سوژه جدید.
در روزگاری که مردمان و حاکمان ماگی مشغول جنگ و بزن و بکش و ببر و بستن تنگهها بودند، وزیر وزرای وزارت خونههای جادوگری منطقه هم به ملت جادوگران خود نامه جیغ کشان اضطراری فرستاده بودند تا از سفر کردن به این کشورها خودداری کنند و یوقت با پودر پرواز خودشون رو داخل شومینه سمت این مناطق آتیش ندن که به محض رسیدن اول آتیش گرفته سپس پودر میشن.
همزمان به ملت جادوگران داخل خود اون منطقه هم اعلام شده بود تا اطلاع ثانوی از مدرسه و تالارهای خصوصیتون خارج نشین تا یوقت جهپادی، جوشکی، اداره گازی چیزی جهادیطور، خطای ماگلیطور همگی رو به دیار ملکوتی مرلین پیوند نزنن.
در یکی از این روزها که ملت داخل مدرسه حبس شده و اجازه خروج نداشتند، شدیدا حوصلشون سر رفته و کم کم خسته و کفری شده بودند.
درون تالار گریفیندور اوضاع بهتر از بقیه جاها نبود. ملت گریفیندوری گوشه و کنار تالار، خودشون رو سرگرم کاری کرده بودند. جینی و هرمیون مشغول درست کردن معجونِ "پاک کردن حرفها و گفتوگوهای دو طرفه" بودند تا سبزیهایی که چند شب پیش با ملت مشغول پاک کردنشون بودن رو از حافظه خود ملت پاک کنند.
تلما مشغول حل کردن پروندههای جنایی برای بار سی و سوم بود. فلور و لورا روی یک طلسم با قابلیت اکلیلی کردن فضا تمرین میکردند. ریموس که دیگه شکلاتهاش تموم شده بود و رنگ از رو صورتش رفته و گوشهای از تالار روی زمین مثل یک تخته سنگ افتاده بود.
لیسا و کوین هم گوشهای مقابل هم نشسته و مشغول بازی سنگ، کاغذ، قیچی بودند...
_ سنگ، کاغذ، قیچی...
کوین دو انگشتش رو به نشان قیچی پایین اورده بود و در مقابلش، لیسا بود که یک انگشتش رو به سمت کوین گرفته بود.
_ این چیه دیگه؟
_ چوبدستیه دیگه.
_ ولی باژی شنگ کاغژ قیچی که چوبدشتی نداره...
_ چرا دیگه. ما جادوگریم خب. برای ماگلا نداره چون اونا چوبدستی ندارن. ولی ما داریم. و چوب دستی قیچی رو میزنه. حالا یبار دیگه میریم. سنگ، کاغذ، قیچی...
اینبار کوین دست کوچیکش رو مشت کرده بود و لیسا دوباره با حالت قبلی یک انگشتش رو مقابل کوین گرفته بود.
_ باژم که چوب دشتی اوردی لیشا...
_ اره خب. چوب دستی سنگ رو هم میزنه. حالا بیا یبار دیگه...
کوین که حسابی از دست جر زنیهای لیسا ناراحت شده بود دیگه نمیتونه خودش رو بیشتر از این کنترل کنه و میزنه زیر گریه. با گریه و زاری کوین توجه همه اعضا به سمتش جلب میشه.
_ ببین چیکار کردی... بچه رو به گریه انداختی!
_ من فقط داشتم بازی میکردم...
_ من خشته شدم دیگه... دلم گرفته... من میحوام برم بیرون... من میحوام عید رو مشافرت برم...
ملت گریفیندوری شاهد گفته شدن حرف دل همشون به دست یک بچه دوساله بودن، همگی با اخم و ناراحتی پیش کوین نشستن و سعی کردن با ناز و بغل آرومش کنن. اما یکی میخواست که خودشون رو هم آروم کنه.
_ میگم کسی خبری از آستریکس داره؟ دو روزه که رفته توی تابوتش خوابیده. از وقتی که از شکار بیرون قلعه منع شده حتی برای خوردن قهوه هم بیدار نشده.
_ بنظرم بهتره بیدارش کنیم. حوصلمون سر رفته. کوین هم که آروم نمیگیره...
ملت گریفیندور همگی به خوابگاه پسران و مقابل تابوت آستریکس رفتند. تابوت آستریکس که روی یک سکوی مخصوص تابوت قرار داشت و درش بسته شده و در سکوت کاملی آروم گرفته بود. تلما نزدیک تابوت میشه و چند ضربهای به در تابوت میزنه. چند ثانیه میگذره اما خبری از تابوت بلند نمیشه...
تلما دوباره چند ضربه به در تابوت میزنه و این بار با صدای بلند میگه:
_ آستریکس بهتره بیدار شی. ما همگی اینجا جمع شدیم تا یه فکری به حالمون کنیم. حوصلمون سر رفته. ریموس افسردگی گرفته. ادوارد با قیچیهاش اونقدر صورتش رو زخم انداخته که دیگه جای سالمی روش نمونده. لورا دیگه گوشای گربهایش خمیده موندن. روباه منم دیگه نه میخنده، نه دم تکون میده... واقعا حال هممون بد شده بهتره بیدار شی و یکاری بکنیم...
همچنان تابوت آستریکس هیچ حرکتی نمیکنه و همونطور به حالت ساکنش ادامه میده...
لیسا که گریههای کوین بیشتر از پیش بیحوصلش کرده بود زیر لب رو به فلور میگه:
_ اگه میدونستم اینقد کوین گریه میکنه میذاشتم تو بازی ببره منو...
ناگهان در تابوت با صدای بلندی به سمت دیوار پرت میشه و ملت بهت زده در کسری از ثانیه در مقابلشون آستریکس رو با صورت جدی و اخمای درهم میبینن...
_ کسی گفت کوین گریه میکنه؟
ساعتی بعد، مقابل شومینه گریفیندور.کوین در بغل آستریکس، با آبنبات رنگی که آستریکس بهش داده بود آروم گرفته بود و دست آستریکس همزمان با ناز کردن کوین مشغول نوشتن یک کاغذ پوستی بودن.
بقیه ملت هرکدوم سمتی از تالار با کنجکاوی منتظر بودن تا سر از کار کاغذ پوستی که آستریکس مینوشت در بیارن...
بعد از چند دقیقه، آستریکس با نگه داشتن کوین توی بغلش، از جاش بلند شد و به سمت تابلو اعلانات گریفیندور رفت و کاغذ پوستی رو با حرکت چوبدستیش به آن چسباند و سپس همراه کوین برای گردوندنش از تالار خارج شد.
ملت گریفیندور که شدیدا کنجکاو بودند، سریع دور تابلو اعلانات جمع شدن و ریموس جلوتر از همشون شروع به خوندن کاغذ پوستی کرد.
نقل قول:
به اطلاع ملت هاگوارتز میرسانیم که بعد از صحبت و هماهنگیهای انجام شده با وزارت سحر و جادو و سازمان ملل جادوگران متحد. برای رفع حس دلتنگی و عوض شدن حال و حوای ملت در اصل بخاطر گریههای کوین قرار بر راه انداختن یک اردو یک هفتهای به خارج از منطقه درگیری ماگلها شدیم.
هرچند مشکلاتی ومخالفتهایی در این مسیر وجود داشت که به لطف کمکهای تهدیدهای جناب آستریکس موانع رفع شده و اردو در دو روز آینده صورت خواهد گرفت.
مقصد: قلعه ابا اجدادی آستریکس اینا... در مرلینآباد، پنج مایلی نرسیده به جامسر. بزرگ راه حاج الیوندر، دو کیلومتری رستوران اکبر جوجه، سمت چپ، انتهای جاده قدیم واقع در مونیخ آلمان.
نکته: بخاطر قطعی و کار نکردن جوجول ترسنلیت خواهشا حرف مفت اضافی موقوف بوده و فقط از طبیعت و قلعه تاریخی استفاده و لذت ببرید.
ملت گریفیندوری که با شنیدن نوشتههای کاغذ پوستی که حاکی از برنامه اردو داشت ذوق زده و خوشحال شدند. با خودشون فکر میکردن که بلاخره از اون قلعه کذابی قراره خارج بشن، حتی همین خارج شدنه هم باعث میشه آنچنان به مسیر و قلعه مقصد فکر نکنن...
_ صبر کنید ببینم... این نوشته ریز چیه پایینش نوشته شده...
_ چی نوشته؟

تلما با شک و تردید و اخمای درهم به نوشته خیلی ریز پایین کاغذ پوستی اشاره کرد و سپس با صدای بلندی خوند...
نقل قول:
داشتن رضایت نامه و امضای اولیا برای اردو الزامی میباشد!
_ ما که اصلا نمیتونیم از قلعه خارج شیم، چطوری برای رضایت نامه ازشون امضا بگیریم پس؟