×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ایزابل مکدوگال
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:40
حتما!
0
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلنا ریونکلاو
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:38
هرچی بیشتر میخونم بیشتر ایمان میارم که این یعنی داشتن آمادگی کامل در نوشتن.
2
افرادی که لایک کردند
قشنگ در قالب شخصیت ایفات فرو رفتی و نوشتی
0
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به به. بنازم.
0
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایزابل مکدوگال
جمعه 11 اردیبهشت 1405 20:15
یادت باشه بعدا یه قهوه بخوریم.
1
افرادی که لایک کردند
گادفری میدهرست
شنبه 12 اردیبهشت 1405 02:12
نور نقره ای ماه از پس پاره های ابر، ایوان این عمارت روستایی، میز دایره ای کوچک، یک قوری و دو فنجان که بقایای آخرین نوشیدنی هنوز در آن ها باقیست.
من و تو همیشه به اینجا می آمدیم. این عمارت جایی بود که ما را از دنیای بیرون جدا می کرد. تو با پاهای برهنه و قدم های نرم بر گرانیت های سیاه راهروها و پله ها می خرامیدی و من به دنبالت روان می شدم تا اینکه می ایستادی و رویت را به سمت من برمی گرداندی، با لبخندی که شکر در آن حل شده بود و با آن چشمان آبی ای که آرامگاه ابدی ام بود.
حالا دوباره در اینجا هستم. و این بار تنها شبح خاطرات را دارم که در راهروها و پله ها به دنبالش روان باشم.
ایزابل، جرات نکردم دستت را بگیرم و با تو در تاریکی سقوط کنم، اما حالا دارم در تاریکی دیگری فرو می روم.
من و تو همیشه به اینجا می آمدیم. این عمارت جایی بود که ما را از دنیای بیرون جدا می کرد. تو با پاهای برهنه و قدم های نرم بر گرانیت های سیاه راهروها و پله ها می خرامیدی و من به دنبالت روان می شدم تا اینکه می ایستادی و رویت را به سمت من برمی گرداندی، با لبخندی که شکر در آن حل شده بود و با آن چشمان آبی ای که آرامگاه ابدی ام بود.
حالا دوباره در اینجا هستم. و این بار تنها شبح خاطرات را دارم که در راهروها و پله ها به دنبالش روان باشم.
ایزابل، جرات نکردم دستت را بگیرم و با تو در تاریکی سقوط کنم، اما حالا دارم در تاریکی دیگری فرو می روم.
2
افرادی که لایک کردند
گادفری میدهرست
شنبه 12 اردیبهشت 1405 09:22
گادفری روز را در گوری خالی در قبرستان پشت عمارت می خوابد و هنگامی که پهنه ی آسمان به رنگ خون درمی آید، برمی خیزد، در حالی که عطش گلویش را در آغوش گرفته و باید برای شکار به جنگل نزدیک عمارت روستایی برود.
در جایش نیم خیز می شود، در حالی که انگار نیاز دارد فکر ایزابل در ذهنش را قبل از رگ هایش تغذیه کند.
"ایزابل، واقعا چرا؟ آیا نمی توانستی او را که در حقت ظلم کرده، فقط در گورستان خاطراتت دفن کنی، بدون آنکه او را ببخشی یا کاملا فراموش کنی؟
من این کار را کردم. برایت تعریف کردم. به یاد داری؟ راهبی که مرا زجر داده و بارها تا مرز جنون برده بود و من نمی دانم آیا هرگز می توانم او را کاملا ببخشم یا نه. اما من سعی کردم قلبم را به او نرم کنم و حالا هر بار که به یادش می افتم یا می بینمش، شعله های خشم در درونم کمتر و کمتر زبانه می کشند.
و البته حالا من او را درک می کنم. می فهمم آنچه در قالب رنج برای رستگاری بر من فرود می آورد، ابزاری بود برای فرو نشاندن خشمش از پدری که ترکش کرده بود.
ایزابل، آیا تو نیز نمی توانی به این فکر کنی که ظالمان در حقت چرا با تو چنین کردند یا می کنند و سعی کنی آن ها را نه ببخشی یا فراموش کنی، بلکه بفهمی؟"
این ها را در حالی به زبان می آورد که در خیالش دستان ایزابل را در دستانش گرفته و چشمان کهربایی اش را به چشمان آبی او دوخته.
در جایش نیم خیز می شود، در حالی که انگار نیاز دارد فکر ایزابل در ذهنش را قبل از رگ هایش تغذیه کند.
"ایزابل، واقعا چرا؟ آیا نمی توانستی او را که در حقت ظلم کرده، فقط در گورستان خاطراتت دفن کنی، بدون آنکه او را ببخشی یا کاملا فراموش کنی؟
من این کار را کردم. برایت تعریف کردم. به یاد داری؟ راهبی که مرا زجر داده و بارها تا مرز جنون برده بود و من نمی دانم آیا هرگز می توانم او را کاملا ببخشم یا نه. اما من سعی کردم قلبم را به او نرم کنم و حالا هر بار که به یادش می افتم یا می بینمش، شعله های خشم در درونم کمتر و کمتر زبانه می کشند.
و البته حالا من او را درک می کنم. می فهمم آنچه در قالب رنج برای رستگاری بر من فرود می آورد، ابزاری بود برای فرو نشاندن خشمش از پدری که ترکش کرده بود.
ایزابل، آیا تو نیز نمی توانی به این فکر کنی که ظالمان در حقت چرا با تو چنین کردند یا می کنند و سعی کنی آن ها را نه ببخشی یا فراموش کنی، بلکه بفهمی؟"
این ها را در حالی به زبان می آورد که در خیالش دستان ایزابل را در دستانش گرفته و چشمان کهربایی اش را به چشمان آبی او دوخته.
1
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
افرادی که لایک کردند