جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی vs تلما
سوژه: بازمانده

باران بیهوده بر پنجره های برج گریفیندور می کوبید. ساعتها بود که همه در آن برج به خواب رفته بودند. تنها روشنایی ای که به چشم می آمد، یک شمع بود که بر روی میزی که ملانی روی آن قوز کرده بود میسوخت. او موهای آبی کمرنگش را بالای سرش بسته بود و با دقت به تکه پازل درون دستش نگاه می کرد.
-این غروبه یا طلوع؟ هیچوقت تفاوتشون رو نفهمیدم...

روبروی او بر روی میز پازلش، که یکی از دارایی های موردعلاقه ی ملانی بود، قریب به 200 تکه پازل چوبی ریخته شده بود. پازل چوبی همان روز عصر از طرف یک ناشناس با یک جغد خاکستری رنگ به دستش رسیده بود. کارتی که همراه آن بود کنار آرنجش افتاده بود.

«میدونم عاشق اینجور چیزای ماگلی هستی، اما این یکی اون چیزی نیست که انتظارش رو داری. خوش بگذره!»
L

دوست ناشناسش حق داشت. او عاشق پازل های ماگلی بود. هر تکه از پازل به نظر مبهم و بی قواره می آمد اما وقتی در جای خودش قرار می گرفت تبدیل به تصویر زیبایی می شد. مهم نبود که تکه ای زشت یا کج و معوج به نظر بیاید؛ لحظه ای که جایگاهش پیدا می شد، همه چیز معنا پیدا می کرد. ملانی زندگی را هم همینطور می دید، پر از لحظات و تجربیات بی قواره و بی معنی.

-اما اینا همش شبیه همه!

هیچ چیز دیگری همراه کارت نبود و با وجود ذوق و وسواسی که ملانی برای حل کردن پازل ها داشت. حل کردن آن بدون تصویر واقعا سخت بود. باید اول تکه هارا دسته بندی می کرد.
-قاب چوبی دو تکه داره... پس دوتا تصویره. آسمون، حیوانات، میز، میز خونی؟... باید تصویر دوم باشه.

ساعت گریفیندور 12 ضربه نیمه شب را نواخت. آسمان بارانی با رعد و برق های صورتی روشن می شد و شمع روی میز اشک می ریخت، اما او غرق حل کردن معمایش بود.
از قسمت بالا و کناره ها شروع کرد. تکه هایی که یک سطح صاف داشتند به راحتی قاب تصویر را مشخص می کردند. درختان تیره در دو طرف قد برافراشته بودند. تصویر درون جنگل بود، تکه به تکه شاخه های درختان تیره را به هم چسباند.
-به نظر میاد غروبه... جنگل و آسمون تو تکه های قسمت دوم تیره تره.
آسمان را هم ساخت. قطعه های سفید و نارنجی به راحتی به هم چفت شدند و ابرهای موقع غروب را ساختند.
کمی بعد شروع به ساختن میز کرد. با کامل شدن میز کم کم لبخندی به لبش آمد.
-اوه، شام آخر؟ چقدر کلاسیک!

حالا می دانست چه کار کند. قبلا یکبار پازل شام آخر را ساخته بود. 6 نفر از یاران مسیح در سمت راست و 6 نفر دیگر در سمت چپ او نشسته بودند و مسیح در مرکز آنها بود. وقتی در شام آخرشان به آنها گفت که یکی از آنها به او خیانت می کند، چهره های یارانش غرق در اعتراض، ترس و تعجب شد. طوفانی از احساسات در تابلو موج می زد و چهره مسیح در مرکز آن، آرام و صبور بود. او پایان را پذیرفته بود.

-شیر نماد شجاعت... گوریل نماد قدرت... گرگ نماد وحشیگری... روباه نماد حیله... خرس نماد محافظت... با دست هایی که به اعتراض بلند شدن. همشون قدرتمندن با این حال بدون دعوا کردن دورهم جمع شدن، اما اینجا ناامید به نظر میرسن. یعنی یهودا کدومشونه؟

یهودا همان یاری بود که به مسیح خیانت کرد و او را فروخت. چهره ی او در تابلوی اصلی تیره و تار بود و کیسه پول در دستش بود. در تصویر به خوبی می توانست نقش بازی کند و به رهبرش که خداحافظی می کرد نگاه کند.
کم کم به مرکز پازل می رسید. تکه های سفید را جلوی دستش گذاشت. به آهستگی اسب سفیدی شکل گرفت که با وقار و خونسردی در مرکز تصویر نشسته بود و صورتش با نور غروب می درخشید. انگار در مرکز جهان قرار داشت و به نوعی ستون همه چیز بود. چندلحظه تکه ای را که چشمان اسب بود را در دست گرفت. در نگاهش خستگی عمیقی موج می زد. خستگی و سکوتی سرد و صبورانه... ملانی آن را سر جایش گذاشت. بقیه حیوانات را درست کرد و سعی کرد درک کند.
-گاومیش نماد استقامت... پلنگ نماد تنهایی... سگ نماد وفاداری... بز شاید نماد لجاجت؟... خرگوش نماد باروری... عقاب نماد غرور... همشون ترسیده و معترض... نمیدونن داره چه اتفاقی میفته. اما انگار اسبه میدونه چه خبره...

این دقیقا همان چیزهایی بود که در تابلوی شام آخر دیده بود. با رضایت به تصویر کامل شده نگاهی انداخت. پرسپکتیو آن بی نظیر بود. اسب سفید در مرکز تصویر می درخشید و بیننده را به توجه و تعمیق وا می داشت. او مرکز جمع بود و همه آنها را دور هم جمع کرده بود. آیا به او هم خیانت شده بود؟

ملانی سراغ تصویر پایینی رفت و مثل قبل از جنگل شروع کرد. حالا درختان و آسمان تاریک تر شده بودند و تکه ها نامشخص تر بودند. اما این بار لکه های قرمزی در همه تکه ها به چشم می خورد. حیوانات را رها کرد و به درست کردن میز پرداخت. تکه های میز شام با ملحفه سفید و غذاهای رنگارنگ تصویر قبل حالا پر از لکه های خون بود. سکوتی درون سینه اش جا خوش کرد و سنگینی اش را بر روی قلبش انداخت. چه اتفاقی افتاده بود؟
کم کم چهره هارا تشخیص داد. حیوانات با چهره های خون آلود و بی جان روی میز افتاده بودند. آیا این همان چیزی نبود که خودش وقتی شام آخر را درست می کرد، به آن فکر می کرد؟ چرا مسیح یار خائن را نکشت؟ چرا با اینکه می دانست، همه چیز را تمام نکرد و به جای آن خودش را فدا کرد؟

نقل قول:
-تو هیچوقت نمیتونی خانواده ی گریف رو بسازی. مهم نیست چقدر تلاش کنی.


آیا خیانت با پاک کردن صورت مسئله حل می شد؟ کم کم سمت راست تصویر را هم درست کرد. چهره های رقت انگیز حیوانات مرده روی میز افتاده بود و دیگر نه از اعتراض و نه از هیچ احساسی خبری نبود. سکوت مرگباری همانند لکه های خون روی کل میز پاشیده شده بود. سکوتی درست مثل همان شبی که همه را از تالار بیرون کرده بود و در تاریکی نشسته بود.

فلش بک
شبی بارانی بود و دو دختر روی تخت ملانی نشسته بودند. لیانا روبروی ملانی نشسته بود و صورتش پر از اشک و زخم بود. برای بار چندم با کسی دعوایش شده بود.
-من اینجا هیچ جایی ندارم، اونا منو دوس ندارن...
-معلومه که دوست دارن. من دوست دارم. تو دخترمی و من ازت محافظت می کنم.
-من نمیخوام دیگه زنده باشم.
-نباید اینجوری بگی، تو خیلی باارزشی.
-مرسی مامان ملان...

چندشب دیگر را با او نشسته بود و درد و دل هایش را شنیده بود؟ از شمارش خارج بود. بارها از احساسات شدیدش دفاع کرده بود و سعی کرده بود از آسیب دور نگهش دارد. تقریبا موفق بود.

-خیلی باحال به نظر میاد ملان، اون واقعا ازت خوشش میاد.
-نمیدونم لیانا... راستش اولش من اینو بهش گفتم!
-وایییییی، تعریف کنننننن...

و او همه چیز را برایش تعریف می کرد. همه ی رازها، ترس ها و نگرانی هایش را.

-نمیدونم واقعا جاسمین چطور میتونه انقدر همه چیز رو بزرگ کنه. جوری رفتار میکنه انگار هیچ چیزی براش کافی نیست و کل دنیا دور اون میچرخه.
-خب اتفاقات بدی براش افتاده مل، حق داره حساس باشه.
-اوه! انقدر حساس که بخاطر یه شوخی طرف رو جلوی همه تحقیر کنه و بگه جاش اینجا نیست و باید بره؟ تو این رو تایید میکنی لی؟
-نه، ولی خب... تو هم خیلی منفی نگاه میکنی. اون دختر خوبیه.
پایان فلش بک

اولین بار بود که نمیتوانست همه چیز را به لیانا بگوید. به هرحال او تصمیم گرفته بود با آن آدم ها دوست باشد. چه شد که از او و از همه کس فاصله گرفت؟
باید تکه های اسب را می چید. از لباسش شروع کرد، همان ردای قرمز و سفید قبلی بود اما با این تفاوت که حالا پر از لکه های خون بود. بدون اینکه زخمی بر تن داشته باشد، لباسش پر از خون بود. او همه آنها را کشته بود؟ یا فقط در سکوت تماشا کرده بود که کشته شوند و به نوعی مقصر بود؟ حداقل واضح بود که او مثل مسیح در تابلو شام آخر ناجی و قهرمان تراژدی نبود. اسب سفید درست برعکس مسیح بود، خائنین را نبخشیده بود و برای آنها فدا نشده بود. این یارانش بودند که در خون خود غلتیده بودند. آیا این عدالت بود؟
دستهایش اتوماتیک وار تکه های درست پازل را پیدا می کردند و به هم می چسباندند. کم کم گردن اسب شکل می گرفت.
آیا او برنده شده بود و حس خوبی داشت؟ حالا که تمام دشمنانش مرده بودند و کسی نمانده بود که به او اعتراض کند... بغضی راه گلویش را بست. علاوه بر تمام دشمنانش، تمام دوستانش هم مرده بودند. با چشمان خودش از دست رفتن همه آنها را دیده بود. چه بسا که با خودش فکر می کرد شاید راه بهتری وجود داشت... شاید می توانست همه آنها را نجات دهد و بار دیگر در جمع شان بنشیند.

نقل قول:
-تو هیچوقت نتونستی درکم کنی! دیگه نمیخوام ازم محافظت کنی.
-چه بهتر!


او می دانست که با رفتن لیانا نه تنها او را از دست داده بود، بلکه آینده ی بدی را هم برایش رقم زد. شاید باید به زور او را نگه می داشت. شاید باید همه ی دوستانش را مجبور می کرد سر عقل بیایند و او را ترک نکنند. آنها خائن بودند اما دوستانش هم بودند.
آخرین تکه را درون دستش گرفت. چشمان اسب سفید با غم بی انتهایی به او زل زده بود. ملانی حس کرد که آن چشمان در او نفوذ می کنند و روحش را می سوزانند.
مسیح جلوی خیانت را نگرفت. او رنج کشید و کشته شد و به رستگاری رسید. اما برای کسی که خائنین را مجازات می کند و در یک لحظه هم دوستان و هم دشمنانش را از دست می دهد، آیا رستگاری ای وجود دارد؟
وقتی قطره هایی روی تکه پازل درون دستش می چکید تازه متوجه شد که به پهنای صورت گریه می کند. اشعه های خورشید در حال طلوع پازلی که تقریبا تکمیل شده بود را روشن می کردند. ملانی تکه آخر را درون پازل گذاشت و تصویر کامل شد.
اسب سفید هنوز در مرکز تصویر بود، با نگاهی خالی و رنج کشیده. اطرافش دیگر پر از حیوانات و گفتگو نبود. اطرافش تنها پر از خون بود و نگاه مستقی به چشمان بیننده انگار می پرسید که به نظر تو آیا من پیروز شدم؟
ملانی این نگاه را حس کرده بود و می دانست که جواب آن منفی است. هیچ توصیفی برای این حس تنهایی عمیق و تعلیق وجود نداشت.
غم یک جسم دارد: از دست دادن کسی... خشم یک جهت دارد: به سمت کسی... اما این تنهایی که بعد از فاجعه می آید، وقتی همه رفتند و تو ماندی و هیچکس نیست که حتی از دستش عصبانی باشی... این حس تعلیق و تنهایی عمیق بازمانده است.
تنهایی اسب سفید نه انتخاب و نه اجبار، فقط یک وضعیت است. وضعیتی که ملانی خیلی خوب آن را درک می کرد.

نگاهش را از نگاه اسب سفید گرفت و اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد. باید نامه ای می نوشت و کسی را پیدا می کرد، باید تا وقتی دیر نشده بود و خودش را ناگهان در وضعیتی تنها و خون آلود پیدا نمی کرد، همه چیز را جبران می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا موتویاما vs کوین کارتر

بازمانده


افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که انتظار داریم نمی‌میرند.

می‌گویند تک‌شاخ‌ها چنان گریزپایند که کمتر جادوگری در طول عمرش موفق به دیدن یکی از آن‌ها شده است. موجوداتی با خونی به رنگ دریاچه‌ی نقره‌ای و سُم‌هایی از طلا که بی‌صدا بر زمین فرود می‌آیند.

تاتسویا هیچ‌وقت تک‌شاخ زنده‌ای ندیده بود.

تنها تک‌شاخی که می‌شناخت، سَری آویخته بر دیوارِ سالن شورای ریدل بود؛ بقایای موجودی که خونش روزی مرگ را فریب داده بود.

شاخ سفیدش هنوز سالم بود. چشمان شیشه‌ایش در نور لرزان شمع‌ها برق می‌زدند؛ گویی حتی مرگ هم نتوانسته بود مسیر نگاهش را تغییر دهد.
تاتسویا طبق عادت نگاهش را دنبال کرد و به میزی رسید که در دل جنگلی غرق در نور طلایی، جای گرفته بود. درختان از دو سو گردِ آن قد کشیده بودند و مسیر باریکی از میانشان امتداد داشت؛ گویی تمام جنگل برای تماشای آن ضیافت قدیمی گرد آمده باشد.

سرمای صدای لرد ولدمورت تاتسویا را از تابلو بیرون کشید. لحنی آرام و شمرده داشت، گویی اقتدار از زبان او جاری می‌شد. در حالی که هنوز بوی خون از ردای مرگخوارانش برمی‌خاست و پیروزی در نبرد هاگوارتز تازه بود، از نبرد بعدی سخن می‌گفت.

- ورودی‌های وزارت جادو تحت کنترل گرفته می‌شن.

تاتسویا تک‌شاخ را در تماشای تابلو تنها گذاشت و لحظه‌ای قبل از اینکه نگاهش را بچرخاند، گمان کرد چیزی در تصویر تغییر کرده.

نگاهش به صندلی خالی سمتِ راستِ لرد افتاد که مثل زخمی میان میز دهان باز کرده بود. تا به حال این صندلی را خالی ندیده بود‌‌. بخشی از وجود تاتسویا هنوز انتظار داشت درِ سالن ناگهان باز شود، شنلی سیاه در هوا موج بيندازد و صدای "بلاتریکس لسترنج" همه چیز به حالت سابق بازگرداند. هنوز از گوشه‌‌ی چشم درِ سالن را می‌پایید اما بخشی از او می‌دانست بلاتریکس دیگر هرگز برنمی‌گردد.

تاتسویا نگاهش را از صندلی گرفت و دوباره به سخنان لرد ولدمورت گوش سپرد.
- امشب، در نبرد نهایی، وزارت جادو سقوط خواهد کرد.

طنینِ کلمات لرد ولدمورت در سالن پیچیدند و برای چند لحظه، تنها صدای اتاق بودند. صدای تایید مرگخواران با کمی تاخیر بلند شد چون صاحبِ صدایی که همیشه اولین فریاد پیروزی را سر می‌داد، دیگر آنجا نبود‌.

پشت پنجره‌های بلند، غروب آرام‌آرام بر محوطه‌ی عمارت سرک می‌کشید. نور سرخ‌رنگی از شیشه‌ها می‌گذشت و بر روی میز فرو می‌ریخت؛ درست همان‌طور که نور غروب، بر روی میزِ درون تابلو افتاده بود.

تاتسویا دوباره برای لحظه‌ای کوتاه، چشم از لرد برداشته بود

حیوانات درون تابلو هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند. بعضی شکارچی بودند و بعضی شکار. بعضی در گله زندگی می‌کردند و بعضی تمام عمرشان را تنها می‌گذراندند. با این حال، همگی دور یک میز نشسته بودند؛ انگار برای ساعتی کوتاه، قوانین خود را فراموش کرده بودند تا به اسبِ سفیدی که در مرکز حلقه‌ نشسته بود، نگاه کنند. اسب سفید اما به تک‌شاخ جاودان‌شده‌ی روبه‌رویش می‌نگریست و تاتسویا همیشه به فکر فرو می‌رفت که رازِ میانشان چیست.

بر سر میز، جام‌ها بلند می‌شدند، نه برای شادی، بلکه برای یادآوریِ نبردی که هنوز جریان داشت. طنینِ برخوردشان با یکدیگر، کم‌جان بود و بیشتر شبیه امضای خاموش پایِ یک فرمان بود. مرگخواران پیروز می‌شدند و بار دیگر آنجا ضیافتی برپا می‌کردند.

زمانی که صندلی‌های اطرافش یکی یکی خالی می‌شدند، تاتسویا هنوز نشسته و به تاریکیِ بیرون از پنجره چشم دوخته بود. لحظه‌ای دمِ نرم و پرپشت روباهِ تلما را احساس کرد که مچ دستش را نوازش می‌کند و لحظه‌ای بعد تلما و روباهش دیگر در تالار نبودند.

سامورایی قبل از خارج شدن از سالن شورا، نگاهِ دیگری به تابلو انداخت و حاضر بود قسم بخورد گرگِ پشتِ میز در خونِ خودش غرق شده است.

***


در میدان نبرد

طلسمی به رنگ خون درست از بالای سر سامورایی گذشت و لحظه‌ای بعد، مجسمه‌ی جادوگری که مغرورانه در میانه‌ی تالار ایستاده بود از کمر شکست و با صدایی سهمگین فرو ریخت. تاتسویا فرصت نگاه کردن نداشت. فریادها در ساختمان بلند وزارت می‌پیچیدند.

نور سبز. نور سرخ. جادو. خون.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که گویی خودِ میدان نبرد نمی‌خواست به کسی فرصت فکر کردن بدهد. تاتسویا احتیاجی به فکر کردن نداشت، مبارزه با روح و جسمش عجین شده بود.

دخترک نمی‌خواست چهره‌ی کسانی را که می‌شناخت ببیند. چند ساعت پیش پشت میزی نشسته بودند و جام‌هایشان را بالا می‌بردند. اکنون همان دست‌ها چوبدستی در دست داشتند و مبارزه می‌کردند. هرچند نتیجه‌ی نبرد از تعدادِ دشمنان و ساختمانِ فروریخته‌شان مشخص بود، تاتسویا چشمانش را بسته بود؛ گویی با چشم بسته در ذهنش نمی‌توانست ایوانوا و ویولا را روی زمین ببیند.

تاتسویا دوباره آن‌ها را پشتِ میزِ سالن شورا می‌دید.

مرگخواران از میان تالار پیش می‌رفتند و سیاهیِ رداهایشان، روشنایی کم‌جان چراغ‌ها را می‌بلعید. تاتسویا برای لحظه‌ای کوتاه لرد ولدمورت را دید که در میان آشوب ایستاده بود؛ آرام‌تر از آنکه به میدان نبرد تعلق داشته باشد.

نبرد به زودی به پایان می‌رسید.

***


ضیافت بازماندگان

وقتی به عمارت بازگشتند، هوا آکنده از عطرِ خاکآ باران خورده بود. گویی این رایحه می‌‌توانست تمامِ مرگ و میرها را در خود غرق کند.

ردای مرگخواران آغشته به خون و خاکستر بود. بعضی زخم برداشته بودند. بعضی با صدایی بلندتر از همیشه می‌خندیدند؛ خنده‌ی عجیبی که تنها از گلویی بیرون می‌آید که از مرگ جان سالم به در برده‌ است.

شمع‌های سالن شورا از پیش روشن شده بودند. میز همچنان همان‌جای‌ هیمشگی قرار داشت. بوی شراب، مومِ سوخته و بارانِ نشسته بر ردای مرگخواران در هوا آمیخته بود.

تاتسویا هنگام ورود، بی‌اختیار دور میز را از نظر گذراند و وقتی سر جای همیشگی‌ش نشست، تلما و روباهش را ندید.این بار لازم نبود صندلی‌ها را بشمارد.جای خالی‌شان بیش از حد به چشم می‌آمد. با این حال ضیافتِ پیروزی نهایی آغاز شد؛ زیرا ضیافت‌ها برای مردگان متوقف نمی‌شوند.

چشمانِ سنگیِ تکشاخ، مانند آهنربا نگاهِ دختر را به سمت خود کشیدند و بعد به سمتِ تابلویی که به آن می‌نگریست‌.

اسبِ سفید همچنان در وسطِ تابلو می‌درخشید اما همراهانش... تاتسویا شبحی از لمسِ دمِ روباه تلما را احساس کرد و بر خود لرزید‌.

شاید تقصیر نور شمع‌ها بود.
یا شاید نوشیدنی‌ای که آن شب بیش از همیشه میان جام‌ها می‌چرخید.

اما برای نخستین بار، تاتسویا حیوانات را جور دیگری دید. خرسی که سر خون‌آلودش را روی میز گذاشته بود، شیری قدرتمند و بر خاک افتاده. گرگی که تا ابد در میانه‌ی همان ضیافت متوقف شده بود. صندلی‌های خالی، سرهای افتاده، رومیزی‌ای که دیگر سفید نبود. حیواناتِ دورِ میز مُرده بودند اما هیچ‌کدام از آن‌ها واقعاً میز را ترک نکردند.

این تصویری بود که تک‌شاخ همیشه می‌دید؟

تاتسویا همیشه می‌خواست بداند چرا اربابِ تاریکی سر تک‌شاخ را درست رو‌به‌روی این تابلو آویخته است. عرضِ سالن، فاصله‌ی بین این دو بود. فاصله‌ای که با خون، نام‌ها، صندلی‌های خالی و آدم‌هایی پر شده بود که روزی دور یک میز نشسته بودند.

افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که ما انتظار داریم نمی‌میرند. گاهی فقط آن‌قدر کمرنگ می‌شوند که در پایان، تنها یک بازمانده باقی بماند.

این مبارزه بر سر زنده ماندن نبود. تاتسویا پشت میزی نشسته بود که می‌دانست هرگز نمی‌خواهد ترکش کند.

افرادی که لایک کردند

“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 22:29
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
لیسا تورپینVS فلور دلاکور
سوژه: مهمانی خون




نور افتاب درحال غروب از میان شاخ و برگ ها عبور میکرد و به دل جنگل میتابید. در قلب جنگل، درجایی که هیچ انسان فانی ای جرات نزدیک شدن به انجا را ندارد، میزی بلوطی با رویه ای حریری و سفید رنگ رویش، خبر از جشن و سروری تازه میدادند؛ شمع‌ها می‌سوختند، اما نورشان گرما نداشت. انگار هر شعله می‌دانست که قرار نیست تا صبح دوام بیاورد اسب سفید، در مرکز میز نشسته بود برخلاف دیگران، چیزی نمی‌خورد. سرش اندکی خم شده بود و نگاهش جایی دورتر از مهمانی را می‌کاوید؛ جایی در اعماق تاریکی میان درختان. آن نگاه، نگاه یک فرمانروا نبود نگاه یک قاتل هم نبود بیشتر شبیه نگاه کسی بود که از قبل پایان داستان را دیده باشد و هیچ راهی برای تغییر آن نداشته باشد.

آن شب را «جشن برداشت آخر» نامیده بودند پاییز رو به پایان بود و حیوانات می‌خواستند برای آخرین بار پیش از آغاز سرمای طولانی زمستان دور هم جمع شوند.

سال سختی بود. خشکسالی آمده بود رودها کوچک‌تر شده بودند بسیاری از لانه‌ها خالی مانده بودند اما هنوز امیدی وجود داشت؛ همه می‌خواستند برای چند ساعت هم که شده، فراموش کنند.

شیر در سمت چپ میز نشسته بود؛ پیر شده و یالش دیگر مانند گذشته پرپشت نبود. پلنگ کنار او بود؛ روباه، خرس، گرگ، بز کوهی، گراز، میمون‌ها، گوزن‌ها و پرندگان بزرگ نیز حضور داشتند. حتی حیواناتی که معمولاً دشمن یکدیگر بودند، آن شب آتش‌بس کرده بودند. برای ساعاتی، جنگل می‌خواست وانمود کند هنوز سالم است.

در آغاز همه چیز عادی به نظر می‌رسید؛ صدای خنده می‌آمد داستان‌های قدیمی تعریف می‌شد شیر از شکارهای دوران جوانی می‌گفت روباه طبق عادت اغراق می‌کرد. میمون‌ها شوخی می‌کردند، خرس از خاطرات سال‌های دور حرف می‌زد اما اسب سفید ساکت مانده بود، بسیار ساکت. آن‌قدری که کم‌کم توجه دیگران را جلب کرد. گوزن جوانی از اسب پرسید:
- چرا چیزی نمی گویی؟

اسب سرش را بلند کرد لبخند کم‌رنگی زد اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.
- گاهی سکوت از حرف زدن پر معنی تر است!

گوزن معنی حرفش را نفهمید. هیچ‌کس نفهمید جز جغد پیر. جغد از بالای شاخه‌ای بلند به مهمانی نگاه می‌کرد و وقتی چشمش به نگاه اسب افتاد، چیزی در وجودش یخ زد؛ زیرا چیزی در آن نگاه وجود داشت که به اعماق قلبش، گواه اخبار بدی میداد.

نیمه‌شب نزدیک می‌شد، باد سردتر شده بود و برگ‌ها آرام روی زمین می‌افتادند. ناگهان صدایی در دوردست از میان جنگل بلند شد، صدایی شبیه ناله. همه لحظه‌ای ساکت شدند. روباه گوش تیز کرد.
.شنیدید؟

خرس شانه بالا انداخت.
- فقط باد است.

اما اسب به سمت تاریکی نگاه کرد و چیزی نگفت. همان سکوت، ترسناک‌تر از هر جوابی بود

چند کیلومتر دورتر از آنجا، در اعماق جنگل، چیزی در حال حرکت بود. چیزی که هیچ موجودی هنوز به چشم ندیده بود.

خشکسالی فقط رودها را خشک نکرده بود، قحطی فقط جنگل را ضعیف نکرده بود؛ در اعماق کوهستان، گرسنگی موجودات دیگری را هم بیدار کرده بود. موجوداتی که سال‌ها در تاریکی زندگی می‌کردند، موجوداتی که به ندرت به سطح جنگل می‌آمدند اما حالا دیگر چیزی برای خوردن نداشتند و بوی غذا را حس کرده بودند؛ بوی مهمانی، بوی گوشت، بوی ده‌ها حیوان که بی‌خبر دور یک میز جمع شده بودند. جغد ناگهان از شاخه پایین آمد روی میز نشست و درحالی که نفس‌نفس می‌زد فریاد زد:
- باید بروید
همه به او نگاه کردند.
- الان!
شیر اخم کرد.
- چرا؟

جغد پاسخ نداد. فقط به اسب نگاه کرد، انگار منتظر بود چیزی بگوید اما اسب باز هم سکوت کرد. سکوتی سنگین ، سکوتی که معنایش از هزار کلمه واضح‌تر بود. جغد آهسته گفت:
- او هم میداند

همهمه در میان حیوانات پیچید.

- چی را می داند؟
- درباره چه حرف میزنی؟

جغد به تاریکی اشاره کرد.
- آنها دارند می آیند!

برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس صدایی شنیده شد. شکستن شاخه‌ها خیلی دور بعد نزدیک‌تر بعد باز هم نزدیک‌تر و ناگهان همه فهمیدند چیزی در جنگل در حال دویدن بود؛ نه یک موجود، نه دو موجود، ده‌ها موجود و حتی شاید صدها.

زمین زیر پنجه‌هایشان می‌لرزید. ترس مانند بیماری در میان مهمانان پخش شد.
شیر از جا بلند شد، غرش کرد اما صدایش دیگر مانند گذشته نبود. پیر شده بود، خسته شده بود و خودش این را می‌دانست. پلنگ نیز ایستاد، گرگ‌ها حلقه تشکیل دادند و خرس آماده شد؛ اما در اعماق وجود همه‌شان حقیقتی وجود داشت. آن‌ها شکارچی بودند اما آن شب احساس شکار شدن می‌کردند.

سایه‌ها از میان درختان بیرون آمدند. چشم‌هایی در تاریکی درخشیدند. صدها جفت چشم ک در انها فقط گرسنگی محض پیدا بود. هیچ نفرتی در آن‌ها نبود. هیچ خشم شخصی‌ای وجود نداشت فقط گرسنگی کور بی‌رحم پایان‌ناپذیر.

اولین حمله ناگهانی بود. آن‌قدر سریع که کسی فرصت واکنش نداشت. گوزن جوان حتی نتوانست فریاد بزند فقط لحظه‌ای ایستاد و لحظه ای بعد در تاریکی ناپدید شد. صدای کوتاهی شنیده شد و بعد سکوت. مادرش جیغ کشید اما دیگر دیر شده بود هرج‌ومرج آغاز شد حیوانات از روی نیمکت‌ها می‌پریدند بشقاب‌ها واژگون می‌شدند شمع‌ها می‌افتادند فریادها در هوا می‌پیچید جنگل به کابوس تبدیل شده بود.

شیر به یکی از مهاجمان حمله کرد. با تمام نیروی باقی‌مانده‌اش جنگید. برای لحظه‌ای موفق شد اما تعداد مهاجمان زیاد بود؛ خیلی زیاد. یکی از آن‌ها از پشت حمله کرد و دیگری از پهلو. سومی از روبه‌رو حمله ور شد و شیر جنگید .دقیقاً همان‌طور که تمام عمر جنگیده بود، تا آخرین نفس. اما حتی پادشاهان نیز روزی سقوط می‌کنند. وقتی افتاد، دیگر بلند نشد.

روباه فرار کرد. می‌دوید تا جایی که می‌توانست اما وحشت سرعت فکر را می‌گیرد در تاریکی ریشه‌ای زیر پایش گیر کرد به زمین خورد وقتی سرش را بلند کرد، فقط چشم‌ها را دید صدها چشم گرسنه و فهمید که هیچ راهی باقی نمانده است.

خرس تلاش کرد از چند بچه‌گوزن محافظت کند. بدنش را سپر آن‌ها کرد. غرش می‌کرد می‌جنگید. خون از شانه‌اش جاری بود اما تعداد مهاجمان پایان نداشت. در نهایت زانو زد و دیگر برنخاست.

اسب سفید هنوز سر میز نشسته بود. تکان نمی‌خورد، فرار نمی‌کرد، نمی‌جنگید، فقط نگاه می‌کرد نه از روی بی‌تفاوتی بلکه از روی اندوهی عمیق‌تر. اندوه کسی که می‌داند بعضی فجایع را نمی‌توان متوقف کرد.

پلنگ خودش را به اسب رساند. خون‌آلود بود و از ترس به نفس نفس افتاده بود.
.چرا کاری نمیکنی؟

اسب به او نگاه کرد و برای اولین بار آن شب حرف زد.
- اگر میتوانستم...میکردم
- پس فرار کن!
اسب لبخند تلخی زد.
- از چه چیزی؟

پلنگ چیزی نگفت زیرا ناگهان فهمید اسب از مرگ نمی‌ترسید. او از مدت‌ها قبل عزادار این شب بود.

باد شدت گرفت، شمع‌ها خاموش شدند، جنگل در تاریکی فرو رفت. تنها نور، نور ماه بود و انعکاسش در خون ریخته شده روی میز

یکی‌یکی صداها خاموش شدند. غرش شیر، خنده میمون‌ها، شوخی‌های روباه، اعتراض‌های گراز و آواز پرندگان؛ همه خاموش شدند. گویی اصلا مهمانی ای برگزار نشده بود!

ساعت‌ها گذشت، یا شاید فقط چند دقیقه بود. زمان معنای خود را از دست داده بود. سرانجام، سکوت بازگشت؛ سنگین‌تر از همیشه. سپیده‌دم که رسید، مه نازکی روی زمین نشسته بود مهاجمان رفته بودند هیچ پیروزی‌ای وجود نداشت هیچ جشنی وجود نداشت فقط بقایا، فقط سکوت، فقط میز.

اسب هنوز آنجا بود. تنها در میان اجساد دوستانش، در میان صندلی‌های واژگون، در میان ظرف‌های شکسته، در میان خون...
جغد از شاخه پایین آمد. تنها بازمانده‌ای بود که به مهمانی نپیوسته بود. کنار اسب نشست؛ مدت زیادی چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
- تو از قبل میدانستی!
اسب سر تکان داد.
- بله
- چطور؟
سه شب پیش ردشان را دیدم.

جغد چشم‌هایش را بست.
- پس چرا هشدار ندادی؟

اسب مدت زیادی سکوت کرد. آن‌قدر طولانی که جغد تصور کرد جوابی نخواهد شنید، اما سرانجام گفت:
- دادم!
- چه؟
- هشدار دادم!
- کی؟
- بارها
جغد گیج شد؛ اسب ادامه داد:
- سالها هشدار دادم.

باد آرام میان درختان می‌وزید اسب به جنگل نگاه کرد به شاخه‌های خشک به رودخانه کم‌آب به زمین ترک‌خورده.
- گفتم قحطی می اید.

صدایش آرام بود.
- گفتم تعادل درحال از بین رفتن است.

نگاهش روی اجساد دوستانش لغزید.
- گفتم اگر همه چیز را مصرف کنیم چیزی باقی نخواهد ماند.

اشک در چشمانش جمع شد.
- اما هیچکس گوش نداد

جغد ساکت ماند؛ زیرا حقیقت را می‌دانست. همه شنیده بودند اما کسی اهمیت نداده بود. وقتی رودها کوچک شدند، اهمیتی ندادند وقتی شکارها کم شدند، اهمیتی ندادند وقتی جنگل ضعیف شد، اهمیتی ندادند هر کس فقط به سهم خودش فکر کرده بود تا اینکه خیلی دیر شده بود.

خورشید بالاتر آمد. نور صبح روی میز افتاد، روی صندلی‌های خالی تابید و لکه های خون روی میز و بشقاب ها را خشک کرد. لکه های قهوه ای حالا به بخشی از میز تبدیل شده بودند.

اسب آهسته از جایش بلند شد. برای اولین بار پس از ساعت‌ها، قدم به قدم دور میز حرکت کرد. کنار هر صندلی مکث می‌کرد، گویی آخرین لبیخند ها و خاطرات دوستانش را می‌دید. اینجا جای شیری بود که شجاعانه برای مردمش جنگید و مرد، آنجا جای روباهی بود که دیگر حیله و مکر نتوانست نجاتش دهد، آن سمت جای خرس بود، عظیم جثه ی مهربان جنگل؛ هر صندلی داستانی داشت، هر صندلی خاطره‌ای داشت و حالا فقط لکه های خون رویش دیده میشد.

خورشید تا نیمه آسمان بالا آمده بود که اسب به انتهای میز رسید و آنجا ایستاد. به جنگل نگاه کرد، به جهانی که دیگر شبیه گذشته نبود و ناگهان گریه کرد. نه با صدای بلند، نه با فریاد، فقط اشک‌هایی آرام که روی صورت سفیدش جاری شدند. اشک برای دوستانش، برای جنگل، برای هشدارهایی که نادیده گرفته شده بودند و برای آینده‌ای که هرگز دوستانش نخواهند دید.

جغد بعدها آن صحنه را برای نسل‌های بعد تعریف می‌کرد؛ اما همیشه می‌گفت ترسناک‌ترین بخش آن شب نه حمله بود، نه خون و نه مرگ. بلکه نگاه اسب بود. آن نگاه غمگین و ناامید موجودی که فهمیده بود فاجعه‌ها معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهند بلکه سال‌ها طول می‌کشد تا ساخته شوند سال‌ها بی‌توجهی سال‌ها انکار سال‌ها گفتن اینکه (اتفاقی نمی‌افتد) و بعد یک شب، همه‌چیز فرو می‌ریزد.

سال‌ها بعد باران‌های زیادی بارید، نسل‌های جدیدی به دنیا آمدند و اجساد حیوانات به خاک تبدیل شدند. رد خون از روی میز پاک نشد و افسانه آن مهمانی هرگز از بین نرفت.
هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی مه در جنگل جمع می‌شود، گفته می‌شود می‌توان اسب سفید را دید که تنها بر سر آن میز نشسته است. فقط برای تماشا در انتظار تکرار همان اشتباه ؛زیرا او چیزی را می‌دانست که دیگران نمی‌دانستند. بیشتر تراژدی‌ها از هیولاها آغاز نمی‌شوند؛ بلکه از نادیده گرفتن حقیقت آغاز می‌شوند و وقتی حقیقت بالاخره به میز مهمانی می‌رسد، معمولاً دیگر برای برخاستن و رفتن دیر شده است.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 21:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


کوین دنی کوچک Vs تاتسویا سامورایی

سوژه: بازمانده



گریه نکرد.

حتی فریاد هم نکشید.

فقط نگاه خسته‌اش را دور تا دور سالن چرخاند. میزهای واژگون شده، کاغذپوستی‌های پخش و پلا، رد خون روی زمین و اجساد بی‌جان جادو آموزهایی که با هزاران امید برای تحصیل به هاگوارتز آمده بودند. با احتیاط گام برداشت. صدای برخورد کفش‌هایش با سنگ‌های کف تالار در سکوت سنگین مرگ، مثل ضربات تبر بود.
کنار دست یکی از دانش‌آموزان سال اولی، یک قلم‌پر شکسته و تکه‌ای پوست نیم‌سوخته بود که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «تکالیف دفاع در برابر جادوی سیاه...». برای لحظه‌ای مکث کرد. انگشتان کشیده‌اش، قلم‌پر را لمس کرد اما آن را برنداشت. گویی سنگینی یک عمر پشیمانی نانوشته در نوک انگشتانش جمع شده بود.

قبلا هم جسد دیده بود... باعث مرگ‌ خیلی‌ها شده بود... و خودش هم آدم کشته بود... اما این‌بار فرق می‌کرد. این‌بار حس متفاوت و تقریبا وحشتناکی داشت و نمی‌دانست چرا. چشم‌هایش را برای ثانیه‌ای بست. در آن تاریکی به جای اجساد، صدای خنده‌های همین بچه‌ها را در راهروها شنید. هیاهوی کوییدیچ، صدای ورق زدن کتاب‌ها... .


وقتی دوباره چشم باز کرد، واقعیت خونی میزها، مثل خنجری در قلبش فرو رفت. او هرگز به این حجم از سکوت عادت نمی‌کرد. چیزی درون سرش شروع به شکل گرفتن کرد. تصویر نقاشی عجیبی که پدرش سال‌ها پیش نشانش داده بود‌‌‌. در آن نقاشی هم میز بزرگی قرار داشت که حیوانات از گونه‌های متفاوت دور تا دورش، در آرامش نشسته بودند. درست مثل میز‌های بزرگ سرسرای خودشان که پر از جادو‌آموزان شاد بود. هر کدام از گروهی متفاوت ولی‌ متحد با هم. همین هاگوارتز را تشکیل می‌داد...
همین قبل از اینکه جنگی در بگیرد، هاگوارتز را تشکیل می‌داد!


تصویر را به زور و زحمت از سرش بیرون کرد. نمی‌خواست به یاد آن فاجعه بیفتد. جنگ هنوز ادامه داشت و نباید درون کلاس بخاطر مشتی خاطره متوقف می‌شد.

- پـ‌‌...رررفس...ور...


هنوز از چارچوب در بیرون نرفته بود که صدایی ضعیف شنید. جوری با شدت به طرف صدا چرخید که کم مانده بود مهره‌های گردنش در برود. پسری ریونکلاوی، پشت ستون سنگی عظیم کلاس افتاده بود. رنگ صورتش به سفیدی گچ می‌زد و دست کوچکش را چنان روی شکم خون‌آلودش می‌فشرد که دل هر‌جنبده‌ای را به رحم می‌آورد‌. خون از میان انگشتانش، مثل جوهری سیاه روی سنگ‌فرش جاری بود.

او کنارش زانو زد. دست لرزانش را جلو برد تا طلسمی برای بند آوردن خون‌ریزی اجرا کند اما چوب‌دستی‌اش در میانه راه در هوا خشک شد. زخم در اثر جادوی سیاه به وجود آمده بود و با هیچ ورد شفابخشی بسته نمی‌شد. این طلسم را می‌شناخت زیرا خودش سال‌ها پیش، در راهروهای تاریک وزارت‌خانه، همین طلسم را اجرا کرده بود.

پسر، با چشمانی که یک لحظه بی‌فروغ‌ می‌شد و لحظه‌ای بعد بخاطر درد شدید نفرین گشاد می‌گشت، به او خیره ماند. لرزش لب‌هایش صدای خرد شدن چیزی را در گوش تداعی می‌کرد.

- عقاب...

پسر ریونکلاوی آنقدری درد داشت و درگیر آن بود، که صدایش را نشنید. یا حتی اگر می‌شنید احتمالا تصور می‌کرد عقاب به ریونکلاوی بودنش اشاره دارد. اما اینطور نبود.
مرد به سال‌ها پیش پرت شد...


فلش_بک

اتاق سرد و نمور در سکوت فرو رفته بود، سکوتی که تنها با صدای ترکیدن چوب‌های نیم‌سوز در شومینه شکسته می‌شد. پسرک نوجوان، کنار شومینه زانو زده و با انگشتان کشیده و لاغرش، لبه‌ی آستین ردای مشکی‌اش را لمس می‌کرد. زیادی مندرس و پاره بود. باید قبل از شروع سال تحصیلی جدید، لباس بهتری می‌گرفت.
صدای لرزان مادرش، از پشت سر آمد:
- پسرم... برو دنبال پدرت. هوا سرده، ممکنه باز هم...‌


پسر تکانی نخورد. با آنکه مادرش را دوست داشت اما از آن راهروهای تاریک و میخانه‌هایی که پدرش در آن‌ها گم می‌شد، متنفر بود! او از بازگشت «توبیاس» متنفر بود! از آن لحظه‌ای که بوی تند تعفن و الکل، فضای خانه‌اش را آلوده می‌کرد.
سرش را پایین‌تر گرفت و با صدای زمزمه‌وار و تلخی گفت:
- خودش راه خونه رو بلده، مادر.


حق با او بود. لحظاتی بعد، صدای ضربات نامنظم پوتین‌ها روی سنگ‌فرش بیرون خانه و فریادهای مبهم مردی مست، سکوت را درید. در با لگد کوبیده و مردی با صورت سرخ، تلوتلوخوران وارد شد. در حالی که یک تابلوی سنگین و قدیمی را در آغوش داشت، با صدای بلند خندید؛ خنده‌ای که خشم و جنون از آن می‌بارید.

پسر خواست بی‌توجهی نشان دهد اما پدرش -گرچه واقعا نمی‌شد آن را پدر نامید- با خشونت تابلو را به زمین کوبید و باعث شد ناخودآگاه به آن خیره شود. تابلویی بود قدیمی با نقاشی عجیبی رویش. در اولین نگاه یک اثر دوقسمتی با الهام از نقاشی شام آخر -به لطف مادر هنر دوستش آن نقاشی را می‌شناخت- به نظر می‌رسید.

در بخش بالایی، ضیافتی برپا بود که انگار زمان در آن منجمد شده. فضایی شبیه به یک جنگل انبوه و نیمه روشن هنگام غروب دیده می‌شد. در مرکز تصویر، یک میز مستطیل بزرگ چوبی قرار داشت که روی آن با رومیزی سفید پوشانده شده بود. پشت میز، دوازده حیوان نشسته بودند. حیواناتی با وقار اشراف‌زادگان مسخ‌شده که از گونه‌های متفاوتی بودند. در مرکز اصلی، اسب سفید باشکوهی با پارچه سرخ رنگی بر دوش و لباسی سفید بر تن، نشسته بود و با ابهت رو به رو را نگاه می‌کرد. جلویش جام شرابی قرار داشت. نسبت به بقیه‌ی تصویر روشن تر دیده می‌شد. مثل آنکه از قداست بیشتری برخوردار بود.
از سمت چپ به راست، شیری با لباس قرمز، میمون و گرگی با دستانی گشوده مانند آن کس که می‌خواهد دعا کند، روباه و خرسی قرار داشتند که نگاهشان به حیوانات آنسوی میز بود. آنسوی میز، یعنی با فاصله از اسب، گاوی سیاه با شاخ‌های بزرگ، پلنگ، سگ، خرگوش و عقاب نشسته بودند و متقابلا به حیوانات آن سمت نگاه می‌کردند. تقریبا همگی لباسی سبز رنگ به تن داشتند -به جز عقاب سرخ پوش که همانند شیر در گوشه‌ای ترین قسمت قرار داشت- و رو به رویشان پر از غذا بود.

پسرک نمی‌توانست غذاهایی که با رنگ روغن کشیده شده بودند تشخیص دهد اما بنظرش رسید چیزی است که به درد تمام حیوانات آن آرمان‌شهر می‌خورد‌ و نظم پوشالی‌شان را بهم نمی‌زند. سرش را تکان داد و به بخش پایینی خیره شد. همین که تصویر را دید، حالش بد شد. محتویات معده‌اش، بالا آمد و گلویش را سوزاند.

تصویر دوم هم‌آغوشی غریبی بود میان مخمل و خون!

میز هنوز همان میز بود و جنگل پیرامونش هنوز در تاریکی و روشن خویش می‌تپید؛ اما دیگر از آن آرامش پیشین، از آن وقار مقدس و فریبنده، هیچ ردی باقی نمانده بود. سفره‌ی سپید، زیر هجوم سرخی غلیظی که چون رودی بی‌صدا و بی‌رحم بر لبه‌های چوبی می‌لغزید، به کفنی می‌مانست که بر جسد یک رویا کشیده باشند.
حیوانات که ساعتی پیش در نظمی خاموش و اشرافی گرد هم نشسته بودند، اکنون چون پیکره‌هایی شکسته و فراموش‌شده بر سطح میز افتاده بودند؛ گردن‌هایی که دیگر توان برافراشتن نداشتند، چشم‌هایی که نور از آن‌ها رفته و تن‌هایی که مرگ با صبر و بی‌اعتنایی از آن‌ها عبور کرده بود.

تنها اسب سپید، هنوز در میانه‌ی این ضیافتِ وارونه، سالم ایستاده بود.‌ البته نه مثل پادشاهی بر تخت، بلکه مثل شاهدی تنها و دیر رسیده به صحنه‌ی جنایت.
درست مثل... یک بازمانده!
نگاهش خیره و غمگین، از دل تاریکی می‌گذشت، گویی در آن‌سوی قاب هنوز چیزی مانده باشد که بتواند نجاتشان دهد.


پسر دستش را جلوی دهانش گرفت. نگاه آن اسب سپید در نقاشی، لرزه‌ای غریب بر اندامش می‌انداخت؛ ترکیبی از ترحم گزنده و نفرتی که از درماندگی می‌روید. بعد با چشمانی که گویی در جستجوی راهی برای فرار از قاب بودند، میان آن رستاخیز بی‌صدا به دنبال نشانه‌ای از حیات گشت.
و ناگهان، چشمش به «عقاب» افتاد. برخلاف سایر پیکره‌های مغلوب، سر عقاب هنوز بالا بود؛ با غروری شکسته و نگاهی که در آستانه‌ی خاموشی قرار داشت. در آن لحظه، او با تلخی تمام، دریافت که اسب سپید، با تمام آن شکوه کاذبش، برای نجات حتی یک پر شکسته نیز هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید.

- چشمات به کدوم گورستونی خشکش زده پسر؟

ناگهان صدای نعره‌ی پدر در گوشش پیچید، همان صدای کشدار و مستی که همیشه بوی تحقیر می‌داد.
- اسب نمی‌تونه هیچکسو نجات بده. حتی یه عقاب نیمه‌ جون رو! اون فقط یه تماشاگرِ بزدله که می‌بینه چطور همه چیز داره نابود می‌شه... درست مثل خودت!

پایان فلش بک


صدای انفجار، سکوت ذهن او را پاره کرد. حالا در هاگوارتز، مقابل پسر ریونکلادی ایستاده بود و با تمام وجودش سنگینی آن کلمات را حس می‌کرد. پسر، انگشتانش را به ردا‌ی سیاه او گیر داد و با تمام توان اندک باقی‌مانده‌اش، ردا را کشید. التماس، در چشمانش موج می‌زد؛ نه برای زندگی، که برای پایان.

- دی..گه... نمی‌تو...نم... د...ـرد... خیلی... درد... داره.

صدایش حبابی بود در عمق یک اقیانوس تاریک.
مرد به چوب‌دستی‌اش نگاه کرد؛ همان ابزاری که بارها با آن مرگ را برای دیگران رقم زده، حالا در دستانش سنگین‌تر از همیشه بود. بعد به چشمان پسر نگریست؛ چشمان قهوه‌ای بی‌گناهی که حالا داشتند رنگ خاکستری مرگ را به خود می‌گرفتند.

دستش را جلو برد و روی پیشانی عرق‌کرده و سرد پسر گذاشت. انگار داشت گرمای محبتی را که هرگز بلد نبود ابراز کند، به او هدیه می‌داد. چشمان خودش هم برای ثانیه‌ای تار شد. البته نه به خاطر اشک، بلکه به خاطر فشار عظیم حقیقتی در آن لحظه بر سرش آوار شده بود.

-تم... تمومش... کن... نین... من... نمی‌... خوام... اینجوری.‌‌..


مرد خم شد؛ طوری که صورتش در چند سانتی‌متری صورت پسر قرار گرفت. زمزمه‌اش، صدایی بود که انگار از ته یک گور قدیمی می‌آمد:
- بخواب...

صدایی نه از سر بی‌رحمی، نه از سر نفرت. در آن کلمه، تمام اندوه فروخورده‌ی سال‌های زندگی‌اش نهفته بود. پسر، با شنیدن آن صدا، آرامشی عجیب در چهره‌اش نقش بست. انگار اجازه یافت که برود.
مرد چوب‌دستی‌اش را آرام، درست روی قلب کوچک پسر گذاشت. بعد، نوری سبز اما خفیف با مهری آمیخته به درد، در نوک چوب‌دستی‌اش درخشید. نوری که به جای گرفتندجان، در قفسی را باز کرد. دست پسر از روی ردایش رها شد و روی زمین افتاد. صدای برخوردش با سنگ، پایان تماموآن هیاهو بود.

مرد از جایش برخاست‌.

فریاد نکشید.

گریه نکرد.


او هیچ‌وقت اهل گریه نبود.
غم او از جنس بارانی نبود که ببارد؛ از جنس زمستانی بود که در قلب ریشه می‌دواند و آهسته، باعث می‌شود همه‌چیز از درون یخ بزند.
چوبدستی‌اش را تکان داد و پارچه‌ای سفید روی آخرین جسد کشیده شد‌.

هنوز کامل وداع نکرده بود که چیزی حس کرد. سوزش آشنایی بر روی ساعدش، مانند زخم قدیمی‌ای بود که دوباره برای یادآوری وفاداری‌های اجباری‌اش باز شده بود؛ کسی داشت او را به سوی تاریکی فرا می‌خواند. نفس عمیقی کشید تا لرزش درونش را خاموش کند. می‌دانست که در پهنه‌ی قلعه، شعله‌های جنگ هنوز در تلاطم‌اند. با قدم‌هایی سنگین و محتاط، از کلاس خارج شد و از پله‌ها پایین رفت.

"نظرت راجع‌به تابلو چیه؟ فکر نمی‌کنی اون تصویر بالاییه شبیه صلح دروغین بین جادوگرای بی‌خاصیت و آدمای عادی باشه؟ یه آرمانشهر دروغین! چون وقتی شما جادوگرا به قدرت برسین دیگه هیچکسو آدم حساب نمی‌کنین و ضیافت خون به پا می‌شه!"


سرش را تکان داد. فریاد‌های پدر مستش غیر قابل تحمل بودند. در ذهن خواست جواب پدرش را بدهد که ناگهان دیوار کناری‌اش در اثر ضربه غولی منفجر شد و مجبور شد پناه بگیرد.

- لعنتی! خوبی؟

مخاطب صدا او نبود. نگاهش به دو دختر رو به رویش افتاد. یکی بزرگتر بود و دیگری شبیه او اما کوچکتر. هر دو خاکی و خسته در آغوش یکدیگر جمع شده بودند.

- خوبم... خودت زخمی شدی!
- چیز خاصی نیست. یه پناهگاه پیدا می‌کنیم و تو اونجا قایم می‌شی تا اوضاع آروم بشه، باشه؟

خواهر بزرگتر با لبخندی موهای دختر دیگر را بهم ریخت. در حالی که چشمانش پر از درد بود و از بازویش خون می‌رفت.

- نه! تو هم باید پیشم بمونی! باید پیشم بمونی!

خواهر کوچک فریاد می‌کشید و با تمام توانش به لباس خواهرش چنگ می‌انداخت تا بتواند منصرفش کند.

- ببخشید... دوستام بهم نیاز دارن.
- منم بهت نیاز دارم! نرو!... یا حداقل بذار باهات بیام!

دختر بزرگتر سرش را تکان داد و بعد محکم خواهرش را در آغوش کشید.
- لیز تو خیلی خوبی. سه برابر من باهوشی و با اینکه سال اولی هستی، صد برابر من شجاعی. ولی نمی‌تونم اجازه بدم این جنگ لعنتی تو رو ازم بگیره... نمی‌تونم اجازه بدم!

صدای گریه دختر کوچکتر کل سالن را فراگرفت.
- لعنت به جنگ! لعنت به همه‌ی اون هیولاها!


مرد از پناهگاهش بیرون آمد. دیگر نمی‌توانست تماشا کند. دیگر نمی‌توانست آن همه درد بکشد و نتواند کاری کند. دست‌هایش را مشت کرد و سعی کرد به مسیرش ادامه دهد.

"فکر می‌کنی همه اینا تقصیر کیه؟‌ این همه کثافت و خون تقصیر کیه؟"


- خفه شو!

از کنار جسد چندین مرگخوار گذشت و حتی لحظه‌ای ناایستاد که هویتشان را تشخیص دهد. پیکرهای بی‌جانی که تا چندی پیش، به عنوان متحدان قسم‌خورده‌اش شناخته می‌شدند، به خاطره‌ای در دور دست تبدیل شده بودند.

"فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟"


در راهروی طبقه‌ی دوم، پروفسوری را دید که خودش را همچون سپری مقابل طلسم شکنجه‌ی دانش‌آموز سال‌چهارمی اسلیترینی انداخت تا از اسلیترینی دیگری دفاع کند. صدای خرد شدن استخوان‌ها و جیغ ناگهانی استاد، در راهروی سنگی پیچید...

"شیر با اینکه سلطان جنگل بود سقوط کرد! نگاه کن چطوری ازش خون میره!"


پایین‌تر، در حیاط خیس از باران و خون، دختری را دید که جسد بی‌جان دوستش را با زحمت بر دوش می‌کشید. پاهای دختر در گل و لای می‌لغزید و قطرات اشک، خطی پاکیزه روی صورت خون‌آلودش به جا می‌گذاشت. فریاد نمی‌زد، فقط با چشمانی که گویی سال‌ها در یک لحظه پیر شده بودند، جنازه را به سمتِ برج شمالی می‌برد.


"خرگوش خاکستری که با خیال راحت کنار عقاب نشسته بود و خیال نمی‌کرد، عقاب بخواد شکارش کنه... چه احمقانه توسط شکارچی بزرگتری کشته شد!"


و آن سو تر، پسرانی با تن‌های پاره‌پاره و نیمه‌جان، آخرین رمق خود را با فریاد «اکسپلیارموس» نثار سایه‌ی سرد دیوانه‌سازها می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که سلاحشان در برابر آن تاریکی مطلق، شوخی بی‌جانی بیش نیست اما ایستاده بودند! ایستاده بودند تا زمان بخرند... تا دیوار هاگوارتز برای چند لحظه‌ی بیشتر، مأمن وحشت‌زده‌ها باقی بماند.

"اسب شاهد همه‌ ایناست! می‌دونی چرا؟"


صدای پدرش خاموش نمی‌شد. صداهای قاطی شده در هم باعث می‌شدند سرگیجه بگیرد.

- تد رو ندیدی؟ تد کجاست؟ بگو تد کجاااااست!

- آواداکداورا!

- اکسپلیارموس!

-مراقب هم باشین.

- بومباراداماکیسیما!

- من نمی‌خوام اینجا باشم!

- کروشیو!

- بیدارشو داداش! تو نباید بخوابی! بیدارشو لعنتی!

- پناه بگیرین!

- آواداکداورا!


"اسب یه خائنه!"



***


- بگو چی می‌بینی پسرک بی مصرف!

پسر قصد صحبت نداشت اما می‌دانست پدر مستش کتکش خواهد زد. برای همین لب باز کرد و با لحن آرامی گفت:
- حیوونای جنگل دور یه میز.

پدر بلند خندید و بوی گند الکل دهانش همه خانه را پر کرد.
- آره آره خوبه! این تابلو رو تو قمار بردم! بیشتر بگو چی می‌بینی!

پسر مطمئن بود پدرش در قمار باخته ولی مسئول میخانه برای آنکه از شرایط روحی و وضع زندگی‌اش با خبر بود، چنین تابلوی نامقدسی را هدیه داده بود تا دلخوش باشد.

- اون بالا همه‌چی آرومه. حیوونا دور میز نشستن و این پایین همه‌شون مردن. خونشون ریخته رو میز و ظروفشون آغشته به رنگ قرمزشه. اسب هم با نگاه غمگین و تنها بهمون خیره شده.

پدرش با صدایی کشیده و لحنی که کمی خشونت در آن بود جواب داد.
- خیلی دقیق دیدی. خیلی دقیق.

خنده‌ای چندش کرد. دستش را سمت جیبش برد و سیگاری بیرون آورد.
- همه‌شون رو می‌بینی؟ اونا همه وحشی بودن. خوی جنگل رو داشتن. اما اسب... اسب از اولش هم با اونا فرق داشت.

سیگار را بالا آورد و لای لب‌هایش گذاشت. سیگار روی لب‌هایش می‌لرزید. با کبریت سعی کرد روشنش کند اما نتوانست. هنوز تعادل نداشت. پسرک برای آنکه زودتر از شرش خلاص شود به کمکش رفت.

- اسب از اولش با اونا فرق داشت. می فهمی پسر؟ اون بوی اصطبل می‌داد، بوی بند و افسار! اون تنها کسی بود که می‌دونست "آدابِ میز" چیه، چون قبلاً توی خدمت آدم‌ها، یاد گرفته بود چطور با بقیه کنار بیاد، چطور حرف گوش کنه و چطور... چطور بی‌سروصدا بقیه رو کنار بزنه!


نمی‌فهمید و نمی‌خواست بفهمد. تمایلی به شنیدن داستان‌های تهوع آور از آثار عجیب غریب ماگل‌ها نداشت. ترجیح می‌داد به لباس جدید دختر همسایه‌شان فکر کند. پیرهنی آبی با پولک های ناز.

- نگاه کن اون اسبو! با اون یال مثلا الهی و هاله‌ی نوری که احاطه‌ش کرده! همشون یه دروغ مسخره‌ و زیبایی لحظه‌ایه!

نمی‌خواست اسب را نگاه کند اما به طور ناگهانی پدرش چنگ انداخت و مچش را گرفت. بعد دود سیگار را در صورتش فوت کرد.
- فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟


تلاش نمود خود را عقب بکشد اما مچش اسیر دستان قدرتمند مرد بود. در دل دعا دعا می‌کرد نخواهد سیگار را با فشردن به پوستش خاموش کند.

- چون اون از قبل می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته. خودش اونا رو به این ضیافت دعوت کرد. خودش اونا رو دور هم جمع کرد تا سرگرم‌شون کنه، تا آروم‌شون کنه، تا وقتی که شکمشون پر شد و گاردشون پایین اومد... خیانت کنه!


مرد چنان خشمگین شد که به نفس نفس زدن افتاد.
- اون به بهونه‌ی صلح همه حیوونا رو دور هم جمع کرد. صلحی که خودش هم خبر داشت یه دروغه! اون می‌دونست که حیوونا هیچ وقت نمی‌تونن با هم کنار بیان! پس خودش زودتر با آدما بست که هم‌نوع‌های خودشو از ببین ببره... می‌دونی چرا سرجاشون مردن؟ چون اون حیوونا با تیر تفنگ آدما از پا در اومدن!

لباس دختر همسایه خیلی گران نبود اما به رنگ موهایش می‌آمد. خودش هم باید دنبال لباس رسمی می‌گشت که به رنگ مشکی بیاید. بله، به زودی از دست خزعبلات پدرش و آن تابلوی کوفتی راحت می‌شد‌.

- اون فقط تماشا کرد! اون از آدم‌ها یاد گرفته بود که چطور وحشی‌گری رو زیر نقاب نظم پنهان کنه. اون خائن بود! اون به برادران جنگلی‌اش خیانت کرد تا خودش تنها کسی باشه که باقی می‌مونه!


مرد وحشیانه پسر را هل داد و او محکم به دیوار پشتش خورد. خط باریکی از خون از گوشه سرش جاری شد. خنده‌های جنون آمیز مرد مست اوج گرفت.
- اون حیوون به ظاهر نجیب بوی خیانت میده، نه بوی وفاداری! البته... نگاهش رو می‌بینی؟ اون نگاهش نشون میده غمگینه! نشون میده تازه فهمیده چه غلطی کرده! اون باید تو گند و کثافت بمونه و شاهد مرگ هم‌نوعاش باشه.

مرد با هر کلمه‌ای که می‌گفت قدیمی جلوتر می‌آمد و به پسر نزدیکتر می‌شد.
- بازمونده بودن بدترین شکنجه ست براش ولی چاره‌ای نداره!

فریادش گوش پسر را پاره کرد.

- الانم نگاهش به ماهاست! التماس می‌کنه نجاتش بدیم ولی هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. اون تنها ترین موجود روی زمینه و حقشه تنها باشه. اونم مثل تو به تنهایی ابدی محکومه سوروس!

***


با دستش قلبش را چنگ زده بود و نفس نفس می‌زد. دیگر نمی‌توانست آن درد را تحمل کند. تمام عمرش را مجبور شده بود زیر دست این و آن بگذراند و آخر سر بخاطر چیزی که انتخاب خودش نبوده محکوم به تنهایی شود. محکوم به دیدن مرگ همه آنهایی که پشت یک میز کنارشان نشسته بود.

مجدد میزهای هاگوارتز و اسلیترین را به یاد آورد که جادو آموزان پشتشان حالا تبدیل به خاطره‌ای در دور دوست گشته بودند اما او زنده بود...

میز بزرگ آشپزخانه محفل که هرگز بخاطر حضور سیریوس بلک و افرادی که نگاه خوبی به او نداشتند، جای راحتی برایش نبود. حالا محفلی‌ها تبدیل به قهرمانان درون قاب عکس شده بودند اما او زنده بود...

میز خانه‌ی ریدل با مرگخوارانی خونخوار به دورش که تعداد قابل توجهی از آنها نیز جان خود را در این جنگ از دست داده بود اما او زنده بود!


- من مردم!
بالاخره فریاد کشید، صدایی که انگار سال‌ها در سینه‌اش حبس بود و حالا رها شده در میان غرش نبرد، گم می‌شد.
- خیلی وقته مردم! اینو بفهم! خواهش می‌کنم بفهم!

انگار که با این کلمات، می‌خواست خود را از بار سنگین « زنده بودن» رها کند. هرچند اصوات جنگ، آن‌چنان بلند و خشمگین بود که صدای حقیر او را در خود می‌بلعید اما سوروس اسنیپ برای لحظه‌ای، احساس کرد که تا حدی خالی شده است. اگرچه دردی عمیق‌تر در وجودش پیچیده بود.

با نگاهی که دیگر هیچ نوری در آن نبود، به قلعه‌ی هاگوارتز چشم دوخت. دیوارهای سنگی کهنسال که زمانی پناهگاه جادوگران و محل شکوفایی دانش بود، حالا در شرف نابودی بودند. هر ترک و شکاف... هر شیشه‌ی شکسته... هر دود سیاهی که از پنجره‌ها بیرون می‌زد... زخمی بر روحش بود. انگار تمام سال‌های پنهان‌کاری، تمام وفاداری تلخ و ناگفته‌اش، تمام امیدهای بر باد رفته‌اش در ویرانی این بنا خلاصه می‌شد.
نه دیگر استادی بود، نه جاسوسی و نه حتی انسانی زنده. تنها سایه‌ای بود در میان سایه‌ها. شبحی که محکوم بود شاهد فروپاشی تمام آنچه که زمانی برایش اهمیت داشت، باشد.


"بعضی از آدما بلد نیستن زیبایی رو ببینن سوروس. به خودت بیا و بهم بگو چی می‌بینی."


سرش را چرخاند تا ببیند صاحب صدا کیست. اما کسی را ندید که حواسش به او باشد. چشمانش را از روی ناامیدی بست اما کم کم تصویری از گذشته جلوی چشمانش جان گرفت. این بار جای پدرش، مادرش آیلین را دید که بعد کلی کتک خوردن، او را از زیر دست آن هیولای مست نجات داده و مداوایش کرده بود‌.

- شاید تفسیر توبیاس از تابلو اشتباه باشه شایدم درست این بستگی به نگاه ما داره.‌

مادرش تیکه‌ای یخ را به صورت پسر فشرد تا کبودی‌هایش را بهبود بخشد.
- بنظر من اسب حتی اگه تنها مونده باشه، هنوزم قشنگه. اون نماد امیده. ممکنه تموم حیوونا قبول کرده باشن برای زنده نگه داشتنش جونشون رو بدن چون اون اسب ماموریت مقدسی داره.


سوروس جوان جوابی به مادرش نداد. ترجیح می‌داد به چشمان زجر دیده آیلین خیره نشود. دلش به حال مادر مثبت نگرش می‌سوخت.

- اگه اون اسب تموم امید حیوونا باشه چی؟ اگه بخوان بعد مرگشون هم بهش اعتماد کنن چی؟

- اسب ماموریت سختی خواهد داشت. اون مرگ‌ همه رو دیده.

زیرلبی جواب داد و مادر دستی به موهای مشکی اش کشید.
- درسته. این کار برای اون سخت خواهد بود. همه بهش تهمت قتل می‌زنن اما اون کسیه که ما باید براش دلسوزی کنیم و در عین حال بهش ایمان داشته باشیم.‌ حتی اگه خائن باشه به اندازه کافی مجازات شده. ماها دیگه نباید قضاوتش کنیم. باید باورش کنیم.



-باید بهش ایمان داشته باشیم.

اسنیپ سرش را بالا آورد. صدای لرزان مادر در گوشش پیچید و با تکرار آن در ذهنش، هیاهوی جنگ بیرون برای لحظه‌ای به سکوتی مطلق بدل شد. او نه خائن بود و نه قهرمان. او فقط جزئی از نقشه‌ای بزرگتر بود. دیگران برای بقای این ماموریت مقدس جان داده بودند. ولی او محکوم بود که بماند و تمام درد جهان را بر دوش بکشد تا ماموریت را به اتمام برساند. به چوبدستی اش خیره شد. دامبلدور به او ایمان داشت و برای همین چنین ماموریتی را دستش سپرده بود.

- دست لرد به ابر چوبدستی نخواهد رسید.

این را نه با تردید، که با اطمینانی برخاسته از یک عمر رنج پنهان به زبان آورد. با قدم‌هایی استوار، به سوی میعادگاه مرگ گام برداشت. دیگر از آن ماسک سرد و نقاب خائنانه‌ای که بر چهره داشت خجالت نمی‌کشید. اکنون می‌دانست که آن ماسک، بخشی از زره مقدس او برای محافظت از تنها چیزی بود که برایش ارزش داشت.
.
.
.

خورشید درون جنگل غروب کرد و بارقه‌های نور از لابه لای برگ درختان محو شدند. عقاب وقتی سرش را روی میز می گذاشت لبخند زد و از اسب تشکر کرد... همانند دامبلدور هنگام سقوط... همانند پسرک ریونکلاوی موقع مرگ...
همانند تمام حیوان‌های دیگر درون تابلو.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور دلاکور Vs لیسا تورپین
سوژه:بازمانده

اتاق ضروریات، در آن لحظه به شکلی که همیشه میخواستیم در نیامده بود. ما با هزار امید و دغدغه وارد این فضا شده بودیم؛ قرار بود دیوارهای سنگی و سرد، به فضایی دنج تبدیل شوند که در آن چند مانکن چوبی برای تمرین طلسم های دفاعی به چشم بخورند. در ذهن ما، این اتاق باید بوی چوب سوخته و غبار کتاب های قدیمی میداد و صدای برخورد طلسم در آن میپیچید. اما وقتی در چوبی بزرگ و قدیمی با صدای ناله ای باز شد، با چیزی روبرو شدیم که هیچ شباهتی به تصورات ما نداشت. به جای ابزارهای تمرینی و فضای آشنای آموزشی، با تالاری وسیع، تاریک و کم نور روبرو شدیم که سقفش در تاریکی مطلق گم میشد. در مرکز این فضای غریب، تنها یک شیء وجود داشت که تمام توجه ما را به خود جلب میکرد و انگار تمام نور اندک اتاق را میبلعید:یک تابلوی عجیب.

تابلو درست روی دیواری سنگی نصب شده بود که انگار از دل خود قلعه بیرون آمده بود، گویی دیوارهای هاگوارتز تصمیم گرفته بودند رازهایی را که قرن ها پنهان کرده بودند، در قالب یک بوم نقاشی به ما نشان دهند. در سکوت سنگین و خفق آور اتاق، صدای نفس های گابریل بلندتر از همیشه شنیده میشد. هر دم و بازدم او در این فضای خالی، مانند ضرباتی بود که سکوت را میشکست و اضطراب را در رگ های ما جاری میکرد.

گابریل که انگار سعی داشت با منطق، ترسش را کنترل کند، با صدایی که کمی می لرزید گفت:
- فلور... اینجا قرار نبود این طوری باشه. ما اومدیم تمرین کنیم، یادت رفته؟اومده بودیم برای آزمون هام چند طلسم بهم یاد بدی. نباید وقتمون رو برای این چیزها تلف کنیم. اگه پروفسورها بفهمن که به جای تمرین، وقتم رو اینجا گذروندم، بدبخت میشم.

من اما انگار مسحور شده بودم. چیزی در آن تابلو بود که مرا به سمت خود میکشید، نیرویی مغناطیسی که منطق گابریل را در برابرش ناتوان میکرد. به سمت تابلو رفتم و گابریل هم، با اینکه مدام به پشت سرش نگاه میکرد تا مبادا چیزی در تاریکی تالار باشد، با قدم های مردد و لرزان پشت سرم نزدیک شد.

وقتی به تابلو رسیدیم، ابتدا با تصویری روبرو شدیم که انگار قصه‌ای از بهشت را روایت میکرد. حیواناتی از گونه های مختلف، که در دنیای واقعی هرگز کنار هم نمی نشستند، دور یک میز بزرگ جمع شده بودند. شیر، گرگ، گوزن و حیوانات دیگر با آرامشی عجیب در حال غذا خوردن و گفتگو بودند. در مرکز این جمع، اسبی با قامتی استوار قرار داشت. او در آن لحظه بخشی از جمع بود، نه حاکم بر آن ها. تعادل عجیبی میان قدرت و طبیعت برقرار بود و نگاه بیننده را به این فکر می انداخت که شاید صلح، هرچند رویایی، ممکن باشد.

اما وقتی چشمان گابریل از روی آن تصویر اول سر خورد و به تصویر دوم رسید، ناخودآگاه لرزید و یک قدم به عقب برداشت. تضاد این دو تصویر چنان تکان دهنده بود که انگار ضربه ای به قلب ما زده بود.

من با صدایی که حالا خودش هم برایم غریبه بود، زمزمه کردم:
- ببین گابریل... تو چی میبینی؟ اون اسب رو نگاه کن. توی تصویر اول، اون داشت با بقیه غذا میخورد، در کمال آرامش و همدلی. ولی الان؟ الان انگار تمام اون ها فقط یه خاطره تلخ روی همون میز هستن. انگار زمان متوقف شده تا فقط این فاجعه راپو به ما نشون بده.

گابریل با انگشت اشاره اش، لکه های سرخ و تیره روی سفره را نشان داد. لکه هایی که در نور کم اتاق، شبیه به رودخانه ای از خون به نظر می رسیدند که تمام میز را گرفته بودند. او با وحشت گفت:
- این ترسناکه، فلور. اون اسب تنهاست. نگاه کن، همه رفته‌ن. فکر میکنی اون اسب اون ها رو کشته؟ یعنی اونقدر تشنه قدرت بود که تمام دوستاش رو قربانی کنه تا فقط خودش بمونه؟ یا شاید... شاید اتفاقی افتاده و اون ها همدیگه رک کشتن و این اسب بیچاره رو با این همه خرابی و ویرانی تنها گذاشتن؟

من در حالی که به جزئیات نقاشی خیره شده بودم، احساس کردم سردی تابلو دارد به پوست من نفوذ میکند. پاسخ دادم:
- نمیدونم. ولی نگاهش کن. اون حتی سعی نمیکنه بلند بشه. انگار پاهای اون هم با خون اون ها به زمین دوخته شده. انگار سنگینی این تنهایی، بیشتر از هر زنجیری اون رو به زمین میخکوب کرده. ببین چطوری سرش رو پایین انداخته، انگار نمی تونه با حقیقت روبرو بشه.

گابریل کمی بیشتر به تابلو نزدیک تر شد، گویی میخواست در اعماق چشمان اسب نفوذ کند و پاسخ سوالاتش را بیابد. او با لحنی که حالا بیشتر شبیه به دلسوزی بود تا ترس، گفت:
- میدونی فلور؟ من حس میکنم اون اسب اصلا خوشحال نیست که بازمانده‌س. یعنی اگر واقعا برنده شده باشه و همه رو کنار زده باشه... نگاهش رو ببین، خیلی خسته است. انگار ده ساله که نخوابیده. انگار هر ثانیه از این تنهایی، هزار سال عذابه. این نگاه، نگاه یک فاتح نیست، نگاه کسیه که همه چیز رو از دست داده.

لبخند تلخی زدم. گابریل همیشه این قدرت را داشت که سریع تر از هر کسی، اصل مطلب را درک کند. او یک اسب تنها را نمیدید، او یک روح در حال فروپاشی را میدید. به او گفتم:
- حق داری. شاید اون فکر میکرد اگر همه رو دور یه میز جمع کنه، میتونه یه دنیای آروم بسازه. شاید فکر میکرد با کنترل کردن بقیه، میتونه صلح رو تحمیل کنه. ولی اون ها هیچ وقت به هم تعلق نداشتن. شیر، گرگ، گوزن... اون ها فقط برای مدتی کوتاه وانمود کردن که میتونن کنار هم باشن، چون شاید از اسب میترسیدن یا شاید به رویای اسب باور داشتن. اما وقتی نقاب ها افتاد و غرایز بیدار شدن، این شد نتیجه اش. صلح اجباری، فقط پیشوازی برای یک قتل عام بزرگتره.

گابریل سرش را به شانه من تکیه داد. در آن لحظه، تمام دغدغه های مربوط به امتحان آخر سال، نمرات و استرس های هاگوارتز برای ما بی معنی شد. انگار اتاق ضروریات، نیاز ما را تشخیص داده بود. ما به جای تمرین طلسم ها، نیاز داشتیم با حقیقتی روبرو شویم. گابریل با اندوهی عمیق پرسید:
- پس اون اسب باید تا ابد اونجا بمونه؟ وسط این همه خون و تنهایی؟ بدون اینکه کسی باشه که بهش بگه اشکالی نداره؟ این خیلی بی‌انصافیه، فلور. چرا باید بهای اشتباهاتش رو با این حجم از تنهایی بده؟

من نگاهی به تاریکی اطراف انداختم و گفتم: - دنیا همیشه جای منصفی نبوده، گابریل. اون اسب، بهای اون رویاش رو میده. بهای این باور غلط که فکر میکرد میتونه کنترل همه چیز رو دست بگیره و طبیعتی رو تغییر بده که هرگز پذیرای این نوع اتحاد نبوده. بعضی وقت ها، بزرگترین مجازات، پیروز شدن تو جنگیه که قرار بوده به صلح ختم شه.

ناگهان گابریل دستم را محکم فشرد. لرزش دستش بیشتر شده بود. با ترس گفت:
- فلور، بیا بریم... من دیگه نمیتونم بهش نگاه کنم. حس میکنم اون اسب داره به ما التماس
میکنه. نه برای اینکه نجاتش بدیم، چون میدونه نمیشه، بلکه برای اینکه از این اتاق ببریمش بیرون یا حداقل دیگه به رنجش خیره نشیم. اگه بیشتر بمونیم، شاید این حس تنهایی و ناامیدی به ما هم سرایت کنه. شاید ما هم مثل اون ها بشیم، گیر افتاده تو یک تصویر ابدی از غم.

دستش را گرفتم. سرد بود، انگار سرمای آن تالار و غم آن تابلو به رگ هایش نفوذ کرده بود. برای آخرین بار  نگاهی به اسب انداختم. نگاهی که گویی در تاریکی اتاق داشت محو میشد و هر لحظه دورتر میشد، انگار نقاشی داشت در برابر چشمان ما تغییر میکرد و اسب را بیشتر در سیاهی غرق میکرد.
-آره، وقتشه بریم. امتحان آخر سال هاگوارتز رو میشه یه جوری پشت سر گذاشت، حتی اگه نمره بدی بگیری، ولی درسی که این نقاشی بهمون داد، شاید هیچ وقت یادمون نره. بعضی چیزها رو نمیشه با جادو درست کرد، گابریل. حتی اگر قوی ترین طلسم های جهان رو هم بلد باشیم، نمیتونیم قلبی رو که از تنهایی یخ زده یا رابطه‌ای رو که با خون آلوده شده، دوباره زنده کنیم. بعضی شکست ها فقط باید همون طوری که هستن، پذیرفته بشن و باید با اون ها زندگی کرد.

در حالی که از تالار دور می شدیم، صدای قدم هایمان روی سنگ های سرد کف اتاق طنین انداز می شد. هر قدمی که برمی داشتیم، انگار بخشی از آن سنگینی را پشت سر می گذاشتیم، اما حس می کردیم تابلویی که دیدیم، حالا بخشی از حافظه ما شده است. وقتی به در چوبی بزرگ رسیدیم و از آن خارج شدیم، صدای بسته شدن در با شدت و قاطعیتی عجیب به گوش رسید، گویی اتاق ضروریات می خواست آن راز تاریک و اسب غمگین را دوباره در اعماق قلعه پنهان کند تا کسی دیگر با این حقیقت تلخ روبرو نشود.

در راهروهای طولانی و تاریک هاگوارتز، سکوتی عمیق بین ما حاکم شد. دیگر خبری از بحث های گرم درباره طلسم های دفاعی یا ترس از امتحان آخر سال نبود. گابریل هنوز دستم را محکم گرفته بود و هر از گاهی به اطراف نگاه میکرد، انگار می ترسید لکه های سرخ آن سفره، در گوشه و کنار راهروهای مدرسه ظاهر شوند.

او بعد از مدتی طولانی، با صدایی آرام پرسید:
- فلور، فکر میکنی اون اسب واقعا کی بود؟ یعنی فقط یه نقاشی بود یا شاید انعکاسی از کسی که واقعا توی تاریخ هاگوارتز یا دنیای جادوگری زندگی کرده؟

مکث کردم و به شمع های لرزان روی دیوار نگاه کردم.
- نمیدونم گابریل. شاید اون اسب نمادی از همه ما باشه. از هر کسی که فکر کرده با قدرت یا اراده خودش میتونه بقیه رو تغییر بده یا دنیایی بسازه که همه توش خوشحال باشن، بدون اینکه به تفاوت ها و طبیعت هر کس احترام بگذاره. شاید اون اسب، یادآور این باشه که عشق و صلح رو نمیشه تحمیل کرد. هر چی بیشتر سعی کنی کنترل کنی، بیشتر از دست میدی.

گابریل آهی کشید و سرش را تکان داد.
- ترسناک ترین بخشش همین بود. اینکه پیروز شد، اما پیروزیش بدترین شکست زندگیش بود. من ترجیح میدم بدترین نمره هارو توی امتحانات بگیرم تا تا اینکه روزی برسم به جایی که دورم خالی باشه و فقط خاطره های تلخ رو داشته باشم.

لبخندی کمرنگ زدم و دستش را فشردم.
- پس احتمالا قراره توی امتحان رد بشی، چون امروز هیچ تمرینی نکردیم.

او برای اولین بار در آن شب خندید، اما خنده ای کوتاه بود که سریع در سکوت راهرو گم شد. ما به سمت خوابگاه ها حرکت کردیم، اما هر دوی ما میدانستیم که چیزی در درون ما تغییر کرده است. دیگر به جادو به عنوان ابزاری برای حل تمام مشکلات نگاه نمیکردیم. فهمیده بودیم که در دنیایی که جادو در آن وجود دارد، هنوز هم چیزهایی هست که هیچ چوبدستی نمی تواند ترمیم کند: حسرت ها، تنهایی های عمیق و بهای سنگین اشتباهاتی که از روی غرور گرفته میشوند.


سنگینی آن نگاه سرد، خسته و بی‌روح اسب، همچنان با ما در راهروهای طولانی و تاریک قلعه‌ی هاگوارتز همراه بود و هر بار که چشم ما به یک تابلوی ساده و معمولی در راهرو می‌افتاد، ناخودآگاه و به صورت غریزی به دنبال آن اسب تنها می‌گشتیم، تا ببینیم آیا هنوز هم آنجا، در آن تالار تاریک و ناشناخته، منتظر شخصی مهربان است که غم عمیقش را درک کند و دلداری‌اش دهد یا خیر که هیچ‌کس نیست.

این حس سنگین و این یادآوری دردناک، حالا بخشی از هویت مشترک ما شده بود و ما را برای آینده‌ای ناامن و پر از ابهام آماده می‌ساخت.

ما هرگز شب های دیگر را به اتاق ضروریات برنگشتیم. در آن، مثل همیشه بسته بود و گویی می‌خواست آن راز تلخ را برای همیشه در خود نگه دارد. اما می‌دانستم که آن تابلو، هرگز از ذهن ما پاک نمی‌شود. آن، به عنوان یک هشدار همیشگی، در گوشه‌ی خاطرات ما زنده بود.

هر بار که از کنار راهروهای قدیمی قلعه، به آن تابلوی عادی  روی دیوار راهرو نگاه می‌کردیم، لبخندی تلخ اما آرامی بر لبان ما می‌نشست. لبخندی که نشان‌دهنده‌ی پذیرش آن حقیقت تلخ و در عین حال، امید به آینده‌ای روشن‌تر بود. ما می‌دانستیم که آن اسب، هنوز هم در آن تالار تاریک اتاق ضروریات، منتظر کسی مهربان و درک‌کننده است. و شاید، شاید روزی که ما قوی‌تر و خردمندتر شدیم، بتوانیم راهی برای آزادسازی او و آرامش روح خسته‌اش بیابیم. اما فعلاً، همین که می‌دانستیم، همین که فهمیده بودیم، کافی بود. همین که می‌دانستیم تنهایی مطلق، بدترین مجازات است و دوستی واقعی، تنها پناهگاه امن در طوفان‌های زندگی.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: امروز ساعت 18:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی استانفورد vs. تلما هلمز
سوژه: بازمانده


عطر تلخ خون در هوا پخش شده بود و گویا ماده‌ای زهرآگین باشد، ریه را می‌سوزاند. سکوت مرگ‌بار جنگل، قصد شکسته شدن نداشت. حرف‌های ناگفته‌اش در حرکات ملایم برگ‌ها و شاخه‌های درختان دیده می‌شد؛ اما به خاموشی محکوم شده بود. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، نفس‌های خسته و ناله‌مانندی بود که از اعماق جنگل نشئت می‌گرفت. جایی که اسب سفید باشکوهی به دورترین نقطه‌ی ممکن چشم دوخته بود. در قهقهرای سیاهی چشمانش اثری از نور امید دیده نمی‌شد. تنها، تلاش اسب سفید برای نادیده گرفتن و دزدیدن نگاهش از لاشه‌های جانوران اطرافش و جوی خونی که روی میز جاری شده بود و قطره‌قطره بر خاک می‌چکید، واضح بود.

فلش بک؛ یک روز قبل

خورشید همانند همیشه، در میانه‌ی آسمان آبی رنگ، می‌درخشید. نور گرم و زندگی‌بخش آن، بر دشت سرسبز و جانورانی که در آن زندگی می‌کردند، می‌تابید. تمام موجودات در زیر نور آفتاب، به یافت و خوردن غذاهای خود مشغول بودند؛ تا اینکه صدای غرش بلند شیری در دشت می‌پیچد. شیر نر با یال‌های بلندش که نسیم آن‌ها را به رقص وادار می‌نمود، بر روی صخره‌ای ایستاده بود. چشمان عسلی رنگ او از شدت شوق، می‌درخشید.

- چه خبره؟

شیر ماده با وقار و اقتدار، به او نزدیک می‌شود. شیر نر به سمت او برمی‌گردد. ذوق‌زده می‌گوید:
- بالاخره وقتش رسیده!

برگ سبز رنگی در زیر پنجه‌های قدرت‌مند شیر نر، خودنمایی می‌کرد. البته، تنها کسی که در آن روز آن برگ را تحویل گرفته بود، شیر نبود...

در فاصله‌ای کوتاه با شیر، گاومیشی که درون باتلاق شنا می‌کرد، همان برگ سبز را به همراه داشت. روباه نارنجی‌رنگی که به دنبال طعمه‌ی آن روزش می‌گشت نیز با دریافت همان برگ، غافلگیر شده بود. خرگوش بالغی که مانند هر روز در دشت جست‌وخیز می‌کرد، برگ را در دستان کوچکش نگه داشته بود.

در اعماق جنگل، خرسی قهوه‌ای که با کندوی زنبورها درگیر بود، با دیدن برگی که بر روی پوزه‌اش فرود آمد، از کار دست کشید. کمی دورتر، میمونی بازیگوش که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرید، برگ سبز عجیب را میان انگشتانش چرخاند و با کنجکاوی به نشان حک شده بر روی آن خیره شد.

در دامنه‌های سنگی کوهستان، گرگی خاکستری پس از پایان وعده‌ی غذایی صبحگاهی‌اش، برگ را از مقابل پاهایش برداشت و محتاطانه آن را بو کشید. بر بلندای همان کوهستان، بز کوهی چابکی که بر لبه‌ی صخره‌ای باریک ایستاده بود، متوجه برگی شد که باد آن را تا نزدیکی سم‌هایش آورده بود.

در بخش‌های انبوه‌تر جنگل، پلنگی خال‌دار که در سایه‌ی درختان کمین کرده بود، برگ سبز رنگی را که روی پنجه‌اش افتاده بود، مشاهده کرد. و در بلندترین نقطه‌ی سرزمین، عقابی باشکوه که بر فراز قله‌ها پرواز می‌کرد، برگ سبز را در میان چنگال‌های خود یافت؛ گویی باد آن را برای او ارمغان آورده بود.

در همان روز، ده حیوان از گوشه و کنار سرزمین پهناور، بی‌آنکه از وجود دیگر دریافت‌کنندگان آن برگ سبز آگاه باشند، به یک نشان مشترک خیره شده بودند؛ نشانی که تنها سالی یک‌بار بر روی ده برگ‌ سبز جنگل ظاهر می‌شد. نشانی که رد سفید رنگی از سم اسب سفید، نگهبان جنگل بود.

تمام موجوداتی که آن برگ سبز با نماد رویش دریافت کرده بودند، با افتخاری بی‌همتا به سوی قرارگاه اسب سفید به راه افتادند. آن‌ها می‌توانستند نگاه سنگین جانوران دیگر را بر روی خودشان احساس کنند. نگاهی که مملو از تحسین و حتی گاهی حسادت بود... همه‌ی موجودات از حرکت ناگهانی گونه‌های مختلف به سوی اعماق جنگل تاریک، از آغاز مراسم سالانه، با خبر شده بودند. آن‌ها قرار بود مانند سال‌های قبل، به انتظار نتیجه‌ی مراسم بنشینند.

وقتی گرگ وارد جنگل می‌شد، موش کوچکی با تعجب به او خیره شده بود. او درحالی که هنوز چشمش به ورودی جنگل بود، از مادرش پرسید:
- مامان! چرا گرگ داره میره داخل جنگل؟

برادر موش کوچک که مانند او کنجکاو سفر ناگهانی تعدادی از حیوانات به سمت جنگل شده بود، ادامه می‌دهد:
- من شیر رو هم دیدم که داشت می‌رفت.

خواهر آن‌دو که با حشرات کوچک بازی می‌کرد، دست از دنبال کردن آن‌ها می‌کشد.
- من امروز صبح یه عقاب رو توی آسمون دیدم. خیلی ترسیده بودم و فکر کردم می‌خواد من رو بخوره! ولی دیدم اونم به سمت داخل جنگل پرواز کرد.

موش مادر به کودکانش نگاه می‌کند و لبخندی می‌زند. آن‌ها را گرد خود جمع می‌کند. سپس با دستان کوچکش به راهی که به اعماق جنگل می‌رسید، اشاره می‌کند.
- این راه به خونه‌ی اسب سفید می‌رسه.

صورت کنجکاو بچه موش‌ها نشان می‌داد که اسب سفید را نمی‌شناسند. مادر آن‌ها را نوازش می‌کند.
- اسب سفید، نگهبان و محافظ کل این سرزمینه. اون از تموم جنگل، دشت و کوهستان و حیوون‌های داخلش مراقبت می‌کنه.
- از چی محافظت می‌کنه؟

مادر با اطمینان خاطر زمزمه می‌کند:
- اسب سفید صلح رو بین همه‌ی حیوون‌ها برقرار می‌کنه. اون باعث شده که همیشه غذا و آب برای خوردن داشته باشیم. حتی می‌گن اسب سفید مراقبه که هیولاها بهمون حمله نکنن!

بچه‌ها با نگرانی می‌پرسند:
- هیولا؟!

مادر که نگرانی‌شان را درک می‌کند، لبخند گرمی می‌زند.
- اسم واقعی‌شون... آها! یادم اومد! اسم واقعی‌شون آدمه. اونا می‌خوان ما رو از خونه‌هامون بندازن بیرون! اما اسب سفید این اجازه رو بهشون نمیده.

یکی از بچه موش‌ها با هیجان از جایش می‌پرد و دور خود می‌دود.
- اسبِ سفیدِ قهرمان! اسبِ سفیدِ قهرمان!

مادر درحالی‌که به حرکات فرزندش می‌خندید، می‌گوید:
- الان وقتش رسیده که اسب سفید جانشین خودش رو انتخاب کنه ولی هنوز کسی قبول نشده. هرسال، روز اول تابستون ده حیوون برگزیده، دعوت‌نامه‌ی اسب سفید رو تحویل می‌گیرن و به مراسمی دعوت می‌شن.
- یعنی اسب سفید خودش اون رو براشون می‌فرسته؟
- آره دخترم. اسب سفید رد سم خودش رو روی اون برگ‌ها می‌ذاره و به باد می‌سپردشون تا به دست صاحب‌های خودش برسن.

یکی از موش‌های کوچک با چشمانی درخشان به مادرش زل زد.
- پس امسال یکی از اون حیوون‌ها نگهبان جدید میشه؟

مادر لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به اعماق تاریک جنگل دوخته شد.
- شاید...

اما او به خوبی می‌دانست که سال‌ها بود که هیچ‌کس شایستگی این مقام را پیدا نکرده بود...

بعد از گذشت ساعتی، حیوانات برگزیده یکی پس از دیگری وارد جنگل شدند. زمین زیر پای‌شان توان تحمل سنگینی افتخار و غروری که با خود حمل می‌کردند را نداشت. اگر ممکن بود، چنان فریادی سر می‌دادند تا تمام جهان از اشتیاق‌شان خبردار شود.

گرگ خاکستری رنگ که به سبب سرعت بالایش، در زمان کوتاه‌تری از حد معمول به دیگران رسیده بود، با شیر نر روبه‌رو شد. شیر زیر چشمی نگاهی به او که همچنان تند قدم برمی‌داشت، انداخت.
- بهتره انقدر خودت رو خسته نکنی؛ به هرحال قراره به زودی همین مسیر رو برگردی! وقتی سلطان دشت‌ها یکی از گزینه‌هاست، دلیلی برای انتخاب تو باقی نمی‌مونه!

گرگ پوزخندی زد.
- دلیلی هم برای انتخاب کسی که هنوز تفاوت بین نگهبانی و حکمرانی رو نمی‌دونه وجود نداره!

کمی جلوتر، میمون بدون اندکی خسته شدن، از بالای درختی به روی درخت بعدی می‌پرید. این کار برایش نه یک مجبوریت، بلکه یک سرگرمی بزرگ به حساب می‌آمد. خرگوشی که حداقل به اندازه‌ی او پرانرژی بود، بر روی زمین جست و خیز می‌کرد.
در فاصله‌ی کوتاهی با آن‌دو، سگ وحشی که موهای بلند و قهوه‌ای رنگ تنش در زیر نور آفتاب می‌درخشید، راه می‌رفت. او به میمون و خرگوش که از او جلوتر بودند، چشم غره‌ای می‌رود.
- هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کنن. اون‌وقت به مراسم هم دعوت می‌شن!

در مسافتی نه‌چندان دور با همه، گاومیش و خرس که مشغول بحث کلامی با یکدیگر بودند، با صدای بم و ترسناک پلنگ، به خود آیند.

- چه خبره؟ می‌دونین که یک حیوون برگزیده اجازه‌ی حمله به اون‌یکی رو نداره دیگه؟

خرس سریع‌تر گام برمی‌‌دارد.
- متاسفانه! وگرنه می‌تونستم به این گاو کوچیک ثابت کنم که کی قوی تره!
- حتماً. بهتره به عسل خوردنت ادامه بدی خرس!

پلنگ درحالی‌که از کنار آن دو عبور می‌کرد، می‌گوید:
- حداقل کنار قوی ترین حیوون این سرزمین این حرف رو نمی‌زدین!

و در فراز آسمان، عقاب که با چشمان تیزبینش آن‌ها را زیر نظر داشت، آهی می‌کشد.
- اینکه من همراه با این موجودات ضعیف انتخاب شدم، توهین آمیزه!


با به خواب رفتن خورشید و غروب آن، تمامی حیوانات به نوبت به قلب جنگل رسیدند. بی‌خبر از آن‌که جنگل چگونه روح و ذهن‌شان را تحت کنترل خود گرفته...

مرکز جنگل با هیچ نقطه‌ی دیگری از سرزمین یکسان نبود و حتی شباهت کوچکی هم نداشت. درختان کهن‌سال همچون ستون‌های عظیمی که آسمان را پابرجا نگه می‌داشتند، سر به فلک کشیده بودند. آخرین ذرات نور خورشید پیش از غروب، از میان شاخه های تنومند عبور کرده و زمین را به رنگ طلایی، مزین کرده بودند. با وجود تمام عظمت آن‌جا، سایه‌ای همه‌جا را فرا گرفته بود. اما حیوانات توجهی به سنگینی آن سایه نداشتند. بلکه به اسب سفیدی که با شکوهی افسانه‌ای می‌درخشید، خیره شده بودند.
پوشش سفید بدن اسب سفید، زیر نور غروب می‌درخشید. یال بلندش همانند تارهایی از جنس نقره بر شانه‌هایش جاری بود. چشمان تیره‌اش عمقی داشت که گویی سال‌ها اندوه را در خود پنهان کرده بودند. هیچ تاجی بر سر نداشت؛ با این حال شکوهش از هر پادشاهی بیشتر بود.

با ورود مهمانان، اسب سفید سرش را به نشانه‌ی خوش‌آمد تکان داد. سپس لبخند آرام و دل‌نشینی زد.
- به قلب جنگل خوش‌آمدید!

حیوانات شروع به تشکر و قدردانی از او بابت دعوت کردن‌شان، کردند. اما اسب سفید به آن‌ها اجازه‌ی ادامه دادن نداد.
- این جنگل بود که شما را برگزید و دعوت کرد. من تنها میزبانِ شما در این میهمانی خواهم بود.

اسب سفید آن‌ها را به سوی میزی که در نزدیکی‌شان قرار داشت، راهنمایی کرد. اندکی بعد، همه دور میز بلند چوبی نشستند و اسب سفید در میان همه قرار گرفت.
- در این لحظه، به‌عنوان میهمانان جنگل در این مکان حاضر شده‌ایم که جنگل نگهبان خویش را بیابد.

در کسری از ثانیه، میز با غذاهای هر حیوان پر می‌شود. اسب سفید نگاهش را میان مهمانان ‌می‌چرخاند.
- از شما درخواست می‌کنم که به سوالم پاسخ دهید. به نظر خودتان، کدوم یک از شما شایسته‌ی نگهبانی جنگل است؟

شیر غرش خفه‌ای کرد.
- من سال‌هاست از قلمرو خودم محافظت می‌کنم. من لایق این مقام هستم.
- تو کل عمرت فقط روی یک صخره دراز کشیدی!

گرگ طعنه می‌زد.

- جفت تون اشتباه می‌کنید. من می‌تونم از آسمون همه‌ی خطرات رو ببینم. چی بهتر از این؟

عقاب مغرورانه این را گفته بود. روباه درحالی‌که تکه گوشتی را به دندان می‌کشید، می‌گوید:
- تا وقتی عقل کافی برای استفاده از دیده‌هات رو نداشته باشی به چه دردی می‌خورن؟
- در اصل باید قدرت کافی رو برای محافظت از این سرزمین داشته باشی!
- به‌علاوه‌ی قدرت، جسارت هم نیازه!

حرف‌ها دیگر طعنه شده بودند. اعتماد به نفس‌ها هم تکبر و غرور... حیوانات نمی‌دانستند؛ اما جنگل کار خودش را کرده بود. جادوی جنگل در همین بود. تمام وجود و موهبت‌های جاندار را پرورش می‌داد و آن را چند برابر می‌کرد. همین حس فوق‌العادگی و منحصربه‌فرد بودن باعث می‌شد که موجودات، خود را بی‌همتا بدانند.
روباه فکر می‌کرد زیرک‌ترین فرد سرزمین است و همین او را شایسته می‌سازد. شادابی خرگوش چندین برابر شده بود و از نظر او همین برای این‌که از جنگل محافظت کند کافی‌ست. هرکدام از آن‌ها ویژگی خود را دلیل شایستگی‌اش برای تبدیل شدن به محافظ و نگهبان بعدی جنگل می‌دید.

جنگل کار خودش را کرده بود. آن‌ها در حالت فانی‌شان این‌چنین مغرور بودند؛ اگر به قدرت‌هایی که جنگل به محافظش می‌بخشید دست می‌یافتند، چه اتفاقی رخ می‌داد؟ آن‌ها از امتحان جنگل رد شده بودند...

چند دقیقه بعد، تنفرها بر زبان آورده شد. آن‌ها با انزجار به یکدیگر نگاه می‌کردند. طولی نکشید که گرگ خاکستری دیگر توان تحمل خودبزرگ‌بینی شیر را نداشت و در طی یک حرکت، از یک سمت میز به روی او پرید. همه چیز در تنها چند ثانیه تغییر کرد. گاومیش به خرس حمله کرد. عقاب چنگال‌هایش را در کتف پلنگ فرو کرد. میمون از روی میز پرید و به سمت عقاب حمله‌ور شد. سگ وحشی با دندان‌های برهنه به سوی بز کوهی یورش برد. خرگوش وحشت‌زده در میان آشوب می‌دوید؛ اما روباه فرصت فرار را به او نمی‌دهد و...

پایان فلش‌بلک

اسب سفید به اجسادی که روی زمین افتاده بود، نگاهی کرد. شاید اگر شاهدی در آن مکان وجود داشت، غم مخفی در چشمان او را می‌دید. اما او با آن جسدها در مرکز جنگل تنها بود. جام‌ها شکسته و ظرف‌های غذا نقش زمین شده بودند. محوطه بوی شدید خون گرفته بود...

- هیچ‌کس در امتحان ما پیروز نشد!

صدای جنگل بلند شده بود. صدایی که بیشتر همانند الهامی در ذهن اسب سفید، شنیده می‌شد.

- اسب سفید به‌ محافظت از این سرزمین ادامه خواهد داد!

جنگل مدت‌ها پیش نتیجه را فهمیده بود. آن‌ها پیش از آغاز نبرد، آزمون را باخته بودند...
اسب سفید این صحنه را بارها دیده و آن الهام را بارها دریافت کرده بود. او برای چندمین بار تنها بازمانده‌ی میز غذای برگزیدگان جنگل بود. او مرگ‌های زیادی را به چشم خود دیده بود اما کاری برای نجات قربانی‌ها از دستش برنمی‌آمد... زیرا حقیقت قابل تغییر نبود؛ تنها محافظ جنگل از میز برگزیدگان زنده برمی‌خاست!

و باز هم اسب سفید، تنها بازمانده‌ی ضیافتی بود که با امید آغاز شده و با مرگ پایان یافته بود...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 12:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرحله دوم لیگ حذفی دیاگون آغاز شد!


درود!
حالتون چطوره؟! مرحله قبل خوش گذشت؟ این مرحله قراره پوستتون کنده شه. فکر کردید رفتن به فینال الکیه؟! اینگور کردن جناب چاووشی این تبعات رو هم داره دیگه!


دوئل های نیمه نهایی به شرح زیر خواهد بود:

تاتسویا موتویاما Vs کوین کارتر
ملانی استانفورد Vs تلما هلمز
فلور دلاکور Vs لیسا تورپین


(جمع جمع گریفیندوری هاست! بزنم به تخته! )


سوژه مرحله دوم و نیمه نهایی لیگ حذفی دیاگون:


بازمانده



تصویر تغییر اندازه داده شده

حیوانات مختلف با وجود تفاوت‌هایشان دور یک میز جمع شده‌اند. اسب در مرکز قرار دارد، اما هنوز بخشی از جمع است. قدرت و طبیعت در تعادل‌اند.

همان میز، همان جنگل، همان اسب؛ اما جمع از بین رفته است. دیگر گفت‌وگویی وجود ندارد. تنها سکوت، مرگ و بازماندن یک شخصیت مرکزی دیده می‌شود.
اسب می‌تواند نماد بازمانده‌ای باشد که همه چیز را از دست داده؛ نه فاتحی که پیروز شده است. نگاه مستقیمش به بیننده حس غرور نمی‌دهد، بیشتر حس تنهایی می‌دهد.



شما از الان تا ساعت ۲۳:۵۹ دقیقه سه شنبه 19 خرداد زمان دارید یک پست جدی و کامل در رابطه با سوژه و حداقل 1120 کلمه ای در همین تاپیک ارسال کنید. شروع و پایان داستان شما باید کامل باشد. برش های زمانی و فلش بک ها باید کاملا منطقی و در جای درست استفاده بشه.



تذکرات و قوانین مرحله دوم:

۱ـ در این مرحله هیچ گونه اعتراضی وارد نیست. زمان و شرایط مسابقات برای همه یکسان است و به هیچ وجه قابل تمدید نیست.

۲ـ ملاک داوران در این مرحله توجه بر جزئیات تصویر است و نه تفسیر! به معنی که در پست شما توجه به عناصر (حیوانات مختلف، درختان، نور و فضا و ... ) مهم و الزامی است. رعایت درست علائم نگارشی و دستور زبان مهم و الزامی است.

۳ـ حتما نام سوژه و نام خودتون و حریف در اول پستتون ذکر بشه. رعایت نکردن این بنده باعث کاهش 10 امتیاز از پست شما خواهد بود
.
۴ـ بعد از ارسال به هیچ عنوان حق ویرایش پست خود را ندارید. رعایت نکردن این موضوع باعث کاهش 20 امتیاز از پست شما خواهم بود
.
5ـ در صورت عدم ارسال پست خود چه در این مرحله و چه در مرحله بعد شما مستقیم به آزکابان فرستاده خواهید شد. پس لطفاً همکاری کنید و نظم مسابقات رو بر هم نزنید.

6ـ مشاهده هرگونه تقلب، کمک و راهنمایی باعث حذف دائمی شما از مسابقات خواهد شد.

۷ـ در صورت وجود هرگونه سوال برای این سامورایی جغد بفرستید!


همین!
کوچه دیاگون منتظر تاریخ سازی شما خواهد بود.
فعلا!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 19:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما هلمز vs مرگ




بخش اول: خاکستری


فلسفه


مهمانی در سیلور سیتی! دغدغه‌ی جدید مرگ، مهمانی بزرگ خدا در سیلور سیتی بود. چرا باید همچنین مهمانی و ریخت و پاشی در سطح الهی برگزار شود؟ مرگ حالا با خودش درگیر بود و نمی‌دانست که چرا باید خدا برای خوشحالی و خوش گذرانی بقیه مجلس تدارک ببیند؟ این بحث‌ها برای موجودات نافانی واقعا لزومی نداشت. یعنی مرگ برای این مسائل لزومی نمی‌دید.
- مسخره بازیه! خجالت‌آوره! ما باید به وظایفمون فکر کنیم، یا دنبال حال خوش باشیم؟

مرگ درمورد این مسائل خیلی فلسفی و خشک می‌اندیشید. اینکه بالای اون ساختمون بلند با بیش از ۵۰ طبقه ایستاده بود و برای انجام وظیفه اومده بود، براش کمتر از فلسفه‌ بافی های ذهنش اهمیت داشت. پشت بام بلند شش ضلعی ساختمون ریونین، با اچ بزرگ نوشته شده رویش که محل فرود هلی کوپتر رو تعیین کرده بود، برای قدم زنی های مداوم مرگ خیلی کوچیک بود.

- سی تعداد بار رو توی همون قسمت گمرک بذارین. باقی موارد هم به شما مربوط نیست!

آقای ادوارد ریونین، مردی با اعتبار و مشهور در زمینه‌ی واردات و املاک بود. مجتمع ریونین، ساختمونی بلند و خوش نقش، موفقیت‌های بی‌وقفه و پر سر و صدا، مهمونی‌های پر زرق و برق و ریخت و پاش‌های بی‌دلیل تمام هم و غم ادوارد بود و در نزدیکی‌های ۵۰ سالگی، هیچ کم و کاستی نبود که ادوارد بهش فکر کنه.

ادوارد به تازگی به برند جدید انرژی‌زای خودش در کنار قهوه اعتیاد پیدا کرده بود و جدیدا همیشه یه فنجون قهوه، در کنار قوطی‌های خالی انرژی‌زا روی میزش دیده می‌شد. با اینحال ادوارد همیشه به ورزش اهمیت می‌داد و اکثر شب‌ها رو توی باشگاه ورزشی مخصوص خودش می‌گذروند.

پک سنگینی به سیگارش زد و تلفنش رو برداشت.
- کالی رو برام بگیر!

استیو مک کالین جوون جویای نام و خوش مشرب، مدیر برنامه‌ی ادوارد بود و اکثر کارهای حرفه‌ای و شغلی، درکنار کارهای شخصی زندگی ادوارد بل استیو بود.
- هی! چطوری اد؟!
- چندبار باید بگم منو با اسم کوچیک صدا نکن؟ داستان مهمونی چی شد؟

ادوارد به استیو سپرده بود که یه مهمونی براش دست و پا کنه. تصمیم گرفته بود که این آخرین مهمونی‌ای باشه که برگزار می‌کنه و خیلی نمی‌خواست براش ریخت و پاش کنه. بعد از این مهمونی می‌خواست کلا روتین و روش زندگیشو عوض کنه و دست استیو رو هم بگیره و اون رو هم کنار خودش درست کنه. استیو نشون نمی‌داد، ولی خیلی از ادوارد حساب می‌برد و دوست داشت مثل اون، یه مرد موفق در زمینه شغلش باشه. پس همه‌ش به دنبال تاییدی از ادوارد، بین کارهای خودش بود.
- عذر می‌خوام آقای ریونین!

استیو توی برداشت تفکرات ادوارد اشتباه کرده بود و داشت به سمت بی بند و باری کشیده می‌شد و ادوارد مسئول این اشتباه استیو بود. پس باید افسارش رو می‌کشید.
- دیگه سفارش نمی‌کنم! همه چیز ساده و بدون تجملات باشه. هیچ نوشیدنی و مخدری سرو نمی‌کنی! فهمیدی؟ اشتباه زندگی کردن دیگه... آخ!
- چیزی شد ادوارد؟
- نه! چیزی نیست استیو! حواست به چیزایی که گفتم باشه. مراقب خودت باش.

ادوارد تلفن رو گذاشت و بلافاصله دستش رو روی سینه‌ش گذاشت. فضای اتاق دفترش رو سنگین دید. وجود خیلی سیاهی رو حس کرد که روی تک تک وسایل اداری دفترش سایه انداخت.

- مهمونی! مهمونی! مهمونی! نمی‌دونم شما فانی‌ها هم از خالقتون الگو گرفتین یا اون علاقمند به کارای مزخرف شماست؟ از کاراتون متنفرم!

ادوارد لباش سیاه شده بود. احساس کرد قسمت سمت چپ سینه‌ش از سمت دیگه بزرگتر شده بود. دست برد سمت کشوی میزش تا قوطی قرص‌هاشو برداره، اما چشماش سیاهی رفت، از روی میز لیز خورد، صندلی چرخدارش به عقب پرت شد و ادوارد رو روی زمین انداخت.

- انجام وظیفه مهم ترین مسئله‌ست! از مهمونی متنفرم. فلسفه زندگی مزخرفتون اینه که درست طی کنیدش و قدرشو بدونین.

نفسش تنگ شد. با دست چپش به سینه‌ش چنگ انداخت و با دست راستش سعی کرد لبه میز یا چیزی رو پیدا کنه که بگیره و بلند شه. اما چیزی نبود.

- وگرنه یه تایمی می‌رسه که من بیام و از روتون رد شم و به مهمونی‌های مزخرفتون پایان بدم.

چشمش روی سقف خشک شد. برای آخرین بار تمام زندگیش توی چشماش دیده شد. دست راستش افتاد و آخرین نفسش، خیلی وقت پیش رفته بود. مرگ از روی جسم بی‌جون ادوارد رد شد.
- وظیفه مهم ترین چیزه! حتی اگه بهش اعتقاد یا نیازی نداشته باشی.

و از پنجره ادوارد بیرون رفت.



بخش دوم: سیاه


ابرها


Ooh


مسیر زمین، تا شهر نقره‌ای مسیر تکراری اما مورد علاقه‌ی مرگ بود. ابرهای سفید از کنار دست‌ها و صورت مرگ می‌گذشتن و گذر از بینشون و باد خنکشون، صورت مرگ رو نوازش می‌داد. با خودش حس می‌کرد که انگار تنها مخلوق مورد علاقه و سوگولی خدا بود. از اون بالا تموم دنیا زیر پاش بود. با خودش فکر کرد، خدا باید یکی رو خیلی دوست داشته باشه، که کل دنیا رو زیر پاش بذاره.

I, I just woke up from a dream


تمام خاطراتش از ذهنش گذشت. خاطراتی که خود خدا، نقش اصلیشون رو بازی می‌کرد. زمانی که احساس تنهایی می‌کرد، خدا تنها کسی بود که با آغوش باز منتظرش بود. خدا تنها کسی بود که مرگ رو به عنوان یه فرد محبوب پذیرفته بود. نه یه حقیقت نفرت انگیز و یه پایان هراس آور. مرگ در تمام دنیا و کائنات موجود محبوبی نبود. اما خدا تنها موجودیت و حقیقتی بود که مرگ رو پذیرفته بود و برای همیشه دوستش می‌داشت. حضور خدا در کنار مرگ، مثل رویایی شیرین در زندگی مرگ بود. مرگ در این رویای شیرین محو شده بود، اما ابری مثل شلاق به صورتش خورد و اون رو از این رویا بیدار کرد.

Where you and I had to say goodbye


ابرهای دور مرگ، خاکستری شده بودن. مرگ دیگه توی رویای شیرین نبود. می‌دونست که این وضع باید تموم بشه. بالاخره یه پایانی برای اینهمه خوشی باید باشه. جایی برای وظیفه هم باید باشه. نمی‌شه که همه چیز رو نادیده گرفت. همه چیز خدا نیست و هرچیزی جای خودش رو داره. خسته شده بود. همچین چیزی غیر ممکن بود. غیر ممکن بود که مرگ خسته شه. ناراحت بشه. غر بزنه. ایراد بگیره. اما هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست و خدا، حالا غیر ممکن‌های مرگ رو ممکن کرده بود. و مرگ برای مبارزه با اتفاقات درونش یا باید این بی‌فکری‌ها رو جمع می‌کرد، یا با خدا رودرو می‌شد.

And I don't know what it all means


فضا به همراه ابرها سیاه شده بود. مرگ توی فضای سیاه محو شده بود و قابل تشخیص نبود. به چیزهای خوبی فکر نمی‌کرد. با خودش می‌گفت که اگه همه چیز خوب پیش نرفت، قطعا خدا رو می‌کشم. غیر ممکن بود. مرگ می‌دانست که غیر ممکنه! می‌دانست که وقتی خدا می‌تونه غیر ممکن رو درمورد مرگ، ممکن کنه، مرگ هم می‌تونست درمورد خدا همین کار رو بکنه. کار سختی نبود، فقط به جرئت نیاز داشت. جرئت هم به کمی کم عقلی و مرگ با تفکر زیادی، عقلش رو هم از دست داده بود.



بخش سوم: سیاه ترین


مرگ


به پله‌های شهر نقره‌ای رسید. ابرهای سیاهی که همراهش بالا اومده بودن، کنار رفتن و مرگ به روی پله‌ها قدم گذاشت. با تندی به سمت دروازه‌ی تالار اصلی رفت و در رو با کوبش شدید خودش باز کرد. تمام افراد حاضر داخل تالار با تعجب و کمی ترس رو به مرگ برگشتن. خدا در بالای مجلس نشسته بود و با تعجب به مرگ نگاه می‌کرد، اما از این ورود ناگهانی جا نخورده بود.
- خوش اومدی، فرزند! منتظرت بودیم.

مرگ به شکل هجوم استایل بدنش رو تغییر داد و آماده‌ی مبارزه، رجز خوند.
- ولی منتظر این نبودی!

مرگ با جهش بلندی خودش رو به تخت تالار اصلی رسوند و به خدا حمله کرد. خدا اما با چالاکی جاخالی داد و همزمان با حرکت آروم دستش، همه‌ی حضار تالار رو به کنار‌ه‌ها برد و دیواری محافظ، اما نامرئی جلوشون گذاشت. مرگ به حرکت خدا با پوزخندی جواب داد و با پرشی، دوباره به خدا حمله کرد. خدا مشتی که مرگ در هوا حواله‌ش کرده بود، با نرمی دفاع کرد.
- هنوزم توی مبارزه چالاکی فرزند! مجلسم رو حسابی گرم کردی.
- گرم‌تر هم می‌شه! وقتی جنازه‌ی بی‌جونت رو وسط تالار و جلوی همه انداختم.

مرگ این دیالوگ و مبارزه رو توی ذهنش تدارک دید. از این مبارزه کمتر هم چیزی عطشش رو نمی‌خوابوند. استقبال از مرگ، با مبارزه، کاملا درخور مرگ بود. با این افکار با احترام دروازه‌ی ورودی تالار رو لمس کرد و دروازه با صدای بلند و مهیبی به آرومی باز شد. همه‌ی تالار خلوت و خالی بود. میزی کوچک، محقرانه و ساده وسط تالار بود. دو صندلی کنار میز بود که روی یکی از اون‌ها خدا با لبخندی گرم نشسته بود و دیگری، جایگاه نشستن مرگ بود.

- به موقع رسیدی فرزند! خیال کردم که باید تا پایان شب منتظرت بمونم.

So I'ma love you every night like it's the last night

Like it's the last night


مرگ با حالتی عصبانی اما محترمانه و موذب به خدا نگاه کرد.
- برای مهمونی نیومدم!

خدا، که انگار انتظار همچین جوابی رو می‌کشید، با آمادگی از روی صندلی بلند شد. با خودش فکر کرد که خیلی خوب شد که تنها بودن وگرنه معلوم نبود بقیه درمورد مرگ چه فکرهایی می‌کردن؟
- خب پس انگار الکی این مدت اینجا نشسته بودم. اشکالی نداره فرزند! من کمی کار دارم، پس می‌رم!

If the world was ending, I'd wanna be next to you


مرگ، انگار که غافلگیر شده بود، با عجله به سمت خدا رفت. خدا اما با لبخند و به آرامی به سمت مرگ برگشت. انگار که پدری با مهربانی فرزند عزیزش رو بعد از مدت‌ها دیده و حالا می‌خواد از پیشش بره. مرگ می‌دونست. می‌دونست که خدا هم می‌دونه که این آخرین پایانه.

- مهمونی تموم شده فرزند! نمی‌دونم برای چی باید اینجا بمونیم؟

If the party was over and our time on Earth was through


مرگ جلوی خدا ایستاد. نمی‌دونست چی باید بگه. خشم، اضطراب، استرس و هیجان کاملا هولش کرده بود. با سردرگمی به خدا نگاه کرد.
- ازت متنفرم! دوستت دارم، ولی ازت متنفرم! تو تنها کسی بودی که دوستم داشتی، ولی باعث شدی که از دستت بدم.

قلب مرگ در سینه می‌تپید. دستانش می‌لرزید. تمام توان کنترلش رو روی قطره اشکی متمرکز شده بود که نلرزه و نیفته. اما سخت بود.
- اومدم که جلوی همه چیز رو بگیرم. اومدم که تموم کنم. اومدم که بگم حق با منه و باهات کنار نمیام. نمی‌تونی جلومو بگیری!
- نمی‌خوام جلوت رو بگیرم فرزند! بهت اعتماد دارم.
- اشتباه می‌کنی!

خدا با همون لبخند گرمش ساکت ایستاده بود. مرگ کنترلش رو از دست داد. با شدت دست لرزونش رو به سمت سینه‌ی خدا برد. با خودش گفت که الان دستمو پس می‌زنه و آماده‌ی مقابله با خدا بود. اما خدا هیچ واکنشی نشون نداد. مرگ با ناامیدی درون چشمانش از خدا خواست که حداقل یه واکنشی نشون بده. اما خدا با مهربونی از درون چشمان مرگ، به روحش خیره شده بود.
- مهمونی تموم شده فرزند! مراقب خودت باش.

دست مرگ به درون سینه خدا رفت و سینه خدا رو شکافت. از درون زخم، نوری به بیرون تابیده شد و خدا سست شد و توی بغل مرگ افتاد. مرگ نتونست روی پاهاش وایسته و با خدا درون بغلش، به روی زمین افتاد. چهره‌ی خدا هیچ تغییری نکرده بود و همچنان با همون لبخند مهربون و گرم به مرگ نگاه می‌کرد.
- من... من همیشه... دوستت داشتم! آه... مرگ من! عزیز دوست داشتنی من...

I'd wanna hold you just for a while and die with a smile


مرگ به هق هق افتاده بود. خدای عزیزش! تنها عاشق حقیقی خودش! تنها کسی که فارغ از همه چیز دوستش داشت. تنها کسی که مرگ رو تنها نمی‌خواست و تا وقتی که بود، مرگ احساس تنهایی نمی‌کرد. تنها کسش، حالا داشت روی دستای اون آخرین نفساشو می‌کشید. تنها دقایق با کس و کار بودن مرگ، روی دستای خودش داشت جون می‌داد. خودش اثبات کرده بود که مرگ واقعا و برای همیشه تنهاست. خودش می‌خواست تنها باشه.

صدای رعد و برق عصبانیت مرگ، تمام دنیا و پایه‌های شهر نقره‌ای رو لرزوند. مرگ غیر ممکن رو ممکن کرده بود. مرگ جون خدا رو گرفت. اما مرگ تنها شده بود. مرگ خوشی خودش رو با غرور خودش معاوضه کرد و حالا، برای اولین بار از مرگ بودن خودش متنفر بود و می‌ترسید.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین

Vs.

فلور


Die With A Smile



شبی از شب‌های تابستانی ۱۶۹۳ میلادی - سیلِم


خشم، اشک، آتش! سه کلمه‌ای که آن شب سیلم را برای جامعه‌ی ما می‌ساخت. نمی‌دانم چطور در میان جمعیت پیدایم شد، اما تنها چیزی که می‌دانستم خشم خروشانی درون سینه‌ام بود که هر لحظه درحال فواران کردن بود‌. جمعیتی که مرا احاطه کرده بود به سمت میدان اصلی درحال حرکت بود. در صورت تک تک آنها احساساتی یکسان دیده می‌شد، غمی بسیار و خشمی فروزان. تک‌تکمان را شیطان و یارانش خوانده بودند، فریب‌دهنده و تخطی کننده‌ی امور انسانی و آسمانی، ما باید شکار می‌شدیم!
پیوریتن‌ها از ماه فوریه سال گذشته تا ماه مه امسال بیش از سی نفر از ما را گناهکار شمرده بودند و نوزده نفر را در همان میدان، شب پیش، آویزان کردن. اعدام چهارده ساحره و پنج جادوگر.

اما امشب در سکوتی ناآرام، به سمت میدانی می‌رفتیم که هم نوعانمان را از بین برد. تا اعتراضمان را به عنوان جامعه‌ای جدا از انسان‌های عادی دیگر به عمل بیاوریم.
هیچکس فریاد نمی‌زد، هیچ شعاری وجود نداشت، بلکه سکوتی سنگین حکمفرما بود. درست همانند سکوت کلیسایی که دعای آخرش را خوانده باشد.
باد گرم تابستانی از میانه‌ی کلبه‌های چوبی این شهر نفرین‌زده عبور می‌کرد و فانوس‌هایی که از ایوانشان آویزان بود را تکان می‌داد. شنل‌های تیره ای که به تن داشتیم روی زمین کثیف این شهر کشیده می‌شد و هوا هنوز هم بوی دود می‌داد.
هنوز خاکسترشان را از میدان جمع نکرده بودند!

ساحره‌ای پیر در کنارم به آرامی گریه می‌کرد و کسی را زیر لب صدا می‌زد.
- هلن... خواهرم، هلـ...ن من. چطور تونستید بکشیـدش؟! چطـور؟!

پیرمردی درست جلوی ما عصایی را که به دست داشت تکان می‌داد و لب‌هایش باز و بسته می‌شدند. نفرینی از دل پیرش جوانه می‌زد.
بین تمامی این چهره‌ها دختر جوانی با گیسوانی آبی رنگ می‌دیدم. آبی‌ای به عمق اقیانوس‌ها که زیر نور ماه می‌درخشید. شنلش روی شانه‌هایش بود و نگاه سرد و جسورش مستقیم به میدان این شهر خراب‌شده. آنقدر خیره مانده بودم که نگاهمان بهم گره خورد. او را جایی دیگر دیده بودم؟! آشنای غریبه.
با چشمان مطمئنش لب زد.
- امشب تموم میشه‌.
لبخندی به گرمای امشب زد.
-ما هنوز زنده‌ایم.

به میدان رسیده بودیم. چوبه‌هایی جدید کاشته بودند، خاکستر قبلی‌ها حتما جایی میان خاکستر افرادی بود که اینجا سوخته بودند. بوی دود و خون، بوی گوشت سوخته.
چندین نفر در جلوی جمعیت شمع‌هایی را که در دست داشتند را روی زمین میدان گذاشتند. دختری جوان جلو رفت و آینه‌ای شکسته کنارشان گذاشت.

آرامش عجیبی حکمفرما بود، ترسناک ترین آرامشی که دیده بودم. اما این آرامش با صدای کشیده شدن فلزی سنگین روی سنگ‌ها، شکسته شد. نوری ناگهانی از چندین مشعل چند لحظه‌ای کورمان کرد. بینایی‌ام که برگشت چندین جسم تنومند دیدم که اطراف میدان را محاصره می‌کردند و صدای زننده مسلح شدن تفنگ‌هایشان، اینها سربازان پیوریتن‌ها بودند.
مردی بلند قامت با چهره‌ای سرد از میان شعله‌ها جلو آمد. جمعیتمان با دیدن آن مرد عقب رفت. مرد جامه‌ای بلند برتن داشت و صلیب نقره‌ایش دور گردنش برق می‌زد. رهبر آنها، کسی که دستور داد هم‌نوعانمان کشته شوند. نگاه نفرت‌انگیزش میانمان در چرخش بود.
- می‌بینم که پیداتون شد‌. شیاطین بدصفت.
نگاهش را به من دوخت.
-جاسوسمون درست گفته بود، امشب همتون اینجایید!

جاسوس؟! زمزمه‌ای پیچید. فروخته شده بودیم‌. چیزی در سینه‌ام فروریخت. اما این پایانش نبود.
مرد رویش را برگرداند و چند قدم برگشت و دستش را بالا برد.
- بگیرینشون.

جمعیت درلحظه شکست. صدای جیغ زن‌ها، شلیک‌های پی در پی، طلسم‌هایی که زیرلب خوانده می‌شدند. چرا طلسمشان کار نمی‌کرد؟ هوا از هنگام ورودمان خفه شده بود، دستی راه گلویم را بسته بود. فریاد پیرمردی مرا به خود آورد.
-طلسم شکن..‌. .

جادویی قدیمی بود، نابود کننده‌ی ما جادوی خودمان بود. همین بود که منتظر ماندند که گرد هم بیاییم. تله‌ای زیرکانه!

همانطور که مبهوت درمیان جمعیت ایستاده بودم، دستم کشیده شد. دختر مو‌آبی. دستم را گرفته بود و در میان جمعیت می‌دویدیم. بوی دود، بوی خون می‌آمد. صدای جیغ ساحره‌ها و جادوگرانی که به سمت میدان کشیده می‌شدند.
دست دختر را کشیدم. لحظه‌ای ایستاد. سرم را که برگرداندم، چشمانم را گرفت.
- نگ...اه نکن. الان وقتش... نیست. باید... بریم. امیدی... نداریم.
نفسش گرفته بود.
- به سمت جنگل...

سرم زا که برگرداندم مردانی را دیدم که گرفته بودنش‌. دستش را محکم گرفتم، طلسمی زیر لب جاری کردم. هیچ تاثیر نداشت. اشک‌هایم سرازیر شد.
با تفنگ‌هایشان به شکمم ضربه‌ای زدند. زانو زدم. دستش هنوز توی دستانم بود.
موهایش را گرفتند و کشیدند. حتی جیکش هم درنیامد. فریادی زدم. خواستم به سمتشان حمله‌ور بشم که سرم را گرفتند و به سنگ‌های میدان کوبیدند. خونی از دهانم جاری شد، زبانم می‌سوخت و دیدم تار شد، صدایی نمی‌شنیدم.

چشمانم را باز کردم، با تلی از خاکستر رو به رو شدم. مرا نشاندند. به دنبال او گشتم، آنجا بود. دست و پایش را به چوبه‌ای بسته بودند.
رهبرشان جلوی دیدم را گرفت.
- یادمه، تو یکی رو خوب یادمه.

تمام نفرتم را توی چشمانم ریختم و تفی روی کفش‌هایش انداختم. پوزخندی صدادار زد.
- تماشا کن، این یکی رو خوب تماشا کن.

آتش زبانه کشید. نه، او نه. مو‌آبیم نه. چشمانش را به من دوخت و لبخندی به لب آورد و لب زد.
- رها می‌شیم.

آتش بیشتر زبانه زد و جیغ دختر را با خود فرو برد. چشمانم را دوختم و فریاد زدم، خواهش کردم. اما بی‌توجه به من، لباس‌هایش و بعد پوستش سوختند. بوی سوختن گوشتش که پیچید چشمانم را بستم. اشک‌هایم تمامی نداشت، نگاهش هیچوقت از یادم نمی‌رود. آرام بود.
چشمانم را آنقدر بسته نگه داشتم که دیگر صدای سوختن چوب نیامد. چشمانم را که باز کردم، خیره به خاکستری که حال جای اون را گرفته بود ماندم.

- آخرین جادوگر.
پوزخندی زد. مرا هم روانه کرد.

مشعل که درمقابلم فرود آمد، چشمانم را بستم. به او فکر کردم. گرما. گیسوانش. دردی طاقت فرسا. لبخندش. پوستم شکافته می‌شد. شعله‌ها فریاد مرا هم بلعیدند.

با نفسی عمیق چشمانم را باز کردم. گرمم بود. دستم را به تنم کشیدم، پتویی که رویم بود را کنار زدم. اتاقی کوچک. بدن خیس عرقم را تکان دادم. بوی عود می‌آمد. دستی به صورتم کشیدم، ریش‌‌هایم هم خیس عرق شده بودند.
از کنارم صدایی بلند شد.
- آروم باش، تبت تازه اومده پایین.

نفسی عمیق کشیدم، اینجا بود. دستم را بالا بردم و گیسوان آبی‌اش را نوازش کردم.
- هیچوقت ازم دور نشو... هیچوقت خداحافظی نکن.

با خنده نفسش را بیرون داد.
-هذیون نگو پیرمرد، خیلی تب کردی. انگار داشتی تو آتیش می‌سوختی.

به قرن هفده برگشتم. قلبم هنوز هم به یاد هم‌نوعانم می‌سوخت. دراصل هیچ اعتراضی پیش نیامده بود. دراصل دختر مو آبی‌ای هم آنجا نبود. ترس این را داشتم که به جای آنها زندگی نکنم، به جای آن ساحره‌ها و جادوگرهایی که به خاطر جهالت آن خشک‌مقدسه‌ها نابود شدند. ترس دیگرم، از دست دادن او بود. او زندگی کردن را به من بخشید.
ویرایش شده توسط مرلین در 1405/3/7 19:45:26
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 18:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دراکو مالفوی در برابر تاتسویا موتویاما
Die with a smile


یک عاشقانه ی خیالی...

بخش اول: رهایی

شکوفه های گیلاس و گلبرگ های تازه جوانه زده، خیابان های لندن را به صورتی و قرمز زیبایی در آورده بودند. زوج های جوان و پیر دست در دست یکدیگر یا در در آغوش یکدیگر، در خیابان و برخی دیگر در پارک مرکزی به تماشای این صحنه نشسته بودند. در سوی دیگر اما، دختر و پسری جوان درکنار درختی تنومند با صدایی بلند با یکدیگر بحث و جدل می‌کردند. از روی صداهایشان معلوم بود که هر لحظه تنش در بحثشان شدت می‌گرفت.

دراکو مالفوی با حالتی دفاع گونه و پانسی پارکینسون با حملات پشت هم، کلمات همچون خنجرش را در قلب دراکو فرو می‌کرد.
-من فکر می‌کردم مثل خوانوادت اصالت خانواده اصیل رو نگه داری، ولی تو عوض شدی. این مدت چت شده؟ چرا همش از اون گند زاده ها دفاع می‌کنی؟ بعد از جنگ دوم چه مرگت شد؟
- تو هیچی نمي‌دونی پانسی، حق نداری من یا اون ماگل زاده هارو قضاوت کنی. خودت خوب میدونی من هم تا همین چند وقت پیش همین تفکرات تو رو داشتم. وقتی تعصب رو کنار کنار گذاشتم تازه فهمیدم مسیری که تا الان می‌رفتم، چیزی بود که از وقتی چشم باز کردم خانوادم برام تعیین کرده بودن.
- یعنی الان فکر کردی خیلی عاقلی که چنین تصمیمی گرفتی؟ حتی داری به خاطر اون گند زاده ها با من هم بحث می‌کنی. یعنی ارزش اونا برات بیشتر از منه؟

دراکو که از این‌همه بحث های بی فایده با پانسی خسته شده بود، نفسی عمیق کشید و خود را روی نمیکت چوبی پارک رها کرد.
- بیا تمومش کنیم پانسی...خوب می‌دونی با این تفاوت افکارمون دیگه بیشتر از این بودنمون باهم دیگه جایز نیست. بخوایم اینطوری ادامه بدیم، چیزی جز خراب کردن زندگی هم برای خودمون نمیاریم.

پانسی‌ طوری خشکش زد گویی خون در رگ هایش منجمد شده باشد. دستانش را مشت کرد انگار که تمام ناراحتی و ناباوری اش کنار رفته بود و اکنون حسش چیزی جز خشم در حال انفجار نبود.
- پس همه ی این حرف هارو زدی که تهش همه چی رو تموم کنی؟ انقدر تموم کردن رابطه‌مون برات راحته؟
- فکر کردی برای منم رها کردن دوستی چندین و چند ساله‌م راحته؟
- دوست؟ الان فقط منو به چشم یه دوست ساده می‌بینی؟ من دوست دختر لعنتیت بودم. هر جا که میرفتی کنارت بودم، همه جا طرف تو بودم. حالا شدم فقط یه دوست؟

دراکو با نگاهی سرد سرش را بلند کرد و نگاهی خسته به او انداخت. همان نگاه کافی بود تا دختر حرف های ناگفته پشت آن نگاه را بفهمد.
- تو... یعنی انقدر از من خسته شدی؟...فکر می‌کردم هنوز ذره ای هم که شده...

حرفش در گلویش مانند استخوانی گیر کرد، سپس آهی کشید و چند قدم عقب رفت.
- خیلی بی رحمی دراکو!

دراکو چیزی نگفت و با همان نگاه خسته به او نگاه کرد. پانسی دندان هایش را بهم فشرد، اشک هایش از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد در حالیکه که سرش را با ناباوری تکان می‌داد، به عقب رفت و سپس با سرعت از پارک خارج شد.

زوج هایی در کنار خیابان و آنهایی که در این سو در پارک بودند با نگاه هایی کنجکاو لحظه ای به پانسی نگاه کردند و بعد مانند نسیمی که شکوفه ها را روی زمین میکشاند، او را به فراموشی سپردند.

دراکو اما فراموش نکرد. مدتی در همانجا روی نیمکت بی حس به همان نقطه ای که پانسی از آن سمت ناپدید شد نگاه کرد پیش از آنکه تمام توانش را به کار ببرد و از جایش بلند شود‌. احساس عجیبی بود. مانند این بود که وزنه ای سنگین از دوشش برداشته شده باشد و همزمان بابتش او را ملامت کنند. در دلش آشوب بود و در ظاهرش تنها غرور و نگاه سرد بود که به آرامی به چهره اش بازمی‌گشت.



بخش دوم: آشنایی



جولای سال ۲۰۰۰، انگلستان، در یکی از کوچه های لندن

دراکو در حال قدم زدن در یکی از کوچه پس کوچه های لندن برای یافتن یک دست لباس جدید می‌گشت. گویا پدر و مادرش بازهم ترتیب قرار ملاقاتی از پیش تعیین شده را برایش داده بودند؛ قرار هایی با دختران خاندان اصیل که دراکو هیچ تمایلی به رفتن به آن قرار ها نداشت.

درهمان حوالی بود که به شانه های دختری لاغر اندام و ظریف برخورد کرد، هردو با تکان دادن سری عذر خواهی کردند و رد شدند اما بعد از سه چهار قدم، مکثی کردند و برگشتند. دختر موهای قهوه ای تیره ی بلند، پوستی رنگ پریده، چشمانی به رنگ آبی روشن داشت.
- دافنه؟

دراکو با تردید پرسید. دختر جوان با لبخندی ملایم سری به نشانه‌ی نفی تکان داد.
- خواهر کوچیکتر دافنه، آستوریا هستم. شما رو میشناسم جناب مالفوی، با اینکه سال بالاییم بودین و همکلاسی نبودیم بارها توی مدرسه دیده بودمتون.

دراکو لبخندی مؤدبانه زد و به آرامی چند قدم نزدیک شد‌.
- اوه البته. آستوریا! خیلی تغییر کردی، به سختی شناختمت. چندین بار وقتی دنبال دافنه اومده بودی توی کلاس، دیده بودمت. فارق التحصیل شدی؟
- بله. اخیرا! خانوادم میخواستن این یکشنبه جشنی کوچیک به همین مناسبت برام بگیرن و من هم...

آستوریا مکثی کرد و برای لحظه ای چیزی را در ذهنش قبل از به زبان آوردن سنجید.
- برای جشن آشنایان و دوستانم رو دعوت کردم...اما خوشحال میشم شما هم تو این جشن کوچیک بهمون ملحق بشین. خواهرم هم قطعا از دیدن دوباره‌تون خوشحال می‌شه.

در آن لحظه بیشتر از روی ادب، آستوریا دراکو را دعوت کرد، اما در دل همیشه شجاعت این مرد جوان را تحسین می‌کرد. با نگاهی منتظر و مشتاق، منتظر پاسخ او شد.

دراکو برای چند لحظه چیزی نگفت؛ برای چند دقیقه سوال دختر در ذهنش پیچید. رفتن به آن قرار های ملاقات کسل کننده یا این دورهمی دوستانه؟ انتخاب چندان سخت نبود‌.
- حتما! خوشحال میشم دوستان قدیمی رو دوباره ملاقات کنم.
- عالیه! پس همین یکشنبه، عمارت گرین گراس ها منتظرتونیم.

هر دو با لبخندی مودبانه سری تکان دادند و از یکدیگر خداحافظی کردند.



بخش سوم: میهمانی


لیوان های شراب، سینی های پر از دسر های مختلف و میوه های رنگارنگ روی میز همگی با دقتی زیاد از حد تزئین شده بودند. در عمارت با شکوه گرین گراس ها حدود بیست نفر از جوانان از خاندان های اصیل گرد هم آمده بودند و مشغول گفت و گو در گروه های چند تایی با یکدیگر بودند.

دراکو که وارد شد همهمه ای کوتاه شد، آشنایانی که از دوران هاگوارتز او را می‌شناختند جلو آمدند و خوش و بشی با او کردند. آستوریا همراه خواهرش دافنه به استقبال او آمدند.
- خوشحالم دوباره میبینمت دراکو.
- منم همینطور دافنه.

چند مهمان جدید از در وارد شدند که ظاهرا از دوستان دافنه بودند.
- من میرم به بقیه ی مهمون ها خوش آمد بگم، میشه جناب دراکو رو همراهی کنی آستوریا.
- البته.

آستوریا در آن پیراهن سرخ بلند و آن موهای قهوه ای صافش که روی شانه اش ریخته بود چهره ای خیره کننده پیدا کرده بود، شاید هم تنها این تصور دراکو بود که برای مدتی بی اختیار نگاه های دزدکی به آن چشمان آبی آسمانی و صورت رنگ پریده می‌کرد. بعد از قطع ارتباطش با پانسی دراکو دیگر با هیچ دختری قرار نگذاشته بود. بعد از مدتها، اولین بار بود توجهش به دختری جلب شده بود.

آستوریا به میزی خالی هدایتش کرد و هردو مقابل یکدیگر نشستند. ابتدا به طور رسمی حرف می‌زدند و صحبت هایشان بیشتر درباره‌ی دوران مدرسه بود اما بعد از آنکه کمی یخ نامرئی میانشان مانند گرمای تابستان ذوب شد، شروع به صحبت از خود کردند و گه گاهی حتی از طرف میزشان صدای خنده هایی بلند شنیده می‌شد که توجه میزهای بغلی را به خود جلب می‌کرد؛ اما باز هم بی توجه به فضا به صحبت ادامه دادند‌.


بخش چهارم: دم را غنیمت شمار...

بعد از آن مهمانی، دوستی صمیمانه ای بینشان شکل گرفت که تا مدتها برای هم نامه می‌فرستادند و از احوال هم جویا می‌شدند. هرچند خانواده‌ی دراکو از این تبادل نامه ها چندان راضی به نظر نمی‌رسید. کم و بیش شنیده بودند که دختر کوچک خانواده گرین گراس ناخوش است و حتی غیر از آن، تفکراتی غیر قابل قبول درباره ماگل زاده ها و ماگل ها دارد.

چیز هایی که برایشان غیر قبول بود، همان چیز هایی شدند که روز به روز دراکو بیشتر شیفته‌ی آنها می‌شد. با وجود خانواده ای اصیل، آستوریا بر خلاف خانواده‌اش تفکرات افراطی درباره‌ی اصالت خون نداشت. حتی دوستان نزدیکی از جادوگران غیر اصیل داشت و رفتاری بدون تبعیض با همه ی آنها داشت. روح لطیف و مهربانش حتی در نامه هایش هم قابل لمس بود مانند یکی از نامه ها که در تعطیلات قبل از کریسمس فرستاده بود:

درخت کریسمس چقدر امسال حس متفاوتی داره، کاش تو و بقیه ی بچه ها هم اینجا بودین. اون سگی که اون روز دم حیاط دیدی یادته؟ بچه هاش بدنیا اومدن. امیدوارم مادرشون چیزیش نشه توله های کوچیکش خیلی گناه دارن.

پیش از آنکه دراکو جوابی ارسال کند، در کمتر از یک روز نامه ای دیگر فرستاد:

نتونستم طاقت بیارم برای همین یه خونه لونه کوچیک و گرم و نرم توی خونه براشون درست کردم، به نظر خیلی از خونه جدیدشون راضی ان.

پ.ن: سال نوت مبارک دوست عزیزم
از طرف: آستوریا گرین گراس


بالاخره بعد از دو سال نامه های پیاپی، کم کم شروع به وقت گذراندن و بیرون رفتن با یکدیگر کردند. دو آدم که چیزی بیش از یک دوست بودند اما همچنان هیچکدام برای فراتر رفتن از آنچه بینشان بود پیش قدم نشده بود.

یکی از روزهای‌ پاییزی که دوشادوش هم بر روی برگ های افرای سرخ و سبز خشک روی زمین راه می‌رفتند، دراکو بلاخره عزمش را جزم کرد و تصمیم گرفت حرف دلش را به آستوریا بزند. قلبش به شدت می‌تپید، تمام شجاعتش را جمع کرد‌.
-آستوریا...

آستوریا ایستاد، از روی شانه برگشت و به دراکو با نگاهی کنجکاو نگاه کرد.
- بله؟

وقتی سکوت طولانی دراکو را دید فهمید بحثی جدی را میخواهد مطرح کند. کاملا چرخید و رو به روی او ایستاد.
- چیزی شده؟
- من...

دراکو به آن چشمانی که رنگ آسمان را در خود انعکاس می‌داد نگاه کرد و قلبش باری دیگر لرزید، نفس عمیقی کشید تا قلبش را که از درون مانند شعله های آتش می‌سوخت و با بی قراری می‌تپید آرام کند.
- مدتی هست که چیزی رو میخواستم بهت بگم. تو برام با بقیه ی آدما فرق داری... قبل از نگاه کردن به خون آدما، خود آدم هارو می‌بینی... صبوری، هم صحبت خوبی هستی و... چیزی که میخوام بگم اینه که... با من قرار میذاری؟

دستان لرزانش را برای کنترل کردن خود مشت کرد و با نگاهی منتظر به او نگاه کرد. چشمان آستوریا از تعجب باز شد و سپس با لبخندی مهربان به دراکو نگاه کرد، مکثی کوتاه کرد پیش از آنکه با صدایی لرزان و آرام پاسخ دهد.
- منم همینطور دراکو. مدتی میشه که میخواستم ازت درخواست کنم ولی اون‌قدر شجاعت بیانش رو نداشتم...قرار گذاشتن با یکی مثل من که خونش نفرین شده‌ست و زیاد عمر نمی‌کنه...می‌دونستم خواستن همچین چیزی خود خواهیه برای همین ترسیدم...ترسیدم که چیزی بگم... از اینکه بخوام چیزی بیشتر از یه دوست باشیم... از اینکه حتی بخوام آینده ای رو تصور کنم که نمیدونم میتونه وجود داشته باشه یا نه ولی بازم...

اشکی گرم، پر از احساسات بیان نشده در چشمان آستوریا حلقه زد.
- می‌شه همین یه بار رو خود خواه باشم؟ میشه به خاطر خود خواه بودنم ازم متنفر نشی؟ من...

اشک گرمی از گوشه ی چشمانش بر روی گونه های رنگ پریده اش که اکنون کمی سرخ شده بود روانه شد. بدون لحظه ای تردید و فکر دستان دراکو به دور شانه های لرزان آستوریا حلقه شد و او را در آغوش کشید. چه قدر دیدن آن اشک ها دردناک بود، حتی با آنکه درد های فیزیکی شدیدی را بار ها تجربه کرده بود اما آن اشک ها دیدنشان قلبش را در سینه اش مانند قفسی تنگ و خفقان آور بهم فشرد.
- من دوستت دارم آستوریا...خیلی...خیلی... نفرین یا هر طلسم کوفتی ای که هست... تا آخرش کنارت میمونم. گمونم این اولین تصميمی هست که با قلب و فکر خودم بهش رسیدم، برای همین با اطمینان می‌گم هیچوقت از این تصمیم پشیمون نمیشم. بهت قول میدم خوشبختت کنم...

بغض گلوی خود دراکو را چنگ می‌زد اما با تمام توان بغضش را قورت داد. اگر اکنون از خود ضعف نشان می‌داد پس آستوریا در آینده به چه کسی می‌توانست تکیه کند؟ آغوشش را محکم تر کرد، گویی که آستوریا تنها چیز با ثبات در طوفانی بود که همه چیز را از ریشه جدا می‌کرد و میبرد. دستان آستوریا نیز به آرامی به دور کمر دراکو حلقه شد. دراکو به آرامی در موهای آستوریا صورتش را فرو برد و زمزمه وار احساسش را به کلماتش گره زد.
- هیچ چیز جلومون رو نمی‌گیره...هیچ چیز... تا آخرش کنارتم...تا آخر دنیا...

کلمات مانند پتویی گرم دور آنها حلقه زد. آستوریا چشمانش را بست تا به کلماتی که امیدوار بود حقیقت باشند اعتماد کند. هر دو در آن لحظه به یک چیز می‌اندیشیدند؛ حتی اگر هم فردایی نباشد، همین که امروز در کنار یکدیگر هستند و می‌توانند در آغوش هم باشند کافی‌ست. حتی اگر فردا دنیا به پایان می‌رسید، با لبخند مرگ را در کنار هم به آغوش میکشیدند.

آنقدر عمر کوتاه بود که می‌دانستند غصه و نگرانی برای آینده، تنها وقت با ارزش کنار هم بودن حال‌شان را می‌گرفت و آن حسرت گذشته هم آینده ای را که باهم می‌توانستند بسازند، تنها با حسرت های بیشتر پر می‌کرد. حتی اگر هم یکدیگر را دیر پیدا کرده بودند، تنها این لحظه که در آن بودند بود، که ارزش داشت.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs