به چشم هایم نگاه می کنم همان چشم های سبزی که روزی آن پسر کوچولوی معصوم که نمی داست تاریکی چیست می گفت.
-شبیه برگ های خیس بعد باران بهاری اند.
چشم هایم را می بندم، نباید دوباره به او فکر کنم. ولی مگر می شود؟ خبر مثل سمی قوی اول قلبم را سیاه کرده و بعد در تمام رگ هایم جاری شده.
-سوروس اسنیپ… مرگخوار شده.
کلمات آنقدر برنده هستند که حتی حاضر نیستم در ذهنم بلند تکرارشان کنم. مرگخوار، این واژه هیچ شباهتی به آن پسری ندارد که ساعت ها کنار رودخانه برایم از دنیای جادویی حرف میزد، هیچ شباهتی به پسر بچه ای که هر طلسم تازه ای که یاد می گرفت، اول برای من اجرا می کرد ندارد.
هیچ شباهتی به سوروس ندارد، یا شاید… من هیچ وقت او را نشناخته بودم. نفس عمیقی می کشم بوی شیرین و سنگین دارواش که بالای سرم نقش بسته است تمام حواسم را به خودش معطوف می کند؛ این بو همیشه مرا یاد جیمز می اندازه، یاد خنده های بی دلیلش، یاد وقت هایی که موهای بهم ریخته اش را بهم ریخته تر می کند تا مرا حرص بدهد، یا وقتی که با اعتماد به نفس غیر قابل تحملش می گفت.
-عاشقم میشی، لیلی اوانز.
من هم با تمام غرور، فقط چشم هایم را برایش می چرخاندم، لبخند تلخی روی لبم می نشیند. من عاشق او نشده بودم، لااقل این کلمه برای احساسات من کافی نیست. بدون آنکه بفهمم میان تمام آشوب های جیمز برای من خانه بود.
سه ضربه به در میخورد، قبل از اینکه اجازه بدهم درب اتاق باز می شود.
-حدسم درست بود، هنوز اماده نشدی.
نگاهش روی صورتم میماند، لبخندش آرام محو می شود.
-لیلی؟
سرم را پایین می اندازم، فراموش کرده بودم که طوفان درونم را از دریچه ی چشمانم می بیند.
-چیزی نیست.
دست هایش را از جیبش بیرون می آورد.
-پس واس همین داری جوری به آینه نگاه میکنی که انگار کریچر رو دیدی.
با تمام آشفتگی ها خندهام میگیرد.
-پناه بر مرلین! تو هیچ وقت نمیتونی جدی باشی؟
همیشه همین کار را می کند، انگار میتواند در تاریک ترین روز ها نوری روشن کند. چند قدم جلو تر می آیند، انعکاسش کنار من در آینه دیده می شود، مدتی فقط نگاهم می کند و بعد آرام می گوید.
-می ترسی؟
دلم میخواهد بگوید آره اما نه از جنگ، نه از ولدمورت، نه از مرگ. از انتخاب می ترسم؛ از انتخابی که مجبورم می کند روزی چوبدستی ام را روبهروی پسری بگیرم که دنیای جادویی را به من یاد داد؛ اما فقط لبخند می زنم.
-فکر کنم؟
-حق داری.
نگاهش به دارواش های بالای سرمان می افتد.
-همه میترسن، فرقش اینکه بعضی های با وجود ترس جلو میرن.
دستم را می گیرد؛ دستش آنقدر گرم است که انگار میتواند یخ تمام زمستان های دنیا را ذوب کند.
-هر تصمیمی که بگیری، همیشه من رو کنار خودت داری!
دستم هنوز در دستان جیمز است، گرمایش از میان انگشتانم بالا می آید تا قلبم می رسد، اما ذهنم کیلومتر ها دورتر و سرگردان تر است .
…
کنار رودخانه لیلی و سوروس نه ساله
صدای خنده ی دو کودک در گوشم می پیچید، بوی دارواش و گرمای اتاق خوابم جایش را به علف های بلند کنار رودخانه کوچک می دهد؛ خورشید تابستان آب را طلایی کرده.
منِ نه ساله پاهایم را داخل آب کردم و با نوک انگشتانم موج های کوچک میسازم. سوروس کمی آن طرفتر نشسته؛ زانو هایش را بغل کرده و کتابی قطور روی پاهایش باز است، همیشه همانطور بود یا کتاب می خواند یا جادو تمرین می کرد.
-لیلی.
سرم را بر می گردانم.
-هوم؟
کتاب را می بندد. آن برق عجیب دوباره در چشم هایش پیداست.
-یه چیزی یاد گرفتم.
-بازم؟
میخندم.
-این یکی فرق داره، فقط نگاه کن.
چوبدستی ای که برای مادرش بود و آن را دزدیده بود را از جیبش در می آورد. جلوی آب می ایستد و چیزی زمزمه می کند؛ قطره های آب به آرامی و یکی یکی از سطح آب جدا می شوند، نفسم را حبس می کنم و قطرات آب به آرامی به رقصشان ادامه می دهند تا چهار پا شکل می گرد. بعد گردنی کشید و بعد از آن آهویی ظریف و با شکوه آرام روی رودخانه قدم بر می دارد.
تمام بدنش از آب زلال ساخته شده، اما خورشید از میان تن شفافش عبور میکند و هزاران رنگ روی صورت من میپاشد.
از جا بلند میشوم.
-سوروس...
صدایم از تعجب میلرزد،آهو سرش را به طرفم برمیگرداند.
حتی چشمهایش هم از آباند. با احتیاط جلو میآیم.
-میتونم... لمسش کنم؟
سوروس لبخند میزند. آن لبخند، که بعدها انگار برای همیشه از صورتش پاک شد.
-آره.
دستم را جلو میبرم و انگشتهایم به پیشانی آهو میرسد، خنک و نرم است. آهو سرش را پایین میآورد؛ انگار نوازشم را فهمیده باشد
چشمهایم برق میزند.
-این... قشنگترین جادوییه که تا حالا دیدم.
گونههای سوروس سرخ میشوند، نگاهش را از من میدزدد.
-فقط خواستم...
مکث میکند.
-فقط خواستم یه چیزی درست کنم که وقتی ناراحتی، خوشحالت کنه.
گلوی من میسوزد.
-از کجا فهمیدی ناراحتم؟
شانه بالا میاندازد.
-وقتی ناراحتی... کمتر حرف میزنی.
-لبخند میزنم.
-تو همیشه حواست به من هست، نه؟
این بار دیگر نگاهم نمیکند، فقط خیلی آرام میگوید.
-آره...
پایان فلش بک.
…
دستان گرم جیمز دوباره مرا به حال بر می گرداند و از سرمای گذشته جدایم می کند، تصویر آرامآرام محو میشود.
آهوی شفاف، قطرهقطره فرو میریزد و دوباره به رودخانه برمیگردد، انگار هیچوقت وجود نداشته است؛ درست مثل کودکی ما، درست مثل دوستیما، درست مثل پسری که فکر میکردم همیشه میشناسم.
نفسم میلرزد، با خودم زمزمه میکنم.
اگر اون روز توسنتی از آب زیبایی خلق کنی ...
اشکم بیاختیار روی گونهام میغلتد.
-چطور امروز، مرگ را انتخاب کردی، سوروس…
پاسخی نیست، فقط سکوت.
جیمز نگاهش را روی صورتم متمرکز می کند.
-لیلی، خوبی؟
و باز هم سکوت. پلک میزنم.
-اره.
لبخند کوچکی میزند.
-پنج دقیقهست داری به یه نقطه خیره شدی.
سرم را پایین میاندازم.
-ببخش...
-لازم نیست معذرت بخوای.
با انگشت اشاره، آرام ضربهای به پیشانیام میزند.
-فقط... هرچی تو اون مغز قشنگت میگذره، نذار تنهات کنه.
اما ناگهان، فکری مثل جرقهای از ذهنم میگذرد. اگر... اگر من هم به آنها بپیوندم چه؟ اگر ردای سیاه را بپوشم، اگر اعتماد ولدمورت را به دست بیاورم؛ شاید بتوانم سوروس را برگردانم، شاید بتوانم دستش را بگیرم. شاید هنوز دیر نشده باشد، قلبم تندتر میزند.
برای اولین بار، این فکر دیگر یک خیال نیست؛ وسوسه است.
وسوسهای آرام… اما خطرناک، و بدترین بخشش این است که برای لحظهای، واقعا منطقی به نظر میرسد.
شاید بتوانم قبل از آنکه دیر شود، دستش را بگیرم، مگر دوستی، همین نیست؟ مگر دوست داشتن، یعنی رها نکردن آدمها؟
پس چرا هرچه بیشتر به این فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم چیزی درونم میشکند؟
-لیلی!
از جا میپرم، جیمز چند قدم جلوتر ایستاده است
-کجایی؟
به اطراف نگاه میکنم، نفهمیدهام چه زمانی از اتاق بیرون آمدهایم.
چه زمانی از پلهها پایین رفتهایم و به محل جلسه محفل رسیده ایم.
جیمز با نگرانی نگاهم میکند.
-رنگت پریده.
-چیزی نیست.
آرام مقابلم میایستد.
-نه.
صدایش آرام است اما محکم است.
-یه چیزی هست.
برای چند ثانیه فقط نگاهم میکند، سرم را پایین میاندازم.
-جیمز...
-هوم؟
دستم میلرزد.
-اگه... اگه یکی که خیلی دوستش داشتی... راه اشتباهی رو انتخاب کرده باشه...
برای اولین بار، صدای خودم را غریبه مییابم.
-بازم باید ولش کنی؟
جیمز اخم نمیکند، متعجب هم نمیشودو فقط چند لحظه فکر میکند. بعد آرام میگوید.
-نه.
سرم را بالا میآورم
-نه؟
لبخند محوی روی لبش مینشیند.
-آدمایی که دوستشون داری رو ول نمیکنی.
قلبم از امید فشرده میشود، اما جملهاش هنوز تمام نشده است.
-اما به خاطر نجاتشون، خودت رو هم گم نمیکنی…
سکوت میانمان آنقدر سنگین که حتی باد هم جرئت عبور از میانمان را ندارد. جیمز ادامه میده.
-اگه قراره یه نفر رو از تاریکی بیرون بکشی... باید خودت بیرون تاریکی ایستاده باشی!
اگر من هم به تاریکی بروم، دیگر چه کسی چراغ را روشن نگه میدارد؟ اشکم بیصدا روی صورتم میلغزد، جیمز چیزی نمیگویدو فقط با شستش، اشکم را پاک میکند.
-ببخشید.
بیاختیار زمزمه میکنم
متعجب نگاهم میکند.
-واسه چی؟
لبخند تلخی میزنم.
-برای اینکه... حتی برای یه لحظه، شک کردم.
جیمز نمیداند منظورم چیست، فکر میکند از جنگ حرف میزنم از آینده یا شاید مرگ. نمیداند که من، تنها چند دقیقه پیش، داشتم مرگخوار شدن را در ذهنم توجیه میکردم، و شاید..
بهتر است هیچوقت هم نداند.
در خانهای قدیمی، آرام باز میشود. اعضای محفل یکییکی وارد میشوند. شومینه، اتاق را با نوری نارنجی روشن کرده است.
چهرهها خستهاند؛ بعضیها زخمی، بعضیها نگران اما در نگاه همه، چیزی مشترک وجود دارد؛ امید.
من کنار در ایستادهام.قدم آخر سختتر از تمام قدمهای قبلی است، اگر وارد شوم... دیگر راه برگشتی نیست. یعنی قبول کردهام که شاید روزی مجبور شوم روبهروی سوروس بایستم؛ شاید روزی، طلسمی که از چوبدستی من خارج میشود، به سمت همان دستی برود که سالها پیش برایم از آب، آهو ساخته بود. نمیتوانم نفس بکشم، پلکهایم را میبندم و دوباره او را میبینم. پسربچهای لاغر با موهای نامرتب، چشمانی که وقتی از جادو حرف میزد، میدرخشید. صدایی که با هیجان میگفت.
-صبر کن، لیلی... این یکی رو فقط برای تو یاد گرفتم.
بعد تصویرش آرامآرام تغییر میکند. ردای سیاه، نشان شوم روی ساعد و چهرهای که دیگر آن کودک را در خود ندارد. در دل زمزمه میکنم.
-کاش میتونستم نجاتت بدم...
نفسم میلرزد
-اما نه به قیمت گم کردن خودم.
چشمهایم را باز میکنم، جیمز کنارم ایستاده است و چیزی نمیگوید. فقط دستش را به سمتم دراز میکند. به دستش نگاه میکنم. بعد به در نیمهباز محفل بعد به تاریکی بیرون از پنجره و ناگهان میفهمم، تمام این مدت، انتخاب من میان جیمز و سوروس نبود. میان عشق و دوستی هم نبود. انتخاب من... میان امید و ناامیدی بود، میان نوری که هنوز میتوانست راهی را روشن کند و تاریکیای که وعده میداد شاید یک نفر را نجات دهد، اما درعوض، روح مرا هم خواهد بلعید.
آرام، دستم را در دست جیمز میگذارم، گرمایش، لرزش انگشتانم را میگیرد و لبخند کوچکی میزند.
-آمادهای؟
این بار، برای اولین بار از صبح بدون تردید جواب میدهم
-آره.
با هم وارد اتاق میشویم و نور شومینه روی صورتمان میافتد. صدای صحبتها آرام میشودو همه نگاهمان میکنند. نفس عمیقی میکشم. قلبم هنوز برای سوروس میسوزد.شاید تا آخر عمر هم بسوزد، اما دوست داشتن... همیشه به معنای دنبال کردن کسی نیست، گاهی یعنی، آنقدر در روشنایی بمانی که اگر روزی راهش را گم کرد، هنوز نوری برای بازگشت وجود داشته باشد.
در دل، آخرین جمله را برای پسربچهای زمزمه میکنم که روزی از آب برایم آهو ساخته بود.
-ببخش، سوروس... امروز تو رو انتخاب نکردم. اما تمام عمر دعا میکنم که روزی، راهت دوباره به سمت نور برگردد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگبینی دارن... من از نسل چوبکبریتم!

بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!