شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کنج هلنا کنج خوبی بود. بزرگ بود. توش قاب عکس اسب شاخ دار رنگین کمونی بود. کمدی مملو از لباس های خوشگل موشگل داشت که آرزوی هر ساحره بدبخت بدون منوی مدیریت بود. ولی هلنا اینارو با دست رنج خودش بدست اورده بود. همون ساحره های لخت پتی طرفدار نظام سوسیالیستی اگر یکمی کار میکردن، میتونستن کنج قشنگی برای خودشون درست کنن. ولی خب کنج مدیر بیچاره تو چشم بود. امان از توی چشم بودن! هی چشم میخوری... هی زندگیت خراب تر میشه... هی خدا صداتو نمیشنفه... هی پات میخوره به گوشه مبل و هزار بلای غیرطبیعی دیگه.
تو همون کنج هلنا، یک کنج دیگه هم بود. عمو سیریوس پاپتی، از خودش نداشت هیچ کنج خلوتی. البته خلوت بود ولی مال خودش نبود. عاریه ای بود. مال سرور بود و کلا دو متر در یک متر فضا داشت. لابلای کلی سیم سرور بود. یه دشک و پتو گوشه زمین داشت و یک منقل هم اون وسط. مدام چرت میزد و توی سیمای سرور انگولک میکرد. گاهی هم با شعر میخوند: «ای زوپس کهن، منم پاپتیِ خسته زِ دستِ این سیم و سرور، راهِ نفسم بسته نه سهمی از گُلی دارم، نه کنجی زیرِ این سقفم فقط یه پتو و منقل، تو این دنیایِ در بسته »
یا مثلا گاهی هم آهنگ مشتی لوتی که از MP3 PLAYER قدیمیش پخش میشد رو زمزمه میکرد: «سپیده دم اومد و وقت رفتن، حرفی نداریم ما برای گفتن حرفی که بوده بین ما تموم شد، این جا برام نیست دیگه جای موندن »
در دقایقی که آکی و کاتانا و جاروبرقی و جمعیت شورشی شهر گوگوریو هر لحظه نزدیک تر میشدن، عمو سیریوس کنار منتقلش مشغول چرت زدن بود و کارای فنی رو دور از چشم هلنا، یکمی پشت گوش انداخته بود. اما این چرتش با بقیه چرتا فرق داشت. چون یه سیم آبی خیلی مهم که به بنظر میرسید اونم به شورشی ها پیوسته باشه، انقدر به منتقل نزدیک شد که آتیش گرفت. کنج سیریوس پر از دود شد و آتیش گرفت. آتیش بی رحم به همه جا زبونه میکشید. سیریوس از جا پرید و فرار رو به قرار ترجیح داد. پرید تو کنج هلنا و شروع به داد و فریاد کرد: - بدبخت شدیم هلی جون. یه اتفاقی افتاده.
با احترام به پست آکی که تازه زده شده، خلاصه تا شروع پست قبل (یعنی باید پست قبلی که مال آکیه رو هم بخونین): در فاز اول سوژه، اعضای جادوگران برعلیه مدیران شورش کردن و قصد دارن اونا رو تو گونی کرده و به جزایر بالاک تبعید کنن. تا اینجا فقط لیلیث دستگیر شده و دابی با تغییر چهره بین تظاهرکنندگان حضور داره و حالا قصد دارن با تعقیب کاتانا، هلنا رو پیدا کنن... (در فاز دوم که بعد از دستگیری تمام مدیران آغاز میشه، اعضا باید بدون منوی مدیریتی که همراه مدیرا قهر کرده و رفته سایت رو اداره کنن!)
~~~~~~~
آکی با دیدن جمعیت زیادی که پشتش در حرکت بودن و قلعهی هاگوارتزی که با وجود عظمت، وارد شدن یهویی این همه جمعیت بهش چندان قابل چشمپوشی و پنهانسازی نبود، تصمیم میگیره راهکار دیگهای به کار بگیره تا مبادا هلگا از چنگشون نپره. خصوصا که خب، روح بود! همون لحظه رگِ سابق ریونکلاوی آکی میزنه بالا که براستی چطور میخوان یک روح رو دستگیر کنن؟
آکی با تکون دادن سرش سعی میکنه این افکار مزاحم رو به کناری برونه چون وقتی برای تلف کردن نداشتن. جمعیت به این زیادی، حتما یکی بینشون پیدا میشد که بدونه چطور میشه یه روحو گیر انداخت دیگه نه؟ آکی با خوشحالی ایدهی خودشو تایید میکنه و رو به جمعیتی که منتظر فرمان آکی بودن میگه: - رفقای شورشی! فراموش نکنین که هلنا یک روحه و این یعنی غافلگیریهای زیادی برای فرار از دستمون میتونه داشته باشه. پس تنها تعقیب کاتانا برای پیدا کردن کُنجِ هلنا کافی نیست. بلکه باید حسابشدهتر پیش بریم.
آکی با شنیدن صداهای متفاوتی از بین جمعیت که به هوا بلند میشه و خواهان این هستن که بدونن پس چاره چیه و چه باید کنن، دستشو به نشانهی سکوت بالا میبره و ادامه میده: - خب ببینین جمعیت ما به اندازه کافی زیاد هست! به نظرم کافیه تمام مسیرهای منتهی به کنج هلنا رو از جمعیت پر کنیم، حتی دیوارهای اطراف که هلنا ممکنه برای فرار ازشون استفاده کنه. یک عده قلعهنوردی کنین، یک عده پشت دیوارها منتظر بشینین و باقی راهروها رو پوشش بدین.
جماعت معترض جادوگرانی که به نظر راهکار آکی براشون منطقی میومد، فریاد شوقی سر میدن و در حالی که یه عده شروع میکنن از دیوارِ بیرونیِ قلعه بالا رفتن، بقیه برای جایگیری در سایر نقاطی که آکی مشخص کرده بود وارد میشن. این وسط همچنان صدای جاروبرقیِ شورشیای که دیگه به جای برق با جادو کار میکرد و خیال میکرد باهاش میتونه روح رو مکش کنه و توش گیر بندازه همچنان شنیده میشه.
- مدیر بیکفایت نمی خوایم، نمی خوایم! ـ مدیر مازوخیسم دار نمی خوایم، نمی خوایم! ـ مدیر رپر نمی خوایم، نمی خوایم! ـ مدیر سی بی سوار نمی خوایم، نمی خوایم! ـ باریکلا... صد آفرین به همه تون! همین رو بریم ده دقیقه دیگه رسیدیم هاگ مستقیم میریم بالای سر هلنا!
سامورایی قصه ما مانند تور لیدر های ناشی همانطور که دانه به دانه سنگ فرش های دهکده هاگزمید را می گذراند، نگاهی به جمعیت شورشی پشت سرش انداخت. آن ملت شورشی در بالاترین سطح خشونت و تنفر نسبت به مدیران رسیده بودند. آیا این همان چیزی نبود که مخترع و نویسنده این سوژه می خواست؟
ـ !
در آن میان کاتانای بینوا با هر بار دیدن آن لشکر خشمگین و خونخواه پشت سرش، در دل پلاتینی اش از مرلین میخواست واسطه گری کند و خیلی زود مرگ و داسش را بر بالین او بفرستد. با هر قدم نزدیک شدن آن ملت مذکور، شمشیر مظلوم بر شدت پرش هایش می افزود تا زودتر به هاگوارتز برسد.
ـ همینه ملت! رحم نکنید. بشکنید، خراب کنید، باریکلا عمو جون دوتا فلکه آب دیگه رو ناقص کنی یه پاپیون مثل پاپیون خودم بهت میدم صفا کنی! ـ این خراب کردن اموال چه سودی برای ما داره؟ ـ حال میده! ـ امم... منطقیه! ــ مرسی که اینقدر زود قانع شدی بِرو!
برادر محترم لبخند رضایت بخشی به سامورایی محبوب و آزادیخواه زد و رفت تا با عده دیگری ایستگاه اتوبوسی را از جایش بکند و حال کند.
ـ سالازار رو شکر این بنده نادان رو هم به راه #نه_به_مدیران هدایت کردم! اینم از ثواب امروز. ـ جناب سامورایی نیروهای پشتیبانی خبر دادن که گویا کاتانا تونسته از دروازه ورودی هاگ رد بشه. چی دستور می دید قربان؟ ـ اهم... منتظر فرصت مناسب باشید و در بزنگاه به مخفیگاه بانو نقره ای حمله کنید. ـ حتما قربان!
بعد از ورود کاتانا به قلعه هاگوارتز بلاخره نوبت گرفتن مدیر دوم یا همون هلنا ریونکلاو رسیده بود.
کمی قبلتر از اینکه جادوگرا بخوان پشت سر کاتانا راه بیوفتن تا به هلنا برسن، کریدنس گردن ققنوسش رو صاف میکنه و اون رو از پنجههاش میگیره و با همین حرکات یه شعلهافکن درست میکنه. هرچند ققنوس از اینکه تمام ابهتش از بین رفته ناراضیه ولی از چیزی که بهش تبدیل شده خوشش اومده و احتمالا قراره بعدا هم همینطوری کریدنس رو آزار بده.
وقتی کریدنس به جمعیت میرسه که دوباره دچار دو دستگی شدن یه صدا از پشت داد میزنه: ـ خب چرا لیلیث رو تو گونی نمیکنیم؟ هم میتونیم مدیرای دیگه رو تحت فشار بذاریم هم زودتر به هلنا برسیم.
لیلیث با شنیدن این حرف از کنج دفتر پا میشه. ـ شماها اینجـــــ... ـ سسسسسسس وسط یه جلسه مهمیم! دارین در...
دوباره یه صدای از یه سمت جمعیت داد میزنه: ـ تو گونی فرار میکنه، بندازینش تو کیف نیوت تا کاتانا دورتر نشده!
نیوت تا میخواد به خودش بیاد و فرصت خجالت کشیدن پیدا کنه یکی کیفش رو میگیره و پرت میکنه اون سر جمعیت نزدیک کنج لیلیث و از اون سمت جادوگرا لیلیث رو در حالی که داره انواع فحشها و تحدیدات غیر اخلاقی رو به زبون میاره پرت میکنن سمت کیف. نه تنها جمعیت بلکه کیف هم از میزان غیر اخلاقی بودن تحدیدات و فحشها دهنش باز میشه و در همون لحظه لیلیث دقیقا توی کیف فرو میره.
با فرود اومدن کیف روی زمین در کیف بسته میشه و جادوگرا دست به دستش میکنن تا دوباره به نیوت برسه. حالا جمعیت که یه مدیر رو تونسته بودن به چنگ بیارن پشت سر کاتانا دنبال دومیش حرکت میکنن و تو راه دستشون به هرچی میرسه درب و داغون میکنن.
هلنا از اعتراضی که به پا شده بود خبر داشت. درواقع همهی مدیرا از اعتراض خبر داشتن و واسه همینم قبل از اینکه خوابگاه توسط جمعیت محاصره بشه، هرکسی به کنج خودش فرار کرده بود. البته هلگا و سیریوس انقدر خوب توی کنجشون پنهان شده بودن که جمعیتِ معترض حتی اگه صد سالم دنبال کاتانا میدوییدن، بهشون نمیرسیدن! فقط هلنا بود که کنجش یکم تق و لق میزد.
اما این وسط، دو نفر از مدیرا بودن که اصلا کنج نداشتن. اولیش دابی بود! دابی به جای اینکه توی کنج خودش قایم بشه، با یه تغییر قیافهی خیلی حرفهای خودشو بین جمعیت جا کرده بود. حالا این تغییر قیافه چی بود؟ یه پستونک بود! بله... دابی یه پستونک طلایی توی دهنش گذاشته بود و خودشو تو کالسکه یه بچه جا کرده بود! هیچکس به این موضوع شک نکرد که چرا این کالسکه صاحب یا مادر نداره! بلکه جمعیت حتی دلشون به کالسکهی بی صاحاب سوخت و در نهایت هم یکی سرپرستیشو به عهده گرفت. در آخر دابیِ در ظاهر نوزاد، به عنوان کم سن ترین عضوِ معترضین شناخته و معروف شد. و بدین نتیجه با موفقیت ماموریتِ فرارش رو به اتمام رسوند.
دومین مدیری که کنج نداشت، لیلیث بود. اینم دوتا دلیل داشت! اولی اینکه کسی اصلا خبر نداشت اون یه مدیره... دومی هم اینکه خود لیلیث هم خبر نداشت که همچین جمعیتِ معترضی نسبت به مدیرها تشکیل شده! اون خیلی راحت یه گوشه از دفترش لم داده بود و بستنیِ با طعمِ مغزِ بچهش رو میخورد! هرچند اگه لیلیث از نیتِ این نویسنده خبر داشت، قطعا با عجله بیشتری بستنیشو میخورد که بعد بتونه پیچ و مهره هاشو ببنده و فرار کنه. اما لیلیث روحشم خبر نداشت... همونطور که معترضین هم از وجود لیلیث روحشون خبر نداشت.
خلاصه که، این دوتا مدیرِ عزیز به خوبی و خوشی از دستِ معترضین در امان بودن. هیچکدومشون هم تلاشی برای نجات دادنِ باقی مدیر ها نمیکردن. لیلیث که حتی اگه از این موضوع خبر داشت هم کمکی نمیکرد، دابی هم فکر نمیکرد کاری از دستش بربیاد... واسه همینم همینطوری توی کالسکهاش لم داده بود و با عروسکِ هری پاترش بازی میکرد که یهو جمعیتِ به دنبال هلنا، به دفترِ لیلیث رسیدن.
دابی از همون اولشم نگرانِ هلنا بود. قطعا اگه کمکی از دستش برمیومد، برای نجاتِ هلنا انجام میداد! اما تا اون لحظه نمیدونست که چه کمکی از دستش برمیاد تا اینکه چشمش به دفتر لیلیث افتاد.
دو راهی دابی همینجا شروع شد. از خودش پرسید؛ هلنا مهم تره یا لیلیث؟ هلنا مهربون تره یا لیلیث؟ هلنا همیشه به فکرِ دابی بوده یا لیلیث؟! و جوابِ همهی این سوالات "هلنا" بود. همین شد که با همون تغییر چهرهی بی نقصش از روی کالسکه بلند شد و با فریادی عظیم رو به همهی معترضین اعلام کرد؛
-ای ملت! به گوش و هوش باشید که یه مدیرِ دیگه دقیقا بیخ گوشتون توی این دفتر نشسته و داره به ریش همتون میخنده!
دابی یادش نبود نوزادا نمیتونن حرف بزنن، جمعیت هم اصلا یادشون نبود که میتونن به نوزاد نبودنِ دابی شک کنن! واسه همینم یه خبرنگاری اول از همه یه عکس از دابیِ تغییر چهره یافته گرفت و با عبارتِ "معجزهای که یک نوزاد را به سخن گفتن وادار کرد و معترضین را آگاه ساخت" به تیتر اول روزنامه ها تبدیل کرد.
اما حالا معترضین دوتا گزینه دارن؛ آگاهی جدیدشون نسبت به لیلیث و کاتانایی که همچنان درحال دوییدن به سمت کنج هلناست.
ملتِ دو دسته شده با شنیدن شعار آخر، به صورت اتوماتیکوار سراشون با حالت چهرهی میچرخه به سمت نیوت. این باعث میشه نیوت که در حالت عادی هم خجالتیه، حالا با دیدن هزاران جفت چشمی که بهش خیره شدن، دیگه اصن نتونه و این حجم از نگاه که از همهشون لیزر شلیک میشد و میخواستن اونو از وسط به دو نصف مساوی تقسیم کنن، در یک آن آب بشه و بره تو زمین!
در حالی که ملت دست به سینه مدام نگاه منتظرشون بین آسمون و ساعت مچیشون میچرخه، نیوتِ آبشده به آبهای زیرزمینی میپیونده. آبهای زیرزمینی به رودخونه میپیوندن. رودخونه تو دریا میریزه. آب دریا بخار میشه تشکیل ابر میده. در نهایت باد میاد این ابرا رو زیر بغل میزنه و یکراست بالای سرِ محوطهای که نیوت آبشده بود رها میکنه تا نیوتِ ابر شده بباره و دوباره هیکلش درست مثل روز اول دقیقا وسط جمعیت معترض که از این شکلی در اومده بودن و حالا این شکلی به انتظارش نشسته بودن تشکیل بشه.
- من نبودم، دهنم بود.
و سعی میکنه قیافهی مظلومی بدین شکل به خودش بگیره:
اما مگه ملت قانع بشو بودن؟ نع! - دیدین؟ حتی دفاعیهشم الگو گرفته از عنصر نامطلوب شماره یک یعنی هلنا بود!
صدای اعتراض جمعیت به هوا بلند میشه و نیوت که میدونست آب شدن و رفتن تو زمین دیگه پاسخگو نیست چون زمین و زمان دست به دست هم میدن و دوباره برش میگردونن همون نقطه تا تقاص کارای بدشو پس بده، پرت کردن حواس ملت به چیز دیگهای رو بعنوان راهکار نجات خودش میذاره روی میز. - هی ملت! کاتانا داره از دید خارج میشه. هلنا رو گم نکنیم؟
و بله، به دستور نویسنده این نقشه کاملا جواب میده و ملت معترض نیوت رو به کل فراموش میکنن و همه برای شکارِ هلنا راه میفتن. این وسط خبرنگار پیام امروز یکیو که وسیلهی عجیبی با صدای ترسناکی رو تو هوا تکون میداد از وسط خیل جمعیتی که به سمت کُنج هلنا در حرکت بودن میکشه بیرون تا خبر داغی تهیه کنه. - میشه به خوانندههای خوب توی خونه بگین که این وسیلهی عجیب توی دستاتون چیه؟ - البته! جارو برقیه. یه مَکَندهی قوی که وقتی به شکار روح میری، به درد میخوره نه؟ یکم دستکاریش کردم تا بدون برقم کار کنه. چطورم؟
خبرنگار از شدتِ خفن بودن و متمایز بودن خبری که تهیه کرده جامهها میدره و سر به بیابون میذاره. اما باقی جمعیت نه. اونا هنوز داشتن کاتانا رو تعقیب میکردن تا به کنج هلنا برسن!
- سبزی پلو با ماهی، مدیر تو رو سیاهی - شیر سماور، اگزوز خاور، مدیر دقّت کن
شاید فکر کنید که من پیرمرد، سعی کردم تا جمعیت خشمگین رو آروم کنم و به عنوان ریش سفید جمع، تار سبیل گرو بذارم. امّا از این خبرها نبود و من در یک عملیات ترمیناتوری، با یک جعبۀ گل کارتنپیچ شده وارد اتاق مدیران شدم و درحالی که دستهگل رو انداختم زمین تا چوبدستی که پشتش قایم کرده بودم عیان بشه و ماشۀ! چوبدست رو میچکوندم، مثل تونی مونتانا فریاد زدم: «!Say hello to my little friend» و تمام دفتر دستکهای سیریوس رو با یه بامباردا پخش و پلا کردم.
البته همونطور که تونستید حدس بزنید، تمام اینکارها رو فقط توی خیالات خودم به سرانجام رسوندم و حتی روم نمیشد که در شعار هم با بقیه همراهی کنم چون ادب مرد به از دولت اوست و از این حرفا. درنتیجه وقتی که دیگر عزیزان داشتن مدیرها رو با الفاظی زیبا مورد عنایت قرار میدادن، من با ریتم همون شعارها تکرار میکردم که: «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه.» و خیلی سوسکی خودم رو اون وسط همرنگ جماعت کرده بودم.
خلاصه که وسط اعتراضات، درحال خجالت کشیدن بودم که دیدم جماعت دارن به پیشنهاد آکی اعتراض میکنن که آقا اصلاً تو خودت گماشتۀ مدیرانی، اومدی ما رو از مسیر اصلی خودمون دور کنی.
آکی هرچی قسم خورد، اینوری شد، اونوری شد که بابا من خودم رهبری جنبش رو به عهده گرفتم، حزب نهبهمدیران رو من تأسیس کردم، چی چی من گماشتۀ مدیرانم؟ باز هم یه عده گفتن که نخیر، تو رو مدیرها فرستادن که جنبشهای احتمالی آتی رو کنترل کنن. وگرنه چرا باید اونوری بریم؟ چرا نباید اینوری بریم؟
خلاصه که جادوگرها به دو دسته تقسیم شدن و هرکس داشت علیه اون یکی شعار میداد. من هم خیلی دوست داشتم که به یه دسته ملحق شم امّا خجالت کشیدم و گفتم زشته بابا، به هرحال به هر دستهای بپیوندم، با اون یکی دسته یه روزی چشم تو چشم میشم، بعد شرمنده میشم.
- چوب، جارو، فشفشه، آکی پی کشمشه - دست مرلین عیانه، آکی یه قهرمانه
دیدم که این وسط، هیچجوره نمیتونم شعر زیبا و وزین و فاخر «دابی توپاکه دادا دابی توپاکه» رو با این شعارهای جدید هماهنگ کنم، و از اونجایی هم که دوست نداشتم بیشتر از این خجالت بکشم، در پی صلح اومدم و شعار وسطبازانۀ خودم رو سر دادم: «مدیر با لیاقت، حمایت، حمایت»
در حالی که مرد کچل اومده بود فقط از خوابگاه مدیران آب بخوره، تلما جز مشکوک بودن به سامورایی کاری نداشت، سوروس الدین قاجار در فراغ لیلی خاتون نخ به نخ وینیستون می کشید و به روح پاک شازده سیریوس لعنت می فرستاد، کاتانا تصمیم گرفت تغییر ساید بده و بره روی دنده چپ! ـ ! ـ باز چت شده ؟! ـ ← ← ! - الان اصلا وقت مناسبی نیست. بذار برسیم خونه منطقی صحبت می کنیم. - ← ← ! - باز دو روز رفتی تو کوچه با اون شمشیر پلاستیکی همسایه گشتی دوباره ادبیاتت رفت رو "ناسزا مود"؟! بچه جون من تا تو رو کند نکنم، ندم اوراقی ببره به مرگ جواب مثبت نمی دم. - !
کاتانا در دیالوگ آخر "ناسزا مود" رو روی حالت پرو گذاشت و با بستن چشمان نداشته اش دهانش را باز کرد. پس از چند ثانیه بیان انواع ناسزا های اخلاقی و غیر اخلاقی و مصرف هشتاد و پنج درصد از حجم "ناسزا مود"، چهره سامورایی رفته رفته از یک پدر مهربان به جلاد دربار قاجاریه تغییر یافت. کاتانا نیز از یک پسر بی ادب و ناخلف تبدیل به پشیمان ترین شمشیر دنیا شد.
ـ الان میدونی چی در انتظاراته دیگه گل پسر؟! ـ ← ؟! - برو بالا! ـ ← ؟! ـ بالاتر؟! ـ ← ؟! - باریکلا گل پسر! ـ ← .
در آن لحظه کاتانا برای اولین بار چهره ای ترسناک تر از سمندون دیده بود، او پس از طی ثانیه ای از تهدید سامورایی، تصمیم گرفت فرار را بر قرار ترجیح داد. مغز فلزی اش فقط یک سیگنال را دریافت می کرد. نورون های نداشته مغز او پیغام "هلنا رو پیدا کن، فقط هلنا رو پیدا کن! اون می تونه نجاتت بده." را به کل رگ های آهنی تیغه و سلول های مسی دسته اش می رسانند.
در پی فرار ناگهانی کاتانا، آکی نیز به دنبال او راه افتاد. رگه های مغز سامورایی نیز فقط یک پیام را از نورون ها دریافت و به کل بدن فوروارد می کرد. بیان که بچه ناف جیروشیما بود و اینترنت ملی براش جک به حساب می آمد، زودتر از همه پیام را دریافت کرد و در کل محوطه با نهایت قدرت منتشر کرد.
ـ سیسی ها و داداشیا محترم؛ من می دونم هلنا کجاست... کاتانا داره می ره سراغش! هلنا تو خوابگاه نیست... رفته سراغ کُنجش... کُنجش به جا تو هاگه... کاتانا می دونه کُنج هلنا کجاست... کاتانا رو تعقیب کنید.
اسنیپ با کت و شلوار چرم مشکی، سوار موتورسیکلتی در اندرزگو با سرعت سرسامآوری ویراژ میداد. موهای سیاهش در وزش باد میرقصید و در صورتش نگرانی به چشم میخورد. از آنجایی که این میزان از کراش بودن تا همین لحظه کافی به نظر نمیرسید، با چوبدستیاش طلسمی روی موتور اجرا کرد که خودش با همان سرعت زیاد، خیابان را بتازد و همزمان اسنیپ فندک و 🚬 را از داخل جیب کتش دربیاورد
- قرارمون کنار گل که سر به زیر عطر توست... تو چین چین دامنی که، هزار تا بغض رو میشه شست!
همانلحظه دوربین به طور سینماتیکی صحنه موتورسواری شتابان اسنیپ را قطع کرد و یک سفره عقد را نمایش داد. دختر مو قرمزِ بینهایت تودل برویی، بیصدا در یک دستمال سفید گریه میکرد. لباس عروسیِ پف داری به تن داشت که در آن لباس مانند فرشتهها به نظر میرسید. اما در کنارش، مردی زشت، ایکبیری، عینکی، چهارچشمی، پیر، فقیر، بدبخت، ملعون، اسکل، دارای گواهی داشتن سو رفتار، دارای گواهی داشتن سو پیشینه، دارای گواهی اعتیاد به انواع و اقسام زهرماری، با موهای سیخ سیخی فشن مد دهه ۸۰ شمسی، با قیافهای که دلت میخواهد یک لگد بزنی زیر صندلیاش پرت شود داخل آینه و شمعدان برود در حلقش، بعد چوبدستیات را بکنی در چشمش و سکتومسمپرایش کنی، نشسته بود. خاک بر سرش!
ناگهان صدای مرحوم آلن ریکمن، عمیق و نافذ در قلب لیلی طنین انداز شد.
- عاشقم و عاشق تو، از همه دیوونه ترم... قرارمون یادت نره، دیر نکنی منتظرم.
بلافاصله لیلی مانند برق گرفتهها از جایش برخاست. شیشه عسل را از سر سفره برداشت و در کله جیمز کوبید بعد دامن دنبالهدارش را جمع کرد و درحالی که همهی حضار بایکدیگر با وحشت پچپچ میکردند و دستانشان را جلوی دهانشان نگه داشته بودند، شروع به دویدن کرد. از میان صدها نفر مهمان افسرده "باقالیپلو با ژله کنار بشقاب" گذشت و سپس برای مراسم عقد کنسل شدهاش یک انگشت وسط نشان داد و از پلههای دفتر ازدواج پایین دوید.
همانلحظه چهره نگران اسنیپ پشت موتور که یک دستهگل لیلیوم سفید در دست داشت جلوی در دفتر پدیدار شد. چینچینهای دامن لیلی پشت سرش کشیده میشد. دختر در بغل سوروس پرید. اسنیپ او را محکم در میان بازوهای مردانهاش گرفت و با یک حرکت چوبدستی به موتورش فرمان حرکت داد.
- یادت نره دوست دارم، خیلی دلم تنگه برات... دار و ندارمو بگیر، مال خودت مال چشات! (شکلک بوس و بغلهای عاشقانه!)
همانلحظه سگی پدرسگ خودش را جلوی موتور روی آسفالت انداخت و اسنیپ مجبور شد به دلیل دل رئوف و حمایت از حقوق حیوانات، ترمز ناگهانیای بگیرد. موتور با شدت لرزید و اسنیپ خودش را سپر لیلی کرد اما متأسفانه هردو شدیداً روی زمین افتادند. خونهای قرمز از سرشان به آسمان فواره زد و سیریوس بلک از سگ تبدیل به انسان شد.
خندید و موتورسیکلت اسنیپ را دزدید و لیلی در کما، پشت موتور سرقتی بار زد و با دور یک فرمانی به مراسم عقد برگرداند.
پایان فلشبک!
در میان عربدهی بلند شعارها علیه مدیران، ناگهان اسنیپ ظاهر شد. با جای بخیههایی روی شقیقهاش که با موهای مشکیاش پنهان کرده بود.
ناگهان صدایی از داخل ریش مرلین اومد. - بابا به مرلین قسم این مدیر نیست. این بدبخت بعد عمری برگشته دنبال ابخوریه قلعه اپدیت شده نمیدونه کجاست.
همه به ریش مرلین خیره بودن. مرلین ریشش رو نازی کرد و با خنده گفت: - این یکیه چند قرنه تو ریش من افتاده. یادم نیماد کی بود و چجوری افتاد فقط میدونم هنوز باهامه. همونجا هم تغذیه میکنه.
-اره، غذاهای خوبی داره اینجا. تازه گرم و نرمه. فقط یکم سر گرما اذیت میشدم که اونم چندماه پیش یه پنکه برام گذاشت تو ریشش!
ملت که دیدن این یکی حتی اگر مدیر هم بود هیچ خطری نداشت پس هجوم بردن توی اتاق دوم تا مدیر بعدی رو پیدا کنن.