های کوین دور تر می‌شد.

بقیهٔ بچه‌ها از ترس و هیجان دنبالشان دویدند. تلما هم مجبور شد برود و در حالی که غرغر می‌کرد زیر لب گفت:
-خدایا این چه اردویی شد!

و مسابقهٔ عجیب «ویلا آستریکس» آغاز شد…
زیر نور طلایی عصر، بین بوته‌هایی که نفس می‌کشیدند و شاخه‌هایی که به‌قصد شوخی یا شاید حمله تکان می‌خوردند.
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1405 12:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-اما مامان من الان مشافرته. حتی نمیدونم کجاشت. چجوری جغد بفرشتم؟

کوین دوباره بغض کرد و سرش رو توی گردن جینی قایم کرد
جینی سرش رو ناز کرد. حال همه کرفته بود.

-منم که کلا مامان و بابا ندارم، عمه ام هم که اصلا اعتقادی به جغد نداره. من الان چجوری رضایت نامه اش رو بگیرم؟

-منم...

-منم اینجوری...

همه داشتن شرایطشون و نتونستن گرفتن رضایت نامه هاشون رو میگفتن. هرمیون با پوکرفیس ترین خالت از اونجا رفت و از پشت داد زد:

-اینجوری نمیشه. با گفتن بدبختیاتون هیچجوره نمیتونید کاری کنید. برید هرکدوم یه ترفندی بزنید. منم رفتم.

با این حرف هرمیون، همه به فکر رفتن تا یه خلاقیتی رو کنن و بتونن تلما رو گول بزنن. پس جمع پراکنده شد.

روز رفتن به اردو. دم در قلعه.

هرگروه توی یک صف مخصوص به خودش بود و ارشد های گروه جلوی صف ایستاده بودند و رضایت نامه هاشون رو چک میکردند.

-نفر بعد

تلما عینک سیاهی زده بود و با شکاکی زیاد به رضایت نامه ها نگاه میکرد، درحالی که آستریکس با چشمای قرمز که مشخص بود تازه از خواب بیدارش کردن فقط چک میکرد همه اومدن و بعد هولشون میداد سمت تلما.

نفر بعدی جینی بود. با لبخند و مطمئن از خودش رضایت نامه اش رو داد دست تلما. تلما ابرویی بالا انداخت و نگاهی به رضایت نامه کرد.
رضایت نامه مشکلی نداشت. خط خوب و امضای تمیزی بود. تلما خیلی شک داشت اما نمیتونست گیری بده بهش. تا خواست نقشه قبلی اشون رو لو بده جینی یه نامه داد پست تلما. نامه ای از طرف خانم ویزلی که میگفت رضایت نامه رو خودش نوشته. با خط خودش. جینی لبخند ریزی زد و سریع رد شد و رفت و نامه رو قاپید. قبل از اینکه جادوش تموم شه و خط خودش بجای مادرش پدیدار بشه.

-نفر بعد

نفر بعدی لیسا بود. لیسا با اعتماد به نفس و لبخند بزرگی رضایت نامه رو تحویل تلما داد. تلما عینکش رو پایین داد و نگاهی به رضایت نامه کرد.

-اینکه امضای آیلینه. رضایت نامه باید توسط مادر یا پدر امضا بشه

-خب آیلین جای مادر همه‌ی ماست

و بعد تلمای خشک شده رو ول کرد و پرید بیرون. نفر بعدی کوین بود. تلما با دیدن رضایت نامه‌ی کوین داد زد

-آستریکس

و با چشمای به خون نشسته نگاهش کرد. اما آستریکس با لبخند ملیحی فقط نگاهش کرد و پستی روی سر کوین کشید. هرمیون که واقعا برای والدینش نامه فرستاده بود و براش رضایت نامه نوشته بودن پس کوین رو زد زیر بغلش و با همدیگه رفتن. نفر اخر پروتی بود. پروتی که فرمانده ارتش بود تلما از ترس بشین و پاشو های زیاد فقط گذاشت بره. بالاخره چک کردن رضایت نامه ها تموم شد و همه سوار اتوبوس جادویی شدن تا برن به اردو. گریفیندوری ها از همه خوشحال تر بودن. تمام هاگوارتز کنار هم بودن و اتوبوس شلوغ شده بود. تلما هنوز از شوک رضایت نامه ها خشک شده بود و نشسته بود. بعد از مدتی بالاخره به ویلای خانوادگی آستریکس رسیدن.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 10:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: بخاطر جنگ و سیاست‌های ماگلی، وزارت جادوگری به جادوعاموزان هاگوارتز اجازه بیرون رفتن نمیده و همین باعث شده ملت شدیدا حوصلشون سر بره و افسرده بشن. بخاطر همین آستریکس با وزارت هماهنگ کرده که ملت هاگوارتز رو به اردویی در قلعه خانوادگی خودشون خارج از منطقه ببره و حال و حوای ملت عوض شه. ملت اولش از شنیدن اردو خوشحال شدن اما فهمیدن باید امضای رضایت نامه اولیا داشته باشن تا بتونن برن و تلما هلمز هم مامور چک کردن صحیح بودن امضای رضایت نامه‌ها شده.


- چخبرتونه؟... چه خبره، تونه؟

این جملات اولین ریکشن آستریکس به رد دادنای ملت بود. با اخمای درهم وارد تالار شد. لیوان قهوش که روی شومینه گرم مونده بود رو برداشت و مقداری ازش خورد.
حالا کمی اخماش از هم باز شدن. قهوه عالی بود. قهوه عشق بود. قهوه زندگی بود. قهوه عصاره زندگی بود اصلا. قهوه شیرین ترین تلخی زندگی بود. تلخ تر از حقیقت، شیرین تر از دروغ...

درحالی که آستریکس با نگاه‌های عاشقانه به لیوان قهوش نگاه میکرد و با هر ترکیدن حباب روی قهوش، قربون صدقش میرفت، متوجه نگاه‌های ملت گریفیندوری مقابلش میشه. دوباره اخماش درهم میره. با این تفاوت که این بار بخاطر خوردن قهوه با حس و حال بهتری اخماش رو درهم برده بود.

لیوان قهوه رو دوباره روی شومینه میذاره و به سمت ملت برمیگرده.
- خب توجه کنید یدیقه. همین یکم پیش خانواده نامه جیغکشان برام فرستادن. توش کلید قلعمون بود. بعلاوه کلی نکاتی که آنچنان مهم نیستن. ولی صرفا جهت اطلاع می‌خونم که بدونید.

آستریکس از جیبش پاکت نامه سیاه رنگ با خط و خطوط سرخ رنگی در اورد و با صاف کردن صداش. شروع به خوندن کرد...
- رفتی قلعه دختر غریبه نمیبری!

آستریکس در همین سطر اول که تعجب ملت رو دید با خونسردی تمام، به سمتشون کرد و گفت:
- شما که غریبه نیستید جای خواهرمایی. کوین که جای بچه ماست. هلگا و ننه دراکو ایناهم جای مامی... چیز یعنی مادر ماست. آلبوس و گلرت ایناهم جای پدر، درکل توی هاگوارتز برای این برنامه ادم غریبه‌ای نداریم.

آستریکس که حالا ملت از دلیل منطقی آستریکس خیالشون راحت شده بود به خوندن محتوای نامه و تبصره اوردن برای هرکدوم ادامه داد...

- با غریبه جماعت پارتی نمیکنی!
- یه مهمونی کوچیک خانوادگی که این حرفارو نداره.
- به استخر قلعه دست نمیزنید! اونجا از آب زمزم پر شده منکراتی نمیکنید!
- دوباره پرش میکنیم خب.
- نوشیدنی زهرماری نمیاری تو قلعه! فقط قهوه و شراب ناب مرلینی.
- من که ساقی نیستم. بقیه میارن.
- دختر قلعه همسایه بغلی رو نمیبری نیمبوس سواری!
- اون رو دفه پیش برده بودم.
- مهم تر اینکه توی سیاه‌چاله...

آستریکس نامه رو ادامه نداد دیگه. اون رو توی دستش مچاله کرد و پرتش کرد توی آتیش شومینه.

_ خب دیگه. اینم از قوانین و مقرات که همونطور که گفتم چیز خاصی نبودن. یادتون باشه تا فردا کولتون رو اماده کنید. فردا صبح بعد چک کردن رضایت نامه اولیاتون با اتونیمبوس همرو یجا سوار میکنیمو حرکت میکنیم.

آستریکس حرفش رو زد و دوباره لیوان قهوش رو برداشت تا از تالار بیرون بره و خبر رو به تالار های بقیه هم برسونه.

_ صبر کن آستریکس!
_ چیشده؟
_ ما که نمیدونیم اونجا چجور جاییه. میخوایم بدونیم چی برداریم و چی برنداریم. عین ویلا های شماله؟

آستریکس با شنیدن اسم ویلاهای شمال از دهن ملت گریفیندوری با اخم درهم رفته ابروشو بالا انداخت. اول نفسی ردو بدل کرد و بعد ادامه داد...

- خب قلعس دیگه. یه قلعه جمع و جوره. کوچیک تر از هاگوارتزه. راهش از وسط کوها میگذره. چند طبقس. هر طبقه چند تا اتاق داره. طبقه بالا برای دختراس. پایین هم پسرا. وسطی هم مختلطه... یعنی خانوادگیه. برا شما کنکله. یه طبقه زیرزمین هم داره. سیاه چاله و سلول این چیزاس. درمورد اونجا نیاز نیست چیزی بدونید. لولوخورخوره داره اونجا. قرار نیست اصلا برید. بعد... اشپز خونه و مبل و وای‌وای هم داره دیگه. قهوه میزنین. اب میوه میزنید. تو حیاطش استخرو سونا جکوزی و اسپا و حمام تورک و سنتی، صنعتی ایناهم داره دیگه که زیاد به کارمون نمیاد. خب همینا دیگه. ما رفتیم.

تابلو بانوی چاق با اشاره آستریکس باز شد و اون بیرون رفت. با رفتن استریکس ملت گریفیندوری با شور و ذوق شروع کردن باهم حرف زدن و از امکاناتو اپشن‌های قلعه گفتن که، پروتی ملت رو متوقف کرد و با جدیت بهشون گفت...
_ دقت نکردین چی گفت؟ همین فردا صبح حرکت میکنیم. فقط همین امروزو وقت داریم تا رضایت نامه اولیامون رو اماده کنیم!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/1/7 11:54:59
دلیل: سل الا سترکه
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندوری‌ها که به خاطر حبس مدرسه‌ای ساعت خوابشون بهم خورده بود تا ظهر از اطلاعیه آستریکس خبردار نشدن. در حقیقت اون‌ها داشتن خواب کپی و پیست کردن امضای والدینشون رو می‌دیدن که کوین در بغل جینی خواب‌آلود زد زیر گریه و تمام گریفیندور رو پای تابلو اعلانات کشوند. واکنش هر گریفیندوری خواب‌آلود مشابه با گریفیندوری خواب‌آلود بعدی بود.
- لعنتی...

چرخه لعنت جایی شکسته شد که هرمیون برای بار دوم از ته صف خوانندگان اعلامیه به جلو رسید و بلند گفت:
- تلما کجاست؟
- تو اتاقش خوابه.
-آخرین بار کی تلما رو دید؟
- از دیشب هیش‌کسی ندیددش.
- خوبه.

هرمیون در حالی که به ظاهر سعی در مرتب کردن موهای بهم گره‌خورده‌اش داشت، به طرزی که کاملا مشکوک بود، به جینیِ کوین به بغل، لیسا، لورا و فلور که دور هم جمع شده بودند پیوست. دل‌ها در هوای اردو بود و سرها در عزای امضا، بنابراین کسی چیزی نمی‌گفت اما همه به لیسا که دلشون رو به امضای جعلی خوش کرده بود در دل چپ نگاه می‌کردن تا این که هرمیون هیجان‌زده شروع به سخنرانی کرد.
- هنوز یه راهی هست که از امضاهای والدینمون استفاده کنیم اما خب... اگر بخوام ازش استفاده کنم باید راز تلما رو بهتون بگم...

لیسا هیجان‌زده حرف هرمیون رو قطع کرد و گفت:
- راز؟ تلما راز داره؟ چیه؟ از کجا فهمیدی؟ چرا زودتر نگفتی؟ وای بگو دیگه.
- داره میگه رازه، پس حتما درست نیست ما ازش استفاده کنیم که بریم اردو.

جینی، کوین، لورا و لیسا همزمان به فلور که تحت تاثیر کتاب «اخلاق مرلین، بخش دهم مرزها در روابط» بود نگاهی انداختند و یک‌صدا گفتند:
- بس کن فلور!

سپس همگی با لبخند‌هایی بزرگ به هرمیون نگاه کردن تا کلید طلایی خروج از حبس رو به اون‌ها هم بگه. هرمیون که هنوز شک داشت که چیزی که اتفاقی فهمیده بود رو بگه یا نگه دل رو به دریا زد و تندتند توضیح داد.
- تلما یه جانورنماست و وقتی خیلی عصبی بشه تبدیل میشه و اینجوری دیگه نمیتونه مهر بزنه، یعنی اصلا این قضیه کلا منتفی میشه و اگرم بخوایم مدت زمانی که روباه می‌مونه رو زیاد کنیم لورا می‌تونه چنگش بزنه و اونوقت اون زخمی می‌شه و تا وقتی که برسیم به ویلای آستریکس روباه میمونه.

حجم اطلاعات داده شده به حدی زیاد، تکان‌دهنده و نجات‌بخش بود که افراد حاضر در صحنه بین این‌که جیغ بکشن، هرمیون رو بغل کنن یا بخندن مونده بودن و همین باعث می‌شد آستریکس با دیدنشون از دم در ورودی تالار عمومی به این فکر کنه که چرا اعضا دارن مغزشون رو از دست می‌دن و این حبس ممکنه تا چند وقت دیگه به طور کاملا جدی کار دستشون بده.
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1405/1/6 18:41:53
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1405/1/6 18:43:08
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 14:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
توی اون لحظه که همه فکر میکردن تلما خوابه، تلما داشت تک تک حرف های اون ها رو گوش میکرد. به خاطر همین از تمام نقشه هاشون خبر دار شده بود. تلما لبخند خبیثانه‌ای میزنه و منتظر میمونه تا همه‌ی اونا به خواب برن. وقتی مطمئن میشه همه شون خوابیدن، یواشکی و درحالی که روی نوک پاهاش راه میره، از خوابگاه دخترها خارج میشه و به سمت خوابگاه پسرها راه میوفته.

توی خوابگاه پسرونه گریفیندور، برخلاف بقیه دانش آموزا، آستریکس که ارشد گریفیندور بود، اتاق جدا و مخصوص خودش رو داشت. تلما که از اول قصد داشت بره پیش آستریکس، وارد اتاقش میشه. اتاقی که دور تا دورش پر از قفسه هایی پر از شیشه های خون، معجون های متنوع و وسایل عجیبی بود که تلما حتی نمیدونست چی هستن و چه کاربردی دارن. اما چیزی که بیشتر از همه توجه جلب می‌کرد، تابوتی بود که درست وسط اتاق قرار داشت. تابوتی که همه میدونستن یه جورایی مثل تخت خواب آستریکسه. مدت زیادی از زمانی که همه گریفیندوری ها بالای تابوت آستریکس جمع شده بودن و ازش یه سرگرمی می‌خواستن نمی‌گذشت.
تلما به آرومی نزدیک تابوت میشه و چند تا ضربه بهش میزنه. چند ثانیه بعد، سر آستریکس از تابوت بیرون میاد و با خستگی به تلما زل میزنه. تلما لبخندی میزنه.
- بیدارت کردم آستریکس؟
- الان خوابیده به نظر میام؟!

تلما اهمیتی به چهره و حرف آستریکس نمیده و میگه:
- راستش یه مسئله‌ای پیش اومده راجب اردو...

آستریکس درحالی که دوباره داره توی تابوت دراز میکشه، میگه:
- اگه قراره راجب رضایت‌نامه چیزی بگی باید بگم که ممکن نیست که کسی بتونه بدون رضایت‌نامه و امضای اولیا بیاد اردو و...

تلما اجازه نمیده آستریکس ادامه بده.
- من یه پیشنهادی برات دارم!

آستریکس به تلما خیره میشه.
- اون چیه؟
- همونطور که میدونی فقط چند روز تا مهلت تحویل رضایت نامه مونده... توی این مدت کم هم که نمیشه همه رضایت نامه داشته باشن.

آستریکس چشماش رو ریز میکنه. تلما که میفهمه که تونسته توجهش رو جلب کنه، با رضایت ادامه میده:
- برای همین ممکنه که بخوان از راه های دیگه اون رضایت نامه رو امضا کنن!
- چطور؟!
- روش های مختلفی وجود داره.

تلما چشماش رو درشت میکنه.
- میدونی فقط کی میتونه بهت کمک کنه که رضایت نامه واقعی از تقلبی رو تشخیص بدی؟
- کی؟
- معلومه که من میتونم کمکت کنم! تا حالا کسی رو دیدی که مثل من به مورچه‌ای که روی دیوار راه میره هم شک کنه؟ چه برسه به امضای تقلبی!

آستریکس نگاه مشکوکی به تلما میندازه.
- اونوقت چرا؟ چه سودی برای تو داره؟
- هیچی! فقط حوصله‌ام سر رفته...

تلما یه لحظه مکث میکنه.
- شایدم دیگه لازم نباشه رضایت نامه داشته باشم؟

آستریکس چند دقیقه فکر میکنه و در نهایت با پیشنهاد تلما موافقت میکنه. صبح فردا، توی تابلوی اعلانات هاگوارتز، اطلاعیه‌ای با این مضمون دیده میشد.
نقل قول:
مسئولیت بررسی و تایید تمامی رضایت‌نامه‌های اردوی کنونی، بر عهده تلما هلمز می‌باشد؛ هیچ رضایت‌نامه ای بدون مهر او، مورد قبول نیست!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1405 00:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه دوباره ناراحت شدن و یکجا نشستن. لامپی بالای سر تلما روشن شد
-اوه من به ایده دارم. میتونید به والدینتون جغد بفرستید و اونا هم با جغد براتون رضایت نامه اشون رو بفرستن.
به نظر ارشد آستریکس که ایده خوبی بود. پس سر تکون داد و گفت:
-من میگم ایده خوبیه، سریع برید یه نامه برای مامان باباتون بفرستید که من کلی کار دارم.
همه نارضایتی نشون دادن چون کی حوصله داشت نامه بنویسه و جغد بفرسته. تازه معلوم نبود کی جواب رو براشون بفرستن. اما چون اردو رو میخواستن پس قبول کردن.
آستریکس خواست کوین رو به لیسا بده اما با یاداوری گریه کوین، اون رو بغل جینی داد.
-و لیسا، حواست باشه دفعه بعد باعث گریه کوین نشی.
با نگاه ترسناک مخصوص خون‌آشامی اش به لیسا نگاه کرد.
اما متاسفانه لیسا هم خون‌آشام بود پس اون هم از همون نگاه استفاده کرد. همینجوری به همدیگه زل زدن تا اینکه استریکس چشماشو بست و متاسف سری تکون داد.

-من میرم کلی کار دارم که انجام بدم. برید کارای رضایت نامه رو بکنید و گریه‌ی کوین رو هم درنیارید.
و رفت؛ به همین راحتی. درحالی که قیافه گریفی ها مثل ماست وارفته بود.
شب، موقع خواب.

هیچکدوم از گریفی ها نخوابیدن. نه برای ذوق از اردو، برای ریختن نقشه. صدای خروپف تلما که بلند شد چشمای همه مثل دوتا کدو‌ی گرد باز شد. اروم و بی صدا از تخت بیرون اومدن و روی نوک پا راه میرفتن تا تلما و استریکس بیدار نشن. وقتی وارد فضای گرم تالار شدن نفس عمیقی کشیدن. اتاق گرم بود و فقط نور قرمز شومینه فضای اتاق رو روشن میکرد. جینی،لیسا،کوین،فلور،هرمیون و... گرد نشستن و سرشون رو جلو اوردن.

-ما نمیتونیم برای پدر و مادرامون جغد بفرستیم، خیلی طولانی میشه.

-پس چیکار کنیم؟ من واقعا میخوام اون اردو رو برم

-من میتونم جغد بفرستم اما تا نامه بنویسم، جغد برای مامانم ببره، مامانم جواب بده، جغد بیاره اوووووووو. خیلی طولانی میشه. تا اونموقع از شدت بیکاری تبدیل به اسکلت شدیم و پرفسور اسنیپ از استخونامون برای ساخت معجون استفاده میکنه.

لیسا که تا اونموقع ساکت بود و داشت فکر میکرد که یهو دستش رو محکم روی زمین کوبید که همه پریدن بالا و جیغ خفیفی زدن. با جیغشون یهو همه دستشون رو روی دهنشون گزاشتن و ساکت به در نگاه کردن و منتظر بودن هر لحظه تلما وارد بشه.

-لیسا چخبره؟ نزدیک بود تلما بیدار بشه..

-ببخشید ببخشید، یه ایده خوب به ذهنم رسید.

با این خرف همه دوباره سرشون رو نزدیک کردن. لیسا با لبخند شرورانه ای گفت:
-ما قطعا نمیتونیم برای والدینمون جغد بفرستیم. و اگر جغد نفرستیم نمیتونیم رضایت نامه بگیریم و بدون رضایت نامه اردو هم نیست.
کوین داشت با این حرفای لیسا کم کم میزد زیر گریه.
جینی که کوین تو بغلش بود با تندی به لیسا گفت:
-این ایده بود؟ بیشتر داری بچه رو ناراحت میکنی

لیسا تند تند جواب داد
-نه به مرلین قسم حرفام ادامه داره. نمیخواستم کوین رو ناراحت کنم. میخواستم فقط بگم خودمون میتونیم رضایت نامه رو امضا کنیم.

همه با تعجب به لیسا نگاه کردن که ادامه داد
-خب ببینید، من براتون یه رضایت نامه درست میکنم و برای هرکدومتون امضا میکنم. اینجوری میتونیم بریم اردو.

هرمیون با پوکر ترین حالت ممکن گفت:
-دقیقا، همینجوری بریم اردو. تلما هم گوشاش مخملیه و نمیفهمه. لیسا رو چه حسابی همجین ایده ای دادی واقعا؟ تلما خیلی باهوشه قطعا میفهمه ما خودمون امضا کردیم

-اگر تلما باهوشه من باهوش ترم عزیزم. هرمیون من حتما به نقشه ای دارم که این حرفمو میزنم.

لیسا یه دسته کاغذ بزرگ کشید بیرون. فلور با دیدن نقشه ها چشماش گردددد شد.
-وای، اینا نقشه قلعه هست؟

-نقشه قلعه، آمار وسایل اتاق دامبلدور، وسایل کلاس معجون سازی، و از همه مهمتر نقشه اتاقی که توش اسناد مربوط به ثبت نام رو نگه میدارن.

کوین سرش رو کمی خار‌وند و گفت:
-اشناد شبت نام ما برای چی میخوای؟

-. ما جادوگریم. باید از جادومون استفاده کنیم. قراره از توش امضای والدینتون رو کپی کنیم.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/5 0:10:17
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/5 0:13:33
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/5 0:13:33
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 20:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید.


در روزگاری که مردمان و حاکمان ماگی مشغول جنگ و بزن و بکش و ببر و بستن تنگه‌ها بودند، وزیر وزرای وزارت خونه‌های جادوگری منطقه هم به ملت جادوگران خود نامه جیغ کشان اضطراری فرستاده بودند تا از سفر کردن به این کشور‌ها خودداری کنند و یوقت با پودر پرواز خودشون رو داخل شومینه سمت این مناطق آتیش ندن که به محض رسیدن اول آتیش گرفته سپس پودر میشن.

همزمان به ملت جادوگران داخل خود اون منطقه هم اعلام شده بود تا اطلاع ثانوی از مدرسه و تالار‌های خصوصیتون خارج نشین تا یوقت جهپادی، جوشکی، اداره گازی چیزی جهادی‌طور، خطای ماگلی‌طور همگی رو به دیار ملکوتی مرلین پیوند نزنن.

در یکی از این روزها که ملت داخل مدرسه حبس شده و اجازه خروج نداشتند، شدیدا حوصلشون سر رفته و کم کم خسته و کفری شده بودند.

درون تالار گریفیندور اوضاع بهتر از بقیه جاها نبود. ملت گریفیندوری گوشه و کنار تالار، خودشون رو سرگرم کاری کرده بودند. جینی و هرمیون مشغول درست کردن معجونِ "پاک کردن حرف‌ها و گفت‌وگوهای دو طرفه" بودند تا سبزی‌هایی که چند شب پیش با ملت مشغول پاک کردنشون بودن رو از حافظه خود ملت پاک کنند.
تلما مشغول حل کردن پرونده‌های جنایی برای بار سی و سوم بود. فلور و لورا روی یک طلسم با قابلیت اکلیلی کردن فضا تمرین میکردند. ریموس که دیگه شکلات‌هاش تموم شده بود و رنگ از رو صورتش رفته و گوشه‌ای از تالار روی زمین مثل یک تخته سنگ افتاده بود.
لیسا و کوین هم گوشه‌ای مقابل هم نشسته و مشغول بازی سنگ، کاغذ، قیچی بودند...

_ سنگ، کاغذ، قیچی...

کوین دو انگشتش رو به نشان قیچی پایین اورده بود و در مقابلش، لیسا بود که یک انگشتش رو به سمت کوین گرفته بود.

_ این چیه دیگه؟
_ چوبدستیه دیگه.
_ ولی باژی شنگ کاغژ قیچی که چوبدشتی نداره...
_ چرا دیگه. ما جادوگریم خب. برای ماگلا نداره چون اونا چوبدستی ندارن. ولی ما داریم. و چوب دستی قیچی رو میزنه. حالا یبار دیگه میریم. سنگ، کاغذ، قیچی...

اینبار کوین دست کوچیکش رو مشت کرده بود و لیسا دوباره با حالت قبلی یک انگشتش رو مقابل کوین گرفته بود.

_ باژم که چوب دشتی اوردی لیشا...
_ اره خب. چوب دستی سنگ رو هم میزنه. حالا بیا یبار دیگه...

کوین که حسابی از دست جر زنی‌های لیسا ناراحت شده بود دیگه نمیتونه خودش رو بیشتر از این کنترل کنه و میزنه زیر گریه. با گریه و زاری کوین توجه همه اعضا به سمتش جلب میشه.

_ ببین چیکار کردی... بچه رو به گریه انداختی!
_ من فقط داشتم بازی میکردم...
_ من خشته شدم دیگه... دلم گرفته... من میحوام برم بیرون... من میحوام عید رو مشافرت برم...

ملت گریفیندوری شاهد گفته شدن حرف دل همشون به دست یک بچه دوساله بودن، همگی با اخم و ناراحتی پیش کوین نشستن و سعی کردن با ناز و بغل آرومش کنن. اما یکی می‌خواست که خودشون رو هم آروم کنه.

_ میگم کسی خبری از آستریکس داره؟ دو روزه که رفته توی تابوتش خوابیده. از وقتی که از شکار بیرون قلعه منع شده حتی برای خوردن قهوه هم بیدار نشده.
_ بنظرم بهتره بیدارش کنیم. حوصلمون سر رفته. کوین هم که آروم نمیگیره...

ملت گریفیندور همگی به خوابگاه پسران و مقابل تابوت آستریکس رفتند. تابوت آستریکس که روی یک سکوی مخصوص تابوت قرار داشت و درش بسته شده و در سکوت کاملی آروم گرفته بود. تلما نزدیک تابوت میشه و چند ضربه‌ای به در تابوت میزنه. چند ثانیه میگذره اما خبری از تابوت بلند نمیشه...
تلما دوباره چند ضربه به در تابوت میزنه و این بار با صدای بلند میگه:
_ آستریکس بهتره بیدار شی. ما همگی اینجا جمع شدیم تا یه فکری به حالمون کنیم. حوصلمون سر رفته. ریموس افسردگی گرفته. ادوارد با قیچی‌هاش اونقدر صورتش رو زخم انداخته که دیگه جای سالمی روش نمونده. لورا دیگه گوشای گربه‌ایش خمیده موندن. روباه منم دیگه نه میخنده، نه دم تکون میده... واقعا حال هممون بد شده بهتره بیدار شی و یکاری بکنیم...

همچنان تابوت آستریکس هیچ حرکتی نمیکنه و همونطور به حالت ساکنش ادامه میده...
لیسا که گریه‌های کوین بیشتر از پیش بی‌حوصلش کرده بود زیر لب رو به فلور میگه:
_ اگه می‌دونستم اینقد کوین گریه میکنه می‌ذاشتم تو بازی ببره منو...

ناگهان در تابوت با صدای بلندی به سمت دیوار پرت میشه و ملت بهت زده در کسری از ثانیه در مقابلشون آستریکس رو با صورت جدی و اخمای درهم می‌بینن...
_ کسی گفت کوین گریه میکنه؟

ساعتی بعد، مقابل شومینه گریفیندور.

کوین در بغل آستریکس، با آبنبات رنگی که آستریکس بهش داده بود آروم گرفته بود و دست آستریکس همزمان با ناز کردن کوین مشغول نوشتن یک کاغذ پوستی بودن.
بقیه ملت هرکدوم سمتی از تالار با کنجکاوی منتظر بودن تا سر از کار کاغذ پوستی که آستریکس می‌نوشت در بیارن...
بعد از چند دقیقه، آستریکس با نگه داشتن کوین توی بغلش، از جاش بلند شد و به سمت تابلو اعلانات گریفیندور رفت و کاغذ پوستی رو با حرکت چوبدستیش به آن چسباند و سپس همراه کوین برای گردوندنش از تالار خارج شد.

ملت گریفیندور که شدیدا کنجکاو بودند، سریع دور تابلو اعلانات جمع شدن و ریموس جلوتر از همشون شروع به خوندن کاغذ پوستی کرد.

نقل قول:
به اطلاع ملت هاگوارتز میرسانیم که بعد از صحبت و هماهنگی‌های انجام شده با وزارت سحر و جادو و سازمان ملل جادوگران متحد. برای رفع حس دلتنگی و عوض شدن حال و حوای ملت در اصل بخاطر گریه‌های کوین قرار بر راه انداختن یک اردو یک هفته‌ای به خارج از منطقه درگیری ماگل‌ها شدیم.
هرچند مشکلاتی ومخالفت‌هایی در این مسیر وجود داشت که به لطف کمک‌های تهدید‌های جناب آستریکس موانع رفع شده و اردو در دو روز آینده صورت خواهد گرفت.
مقصد: قلعه ابا اجدادی آستریکس اینا... در مرلین‌آباد، پنج مایلی نرسیده به جامسر. بزرگ راه حاج الیوندر، دو کیلومتری رستوران اکبر جوجه، سمت چپ، انتهای جاده قدیم واقع در مونیخ آلمان.
نکته: بخاطر قطعی و کار نکردن جوجول ترسنلیت خواهشا حرف مفت اضافی موقوف بوده و فقط از طبیعت و قلعه تاریخی استفاده و لذت ببرید.

ملت گریفیندوری که با شنیدن نوشته‌های کاغذ پوستی که حاکی از برنامه اردو داشت ذوق زده و خوشحال شدند. با خودشون فکر میکردن که بلاخره از اون قلعه کذابی قراره خارج بشن، حتی همین خارج شدنه هم باعث میشه آنچنان به مسیر و قلعه مقصد فکر نکنن...

_ صبر کنید ببینم... این نوشته ریز چیه پایینش نوشته شده...
_ چی نوشته؟

تلما با شک و تردید و اخمای درهم به نوشته خیلی ریز پایین کاغذ پوستی اشاره کرد و سپس با صدای بلندی خوند...
نقل قول:
داشتن رضایت نامه و امضای اولیا برای اردو الزامی میباشد!

_ ما که اصلا نمیتونیم از قلعه خارج شیم، چطوری برای رضایت نامه ازشون امضا بگیریم پس؟
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 10:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جشن در اوج خودش قرار گرفته بود. ملت بعد از قر دادنای کوردی، رقصای اذری، حالا نوبت به ویبره رفتنای بندری رسیده بود.
ملت که حسابی عین هکتور مرلین بیامرز مشغول ویبره رفتنای هیستریکی بودن سعی داشتند از آخرین لحظات ناب ملکوتی جشن، نهایت استفاده و لذت رو ببرند.

در طرفی آستریکس از روی جایگاه دی‌جی پایین اومده بود و با سکینه دلورس امریج‌پور روی مبلمان راحتی گوشه تالار دست در دست هم مشغول بودند.

_ خانومی فشارم افتاده مامان قندیم میشی؟
_ عه وا... چه پرو... خجالت بکش من همسن ننتم...
_ بیب، سن فقط یه عدده... عصاره جوونیت بشم قند توی خونم، پول توی جیبم... چیز یعنی همون قندم میشی...؟
_ عه وا... مرلین خاک به سرم...

آستریکس باز فانوسش رو گم کرده و مشغول گفتمان بی‌فانوسی خودش بود.
درکل جشن بنظر بدون مشکل میومد. چون مشکل هنوز بیرون جشن وایساده بود. مشکل که هربار با استفاده از قانون چندم نیوتون و انیشتین از مشکلی به مشکل دیگه منتقل میشد و تکثیر میکرد که از بین نمیرفت... این بار توسط دابی ریش به صورت، لباس سبز به تن، تسبیح به دست و ذکر بر لب درحال ورودش به تالار بود.

او این بار نه با مامورین وزارت. بلکه با همان برادران جن زحمت کش که همگی لباس سبز به تن و تسبیح به دست داشتند وارد تالار شدند. اون‌ها با شعار وحدت جنی و خود کفگیری، سیم باند و سیستم رو از برق قطع کرده و پیکسی‌های دنسر معلق در هوا رو هم ردایی به سیاهی بخت ملت خواننده برویشون انداختند.

دابی خودش رو بالای جایگاه دی‌جی تلپورت کرده و میکروفون رو به دست گرفت. اول خواست چند بیت رپ بخونه و آستریکس رو دیس کنه ولی سریع خودش رو جمع کرد. چون اینبار بحث فرهنگی و معنوی بود. نه چاله میدون و تره بار که به این و اون موز پیشکش کنه.
_ برادرا و خواهرا توجه کنید... کاری نداریم چه نسبیت تناسبی باهم دارین. نیومدیم که معادلات شمارو حل و حلول کنیم. اما... اما اون کفاثط... اما اون گناه کبیره هشتم... اون مردک بی‌فانوس... اون مستهجن زاده... اون شیطان رجیم نشده... اونو قراره با خودمون ببریم!

با سخنرانی دابی، برادران اجنه هم دور آستریکس جمع شدن و دستبند به دست، دستای آستریکس رو به پشتش بردند...

_ تا درس عبرتی بشه بر همه گناهکاران که بدانند و آگاه باشند. دژمنان هیچ قلطی نمیتوانند بکنند. و ما این مزدوران غیر انسانی و جهنمی سالاد سزاری را مورد عنایت قرائت قرار خواهیم داد و با شعار وعده‌ی هزار چهارصدو پنجمین صادق خشم مرلین را بر آنها نازل میکنیم...

آستریکس که حالا جفت دستش دستبندی سفت و سخت بسته شده بود با حرف‌های دابی احساساتی شده. اشکش از چشم سوم درونش جاری شده و دیگه نتونست این همه اتهامات رو تحمل کند و سریع دهن باز کرد...

_ آقا اصلا همچی تقسیر منه... هر مشکل ودنگ فنگی تو این مدرسه میشه تقسیر منه. اینکه ریونکلاو هنو معلوم نی پرندش ریونه یا عقاب تقسیر منه. اینکه اسلیترین هنوز تکلیف اسمش که بعضیا اسلایترین میگن معلوم نشده تقسیر منه. اینکه سوروس اسنیپ سینگل به گور شد تقسیر منه. اینکه سینگل به گوریش کافی نبود سیاه پوستش کردن و نیم کیلو ژل حجم دهنده به لبش زدن تقسیر منه. اینکه قراره تو سریال جدید قراره کلی ووک داشته باشیم تقسیر منه. اینکه تو سایت پشت شناسه‌های مونث، مذکر قرار گرفتن و پشت مذکرها، مونثین قرار گرفتن و از طرف دیگه ملت رنگین کمون رو به رسمیت نمیشناسیم همچنان تقسیر منه اصلا. اینکه دابی حقوقش کفایت خرید نیمبوس پرو مکث چندصد جیجابایتی ریجستری شده دو سیمکارته رو برای دوز دخترش نمیده تقسیر منه... اصلا کوین هنوز بچه مونده تقسیر منه. اصلا هلنا درامای فیلم ترکیه‌ای داره تقسیر منه‌... اصلا...

یکی از ملت حاضر در صحنه کاملا ناخوداگاه دستش به چوبدستی اش رفت و جادویی کردو و باردیگر کاملا ناخوداگاه جادو به سمت استریکس شلیک شدو ناگهان دهنش دوخته شد.

_ اوه چقدر احساسی بود... اوه چقدر ناراحت کننده بود... خیلی زور میزنم گریه کنما ولی نمیتانیاهو...

گوینده صدا و عمل جادو از سمت اجنه‌ای از اجنه‌های دابی بود که مورد عمل ماضی قرار گرفته بود.
ونی سبز رنگ بعبو و آژیر کشان وارد سرسرا شد و آستریکس دستو دهن بسته رو با اردنگی راهی گونی کردند...
ملت که حسابی بالا و چت و فنگ مست بودند، افتادن همچین اتفاقی براشون بی‌تاثیر و به چپ و راست و کیف و بند کفششون بود.
بلاخره اونا و خوانندگان محترم خوب میدونن این جشن قبل اینکه بیشتر از این شورش در بیاد باید توسط شروع کنندش تموم میشد.

پایان سوژه.
روز گریفیندور مبارک.
تشکر از همه ملت گریفیندوری و غیر گریفیندوری که شرکت کردندو تبریک گفتند. تبریک به خودتون و آفرین به خودتون.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 00:19
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به محض اینکه بازرسان عالی رتبه شهد گوارا را نوشیدند، انگار نه انگار که تا لحظاتی پیش با عبارات خشک اداری و پرونده های سنگین سر و کار داشتند.
نوری از آرامش و برادری همچون نسیمی ملایم در وجودشان دمیده شد و غبار خستگی و دغدغه های وزارتی را از دل و جانشان شست اثر ان نوشیدنی افطاری خاص که با ذکر محبت الهی و چند دانه مجاز خوش بو که از باغ های بهشتی چیده شده بود، ذهنشان را از سنگینی دنیا و مسئولیت های طاقت فرسای بخش نظارت بر اماکن عمومی و غیر عمومی و خصوصی و غیر خصوصی رها کرد.
رگ های خشکشان که از سال ها کاغذ بازی و پیگیری بندهای قانونی کم رمق شده بود دوباره با جریان حیات جاری در ان شهد شیرین جان گرفت چهره هایی که لحظاتی پیش به اخم و نگرانی الوده بود حالا از تبسمی ملکوتی و گشاده رویی بی قید و شرط درخشید.
در ان لحظه ناگهان یادشان افتاد که دنیا مگر چند روزه است و این مقررات و پلمپ ها تا چه حد در برابر عظمت عشق و وحدت ناچیزند پلمپ امروز شاید فردا باطل شود اما لبخندی که بر دل ها می نشیند تا ابد ماندگار است پس چرا اکنون دل ها را با دلخوری و سخت گیری پلمپ کنیم وقتی می توانیم با شهد محبت ان ها را به هم نزدیک تر سازیم این تحول درونی ان ها را به سطحی از درک و همدلی رساند که تا ان روز هرگز تجربه نکرده بودند.

ممد کورنلیوس فاج‌زاده، که تا همین چند لحظه پیش با تسبیح سبز سیدی‌اش ذکر می‌گفت، ناگهان دستش را بر کمر بغل دستی اش گذاشت، تسبیح را دور انگشت سبابه‌اش چرخاند و مثل دستمال قرمز چهارخانه در هوا تکان داد و با اهنگ کردی که به لطف دی‌جی استریکس در حال پخش بود تمام قر هایی که در طول عمرش در کمرش خفته بودند بیرون ریخت.

ولی وضع سکینه دلورس امبریج‌پور از ممد کورنلیوس هم وخیم تر بود او در حالی که کل میکشید و با هزار ناز و عشوه میرقصید و قر میداد.

و فقط مرلین می‌دانست که بعدا چه بلایی در وزارت سحر و جادو بر سر انها می امد.

افرادی که لایک کردند


Only Raven