جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 22:32
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تلماهلمز vs. آنابل‌انتویسل و کوین‌کارتر

سوژه:"ما زنده به‌آنیم که آرام‌نگیریم
موجیم که آسودگی‌ما عدم ماست!"


باران، نم‌نم بر سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی دیاگون می‌بارید. جمعیت با لبخندی دوست‌داشتنی از زندگی آرام خود لذت می‌بردند. پس از شکست ارتش‌تاریکی، کسب و کارها رونق گرفته و زندگی به حالت طبیعی خود برگشته‌بود. کوچه‌ی‌دیاگون، دوباره مملو از زنان و مردان شادی بود که با اشتیاق مغازه‌ها را از نظر می‌گذراندند.

اما برخلاف همه‌جا، مغازه‌ی شوخی‌فروشی ویزلی‌ها، در زیر لایه‌هایی از خاک و تارعنکبوت، پنهان شده بود. صاحبان مغازه برای رنگ بخشیدن به زندگی مردمی که لرد سیاه و مریدانش بر آن سایه‌ای تاریک انداخته بودند، بی‌وقفه تلاش کرده‌بودند. اما حال، بیش از شش ماه از زمانی که درب مغازه قفل شده بود می‌گذشت...

*****


- نمی‌تونی...
- کافیه مامان!

مالی ویزلی با فریاد بلند فرزندش جرج، به سکوت محکوم می‌شود. او دلخورانه قدمی به عقب برمی‌دارد. چهره‌ی فرزندش که تا چندین ماه پیش، با وجود تمامی مشکلات می‌درخشید، غم‌زده بود. درون چشمانش، آثار پوچی به وضوح مشاهده می‌شد.

- جرج...

جرج بی‌توجه به مادرش، سرش را پایین می‌اندازد. بغض، وحشیانه به گلویش چنگ می‌زند. مژه‌های خیسش به یکدیگر می‌چسبد. قطرات اشک از گوشه‌ی‌چشمانش جاری می‌شوند.
- می‌فهمم مامان...

لرزش صدای جرج، قلب مالی را به درد می‌آورد...

- وقتی که نمی‌تونین به صورتم نگاه کنین می‌فهمم...

جرج به مادرش پشت می‌کند. گونه‌هایش مرطوب شده بودند. مالی به سمتش قدم برمی‌دارد و دست گرمش را بر شانه‌ی‌او قرار می‌دهد.
- منظورت چیه جرج؟

جرج عاجزانه سرش را بالا می‌آورد و به مادرش چشم می‌دوزد. با چانه‌ای لرزان، زمزمه می‌کند:
- هر وقت من رو می‌بینین یاد فِرِد می‌افتین... من متوجه‌ام!

مالی جیغ خفه‌ای می‌کشد و دستش را بر دهانش می‌گذارد. جرج را در آغوش می‌کشد و با نهایت توانش او را می‌فشرد.
- این حرف رو نزن...
- انکارش نکن مامان؛ من می‌دونم... وقتی خودم نمی‌تونم صورتم رو توی آینه تحمل کنم چطور ازتون انتظار داشته باشم یک جور دیگه رفتار کنین؟

جرج با نرمی مالی را از خود جدا می‌کند و به سمت اتاقش می‌رود. دستانش به دور نرده‌ی سفید رنگ پله‌ها، حلقه می‌شود.
- تموم این مدت از دیدن خودم فرار کردم... فقط برای این‌که فرد رو فراموش کنم... ولی نمی‌تونم! هرکاری می‌کنم بازم نمی‌تونم اون لحظه‌ی لعنتی رو فراموش کنم...

فلش‌بک_شش ماه قبل

در هیاهوی نبرد هاگوارتز که طلسم‌های رنگارنگ از کنار هم عبور می‌کردند و عطر زننده‌ی خون، فضا را پر کرده بود، او ایستاده بود... فرد ویزلی با همان لبخند همیشگی و شیطنتی که انگار جنگ نیز نتوانسته بود آن را از او بدزدد، در کنار برادرانش شجاعانه می‌جنگید. برای ثانیه‌ای، صدایش درون قلعه پیچید.
- تا حالا ندیده بودم شوخی کنی پرس...

اما در میان کلامش، سقف راهرو با صدایی مهیب فرو ریخت. طولی نکشید که هوا از گرد و خاک پر شد و زمان بی‌رحمانه از حرکت ایستاد. اتفاقی که تنها در‌ چند ثانیه رخ داده بود، برای جورج یک عمر طول کشید...

در پایان آن روز، حتی آغوش ویزلی‌ها نیز نمی‌توانست جنازه‌ی سرد فرد را گرما ببخشد...

پایان فلش‌بک

- هر روز آرزو می‌کنم کاش من به‌جای فرد می‌مردم، مامان... اون موقع مجبور‌ نبودم جای خالیش رو توی زندگیم تحمل کنم...

فرد شکسته‌تر از همیشه از پله‌ها بالا می‌رود.
- مخالفت‌تون تاثیری روی تصمیم من نداره. نمی‌تونم پام رو داخل مغازه‌ای بذارم که با خاطره‌های فرد پر شده...

میزان زمان سپری شده در هنگامی که او خودش را درون اتاقش زندانی و برای خوابیدن تقلا کرده بود، از دستش در رفته بود. نفهمیده بود کِی و چگونه، اما چشمانش به آهستگی بسته شدند و دنیا در مقابل نگاهش، چیزی به‌جز تاریکی مطلق باقی نماند.

وقتی چشمانش باز شد، در مغازه‌ی شوخی‌فروشی ایستاده بود. اثری از گرد و غباری که می‌بایست در طول این مدت ایجاد می‌شد، نبود. مغازه مرتب‌تر و تمیزتر از همیشه به نظر می‌آمد؛ درست مانند روزهای پیش از شروع فلاکت‌های جرج...

- جرج!

چه مدت از آخرین باری که این صدا را شنیده بود، می‌گذشت؟ نمی‌دانست... بارها در طول خواب و بیداری خیال کرده بود که برادرش در کنار او ایستاده و با او صحبت می‌کند؛ اما این صدا از تمام آن تصورات واقعی‌تر به نظر می‌آمد... با تمام وجودش می‌خواست باور کند که فِرِد به‌راستی در آن مغازه مشغول بررسی شوخی‌هایش است؛ ولی با وجود تمام انکار کردن‌هایش، می‌دانست که فرد برای همیشه از دنیای فانی خداحافظی کرده است و هرگز باز نخواهد گشت...

- داری چی‌کار می‌کنی پسر؟

صدا این بار نزدیک‌تر می‌شود. جرج با اضطراب، می‌پرسد:
- دارم توهم می‌زنم؟ تو واقعاً این‌جایی فرد؟!
- نه... تو این‌جایی!

فِرِد با همان سرزندگی سابق‌اش، مقابل او می‌ایستد. شباهت بی‌سابقه‌ی بین آن‌دو، با ضعیف و شکسته شدن جرج در طول این ماه‌ها، خدشه‌دار شده بود.

- فِرِد!

جرج، برادرش را در آغوش می‌گیرد. او کاملاً واقعی به نظر می‌رسید...

- بس کن جرج!
- اوه! ببخشید خیلی فشارت دادم...

جرج خجالت‌زده کمی از فرد فاصله می‌گیرد.

- منظورم اون نیست! از این حالت مسخره‌ی لعنتی بیا بیرون!

فرد به‌راستی فریاد کشیده بود. جرج لبخندی ساختگی می‌زند و دست او را می‌فشرد.
- چه حالتی؟
- تو دیگه جرج سابق نیستی! میخوای مغازه رو ببندی! مغازه‌ای که قول داده بودیم به کمکش مردم رو بخندونیم!

جرج دیگر توان شنیدن دوباره‌ی این سخنان انگیزشی را نداشت. او جفتش را که تصور می‌کرد هرگز از آن جدا نخواهد، از دست داده بود؛ چگونه می‌توانست به زندگی‌اش بدون او ادامه دهد؟!

- تو مردی! می‌فهمی؟! تو مردی فِرِد!

فرد از شدت خشم، قهقهه‌ای سر می‌دهد. بازوان جرج را به دست می‌گیرد و او را به شدت تکان می‌دهد.
- درسته! من مردم! ولی حداقل از تو که زندگی نمی‌کنی بهترم! از این جرج جدید متنفرم!
- فِرِد!

جرج با شنیدن صدای فریاد خودش، از خواب می‌پرد. تصاویر مغازه به سرعت محو می‌شوند و جای خود را به اتاق او می‌دهند. صدای فرد در ذهنش می‌پیچد...

- فقط یک خواب بود... درسته! اهمیتی نداره...

آیا واقعاً اهمیتی نداشت؟ داشت! اما جرج نمی‌خواست آن را بپذیرد...
به قاب عکسی که روی میز قرار داشت خیره شد. خودش و جرج درون تصویر که در ساحل زیبایی ایستاده بودند، به او دست تکان می‌دادند. آن روز را به خوبی به‌خاطر داشت...

فلش‌بک_ساحل

- می‌دونی دریا چرا انقدر قشنگه جرج؟

فرد و جرج در کنار یکدیگر روی شن‌ها نشسته و به دریا خیره شده‌بودند. فرد درحالی‌که روی ساحل دراز می‌کشید، گفت:
- به‌خاطر اینکه همیشه موج‌ها حرکت می‌کنن. واسه همینه مردم انقدر دوستش دارن. چون زندگی داخلش جریان داره.
- تحلیل عجیبی بود فرد! از تو انتظار نداشتم!

فرد به طعنه‌ی او می‌خندد.
- جدی می‌گم. اگه دریا انقدر مواج نبود، چه فرقی با یک باتلاق گندیده داشت؟
- هیچی!

فرد چشمکی می‌زند.
- دقیقاً. حالا فکرش رو بکن؛ آدما هم اینطورن... اگه دیگه دلیلی برای ادامه دادن زندگی نمونه، هیچی جز یک باتلاق به‌وجود نمیاد.
- ولی باد موج رو به‌وجود میاره.

فرد به برادر دوقلویش زل می‌زند. با دستان شنی‌اش، موهای او را به هم می‌ریزد.
- آره! این باد می‌تونه برای هرکس چیزهای مختلفی باشه. مثلاً خونواده، کار و... ولی مهم‌تر از همه، شادی و امید!

فرد لحظه‌ای سکوت می‌کند و به تماشای غروب خورشید می‌پردازد.
- بیا با مغازه‌ی شوخی‌مون مردم رو خوشحال کنیم! چون آدمی که خوشحال نباشه، نمی‌تونه زندگی کنه و کسی که زندگی نکنه، آدم نیست!

پایان فلش‌بک

جرج روی زمین نشسته‌ و زانوانش را در آغوش گرفته‌بود. برادرش نمی‌خواست او همانند مرده‌ی‌متحرکی در دنیا حضور داشته‌باشد. اگر تنها نفس می‌کشید، دیگر دریا نمی‌بود؛ بلکه به یک باتلاق لعنت‌شده تبدیل می‌شد. چیزی که فِرِد نمی‌خواست...

با کمک تخت، از جایش بلند شد. باید به دیاگون می‌رفت و مغازه‌ی شوخی‌فروشی‌شان را دوباره می‌گشود. دلیل زندگی او، خنداندن مردم بود؛ پس باید حداقل به‌خاطر برادرش، به زندگی بازمی‌گشت!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 21:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوین دنی کوچک Vs. تلمای شکاک و آنابل سایرن
سوژه:
«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست»



-قول بده!

کابوس همیشه همینطور شروع می‌شود. دختر با چشمان کهربایی‌اش به من خیره شده و انگشت کوچکش را بالا می‌آورد. متقابلاً همین کار را می‌کنم و به او قول می‌دهم. قول می‌دهم زندگی کنم و بجنگم. قول می‌دهم هشیار بمانم. قول می‌دهم دنیایی بدون شرارت بسازم.

با این قول‌ها، او مرا به زندگی محکوم می‌کند...


***


- هی نظرت چیه یه گوشه قایم بشیم و با آپارات...
- نه!

بعد شنیدن پاسخ منفی، هری پاترم غر می‌زند و مشتی به بازویم می‌کوبد. اهمیتی نمی‌دهم و روی جاروسواریِمان تمرکز می‌کنم. در تاریکی شب چیز زیادی معلوم نیست؛ فقط می‌دانم بالای انبوهی از درختان هستیم و اگر بتوانم کمی دیگر تحملش کنم به مقصد می‌رسیم.

- دلم نمی‌خواد خودمو بخاطر یه چارچشمی فدا کنم! یه مرد تنها باید جونشو بخاطر بانوی زیبارو بده. البته من از اون مرداش نیستم. وِلِش... تو که درک نمی‌کنی.
- می‌کنم.
- هه! فکر می‌کردم تموم فکر و ذکرت مبارزه‌س.

از کلمات نیشدارش خوشم نمی‌آید.
-مبارزه بخشی از زندگیمونه! ماها مجبوریم همیشه در برابر دشمن آماده و هوشیار باشیم. "چون زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست"!

فریاد می‌زند:
-شاعر هم که شدی!

و سپس طوری میخندد که صدای خنده‌هایش در باد گم می‌شود. لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم تا فحش رکیکی نثارش نکنم. نباید موقعیت‌مان را با سر و صدا کردن به دشمن لو بدهد ولی نمی‌فهمد.

- زندگیو زیاد سخت می‌گیری!

قبل از اینکه بتوانم پاسخ مناسبی بدهم، بوی یاس فضا را پر می‌کند. توهم من است یا واقعا باد بوی گل‌ها را با خود آورده؟ همان بو... همان کلمات... سال‌ها پیش، در میخانه، ماریا به من گفته بود: «زندگیو زیاد سخت می‌گیری، ال.» و من با مشت روی میز کوبیده بودم: «چطور سخت نگیرم؟ همیشه اون کسی که ضعیف‌تره منم!»

ماریا یک جرعه از جامم نوشیده بود. همان جامی که بعدها... نمی‌خواهم به آن فکر کنم.

«مشکل تو کتک خوردن نیست ال. مشکل اینه فکر می‌کنی با غرق شدن تو شراب، می‌تونی ازش فرار کنی. نیازی نیست مست باشی تا دووم بیاری. گاهی باید اجازه بدی درد هم بخشی از وجودت بشه.»

انگشت کوچکش را بالا آورده بود.

«قول بده یک هفته هوشیار بمونی. بعد بیا پیشم تا بهت یاد بدم چطور بدون مستی می‌شه زنده موند.»


و من قول دادم. اولین قولی که به او دادم.

جارو زیر دستانم می‌لرزد. هری چیزی می‌گوید، اما صدایش برایم فقط یک وزوز دور است. دارم به همان چشم‌ها فکر می‌کنم... به اولین باری که دیدمش. جوان احمق و ضعیفی بودم که از همکلاس‌هایش کتک می‌خورد و برای فراموشی دردش، میخانه را پاتوق خود کرده بود. یک شب وقتی داشتم چهارمین جام را سر می‌کشیدم، دختری قد بلند با گیتاری در دست سر میزم آمد. نوازنده‌ی بار بود. کنارم نشست.
-ماریا!
- الستور. خوشبختم.


از آن وقت به بعد ما هر روز یکدیگر را می‌دیدیم. برعکس من که ضعیف و گوشه‌گیر بودم، او شجاع و پرجنب و جوش بود.
مانند موج!


ماریا سنگی برداشت و انداخت توی آب. موج‌ها دایره‌وار پراکنده شدند.
- موج همیشه به چیزی می‌خوره، عقب می‌ره، دوباره میاد. گاهی می‌شکنه... گاهی همه‌چیزو خیس می‌کنه... ولی هیچ‌وقت از حرکت نمی‌ایسته. اگه وایسه یعنی کارش تمومه!

نگاهش کردم. نور غروب داخل چشمانش می‌درخشید.

-سال پنجمی که بودم از هاگوارتزو ول کردم.

متعجب پرسیدم:
-چرا؟
-چون زندگی متفاوتی می‌خواستم! قصد داشتم با تاریکی مبارزه کنم.

گیتارش را کنار گذاشت. رو به من کرد و خندید.
- خودت می‌خوای چی‌کاره بشی؟

جوابم کاراگاه وزارتخانه بود. البته برای خودم رویایی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. آروری که از پسِ همه‌چیز بربیاید. کسی که هیچ‌کس نتواند او را زمین بزند. اما همان‌طور که کلمه‌ها را بیرون می‌ریختم، حس کردم چقدر احمقانه به گوش می‌رسد. من همان بچه‌ای بودم که توی کوچه‌ها کتک می‌خورد و حالا می‌خواستم محافظ همه باشم.

اما او از جوابم ذوق کرد.

چشمانش درخشید. قمقمه‌ای از چرم کهنه را از کیسه‌اش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
- این مال تو. توش آب بریز تا هر وقت دلت نوشیدنی خواست سربکشی!

با لبخند تشکر کردم.
- ولی آب که فراموشی و سرخوشیِ‌مستی رو نمیاره!
- می‌دونم! واسه همینه نباید قمقمه رو از خودت جدا کنی. قول دادی هوشیار باشی، یادته؟ فقط یه کاراگاه هوشیار می‌تونه به وظایفش عمل کنه.

برای اولین بار، کسی مرا باور کرده‌بود. قمقمه را محکم چسبیدم. چرمش سرد بود اما حس گرمی ازش می‌آمد.



بدنم از یاد آوری خاطرات منقبض می‌شود. صدای فرشته‌ام در گوشم می‌پیچد:


-ال، اون ستاره‌ها رو می‌بینی؟

ماریا به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد..
- بعضی‌هاشون مرده‌ن، اما نورشون هنوزم به ما می‌رسه. ماهم باید اینطور باشیم. حتی وقتی خسته‌ایم یا شکست خوردیم، باید نورمونو بفرستیم جلو.

گیتارش را برداشت و خواند:
-
هر‌ چه تیره‌تر بشی‌ای شب سرد
ما مث هرچی ستاره روشنیم!

تو تبر بشی واسه ریشه ما
شک نکن بازم جوونه می زنیم!

آسودگی برای مرده‌هاست. ما زنده‌ها باید همیشه بی‌قرار باشیم!


باد پاییزی موهایمان را بهم می‌ریخت. تصمیم گرفته بودم برای بهترین شدن تمام تلاشم را کنم. حرف‌های ماریا، به من انگیزه می‌بخشید.



زیرلبی می‌خوانم:
همه سازامونم که بشکنی
با سرود خنده‌مون چه می‌کنی؟

راه آرزومونو بستی، ولی
با پر پرنده‌مون چه می‌کنی؟




کنار برکه، در حال غذا دادن به قوها بودیم. ماریا به موفقیتم در آزمون وزارتخانه می‌بالید. هرچند دلش می‌خواست خودش جای من باشد ولی والدینش اجازه نمی‌دادند. ناگهان چرخید.
- میتونی دنیا رو از تاریکی نجات بدی؟
- قول می‌دم تا جون دارم بجنگم.

لبخندی زد و در آغوشم کشید.
- پس منم قول می‌دم مثل قوها تا ابد فقط عاشق تو باشم.


شب تیره‌مون به فردا می‌رسه
کابوس کهنه به رویا می‌رسه

وقتی دستمون تو دستای همه
من میگم معجزه از راه می‌رسه





- مودی! اون پایین یه چیزی حرکت میکنه!

صدای هری مرا برمی‌گرداند. دستم را روی چشم جادویی‌ام فشار می‌دهم و به پایین نگاه می‌کنم. چند نقطهٔ سیاه در میان درختان دارند بالا می‌آیند.

- مرگخوارا حمله کردن! می‌دونستی میان دنبال تو!
- خفه‌شو هر...

نه او هری واقعی نیست.
- خفه‌شو دانگ!

در میان گریه و زاری‌های ماندانگاس، برای گیج کردن مرگخواران می‌جنگم؛ اما بوی یاس‌ها اوج می‌گیرد.
کابوس همیشه همینطور شروع می‌شود. با بوی یاس و قول من به ماریا. بعد تمام اتفاقات آن شب در میخانه جلوی چشمانم جان می‌گیرد...
لباس رسمی پوشیده و با استرس حلقه درون جیبم را وارسی می‌کردم. قصد داشتم بالاخره از او خواستگاری کنم. ماریا آن شب خوشحال بود و در لباس توری مشکی‌اش می‌درخشید. پشت همان میزی نشستیم که اولین بار دیده بودمش. باریستا برایم جام شرابی آورد اما دست نزدم. تازه به قمقمه عادت کرده بودم.

-به سلامتی الستور همیشه هوشیار!

ماریا خندید و به افتخارم جام را سر کشید. لبخندی زدم و حلقه را بیرون آوردم. یکهو دیدم جام از دستش لغزید و روی سنگفرش شکست. بعد چشمانش خالی شد و روی زمین افتاد.

- ماریا!

او را در آغوش کشیدم و سعی کردم کمکش کنم. خود را به در و دیوار می زدم و از همه کمک می‌خواستم اما کسی نمی‌توانست برای نجاتش کاری کند. فهمیدم ایوان روزیه لعنتی قصد داشت مرا مسموم کند اما جایش عشقم را گرفته بود.

- قول بده... زندگی کنی.

ماریا انگشتش را بالا آورد و با چشمان بی‌رمق به من خیره شد. انگشتش را گرفتم و قول دادم بزرگترین آرور تاریخ شوم، از مرگخواران لعنتی انتقام بگیرم و نشان دهم الستور مودی نامی نیست که به راحتی فراموش شود!



چشم جادویی‌ام در تاریکی شب، آخرین چیزی که می‌بیند، ماندانگاس بزدل است که بخاطر ترس از طلسم ولدمورت خود را غیب می‌کند. بقیه داستان واضح است. لحظه‌ای احساس درد می‌کنم و بعد...ماریا مرا در آغوش می‌گیرد. برای اولین بار بعد از سال‌ها، لبخند می‌زنم.

ماموریتم تمام شد.
موج بالاخره به ساحل رسید.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 21:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آنابل انتویسل vs کوین کارتر و تلما هلمز
سوژه:(ما زنده به انیم که ارام نکیریم، موجیم که اسودکی ما عدم ماست)



وقتی نام «اِلین» بر زبان دریانوردان می‌افتاد، سکوتی سنگین بر عرشه‌ها می‌نشست. بعضی‌ها صلیب بر سینه می‌کشیدند، بعضی زیر لب دعا می‌خواندند و بعضی فقط به افق خیره می‌شدند؛ به همان جایی که دریا و آسمان در مه گم می‌شدند. می‌گفتند او یک سایرن است؛ موجودی که با آوازش مردان را به دل آب می‌کشاند و از استخوان قربانیانش تاجی نامرئی ساخته است.

اما حقیقت از افسانه‌ها تاریک‌تر بود. اِلین در غاری از سنگ‌های سیاه زندگی می‌کرد؛ غاری در ژرفای اقیانوس که نور هرگز به آن راه نمی‌یافت. دیوارهای آن پر بود از سکه‌های طلایی، شمشیرهای زنگ‌زده و یادگار کشتی‌هایی که دیگر وجود نداشتند. با این حال، هیچ‌یک از آن گنج‌ها برایش ارزشی نداشت. او فقط یک چیز می‌خواست: ادامه دادن. زیرا سایرن‌ها با انسان‌ها تفاوت داشتند.

آن‌ها تا زمانی زنده می‌ماندند که در حرکت بودند؛ تا زمانی که می‌خواندند، شکار می‌کردند و امواج را می‌شکافتند. هرگاه یکی از آن‌ها برای مدت طولانی از طبیعت خود فاصله می‌گرفت، بدنش شروع به محو شدن می‌کرد. نخست فلس‌ها رنگ می‌باختند، سپس صدا ضعیف می‌شد و در نهایت، وجودشان مانند مه در آب حل می‌گشت. اِلین این سرنوشت را دیده بود.

صدها سال پیش، مادرش چنین سرانجامی پیدا کرده بود. او هنوز آن روز را به یاد داشت. آب آرام بود و اقیانوس مانند آینه می‌درخشید. مادرش روی صخره‌ای نشسته و به افق خیره شده بود.

اِلین جوان پرسیده بود:
- چرا شکار نمی‌کنی؟
مادرش لبخند غمگینی زده بود.
- خسته شده‌ام!
- پس استراحت کن.

مادر سرش را تکان داده بود.
- برای ما استراحت معنای دیگری دارم

چند هفته بعد، پوست مادرش شفاف‌تر شد. صدایش خاموش شد؛ و یک صبح مه‌آلود، تنها ردی از نمک در جایی باقی ماند که زمانی یک سایرن نشسته بود.

از آن روز، ترس در قلب اِلین خانه کرد. او با خود عهد بست هرگز آرام نگیرد.
قرن‌ها گذشت. کشتی‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. نام او بزرگ‌تر می‌شد و افسانه‌اش وحشتناک‌تر.

هر بار که آواز می‌خواند، دریا قربانی تازه‌ای به او هدیه می‌داد. اما برخلاف چیزی که مردم تصور می‌کردند، اِلین از کشتن لذت نمی‌برد. او فقط از محو شدن می‌ترسید.

شبی طوفانی، کشتی کوچکی وارد قلمرو او شد.
باد چنان شدید بود که دکل‌ها ناله می‌کردند. موج‌ها مانند دیوارهای سیاه از دل آب برمی‌خاستند و دوباره فرو می‌ریختند.

اِلین روی صخره‌ای نشست و آوازش را آغاز کرد. نغمه‌اش از میان باد گذشت. معمولاً در همین لحظه ملوانان مسحور می‌شدند.

اما این بار اتفاقی نیفتاد. کشتی همچنان به مسیرش ادامه داد. اِلین دوباره خواند. باز هم هیچ. متعجب شد.

با سرعت به سوی کشتی شنا کرد و از زیر آب به عرشه نگاه انداخت. تنها یک نفر آنجا بود.
مردی جوان با موهای تیره که یک فانوس در دست داشت. گویی از حضور او خبر داشت.
مرد خم شد و به آب نگاه کرد.
- سلام الین

سایرن از تعجب کمی جا‌خورد.
- اسم من رو از کجا میدانی؟
- سالیان سال پیش داستانت را شنیده ام.
- پس باید بترسی

مرد لبخندی زد.
- میترسم!

اِلین انتظار همچین پاسخی را نداشت.
-پس چرا فرار نمیکنی؟
- چون هراسی از مرگ ندارم!

آن شب تا طلوع آفتاب حرف زدند. اِلین نمی‌دانست چرا کشتی را غرق نکرده است. شاید چون مرد از او نمی‌ترسید. یا شاید چون پس از قرن‌ها کسی پیدا شده بود که او را هیولا نمی‌دید.

مرد نامش آریان بود. او نقشه‌کش دریاها بود و بیشتر عمرش را روی آب گذرانده بود. در هفته‌های بعد بارها بازگشت. هر بار کشتی‌اش را نزدیک صخره‌ها نگه می‌داشت و ساعت‌ها با اِلین صحبت می‌کرد. درباره جزایر دوردست، درباره ستاره‌ها، درباره رویاهایی که انسان‌ها دارند.

اِلین کم‌کم منتظر آمدنش می‌ماند. انتظاری که برایش ناآشنا بود. اما همزمان اتفاق دیگری رخ داد. یک روز هنگام شنا متوجه شد بخشی از فلس‌های دمش کم‌رنگ شده‌اند؛ چند روز بعد، صدایش ضعیف‌تر شد.

وحشتی قدیمی در وجودش بیدار شد. او کمتر شکار می‌کرد و کمتر آواز می‌خواند؛ و دریا این تغییر را حس کرده بود.

شبی که ماه کامل بود، به آریان حقیقت را گفت. مرد ساکت گوش داد.وقتی حرف‌هایش تمام شد، پرسید:
- یعنی اگر این زندگی را کنار بگذاری، نابود می‌شوی؟ اِلین آهسته سر تکان داد.
- راه دیگری نیست؟
- اگر بود، مادرم زنده می‌ماند.
باد ملایمی از روی آب گذشت. آریان مدتی سکوت کرد.

سپس گفت:
- پس تمام این سال‌ها برای زنده ماندن جنگیده‌ای.

- نه.
اِلین به امواج خیره شد.
- برای باقی ماندن خودم جنگیده‌ام.

آن شب هیچ‌کدام نخوابیدند. صبح که شد، آریان روی عرشه ایستاد و گفت:
- اگر مجبور باشی انتخاب کنی چه؟
- بین چه چیزهایی؟
- بین آرامشی که می‌خواهی و ماهیتی که هستی.

اِلین پاسخ نداد. زیرا جواب را می‌دانست. روز بعد کشتی آریان بازنگشت. و روز بعد نیز. هفته‌ها گذشت و دریا خالی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

اِلین هر غروب به افق نگاه می‌کرد. اما اثری از بادبان‌های آشنا نبود. سرانجام، در یک شب مه‌آلود، کشتی شکسته‌ای را پیدا کرد که میان امواج سرگردان بود. وقتی نزدیک شد، نشان آریان را روی بدنه آن دید.

قلبش فرو ریخت. عرشه ویران شده بود. طناب‌ها پاره بودند و هیچ انسانی آنجا نبود. تنها دفترچه‌ای خیس روی چوب‌ها باقی مانده بود. اِلین آن را برداشت.
در آخرین صفحه نوشته شده بود:

نقل قول:
«اگر روزی این نوشته را پیدا کردی، بدان که هرگز تو را هیولا ندانستم. دریا بدون موج دریا نیست. و تو بدون آواز، خودت نخواهی بود.»


برای نخستین بار در چند قرن، اشک از چشمان سایرن جاری شد. او تا سپیده‌دم کنار بقایای کشتی ماند. سپس دفترچه را بست.

به آسمان نگاه کرد و تصمیمش را گرفت. آن شب، اِلین روی بلندترین صخره اقیانوس نشست. باد شدیدی می‌وزید. ابرها ماه را می‌پوشاندند. او چشمانش را بست و آواز خواند.

اما این بار آوازش برای شکار نبود، برای سوگواری بود.
برای دوستی که از دست داده بود. برای مادری که محو شده بود. و برای خودش. نغمه‌اش چنان عمیق و اندوهگین بود که حتی نهنگ‌های دوردست پاسخ دادند. وقتی آواز پایان یافت، اِلین احساس کرد چیزی در وجودش روشن شده است.

او ناگهان فهمید مشکل هرگز شکار کردن یا نکردن نبوده است. مشکل، فرار از حقیقت خودش بود. سال‌ها تصور می‌کرد حرکت کردن نفرینی تلخ است.

اما حالا می‌دانست همان چیزی است که به زندگی‌اش معنا می‌دهد. موج از حرکت خسته نمی‌شود. زیرا حرکت، ذات اوست. اِلین از صخره به دریا شیرجه زد. آب سرد او را در آغوش گرفت. نیرو دوباره در بدنش جریان یافت، فلس‌هایش درخشیدند و صدایش بازگشت؛ و برای نخستین بار، ترس از دلش رخت بربست.

از آن پس، افسانه سایرن سیاه همچنان در میان دریانوردان زنده ماند. هنوز کشتی‌هایی بودند که در مه ناپدید می‌شدند و هنوز آواز مرموزی از دل امواج به گوش می‌رسید. اما حقیقتی که هیچ انسانی نمی‌دانست این بود که اِلین دیگر برای فرار از مرگ زندگی نمی‌کرد.

او زندگی می‌کرد چون فهمیده بود بعضی موجودات، مانند موج، تنها در حرکت معنا پیدا می‌کنند؛ و آرامشی که آن‌ها را از ماهیتشان جدا کند، نام دیگری برای نیستی است.
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1405 23:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به فینال لیگ حذفی دیاگون خیلی خیلی خوش آمدید!


درود!
حالتون چطوره؟ اوضاع بر وفق مراده؟

به گوش این سامورایی رسیده بعضی عزیزان در مرحله قبل یکم اذیت شدم. عیب نداره که! بزرگ میشی یادت می‌ره چون قرار این مرحله تبدیل به سالاد شیرازی بشید! یوهاهاها!

تبریک میگم به سه فینالیست عزیز و امیدوارم این مرحله رو بترکونید.

در این مرحله رقابت بین تلما هلمز، کوین کارتر و آنابل انتویسل خواهد بود.

در مرحله فینال، دیگه خبری از دوئل نیست. سه فینالیست لیگ باید باهم رقابت کنند تا جایگاه اول و لوح طلایی جدی نویس برتر رو از آن خود کنند. امتیاز پست هر عزیزی که بالاتر باشه، اون عزیز بنده نهایی لیگ حذفی دیاگون خواهد بود. نفرات بعدی نیز به ترتیب لوح نقره ای و برنز دریافت خواهند کرد.


سوژه مرحله فینال:


«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست»



چقدر صائب تبریزی قشنگ و به حق میگه.
بله کل سوژه مرحله فینال تک بیت بالا است. در رابطه این سوژه از شما یک پست جدی، با شروع و پایان کامل، ترجیحا دارای فلش بک و کات زمانی، بدون ایرادات نگارشی و دستور زبان و بین 1050 تا 1250 کلمه می خوام.

از الان تا ساعت 23:۵۹ دقیقه روز 31 خردادماه برای ارسال پست تون وقت دارید.


قوانین مرحله فینال:

1ـ در این مرحله هیچ گونه اعتراضی وارد نیست. زمان و شرایط مسابقات برای همه یکسان است و به هیچ وجه قابل تمدید نیست.

۲ـ ملاک داوران در این مرحله توجه بر مفهوم بیت، استفاده درست از آن در داستان است.

۳ـ حتما بیت بالا، نام خودتون و حریف در اول پستتون ذکر بشه. رعایت نکردن این بنده باعث کاهش 10 امتیاز از پست شما خواهد بود
.
۴ـ بعد از ارسال به هیچ عنوان حق ویرایش پست خود را ندارید. رعایت نکردن این موضوع باعث کاهش 20 امتیاز از پست شما خواهم بود
.
5ـ در صورت عدم ارسال پست خود چه در این مرحله شما مستقیم به آزکابان فرستاده خواهید شد. پس لطفاً همکاری کنید و نظم مسابقات رو بر هم نزنید.

6ـ مشاهده هرگونه تقلب، کمک و راهنمایی باعث حذف دائمی شما از مسابقات خواهد شد.

۷ـ در صورت وجود هرگونه سوال برای این سامورایی جغد بفرستید!


زیر سایه ساختمان های دیاگون موفق باشید.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/3/24 23:52:54
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/3/25 0:00:34
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ملانی vs تلما
سوژه: بازمانده

باران بیهوده بر پنجره های برج گریفیندور می کوبید. ساعتها بود که همه در آن برج به خواب رفته بودند. تنها روشنایی ای که به چشم می آمد، یک شمع بود که بر روی میزی که ملانی روی آن قوز کرده بود میسوخت. او موهای آبی کمرنگش را بالای سرش بسته بود و با دقت به تکه پازل درون دستش نگاه می کرد.
-این غروبه یا طلوع؟ هیچوقت تفاوتشون رو نفهمیدم...

روبروی او بر روی میز پازلش، که یکی از دارایی های موردعلاقه ی ملانی بود، قریب به 200 تکه پازل چوبی ریخته شده بود. پازل چوبی همان روز عصر از طرف یک ناشناس با یک جغد خاکستری رنگ به دستش رسیده بود. کارتی که همراه آن بود کنار آرنجش افتاده بود.

«میدونم عاشق اینجور چیزای ماگلی هستی، اما این یکی اون چیزی نیست که انتظارش رو داری. خوش بگذره!»
L

دوست ناشناسش حق داشت. او عاشق پازل های ماگلی بود. هر تکه از پازل به نظر مبهم و بی قواره می آمد اما وقتی در جای خودش قرار می گرفت تبدیل به تصویر زیبایی می شد. مهم نبود که تکه ای زشت یا کج و معوج به نظر بیاید؛ لحظه ای که جایگاهش پیدا می شد، همه چیز معنا پیدا می کرد. ملانی زندگی را هم همینطور می دید، پر از لحظات و تجربیات بی قواره و بی معنی.

-اما اینا همش شبیه همه!

هیچ چیز دیگری همراه کارت نبود و با وجود ذوق و وسواسی که ملانی برای حل کردن پازل ها داشت. حل کردن آن بدون تصویر واقعا سخت بود. باید اول تکه هارا دسته بندی می کرد.
-قاب چوبی دو تکه داره... پس دوتا تصویره. آسمون، حیوانات، میز، میز خونی؟... باید تصویر دوم باشه.

ساعت گریفیندور 12 ضربه نیمه شب را نواخت. آسمان بارانی با رعد و برق های صورتی روشن می شد و شمع روی میز اشک می ریخت، اما او غرق حل کردن معمایش بود.
از قسمت بالا و کناره ها شروع کرد. تکه هایی که یک سطح صاف داشتند به راحتی قاب تصویر را مشخص می کردند. درختان تیره در دو طرف قد برافراشته بودند. تصویر درون جنگل بود، تکه به تکه شاخه های درختان تیره را به هم چسباند.
-به نظر میاد غروبه... جنگل و آسمون تو تکه های قسمت دوم تیره تره.
آسمان را هم ساخت. قطعه های سفید و نارنجی به راحتی به هم چفت شدند و ابرهای موقع غروب را ساختند.
کمی بعد شروع به ساختن میز کرد. با کامل شدن میز کم کم لبخندی به لبش آمد.
-اوه، شام آخر؟ چقدر کلاسیک!

حالا می دانست چه کار کند. قبلا یکبار پازل شام آخر را ساخته بود. 6 نفر از یاران مسیح در سمت راست و 6 نفر دیگر در سمت چپ او نشسته بودند و مسیح در مرکز آنها بود. وقتی در شام آخرشان به آنها گفت که یکی از آنها به او خیانت می کند، چهره های یارانش غرق در اعتراض، ترس و تعجب شد. طوفانی از احساسات در تابلو موج می زد و چهره مسیح در مرکز آن، آرام و صبور بود. او پایان را پذیرفته بود.

-شیر نماد شجاعت... گوریل نماد قدرت... گرگ نماد وحشیگری... روباه نماد حیله... خرس نماد محافظت... با دست هایی که به اعتراض بلند شدن. همشون قدرتمندن با این حال بدون دعوا کردن دورهم جمع شدن، اما اینجا ناامید به نظر میرسن. یعنی یهودا کدومشونه؟

یهودا همان یاری بود که به مسیح خیانت کرد و او را فروخت. چهره ی او در تابلوی اصلی تیره و تار بود و کیسه پول در دستش بود. در تصویر به خوبی می توانست نقش بازی کند و به رهبرش که خداحافظی می کرد نگاه کند.
کم کم به مرکز پازل می رسید. تکه های سفید را جلوی دستش گذاشت. به آهستگی اسب سفیدی شکل گرفت که با وقار و خونسردی در مرکز تصویر نشسته بود و صورتش با نور غروب می درخشید. انگار در مرکز جهان قرار داشت و به نوعی ستون همه چیز بود. چندلحظه تکه ای را که چشمان اسب بود را در دست گرفت. در نگاهش خستگی عمیقی موج می زد. خستگی و سکوتی سرد و صبورانه... ملانی آن را سر جایش گذاشت. بقیه حیوانات را درست کرد و سعی کرد درک کند.
-گاومیش نماد استقامت... پلنگ نماد تنهایی... سگ نماد وفاداری... بز شاید نماد لجاجت؟... خرگوش نماد باروری... عقاب نماد غرور... همشون ترسیده و معترض... نمیدونن داره چه اتفاقی میفته. اما انگار اسبه میدونه چه خبره...

این دقیقا همان چیزهایی بود که در تابلوی شام آخر دیده بود. با رضایت به تصویر کامل شده نگاهی انداخت. پرسپکتیو آن بی نظیر بود. اسب سفید در مرکز تصویر می درخشید و بیننده را به توجه و تعمیق وا می داشت. او مرکز جمع بود و همه آنها را دور هم جمع کرده بود. آیا به او هم خیانت شده بود؟

ملانی سراغ تصویر پایینی رفت و مثل قبل از جنگل شروع کرد. حالا درختان و آسمان تاریک تر شده بودند و تکه ها نامشخص تر بودند. اما این بار لکه های قرمزی در همه تکه ها به چشم می خورد. حیوانات را رها کرد و به درست کردن میز پرداخت. تکه های میز شام با ملحفه سفید و غذاهای رنگارنگ تصویر قبل حالا پر از لکه های خون بود. سکوتی درون سینه اش جا خوش کرد و سنگینی اش را بر روی قلبش انداخت. چه اتفاقی افتاده بود؟
کم کم چهره هارا تشخیص داد. حیوانات با چهره های خون آلود و بی جان روی میز افتاده بودند. آیا این همان چیزی نبود که خودش وقتی شام آخر را درست می کرد، به آن فکر می کرد؟ چرا مسیح یار خائن را نکشت؟ چرا با اینکه می دانست، همه چیز را تمام نکرد و به جای آن خودش را فدا کرد؟

نقل قول:
-تو هیچوقت نمیتونی خانواده ی گریف رو بسازی. مهم نیست چقدر تلاش کنی.


آیا خیانت با پاک کردن صورت مسئله حل می شد؟ کم کم سمت راست تصویر را هم درست کرد. چهره های رقت انگیز حیوانات مرده روی میز افتاده بود و دیگر نه از اعتراض و نه از هیچ احساسی خبری نبود. سکوت مرگباری همانند لکه های خون روی کل میز پاشیده شده بود. سکوتی درست مثل همان شبی که همه را از تالار بیرون کرده بود و در تاریکی نشسته بود.

فلش بک
شبی بارانی بود و دو دختر روی تخت ملانی نشسته بودند. لیانا روبروی ملانی نشسته بود و صورتش پر از اشک و زخم بود. برای بار چندم با کسی دعوایش شده بود.
-من اینجا هیچ جایی ندارم، اونا منو دوس ندارن...
-معلومه که دوست دارن. من دوست دارم. تو دخترمی و من ازت محافظت می کنم.
-من نمیخوام دیگه زنده باشم.
-نباید اینجوری بگی، تو خیلی باارزشی.
-مرسی مامان ملان...

چندشب دیگر را با او نشسته بود و درد و دل هایش را شنیده بود؟ از شمارش خارج بود. بارها از احساسات شدیدش دفاع کرده بود و سعی کرده بود از آسیب دور نگهش دارد. تقریبا موفق بود.

-خیلی باحال به نظر میاد ملان، اون واقعا ازت خوشش میاد.
-نمیدونم لیانا... راستش اولش من اینو بهش گفتم!
-وایییییی، تعریف کنننننن...

و او همه چیز را برایش تعریف می کرد. همه ی رازها، ترس ها و نگرانی هایش را.

-نمیدونم واقعا جاسمین چطور میتونه انقدر همه چیز رو بزرگ کنه. جوری رفتار میکنه انگار هیچ چیزی براش کافی نیست و کل دنیا دور اون میچرخه.
-خب اتفاقات بدی براش افتاده مل، حق داره حساس باشه.
-اوه! انقدر حساس که بخاطر یه شوخی طرف رو جلوی همه تحقیر کنه و بگه جاش اینجا نیست و باید بره؟ تو این رو تایید میکنی لی؟
-نه، ولی خب... تو هم خیلی منفی نگاه میکنی. اون دختر خوبیه.
پایان فلش بک

اولین بار بود که نمیتوانست همه چیز را به لیانا بگوید. به هرحال او تصمیم گرفته بود با آن آدم ها دوست باشد. چه شد که از او و از همه کس فاصله گرفت؟
باید تکه های اسب را می چید. از لباسش شروع کرد، همان ردای قرمز و سفید قبلی بود اما با این تفاوت که حالا پر از لکه های خون بود. بدون اینکه زخمی بر تن داشته باشد، لباسش پر از خون بود. او همه آنها را کشته بود؟ یا فقط در سکوت تماشا کرده بود که کشته شوند و به نوعی مقصر بود؟ حداقل واضح بود که او مثل مسیح در تابلو شام آخر ناجی و قهرمان تراژدی نبود. اسب سفید درست برعکس مسیح بود، خائنین را نبخشیده بود و برای آنها فدا نشده بود. این یارانش بودند که در خون خود غلتیده بودند. آیا این عدالت بود؟
دستهایش اتوماتیک وار تکه های درست پازل را پیدا می کردند و به هم می چسباندند. کم کم گردن اسب شکل می گرفت.
آیا او برنده شده بود و حس خوبی داشت؟ حالا که تمام دشمنانش مرده بودند و کسی نمانده بود که به او اعتراض کند... بغضی راه گلویش را بست. علاوه بر تمام دشمنانش، تمام دوستانش هم مرده بودند. با چشمان خودش از دست رفتن همه آنها را دیده بود. چه بسا که با خودش فکر می کرد شاید راه بهتری وجود داشت... شاید می توانست همه آنها را نجات دهد و بار دیگر در جمع شان بنشیند.

نقل قول:
-تو هیچوقت نتونستی درکم کنی! دیگه نمیخوام ازم محافظت کنی.
-چه بهتر!


او می دانست که با رفتن لیانا نه تنها او را از دست داده بود، بلکه آینده ی بدی را هم برایش رقم زد. شاید باید به زور او را نگه می داشت. شاید باید همه ی دوستانش را مجبور می کرد سر عقل بیایند و او را ترک نکنند. آنها خائن بودند اما دوستانش هم بودند.
آخرین تکه را درون دستش گرفت. چشمان اسب سفید با غم بی انتهایی به او زل زده بود. ملانی حس کرد که آن چشمان در او نفوذ می کنند و روحش را می سوزانند.
مسیح جلوی خیانت را نگرفت. او رنج کشید و کشته شد و به رستگاری رسید. اما برای کسی که خائنین را مجازات می کند و در یک لحظه هم دوستان و هم دشمنانش را از دست می دهد، آیا رستگاری ای وجود دارد؟
وقتی قطره هایی روی تکه پازل درون دستش می چکید تازه متوجه شد که به پهنای صورت گریه می کند. اشعه های خورشید در حال طلوع پازلی که تقریبا تکمیل شده بود را روشن می کردند. ملانی تکه آخر را درون پازل گذاشت و تصویر کامل شد.
اسب سفید هنوز در مرکز تصویر بود، با نگاهی خالی و رنج کشیده. اطرافش دیگر پر از حیوانات و گفتگو نبود. اطرافش تنها پر از خون بود و نگاه مستقی به چشمان بیننده انگار می پرسید که به نظر تو آیا من پیروز شدم؟
ملانی این نگاه را حس کرده بود و می دانست که جواب آن منفی است. هیچ توصیفی برای این حس تنهایی عمیق و تعلیق وجود نداشت.
غم یک جسم دارد: از دست دادن کسی... خشم یک جهت دارد: به سمت کسی... اما این تنهایی که بعد از فاجعه می آید، وقتی همه رفتند و تو ماندی و هیچکس نیست که حتی از دستش عصبانی باشی... این حس تعلیق و تنهایی عمیق بازمانده است.
تنهایی اسب سفید نه انتخاب و نه اجبار، فقط یک وضعیت است. وضعیتی که ملانی خیلی خوب آن را درک می کرد.

نگاهش را از نگاه اسب سفید گرفت و اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد. باید نامه ای می نوشت و کسی را پیدا می کرد، باید تا وقتی دیر نشده بود و خودش را ناگهان در وضعیتی تنها و خون آلود پیدا نمی کرد، همه چیز را جبران می کرد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویا موتویاما vs کوین کارتر

بازمانده


افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که انتظار داریم نمی‌میرند.

می‌گویند تک‌شاخ‌ها چنان گریزپایند که کمتر جادوگری در طول عمرش موفق به دیدن یکی از آن‌ها شده است. موجوداتی با خونی به رنگ دریاچه‌ی نقره‌ای و سُم‌هایی از طلا که بی‌صدا بر زمین فرود می‌آیند.

تاتسویا هیچ‌وقت تک‌شاخ زنده‌ای ندیده بود.

تنها تک‌شاخی که می‌شناخت، سَری آویخته بر دیوارِ سالن شورای ریدل بود؛ بقایای موجودی که خونش روزی مرگ را فریب داده بود.

شاخ سفیدش هنوز سالم بود. چشمان شیشه‌ایش در نور لرزان شمع‌ها برق می‌زدند؛ گویی حتی مرگ هم نتوانسته بود مسیر نگاهش را تغییر دهد.
تاتسویا طبق عادت نگاهش را دنبال کرد و به میزی رسید که در دل جنگلی غرق در نور طلایی، جای گرفته بود. درختان از دو سو گردِ آن قد کشیده بودند و مسیر باریکی از میانشان امتداد داشت؛ گویی تمام جنگل برای تماشای آن ضیافت قدیمی گرد آمده باشد.

سرمای صدای لرد ولدمورت تاتسویا را از تابلو بیرون کشید. لحنی آرام و شمرده داشت، گویی اقتدار از زبان او جاری می‌شد. در حالی که هنوز بوی خون از ردای مرگخوارانش برمی‌خاست و پیروزی در نبرد هاگوارتز تازه بود، از نبرد بعدی سخن می‌گفت.

- ورودی‌های وزارت جادو تحت کنترل گرفته می‌شن.

تاتسویا تک‌شاخ را در تماشای تابلو تنها گذاشت و لحظه‌ای قبل از اینکه نگاهش را بچرخاند، گمان کرد چیزی در تصویر تغییر کرده.

نگاهش به صندلی خالی سمتِ راستِ لرد افتاد که مثل زخمی میان میز دهان باز کرده بود. تا به حال این صندلی را خالی ندیده بود‌‌. بخشی از وجود تاتسویا هنوز انتظار داشت درِ سالن ناگهان باز شود، شنلی سیاه در هوا موج بيندازد و صدای "بلاتریکس لسترنج" همه چیز به حالت سابق بازگرداند. هنوز از گوشه‌‌ی چشم درِ سالن را می‌پایید اما بخشی از او می‌دانست بلاتریکس دیگر هرگز برنمی‌گردد.

تاتسویا نگاهش را از صندلی گرفت و دوباره به سخنان لرد ولدمورت گوش سپرد.
- امشب، در نبرد نهایی، وزارت جادو سقوط خواهد کرد.

طنینِ کلمات لرد ولدمورت در سالن پیچیدند و برای چند لحظه، تنها صدای اتاق بودند. صدای تایید مرگخواران با کمی تاخیر بلند شد چون صاحبِ صدایی که همیشه اولین فریاد پیروزی را سر می‌داد، دیگر آنجا نبود‌.

پشت پنجره‌های بلند، غروب آرام‌آرام بر محوطه‌ی عمارت سرک می‌کشید. نور سرخ‌رنگی از شیشه‌ها می‌گذشت و بر روی میز فرو می‌ریخت؛ درست همان‌طور که نور غروب، بر روی میزِ درون تابلو افتاده بود.

تاتسویا دوباره برای لحظه‌ای کوتاه، چشم از لرد برداشته بود

حیوانات درون تابلو هیچ شباهتی به یکدیگر نداشتند. بعضی شکارچی بودند و بعضی شکار. بعضی در گله زندگی می‌کردند و بعضی تمام عمرشان را تنها می‌گذراندند. با این حال، همگی دور یک میز نشسته بودند؛ انگار برای ساعتی کوتاه، قوانین خود را فراموش کرده بودند تا به اسبِ سفیدی که در مرکز حلقه‌ نشسته بود، نگاه کنند. اسب سفید اما به تک‌شاخ جاودان‌شده‌ی روبه‌رویش می‌نگریست و تاتسویا همیشه به فکر فرو می‌رفت که رازِ میانشان چیست.

بر سر میز، جام‌ها بلند می‌شدند، نه برای شادی، بلکه برای یادآوریِ نبردی که هنوز جریان داشت. طنینِ برخوردشان با یکدیگر، کم‌جان بود و بیشتر شبیه امضای خاموش پایِ یک فرمان بود. مرگخواران پیروز می‌شدند و بار دیگر آنجا ضیافتی برپا می‌کردند.

زمانی که صندلی‌های اطرافش یکی یکی خالی می‌شدند، تاتسویا هنوز نشسته و به تاریکیِ بیرون از پنجره چشم دوخته بود. لحظه‌ای دمِ نرم و پرپشت روباهِ تلما را احساس کرد که مچ دستش را نوازش می‌کند و لحظه‌ای بعد تلما و روباهش دیگر در تالار نبودند.

سامورایی قبل از خارج شدن از سالن شورا، نگاهِ دیگری به تابلو انداخت و حاضر بود قسم بخورد گرگِ پشتِ میز در خونِ خودش غرق شده است.

***


در میدان نبرد

طلسمی به رنگ خون درست از بالای سر سامورایی گذشت و لحظه‌ای بعد، مجسمه‌ی جادوگری که مغرورانه در میانه‌ی تالار ایستاده بود از کمر شکست و با صدایی سهمگین فرو ریخت. تاتسویا فرصت نگاه کردن نداشت. فریادها در ساختمان بلند وزارت می‌پیچیدند.

نور سبز. نور سرخ. جادو. خون.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاده بود که گویی خودِ میدان نبرد نمی‌خواست به کسی فرصت فکر کردن بدهد. تاتسویا احتیاجی به فکر کردن نداشت، مبارزه با روح و جسمش عجین شده بود.

دخترک نمی‌خواست چهره‌ی کسانی را که می‌شناخت ببیند. چند ساعت پیش پشت میزی نشسته بودند و جام‌هایشان را بالا می‌بردند. اکنون همان دست‌ها چوبدستی در دست داشتند و مبارزه می‌کردند. هرچند نتیجه‌ی نبرد از تعدادِ دشمنان و ساختمانِ فروریخته‌شان مشخص بود، تاتسویا چشمانش را بسته بود؛ گویی با چشم بسته در ذهنش نمی‌توانست ایوانوا و ویولا را روی زمین ببیند.

تاتسویا دوباره آن‌ها را پشتِ میزِ سالن شورا می‌دید.

مرگخواران از میان تالار پیش می‌رفتند و سیاهیِ رداهایشان، روشنایی کم‌جان چراغ‌ها را می‌بلعید. تاتسویا برای لحظه‌ای کوتاه لرد ولدمورت را دید که در میان آشوب ایستاده بود؛ آرام‌تر از آنکه به میدان نبرد تعلق داشته باشد.

نبرد به زودی به پایان می‌رسید.

***


ضیافت بازماندگان

وقتی به عمارت بازگشتند، هوا آکنده از عطرِ خاکآ باران خورده بود. گویی این رایحه می‌‌توانست تمامِ مرگ و میرها را در خود غرق کند.

ردای مرگخواران آغشته به خون و خاکستر بود. بعضی زخم برداشته بودند. بعضی با صدایی بلندتر از همیشه می‌خندیدند؛ خنده‌ی عجیبی که تنها از گلویی بیرون می‌آید که از مرگ جان سالم به در برده‌ است.

شمع‌های سالن شورا از پیش روشن شده بودند. میز همچنان همان‌جای‌ هیمشگی قرار داشت. بوی شراب، مومِ سوخته و بارانِ نشسته بر ردای مرگخواران در هوا آمیخته بود.

تاتسویا هنگام ورود، بی‌اختیار دور میز را از نظر گذراند و وقتی سر جای همیشگی‌ش نشست، تلما و روباهش را ندید.این بار لازم نبود صندلی‌ها را بشمارد.جای خالی‌شان بیش از حد به چشم می‌آمد. با این حال ضیافتِ پیروزی نهایی آغاز شد؛ زیرا ضیافت‌ها برای مردگان متوقف نمی‌شوند.

چشمانِ سنگیِ تکشاخ، مانند آهنربا نگاهِ دختر را به سمت خود کشیدند و بعد به سمتِ تابلویی که به آن می‌نگریست‌.

اسبِ سفید همچنان در وسطِ تابلو می‌درخشید اما همراهانش... تاتسویا شبحی از لمسِ دمِ روباه تلما را احساس کرد و بر خود لرزید‌.

شاید تقصیر نور شمع‌ها بود.
یا شاید نوشیدنی‌ای که آن شب بیش از همیشه میان جام‌ها می‌چرخید.

اما برای نخستین بار، تاتسویا حیوانات را جور دیگری دید. خرسی که سر خون‌آلودش را روی میز گذاشته بود، شیری قدرتمند و بر خاک افتاده. گرگی که تا ابد در میانه‌ی همان ضیافت متوقف شده بود. صندلی‌های خالی، سرهای افتاده، رومیزی‌ای که دیگر سفید نبود. حیواناتِ دورِ میز مُرده بودند اما هیچ‌کدام از آن‌ها واقعاً میز را ترک نکردند.

این تصویری بود که تک‌شاخ همیشه می‌دید؟

تاتسویا همیشه می‌خواست بداند چرا اربابِ تاریکی سر تک‌شاخ را درست رو‌به‌روی این تابلو آویخته است. عرضِ سالن، فاصله‌ی بین این دو بود. فاصله‌ای که با خون، نام‌ها، صندلی‌های خالی و آدم‌هایی پر شده بود که روزی دور یک میز نشسته بودند.

افسانه‌ها معمولاً آن‌طور که ما انتظار داریم نمی‌میرند. گاهی فقط آن‌قدر کمرنگ می‌شوند که در پایان، تنها یک بازمانده باقی بماند.

این مبارزه بر سر زنده ماندن نبود. تاتسویا پشت میزی نشسته بود که می‌دانست هرگز نمی‌خواهد ترکش کند.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 22:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا تورپینVS فلور دلاکور
سوژه: مهمانی خون




نور افتاب درحال غروب از میان شاخ و برگ ها عبور میکرد و به دل جنگل میتابید. در قلب جنگل، درجایی که هیچ انسان فانی ای جرات نزدیک شدن به انجا را ندارد، میزی بلوطی با رویه ای حریری و سفید رنگ رویش، خبر از جشن و سروری تازه میدادند؛ شمع‌ها می‌سوختند، اما نورشان گرما نداشت. انگار هر شعله می‌دانست که قرار نیست تا صبح دوام بیاورد اسب سفید، در مرکز میز نشسته بود برخلاف دیگران، چیزی نمی‌خورد. سرش اندکی خم شده بود و نگاهش جایی دورتر از مهمانی را می‌کاوید؛ جایی در اعماق تاریکی میان درختان. آن نگاه، نگاه یک فرمانروا نبود نگاه یک قاتل هم نبود بیشتر شبیه نگاه کسی بود که از قبل پایان داستان را دیده باشد و هیچ راهی برای تغییر آن نداشته باشد.

آن شب را «جشن برداشت آخر» نامیده بودند پاییز رو به پایان بود و حیوانات می‌خواستند برای آخرین بار پیش از آغاز سرمای طولانی زمستان دور هم جمع شوند.

سال سختی بود. خشکسالی آمده بود رودها کوچک‌تر شده بودند بسیاری از لانه‌ها خالی مانده بودند اما هنوز امیدی وجود داشت؛ همه می‌خواستند برای چند ساعت هم که شده، فراموش کنند.

شیر در سمت چپ میز نشسته بود؛ پیر شده و یالش دیگر مانند گذشته پرپشت نبود. پلنگ کنار او بود؛ روباه، خرس، گرگ، بز کوهی، گراز، میمون‌ها، گوزن‌ها و پرندگان بزرگ نیز حضور داشتند. حتی حیواناتی که معمولاً دشمن یکدیگر بودند، آن شب آتش‌بس کرده بودند. برای ساعاتی، جنگل می‌خواست وانمود کند هنوز سالم است.

در آغاز همه چیز عادی به نظر می‌رسید؛ صدای خنده می‌آمد داستان‌های قدیمی تعریف می‌شد شیر از شکارهای دوران جوانی می‌گفت روباه طبق عادت اغراق می‌کرد. میمون‌ها شوخی می‌کردند، خرس از خاطرات سال‌های دور حرف می‌زد اما اسب سفید ساکت مانده بود، بسیار ساکت. آن‌قدری که کم‌کم توجه دیگران را جلب کرد. گوزن جوانی از اسب پرسید:
- چرا چیزی نمی گویی؟

اسب سرش را بلند کرد لبخند کم‌رنگی زد اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید.
- گاهی سکوت از حرف زدن پر معنی تر است!

گوزن معنی حرفش را نفهمید. هیچ‌کس نفهمید جز جغد پیر. جغد از بالای شاخه‌ای بلند به مهمانی نگاه می‌کرد و وقتی چشمش به نگاه اسب افتاد، چیزی در وجودش یخ زد؛ زیرا چیزی در آن نگاه وجود داشت که به اعماق قلبش، گواه اخبار بدی میداد.

نیمه‌شب نزدیک می‌شد، باد سردتر شده بود و برگ‌ها آرام روی زمین می‌افتادند. ناگهان صدایی در دوردست از میان جنگل بلند شد، صدایی شبیه ناله. همه لحظه‌ای ساکت شدند. روباه گوش تیز کرد.
.شنیدید؟

خرس شانه بالا انداخت.
- فقط باد است.

اما اسب به سمت تاریکی نگاه کرد و چیزی نگفت. همان سکوت، ترسناک‌تر از هر جوابی بود

چند کیلومتر دورتر از آنجا، در اعماق جنگل، چیزی در حال حرکت بود. چیزی که هیچ موجودی هنوز به چشم ندیده بود.

خشکسالی فقط رودها را خشک نکرده بود، قحطی فقط جنگل را ضعیف نکرده بود؛ در اعماق کوهستان، گرسنگی موجودات دیگری را هم بیدار کرده بود. موجوداتی که سال‌ها در تاریکی زندگی می‌کردند، موجوداتی که به ندرت به سطح جنگل می‌آمدند اما حالا دیگر چیزی برای خوردن نداشتند و بوی غذا را حس کرده بودند؛ بوی مهمانی، بوی گوشت، بوی ده‌ها حیوان که بی‌خبر دور یک میز جمع شده بودند. جغد ناگهان از شاخه پایین آمد روی میز نشست و درحالی که نفس‌نفس می‌زد فریاد زد:
- باید بروید
همه به او نگاه کردند.
- الان!
شیر اخم کرد.
- چرا؟

جغد پاسخ نداد. فقط به اسب نگاه کرد، انگار منتظر بود چیزی بگوید اما اسب باز هم سکوت کرد. سکوتی سنگین ، سکوتی که معنایش از هزار کلمه واضح‌تر بود. جغد آهسته گفت:
- او هم میداند

همهمه در میان حیوانات پیچید.

- چی را می داند؟
- درباره چه حرف میزنی؟

جغد به تاریکی اشاره کرد.
- آنها دارند می آیند!

برای چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد، سپس صدایی شنیده شد. شکستن شاخه‌ها خیلی دور بعد نزدیک‌تر بعد باز هم نزدیک‌تر و ناگهان همه فهمیدند چیزی در جنگل در حال دویدن بود؛ نه یک موجود، نه دو موجود، ده‌ها موجود و حتی شاید صدها.

زمین زیر پنجه‌هایشان می‌لرزید. ترس مانند بیماری در میان مهمانان پخش شد.
شیر از جا بلند شد، غرش کرد اما صدایش دیگر مانند گذشته نبود. پیر شده بود، خسته شده بود و خودش این را می‌دانست. پلنگ نیز ایستاد، گرگ‌ها حلقه تشکیل دادند و خرس آماده شد؛ اما در اعماق وجود همه‌شان حقیقتی وجود داشت. آن‌ها شکارچی بودند اما آن شب احساس شکار شدن می‌کردند.

سایه‌ها از میان درختان بیرون آمدند. چشم‌هایی در تاریکی درخشیدند. صدها جفت چشم ک در انها فقط گرسنگی محض پیدا بود. هیچ نفرتی در آن‌ها نبود. هیچ خشم شخصی‌ای وجود نداشت فقط گرسنگی کور بی‌رحم پایان‌ناپذیر.

اولین حمله ناگهانی بود. آن‌قدر سریع که کسی فرصت واکنش نداشت. گوزن جوان حتی نتوانست فریاد بزند فقط لحظه‌ای ایستاد و لحظه ای بعد در تاریکی ناپدید شد. صدای کوتاهی شنیده شد و بعد سکوت. مادرش جیغ کشید اما دیگر دیر شده بود هرج‌ومرج آغاز شد حیوانات از روی نیمکت‌ها می‌پریدند بشقاب‌ها واژگون می‌شدند شمع‌ها می‌افتادند فریادها در هوا می‌پیچید جنگل به کابوس تبدیل شده بود.

شیر به یکی از مهاجمان حمله کرد. با تمام نیروی باقی‌مانده‌اش جنگید. برای لحظه‌ای موفق شد اما تعداد مهاجمان زیاد بود؛ خیلی زیاد. یکی از آن‌ها از پشت حمله کرد و دیگری از پهلو. سومی از روبه‌رو حمله ور شد و شیر جنگید .دقیقاً همان‌طور که تمام عمر جنگیده بود، تا آخرین نفس. اما حتی پادشاهان نیز روزی سقوط می‌کنند. وقتی افتاد، دیگر بلند نشد.

روباه فرار کرد. می‌دوید تا جایی که می‌توانست اما وحشت سرعت فکر را می‌گیرد در تاریکی ریشه‌ای زیر پایش گیر کرد به زمین خورد وقتی سرش را بلند کرد، فقط چشم‌ها را دید صدها چشم گرسنه و فهمید که هیچ راهی باقی نمانده است.

خرس تلاش کرد از چند بچه‌گوزن محافظت کند. بدنش را سپر آن‌ها کرد. غرش می‌کرد می‌جنگید. خون از شانه‌اش جاری بود اما تعداد مهاجمان پایان نداشت. در نهایت زانو زد و دیگر برنخاست.

اسب سفید هنوز سر میز نشسته بود. تکان نمی‌خورد، فرار نمی‌کرد، نمی‌جنگید، فقط نگاه می‌کرد نه از روی بی‌تفاوتی بلکه از روی اندوهی عمیق‌تر. اندوه کسی که می‌داند بعضی فجایع را نمی‌توان متوقف کرد.

پلنگ خودش را به اسب رساند. خون‌آلود بود و از ترس به نفس نفس افتاده بود.
.چرا کاری نمیکنی؟

اسب به او نگاه کرد و برای اولین بار آن شب حرف زد.
- اگر میتوانستم...میکردم
- پس فرار کن!
اسب لبخند تلخی زد.
- از چه چیزی؟

پلنگ چیزی نگفت زیرا ناگهان فهمید اسب از مرگ نمی‌ترسید. او از مدت‌ها قبل عزادار این شب بود.

باد شدت گرفت، شمع‌ها خاموش شدند، جنگل در تاریکی فرو رفت. تنها نور، نور ماه بود و انعکاسش در خون ریخته شده روی میز

یکی‌یکی صداها خاموش شدند. غرش شیر، خنده میمون‌ها، شوخی‌های روباه، اعتراض‌های گراز و آواز پرندگان؛ همه خاموش شدند. گویی اصلا مهمانی ای برگزار نشده بود!

ساعت‌ها گذشت، یا شاید فقط چند دقیقه بود. زمان معنای خود را از دست داده بود. سرانجام، سکوت بازگشت؛ سنگین‌تر از همیشه. سپیده‌دم که رسید، مه نازکی روی زمین نشسته بود مهاجمان رفته بودند هیچ پیروزی‌ای وجود نداشت هیچ جشنی وجود نداشت فقط بقایا، فقط سکوت، فقط میز.

اسب هنوز آنجا بود. تنها در میان اجساد دوستانش، در میان صندلی‌های واژگون، در میان ظرف‌های شکسته، در میان خون...
جغد از شاخه پایین آمد. تنها بازمانده‌ای بود که به مهمانی نپیوسته بود. کنار اسب نشست؛ مدت زیادی چیزی نگفت. بعد آرام پرسید:
- تو از قبل میدانستی!
اسب سر تکان داد.
- بله
- چطور؟
سه شب پیش ردشان را دیدم.

جغد چشم‌هایش را بست.
- پس چرا هشدار ندادی؟

اسب مدت زیادی سکوت کرد. آن‌قدر طولانی که جغد تصور کرد جوابی نخواهد شنید، اما سرانجام گفت:
- دادم!
- چه؟
- هشدار دادم!
- کی؟
- بارها
جغد گیج شد؛ اسب ادامه داد:
- سالها هشدار دادم.

باد آرام میان درختان می‌وزید اسب به جنگل نگاه کرد به شاخه‌های خشک به رودخانه کم‌آب به زمین ترک‌خورده.
- گفتم قحطی می اید.

صدایش آرام بود.
- گفتم تعادل درحال از بین رفتن است.

نگاهش روی اجساد دوستانش لغزید.
- گفتم اگر همه چیز را مصرف کنیم چیزی باقی نخواهد ماند.

اشک در چشمانش جمع شد.
- اما هیچکس گوش نداد

جغد ساکت ماند؛ زیرا حقیقت را می‌دانست. همه شنیده بودند اما کسی اهمیت نداده بود. وقتی رودها کوچک شدند، اهمیتی ندادند وقتی شکارها کم شدند، اهمیتی ندادند وقتی جنگل ضعیف شد، اهمیتی ندادند هر کس فقط به سهم خودش فکر کرده بود تا اینکه خیلی دیر شده بود.

خورشید بالاتر آمد. نور صبح روی میز افتاد، روی صندلی‌های خالی تابید و لکه های خون روی میز و بشقاب ها را خشک کرد. لکه های قهوه ای حالا به بخشی از میز تبدیل شده بودند.

اسب آهسته از جایش بلند شد. برای اولین بار پس از ساعت‌ها، قدم به قدم دور میز حرکت کرد. کنار هر صندلی مکث می‌کرد، گویی آخرین لبیخند ها و خاطرات دوستانش را می‌دید. اینجا جای شیری بود که شجاعانه برای مردمش جنگید و مرد، آنجا جای روباهی بود که دیگر حیله و مکر نتوانست نجاتش دهد، آن سمت جای خرس بود، عظیم جثه ی مهربان جنگل؛ هر صندلی داستانی داشت، هر صندلی خاطره‌ای داشت و حالا فقط لکه های خون رویش دیده میشد.

خورشید تا نیمه آسمان بالا آمده بود که اسب به انتهای میز رسید و آنجا ایستاد. به جنگل نگاه کرد، به جهانی که دیگر شبیه گذشته نبود و ناگهان گریه کرد. نه با صدای بلند، نه با فریاد، فقط اشک‌هایی آرام که روی صورت سفیدش جاری شدند. اشک برای دوستانش، برای جنگل، برای هشدارهایی که نادیده گرفته شده بودند و برای آینده‌ای که هرگز دوستانش نخواهند دید.

جغد بعدها آن صحنه را برای نسل‌های بعد تعریف می‌کرد؛ اما همیشه می‌گفت ترسناک‌ترین بخش آن شب نه حمله بود، نه خون و نه مرگ. بلکه نگاه اسب بود. آن نگاه غمگین و ناامید موجودی که فهمیده بود فاجعه‌ها معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهند بلکه سال‌ها طول می‌کشد تا ساخته شوند سال‌ها بی‌توجهی سال‌ها انکار سال‌ها گفتن اینکه (اتفاقی نمی‌افتد) و بعد یک شب، همه‌چیز فرو می‌ریزد.

سال‌ها بعد باران‌های زیادی بارید، نسل‌های جدیدی به دنیا آمدند و اجساد حیوانات به خاک تبدیل شدند. رد خون از روی میز پاک نشد و افسانه آن مهمانی هرگز از بین نرفت.
هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی مه در جنگل جمع می‌شود، گفته می‌شود می‌توان اسب سفید را دید که تنها بر سر آن میز نشسته است. فقط برای تماشا در انتظار تکرار همان اشتباه ؛زیرا او چیزی را می‌دانست که دیگران نمی‌دانستند. بیشتر تراژدی‌ها از هیولاها آغاز نمی‌شوند؛ بلکه از نادیده گرفتن حقیقت آغاز می‌شوند و وقتی حقیقت بالاخره به میز مهمانی می‌رسد، معمولاً دیگر برای برخاستن و رفتن دیر شده است.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 21:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


کوین دنی کوچک Vs تاتسویا سامورایی

سوژه: بازمانده



گریه نکرد.

حتی فریاد هم نکشید.

فقط نگاه خسته‌اش را دور تا دور سالن چرخاند. میزهای واژگون شده، کاغذپوستی‌های پخش و پلا، رد خون روی زمین و اجساد بی‌جان جادو آموزهایی که با هزاران امید برای تحصیل به هاگوارتز آمده بودند. با احتیاط گام برداشت. صدای برخورد کفش‌هایش با سنگ‌های کف تالار در سکوت سنگین مرگ، مثل ضربات تبر بود.
کنار دست یکی از دانش‌آموزان سال اولی، یک قلم‌پر شکسته و تکه‌ای پوست نیم‌سوخته بود که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «تکالیف دفاع در برابر جادوی سیاه...». برای لحظه‌ای مکث کرد. انگشتان کشیده‌اش، قلم‌پر را لمس کرد اما آن را برنداشت. گویی سنگینی یک عمر پشیمانی نانوشته در نوک انگشتانش جمع شده بود.

قبلا هم جسد دیده بود... باعث مرگ‌ خیلی‌ها شده بود... و خودش هم آدم کشته بود... اما این‌بار فرق می‌کرد. این‌بار حس متفاوت و تقریبا وحشتناکی داشت و نمی‌دانست چرا. چشم‌هایش را برای ثانیه‌ای بست. در آن تاریکی به جای اجساد، صدای خنده‌های همین بچه‌ها را در راهروها شنید. هیاهوی کوییدیچ، صدای ورق زدن کتاب‌ها... .


وقتی دوباره چشم باز کرد، واقعیت خونی میزها، مثل خنجری در قلبش فرو رفت. او هرگز به این حجم از سکوت عادت نمی‌کرد. چیزی درون سرش شروع به شکل گرفتن کرد. تصویر نقاشی عجیبی که پدرش سال‌ها پیش نشانش داده بود‌‌‌. در آن نقاشی هم میز بزرگی قرار داشت که حیوانات از گونه‌های متفاوت دور تا دورش، در آرامش نشسته بودند. درست مثل میز‌های بزرگ سرسرای خودشان که پر از جادو‌آموزان شاد بود. هر کدام از گروهی متفاوت ولی‌ متحد با هم. همین هاگوارتز را تشکیل می‌داد...
همین قبل از اینکه جنگی در بگیرد، هاگوارتز را تشکیل می‌داد!


تصویر را به زور و زحمت از سرش بیرون کرد. نمی‌خواست به یاد آن فاجعه بیفتد. جنگ هنوز ادامه داشت و نباید درون کلاس بخاطر مشتی خاطره متوقف می‌شد.

- پـ‌‌...رررفس...ور...


هنوز از چارچوب در بیرون نرفته بود که صدایی ضعیف شنید. جوری با شدت به طرف صدا چرخید که کم مانده بود مهره‌های گردنش در برود. پسری ریونکلاوی، پشت ستون سنگی عظیم کلاس افتاده بود. رنگ صورتش به سفیدی گچ می‌زد و دست کوچکش را چنان روی شکم خون‌آلودش می‌فشرد که دل هر‌جنبده‌ای را به رحم می‌آورد‌. خون از میان انگشتانش، مثل جوهری سیاه روی سنگ‌فرش جاری بود.

او کنارش زانو زد. دست لرزانش را جلو برد تا طلسمی برای بند آوردن خون‌ریزی اجرا کند اما چوب‌دستی‌اش در میانه راه در هوا خشک شد. زخم در اثر جادوی سیاه به وجود آمده بود و با هیچ ورد شفابخشی بسته نمی‌شد. این طلسم را می‌شناخت زیرا خودش سال‌ها پیش، در راهروهای تاریک وزارت‌خانه، همین طلسم را اجرا کرده بود.

پسر، با چشمانی که یک لحظه بی‌فروغ‌ می‌شد و لحظه‌ای بعد بخاطر درد شدید نفرین گشاد می‌گشت، به او خیره ماند. لرزش لب‌هایش صدای خرد شدن چیزی را در گوش تداعی می‌کرد.

- عقاب...

پسر ریونکلاوی آنقدری درد داشت و درگیر آن بود، که صدایش را نشنید. یا حتی اگر می‌شنید احتمالا تصور می‌کرد عقاب به ریونکلاوی بودنش اشاره دارد. اما اینطور نبود.
مرد به سال‌ها پیش پرت شد...


فلش_بک

اتاق سرد و نمور در سکوت فرو رفته بود، سکوتی که تنها با صدای ترکیدن چوب‌های نیم‌سوز در شومینه شکسته می‌شد. پسرک نوجوان، کنار شومینه زانو زده و با انگشتان کشیده و لاغرش، لبه‌ی آستین ردای مشکی‌اش را لمس می‌کرد. زیادی مندرس و پاره بود. باید قبل از شروع سال تحصیلی جدید، لباس بهتری می‌گرفت.
صدای لرزان مادرش، از پشت سر آمد:
- پسرم... برو دنبال پدرت. هوا سرده، ممکنه باز هم...‌


پسر تکانی نخورد. با آنکه مادرش را دوست داشت اما از آن راهروهای تاریک و میخانه‌هایی که پدرش در آن‌ها گم می‌شد، متنفر بود! او از بازگشت «توبیاس» متنفر بود! از آن لحظه‌ای که بوی تند تعفن و الکل، فضای خانه‌اش را آلوده می‌کرد.
سرش را پایین‌تر گرفت و با صدای زمزمه‌وار و تلخی گفت:
- خودش راه خونه رو بلده، مادر.


حق با او بود. لحظاتی بعد، صدای ضربات نامنظم پوتین‌ها روی سنگ‌فرش بیرون خانه و فریادهای مبهم مردی مست، سکوت را درید. در با لگد کوبیده و مردی با صورت سرخ، تلوتلوخوران وارد شد. در حالی که یک تابلوی سنگین و قدیمی را در آغوش داشت، با صدای بلند خندید؛ خنده‌ای که خشم و جنون از آن می‌بارید.

پسر خواست بی‌توجهی نشان دهد اما پدرش -گرچه واقعا نمی‌شد آن را پدر نامید- با خشونت تابلو را به زمین کوبید و باعث شد ناخودآگاه به آن خیره شود. تابلویی بود قدیمی با نقاشی عجیبی رویش. در اولین نگاه یک اثر دوقسمتی با الهام از نقاشی شام آخر -به لطف مادر هنر دوستش آن نقاشی را می‌شناخت- به نظر می‌رسید.

در بخش بالایی، ضیافتی برپا بود که انگار زمان در آن منجمد شده. فضایی شبیه به یک جنگل انبوه و نیمه روشن هنگام غروب دیده می‌شد. در مرکز تصویر، یک میز مستطیل بزرگ چوبی قرار داشت که روی آن با رومیزی سفید پوشانده شده بود. پشت میز، دوازده حیوان نشسته بودند. حیواناتی با وقار اشراف‌زادگان مسخ‌شده که از گونه‌های متفاوتی بودند. در مرکز اصلی، اسب سفید باشکوهی با پارچه سرخ رنگی بر دوش و لباسی سفید بر تن، نشسته بود و با ابهت رو به رو را نگاه می‌کرد. جلویش جام شرابی قرار داشت. نسبت به بقیه‌ی تصویر روشن تر دیده می‌شد. مثل آنکه از قداست بیشتری برخوردار بود.
از سمت چپ به راست، شیری با لباس قرمز، میمون و گرگی با دستانی گشوده مانند آن کس که می‌خواهد دعا کند، روباه و خرسی قرار داشتند که نگاهشان به حیوانات آنسوی میز بود. آنسوی میز، یعنی با فاصله از اسب، گاوی سیاه با شاخ‌های بزرگ، پلنگ، سگ، خرگوش و عقاب نشسته بودند و متقابلا به حیوانات آن سمت نگاه می‌کردند. تقریبا همگی لباسی سبز رنگ به تن داشتند -به جز عقاب سرخ پوش که همانند شیر در گوشه‌ای ترین قسمت قرار داشت- و رو به رویشان پر از غذا بود.

پسرک نمی‌توانست غذاهایی که با رنگ روغن کشیده شده بودند تشخیص دهد اما بنظرش رسید چیزی است که به درد تمام حیوانات آن آرمان‌شهر می‌خورد‌ و نظم پوشالی‌شان را بهم نمی‌زند. سرش را تکان داد و به بخش پایینی خیره شد. همین که تصویر را دید، حالش بد شد. محتویات معده‌اش، بالا آمد و گلویش را سوزاند.

تصویر دوم هم‌آغوشی غریبی بود میان مخمل و خون!

میز هنوز همان میز بود و جنگل پیرامونش هنوز در تاریکی و روشن خویش می‌تپید؛ اما دیگر از آن آرامش پیشین، از آن وقار مقدس و فریبنده، هیچ ردی باقی نمانده بود. سفره‌ی سپید، زیر هجوم سرخی غلیظی که چون رودی بی‌صدا و بی‌رحم بر لبه‌های چوبی می‌لغزید، به کفنی می‌مانست که بر جسد یک رویا کشیده باشند.
حیوانات که ساعتی پیش در نظمی خاموش و اشرافی گرد هم نشسته بودند، اکنون چون پیکره‌هایی شکسته و فراموش‌شده بر سطح میز افتاده بودند؛ گردن‌هایی که دیگر توان برافراشتن نداشتند، چشم‌هایی که نور از آن‌ها رفته و تن‌هایی که مرگ با صبر و بی‌اعتنایی از آن‌ها عبور کرده بود.

تنها اسب سپید، هنوز در میانه‌ی این ضیافتِ وارونه، سالم ایستاده بود.‌ البته نه مثل پادشاهی بر تخت، بلکه مثل شاهدی تنها و دیر رسیده به صحنه‌ی جنایت.
درست مثل... یک بازمانده!
نگاهش خیره و غمگین، از دل تاریکی می‌گذشت، گویی در آن‌سوی قاب هنوز چیزی مانده باشد که بتواند نجاتشان دهد.


پسر دستش را جلوی دهانش گرفت. نگاه آن اسب سپید در نقاشی، لرزه‌ای غریب بر اندامش می‌انداخت؛ ترکیبی از ترحم گزنده و نفرتی که از درماندگی می‌روید. بعد با چشمانی که گویی در جستجوی راهی برای فرار از قاب بودند، میان آن رستاخیز بی‌صدا به دنبال نشانه‌ای از حیات گشت.
و ناگهان، چشمش به «عقاب» افتاد. برخلاف سایر پیکره‌های مغلوب، سر عقاب هنوز بالا بود؛ با غروری شکسته و نگاهی که در آستانه‌ی خاموشی قرار داشت. در آن لحظه، او با تلخی تمام، دریافت که اسب سپید، با تمام آن شکوه کاذبش، برای نجات حتی یک پر شکسته نیز هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید.

- چشمات به کدوم گورستونی خشکش زده پسر؟

ناگهان صدای نعره‌ی پدر در گوشش پیچید، همان صدای کشدار و مستی که همیشه بوی تحقیر می‌داد.
- اسب نمی‌تونه هیچکسو نجات بده. حتی یه عقاب نیمه‌ جون رو! اون فقط یه تماشاگرِ بزدله که می‌بینه چطور همه چیز داره نابود می‌شه... درست مثل خودت!

پایان فلش بک


صدای انفجار، سکوت ذهن او را پاره کرد. حالا در هاگوارتز، مقابل پسر ریونکلادی ایستاده بود و با تمام وجودش سنگینی آن کلمات را حس می‌کرد. پسر، انگشتانش را به ردا‌ی سیاه او گیر داد و با تمام توان اندک باقی‌مانده‌اش، ردا را کشید. التماس، در چشمانش موج می‌زد؛ نه برای زندگی، که برای پایان.

- دی..گه... نمی‌تو...نم... د...ـرد... خیلی... درد... داره.

صدایش حبابی بود در عمق یک اقیانوس تاریک.
مرد به چوب‌دستی‌اش نگاه کرد؛ همان ابزاری که بارها با آن مرگ را برای دیگران رقم زده، حالا در دستانش سنگین‌تر از همیشه بود. بعد به چشمان پسر نگریست؛ چشمان قهوه‌ای بی‌گناهی که حالا داشتند رنگ خاکستری مرگ را به خود می‌گرفتند.

دستش را جلو برد و روی پیشانی عرق‌کرده و سرد پسر گذاشت. انگار داشت گرمای محبتی را که هرگز بلد نبود ابراز کند، به او هدیه می‌داد. چشمان خودش هم برای ثانیه‌ای تار شد. البته نه به خاطر اشک، بلکه به خاطر فشار عظیم حقیقتی در آن لحظه بر سرش آوار شده بود.

-تم... تمومش... کن... نین... من... نمی‌... خوام... اینجوری.‌‌..


مرد خم شد؛ طوری که صورتش در چند سانتی‌متری صورت پسر قرار گرفت. زمزمه‌اش، صدایی بود که انگار از ته یک گور قدیمی می‌آمد:
- بخواب...

صدایی نه از سر بی‌رحمی، نه از سر نفرت. در آن کلمه، تمام اندوه فروخورده‌ی سال‌های زندگی‌اش نهفته بود. پسر، با شنیدن آن صدا، آرامشی عجیب در چهره‌اش نقش بست. انگار اجازه یافت که برود.
مرد چوب‌دستی‌اش را آرام، درست روی قلب کوچک پسر گذاشت. بعد، نوری سبز اما خفیف با مهری آمیخته به درد، در نوک چوب‌دستی‌اش درخشید. نوری که به جای گرفتندجان، در قفسی را باز کرد. دست پسر از روی ردایش رها شد و روی زمین افتاد. صدای برخوردش با سنگ، پایان تماموآن هیاهو بود.

مرد از جایش برخاست‌.

فریاد نکشید.

گریه نکرد.


او هیچ‌وقت اهل گریه نبود.
غم او از جنس بارانی نبود که ببارد؛ از جنس زمستانی بود که در قلب ریشه می‌دواند و آهسته، باعث می‌شود همه‌چیز از درون یخ بزند.
چوبدستی‌اش را تکان داد و پارچه‌ای سفید روی آخرین جسد کشیده شد‌.

هنوز کامل وداع نکرده بود که چیزی حس کرد. سوزش آشنایی بر روی ساعدش، مانند زخم قدیمی‌ای بود که دوباره برای یادآوری وفاداری‌های اجباری‌اش باز شده بود؛ کسی داشت او را به سوی تاریکی فرا می‌خواند. نفس عمیقی کشید تا لرزش درونش را خاموش کند. می‌دانست که در پهنه‌ی قلعه، شعله‌های جنگ هنوز در تلاطم‌اند. با قدم‌هایی سنگین و محتاط، از کلاس خارج شد و از پله‌ها پایین رفت.

"نظرت راجع‌به تابلو چیه؟ فکر نمی‌کنی اون تصویر بالاییه شبیه صلح دروغین بین جادوگرای بی‌خاصیت و آدمای عادی باشه؟ یه آرمانشهر دروغین! چون وقتی شما جادوگرا به قدرت برسین دیگه هیچکسو آدم حساب نمی‌کنین و ضیافت خون به پا می‌شه!"


سرش را تکان داد. فریاد‌های پدر مستش غیر قابل تحمل بودند. در ذهن خواست جواب پدرش را بدهد که ناگهان دیوار کناری‌اش در اثر ضربه غولی منفجر شد و مجبور شد پناه بگیرد.

- لعنتی! خوبی؟

مخاطب صدا او نبود. نگاهش به دو دختر رو به رویش افتاد. یکی بزرگتر بود و دیگری شبیه او اما کوچکتر. هر دو خاکی و خسته در آغوش یکدیگر جمع شده بودند.

- خوبم... خودت زخمی شدی!
- چیز خاصی نیست. یه پناهگاه پیدا می‌کنیم و تو اونجا قایم می‌شی تا اوضاع آروم بشه، باشه؟

خواهر بزرگتر با لبخندی موهای دختر دیگر را بهم ریخت. در حالی که چشمانش پر از درد بود و از بازویش خون می‌رفت.

- نه! تو هم باید پیشم بمونی! باید پیشم بمونی!

خواهر کوچک فریاد می‌کشید و با تمام توانش به لباس خواهرش چنگ می‌انداخت تا بتواند منصرفش کند.

- ببخشید... دوستام بهم نیاز دارن.
- منم بهت نیاز دارم! نرو!... یا حداقل بذار باهات بیام!

دختر بزرگتر سرش را تکان داد و بعد محکم خواهرش را در آغوش کشید.
- لیز تو خیلی خوبی. سه برابر من باهوشی و با اینکه سال اولی هستی، صد برابر من شجاعی. ولی نمی‌تونم اجازه بدم این جنگ لعنتی تو رو ازم بگیره... نمی‌تونم اجازه بدم!

صدای گریه دختر کوچکتر کل سالن را فراگرفت.
- لعنت به جنگ! لعنت به همه‌ی اون هیولاها!


مرد از پناهگاهش بیرون آمد. دیگر نمی‌توانست تماشا کند. دیگر نمی‌توانست آن همه درد بکشد و نتواند کاری کند. دست‌هایش را مشت کرد و سعی کرد به مسیرش ادامه دهد.

"فکر می‌کنی همه اینا تقصیر کیه؟‌ این همه کثافت و خون تقصیر کیه؟"


- خفه شو!

از کنار جسد چندین مرگخوار گذشت و حتی لحظه‌ای ناایستاد که هویتشان را تشخیص دهد. پیکرهای بی‌جانی که تا چندی پیش، به عنوان متحدان قسم‌خورده‌اش شناخته می‌شدند، به خاطره‌ای در دور دست تبدیل شده بودند.

"فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟"


در راهروی طبقه‌ی دوم، پروفسوری را دید که خودش را همچون سپری مقابل طلسم شکنجه‌ی دانش‌آموز سال‌چهارمی اسلیترینی انداخت تا از اسلیترینی دیگری دفاع کند. صدای خرد شدن استخوان‌ها و جیغ ناگهانی استاد، در راهروی سنگی پیچید...

"شیر با اینکه سلطان جنگل بود سقوط کرد! نگاه کن چطوری ازش خون میره!"


پایین‌تر، در حیاط خیس از باران و خون، دختری را دید که جسد بی‌جان دوستش را با زحمت بر دوش می‌کشید. پاهای دختر در گل و لای می‌لغزید و قطرات اشک، خطی پاکیزه روی صورت خون‌آلودش به جا می‌گذاشت. فریاد نمی‌زد، فقط با چشمانی که گویی سال‌ها در یک لحظه پیر شده بودند، جنازه را به سمتِ برج شمالی می‌برد.


"خرگوش خاکستری که با خیال راحت کنار عقاب نشسته بود و خیال نمی‌کرد، عقاب بخواد شکارش کنه... چه احمقانه توسط شکارچی بزرگتری کشته شد!"


و آن سو تر، پسرانی با تن‌های پاره‌پاره و نیمه‌جان، آخرین رمق خود را با فریاد «اکسپلیارموس» نثار سایه‌ی سرد دیوانه‌سازها می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که سلاحشان در برابر آن تاریکی مطلق، شوخی بی‌جانی بیش نیست اما ایستاده بودند! ایستاده بودند تا زمان بخرند... تا دیوار هاگوارتز برای چند لحظه‌ی بیشتر، مأمن وحشت‌زده‌ها باقی بماند.

"اسب شاهد همه‌ ایناست! می‌دونی چرا؟"


صدای پدرش خاموش نمی‌شد. صداهای قاطی شده در هم باعث می‌شدند سرگیجه بگیرد.

- تد رو ندیدی؟ تد کجاست؟ بگو تد کجاااااست!

- آواداکداورا!

- اکسپلیارموس!

-مراقب هم باشین.

- بومباراداماکیسیما!

- من نمی‌خوام اینجا باشم!

- کروشیو!

- بیدارشو داداش! تو نباید بخوابی! بیدارشو لعنتی!

- پناه بگیرین!

- آواداکداورا!


"اسب یه خائنه!"



***


- بگو چی می‌بینی پسرک بی مصرف!

پسر قصد صحبت نداشت اما می‌دانست پدر مستش کتکش خواهد زد. برای همین لب باز کرد و با لحن آرامی گفت:
- حیوونای جنگل دور یه میز.

پدر بلند خندید و بوی گند الکل دهانش همه خانه را پر کرد.
- آره آره خوبه! این تابلو رو تو قمار بردم! بیشتر بگو چی می‌بینی!

پسر مطمئن بود پدرش در قمار باخته ولی مسئول میخانه برای آنکه از شرایط روحی و وضع زندگی‌اش با خبر بود، چنین تابلوی نامقدسی را هدیه داده بود تا دلخوش باشد.

- اون بالا همه‌چی آرومه. حیوونا دور میز نشستن و این پایین همه‌شون مردن. خونشون ریخته رو میز و ظروفشون آغشته به رنگ قرمزشه. اسب هم با نگاه غمگین و تنها بهمون خیره شده.

پدرش با صدایی کشیده و لحنی که کمی خشونت در آن بود جواب داد.
- خیلی دقیق دیدی. خیلی دقیق.

خنده‌ای چندش کرد. دستش را سمت جیبش برد و سیگاری بیرون آورد.
- همه‌شون رو می‌بینی؟ اونا همه وحشی بودن. خوی جنگل رو داشتن. اما اسب... اسب از اولش هم با اونا فرق داشت.

سیگار را بالا آورد و لای لب‌هایش گذاشت. سیگار روی لب‌هایش می‌لرزید. با کبریت سعی کرد روشنش کند اما نتوانست. هنوز تعادل نداشت. پسرک برای آنکه زودتر از شرش خلاص شود به کمکش رفت.

- اسب از اولش با اونا فرق داشت. می فهمی پسر؟ اون بوی اصطبل می‌داد، بوی بند و افسار! اون تنها کسی بود که می‌دونست "آدابِ میز" چیه، چون قبلاً توی خدمت آدم‌ها، یاد گرفته بود چطور با بقیه کنار بیاد، چطور حرف گوش کنه و چطور... چطور بی‌سروصدا بقیه رو کنار بزنه!


نمی‌فهمید و نمی‌خواست بفهمد. تمایلی به شنیدن داستان‌های تهوع آور از آثار عجیب غریب ماگل‌ها نداشت. ترجیح می‌داد به لباس جدید دختر همسایه‌شان فکر کند. پیرهنی آبی با پولک های ناز.

- نگاه کن اون اسبو! با اون یال مثلا الهی و هاله‌ی نوری که احاطه‌ش کرده! همشون یه دروغ مسخره‌ و زیبایی لحظه‌ایه!

نمی‌خواست اسب را نگاه کند اما به طور ناگهانی پدرش چنگ انداخت و مچش را گرفت. بعد دود سیگار را در صورتش فوت کرد.
- فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟


تلاش نمود خود را عقب بکشد اما مچش اسیر دستان قدرتمند مرد بود. در دل دعا دعا می‌کرد نخواهد سیگار را با فشردن به پوستش خاموش کند.

- چون اون از قبل می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته. خودش اونا رو به این ضیافت دعوت کرد. خودش اونا رو دور هم جمع کرد تا سرگرم‌شون کنه، تا آروم‌شون کنه، تا وقتی که شکمشون پر شد و گاردشون پایین اومد... خیانت کنه!


مرد چنان خشمگین شد که به نفس نفس زدن افتاد.
- اون به بهونه‌ی صلح همه حیوونا رو دور هم جمع کرد. صلحی که خودش هم خبر داشت یه دروغه! اون می‌دونست که حیوونا هیچ وقت نمی‌تونن با هم کنار بیان! پس خودش زودتر با آدما بست که هم‌نوع‌های خودشو از ببین ببره... می‌دونی چرا سرجاشون مردن؟ چون اون حیوونا با تیر تفنگ آدما از پا در اومدن!

لباس دختر همسایه خیلی گران نبود اما به رنگ موهایش می‌آمد. خودش هم باید دنبال لباس رسمی می‌گشت که به رنگ مشکی بیاید. بله، به زودی از دست خزعبلات پدرش و آن تابلوی کوفتی راحت می‌شد‌.

- اون فقط تماشا کرد! اون از آدم‌ها یاد گرفته بود که چطور وحشی‌گری رو زیر نقاب نظم پنهان کنه. اون خائن بود! اون به برادران جنگلی‌اش خیانت کرد تا خودش تنها کسی باشه که باقی می‌مونه!


مرد وحشیانه پسر را هل داد و او محکم به دیوار پشتش خورد. خط باریکی از خون از گوشه سرش جاری شد. خنده‌های جنون آمیز مرد مست اوج گرفت.
- اون حیوون به ظاهر نجیب بوی خیانت میده، نه بوی وفاداری! البته... نگاهش رو می‌بینی؟ اون نگاهش نشون میده غمگینه! نشون میده تازه فهمیده چه غلطی کرده! اون باید تو گند و کثافت بمونه و شاهد مرگ هم‌نوعاش باشه.

مرد با هر کلمه‌ای که می‌گفت قدیمی جلوتر می‌آمد و به پسر نزدیکتر می‌شد.
- بازمونده بودن بدترین شکنجه ست براش ولی چاره‌ای نداره!

فریادش گوش پسر را پاره کرد.

- الانم نگاهش به ماهاست! التماس می‌کنه نجاتش بدیم ولی هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. اون تنها ترین موجود روی زمینه و حقشه تنها باشه. اونم مثل تو به تنهایی ابدی محکومه سوروس!

***


با دستش قلبش را چنگ زده بود و نفس نفس می‌زد. دیگر نمی‌توانست آن درد را تحمل کند. تمام عمرش را مجبور شده بود زیر دست این و آن بگذراند و آخر سر بخاطر چیزی که انتخاب خودش نبوده محکوم به تنهایی شود. محکوم به دیدن مرگ همه آنهایی که پشت یک میز کنارشان نشسته بود.

مجدد میزهای هاگوارتز و اسلیترین را به یاد آورد که جادو آموزان پشتشان حالا تبدیل به خاطره‌ای در دور دوست گشته بودند اما او زنده بود...

میز بزرگ آشپزخانه محفل که هرگز بخاطر حضور سیریوس بلک و افرادی که نگاه خوبی به او نداشتند، جای راحتی برایش نبود. حالا محفلی‌ها تبدیل به قهرمانان درون قاب عکس شده بودند اما او زنده بود...

میز خانه‌ی ریدل با مرگخوارانی خونخوار به دورش که تعداد قابل توجهی از آنها نیز جان خود را در این جنگ از دست داده بود اما او زنده بود!


- من مردم!
بالاخره فریاد کشید، صدایی که انگار سال‌ها در سینه‌اش حبس بود و حالا رها شده در میان غرش نبرد، گم می‌شد.
- خیلی وقته مردم! اینو بفهم! خواهش می‌کنم بفهم!

انگار که با این کلمات، می‌خواست خود را از بار سنگین « زنده بودن» رها کند. هرچند اصوات جنگ، آن‌چنان بلند و خشمگین بود که صدای حقیر او را در خود می‌بلعید اما سوروس اسنیپ برای لحظه‌ای، احساس کرد که تا حدی خالی شده است. اگرچه دردی عمیق‌تر در وجودش پیچیده بود.

با نگاهی که دیگر هیچ نوری در آن نبود، به قلعه‌ی هاگوارتز چشم دوخت. دیوارهای سنگی کهنسال که زمانی پناهگاه جادوگران و محل شکوفایی دانش بود، حالا در شرف نابودی بودند. هر ترک و شکاف... هر شیشه‌ی شکسته... هر دود سیاهی که از پنجره‌ها بیرون می‌زد... زخمی بر روحش بود. انگار تمام سال‌های پنهان‌کاری، تمام وفاداری تلخ و ناگفته‌اش، تمام امیدهای بر باد رفته‌اش در ویرانی این بنا خلاصه می‌شد.
نه دیگر استادی بود، نه جاسوسی و نه حتی انسانی زنده. تنها سایه‌ای بود در میان سایه‌ها. شبحی که محکوم بود شاهد فروپاشی تمام آنچه که زمانی برایش اهمیت داشت، باشد.


"بعضی از آدما بلد نیستن زیبایی رو ببینن سوروس. به خودت بیا و بهم بگو چی می‌بینی."


سرش را چرخاند تا ببیند صاحب صدا کیست. اما کسی را ندید که حواسش به او باشد. چشمانش را از روی ناامیدی بست اما کم کم تصویری از گذشته جلوی چشمانش جان گرفت. این بار جای پدرش، مادرش آیلین را دید که بعد کلی کتک خوردن، او را از زیر دست آن هیولای مست نجات داده و مداوایش کرده بود‌.

- شاید تفسیر توبیاس از تابلو اشتباه باشه شایدم درست این بستگی به نگاه ما داره.‌

مادرش تیکه‌ای یخ را به صورت پسر فشرد تا کبودی‌هایش را بهبود بخشد.
- بنظر من اسب حتی اگه تنها مونده باشه، هنوزم قشنگه. اون نماد امیده. ممکنه تموم حیوونا قبول کرده باشن برای زنده نگه داشتنش جونشون رو بدن چون اون اسب ماموریت مقدسی داره.


سوروس جوان جوابی به مادرش نداد. ترجیح می‌داد به چشمان زجر دیده آیلین خیره نشود. دلش به حال مادر مثبت نگرش می‌سوخت.

- اگه اون اسب تموم امید حیوونا باشه چی؟ اگه بخوان بعد مرگشون هم بهش اعتماد کنن چی؟

- اسب ماموریت سختی خواهد داشت. اون مرگ‌ همه رو دیده.

زیرلبی جواب داد و مادر دستی به موهای مشکی اش کشید.
- درسته. این کار برای اون سخت خواهد بود. همه بهش تهمت قتل می‌زنن اما اون کسیه که ما باید براش دلسوزی کنیم و در عین حال بهش ایمان داشته باشیم.‌ حتی اگه خائن باشه به اندازه کافی مجازات شده. ماها دیگه نباید قضاوتش کنیم. باید باورش کنیم.



-باید بهش ایمان داشته باشیم.

اسنیپ سرش را بالا آورد. صدای لرزان مادر در گوشش پیچید و با تکرار آن در ذهنش، هیاهوی جنگ بیرون برای لحظه‌ای به سکوتی مطلق بدل شد. او نه خائن بود و نه قهرمان. او فقط جزئی از نقشه‌ای بزرگتر بود. دیگران برای بقای این ماموریت مقدس جان داده بودند. ولی او محکوم بود که بماند و تمام درد جهان را بر دوش بکشد تا ماموریت را به اتمام برساند. به چوبدستی اش خیره شد. دامبلدور به او ایمان داشت و برای همین چنین ماموریتی را دستش سپرده بود.

- دست لرد به ابر چوبدستی نخواهد رسید.

این را نه با تردید، که با اطمینانی برخاسته از یک عمر رنج پنهان به زبان آورد. با قدم‌هایی استوار، به سوی میعادگاه مرگ گام برداشت. دیگر از آن ماسک سرد و نقاب خائنانه‌ای که بر چهره داشت خجالت نمی‌کشید. اکنون می‌دانست که آن ماسک، بخشی از زره مقدس او برای محافظت از تنها چیزی بود که برایش ارزش داشت.
.
.
.

خورشید درون جنگل غروب کرد و بارقه‌های نور از لابه لای برگ درختان محو شدند. عقاب وقتی سرش را روی میز می گذاشت لبخند زد و از اسب تشکر کرد... همانند دامبلدور هنگام سقوط... همانند پسرک ریونکلاوی موقع مرگ...
همانند تمام حیوان‌های دیگر درون تابلو.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور دلاکور Vs لیسا تورپین
سوژه:بازمانده

اتاق ضروریات، در آن لحظه به شکلی که همیشه میخواستیم در نیامده بود. ما با هزار امید و دغدغه وارد این فضا شده بودیم؛ قرار بود دیوارهای سنگی و سرد، به فضایی دنج تبدیل شوند که در آن چند مانکن چوبی برای تمرین طلسم های دفاعی به چشم بخورند. در ذهن ما، این اتاق باید بوی چوب سوخته و غبار کتاب های قدیمی میداد و صدای برخورد طلسم در آن میپیچید. اما وقتی در چوبی بزرگ و قدیمی با صدای ناله ای باز شد، با چیزی روبرو شدیم که هیچ شباهتی به تصورات ما نداشت. به جای ابزارهای تمرینی و فضای آشنای آموزشی، با تالاری وسیع، تاریک و کم نور روبرو شدیم که سقفش در تاریکی مطلق گم میشد. در مرکز این فضای غریب، تنها یک شیء وجود داشت که تمام توجه ما را به خود جلب میکرد و انگار تمام نور اندک اتاق را میبلعید:یک تابلوی عجیب.

تابلو درست روی دیواری سنگی نصب شده بود که انگار از دل خود قلعه بیرون آمده بود، گویی دیوارهای هاگوارتز تصمیم گرفته بودند رازهایی را که قرن ها پنهان کرده بودند، در قالب یک بوم نقاشی به ما نشان دهند. در سکوت سنگین و خفق آور اتاق، صدای نفس های گابریل بلندتر از همیشه شنیده میشد. هر دم و بازدم او در این فضای خالی، مانند ضرباتی بود که سکوت را میشکست و اضطراب را در رگ های ما جاری میکرد.

گابریل که انگار سعی داشت با منطق، ترسش را کنترل کند، با صدایی که کمی می لرزید گفت:
- فلور... اینجا قرار نبود این طوری باشه. ما اومدیم تمرین کنیم، یادت رفته؟اومده بودیم برای آزمون هام چند طلسم بهم یاد بدی. نباید وقتمون رو برای این چیزها تلف کنیم. اگه پروفسورها بفهمن که به جای تمرین، وقتم رو اینجا گذروندم، بدبخت میشم.

من اما انگار مسحور شده بودم. چیزی در آن تابلو بود که مرا به سمت خود میکشید، نیرویی مغناطیسی که منطق گابریل را در برابرش ناتوان میکرد. به سمت تابلو رفتم و گابریل هم، با اینکه مدام به پشت سرش نگاه میکرد تا مبادا چیزی در تاریکی تالار باشد، با قدم های مردد و لرزان پشت سرم نزدیک شد.

وقتی به تابلو رسیدیم، ابتدا با تصویری روبرو شدیم که انگار قصه‌ای از بهشت را روایت میکرد. حیواناتی از گونه های مختلف، که در دنیای واقعی هرگز کنار هم نمی نشستند، دور یک میز بزرگ جمع شده بودند. شیر، گرگ، گوزن و حیوانات دیگر با آرامشی عجیب در حال غذا خوردن و گفتگو بودند. در مرکز این جمع، اسبی با قامتی استوار قرار داشت. او در آن لحظه بخشی از جمع بود، نه حاکم بر آن ها. تعادل عجیبی میان قدرت و طبیعت برقرار بود و نگاه بیننده را به این فکر می انداخت که شاید صلح، هرچند رویایی، ممکن باشد.

اما وقتی چشمان گابریل از روی آن تصویر اول سر خورد و به تصویر دوم رسید، ناخودآگاه لرزید و یک قدم به عقب برداشت. تضاد این دو تصویر چنان تکان دهنده بود که انگار ضربه ای به قلب ما زده بود.

من با صدایی که حالا خودش هم برایم غریبه بود، زمزمه کردم:
- ببین گابریل... تو چی میبینی؟ اون اسب رو نگاه کن. توی تصویر اول، اون داشت با بقیه غذا میخورد، در کمال آرامش و همدلی. ولی الان؟ الان انگار تمام اون ها فقط یه خاطره تلخ روی همون میز هستن. انگار زمان متوقف شده تا فقط این فاجعه راپو به ما نشون بده.

گابریل با انگشت اشاره اش، لکه های سرخ و تیره روی سفره را نشان داد. لکه هایی که در نور کم اتاق، شبیه به رودخانه ای از خون به نظر می رسیدند که تمام میز را گرفته بودند. او با وحشت گفت:
- این ترسناکه، فلور. اون اسب تنهاست. نگاه کن، همه رفته‌ن. فکر میکنی اون اسب اون ها رو کشته؟ یعنی اونقدر تشنه قدرت بود که تمام دوستاش رو قربانی کنه تا فقط خودش بمونه؟ یا شاید... شاید اتفاقی افتاده و اون ها همدیگه رک کشتن و این اسب بیچاره رو با این همه خرابی و ویرانی تنها گذاشتن؟

من در حالی که به جزئیات نقاشی خیره شده بودم، احساس کردم سردی تابلو دارد به پوست من نفوذ میکند. پاسخ دادم:
- نمیدونم. ولی نگاهش کن. اون حتی سعی نمیکنه بلند بشه. انگار پاهای اون هم با خون اون ها به زمین دوخته شده. انگار سنگینی این تنهایی، بیشتر از هر زنجیری اون رو به زمین میخکوب کرده. ببین چطوری سرش رو پایین انداخته، انگار نمی تونه با حقیقت روبرو بشه.

گابریل کمی بیشتر به تابلو نزدیک تر شد، گویی میخواست در اعماق چشمان اسب نفوذ کند و پاسخ سوالاتش را بیابد. او با لحنی که حالا بیشتر شبیه به دلسوزی بود تا ترس، گفت:
- میدونی فلور؟ من حس میکنم اون اسب اصلا خوشحال نیست که بازمانده‌س. یعنی اگر واقعا برنده شده باشه و همه رو کنار زده باشه... نگاهش رو ببین، خیلی خسته است. انگار ده ساله که نخوابیده. انگار هر ثانیه از این تنهایی، هزار سال عذابه. این نگاه، نگاه یک فاتح نیست، نگاه کسیه که همه چیز رو از دست داده.

لبخند تلخی زدم. گابریل همیشه این قدرت را داشت که سریع تر از هر کسی، اصل مطلب را درک کند. او یک اسب تنها را نمیدید، او یک روح در حال فروپاشی را میدید. به او گفتم:
- حق داری. شاید اون فکر میکرد اگر همه رو دور یه میز جمع کنه، میتونه یه دنیای آروم بسازه. شاید فکر میکرد با کنترل کردن بقیه، میتونه صلح رو تحمیل کنه. ولی اون ها هیچ وقت به هم تعلق نداشتن. شیر، گرگ، گوزن... اون ها فقط برای مدتی کوتاه وانمود کردن که میتونن کنار هم باشن، چون شاید از اسب میترسیدن یا شاید به رویای اسب باور داشتن. اما وقتی نقاب ها افتاد و غرایز بیدار شدن، این شد نتیجه اش. صلح اجباری، فقط پیشوازی برای یک قتل عام بزرگتره.

گابریل سرش را به شانه من تکیه داد. در آن لحظه، تمام دغدغه های مربوط به امتحان آخر سال، نمرات و استرس های هاگوارتز برای ما بی معنی شد. انگار اتاق ضروریات، نیاز ما را تشخیص داده بود. ما به جای تمرین طلسم ها، نیاز داشتیم با حقیقتی روبرو شویم. گابریل با اندوهی عمیق پرسید:
- پس اون اسب باید تا ابد اونجا بمونه؟ وسط این همه خون و تنهایی؟ بدون اینکه کسی باشه که بهش بگه اشکالی نداره؟ این خیلی بی‌انصافیه، فلور. چرا باید بهای اشتباهاتش رو با این حجم از تنهایی بده؟

من نگاهی به تاریکی اطراف انداختم و گفتم: - دنیا همیشه جای منصفی نبوده، گابریل. اون اسب، بهای اون رویاش رو میده. بهای این باور غلط که فکر میکرد میتونه کنترل همه چیز رو دست بگیره و طبیعتی رو تغییر بده که هرگز پذیرای این نوع اتحاد نبوده. بعضی وقت ها، بزرگترین مجازات، پیروز شدن تو جنگیه که قرار بوده به صلح ختم شه.

ناگهان گابریل دستم را محکم فشرد. لرزش دستش بیشتر شده بود. با ترس گفت:
- فلور، بیا بریم... من دیگه نمیتونم بهش نگاه کنم. حس میکنم اون اسب داره به ما التماس
میکنه. نه برای اینکه نجاتش بدیم، چون میدونه نمیشه، بلکه برای اینکه از این اتاق ببریمش بیرون یا حداقل دیگه به رنجش خیره نشیم. اگه بیشتر بمونیم، شاید این حس تنهایی و ناامیدی به ما هم سرایت کنه. شاید ما هم مثل اون ها بشیم، گیر افتاده تو یک تصویر ابدی از غم.

دستش را گرفتم. سرد بود، انگار سرمای آن تالار و غم آن تابلو به رگ هایش نفوذ کرده بود. برای آخرین بار  نگاهی به اسب انداختم. نگاهی که گویی در تاریکی اتاق داشت محو میشد و هر لحظه دورتر میشد، انگار نقاشی داشت در برابر چشمان ما تغییر میکرد و اسب را بیشتر در سیاهی غرق میکرد.
-آره، وقتشه بریم. امتحان آخر سال هاگوارتز رو میشه یه جوری پشت سر گذاشت، حتی اگه نمره بدی بگیری، ولی درسی که این نقاشی بهمون داد، شاید هیچ وقت یادمون نره. بعضی چیزها رو نمیشه با جادو درست کرد، گابریل. حتی اگر قوی ترین طلسم های جهان رو هم بلد باشیم، نمیتونیم قلبی رو که از تنهایی یخ زده یا رابطه‌ای رو که با خون آلوده شده، دوباره زنده کنیم. بعضی شکست ها فقط باید همون طوری که هستن، پذیرفته بشن و باید با اون ها زندگی کرد.

در حالی که از تالار دور می شدیم، صدای قدم هایمان روی سنگ های سرد کف اتاق طنین انداز می شد. هر قدمی که برمی داشتیم، انگار بخشی از آن سنگینی را پشت سر می گذاشتیم، اما حس می کردیم تابلویی که دیدیم، حالا بخشی از حافظه ما شده است. وقتی به در چوبی بزرگ رسیدیم و از آن خارج شدیم، صدای بسته شدن در با شدت و قاطعیتی عجیب به گوش رسید، گویی اتاق ضروریات می خواست آن راز تاریک و اسب غمگین را دوباره در اعماق قلعه پنهان کند تا کسی دیگر با این حقیقت تلخ روبرو نشود.

در راهروهای طولانی و تاریک هاگوارتز، سکوتی عمیق بین ما حاکم شد. دیگر خبری از بحث های گرم درباره طلسم های دفاعی یا ترس از امتحان آخر سال نبود. گابریل هنوز دستم را محکم گرفته بود و هر از گاهی به اطراف نگاه میکرد، انگار می ترسید لکه های سرخ آن سفره، در گوشه و کنار راهروهای مدرسه ظاهر شوند.

او بعد از مدتی طولانی، با صدایی آرام پرسید:
- فلور، فکر میکنی اون اسب واقعا کی بود؟ یعنی فقط یه نقاشی بود یا شاید انعکاسی از کسی که واقعا توی تاریخ هاگوارتز یا دنیای جادوگری زندگی کرده؟

مکث کردم و به شمع های لرزان روی دیوار نگاه کردم.
- نمیدونم گابریل. شاید اون اسب نمادی از همه ما باشه. از هر کسی که فکر کرده با قدرت یا اراده خودش میتونه بقیه رو تغییر بده یا دنیایی بسازه که همه توش خوشحال باشن، بدون اینکه به تفاوت ها و طبیعت هر کس احترام بگذاره. شاید اون اسب، یادآور این باشه که عشق و صلح رو نمیشه تحمیل کرد. هر چی بیشتر سعی کنی کنترل کنی، بیشتر از دست میدی.

گابریل آهی کشید و سرش را تکان داد.
- ترسناک ترین بخشش همین بود. اینکه پیروز شد، اما پیروزیش بدترین شکست زندگیش بود. من ترجیح میدم بدترین نمره هارو توی امتحانات بگیرم تا تا اینکه روزی برسم به جایی که دورم خالی باشه و فقط خاطره های تلخ رو داشته باشم.

لبخندی کمرنگ زدم و دستش را فشردم.
- پس احتمالا قراره توی امتحان رد بشی، چون امروز هیچ تمرینی نکردیم.

او برای اولین بار در آن شب خندید، اما خنده ای کوتاه بود که سریع در سکوت راهرو گم شد. ما به سمت خوابگاه ها حرکت کردیم، اما هر دوی ما میدانستیم که چیزی در درون ما تغییر کرده است. دیگر به جادو به عنوان ابزاری برای حل تمام مشکلات نگاه نمیکردیم. فهمیده بودیم که در دنیایی که جادو در آن وجود دارد، هنوز هم چیزهایی هست که هیچ چوبدستی نمی تواند ترمیم کند: حسرت ها، تنهایی های عمیق و بهای سنگین اشتباهاتی که از روی غرور گرفته میشوند.


سنگینی آن نگاه سرد، خسته و بی‌روح اسب، همچنان با ما در راهروهای طولانی و تاریک قلعه‌ی هاگوارتز همراه بود و هر بار که چشم ما به یک تابلوی ساده و معمولی در راهرو می‌افتاد، ناخودآگاه و به صورت غریزی به دنبال آن اسب تنها می‌گشتیم، تا ببینیم آیا هنوز هم آنجا، در آن تالار تاریک و ناشناخته، منتظر شخصی مهربان است که غم عمیقش را درک کند و دلداری‌اش دهد یا خیر که هیچ‌کس نیست.

این حس سنگین و این یادآوری دردناک، حالا بخشی از هویت مشترک ما شده بود و ما را برای آینده‌ای ناامن و پر از ابهام آماده می‌ساخت.

ما هرگز شب های دیگر را به اتاق ضروریات برنگشتیم. در آن، مثل همیشه بسته بود و گویی می‌خواست آن راز تلخ را برای همیشه در خود نگه دارد. اما می‌دانستم که آن تابلو، هرگز از ذهن ما پاک نمی‌شود. آن، به عنوان یک هشدار همیشگی، در گوشه‌ی خاطرات ما زنده بود.

هر بار که از کنار راهروهای قدیمی قلعه، به آن تابلوی عادی  روی دیوار راهرو نگاه می‌کردیم، لبخندی تلخ اما آرامی بر لبان ما می‌نشست. لبخندی که نشان‌دهنده‌ی پذیرش آن حقیقت تلخ و در عین حال، امید به آینده‌ای روشن‌تر بود. ما می‌دانستیم که آن اسب، هنوز هم در آن تالار تاریک اتاق ضروریات، منتظر کسی مهربان و درک‌کننده است. و شاید، شاید روزی که ما قوی‌تر و خردمندتر شدیم، بتوانیم راهی برای آزادسازی او و آرامش روح خسته‌اش بیابیم. اما فعلاً، همین که می‌دانستیم، همین که فهمیده بودیم، کافی بود. همین که می‌دانستیم تنهایی مطلق، بدترین مجازات است و دوستی واقعی، تنها پناهگاه امن در طوفان‌های زندگی.
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 18:05
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ملانی استانفورد vs. تلما هلمز
سوژه: بازمانده


عطر تلخ خون در هوا پخش شده بود و گویا ماده‌ای زهرآگین باشد، ریه را می‌سوزاند. سکوت مرگ‌بار جنگل، قصد شکسته شدن نداشت. حرف‌های ناگفته‌اش در حرکات ملایم برگ‌ها و شاخه‌های درختان دیده می‌شد؛ اما به خاموشی محکوم شده بود. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، نفس‌های خسته و ناله‌مانندی بود که از اعماق جنگل نشئت می‌گرفت. جایی که اسب سفید باشکوهی به دورترین نقطه‌ی ممکن چشم دوخته بود. در قهقهرای سیاهی چشمانش اثری از نور امید دیده نمی‌شد. تنها، تلاش اسب سفید برای نادیده گرفتن و دزدیدن نگاهش از لاشه‌های جانوران اطرافش و جوی خونی که روی میز جاری شده بود و قطره‌قطره بر خاک می‌چکید، واضح بود.

فلش بک؛ یک روز قبل

خورشید همانند همیشه، در میانه‌ی آسمان آبی رنگ، می‌درخشید. نور گرم و زندگی‌بخش آن، بر دشت سرسبز و جانورانی که در آن زندگی می‌کردند، می‌تابید. تمام موجودات در زیر نور آفتاب، به یافت و خوردن غذاهای خود مشغول بودند؛ تا اینکه صدای غرش بلند شیری در دشت می‌پیچد. شیر نر با یال‌های بلندش که نسیم آن‌ها را به رقص وادار می‌نمود، بر روی صخره‌ای ایستاده بود. چشمان عسلی رنگ او از شدت شوق، می‌درخشید.

- چه خبره؟

شیر ماده با وقار و اقتدار، به او نزدیک می‌شود. شیر نر به سمت او برمی‌گردد. ذوق‌زده می‌گوید:
- بالاخره وقتش رسیده!

برگ سبز رنگی در زیر پنجه‌های قدرت‌مند شیر نر، خودنمایی می‌کرد. البته، تنها کسی که در آن روز آن برگ را تحویل گرفته بود، شیر نبود...

در فاصله‌ای کوتاه با شیر، گاومیشی که درون باتلاق شنا می‌کرد، همان برگ سبز را به همراه داشت. روباه نارنجی‌رنگی که به دنبال طعمه‌ی آن روزش می‌گشت نیز با دریافت همان برگ، غافلگیر شده بود. خرگوش بالغی که مانند هر روز در دشت جست‌وخیز می‌کرد، برگ را در دستان کوچکش نگه داشته بود.

در اعماق جنگل، خرسی قهوه‌ای که با کندوی زنبورها درگیر بود، با دیدن برگی که بر روی پوزه‌اش فرود آمد، از کار دست کشید. کمی دورتر، میمونی بازیگوش که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پرید، برگ سبز عجیب را میان انگشتانش چرخاند و با کنجکاوی به نشان حک شده بر روی آن خیره شد.

در دامنه‌های سنگی کوهستان، گرگی خاکستری پس از پایان وعده‌ی غذایی صبحگاهی‌اش، برگ را از مقابل پاهایش برداشت و محتاطانه آن را بو کشید. بر بلندای همان کوهستان، بز کوهی چابکی که بر لبه‌ی صخره‌ای باریک ایستاده بود، متوجه برگی شد که باد آن را تا نزدیکی سم‌هایش آورده بود.

در بخش‌های انبوه‌تر جنگل، پلنگی خال‌دار که در سایه‌ی درختان کمین کرده بود، برگ سبز رنگی را که روی پنجه‌اش افتاده بود، مشاهده کرد. و در بلندترین نقطه‌ی سرزمین، عقابی باشکوه که بر فراز قله‌ها پرواز می‌کرد، برگ سبز را در میان چنگال‌های خود یافت؛ گویی باد آن را برای او ارمغان آورده بود.

در همان روز، ده حیوان از گوشه و کنار سرزمین پهناور، بی‌آنکه از وجود دیگر دریافت‌کنندگان آن برگ سبز آگاه باشند، به یک نشان مشترک خیره شده بودند؛ نشانی که تنها سالی یک‌بار بر روی ده برگ‌ سبز جنگل ظاهر می‌شد. نشانی که رد سفید رنگی از سم اسب سفید، نگهبان جنگل بود.

تمام موجوداتی که آن برگ سبز با نماد رویش دریافت کرده بودند، با افتخاری بی‌همتا به سوی قرارگاه اسب سفید به راه افتادند. آن‌ها می‌توانستند نگاه سنگین جانوران دیگر را بر روی خودشان احساس کنند. نگاهی که مملو از تحسین و حتی گاهی حسادت بود... همه‌ی موجودات از حرکت ناگهانی گونه‌های مختلف به سوی اعماق جنگل تاریک، از آغاز مراسم سالانه، با خبر شده بودند. آن‌ها قرار بود مانند سال‌های قبل، به انتظار نتیجه‌ی مراسم بنشینند.

وقتی گرگ وارد جنگل می‌شد، موش کوچکی با تعجب به او خیره شده بود. او درحالی که هنوز چشمش به ورودی جنگل بود، از مادرش پرسید:
- مامان! چرا گرگ داره میره داخل جنگل؟

برادر موش کوچک که مانند او کنجکاو سفر ناگهانی تعدادی از حیوانات به سمت جنگل شده بود، ادامه می‌دهد:
- من شیر رو هم دیدم که داشت می‌رفت.

خواهر آن‌دو که با حشرات کوچک بازی می‌کرد، دست از دنبال کردن آن‌ها می‌کشد.
- من امروز صبح یه عقاب رو توی آسمون دیدم. خیلی ترسیده بودم و فکر کردم می‌خواد من رو بخوره! ولی دیدم اونم به سمت داخل جنگل پرواز کرد.

موش مادر به کودکانش نگاه می‌کند و لبخندی می‌زند. آن‌ها را گرد خود جمع می‌کند. سپس با دستان کوچکش به راهی که به اعماق جنگل می‌رسید، اشاره می‌کند.
- این راه به خونه‌ی اسب سفید می‌رسه.

صورت کنجکاو بچه موش‌ها نشان می‌داد که اسب سفید را نمی‌شناسند. مادر آن‌ها را نوازش می‌کند.
- اسب سفید، نگهبان و محافظ کل این سرزمینه. اون از تموم جنگل، دشت و کوهستان و حیوون‌های داخلش مراقبت می‌کنه.
- از چی محافظت می‌کنه؟

مادر با اطمینان خاطر زمزمه می‌کند:
- اسب سفید صلح رو بین همه‌ی حیوون‌ها برقرار می‌کنه. اون باعث شده که همیشه غذا و آب برای خوردن داشته باشیم. حتی می‌گن اسب سفید مراقبه که هیولاها بهمون حمله نکنن!

بچه‌ها با نگرانی می‌پرسند:
- هیولا؟!

مادر که نگرانی‌شان را درک می‌کند، لبخند گرمی می‌زند.
- اسم واقعی‌شون... آها! یادم اومد! اسم واقعی‌شون آدمه. اونا می‌خوان ما رو از خونه‌هامون بندازن بیرون! اما اسب سفید این اجازه رو بهشون نمیده.

یکی از بچه موش‌ها با هیجان از جایش می‌پرد و دور خود می‌دود.
- اسبِ سفیدِ قهرمان! اسبِ سفیدِ قهرمان!

مادر درحالی‌که به حرکات فرزندش می‌خندید، می‌گوید:
- الان وقتش رسیده که اسب سفید جانشین خودش رو انتخاب کنه ولی هنوز کسی قبول نشده. هرسال، روز اول تابستون ده حیوون برگزیده، دعوت‌نامه‌ی اسب سفید رو تحویل می‌گیرن و به مراسمی دعوت می‌شن.
- یعنی اسب سفید خودش اون رو براشون می‌فرسته؟
- آره دخترم. اسب سفید رد سم خودش رو روی اون برگ‌ها می‌ذاره و به باد می‌سپردشون تا به دست صاحب‌های خودش برسن.

یکی از موش‌های کوچک با چشمانی درخشان به مادرش زل زد.
- پس امسال یکی از اون حیوون‌ها نگهبان جدید میشه؟

مادر لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش به اعماق تاریک جنگل دوخته شد.
- شاید...

اما او به خوبی می‌دانست که سال‌ها بود که هیچ‌کس شایستگی این مقام را پیدا نکرده بود...

بعد از گذشت ساعتی، حیوانات برگزیده یکی پس از دیگری وارد جنگل شدند. زمین زیر پای‌شان توان تحمل سنگینی افتخار و غروری که با خود حمل می‌کردند را نداشت. اگر ممکن بود، چنان فریادی سر می‌دادند تا تمام جهان از اشتیاق‌شان خبردار شود.

گرگ خاکستری رنگ که به سبب سرعت بالایش، در زمان کوتاه‌تری از حد معمول به دیگران رسیده بود، با شیر نر روبه‌رو شد. شیر زیر چشمی نگاهی به او که همچنان تند قدم برمی‌داشت، انداخت.
- بهتره انقدر خودت رو خسته نکنی؛ به هرحال قراره به زودی همین مسیر رو برگردی! وقتی سلطان دشت‌ها یکی از گزینه‌هاست، دلیلی برای انتخاب تو باقی نمی‌مونه!

گرگ پوزخندی زد.
- دلیلی هم برای انتخاب کسی که هنوز تفاوت بین نگهبانی و حکمرانی رو نمی‌دونه وجود نداره!

کمی جلوتر، میمون بدون اندکی خسته شدن، از بالای درختی به روی درخت بعدی می‌پرید. این کار برایش نه یک مجبوریت، بلکه یک سرگرمی بزرگ به حساب می‌آمد. خرگوشی که حداقل به اندازه‌ی او پرانرژی بود، بر روی زمین جست و خیز می‌کرد.
در فاصله‌ی کوتاهی با آن‌دو، سگ وحشی که موهای بلند و قهوه‌ای رنگ تنش در زیر نور آفتاب می‌درخشید، راه می‌رفت. او به میمون و خرگوش که از او جلوتر بودند، چشم غره‌ای می‌رود.
- هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کنن. اون‌وقت به مراسم هم دعوت می‌شن!

در مسافتی نه‌چندان دور با همه، گاومیش و خرس که مشغول بحث کلامی با یکدیگر بودند، با صدای بم و ترسناک پلنگ، به خود آیند.

- چه خبره؟ می‌دونین که یک حیوون برگزیده اجازه‌ی حمله به اون‌یکی رو نداره دیگه؟

خرس سریع‌تر گام برمی‌‌دارد.
- متاسفانه! وگرنه می‌تونستم به این گاو کوچیک ثابت کنم که کی قوی تره!
- حتماً. بهتره به عسل خوردنت ادامه بدی خرس!

پلنگ درحالی‌که از کنار آن دو عبور می‌کرد، می‌گوید:
- حداقل کنار قوی ترین حیوون این سرزمین این حرف رو نمی‌زدین!

و در فراز آسمان، عقاب که با چشمان تیزبینش آن‌ها را زیر نظر داشت، آهی می‌کشد.
- اینکه من همراه با این موجودات ضعیف انتخاب شدم، توهین آمیزه!


با به خواب رفتن خورشید و غروب آن، تمامی حیوانات به نوبت به قلب جنگل رسیدند. بی‌خبر از آن‌که جنگل چگونه روح و ذهن‌شان را تحت کنترل خود گرفته...

مرکز جنگل با هیچ نقطه‌ی دیگری از سرزمین یکسان نبود و حتی شباهت کوچکی هم نداشت. درختان کهن‌سال همچون ستون‌های عظیمی که آسمان را پابرجا نگه می‌داشتند، سر به فلک کشیده بودند. آخرین ذرات نور خورشید پیش از غروب، از میان شاخه های تنومند عبور کرده و زمین را به رنگ طلایی، مزین کرده بودند. با وجود تمام عظمت آن‌جا، سایه‌ای همه‌جا را فرا گرفته بود. اما حیوانات توجهی به سنگینی آن سایه نداشتند. بلکه به اسب سفیدی که با شکوهی افسانه‌ای می‌درخشید، خیره شده بودند.
پوشش سفید بدن اسب سفید، زیر نور غروب می‌درخشید. یال بلندش همانند تارهایی از جنس نقره بر شانه‌هایش جاری بود. چشمان تیره‌اش عمقی داشت که گویی سال‌ها اندوه را در خود پنهان کرده بودند. هیچ تاجی بر سر نداشت؛ با این حال شکوهش از هر پادشاهی بیشتر بود.

با ورود مهمانان، اسب سفید سرش را به نشانه‌ی خوش‌آمد تکان داد. سپس لبخند آرام و دل‌نشینی زد.
- به قلب جنگل خوش‌آمدید!

حیوانات شروع به تشکر و قدردانی از او بابت دعوت کردن‌شان، کردند. اما اسب سفید به آن‌ها اجازه‌ی ادامه دادن نداد.
- این جنگل بود که شما را برگزید و دعوت کرد. من تنها میزبانِ شما در این میهمانی خواهم بود.

اسب سفید آن‌ها را به سوی میزی که در نزدیکی‌شان قرار داشت، راهنمایی کرد. اندکی بعد، همه دور میز بلند چوبی نشستند و اسب سفید در میان همه قرار گرفت.
- در این لحظه، به‌عنوان میهمانان جنگل در این مکان حاضر شده‌ایم که جنگل نگهبان خویش را بیابد.

در کسری از ثانیه، میز با غذاهای هر حیوان پر می‌شود. اسب سفید نگاهش را میان مهمانان ‌می‌چرخاند.
- از شما درخواست می‌کنم که به سوالم پاسخ دهید. به نظر خودتان، کدوم یک از شما شایسته‌ی نگهبانی جنگل است؟

شیر غرش خفه‌ای کرد.
- من سال‌هاست از قلمرو خودم محافظت می‌کنم. من لایق این مقام هستم.
- تو کل عمرت فقط روی یک صخره دراز کشیدی!

گرگ طعنه می‌زد.

- جفت تون اشتباه می‌کنید. من می‌تونم از آسمون همه‌ی خطرات رو ببینم. چی بهتر از این؟

عقاب مغرورانه این را گفته بود. روباه درحالی‌که تکه گوشتی را به دندان می‌کشید، می‌گوید:
- تا وقتی عقل کافی برای استفاده از دیده‌هات رو نداشته باشی به چه دردی می‌خورن؟
- در اصل باید قدرت کافی رو برای محافظت از این سرزمین داشته باشی!
- به‌علاوه‌ی قدرت، جسارت هم نیازه!

حرف‌ها دیگر طعنه شده بودند. اعتماد به نفس‌ها هم تکبر و غرور... حیوانات نمی‌دانستند؛ اما جنگل کار خودش را کرده بود. جادوی جنگل در همین بود. تمام وجود و موهبت‌های جاندار را پرورش می‌داد و آن را چند برابر می‌کرد. همین حس فوق‌العادگی و منحصربه‌فرد بودن باعث می‌شد که موجودات، خود را بی‌همتا بدانند.
روباه فکر می‌کرد زیرک‌ترین فرد سرزمین است و همین او را شایسته می‌سازد. شادابی خرگوش چندین برابر شده بود و از نظر او همین برای این‌که از جنگل محافظت کند کافی‌ست. هرکدام از آن‌ها ویژگی خود را دلیل شایستگی‌اش برای تبدیل شدن به محافظ و نگهبان بعدی جنگل می‌دید.

جنگل کار خودش را کرده بود. آن‌ها در حالت فانی‌شان این‌چنین مغرور بودند؛ اگر به قدرت‌هایی که جنگل به محافظش می‌بخشید دست می‌یافتند، چه اتفاقی رخ می‌داد؟ آن‌ها از امتحان جنگل رد شده بودند...

چند دقیقه بعد، تنفرها بر زبان آورده شد. آن‌ها با انزجار به یکدیگر نگاه می‌کردند. طولی نکشید که گرگ خاکستری دیگر توان تحمل خودبزرگ‌بینی شیر را نداشت و در طی یک حرکت، از یک سمت میز به روی او پرید. همه چیز در تنها چند ثانیه تغییر کرد. گاومیش به خرس حمله کرد. عقاب چنگال‌هایش را در کتف پلنگ فرو کرد. میمون از روی میز پرید و به سمت عقاب حمله‌ور شد. سگ وحشی با دندان‌های برهنه به سوی بز کوهی یورش برد. خرگوش وحشت‌زده در میان آشوب می‌دوید؛ اما روباه فرصت فرار را به او نمی‌دهد و...

پایان فلش‌بلک

اسب سفید به اجسادی که روی زمین افتاده بود، نگاهی کرد. شاید اگر شاهدی در آن مکان وجود داشت، غم مخفی در چشمان او را می‌دید. اما او با آن جسدها در مرکز جنگل تنها بود. جام‌ها شکسته و ظرف‌های غذا نقش زمین شده بودند. محوطه بوی شدید خون گرفته بود...

- هیچ‌کس در امتحان ما پیروز نشد!

صدای جنگل بلند شده بود. صدایی که بیشتر همانند الهامی در ذهن اسب سفید، شنیده می‌شد.

- اسب سفید به‌ محافظت از این سرزمین ادامه خواهد داد!

جنگل مدت‌ها پیش نتیجه را فهمیده بود. آن‌ها پیش از آغاز نبرد، آزمون را باخته بودند...
اسب سفید این صحنه را بارها دیده و آن الهام را بارها دریافت کرده بود. او برای چندمین بار تنها بازمانده‌ی میز غذای برگزیدگان جنگل بود. او مرگ‌های زیادی را به چشم خود دیده بود اما کاری برای نجات قربانی‌ها از دستش برنمی‌آمد... زیرا حقیقت قابل تغییر نبود؛ تنها محافظ جنگل از میز برگزیدگان زنده برمی‌خاست!

و باز هم اسب سفید، تنها بازمانده‌ی ضیافتی بود که با امید آغاز شده و با مرگ پایان یافته بود...
Certainty is a delightful illusion