- یا ریش مرلین، کمکککککک
جیمز در حالی که به پرونده باز شده روبرویش خودش نگاه میکرد، صدای انواع حیواناتی را در ذهنش تداعی میکرد که ممکن بود چنین پرونده ای رو قبول کنن.
- کواک کواک، قار قار، عه قار قار که صدای خودمه پس اشکالی نداره که پرونده رو قبول کردم.
مثل هربار که استرس میگرفت، عینکش را از چشم برداشت و به روی میز سر داد.
عینک که از سرسره بازی لذت میبرد به انتهای میز رسید. صدای دلخراشی داشت. جیمز را یاد لحظاتی میانداخت که البوس ناخنش را بر روی گچ میکشید تا گربه جیمز، سیمان را اذیت کند.
بعد از مقداری سرسره بازی با عینک، کاغذ های پرونده را درون پوشه ای مرتب کرد و از دفتر خود بیرون امد.
همکاران او منتظر بیرون امدن جیمز از دفتر بودند.
هر یک در گوشه ای قایم شده بود و به محض باز شدن در صدای همخوانی در راهروی محل کارش پیچید.
- تملک، تملک، تملکت مبارک،مبارک، مبارک تملکت مبارک.

در حالی که شرشره های رنگی (
)ای که بخاطر کمبود وقت به جای اویزان شدن از سقف، از جیمز اویزان شده بودند را از رو لباسش میتکاند، نگاهی کرد به رئیس خودش.- ممنونم از لطفتون رئیس، میتونم بپرسم مالک چی شدم؟
رئیس که علاقه خاصی به سخنرانی های کوتاه داشت با سرفه ای شروع به نطق کرد.
- اهم...از اونجایی که پرونده برتی بات رو قبول کردی، خواستم پیشاپیش بهت بگم که کسی که برنده این پرونده میشه، مالک ملک مفلوک ارگلوس فیکچلوس بات میشه.
- جان؟ بعد رئیس من که هنوز نگفته بودم بهتون میخوام قبولش کنم، شما از کجا فهمیدین؟
- ارگلوس فیکچلوس بات اولین کسی بود که برتی بات بینز رو ساخت. و باید بهت یاداوری کنم جیمز که دیوار موش داره؟
جیمز در دفترش را باز کرد، در سمت چپ میزش روی دیوار دریچه ای کشویی بود. دریچه رو باز کرد.
- خانم دیوار موش داره، باید به شما بگم که موقع قبولی پرونده ها بذارین خودم به رئیس بگم.
موشی از دریچه روی دیوار بیرون اومد.
- جناب پاتر، اولا که شما بدون ارائه مستندات به بنده تهمت زدید و بنده تقاضای اهاده حیثیت دارم، ثانیا باید به شما یاداور بشم که اقای موشم گوش داره نیز میتونن خبرهای مهمی رو به رئیس برسونن.
جیمز که حوصله درگیری با اقای موشم گوش داره رو نداشت به رئیس نگاه کرد، نگاهی طولانی.
از کله رئیس رو شروع به تحلیل کرد، کله ای که بخاطر استرس و فکر کردن، موهای زیادی رو از دست داده بود.
به صورتش رسید، که باز هم بخاطر استرس زیاد چین و چروک های زیادی داشت و خیلی پیرتر از سنش به نظر میرسید.
چشم های ابی ای داشت، دماغ عقابی، سبیل چخماقی، اسمی ۷ سیلابی و لب های بیحالی.
به شکمش رسید که بخاطر اضطراب زیاد، درگیر پرخوری استرسی شده بود و شکمش اندازه سه شکم شده بود.
به پاهای رئیس رسید، پاهایی که بخاطر دویدن زیاد در وزارتخانه و دادگاه ها عضله ای داشت هر کدام سه برابر شکمش و تنها راز تعادل داشتن رئیس پاهای قوی او بود.
- امم... رئیس جان، میگم شما خودت هستی که کمکم کنی؟
اخه من حتی نمیدونم پرونده درباره چی هست. حتی نمیدونم شاکی ارگلوس فیکچلوس بات یا متشاکی.
- جیمز عزیزم، باور کن اگر میدانستم تملک ان ملک مفلوک رو از ان خود میکردم و حتی صداش رو در نمیاوردم که همچین پرونده ای داریم. برو روش مطالعه داشته باش، مطمئنم برنده میشی. چون اگه این پرونده رو ببازی اخراجی.
جیمز که زبانش از حجم نادانی اش بخاطر کلاغ درونش قاصر بود، و همه این مشکلات بخاطر کلاغ درونش بود با همکارانش خداحافظی کرد و به کلاغی غرغرو تبدیل شد و تا خانه غار غار میزد.
جیمز به خونه رسید و بعد از استراحتی ناکافی، کافی ای صرف کرد و پرونده رو باز کرد. در کمال ناباوری دید پرونده خالی هست و جیمز فهمید که جنگجوی اژدهاست.
هفمید که موقع قار زدن و غر زدن و پرواز کردن، پرونده رو با چنگال های خودش نگه داشته بود. اما محتویات درونش رو نه.
جیمز دوباره از خانه بیرون زد، بی توجه به این که جینی پشت سر او داشت میدوید تا به او چیزی بگوید.
جیمز مسیر برگشت از اداره را رفت، و مسیر رفت را برگشت. اما گویی محتویات پرونده اب شده است و به درون رودخانه رفته.
جیمز با حال نزار به خانه برگشت و زار میزد.
جینی برای او چای لیمو با نعنا فلفلی ریخت، بلکه جیمزک داستان که ورزش نمیکند به زور نعنا فلفلی بخشی از عواقب پرخوری استرسی؛ که انگار بین همه وکلا دیفتر چیزی طبیعی بود را از بین ببرد.
- پسرم کجا رفتی؟
جیمز چای خود را هورت کشید، لیلی به او چشم غرهای رفت.
فنجان را روی میز گذاشت و پاهایش را درون شکمش جمع کرد. و به صورت کفتری روی صندلی اشپزخانه نشست. خودش به مدل نشستنش میگفت کلاغی، چون کلاغ بود.
- پرونده بهم دادن.
- ارهدیدمش رو میزت بود.
- ولی فقط پوشه اش مونده، کل کاغذا تو راه افتاد از دستم.
- از دستت یا چنگالت؟
- خیلی خب، داشتم پرواز میکردم ولی نفهمیدم کجا افتاد.
الانم مسیر برگشتم رو رفتم و مسیر رفت رو برگشتم، اما انگار نه انگار
در همین لحظاتی البوس با تعدادی موشک کاغذی وارد اشپزخانه شد و انها را به سمت دیگران پرتاب میکرد.
- بگیر که اومد جیمز.

جیمز یکی از موشک ها را در هوا گرفت و وقتی سرتیتر کاغذ را دید که روی ان با رنگ های زرد و ابی نوشته بود برتی بات به سوی البوس حمله ور شد.
جیمز میدوید و فریاد میزد
- البوس سوروس پاتر، دعا کن زنده به دست من نرسی.
اول تیکه تیکه ات میکنم، بعد تیکه هات رو میسوزنم،بعد خاکسترت رو تو اب غرق میکنم، بعد تو همون اب میجوشونمت، از مایعی که به دست میاد یک گل درست میکنم. باهاش صفحه دارت درست میکنیم و صبح به صبح با دارت سوراخ سوراخت میکنم.

هر موجود زنده ای که تو خونه بود از این حجم از خشونت متعجب شده بودن، حتی سیمان.
سیمان، گربه اسکاتیش جیمز تبدیل شده بود به گربه اسفینکس و در جای خودش خشک شده بود.
هری که به تماشای دعوای بچه ها نشسته بود، موشکی رو از رو میز برداشت و به سمت شومینه پر داد.
- نشونه گیری رو داشتی، صاف رفت وسط اتیش.

جیمز که برای لحظاتی گُنگ مانده بود از اتفاقی که افتاده فقط به اتیش خیره مانده بود که ناگهان نور تمام خانه خاموش شد؛ بجز شومینه که رنگ شعله درون ان، به سبز تغییر یافت.
- شبیه شفق قطبیه.
لیلی با گفتن این نگاهی به پدرش انداخت، خرسند و راضی پایش را روی پایش گذاشته بود و به شومینه نگاه میکرد.
- همرنگ چشمای سیمانه.
جیمز با گفتن این، سر گربه بی مو و ترسیده رو تو بغلش نوازش داد.
اتش اما ثابت نبود. جنب و جوش داشت، نورش کم و زیاد میشد.
ناگهان شعله ور شد، ارتفاع شعله ها تا نزدیکی سقف میرسید.
هیکلی در اتش شکل گرفت.
از پایین شروع شد، اول پاهایی عضلانی و بلند، بعد میان تنه ای خوشتراش و صورتی زاویه دار، پدیدار شد.
شعله صاف ایستاد، اما دیگر شعله نبود. کاملا تبدیل به یک شخص شده بود.
همه را با نگاهی از سر گذراند و با صدای دورگه مردانه ای گفت
- امم...جیمز سیریوس پاتر کدام یک از شماست؟
جیمز از ترس به خود ترسیده بود، اما نباید ان را نشان میداد.
جیمز حس میکرد اگر اتش میفهمید که جیمز از او ترسیده به صورت فجیعی قرار است اذیت شود.
جیمز سرش رو بالا گرفت، قدمی به جلو رفت و با صدای بلندی رو به مرد شعله ای گفت
- من جیمز سیریوس پاتر هستم، فرزند هری جیمز پاتر، نوه جیمز پاتر، نوسته...
- مگه فاجنامه است؟ شجره نامه میخونه برا من. وکیل من تویی پس، بلاخره یک نفر تونست راز پیدا کردن اطلاعات رو کشف کنه.
رئیس ابله تو که قصد داشت با انداختن نور روی کاغذ اطلاعات رو پیدا کنه.
- شما باید ارگلوس فیکچلوس بات باشید درسته قربان؟
- بخش بات رو درست گفتی اما اسم رو نه، من کرنفلوس بات هستم. کرنفلوس اولین ستاره در صورت فلکی هرکول. که به افتخار جد یونانی ام نامگذاری شده.
- خرسندم جناب کرنفلوس اما رئیس من به من گفت که اسم...
- بله گفتم رئیس تو ابلهی بیش نیست.
- خب جناب بات،چطور میتونم تو این پرونده کمکتون کنم؟
- اینجا نمیتونم بگم باید به جایی خلوت تر بریم، هیچکس به جز تو نباید تا قبل عمومی شدن پرونده از اطلاعات پرونده باخبر بشه.
- میتونیم بریم به اتاق من، اونجا کسی مزاحممون نمیشه.
- تو دفترت؟ بنظر خوب میاد.
- نه،دفتر نه. منشی های من تو دفتر، خانم دیوار موش داره و اقای موشم گوش داره، جاسوس رئیس هستن. و به طور خلاصه هر چیزی در اتاق اتفاق بیفته زودتر از دنیای مردگان به گوش رئیس میرسه.
- که اینطور، پس بهتره بریم همینجا یک جای خصوصی صحبت کنیم.
کرنفلوس از هیکل اتشین خود بیرون امد، تبدیل شد به مردی بلند قامت با موهای جوگندمی و چشم هایی ابی، البته ابی چشمانش از هاول کمتر بود.
کرنفلوس به هری نگاه کرد و دستش را دراز کرد.
- بابت ورود این شکلی عذرخواهم، عادت خانوادگی ای هست که از سر نمیپره. کرنفلوس هستم، کرنفلوس بات.
- خوشبختم، هری هستم، هری جیمز پاتر.
کرنفلوس با دیدن البوس دست کرد داخل جیبش، یک بسته لوبیای برتی بات در اورد و به البوس داد. منتظر تشکر نشد و دستی به سر البوس کشید، موهای نامرتبش را نامرتب تر کرد و به سمتی که جیمز اشاره میکرد رفت.
- جناب بات، از این طرف.
جیمز بات رو به سمت اتاقش راهنمایی کرد و به بهانه اوردن چای به اشپزخانه برگشت.
همه داشتن راجع به کرنفلوس صحبت میکردن.
البوس با ذوق پشت بسته برتی بات رو میخوند، جوری میخوند که انگار به یک گربه گفتی خط میخی بخون.
- اقائه خیلی مهربون تر از چیزی که بنطر میومد بود. دیدی به من چی داد؟
- اره دیدم،کسی پشت در اتاق نیاد، البوس، لیلی اگهبفهمه استراق سمع میکردین میتونه ازتون شکایت کنه
- استفراغ صمغ چیه؟
- تو همینجا بمون فقط، مامان دو تا فنجون چای میدی لطفا؟
جیمز در حالی که به اظهارات مامانش درباره ضد فمینیست بودن کرنفلوس گوش میداد و مجبور بود تائید کنه، فنجون های چای رو برداشت و رفت سمت اتاق.
وقتی وارد شد، کرنفلوس از جاش بلند شد.
جیمز اگر گربه بود، قطعا مثل سیمان تبدیل به اسفینیکس شده بود اما گربه نبود و اندک ابرویی براش موند.
- راحت باشید لطفا.
- واو، دست مادرتون درد نکنه.
این بو، بوی چای اصیل بریتیش هست.
- او، لطف دارید. اره مادر من رو چای خیلی حساسه. بریم شروع کنیم؟
جیمز قلم پر و دوات رو روی میز گذاشت، دفتر سفیدی با جلد قهوه ای چرم، از کیف مخمل قرمز برداشت و نشست.
- خب بفرمایید.
- قراره با اون بنویسی؟
اینطوری تا پس فردا طول میکشه.
- اممم.. یک قلم پر تندنویس دارم. اما باید پیداش کنم، البته...
جیمز با لحظه ای فکر کردن دستش رو دراز کرد و گفت
- اکسیو پن
قلم پر تندنویس از کشوی سوم میز در اومد و به دست جیمز رسید.
جیمز قلم پر رو داخل دوات زد و گذاشت روی کاغذ.
- بفرمایید.
- بله خدمتتون عرض کنم که شاکی پرونده در واقع پدر من هست، نه خود من.
پدرم میخواد از من شکایت کنه چون اولین مخترع دونه های برتی بات اون بوده اما من طرحش رو دزدیدم.
- یعنی پدر شما از شما خواسته که از خودتون شکایت کنید چون طرحش رو دزدیدید؟
- تقریبا، پدر من فکر میکرد من هرمورس هستم، برادر کوچکترم که...
جیمز جمله کرنفلوس رو کامل کرد.
- اسمش از روی دومین ستاره صورت فلکی هرکول انتخاب شده. جالبه، ادامه بدید لطفا.
- بله دقیقا.
پدرم فکر میکرد که من هرمورس هستم و ازم خواست که از کرنفلوس بخاطر دزدیدن طرحش شکایت کنم.
- و شما شکایت کردین؟ چرا؟
- نیکی به والدین مرد جوان. این رو از پدرت یاد نگرفتی؟
- متاسفانه نه، پدرم تو بچگی مادر و پدرش رو از دست داده و توسط خاله و شوهر خاله اش بزرگ شده. به همین خاطر احترام به والدین رو یاد نگرفته و یاد نداده.
- جالب، بله بنده از خودم شکایت کردم و پدرم به من وکالت داد تا پرونده رو پیگیری کنم.
- امم... بذارین من یک خلاصه تا اینجا تهیه کنم، شما طرح پدرتون رو میدزدین، بعد از سال ها پدرتون قصد میکنه که از شما بخاطر دزدیدن طرحش شکایت کنه و به شما میگه که از خودتون شکایت کنید و شما از خودتون بخاطر "نیکی به والدین" شکایت میکنید و پدرتون برای پیگیری پرونده بهتون وکالت میده.
- صحیح.
- خب جناب بات، من نقشه های شومم برای ادامه پرونده رو در اختیارتون قرار بدم، یا مسیر درست رو پیش بریم که باعث سلب قدرت شما در کارخانه برتی بات میشه؟
- من رو همچین ادمی فرض کردی؟

کرنفلوس مقداری شکر در چای حل کرد و جرعه ای از ان نوشید.
جیمز کاملا از عواقب این حرف ترسیده بود، فکر میکرد که او مردی زیرک است که برای قدرت هر کاری میکند. تقریبا مثل جیمز با این تفاوت که او نه زیرک بود و نه مرد.
بعد از اینکه کرنفلوس فنجون چای رو در نعلبکی گذاشت و سبیل قهوهای خودش رو با دستمال پاک کرد رو کرد به جیمز که از خجالت سرخ شده بود.
- سرخ شدی مرد جوان، نگفتی من رو چنین ادمی فرض کردی؟

جیمز دهن باز کرد تا چیزی بگوید، اما کلماتی بی معنا از دهانش خارج شدند.
- من...ا..در واقع...
- کاملا درست فرض کردی

بعد از گفتن این جمله، کرنفلوس خندهای شیطانی کرد و به جیمز که در برهوت به سر میبرد نگاه کرد.
- غافلگیر شدی پسر نه؟
- فقط میتونم تحسینتون کنم جناب.
- هرگز نذار حرکت بعدیت رو بفهمن جوان، نه دوستت و نه دشمنت.
- پس من نقشه نهایی رو بهتون میگم جناب بات، ما یک دادگاه سوری در محل ملک متروک مفلوک برگذار میکنیم، سپس بعد از حضور پدر شما در انجا رای دادگاه رو به شما واگذار میکنیم و اینگونه میتونیم به خواسته مون برسیم.
- من گفتم پدرم ممکنه من رو با برادرم اشتباه بگیره، نگفتم ابله تشریف داره.

- شما چه نقشه ای دارین؟
کرنفلوس سرش را جلو اورد و در گوش جیمز چیزهایی زمزمه کرد. بر لبان جیمز لبخندی شیطانی نشست و از جای خود برخاست.
- در دادگاه میبینمتون جناب بات، خیلی از اشنایی با شما خرسند شدم.
کرنفلوس دستی به سبیلش کشید و برخاست.
- همچنین اقای پاتر، میبینمتون.
جیمز در اتاق را برای کرنفلوس باز کرد و اشاره کرد که جلوتر برود.
پشت سر او به پائین رفت، کرنفلوس هنگام خداحافظی به جینی نگاه کرد.
- بسیار ممنونم از چای، بهترین چای بریتیش بود که تا الان خوردم.
جینی از قضاوت های پیشدشتانه خودش پشیمان شد و از کرنفلوس تشکر کرد.
کرنفلوس بیرون رفت و قرار دیدار بعدی به دادگاه موکول شد.
کرنفلوس و پدرش در سالن انتظار نشسته بودند، قاضی هنوز درگیر پرونده قبلی بود.
جیمز به انها پیوست و به اقای بات سلام کرد و از ان چیزی که جیمز تصور میکرد، بسیارجوان تر بنظر میرسید
- سلام جناب بات، جیمز هستم، جیمز سیریوس پاتر.
- سلام مرد جوان،کرنفلوس هستم، کرنفلوس پدر.
جیمز که کاملا نقشه کرنفلوس را فهمیده بود، به کرنفلوس پسر سلام کرد.
لحظاتی بعد هفت نفر از اتاق قاضی خارج شدند.
بعضی از انها زیر لبی به او فحش میدادند و بعضی از انها لبخند بر لب داشتند.
جیمز قاضی را میشناخت، بسیار عادل بود.
وارد اتاق قاضی شدند و قاضی دستور جلوس داد.
- خواهان و خوانده به جایگاه.
کرنفلوس پدر و کرنفلوس پسر هر دو به سمت جایگاه خواهان رفتن.
قاضی تعجب کرد.
- خواهان کرنفلوس بات.
کرنفلوس رو کرد به قاضی
- بنده کرنفلوس سنیور بات هستم و از کرنفلوس جونیور بات شکایت دارم.
- بنده کرنفلوس جونیور هستم و از کرنفلوس بات شکایت دارم.
جیمز به جایگاه وکیل رفت.
- عالیجناب اجازه دارم؟
- بفرمایید جناب پاتر.
- موکل من ادعا میکنند که پدر ایشون، ایشون رو مجبور کرده که طرح دانه های برتی بات رو به نام پدرشون بزنند.
یعنی کرنفلوس سنیور، کرنفلوس جونیور رو مجبور کرده تا طرح دانه های برتی بات رو به نام کرنفلوس سنیور بزنن. و بعد از اون
- که اینطور، شواهدی هم برای اثبات این ادعا دارند؟
- بله، سند انتقال طرح موجود هست.
- سند انتقال طرح مال چه سالی هست؟
- سند انتقال مال سال ۱۹۴۹ هست، که موکل من در اون زمان ۱۵ سال سن داشتن و هنوز تحت کفالت پدر بودن، پدر ایشون از شرایط سوء استفاده کرده و ایشون رو مجبور کرده که طرح رو به نام ایشون بزنه.
در همین لحظه در اتاق قاضی باز شد.
- جناب قاضی اعتراض دارم.
- جنابعالی کی باشند؟
- بنده برتی بات هستم، اولین مخترع دانه های برتی بات.
اگر همین سند انتقال رو نگاه کنید میبینید که اول از بنده به جناب کرنفلوس پسر انتقال داده شده.
قاضی متعجب از وضعیت موجود دستی به موهای بیگودی شده اش کشید و به اظهارات برتی بات گوش میکرد.
- بله خدمتتون عرض میکردم که در زمانی که بنده ۱۱ سالم بود یعنی سال ۱۹۴۷، کرنفلوس پسر طرح من رو در ازای یک نوشیدنی کره ای از من دزدید
جیمز از جای خود بلند شد.
- اعتراض دارم عالیجناب.
- وارده
- در معامله ای که جناب برتی بات میفرمایند هیچ مشکلی وجود ندارد، زیرا ثمن در معامله هست اما در معامله ای که بین پدر و پسر صورت گرفته هیچ مبلغی جابجا نشده، و هیچ جرمی علیه برتی بات انجام نشده.
قاضی که از استدلال جیمز خوشش امده بود انتهای ریش جو گندمی اش را دور انگشتش چرخاند.
- کاملا صحیح است. همگی لطفا بفرمایید بیرون بنده نتیجه نهایی رو تا لحظاتی دیگر به شما اعلام میکنم.
در سالن انتظار پدر با پسر در حال مکالمه بودن.
- تو چرا به من نگفتی طرح همین حالا به نام من هست؟
- چرا باید میگفتم؟
- اونموقع ازت شکایت نمیکردم.
پسر دهانش را به گوش پدر نزدیک کرد و گفت
- اونموقع برای جرمی که علیه برتی، پسر برادرت انجام دادیم باید جواب پس میدادیم.
پدر که از تربیت چنین پسر سیاستمداری خرسند بود، به جیمز که به مکالمات انها گوش میکرد گفت
- برادرم هرگز به سنت های خانوادگی پایبند نبود، رسم پدران ما اینه که اسم فرزند اول هر پسر باید کرنفلوس باشه، اما اسم پسر اون، برتی. اخه برتی هم شد اسم؟
جیمز که لبخندی بر لب داشت با حرکت سر حرف های پدر را تائید کرد.
قاضی انها را فراخواند و رای نهایی را به نفع کرنفلوس جونیور بات اعلام کرد.
جیمز که پرده های پشت قدرت را دیده بود به خودش غره شده بود و از بردن ملک مفلوک متروک خرسند.
اما فقط به یکی از خواسته هایش نرسید، جیمز میخواست با برگذاری دادگاه سوری در ملک متروک مفلوک به نوعی ان مکان را بازسازی کند.
اما با مخالفت کرنفلوس روبرو شد که مانع این قضیه شد.
پس از تمام شدن دادگاه جیمز به صورت کلاغ به دفتر خود رفت و از پنجره وارد اتاق رئیس شد.
رئیس در دفتر خودش نبود،جیمز تمام کلوچه های موجود در دفتر رئیس را خورد و پسماند انها را روی میز و کت و شلوار زاپاس ریخت و به چشم دیوار گوش داره نوک زد و از پنجره خارج شد، رئیس رو دید که وارد ساختمون میشد.
باقی پسماند رو روی کت و شلوار رئیس خالی کرد و به سمت خونه پرواز کرد.
جیمز مالک، ملک مفلوک متروک شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










