جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه می شود که در آینه به خودم خیره مانده‌ام، شاید هم چند ساعت. زمان از وقتی خبر را شنیده‌ام، معنایش را از دست داده. نوک انگشتانم را روی قاب چوبی آینه می‌کشم. چوب زیر دستم سرد است، اما نه به سرمای طوفانی که در قلبم به پا خاسته.
به چشم هایم نگاه می کنم همان چشم های سبزی که روزی آن پسر کوچولوی معصوم که نمی داست تاریکی چیست می گفت.
-شبیه برگ های خیس بعد باران بهاری اند.

چشم هایم را می بندم، نباید دوباره به او فکر کنم. ولی مگر می شود؟ خبر مثل سمی قوی اول قلبم را سیاه کرده و بعد در تمام رگ هایم جاری شده.
-سوروس اسنیپ… مرگخوار شده.


کلمات آنقدر برنده هستند که حتی حاضر نیستم در ذهنم بلند تکرارشان کنم. مرگخوار، این واژه هیچ شباهتی به آن پسری ندارد که ساعت ها کنار رودخانه برایم از دنیای جادویی حرف میزد، هیچ شباهتی به پسر بچه ای که هر طلسم تازه ای که یاد می گرفت، اول برای من اجرا می کرد ندارد.
هیچ شباهتی به سوروس ندارد، یا شاید… من هیچ وقت او را نشناخته بودم. نفس عمیقی می کشم بوی شیرین و سنگین دارواش که بالای سرم نقش بسته است تمام حواسم را به خودش معطوف می کند؛ این بو همیشه مرا یاد جیمز می اندازه، یاد خنده های بی دلیلش، یاد وقت هایی که موهای بهم ریخته اش را بهم ریخته تر می کند تا مرا حرص بدهد، یا وقتی که با اعتماد به نفس غیر قابل تحملش می گفت.
-عاشقم میشی، لیلی اوانز.

من هم با تمام غرور، فقط چشم هایم را برایش می چرخاندم، لبخند تلخی روی لبم می نشیند. من عاشق او نشده بودم، لااقل این کلمه برای احساسات من کافی نیست. بدون آنکه بفهمم میان تمام آشوب های جیمز برای من خانه بود.

سه ضربه به در میخورد، قبل از اینکه اجازه بدهم درب اتاق باز می شود.
-حدسم درست بود، هنوز‌ اماده نشدی.

نگاهش روی صورتم می‌ماند، لبخندش آرام محو می شود.
-لیلی؟

سرم را پایین می اندازم، فراموش کرده بودم که طوفان درونم را از دریچه ی چشمانم می بیند.
-چیزی نیست.

دست هایش را از جیبش بیرون می آورد.
-پس واس همین داری جوری به آینه نگاه میکنی که انگار کریچر رو دیدی.

با تمام آشفتگی ها خنده‌ام می‌گیرد.
-پناه بر مرلین! تو هیچ وقت نمیتونی جدی باشی؟

همیشه همین کار را می کند، انگار می‌تواند در تاریک ترین روز ها نوری روشن کند. چند قدم جلو تر می آیند، انعکاسش کنار من در‌ آینه دیده می شود، مدتی فقط نگاهم می کند و بعد آرام می گوید.
-می ترسی؟

دلم می‌خواهد بگوید آره اما نه از جنگ، نه از ولدمورت، نه از مرگ. از انتخاب می ترسم؛ از انتخابی که مجبورم می کند روزی چوبدستی ام را روبه‌روی پسری بگیرم که دنیای جادویی را به من یاد داد؛ اما فقط لبخند می زنم.
-فکر کنم؟
-حق داری.

نگاهش به دارواش های بالای سرمان می افتد.
-همه می‌ترسن، فرقش اینکه بعضی های با وجود ترس جلو می‌رن.

دستم را می گیرد؛ دستش آنقدر گرم است که انگار می‌تواند یخ تمام زمستان های دنیا را ذوب کند.
-هر تصمیمی که بگیری، همیشه من رو کنار خودت داری!

دستم هنوز در دستان جیمز است، گرمایش از میان انگشتانم بالا می آید تا قلبم می رسد، اما ذهنم کیلومتر ها دورتر و سرگردان تر‌ است .



کنار رودخانه لیلی و سوروس نه ساله
صدای خنده ی دو کودک در گوشم می پیچید، بوی دارواش و گرمای اتاق خوابم جایش را به علف های بلند کنار رودخانه کوچک می دهد؛ خورشید تابستان آب را طلایی کرده.

منِ نه ساله پاهایم را داخل آب کردم و با نوک انگشتانم موج های کوچک میسازم. سوروس کمی آن طرف‌تر نشسته؛ زانو هایش را بغل کرده و کتابی قطور روی پاهایش باز است، همیشه همانطور بود یا کتاب می خواند یا جادو تمرین می کرد.
-لیلی.

سرم را بر می گردانم.
-هوم؟

کتاب را می بندد. آن برق عجیب دوباره در چشم هایش پیداست.
-یه چیزی یاد گرفتم.

-بازم؟
میخندم.

-این یکی فرق داره، فقط نگاه کن.
چوبدستی ای که برای مادرش بود و آن را دزدیده بود را از جیبش در می آورد. جلوی آب می ایستد و چیزی زمزمه می کند؛ قطره های آب به آرامی و یکی یکی از سطح آب جدا می شوند، نفسم را حبس می کنم و قطرات آب به آرامی به رقصشان ادامه می دهند تا چهار پا شکل می گرد. بعد گردنی کشید و بعد از آن آهویی ظریف و ‌با شکوه آرام روی رودخانه قدم بر می دارد.
تمام بدنش از آب زلال ساخته شده، اما خورشید از میان تن شفافش عبور می‌کند و هزاران رنگ روی صورت من می‌پاشد.

از جا بلند می‌شوم.
-سوروس...

صدایم از تعجب می‌لرزد،آهو سرش را به طرفم برمی‌گرداند.
حتی چشم‌هایش هم از آب‌اند. با احتیاط جلو می‌آیم.
-می‌تونم... لمسش کنم؟

سوروس لبخند می‌زند. آن لبخند، که بعدها انگار برای همیشه از صورتش پاک شد.
-آره.

دستم را جلو می‌برم و انگشت‌هایم به پیشانی آهو می‌رسد، خنک و نرم است. آهو سرش را پایین می‌آورد؛ انگار نوازشم را فهمیده باشد
چشم‌هایم برق می‌زند.
-این... قشنگ‌ترین جادوییه که تا حالا دیدم.

گونه‌های سوروس سرخ می‌شوند، نگاهش را از من می‌دزدد.
-فقط خواستم...

مکث می‌کند.
-فقط خواستم یه چیزی درست کنم که وقتی ناراحتی، خوشحالت کنه.

گلوی من می‌سوزد.
-از کجا فهمیدی ناراحتم؟

شانه بالا می‌اندازد.
-وقتی ناراحتی... کمتر حرف می‌زنی.

-لبخند می‌زنم.
-تو همیشه حواست به من هست، نه؟

این بار دیگر نگاهم نمی‌کند، فقط خیلی آرام می‌گوید.
-آره...

پایان فلش بک.


دستان گرم جیمز دوباره مرا به حال بر می گرداند و از سرمای گذشته جدایم می کند، تصویر آرام‌آرام محو می‌شود.
آهوی شفاف، قطره‌قطره فرو می‌ریزد و دوباره به رودخانه برمی‌گردد، انگار هیچ‌وقت وجود نداشته است؛ درست مثل کودکی ما، درست مثل دوستی‌ما، درست مثل پسری که فکر می‌کردم همیشه می‌شناسم.

نفسم می‌لرزد، با خودم زمزمه می‌کنم.
اگر اون روز توسنتی از آب زیبایی خلق کنی ...

اشکم بی‌اختیار روی گونه‌ام می‌غلتد.
-چطور امروز، مرگ را انتخاب کردی، سوروس…

پاسخی نیست، فقط سکوت.

جیمز نگاهش را روی صورتم متمرکز می کند.
-لیلی، خوبی؟

و باز هم سکوت. پلک می‌زنم.
-اره.

لبخند کوچکی می‌زند.
-پنج دقیقه‌ست داری به یه نقطه خیره شدی.

سرم را پایین می‌اندازم.
-ببخش...
-لازم نیست معذرت بخوای.

با انگشت اشاره، آرام ضربه‌ای به پیشانی‌ام می‌زند.
-فقط... هرچی تو اون مغز قشنگت می‌گذره، نذار تنهات کنه.


اما ناگهان، فکری مثل جرقه‌ای از ذهنم می‌گذرد. اگر... اگر من هم به آن‌ها بپیوندم چه؟ اگر ردای سیاه را بپوشم، اگر اعتماد ولدمورت را به دست بیاورم؛ شاید بتوانم سوروس را برگردانم، شاید بتوانم دستش را بگیرم. شاید هنوز دیر نشده باشد، قلبم تندتر می‌زند.
برای اولین بار، این فکر دیگر یک خیال نیست؛ وسوسه است.
وسوسه‌ای آرام… اما خطرناک، و بدترین بخشش این است که برای لحظه‌ای‌، واقعا منطقی به نظر می‌رسد.
شاید بتوانم قبل از آنکه دیر شود، دستش را بگیرم، مگر دوستی، همین نیست؟ مگر دوست داشتن، یعنی رها نکردن آدم‌ها؟
پس چرا هرچه بیشتر به این فکر می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم چیزی درونم می‌شکند؟

-لیلی!
از جا می‌پرم، جیمز چند قدم جلوتر ایستاده است
-کجایی؟

به اطراف نگاه می‌کنم، نفهمیده‌ام چه زمانی از اتاق بیرون آمده‌ایم.
چه زمانی از پله‌ها پایین رفته‌ایم و به محل جلسه محفل رسیده ایم.

جیمز با نگرانی نگاهم می‌کند.
-رنگت پریده.
-چیزی نیست.

آرام مقابلم می‌ایستد.
-نه.

صدایش آرام است اما محکم است.
-یه چیزی هست.

برای چند ثانیه فقط نگاهم می‌کند، سرم را پایین می‌اندازم.
-جیمز...
-هوم؟

دستم می‌لرزد.
-اگه... اگه یکی که خیلی دوستش داشتی... راه اشتباهی رو انتخاب کرده باشه...

برای اولین بار، صدای خودم را غریبه می‌یابم.
-بازم باید ولش کنی؟

جیمز اخم نمی‌کند، متعجب هم نمی‌شودو فقط چند لحظه فکر می‌کند. بعد آرام می‌گوید.
-نه.
سرم را بالا می‌آورم
-نه؟

لبخند محوی روی لبش می‌نشیند.
-آدمایی که دوستشون داری رو ول نمی‌کنی.

قلبم از امید فشرده می‌شود، اما جمله‌اش هنوز تمام نشده است.
-اما به خاطر نجاتشون، خودت رو هم گم نمی‌کنی…

سکوت میانمان آن‌قدر سنگین که حتی باد هم جرئت عبور از میانمان را ندارد. جیمز ادامه می‌ده.
-اگه قراره یه نفر رو از تاریکی بیرون بکشی... باید خودت بیرون تاریکی ایستاده باشی!

اگر من هم به تاریکی بروم، دیگر چه کسی چراغ را روشن نگه می‌دارد؟ اشکم بی‌صدا روی صورتم می‌لغزد، جیمز چیزی نمی‌گویدو فقط با شستش، اشکم را پاک می‌کند.

-ببخشید.
بی‌اختیار زمزمه می‌کنم

متعجب نگاهم می‌کند.
-واسه چی؟

لبخند تلخی می‌زنم.
-برای اینکه... حتی برای یه لحظه، شک کردم.

جیمز نمی‌داند منظورم چیست، فکر می‌کند از جنگ حرف می‌زنم از آینده یا شاید مرگ. نمی‌داند که من، تنها چند دقیقه پیش، داشتم مرگ‌خوار شدن را در ذهنم توجیه می‌کردم، و شاید..
بهتر است هیچ‌وقت هم نداند.


در خانه‌ای قدیمی، آرام باز می‌شود. اعضای محفل یکی‌یکی وارد می‌شوند. شومینه، اتاق را با نوری نارنجی روشن کرده است.
چهره‌ها خسته‌اند؛ بعضی‌ها زخمی، بعضی‌ها نگران اما در نگاه همه، چیزی مشترک وجود دارد؛ امید.

من کنار در ایستاده‌ام.قدم آخر سخت‌تر از تمام قدم‌های قبلی است، اگر وارد شوم... دیگر راه برگشتی نیست. یعنی قبول کرده‌ام که شاید روزی مجبور شوم روبه‌روی سوروس بایستم؛ شاید روزی، طلسمی که از چوبدستی من خارج می‌شود، به سمت همان دستی برود که سال‌ها پیش برایم از آب، آهو ساخته بود. نمی‌توانم نفس بکشم، پلک‌هایم را می‌بندم و دوباره او را می‌بینم. پسربچه‌ای لاغر با موهای نامرتب، چشمانی که وقتی از جادو حرف می‌زد، می‌درخشید. صدایی که با هیجان می‌گفت.
-صبر کن، لیلی... این یکی رو فقط برای تو یاد گرفتم.

بعد تصویرش آرام‌آرام تغییر می‌کند. ردای سیاه، نشان شوم روی ساعد و چهره‌ای که دیگر آن کودک را در خود ندارد. در دل زمزمه می‌کنم.
-کاش می‌تونستم نجاتت بدم...

نفسم می‌لرزد
-اما نه به قیمت گم کردن خودم.

چشم‌هایم را باز می‌کنم، جیمز کنارم ایستاده است و چیزی نمی‌گوید. فقط دستش را به سمتم دراز می‌کند. به دستش نگاه می‌کنم. بعد به در نیمه‌باز محفل بعد به تاریکی بیرون از پنجره و ناگهان می‌فهمم، تمام این مدت، انتخاب من میان جیمز و سوروس نبود. میان عشق و دوستی هم نبود. انتخاب من... میان امید و ناامیدی بود، میان نوری که هنوز می‌توانست راهی را روشن کند و تاریکی‌ای که وعده می‌داد شاید یک نفر را نجات دهد، اما درعوض، روح مرا هم خواهد بلعید.
آرام، دستم را در دست جیمز می‌گذارم، گرمایش، لرزش انگشتانم را می‌گیرد و لبخند کوچکی می‌زند.
-آماده‌ای؟

این بار، برای اولین بار از صبح بدون تردید جواب می‌دهم
-آره.

با هم وارد اتاق می‌شویم و نور شومینه روی صورتمان می‌افتد. صدای صحبت‌ها آرام می‌شودو همه نگاهمان می‌کنند. نفس عمیقی می‌کشم. قلبم هنوز برای سوروس می‌سوزد.شاید تا آخر عمر هم بسوزد، اما دوست داشتن... همیشه به معنای دنبال کردن کسی نیست، گاهی یعنی، آن‌قدر در روشنایی بمانی که اگر روزی راهش را گم کرد، هنوز نوری برای بازگشت وجود داشته باشد.
در دل، آخرین جمله را برای پسربچه‌ای زمزمه می‌کنم که روزی از آب برایم آهو ساخته بود.
-ببخش، سوروس... امروز تو رو انتخاب نکردم. اما تمام عمر دعا می‌کنم که روزی، راهت دوباره به سمت نور برگردد.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/15 16:20:44
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 22:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


- کتاب‌ها را ببندید. چوب‌دستی‌ها را کنار بگذارید. این جلسه با آن‌ها کاری نداریم.

جلسه‌ی سوم شروع شده بود. لرد ولدمورت در دو جلسه‌ی اخیر دو ضلع از سه ضلع دفاع در برابر جادوی سیاه را به جادوآموزان آموزش داده بود. اینکه آن‌ها قرار است از چه چیزی دفاع کنند و همچنین ماهیت جادوی سیاه چیست و باید در مواجهه با آن چه کنند.

- امروز فقط به هم‌کلاسی‌های خود نیاز دارید. سومین مورد برای دفاع از خودتان در برابر جادوی سیاه که مورد بسیار مهمی است: اینکه چه کسی جادوی سیاه را روی شما اجرا می‌کند. شناخت حریف‌تان در مبارزه و یا دوئل بسیار مهم است. اگر حریف‌تان بِلای ما باشد، باید بدانید که او فقط به دنبال کشتن شما نیست و در حقیقت هدف اولش این است که شما را آزار بدهد و از دیدن این صحنه لذت ببرد. ولی اگر حریف‌تان وینکی باشد، باید بدانید که اون فقط می‌خواهد گلوله‌های آغشته به جادوی سیاهش را درون بدن شما ذخیره کند، نه بیشتر و نه کمتر.

جادوآموزان از تصور حرف‌های استادشان وحشت کرده بودند، ولی این موضوع که افراد نام برده در حال حاضر در کلاس حضور ندارند کمی خیال‌شان را راحت کرده بود.

- با همین توضیحات، می‌رویم سراغ تکلیف جلسه‌ی بعدی:

نقل قول:
برای تکلیف این جلسه از شما می‌خواهیم که داستانی برای ما بنویسید که شخصیت اصلی آن دیگر خودتان نیستید، بلکه یکی از جادوآموزانی است که در این کلاس شرکت کرده‌اند.
موقعیتی که باید بنویسید، زمانی‌ست که این فرد تصمیم خود را می‌گیرد که به کدام جبهه بپیوندد. اگر در حال حاضر عضو جبهه‌ای است به آن احترام بگذارید و آن را تغییر ندهید. همچنین داستان را فقط معطوف به این موقعیت نکنید و موقعیت‌های دیگری نیز خلق کنید.
امتیاز این تکلیف توسط دو نفر داده می‌شود. اول خودمان که 15 نمره‌ را در اختیار داریم. دوم فردی که آن را انتخاب کردید که 5 امتیاز اصلی و 3 امتیاز اضافه را در اختیار دارد. اگر فردی که در موردش نوشته‌اید در دسترس نبود، خودمان جای او را پر می‌کنیم.
He-Who-Must-Not-Be-Named
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 21:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات جلسه دوم

بخش اعظم نمره‌ی این جلسه به نحوه‌ی نوشتن واکنش‌های شخصیت شما نسبت به اتفاق است. باقی نمره نیز مربوط به دیگر شاخص‌هاست.

@لیلی اوانز: 17 + 1
اول از همه بگوییم که تغییر خصوصیت اصلی شخصیتت جواب داده است. از نوشته‌ات کاملا واضح است که با شخصیت لیلی در حال حاضر بیشتر ارتباط می‌گیرید.
واکنش‌های لیلی به اتفاقی که روبه‌رویش می‌افتد بسیار خوب است ولی خیلی چیزها می‌توانست به این داستان اضافه شود. از شخصیت‌ها آنقدری که می‌توانستید استفاده نکردید و داستان را حول محور شخصیت خود قرار دادید. قرار بود که شخصیت شما نقش اول این داستان باشد ولی این به این دلیل نیست که باقی موقعیت‌ها را بخاطر نقش اول داستان نادیده بگیرید.
جادوی سیاهی که درست کردید خوب بود. فکر شده بود ولی در توصیف آن خوب عمل نکردید.

@نورا پردفوت: 20

شخصیتت معرکه است. همه چیز دارد. واضح هست که کاملا به آن فکر کرده‌ای. به عنوان یک نصیحت این را از ما بپذیر: فعلا چیز جدیدی به شخصیتت اضافه نکن. فعلا سمت گذشته‌ی نورا نرو. در حال نگه‌ دارش و با آن بنویس تا دستت کاملا عادت کند. وقت برای گسترش دادن شخصیت بسیار زیاد است.

تکلیف دوم برای شما نبود ولی ممنون که آن را نوشتید.

@روزالین اورست: 17 + 1
خیلی چیزها را از دستت دادید خانم اورست! بهترین داستان را شروع کردید در میانه‌ی آن، آن جای که باید اوج می‌گرفت رهایش کردید. می‌توانستید چیزهای بیشتری ببینید. چیزهای بیشتری تجربه کنید. ولی همه را فدای الهام خود از فیلم کردید.
ولی این را بدانید که نوشتن‌تان بسیار خوب است. داستان به طور کامل از طریق کلمات فهمیده می‌شود. این یک ویژگی مهم برای نویسنده است.

@هاول پرکینز: 20 + 3
این داستان همه چیز داشت. می‌خواندیم و لذت می‌بردیم. هیچ کجای آن انرژی داستان نیفتاد. و ممنون که کالسیفر بیشتری برای‌مان آوردید.
جادوی سیاه‌تان نیز بسیار خوف‌انگیز بود. از توصیف آن نیز لذت بردیم.

@ربکا: 16 + 3
داستانت گویی وسط یک اتفاق بود. اولش را نفهمیدیم و پایانش را نمی‌دانیم. این باعث شد که فکر کنیم شما آن را فقط برای گذراندن تکلیف فرستادید. ولی خب اگر نظر ما را بخواهی، اصلا به نمره دقت نکن. برای نمره همه چیز باید در نظر گرفته شود. ولی گاهی نویسنده نمی‌خواهد به همه چیز دقت کند و می‌خواهد برای دل خودش بنویسد. همین کافی است. همین باعث می‌شود بگوییم که جادوی سیاهی که شما خلق کردید، در بین جادوآموزان این جلسه بهترین بود. شخصیتت نیز به خوبی واکنش نشان داد. از پستت لذت بردیم ربکا!

اسلیترین: 0
گریفندور: 14.75
هافلپاف: 0
ریونکلاو: 13
He-Who-Must-Not-Be-Named
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در حاشیه یکی از بازارهای متروکه و مه‌گرفته‌ی لندن، جایی که مرز بین دنیای جادوگران و ماگل ها از بین رفته بود؛

ربکا در سکوتی سنگین پشت ستون نیمه ریخته عمارتی متروک ایستاده بود و موریگان، با احتیاط بر شانه‌اش جا خوش کرده بود؛ پرهای او با هر وزش باد سرد، لرزشی خفیف داشتند. نگاه ربکا، از میان تلألو نور های غروب آفتاب، بر صحنه‌ای خیره شده بود که فراتر از یک حادثه معمولی، به نظر می‌رسید؛ او شاهد یکی از ظریف‌ترین و در عین حال بی‌رحمانه‌ترین اشکال نابودی بود.

در میانه‌ی دیوار های فرو ریخته عمارت، زنی با ردایی نیمه‌پاره و چهره‌ای بی‌روح، بر زمین افتاده بود. مردی با چهره‌ای بی‌تفاوت، در برابر او ایستاده بود و چوب‌دستی اش را با دقتی جراح‌گونه به سمت پیشانی زن گرفته بود.

مرد چوبدستی اش را به شکل ضربدری در هوا چرخاند و دایره ای به دور آن کشید و سپس با صدایی که گویی از میان لایه‌های یخ‌زده‌ی زمان بیرون می‌آمد، سکوت عمارت را شکست:

_آی دنتیتی دایز(Identity Dies).

صدای مرد چندین بار در میان خرابه های عمارت اکو شد تا بالاخره سکوت دوباره در قلمرو خالی حکم رانی کرد.

در آن لحظه، جادویی به صورت رشته‌های نقره‌ای و درخشان که شباهتی به جادویی عادی نداشت و بیشتر شبیه به جادوی سیاه بود از چوب‌دستی مرد به سمت زن هجوم برد. این رشته‌ها، مانند انگل‌هایی نوری، به درون چشمان و گوش‌های زن فرو رفتند و از آنجا به مغزش یورش بردند. ربکا باز هم شاهد بود، شاهد فرآیندی شوم ؛ او می‌دید که چگونه خاطرات، آن رشته‌های نامرئی که هویت انسان را می‌سازند به صورت هاله‌ای از نور، از درون مغز زن بیرون کشیده می‌شدند.

ابتدا لبخند ملایمی که روی لب‌های زن بود، ناگهان محو شد؛ گویی فراموش کرده بود چرا می‌خندید. سپس، بی دلیل بر گونه هایش اشک جاری شد؛ او دیگر نمی‌دانست برای چه کسی یا چه چیزی گریه می‌کند. حتی نام عزیزترین افراد در نگاهش مه‌آلود گشت.

جادو داشت ذره‌ذره، تکه‌های پازل هویت را از هم می‌گسست. این جادو، تنها حافظه را هدف نگرفته بود؛ بلکه داشت روح زن را می‌کشت. اگر کسی می‌خواست او را ببیند، او را دیگر یک انسان نمیدید؛ او تنها یک کالبد خالی بود که در دنیایی که هیچ پیوندی با آن نداشت، سرگردان می‌گشت.

ربکا در حالی که ایستاده بود، دستانش را چنان در جیب‌هایش مشت کرده بود که ناخن‌هایش در کف دستش فرو می‌رفتند. او نه از ترس آن جادو، که از شدت انزجار و خشمی که در رگ‌هایش می‌جوشید، لرزید. برای او که تمام وجودش را بر پایه‌ی حفظ کردن و انتقام بنا کرده بود، تماشای این صحنه، مثل تماشای سوختن خانه اش بود ؛ درست به همان اندازه دردناک!

آن مرد، با هر بار حرکت چوب‌دستی اش، بخشی از معنا را از آن زن می‌ربود.

وقتی آخرین رشته‌ی نور از بدن زن خارج شد ، مرد با خونسردی به سمت تاریکی عقب‌نشینی کرد و محو شد، زن با نگاهی مات و بی‌معنا به آسمان خیره شد. او حتی نمی‌دانست که همین لحظه، تمام جهانش را از دست داده است .

موریگان بال زد و با نوک خود، با آرامشی وهم‌آلود، به شانه‌ی ربکا زد؛ گویی می‌خواست به او یادآوری کند که در این دنیای در حال فراموشی، تنها آن‌ها بودند که می‌دیدند. ربکا حالا شاهد یک جنایت علیه هویت بود و این، باعث می‌شد از ازدست‌دادن گذشته، خطرات و کینه اش وحشت کند.
اما تنها دلیلی بود که او را برای انتقام، تشنه‌تر از همیشه می‌کرد.
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنی باید اینجا دنبالش بگردی؟ بوی کثافت و انواع نیات شوم میاد. می‌دونی این تو نفس کشیدن یکم سخته.

هاول بی‌توجه به زمزمه‌ای که از زیرِ ردایش به گوش می‌رسید، کریستال‌های جادویی را از نظر گذراند. بعضی‌هایشان زیر لمسش گز گز می کردند و تعدادی انگار به انگشتانش می‌چسبیدند. هنوز جادویی که می‌خواست را حس نکرده بود.

- هوی! صدامو نمی‌شنوی مردک-

این بار دستش را زیر ردایش برد و به نرمی روی فانوسِ جیبی‌ای که به کمربندش آویخته بود، کشید.

- کالیسیفر عزیز، اگه نمی‌خوای توی اون فانوسِ فسقلی خفه شی و جفتمون رو به کشتن بدی، یه لحظه ساکت باش و بذار چیزی که لازم داریم رو از توی همین "نیاتِ شوم" پیدا کنم.

مکثی کرد و با ملایمت اضافه کرد:
- لطفا.

مشغولِ ساختنِ فانوسی بود که انرژی کالیسیفر را بیش از چند ساعت نگه دارد. کار راحتی نبود و دقیقا به همین دلیل تا این حد مجذوبش شده بود. بلاخره قطعه‌ی کریستالی که حاملِ جادوی کافی بود را پیدا کرد. گوشه‌ی لبش بی‌اختیار بالا رفت.

در مسیرش به سمتِ پیشخوان، با چشمانش قفسه‌ها را زیر و رو می‌کرد که لبخند روی لب‌هایش خشکید. مسیرش را به سمتِ قفسه‌ای خاک گرفته و نیمه خالی تغییر داد. لب‌هایش به آرامی از هم فاصله گرفتند و با برقی در چشمانش به "آن" نگاه کرد.

یک مهره‌ی اسبِ سفید شطرنج به تنهایی روی یک قفسه قرار داشت. منزوی، مات، بی‌اهمیت، اما چشمان هاول دیگر چیزی به جز آن نمی‌دید. مهره‌ای تنها بود، بدون صفحه و سایر یارانش. جادویش هاول را فرا می‌خواند. جادویی ملایم داشت‌ اما وعده‌ی قدرت می‌داد. فقط کافی بود یک بار لمسش کند تا قدرتی ناشناخته را تماشا کند.

- هاول... ببین این اصلا فکر خوبی نیست. این جادو اینقدر قدیمیه که حتی منم نمی‌خوام دور و برش باشم... می‌دونی که من یه اهریمنم و...

اما هاول دیگر صدای کالیسیفر را نمی‌شنید. کنجکاوی‌اش درمورد جادویی ممنوع اما باشکوه، تمامِ حواس دیگرش را از کار انداخته بود.

- گوش کن ببین چی می‌گم. بیا فقط بی‌خیالش شو، منم دیگه لباس‌هات رو نمی‌سوزونم! تو که کلکسیون شطرنج جادویی داری این اسبِ تنها رو توی بدبختیش ول کن.
- اگه من جات بودم، به حرف این دوستِ کوچیکت گوش می‌کردم.

نشستنِ دستی سنگین بر روی شانه‌اش و شنیدن آن صدای خشن، هاول را به خودش آورد. برگشت و سری برای آقای بورگین تکان داد. مردکِ خسیس وسایل شگفت‌انگیزی داشت و هرگز هاول را از خریدن چیزی منع نکرده بود. همین برایش کافی بود تا دست دراز کند و مهره را بردارد.
- می‌خوامش.

بورگین به سمتِ پیشخوان برگشت و بدون نگاه کردن به هاول گفت:
- فروشی نیست...

مکثی کرد و با چهره‌ای درهم ادامه داد.
-اصلا مال من هم نیست... ولی نمی‌خوام بیشتر از این اینجا نگهش دارم. به هرحال تو پاچه‌ی کسی نمیره، هیچکسی اون قفسه‌های خالی رو نگاه هم نمی‌کنه. ببرش.

هاول شلنگ‌تخته‌زنان در حال خروج از مغازه بود که بورگین صدایش کرد.
- درمورد کریستال اینو نگفتم.
- مچمو گرفتی.

لبخندی زد و چال کوچکی کنار گونه‌اش ظاهر شد؛ لبخندی که معمولاً باعث می‌شد آدم‌ها یادشان برود قرار بوده از دستش عصبانی باشند، اما بورگین شانه بالا انداخت.
- دو برابر باهات حساب می‌کنم.
- ای دزدِ بدذاتِ شومِ-

هاول فانوس را با ردایش پوشاند و با لحنی که اصلا متاسف نبود، گفت:
- معذرت می‌خوام این دوستِ کوچیکم یه مقداری بی‌ادبه.

مهره را در دستش می‌فشرد و این از نگاه بورگین دور نماند. اگر این پسر می‌خواست به سراغ دردسر برود، راهش را سد نمی‌کرد. از لحظه‌ای که مهره‌ی کوچک را به صاحب جدیدش داده بود، احساس می‌کرد بار سنگینی را روی زمین گذاشته است.

- اگه می‌خوای بیشتر بدونی، نیمه‌شب جمعه، ساختمونِ متروکه‌ی کنارِ هاگزهد، پله‌ها رو برو پایین‌ تا باشگاه شطرنج.

و بعد در مغازه جلوی صورت هاول بسته شد.

- چرا همیشه باید هاگزهد باشه؟
- اگه دنبال یه چیز ممنوعه باشی که وزارت هنوز نتونسته کامل جمعش کنه، جای دیگه‌ای به ذهنت می‌رسه؟

هاول درحالی که سنگینی مهره را توی جیبش احساس می‌کرد، لحظه‌ای مکث کرد.
- شاید یه جایی توی هاگوارتز می‌ساختم؟
- اگه الان نفسم رو برای فحش دادن بهت حروم کنم، توی همین فانوس می‌میرم.

***


ماجراجویی‌های نیمه‌شب، بخشی جدانشدنی از زندگی هاول بودند و معمولاً آن‌هایی که با یک "فقط یه سر و گوشی آب می‌دم." شروع می‌شدند، دردسرسازترینشان از آب درمی‌آمدند.

پلکان مارپیچِ آهنی با هر گامش، ناله‌ی کوتاهی سر می‌داد؛ انگار از هر غریبه‌ای که به اعماق زیرزمین پا می‌گذاشت، دل خوشی نداشت. مهره‌ی کوچک کف دستش، با برداشتنِ هر قدم، سنگین‌تر می‌شد. لرزشش بر کف دست هاول می‌خزید و از مچ دستش بالا می‌رفت. انگار مسیر را به خاطر داشت و می‌دانست به خانه‌اش برمی‌گردد.

وقتی بلاخره به درِ فلزي زنگ‌زده‌ای رسید که انگار از اول دنیا آنجا بوده، برق چشمانش می‌توانست کل راهروی تاریک را روشن کند‌.

- فقط یه نگاه می‌کنیم، باشه؟
- هر بار قبل از اینکه تو دردسر بیفتیم، همینو میگی.
- فقط یه باشگاه شطرنجه.


هاول با لبخندی کمرنگ دستش را دراز کرد و درِ زنگ زده، با یک لمسِ‌ سبک باز شد.

درست کنارِ در، میزِ چوبیِ زهوار در رفته‌ای زیر انبوهی از کاغذ، فنجان‌های لکه‌دار و ته‌سیگار دفن شده بود. زنِ جوانی پشتِ آن لم داده بود؛ در یک دستش روزنامه‌ی چند سال پیشِ پیام امروز را نگه داشته بود و در دست دیگرش سیگاری که مدت‌ها پیش خاموش شده بود. بی‌آنکه روزنامه را پایین بیاورد، گفت:
- دعوت‌نامه.

هاول یک ابرویش را بالا انداخت و در دلش بورگین را لعنت کرد، اما لبخندش همچنان ثابت ماند.
- خب... این یکمی برنامه‌هامو بهم زد...

زن بالاخره نگاهش کرد و یک نگاه کافی بود. دوباره مشغول خواندن روزنامه‌ای شد که احتمالا قبل از تولد هاول چاپ شده بود.

- اشتباه اومدی، بچه مدرسه‌ای.

لبخند هاول به یک تارِ مو بند بود. اینجا مکالمات ارزشی نداشتند و هاول زمانش را با کلمات معامله نمی‌کرد. به نرمی خم شد و مهره‌ی اسب را روی میز گذاشت.

زن برای اولین بار روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت. سیگارِ بین انگشتانش، قبل از اینکه مهره را بردارد، روی زمین افتاده بود.

- پس اون بورگین لعنتی هنوز زنده‌س. بلاخره از شرِ این خلاص شد.

سایه‌ای از یک لبخند بر روی لب‌هایش نشست و بلافاصله ناپدید شد. برای لحظاتی مهره را زیر نور چرخاند و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، پرده‌ی وصله‌شده‌ی رو به سالن شطرنج را کنار زد.

- به چیزی دست نمی‌‌زنی، بازی نمی‌کنی، هر اتفاقی که اینجا افتاد رو همینجا نگه می‌داری.

هاول برای لحظه‌ای ایستاد و محیط اطرافش را برانداز کرد. سالنی با سقف کوتاه و تیرهای چوبیِ قدیمی، وزنِ ساختمانِ متروکه‌ی بالای سرشان را به دوش می‌کشیدند. نور شمع‌ها به همه‌ی سالن نمی‌رسید؛ گوشه‌هایی از اتاق در تاریکی رها شده بودند.

حدود ده میز شطرنج با فاصله از هم چیده شده بود. هیچ‌کدام شبیه دیگری نبودند؛ یکی از آبنوس، یکی از سنگ مرمر ترک‌خورده، یکی با صفحه‌ای نقره‌ای که درخشش کمرنگ شمع‌ها را بازتاب می‌داد. فقط صدای برخورد مهره‌ها با صفحه، میان دود شمع‌ها و بوی فلز زنگ‌زده می‌پیچید.

هاول آهسته میان میزها قدم می‌زد‌. تقریباً همه‌شان اشغال بودند. بعضی از بازیکن‌ها بی‌حرکت به صفحه خیره مانده بودند و بعضی دیگر مهره‌ای را میان انگشتانشان می‌چرخاندند. تماشاگران با لیوانی در دست یا تکیه داده به دیوار، بی‌صدا بازی‌ها را دنبال می‌کردند.

نگاهش از روی صفحه‌ها، مهره‌ها و دست‌های بازیکن‌ها می‌لغزید. هنوز پیدایش نکرده بود. در تلاش برای یافتنِ چیزی بود که بورگین درموردش به او هشدار داده بود؛ جادویی که حتی کالیسیفر هم آن را دوست نداشت. اینجا... اگر اینجا فقط یک کلاب شطرنج بود، چرا پشت در زنگ‌زده‌ی یک ساختمان متروکه پنهانش کرده بودند؟

این ماجراجویی‌ای نبود که هاول را به اینجا کشانده بود. نمی‌دانست سکوتِ کالیسیفر به خاطر دلخوری است یا صرفا خوابش برده.

با بی‌حوصلگی کنار نزدیک‌ترین میز بازی ایستاد و دست‌هایش را در جیب ردایش فرو برد. برقِ هیجان از چشمانش پر کشیده بود و بعد، نگاهش به صفحه‌ی شطرنج افتاد. کافی بود چند حرکت آخر صفحه را نگاه کند. بازی مدت‌ها پیش تمام شده بود؛ فقط یکی از دو بازیکن هنوز خبر نداشت.

بازیکن سیاه هنوز دنبال راه فرار می‌گشت، اما هاول بعد از چند لحظه فهمید چیزی برای نجات دادن وجود ندارد. این بازی از مدت‌ها قبل تمام شده بود؛ فقط مهره‌ها هنوز تکان می‌خوردند.

کنجکاوی‌اش دوباره جان گرفت. بازیکنِ سفید حتی یک‌بار هم به حریفش نگاه نکرده بود. صورتش پشت سایه‌ی شنل پنهان مانده بود و حرکاتش هیچ نشانی از غرور یا تردید نداشت. بردن بازی برایش هدف نبود، نتیجه‌ای بود که در هرصورت باید اتفاق می‌افتاد.

این یک بازی معمولی نبود.

بازیکنِ سفید دستش را جلو برد و انگشتانش دورِ اسب حلقه شدند. هاول حاضر بود قسم بخورد انگار زمان برای لحظاتی ماتِ این صحنه شده و حرکت کردن را فراموش کرده بود. بعد، اسب را روی خانه‌ی جدید گذاشت.

- هاول... یکمی برو عقب.

نادیده گرفتن صدای کالیسیفر تا به حال اینقدر برایش آسان نبود.

بازیکنِ سیاه دیگر حرکتی نکرد.
چشم‌هایش روی صفحه ماند. انگار تازه متوجهِ تاری شد که حریف در هر حرکتِ ساده برایش تنیده بود. آرام دستش را جلو برد و شاهِ سیاه را به زانو درآورد.

برای لحظاتی هاول با یک ابروی بالا انداخته به صفحه‌ی بازی نگاه می‌کرد، بعد، خطوط حک‌شده روی صفحه درخشیدند.

"فاتح برگزیده شد."


پیش از آنکه هاول حتی فرصت کند معنی جمله را هضم کند، شکافی روی مهره‌ی شاهِ سیاه به وجود آمد و سایه‌ای از آن بیرون خزید. رشته‌هایی به تاریکی شب، آرام از دلِ مهره‌ی سیاه خارج شدند.

هاول بی‌اختیار یک گام به جلو برداشت. تمایل به نابودی را از این جادو حس نمی‌کرد... بیشتر شبیه تصاحب، به دست گرفتن و نگه داشتن قدرت بود.

کالیسیفر زیر ردای هاول بی‌قرار به خودش پیچید.
-هاول... این جادویی که داره بیدار میشه...

رشته‌های سیاه در هوا معلق ماندند و به آرامی پیچ خوردند؛ نه مثل جرقه‌ای سرکش، بلکه مثل جویبار‌های کوچکِ درحالِ ملحق شدن به رود‌.

واژه‌ای که سال‌ها پیش لابه‌لای کتابی پوسیده دیده بود، بی‌اختیار از گوشه‌ی ذهنش بیرون خزید.

ربایش.

کتاب فقط یک خط درباره‌اش نوشته بود؛ «جادویی که قدرت را نمی‌آفریند، بلکه صاحبش را عوض می‌کند.» و بعد از آن تمام صفحات کتاب پاره شده بودند. برای هاول مثلِ یک افسانه بود؛ جمله‌ای که در همان کتاب باقی مانده بود و-

بازیکنِ سفید چوب‌دستی‌اش را به نرمی تکان داد و به سمتِ بازیکنِ مقابلش گرفت. هیچ طلسمی نخواند و کلامی از دهانش خارج نشد. هاول حتی بیشتر به سمت او خم شد اما چیزی نشنید. با این وجود، بازنده‌ی بازی انگار تمام نیرویی را که بدنش را سرپا نگه داشته بود، از دست داد. انگشتانش از لبه‌ی میز سر خوردند و با ضربه‌ای سنگین روی زانو افتاد.

رشته‌های سیاه‌رنگ به جای مهره‌ی شاه، از میانِ سینه‌اش، از امتدادِ بازوانش، از نوکِ انگشتانش به سمتِ چوب‌دستی‌ بازیکن سفید لرزیدند. هیچ تقلا و مقاومتی در کار نبود. تاریکی، راهش را خودش پیدا می‌کرد و بی‌آنکه لحظه‌ای سرگردان شود، در نوکِ چوبدستیِ مرد محو می‌شد. چوبدستی حتی نمی‌درخشید؛ فقط هر بار که رشته‌ای در آن ناپدید می‌شد، هاول حس می‌کرد هوای اطرافش برای لحظه‌ای سنگین‌تر می‌شود.

تمامِ آن کتاب‌هایی که درباره‌ی جادوی سیاه خوانده بود، از نفرین، مرگ، خون و هیولاها حرف زده بودند؛ اما هیچ‌کدام حتی یک خط هم درباره‌ی این سکوتِ هولناک ننوشته بودند. درباره‌ی جادویی که نه فریاد می‌کشید، نه ویران می‌کرد، نه چیزی را به زور می‌گرفت؛ فقط دست دراز می‌کرد و قدرت، بی‌هیچ مقاومتی، صاحبش را عوض می‌کرد.

هاول حتی متوجه نشد بازیکنِ سیاه چه زمانی توانست خودش را از روی زمین جمع کند. تمامِ حواسش به چوبدستیِ برنده‌ دوخته شده بود؛ چوب‌دستی ظاهراً معمولی که چند لحظه پیش، طلسمی اجرا کرده بود که حتی کتاب‌های جادوی سیاه هم جرئت نداشتند بیشتر از یک خط درباره‌اش بنویسند.

کالیسیفر درونِ فانوس غرغر کرد و گوشه‌ی ردای هاول را سوزاند.
- حالا می‌فهمی چرا این لعنتی رو پشت بازی شطرنج قایم کردن؟ حتی فکرشم نکن که جفتمونو به فنا بدی!

بازیکنِ سفید هنگام عبور، فقط برای لحظه‌ای نگاهش کرد. نگاهی کوتاه و گذرا و بعد، برقی‌آشنا را در چشم‌های هاول دید و گوشه‌ی لبش اندکی بالا رفت.
- فکر کردی همه‌ی کسایی که بهشون می‌گن جادوگرِ بزرگ... فقط یهو با یه جادوی بزرگ به دنیا اومدن؟

شنلش پشت سرش روی سنگ‌های کف سالن کشیده شد و چند لحظه بعد، بی هیچ سر و صدایی از سالن خارج شد.

هاول فقط ایستاد و به صفحه‌ی شطرنج خیره ماند؛ به خانه‌های سیاه و سفیدی که چند دقیقه پیش، برایش چیزی بیشتر از یک بازی نبودند.

حالا دیگر نگاهش از روی آن‌ها رد نمی‌شد. هر خانه، هر مهره و هر حرکت، انگار رازی در خود داشت که دنیا ترجیح داده بود پنهانش کند‌ و هیچ‌چیز بیشتر از رازهایی که همه از آن‌ها می‌ترسیدند، هاول را وسوسه نمی‌کرد.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/5/2 13:03:19
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1405 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان توهمی بیش نیست؛ وقتی کمال‌گرایی تو را در گذشته زندانی می‌کند و آینده، فقط تصویری دوردست پشت یک شیشه‌ی ضخیم باقی می‌ماند.

(برگرفته از مفاهیم فیلم interstellar)

تاریکی سنگین فضای بخش ممنوعه کتابخانه ی هاگوارتز با بوی کهنگی کاغذ ها و غبار آغشته به جادوی سیاه و باستانی در هم آمیخته بود. در میان قفسه های تاریک و سرپوشیده از گرد و غبار، ناگهان نگاهم به کتابی افتاد که روی یکی از قفسه های بالایی قرار داشت. جلد چرمی بی نقص که زیر نور کم فروغ فانوس می درخشید.
از همان لحظه ی اول که چشمم به آن کتاب نفرین شده افتاد، حس شوم و تهوع آوری عمق قلبم را چنگ انداخت. تمام وجودم، عقلم فریاد می زندند که قدمی دیگر به آن نزدیک نشوم، می دانستم دست زدن به چنین جادویی عمیق و ممنوعه ای تا چه حد خطرناک و اشتباه است؛‌اما هم زمان نیرویی کشنده و تیره از سمت کتاب ساطع می شد و اراده ام را به سخره می گرفت.

زمزمه ای نرم از سوی کتاب در اعماق جمجمه ام پیچید.
-تلاش کافی است.... رنج اشتباه کردن و ترس از ناکافی بودن را تمام کن.

اصلا نمی خواستم دستم کتاب را لمس کند، منطقم پس می زد، اما نیاز افراطی ام به کمال به اینکه هرگز هیچ ایرادی در من وجود نداشته باشد پایم را جلو کشید. وسوسه ای نفوذناپدیر بر تمام بدنم سایه انداخت. دستم را با دودلی و لرزش بالا رفت. سر انگشت های سرد و یخ زده ام چرم سرد کتاب را لمس می کند و همان لحظه کتاب را از قفس بیرون کشیدم.
کتاب را با لرزش در دستانم نگه می دارم؛ حس بدی که کل قلبم را تسخیر کرده لحظه به لحظه پر رنگ تر می شود. اما صدای وسوسه انگیز کتاب تمام هشدارهای درونی ام را خفه می کند.
-فقط یک جادو ساده... هیچکس، هرگز نمی تواند از تو ایراد بگیرد.

چوب دستی ام را بالا می آورم تا جادوی کهن و سیاه کتاب را آغاز کنم، حرکت چوب دستی باید چند دایره ی هندسی و کاملا بی نقص باشد. با هرچرخش، هوای اطراف سنگین تر و فشرده تر می شود؛ با اینکه قلبم را ترس مچاله کرده کلمات طلسم کتاب را بر زبان جاری می کنم؛ ناگهان درخشش کور کننده ای همه جا را فرا می گیرد. نوری سپیدِ منفجر شونده ای چشمانم را سوزاند. برای چند ثانیه هیچ چیز جز نور مدهوش کننده ندیدم؛ انگار تمام ستاره های آسمان یکجا در چشم هایم فرو ریخته اند و همه چیز را سفید کرده اند.

چشمان اشک آلودم را باز می کنم؛ نور رخت بسته بود اما منظره ی روبه رویم، قلبم را از حرکت بازداشت؛ پشت شیشه ی ضخیم، روزالین چند دقیقه قبل ایستاده بود. هنوز در حال ادامه دادن جادوی سیاه کتاب بود، درگیر همان وسوسه و همان حس شوم. زمان در آن طرف کند می گذشت و بازسازی شده بود.

صدایم در گلو می شکند و مشت هایم را به شیشه ی سرد و ضخیم می کوبم.
-نه! نکن روزالین؛ اون صدا دروغه!

صدای خفه ام از شیشه عبور نمی کند. فقط شاهد آن حس بد بودم که وجودم را در بر گرفته؛ روزالین آن طرف شیشه دستش را روی نوشته های کتاب می کشد و صدایش را واضح می شنوم.
-من فقط... می خوام دیگه هیچ وقت اشتباه نکنم. می خوام همه چی کامل باشه.

مشت بعدی ام را به شیشه می کوبم و فریاد می کشم.
-تو داری خودتو گول میزنی! این کمال نیست؛ اون کتاب داره از ترس ناکافی بودن تو استفاده میکنه. لطفا بهش گوش نده!

روزالین پشت شیشه، بی خبر از حضور من، چوب دستی اش را برای آخرین بار به چرخش در می آورد؛ نگاهش آمیزه ای از ترس عمیق و اشتیاقی مفرط است. زمزمه ی کتاب در هوا اوج گرفت و من این طرف شیشه با تمام وجودم التماس می کنم.
-چوب دستیتو بیار پایین. این جادو تورو کامل نمی کنه... تو داری خودت رو برای همیشه توی این ثانیه حبس می کنی!

دیگر قادر به کنترل اشک هایم نیستم. روزالین درگیر جادوی سیاه، آخرین کلمان طلسم را بر زبان آورد و یک لحظه جادوی مطلق و بی نقص ایجاد می کند؛ جادویی سیاه همراه با تقارنی کمالگرایانه، اما کاملا مرده.
فضای اطرافش منجمد شد و زمان بار دیگر متوقف شد؛ در اوج اجرای جادو، در حالی که فکر می کردم به کمال رسیده ام، برای همیشه در همان لحظه گیر افتادم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس، یک مجسمه ی بی نقص از ترس و وسوسه، در سیاه چاله ی زمان.

دست بی حسم را از روی شیشه پایین می کشم؛ این طرف شیشه، من مانده ام و سنگینی نگاهی که به خودم دوخته شده بود.با داغی ای که اندوهی عمیق در وجودم ایجاد کرده؛ دریافته ام که کمالیی که به بهای از دست دادن جریان زندگی ام تمام شده، جز سیاه ترین و دردناک ترین جادوها است.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/31 15:05:05
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/4/31 15:11:05
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 14:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


- اگه بخوای اینطوری ادامه بدی گزارشت رو می‌دم، ربکا.
- به وزارتخونه؟ واقعا فکر می‌کنی اونا کاری می‌کنن؟ چقدر ساده‌ای!

نورا و ربکا در تاریکی شب روی میز دو نفره‌ای نشسته بودند و به یکدیگر خیره مانده بودند.

- نه. به محفل ققنوس.
- اونها هم نمی‌تونن کاری کنن.‌..

ربکا بلند شد و صدای خفیف کشیده شدن صندلی‌اش با صدای قار قار موریگان درآمیخت.

- با من بیا.

نورا چوبدستی‌اش را محکم در دست فشرد. با نفس هایش بر احساساتش چیره شد و سپس پشت ربکا به راه افتاد. در راه تنها به تحلیل موقعیت مکانی و راه‌های فرار امکان‌پذیر فکر می‌کرد، آن دو در باغ عمارتی بودند که گویی سال‌ها از آن استفاده نشده. درختان هرس نشده بودند، علف‌های هرز کنده نشده بود... اگر کسی می‌خواست از آنجا فرار کنند پیش از آزادی‌اش در میان درختان اینجا گم می‌شد.

به عمارت نزدیک‌تر شدند و تا به در سردآب رسیدند نورا به وضوح بوی خون را احساس کرد. ربکا در را باز کرد و با آرامش همیشگی‌اش از پله‌ها پایین رفت. نورا چند لحظه‌ای در چهارچوب در ماند تا بتواند همه چیز را ببیند و برسی کند. یک کاراگاه، همیشه اول همه چیز را بررسی می‌کرد و بعد دست به عمل می‌زد. رد خون خشکیده بر روی پله‌ها، خراش‌هایی روی دیوار و پله که مانند خراش ناخن انسان بود. از انتهای سرداب هم صدای چک چک آب به گوش می‌رسید، آب یا شاید خون. سرداب سرد بود، چون مکانی که سال‌هاست محل عبور ارواح بوده.

- نمی‌خوای بیای داخل؟!

نورا سکوت کرد. وارد سرداب شد و در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد. نورا حتی سرش را تکان نداد و غرق افکارش از پله‌ها پایین رفت.

- می‌بینیش؟

پایین پله‌ها، در سرداب کم عرض و کوچک مردی از پا به سقف آویزان بود. دهانش با چیزی بسته نشده بود، اما نمی‌توانست حرفی بزند. دست و پایش هم با طناب‌هایی بسته شده بودند؛ به حدی که نورا می‌توانست تا تمام وجود درک کند که خوت به آن بخش‌های بدنش نمی‌رسد. مرد ناله می‌کرد. ناله‌های بی‌جوابی که از ته گلویش درمی‌آمدند.

- یه ورد جدید پیدا کردم. می‌خوای نشونت بدم؟

ربکا با آرامش با نورا نگاه می‌کرد. آرامشی که نورا را عصبانی می‌کرد. محکم‌ دندان‌هایش را به هم فشرد.
- پس پینیاتای مرگخواها این شکلیه.
- لازم نیست مزه بریزی. خب جوابم رو ندادی. بذار نشونت بدم! اِنسُلوِنسیا!

چوبدستی ربکا روی مرد ماند. فریادهای مرد هر لحظه بلندتر می‌شد ‌و نورا تنها می‌توانست نگاه کند. او تلاش می‌کرد شیوه عملکرد این طلسم را بیابد...

به نظر از ریشه solvent میاد که یعنی... حلال. این یعنی چی؟ مثل اسید می‌مونه؟ پس چرا جراحتی دیده نمی‌شه؟ ولی اون مرد داره درد می‌کشه پس قطعا طلسم انجام شده. حل شدن... اون مرد... نه... اون داره از درون حل می‌شه!

نورا آرام به ساعتش نگاه کرد. چقدر دووم میاره؟ مسلما وقت زیادی نداره. نمی‌تونم نجاتش بدم. چوبدستی‌اش را رو به ربکا گرفت. ابروهایش درهم رفته بود و دستانش می‌لرزید.

- می‌خوای با من دوئل کنی؟

صدای ربکا همچنان آرام بود. سرش را بالا آورد و با چشمان یخی‌اش به نورا نگاه کرد.
- قبول می‌کنم.

و چوبدستی‌اش را درمقابل نورا نگه داشت. طلسم‌های متعددی از چوبدستی‌هایشان خارج می‌شد و هرگاه از روشی متفاوت برای دفع وردها استفاده می‌کردند. نورا معلق می‌شد و ربکا هم به راحتی با کلاغ‌هایش راه طلسم‌ها را می‌بست. موریگان بر بالای سر نورا پرواز می‌کرد و از هیچ راهی برای پرت کردن حواس نورا نمی‌گذشت.

ربکا وردی خواند که با فاصله اندکی از نورا به دیوار سرداب خورد. دیوار منفجر شد و نورا با موج انفجار به سمت دیگری پرت شد. جایی از بدنش نشکسته بود و هنوز نفس می‌کشید. بلند که شد همان مرد را درمقابل خودش یافت.
- استوپفای.

امیدوارم این روش کار کنه تا کمتر درد بکشه.

نورا دوباره به ساعت نگاه کرد. نیم‌ساعت از زمانی که وارد عمارت شده بود می‌گذشت. با سرعت سمت پله‌ها دوید و سر راه چندبار از طلسم‌هایی که سویش می‌آمدند گریخت.

- نورا. خودت دوئل رو شروع کردی، الان هم فرار می‌کنی؟ چه ضعیف!

لبخندی بر لبان نورا پدید آمد. درحالی که از پله‌ها بالا می‌رفت، افسونی سمت ربکا فرستاد. چشمش به در سرداب افتاد. برای اولین بار زمان‌بندی‌اش درست کار کرده بود.

فلش بک


- اگه تا بیست دقیقه بیرون نیومدم اول برام قبر سفارش بدین. روش هم باید بنویسین جوان ناکام! حالا بعدش بیاین تو جسدم رو ببرین.

نورا در مقابل در عمارت ایستاده بود و به اعضای محفل ققنوس نگاه می‌کرد. یه اصرار نورا گذاشته بودند خودش با هم‌گرهی‌ش روبه‌رو بشود.

پایان فلش بک


- نقشه‌ات این بود نه؟

ربکا، به محفلی‌ها نگاه می‌کرد. همه چوبدستیشان را سوی ربکا گرفته بودند.

- ربکا. من شخصیت اصلی نیستم که حاضر بشم برای نجات مردم بمیرم. من فقط می‌تونم به شخصیت اصلی کمک کنم. الان هم، فقط به شخصیت اصلی کمک کردم تا یه مرگخوار رو بگیره.
- منظورت منم؟ متاسفم. از این خبرا نیست!

ربکا لبخند سردی زد و سپس در دود سیاهی محو شد.

- خواهش می‌کنم دفعه بعد اول خشکش کنین بعد بهم بگین سخنرانی کنم! اون همه فکر کرده بودم تا این حرفا رو کنار هم بچینم... همش هدر رفت!
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/4/30 15:10:54
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 14:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه اول


نورا با لبخند فرم استخدامی‌ش رو گذاشت روی میز. طبق قانون وقتی جواب سوالی رو نمی‌دونی فقط برگه سیاه کن عمل کرده بود و امیدوار بود این قانون روی فرم استخدامی هم پابرجا باشه. بعدش هم با لبخند به منشی خیره شد و از توی دریچه کولر رد شد و دفتر رو ترک کرد.

محتوای فرم استخدامی نورا پردفوت:

نقل قول:
سلام. من نورا‌م.

فرزند تنی یه چوب‌کبریت! چه جوری هم نه به بحث و نه به شما ربطی نداره، پس بگذریم. ما چوب‌کبریتا هنوز هم قبیله‌ای زندگی می‌کنیم و مشکلات زیادی با قبایل دیگه داریم... علی‌الخصوص خلال دندون‌ها. با خودشون چی فکر می‌کنن این چوب‌های دو سر تیز! از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگ‌بینی دارن... من از نسل چوب‌کبریتم!

هعی آقا... من از بچگی با تروما بزرگ شدم. همش باد مخالف می‌زد می‌رفتم خونه در و همسایه و دعوا می‌شد! توپ بازی که می‌کردیم، توپه که باد درست می‌کرد می‌رفتم تا بقالی سر کوچه و از بازی عقب میموندم... مصداق بارز بادکنک هلیومیم ولی بیشتر از بادکنک هلیومی هوا می‌رم.

در کل یک متر قدمه نیم گرم وزنم. نه نه... لباسام گشاد نیستن خودم کم قُطرم. با توجه به این که از یه گرم هم کمترم... همیشه تو هوام. ممکنه در رو باز کنی فشار هوای خونه‌تون منو پرت کنه سمت جزایر ماداگاسکار! شاید هم یهو زارت با جارو برقی رفتم تو دل آشغالا.

تضمینی برای کنترل خشمم ندارم! عصبانی بشم بهتون ثابت می‌کنم قدرت به حجم انسان ربطی نداره. تلاش کنین با خشمم رو به رو نشین... برای سلامت خودتون بهتره. من که عادت دارم از. وسط بکشنم. شما چی؟ از کمر تا بشین دردتون میاد؟

دیوونه؟! نه عمرا! فقط خب... یکم شیرین می‌زنم. نه اینکه کاراگاه بدی بشم! پاش برسه از همه‌ی عقلم استفاده می‌کنم. دلیل اینکه شیرین می‌زنم هم اینه که نمی‌خوام از ذخایر سلول خاکستریم استفاده کنم. به نظرت تو نیم گرم وزن چقدره مغزه؟ همین دیگه! همین کوچولو هم که هست روونا رو باید شکر کرد!

ولی خب، منو دست کم نگیرینا! همون اندک سلول خاکستری هم که دارم خوب کارشون رو بلدن. جاهایی باید جدی باشم، درسته که هنوز تو هوام ولی اونجاها شئ معلق عاقلم... نه مثل الان شئ معلق بدون مغز. بچه‌های فامیل بهم می‌گن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونه‌م، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا می‌ره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل می‌کنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!

خلاصه که... منو کاراگاه کنین ببینین چه پرونده‌هایی رو که حل نمی‌کنم! فلفل نبین چه ریزه... بشکن ببین چه نوراست!

چند ماه بعد


- خانم پردفوت... این چی بود پر کردین؟
- مشکلی داره؟
- البته که مشکل داره! شما صفحه سفید پشتش رو پر کردین! فرم اصلی اون‌ور برگه بوده!
- اوه... پس برای همین جوابشو نمی‌دونستم...
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
درود. با توجه به پیام شخصی که به شما دادم، تکلیف امروزم بنا بر شخصیت جدید و بهتری هست که برای لیلی ساختم. اگرچه مقداری مشابه قبلی هست، ولی پخته تر و بهترش کردم.

عمارت مالفوی.

نور های زرد و قرمز رنگ، از چوبدستی های مختلف به سمت یکدیگر پرتاب میشدند. با وجود تاریکی بی حد و اندازه در سرسرای عمارت، این نور ها تنها منبع روشنایی بودند. تنها روشنایی هایی که هر ثانیه بازتابشان روی صورت لیلی، که اجزای صورتش هیچ حسی را منتقل نمیکردند و تنها عضو های متحرک صورتش، مردمک چشمان بی قرارش بودند، نقش میبست. لیلی پشت مبل سبز رنگی پنهان شده بود و به اتفاقات روبرویش چشم دوخته بود.

عینک جیمز روی زمین افتاد و صدای پوزخند بلاتریکس در فضا پیچید. لیلی نفسش را حبس کرد. طلسم به عینک برخورد کرده بود؟ یعنی ممکن بود طلسم به جای عینک به جیمز بخورد؟ اگر خم شود تا عینکش را از روی زمین بردارد، ممکن است یکدامشان از فرصت استفاده کند و... اگر عینک روی چشم هایش نباشد، دیدش تا چه حدی ضعیف خواهد شد؟ لیلی تمام احتمالات را در ذهن خود بررسی کرد. مغزش تند تند کار میکرد و اجازه ی آرام بودن را به او نمیداد.

- پسر عموی عزیزم چطور جرعت کرده دوست هاش رو به اینجا بکشونه؟ حتما توی شرط بندی باختید هوم؟

صدای خنده ی جیغ مانند بلاتریکس، فضای عمارت را که حالا در سکوت فرو رفته بود پر کرد. سیریوس لب باز کرده بود تا چیزی بگوید که لیلی در ذهنش « نه!» بلندی گفت و با سرعت دستش را روی دهانش گذاشت. آنقدر ذهنش بی قرار و درگیر بود که چند لحظه مرز بین فکر کردن و حرف زدن برایش کاملا محو شد. صدای تپش قلبش آنقدر بلند بود که همراه با پیچ و تاب افکارش صدای تاپ... تاپ... قلبش را میشنید.
- صدام... دراومد؟... نه... هیچی نشنید...

نگاهش آرام روی سیریوس لغزید.
- هیچی نگو... منتظر واکنشه... میخواد... حواست رو پرت کنه... میخواد تحریکت کنه...

تمام این صداها طوری بلند در سرش میپیچیدند که او هر ثانیه با خودش فکر میکرد آن ها از دهانش خارج شده اند. صدای تپش قلبش زمانی بلند تر شد که سیریوس زمزمه ی تقریبا بلندی کرد.
- هی مالفوی، هنوزم اجازه ی حرف زدنتو از بلا میگیری؟ فوق العاده ای.
- آلتیموم وربوم!

طلسمی که لیلی هیچگاه حتی اسمش را نیز نشنیده بود به سمت سیریوس روانه شد. بلاتریکس دیوانه وار شروع به خندیدن کرد و سیریوس با زانوهایش روی زمین افتاد. جیمز فریاد زد.
- سیریوس!

لیلی به سیریوس خیره شده بود و از او خواهش میکرد از جایش بلند شود. اما حتی اثر ذره ای درد هم در بدن سیریوس نشان داده نمیشد. طلسم عمل نکرده بود؟ اما نگاهی که در چشمان بلاتریکس بود، چیز دیگری را نشان میداد. طلسم عمل کرده بود. خیلی خوب هم عمل کرده بود.

- فقط یک کلمه کافی بود، پسر عمو. اما تو یه جمله گفتی! فوق العادست، نیست؟ حسش میکنی؟

سیریوس هیچ چیز نگفت. سرش پایین بود و لیلی منتظر واکنشی از سوی او بود. بلاتریکس راجب چه حسی حرف میزد؟ سیریوس چه حسی را در آن لحظه تجربه میکرد؟
- داره از درون درد میکشه؟... چوب دستی هنوز دستشه... طلسم کل بدنش رو نگرفته... چرا هیچ کاری نمیکنه!

سوال ها، در سر لیلی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. همزمان با سوال هایی که از خود میپرسید، ناخنش را در گوشت دستش فرو میبرد و هیچ نمیدانست تا الان، تا چه حد کف دست خود را زخم کرده است. در پی افکار و سوال های بیشمار، با خود فکر کرد دلیلش را کشف کرده است.
- نه... طلسم روی عضلاتش نیست... طلسم روی... مغزشه.

درست بود! دلیل اصلی اینکه چرا سیریوس حتی نمیتوانست دستش را تکان دهد، این نبود که از درون درد میکشد، این بود که جادوی سیاه، مغزش را فلج کرده بود. همینکه جادو در رگ هایش نفوذ کرده بود، او توانایی درست فکر کردن را از دست داده بود. مغزش دیگر نمیتوانست اطلاعات را پردازش کند و دستور بدهد. او نمیتوانست تصمیم بگیرد.

- ولی صبر کن... اون یه تصمیمی گرفته... یا نگرفته؟ نه... بین دفاع و حمله گیر کرده... مغزش نمیتونه بفهمه کدومشون درستن... اگه راه برگشتی برای سیریوس وجود نداشته باشه؟ اون تا ابد توی اون عالم گیر میکنه...

لیلی به دست آغشته به خونش نگاهی انداخت. بدون توجه به زخم های ایجاد شده، دستش را سه بار مشت کرد و آرام باز کرد. فقط برای اینکه مطمئن شود، خودش هنوز توانایی تصمیم گیری را دارد.

- سیریوس بلند شو! یه کاری بکن! چوبدستیت!
- تلاش نکن پاتر! هیچ کاری نمیتونی بکنی. اوه راستی.. تا الان چند دفعه اون دهن کثیفت رو باز کردی؟ فکر کنم این یکی رو تو خوب کار کنه! آلتیموم و...
- نه!

لیلی از جایش بلند شده بود و افکارش را فریاد زده بود. او « نه! » بلندی را بر زبان آورده بود و جلوی برخورد آن طلسم به جیمز را گرفته بود.
- بقیه رو مجبور به حرف زدن میکنی چون طلسمت فقط اون زمان کار میکنه؟
- دیدی لوسیوس؟ بهت گفتم موش کوچولو بلاخره پیداش میشه.
- تو میترسی.

اخم های بلاتریکس در هم رفت و ایستاد تا او ادامه دهد.

- تمام مدت از اون پشت نگاهت کردم... هر موقع که میخوای وردی رو به زبون بیاری وزنت رو روی پای راستت میندازی... کمرتو عقب میدی و کاملا بدنت رو برای عقب نشینی آماده میکنی.
- اوه اینطوریه خانوم کوچولو؟ حالا شروع کردی به تحلیل رفتارای م...
- تند تند حرف میزنی. نه از روی هیجان... از روی عادت. انگار همیشه سعی میکنی قبل از اینکه کسی حرفت رو قطع کنه جملت رو زود تر تموم کنی.

بلاتریکس حتی پلک هم نزد. لیلی ادامه داد:
- نمیدونم چه کسی این رفتار هارو توی تو به وجود اورده. ولی هرکی هست هنوزم داره کنترلت میکنه.

بلاتریکس حس کرد ذهنش توسط لیلی خوانده شده است. او در این مدت، یادش رفته بود چوبدستی اش را روی سیریوس نگه دارد بنابر این، فشار جادوی سیاه، از روی سینه ی سیریوس برداشته شده بود. انگار تازه یادش آمده بود باید تصمیم بگیرد. زانو های لرزانش را از روی زمین جدا کرد. هنوز تلو تلو میخورد اما اینبار هر قدمی که برمیداشت، انتخاب خودش بود.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 23:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دفاع در برابر جادوی سیاه
جلسه دوم

فضای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برای جادوآموزان حاضر عجیب بود. نسبت به جلسه‌ی اول بوی مرگ کمتری استشمام می‌کردند. حضور لرد ولدمورت پشت میز تدریس همچنان باابهت بود ولی شاید می‌شد گفت دیگر آن‌ها را نمی‌ترساند. احتمالا تاثیر تکلیف اول بود. شناخت خودشان باعث شده بود که اعتماد به نفس بیشتری بگیرند. البته نباید این موضوع را هم فراموش کنیم که موضوع کشته شدن توسط لرد ولدمورت در جلسه‌ی اول را هم از سر گذرانده بودند.

نگاه لرد ولدمورت به جادوآموزان حاضر در کلاسش تغییر کرده بود. کمی حس امیدواری در چشمان سرخش دیده می‌شد. بنظر می‌رسید که نسبت به نسل جدید حس خوبی دارد. انتظار نداشت جادوآموزانش تکلیف اول را به این خوبی پشت سر بگذارند.
- حال خودتان را شناختید. خود واقعی‌تان را! از این به بعد بدانید که این تعاریف شما را معرفی می‌کنند نه چیز دیگری!

سرش را چرخاند و به سمت تخته سیاه حرکت کرد.
- حال می‌توانیم درس‌مان را شروع کنیم.

گچی برداشت و عبارتی را روی تخته نوشت.
- اگر برای خواندن این دو کلمه نیاز به 10 عدد نقشه نداری، چیزی که روی تخته نوشتیم را بلند بخوان، دملزا!

دملزا که داشت در ذهنش به خود می‌بالید که می‌توانست این کار را با کشیدن 3 نقشه هم انجام دهد، تکانی به سرش داد تا ذهنش خالی شود.
- جادوی سیاه!
- خانوم دلاکور لطفا آیینه و رژ لب را کنار بگذارید و بگویید که با شنیدن این دو کلمه چه حسی پیدا می‌کنید.

این خطاب کردن ناگهانی باعث شد که فلور استرس بگیرد و رژ لبش خراب شود.
- آم... حس بد؟ درد؟

لرد ولدمورت سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.
- کسی هست که بخواهد توضیحات طولانی خانوم فلور را کامل‌تر کند؟

ویندا روزیه می‌توانست ولی اصلا نمی‌خواست خودش را قاطی این مسائل کند. آن را حرکت مثبتی نمی‌دید. دیگر جادوآموزان نیز چشم می‌چرخاندند و در دیوار‌های کلاس به دنبال جواب می‌گشتند.

لرد ولدمورت به سمت مرکز کلاس قدم برداشت.
- در قدم اول خودمان را شناختیم. شناختیم که آیا ارزش دفاع کردن داریم یا خیر! حال به سراغ قدم دوم می‌رویم! باید از خودمان در برابر چه چیزی دفاع کنیم؟ جادو سیاه چیست؟ آیا فقط شامل سه طلسم ممنوعه می‌شود؟ یا چیزی فراتر از این‌هاست؟

به سمت تخته سیاه برمی‌گردد.

نقل قول:
برای تکلیف جلسه‌ی دوم، جادوآموزانی که در جلسه‌ی اول شرکت کردند می‌بایست شخصیت‌شان را در یک موقعیت بخصوص فرض کنند.
این موقعیت به این صورت است که شما شاهد اجرا شدن یک جادوی سیاه هستید. خودتان آن را انجام نمی‌دهید و هدف این جادوی سیاه هم نیستید. فقط نظاره‌گرید.

می‌خواهم حس و حال شخصیت خود را برایم بنویسید.

شخصیت‌تان همان چیزی است که در جلسه‌ی اول گفتید. اگر فرای آن یا کمتر از آن باشید، نمره از دست خواهید داد. مگر اینکه موردی را ما گوشزد کرده باشیم و بخواهید آن را در نظر بگیرید.
اگه نمره‌ی اضافی‌ای برای این تکلیف می‌خواهید باید تخیل خود را بکار بیاندازید و جادوی سیاهی خلق کنید. روش اجرایش را بنویسید. تاثیرش را به نمایش بگذارید و...
همچنین اگر در جلسه‌ی قبل ایرادی از نوشتن شما گرفتیم، حتما در رفع آن کوشا باشید. پیشرفت در نوشتن نیز نمره‌ی مثبت دارد.

جادوآموزانی که بار اول‌شان است که در این کلاس حضور پیدا می‌کنند نیز تکلیف جلسه‌ی اول را انجام دهند. انجام تکلیف دوم برای آن‌ها نمره‌ی صفر را به ارمغان خواهد آورد.
He-Who-Must-Not-Be-Named