کوین دنی کوچک Vs تاتسویا سامورایی
سوژه: بازمانده گریه نکرد.
حتی فریاد هم نکشید.
فقط نگاه خستهاش را دور تا دور سالن چرخاند. میزهای واژگون شده، کاغذپوستیهای پخش و پلا، رد خون روی زمین و اجساد بیجان جادو آموزهایی که با هزاران امید برای تحصیل به هاگوارتز آمده بودند. با احتیاط گام برداشت. صدای برخورد کفشهایش با سنگهای کف تالار در سکوت سنگین مرگ، مثل ضربات تبر بود.
کنار دست یکی از دانشآموزان سال اولی، یک قلمپر شکسته و تکهای پوست نیمسوخته بود که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود:
«تکالیف دفاع در برابر جادوی سیاه...». برای لحظهای مکث کرد. انگشتان کشیدهاش، قلمپر را لمس کرد اما آن را برنداشت. گویی سنگینی یک عمر پشیمانی نانوشته در نوک انگشتانش جمع شده بود.
قبلا هم جسد دیده بود... باعث مرگ خیلیها شده بود... و خودش هم آدم کشته بود... اما اینبار فرق میکرد. اینبار حس متفاوت و تقریبا وحشتناکی داشت و نمیدانست چرا. چشمهایش را برای ثانیهای بست. در آن تاریکی به جای اجساد، صدای خندههای همین بچهها را در راهروها شنید. هیاهوی کوییدیچ، صدای ورق زدن کتابها... .
وقتی دوباره چشم باز کرد، واقعیت خونی میزها، مثل خنجری در قلبش فرو رفت. او هرگز به این حجم از سکوت عادت نمیکرد. چیزی درون سرش شروع به شکل گرفتن کرد. تصویر نقاشی عجیبی که پدرش سالها پیش نشانش داده بود. در آن نقاشی هم میز بزرگی قرار داشت که حیوانات از گونههای متفاوت دور تا دورش، در آرامش نشسته بودند. درست مثل میزهای بزرگ سرسرای خودشان که پر از جادوآموزان شاد بود. هر کدام از گروهی متفاوت ولی متحد با هم. همین هاگوارتز را تشکیل میداد...
همین قبل از اینکه جنگی در بگیرد، هاگوارتز را تشکیل میداد!
تصویر را به زور و زحمت از سرش بیرون کرد. نمیخواست به یاد آن فاجعه بیفتد. جنگ هنوز ادامه داشت و نباید درون کلاس بخاطر مشتی خاطره متوقف میشد.
- پـ...رررفس...ور...
هنوز از چارچوب در بیرون نرفته بود که صدایی ضعیف شنید. جوری با شدت به طرف صدا چرخید که کم مانده بود مهرههای گردنش در برود. پسری ریونکلاوی، پشت ستون سنگی عظیم کلاس افتاده بود. رنگ صورتش به سفیدی گچ میزد و دست کوچکش را چنان روی شکم خونآلودش میفشرد که دل هرجنبدهای را به رحم میآورد. خون از میان انگشتانش، مثل جوهری سیاه روی سنگفرش جاری بود.
او کنارش زانو زد. دست لرزانش را جلو برد تا طلسمی برای بند آوردن خونریزی اجرا کند اما چوبدستیاش در میانه راه در هوا خشک شد. زخم در اثر جادوی سیاه به وجود آمده بود و با هیچ ورد شفابخشی بسته نمیشد. این طلسم را میشناخت زیرا خودش سالها پیش، در راهروهای تاریک وزارتخانه، همین طلسم را اجرا کرده بود.
پسر، با چشمانی که یک لحظه بیفروغ میشد و لحظهای بعد بخاطر درد شدید نفرین گشاد میگشت، به او خیره ماند. لرزش لبهایش صدای خرد شدن چیزی را در گوش تداعی میکرد.
- عقاب...
پسر ریونکلاوی آنقدری درد داشت و درگیر آن بود، که صدایش را نشنید. یا حتی اگر میشنید احتمالا تصور میکرد عقاب به ریونکلاوی بودنش اشاره دارد. اما اینطور نبود.
مرد به سالها پیش پرت شد...
فلش_بکاتاق سرد و نمور در سکوت فرو رفته بود، سکوتی که تنها با صدای ترکیدن چوبهای نیمسوز در شومینه شکسته میشد. پسرک نوجوان، کنار شومینه زانو زده و با انگشتان کشیده و لاغرش، لبهی آستین ردای مشکیاش را لمس میکرد. زیادی مندرس و پاره بود. باید قبل از شروع سال تحصیلی جدید، لباس بهتری میگرفت.
صدای لرزان مادرش، از پشت سر آمد:
- پسرم... برو دنبال پدرت. هوا سرده، ممکنه باز هم...
پسر تکانی نخورد. با آنکه مادرش را دوست داشت اما از آن راهروهای تاریک و میخانههایی که پدرش در آنها گم میشد، متنفر بود! او از بازگشت «توبیاس» متنفر بود! از آن لحظهای که بوی تند تعفن و الکل، فضای خانهاش را آلوده میکرد.
سرش را پایینتر گرفت و با صدای زمزمهوار و تلخی گفت:
- خودش راه خونه رو بلده، مادر.
حق با او بود. لحظاتی بعد، صدای ضربات نامنظم پوتینها روی سنگفرش بیرون خانه و فریادهای مبهم مردی مست، سکوت را درید. در با لگد کوبیده و مردی با صورت سرخ، تلوتلوخوران وارد شد. در حالی که یک تابلوی سنگین و قدیمی را در آغوش داشت، با صدای بلند خندید؛ خندهای که خشم و جنون از آن میبارید.
پسر خواست بیتوجهی نشان دهد اما پدرش -گرچه واقعا نمیشد آن را پدر نامید- با خشونت تابلو را به زمین کوبید و باعث شد ناخودآگاه به آن خیره شود. تابلویی بود قدیمی با نقاشی عجیبی رویش. در اولین نگاه یک اثر دوقسمتی با الهام از نقاشی شام آخر -به لطف مادر هنر دوستش آن نقاشی را میشناخت- به نظر میرسید.
در بخش بالایی، ضیافتی برپا بود که انگار زمان در آن منجمد شده. فضایی شبیه به یک جنگل انبوه و نیمه روشن هنگام غروب دیده میشد. در مرکز تصویر، یک میز مستطیل بزرگ چوبی قرار داشت که روی آن با رومیزی سفید پوشانده شده بود. پشت میز، دوازده حیوان نشسته بودند. حیواناتی با وقار اشرافزادگان مسخشده که از گونههای متفاوتی بودند. در مرکز اصلی، اسب سفید باشکوهی با پارچه سرخ رنگی بر دوش و لباسی سفید بر تن، نشسته بود و با ابهت رو به رو را نگاه میکرد. جلویش جام شرابی قرار داشت. نسبت به بقیهی تصویر روشن تر دیده میشد. مثل آنکه از قداست بیشتری برخوردار بود.
از سمت چپ به راست، شیری با لباس قرمز، میمون و گرگی با دستانی گشوده مانند آن کس که میخواهد دعا کند، روباه و خرسی قرار داشتند که نگاهشان به حیوانات آنسوی میز بود. آنسوی میز، یعنی با فاصله از اسب، گاوی سیاه با شاخهای بزرگ، پلنگ، سگ، خرگوش و عقاب نشسته بودند و متقابلا به حیوانات آن سمت نگاه میکردند. تقریبا همگی لباسی سبز رنگ به تن داشتند -به جز عقاب سرخ پوش که همانند شیر در گوشهای ترین قسمت قرار داشت- و رو به رویشان پر از غذا بود.
پسرک نمیتوانست غذاهایی که با رنگ روغن کشیده شده بودند تشخیص دهد اما بنظرش رسید چیزی است که به درد تمام حیوانات آن آرمانشهر میخورد و نظم پوشالیشان را بهم نمیزند. سرش را تکان داد و به بخش پایینی خیره شد. همین که تصویر را دید، حالش بد شد. محتویات معدهاش، بالا آمد و گلویش را سوزاند.
تصویر دوم همآغوشی غریبی بود میان
مخمل و خون! میز هنوز همان میز بود و جنگل پیرامونش هنوز در تاریکی و روشن خویش میتپید؛ اما دیگر از آن آرامش پیشین، از آن وقار مقدس و فریبنده، هیچ ردی باقی نمانده بود. سفرهی سپید، زیر هجوم سرخی غلیظی که چون رودی بیصدا و بیرحم بر لبههای چوبی میلغزید، به کفنی میمانست که بر جسد یک رویا کشیده باشند.
حیوانات که ساعتی پیش در نظمی خاموش و اشرافی گرد هم نشسته بودند، اکنون چون پیکرههایی شکسته و فراموششده بر سطح میز افتاده بودند؛ گردنهایی که دیگر توان برافراشتن نداشتند، چشمهایی که نور از آنها رفته و تنهایی که مرگ با صبر و بیاعتنایی از آنها عبور کرده بود.
تنها اسب سپید، هنوز در میانهی این ضیافتِ وارونه، سالم ایستاده بود. البته نه مثل پادشاهی بر تخت، بلکه مثل شاهدی تنها و دیر رسیده به صحنهی جنایت.
درست مثل... یک
بازمانده! نگاهش خیره و غمگین، از دل تاریکی میگذشت، گویی در آنسوی قاب هنوز چیزی مانده باشد که بتواند نجاتشان دهد.
پسر دستش را جلوی دهانش گرفت. نگاه آن اسب سپید در نقاشی، لرزهای غریب بر اندامش میانداخت؛ ترکیبی از ترحم گزنده و نفرتی که از درماندگی میروید. بعد با چشمانی که گویی در جستجوی راهی برای فرار از قاب بودند، میان آن رستاخیز بیصدا به دنبال نشانهای از حیات گشت.
و ناگهان، چشمش به «عقاب» افتاد. برخلاف سایر پیکرههای مغلوب، سر عقاب هنوز بالا بود؛ با غروری شکسته و نگاهی که در آستانهی خاموشی قرار داشت. در آن لحظه، او با تلخی تمام، دریافت که اسب سپید، با تمام آن شکوه کاذبش، برای نجات حتی یک پر شکسته نیز هیچ کاری از دستش بر نمیآید.
- چشمات به کدوم گورستونی خشکش زده پسر؟
ناگهان صدای نعرهی پدر در گوشش پیچید، همان صدای کشدار و مستی که همیشه بوی تحقیر میداد.
- اسب نمیتونه هیچکسو نجات بده. حتی یه عقاب نیمه جون رو! اون فقط یه تماشاگرِ بزدله که میبینه چطور همه چیز داره نابود میشه... درست مثل خودت!
پایان فلش بکصدای انفجار، سکوت ذهن او را پاره کرد. حالا در هاگوارتز، مقابل پسر ریونکلادی ایستاده بود و با تمام وجودش سنگینی آن کلمات را حس میکرد. پسر، انگشتانش را به ردای سیاه او گیر داد و با تمام توان اندک باقیماندهاش، ردا را کشید. التماس، در چشمانش موج میزد؛ نه برای زندگی، که برای پایان.
- دی..گه... نمیتو...نم... د...ـرد... خیلی... درد... داره.
صدایش حبابی بود در عمق یک اقیانوس تاریک.
مرد به چوبدستیاش نگاه کرد؛ همان ابزاری که بارها با آن مرگ را برای دیگران رقم زده، حالا در دستانش سنگینتر از همیشه بود. بعد به چشمان پسر نگریست؛ چشمان قهوهای بیگناهی که حالا داشتند رنگ خاکستری مرگ را به خود میگرفتند.
دستش را جلو برد و روی پیشانی عرقکرده و سرد پسر گذاشت. انگار داشت گرمای محبتی را که هرگز بلد نبود ابراز کند، به او هدیه میداد. چشمان خودش هم برای ثانیهای تار شد. البته نه به خاطر اشک، بلکه به خاطر فشار عظیم حقیقتی در آن لحظه بر سرش آوار شده بود.
-تم... تمومش... کن... نین... من... نمی... خوام... اینجوری...
مرد خم شد؛ طوری که صورتش در چند سانتیمتری صورت پسر قرار گرفت. زمزمهاش، صدایی بود که انگار از ته یک گور قدیمی میآمد:
- بخواب...
صدایی نه از سر بیرحمی، نه از سر نفرت. در آن کلمه، تمام اندوه فروخوردهی سالهای زندگیاش نهفته بود. پسر، با شنیدن آن صدا، آرامشی عجیب در چهرهاش نقش بست. انگار اجازه یافت که برود.
مرد چوبدستیاش را آرام، درست روی قلب کوچک پسر گذاشت. بعد، نوری سبز اما خفیف با مهری آمیخته به درد، در نوک چوبدستیاش درخشید. نوری که به جای گرفتندجان، در قفسی را باز کرد. دست پسر از روی ردایش رها شد و روی زمین افتاد. صدای برخوردش با سنگ، پایان تماموآن هیاهو بود.
مرد از جایش برخاست.
فریاد نکشید.
گریه نکرد.او هیچوقت اهل گریه نبود.
غم او از جنس بارانی نبود که ببارد؛ از جنس زمستانی بود که در قلب ریشه میدواند و آهسته، باعث میشود همهچیز از درون یخ بزند.
چوبدستیاش را تکان داد و پارچهای سفید روی آخرین جسد کشیده شد.
هنوز کامل وداع نکرده بود که چیزی حس کرد. سوزش آشنایی بر روی ساعدش، مانند زخم قدیمیای بود که دوباره برای یادآوری وفاداریهای اجباریاش باز شده بود؛ کسی داشت او را به سوی تاریکی فرا میخواند. نفس عمیقی کشید تا لرزش درونش را خاموش کند. میدانست که در پهنهی قلعه، شعلههای جنگ هنوز در تلاطماند. با قدمهایی سنگین و محتاط، از کلاس خارج شد و از پلهها پایین رفت.
"نظرت راجعبه تابلو چیه؟ فکر نمیکنی اون تصویر بالاییه شبیه صلح دروغین بین جادوگرای بیخاصیت و آدمای عادی باشه؟ یه آرمانشهر دروغین! چون وقتی شما جادوگرا به قدرت برسین دیگه هیچکسو آدم حساب نمیکنین و ضیافت خون به پا میشه!"
سرش را تکان داد. فریادهای پدر مستش غیر قابل تحمل بودند. در ذهن خواست جواب پدرش را بدهد که ناگهان دیوار کناریاش در اثر ضربه غولی منفجر شد و مجبور شد پناه بگیرد.
- لعنتی! خوبی؟
مخاطب صدا او نبود. نگاهش به دو دختر رو به رویش افتاد. یکی بزرگتر بود و دیگری شبیه او اما کوچکتر. هر دو خاکی و خسته در آغوش یکدیگر جمع شده بودند.
- خوبم... خودت زخمی شدی!
- چیز خاصی نیست. یه پناهگاه پیدا میکنیم و تو اونجا قایم میشی تا اوضاع آروم بشه، باشه؟
خواهر بزرگتر با لبخندی موهای دختر دیگر را بهم ریخت. در حالی که چشمانش پر از درد بود و از بازویش خون میرفت.
- نه! تو هم باید پیشم بمونی! باید پیشم بمونی!
خواهر کوچک فریاد میکشید و با تمام توانش به لباس خواهرش چنگ میانداخت تا بتواند منصرفش کند.
- ببخشید... دوستام بهم نیاز دارن.
- منم بهت نیاز دارم! نرو!... یا حداقل بذار باهات بیام!
دختر بزرگتر سرش را تکان داد و بعد محکم خواهرش را در آغوش کشید.
- لیز تو خیلی خوبی. سه برابر من باهوشی و با اینکه سال اولی هستی، صد برابر من شجاعی. ولی نمیتونم اجازه بدم این جنگ لعنتی تو رو ازم بگیره... نمیتونم اجازه بدم!
صدای گریه دختر کوچکتر کل سالن را فراگرفت.
- لعنت به جنگ! لعنت به همهی اون هیولاها!
مرد از پناهگاهش بیرون آمد. دیگر نمیتوانست تماشا کند. دیگر نمیتوانست آن همه درد بکشد و نتواند کاری کند. دستهایش را مشت کرد و سعی کرد به مسیرش ادامه دهد.
"فکر میکنی همه اینا تقصیر کیه؟ این همه کثافت و خون تقصیر کیه؟"
- خفه شو!
از کنار جسد چندین مرگخوار گذشت و حتی لحظهای ناایستاد که هویتشان را تشخیص دهد. پیکرهای بیجانی که تا چندی پیش، به عنوان متحدان قسمخوردهاش شناخته میشدند، به خاطرهای در دور دست تبدیل شده بودند.
"فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟"
در راهروی طبقهی دوم، پروفسوری را دید که خودش را همچون سپری مقابل طلسم شکنجهی دانشآموز سالچهارمی اسلیترینی انداخت تا از اسلیترینی دیگری دفاع کند. صدای خرد شدن استخوانها و جیغ ناگهانی استاد، در راهروی سنگی پیچید...
"شیر با اینکه سلطان جنگل بود سقوط کرد! نگاه کن چطوری ازش خون میره!"
پایینتر، در حیاط خیس از باران و خون، دختری را دید که جسد بیجان دوستش را با زحمت بر دوش میکشید. پاهای دختر در گل و لای میلغزید و قطرات اشک، خطی پاکیزه روی صورت خونآلودش به جا میگذاشت. فریاد نمیزد، فقط با چشمانی که گویی سالها در یک لحظه پیر شده بودند، جنازه را به سمتِ برج شمالی میبرد.
"خرگوش خاکستری که با خیال راحت کنار عقاب نشسته بود و خیال نمیکرد، عقاب بخواد شکارش کنه... چه احمقانه توسط شکارچی بزرگتری کشته شد!"
و آن سو تر، پسرانی با تنهای پارهپاره و نیمهجان، آخرین رمق خود را با فریاد «اکسپلیارموس» نثار سایهی سرد دیوانهسازها میکردند. آنها میدانستند که سلاحشان در برابر آن تاریکی مطلق، شوخی بیجانی بیش نیست اما ایستاده بودند! ایستاده بودند تا زمان بخرند... تا دیوار هاگوارتز برای چند لحظهی بیشتر، مأمن وحشتزدهها باقی بماند.
"اسب شاهد همه ایناست! میدونی چرا؟"
صدای پدرش خاموش نمیشد. صداهای قاطی شده در هم باعث میشدند سرگیجه بگیرد.
- تد رو ندیدی؟ تد کجاست؟ بگو تد کجاااااست!
- آواداکداورا!
- اکسپلیارموس!
-مراقب هم باشین.
- بومباراداماکیسیما!
- من نمیخوام اینجا باشم!
- کروشیو!
- بیدارشو داداش! تو نباید بخوابی! بیدارشو لعنتی!
- پناه بگیرین!
- آواداکداورا!
"اسب یه خائنه!"
***
- بگو چی میبینی پسرک بی مصرف!
پسر قصد صحبت نداشت اما میدانست پدر مستش کتکش خواهد زد. برای همین لب باز کرد و با لحن آرامی گفت:
- حیوونای جنگل دور یه میز.
پدر بلند خندید و بوی گند الکل دهانش همه خانه را پر کرد.
- آره آره خوبه! این تابلو رو تو قمار بردم! بیشتر بگو چی میبینی!
پسر مطمئن بود پدرش در قمار باخته ولی مسئول میخانه برای آنکه از شرایط روحی و وضع زندگیاش با خبر بود، چنین تابلوی نامقدسی را هدیه داده بود تا دلخوش باشد.
- اون بالا همهچی آرومه. حیوونا دور میز نشستن و این پایین همهشون مردن. خونشون ریخته رو میز و ظروفشون آغشته به رنگ قرمزشه. اسب هم با نگاه غمگین و تنها بهمون خیره شده.
پدرش با صدایی کشیده و لحنی که کمی خشونت در آن بود جواب داد.
- خیلی دقیق دیدی. خیلی دقیق.
خندهای چندش کرد. دستش را سمت جیبش برد و سیگاری بیرون آورد.
- همهشون رو میبینی؟ اونا همه وحشی بودن. خوی جنگل رو داشتن. اما اسب... اسب از اولش هم با اونا فرق داشت.
سیگار را بالا آورد و لای لبهایش گذاشت. سیگار روی لبهایش میلرزید. با کبریت سعی کرد روشنش کند اما نتوانست. هنوز تعادل نداشت. پسرک برای آنکه زودتر از شرش خلاص شود به کمکش رفت.
- اسب از اولش با اونا فرق داشت. می فهمی پسر؟ اون بوی اصطبل میداد، بوی بند و افسار! اون تنها کسی بود که میدونست "آدابِ میز" چیه، چون قبلاً توی خدمت آدمها، یاد گرفته بود چطور با بقیه کنار بیاد، چطور حرف گوش کنه و چطور... چطور بیسروصدا بقیه رو کنار بزنه!
نمیفهمید و نمیخواست بفهمد. تمایلی به شنیدن داستانهای تهوع آور از آثار عجیب غریب ماگلها نداشت. ترجیح میداد به لباس جدید دختر همسایهشان فکر کند. پیرهنی آبی با پولک های ناز.
- نگاه کن اون اسبو! با اون یال مثلا الهی و هالهی نوری که احاطهش کرده! همشون یه دروغ مسخره و زیبایی لحظهایه!
نمیخواست اسب را نگاه کند اما به طور ناگهانی پدرش چنگ انداخت و مچش را گرفت. بعد دود سیگار را در صورتش فوت کرد.
- فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟
تلاش نمود خود را عقب بکشد اما مچش اسیر دستان قدرتمند مرد بود. در دل دعا دعا میکرد نخواهد سیگار را با فشردن به پوستش خاموش کند.
- چون اون از قبل میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. خودش اونا رو به این ضیافت دعوت کرد. خودش اونا رو دور هم جمع کرد تا سرگرمشون کنه، تا آرومشون کنه، تا وقتی که شکمشون پر شد و گاردشون پایین اومد...
خیانت کنه! مرد چنان خشمگین شد که به نفس نفس زدن افتاد.
- اون به بهونهی صلح همه حیوونا رو دور هم جمع کرد. صلحی که خودش هم خبر داشت یه دروغه! اون میدونست که حیوونا هیچ وقت نمیتونن با هم کنار بیان! پس خودش زودتر با آدما بست که همنوعهای خودشو از ببین ببره... میدونی چرا سرجاشون مردن؟ چون اون حیوونا با تیر تفنگ آدما از پا در اومدن!
لباس دختر همسایه خیلی گران نبود اما به رنگ موهایش میآمد. خودش هم باید دنبال لباس رسمی میگشت که به رنگ مشکی بیاید. بله، به زودی از دست خزعبلات پدرش و آن تابلوی کوفتی راحت میشد.
- اون فقط تماشا کرد! اون از آدمها یاد گرفته بود که چطور وحشیگری رو زیر نقاب نظم پنهان کنه. اون خائن بود! اون به برادران جنگلیاش خیانت کرد تا خودش تنها کسی باشه که باقی میمونه!
مرد وحشیانه پسر را هل داد و او محکم به دیوار پشتش خورد. خط باریکی از خون از گوشه سرش جاری شد. خندههای جنون آمیز مرد مست اوج گرفت.
- اون حیوون به ظاهر نجیب بوی خیانت میده، نه بوی وفاداری! البته... نگاهش رو میبینی؟ اون نگاهش نشون میده غمگینه! نشون میده تازه فهمیده چه غلطی کرده! اون باید تو گند و کثافت بمونه و شاهد مرگ همنوعاش باشه.
مرد با هر کلمهای که میگفت قدیمی جلوتر میآمد و به پسر نزدیکتر میشد.
- بازمونده بودن بدترین شکنجه ست براش ولی چارهای نداره!
فریادش گوش پسر را پاره کرد.
- الانم نگاهش به ماهاست! التماس میکنه نجاتش بدیم ولی هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد.
اون تنها ترین موجود روی زمینه و حقشه تنها باشه. اونم مثل تو به تنهایی ابدی محکومه سوروس! ***
با دستش قلبش را چنگ زده بود و نفس نفس میزد. دیگر نمیتوانست آن درد را تحمل کند. تمام عمرش را مجبور شده بود زیر دست این و آن بگذراند و آخر سر بخاطر چیزی که انتخاب خودش نبوده محکوم به تنهایی شود. محکوم به دیدن مرگ همه آنهایی که پشت یک میز کنارشان نشسته بود.
مجدد میزهای هاگوارتز و اسلیترین را به یاد آورد که جادو آموزان پشتشان حالا تبدیل به خاطرهای در دور دوست گشته بودند اما او زنده بود...
میز بزرگ آشپزخانه محفل که هرگز بخاطر حضور سیریوس بلک و افرادی که نگاه خوبی به او نداشتند، جای راحتی برایش نبود. حالا محفلیها تبدیل به قهرمانان درون قاب عکس شده بودند اما او زنده بود...
میز خانهی ریدل با مرگخوارانی خونخوار به دورش که تعداد قابل توجهی از آنها نیز جان خود را در این جنگ از دست داده بود اما او زنده بود!
- من مردم! بالاخره فریاد کشید، صدایی که انگار سالها در سینهاش حبس بود و حالا رها شده در میان غرش نبرد، گم میشد.
- خیلی وقته مردم! اینو بفهم! خواهش میکنم بفهم!
انگار که با این کلمات، میخواست خود را از بار سنگین « زنده بودن» رها کند. هرچند اصوات جنگ، آنچنان بلند و خشمگین بود که صدای حقیر او را در خود میبلعید اما سوروس اسنیپ برای لحظهای، احساس کرد که تا حدی خالی شده است. اگرچه دردی عمیقتر در وجودش پیچیده بود.
با نگاهی که دیگر هیچ نوری در آن نبود، به قلعهی هاگوارتز چشم دوخت. دیوارهای سنگی کهنسال که زمانی پناهگاه جادوگران و محل شکوفایی دانش بود، حالا در شرف نابودی بودند. هر ترک و شکاف... هر شیشهی شکسته... هر دود سیاهی که از پنجرهها بیرون میزد... زخمی بر روحش بود. انگار تمام سالهای پنهانکاری، تمام وفاداری تلخ و ناگفتهاش، تمام امیدهای بر باد رفتهاش در ویرانی این بنا خلاصه میشد.
نه دیگر استادی بود، نه جاسوسی و نه حتی انسانی زنده. تنها سایهای بود در میان سایهها. شبحی که محکوم بود شاهد فروپاشی تمام آنچه که زمانی برایش اهمیت داشت، باشد.
"بعضی از آدما بلد نیستن زیبایی رو ببینن سوروس. به خودت بیا و بهم بگو چی میبینی."
سرش را چرخاند تا ببیند صاحب صدا کیست. اما کسی را ندید که حواسش به او باشد. چشمانش را از روی ناامیدی بست اما کم کم تصویری از گذشته جلوی چشمانش جان گرفت. این بار جای پدرش، مادرش آیلین را دید که بعد کلی کتک خوردن، او را از زیر دست آن هیولای مست نجات داده و مداوایش کرده بود.
- شاید تفسیر توبیاس از تابلو اشتباه باشه شایدم درست این بستگی به نگاه ما داره.
مادرش تیکهای یخ را به صورت پسر فشرد تا کبودیهایش را بهبود بخشد.
- بنظر من اسب حتی اگه تنها مونده باشه، هنوزم قشنگه. اون نماد امیده. ممکنه تموم حیوونا قبول کرده باشن برای زنده نگه داشتنش جونشون رو بدن چون اون اسب ماموریت مقدسی داره.
سوروس جوان جوابی به مادرش نداد. ترجیح میداد به چشمان زجر دیده آیلین خیره نشود. دلش به حال مادر مثبت نگرش میسوخت.
- اگه اون اسب تموم امید حیوونا باشه چی؟ اگه بخوان بعد مرگشون هم بهش اعتماد کنن چی؟
- اسب ماموریت سختی خواهد داشت. اون مرگ همه رو دیده.
زیرلبی جواب داد و مادر دستی به موهای مشکی اش کشید.
- درسته. این کار برای اون سخت خواهد بود. همه بهش تهمت قتل میزنن اما اون کسیه که ما باید براش دلسوزی کنیم و در عین حال بهش ایمان داشته باشیم. حتی اگه خائن باشه به اندازه کافی مجازات شده. ماها دیگه نباید قضاوتش کنیم. باید باورش کنیم.
-باید بهش ایمان داشته باشیم.اسنیپ سرش را بالا آورد. صدای لرزان مادر در گوشش پیچید و با تکرار آن در ذهنش، هیاهوی جنگ بیرون برای لحظهای به سکوتی مطلق بدل شد. او نه خائن بود و نه قهرمان. او فقط جزئی از نقشهای بزرگتر بود. دیگران برای بقای این ماموریت مقدس جان داده بودند. ولی او محکوم بود که بماند و تمام درد جهان را بر دوش بکشد تا ماموریت را به اتمام برساند. به چوبدستی اش خیره شد. دامبلدور به او ایمان داشت و برای همین چنین ماموریتی را دستش سپرده بود.
- دست لرد به ابر چوبدستی نخواهد رسید.
این را نه با تردید، که با اطمینانی برخاسته از یک عمر رنج پنهان به زبان آورد. با قدمهایی استوار، به سوی میعادگاه مرگ گام برداشت. دیگر از آن ماسک سرد و نقاب خائنانهای که بر چهره داشت خجالت نمیکشید. اکنون میدانست که آن ماسک، بخشی از زره مقدس او برای محافظت از تنها چیزی بود که برایش ارزش داشت.
.
.
.
خورشید درون جنگل غروب کرد و بارقههای نور از لابه لای برگ درختان محو شدند. عقاب وقتی سرش را روی میز می گذاشت لبخند زد و از اسب تشکر کرد... همانند دامبلدور هنگام سقوط... همانند پسرک ریونکلاوی موقع مرگ...
همانند تمام حیوانهای دیگر درون تابلو.