زمان توهمی بیش نیست؛ وقتی کمالگرایی تو را در گذشته زندانی میکند و آینده، فقط تصویری دوردست پشت یک شیشهی ضخیم باقی میماند.
(برگرفته از مفاهیم فیلم interstellar)
تاریکی سنگین فضای بخش ممنوعه کتابخانه ی هاگوارتز با بوی کهنگی کاغذ ها و غبار آغشته به جادوی سیاه و باستانی در هم آمیخته بود. در میان قفسه های تاریک و سرپوشیده از گرد و غبار، ناگهان نگاهم به کتابی افتاد که روی یکی از قفسه های بالایی قرار داشت. جلد چرمی بی نقص که زیر نور کم فروغ فانوس می درخشید.
از همان لحظه ی اول که چشمم به آن کتاب نفرین شده افتاد، حس شوم و تهوع آوری عمق قلبم را چنگ انداخت. تمام وجودم، عقلم فریاد می زندند که قدمی دیگر به آن نزدیک نشوم، می دانستم دست زدن به چنین جادویی عمیق و ممنوعه ای تا چه حد خطرناک و اشتباه است؛اما هم زمان نیرویی کشنده و تیره از سمت کتاب ساطع می شد و اراده ام را به سخره می گرفت.
زمزمه ای نرم از سوی کتاب در اعماق جمجمه ام پیچید.
-تلاش کافی است.... رنج اشتباه کردن و ترس از ناکافی بودن را تمام کن.
اصلا نمی خواستم دستم کتاب را لمس کند، منطقم پس می زد، اما نیاز افراطی ام به کمال به اینکه هرگز هیچ ایرادی در من وجود نداشته باشد پایم را جلو کشید. وسوسه ای نفوذناپدیر بر تمام بدنم سایه انداخت. دستم را با دودلی و لرزش بالا رفت. سر انگشت های سرد و یخ زده ام چرم سرد کتاب را لمس می کند و همان لحظه کتاب را از قفس بیرون کشیدم.
کتاب را با لرزش در دستانم نگه می دارم؛ حس بدی که کل قلبم را تسخیر کرده لحظه به لحظه پر رنگ تر می شود. اما صدای وسوسه انگیز کتاب تمام هشدارهای درونی ام را خفه می کند.
-فقط یک جادو ساده... هیچکس، هرگز نمی تواند از تو ایراد بگیرد.
چوب دستی ام را بالا می آورم تا جادوی کهن و سیاه کتاب را آغاز کنم، حرکت چوب دستی باید چند دایره ی هندسی و کاملا بی نقص باشد. با هرچرخش، هوای اطراف سنگین تر و فشرده تر می شود؛ با اینکه قلبم را ترس مچاله کرده کلمات طلسم کتاب را بر زبان جاری می کنم؛ ناگهان درخشش کور کننده ای همه جا را فرا می گیرد. نوری سپیدِ منفجر شونده ای چشمانم را سوزاند. برای چند ثانیه هیچ چیز جز نور مدهوش کننده ندیدم؛ انگار تمام ستاره های آسمان یکجا در چشم هایم فرو ریخته اند و همه چیز را سفید کرده اند.
چشمان اشک آلودم را باز می کنم؛ نور رخت بسته بود اما منظره ی روبه رویم، قلبم را از حرکت بازداشت؛ پشت شیشه ی ضخیم، روزالین چند دقیقه قبل ایستاده بود. هنوز در حال ادامه دادن جادوی سیاه کتاب بود، درگیر همان وسوسه و همان حس شوم. زمان در آن طرف کند می گذشت و بازسازی شده بود.
صدایم در گلو می شکند و مشت هایم را به شیشه ی سرد و ضخیم می کوبم.
-نه! نکن روزالین؛ اون صدا دروغه!
صدای خفه ام از شیشه عبور نمی کند. فقط شاهد آن حس بد بودم که وجودم را در بر گرفته؛ روزالین آن طرف شیشه دستش را روی نوشته های کتاب می کشد و صدایش را واضح می شنوم.
-من فقط... می خوام دیگه هیچ وقت اشتباه نکنم. می خوام همه چی کامل باشه.
مشت بعدی ام را به شیشه می کوبم و فریاد می کشم.
-تو داری خودتو گول میزنی! این کمال نیست؛ اون کتاب داره از ترس ناکافی بودن تو استفاده میکنه. لطفا بهش گوش نده!
روزالین پشت شیشه، بی خبر از حضور من، چوب دستی اش را برای آخرین بار به چرخش در می آورد؛ نگاهش آمیزه ای از ترس عمیق و اشتیاقی مفرط است. زمزمه ی کتاب در هوا اوج گرفت و من این طرف شیشه با تمام وجودم التماس می کنم.
-چوب دستیتو بیار پایین. این جادو تورو کامل نمی کنه... تو داری خودت رو برای همیشه توی این ثانیه حبس می کنی!
دیگر قادر به کنترل اشک هایم نیستم. روزالین درگیر جادوی سیاه، آخرین کلمان طلسم را بر زبان آورد و یک لحظه جادوی مطلق و بی نقص ایجاد می کند؛ جادویی سیاه همراه با تقارنی کمالگرایانه، اما کاملا مرده.
فضای اطرافش منجمد شد و زمان بار دیگر متوقف شد؛ در اوج اجرای جادو، در حالی که فکر می کردم به کمال رسیده ام، برای همیشه در همان لحظه گیر افتادم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس، یک مجسمه ی بی نقص از ترس و وسوسه، در سیاه چاله ی زمان.
دست بی حسم را از روی شیشه پایین می کشم؛ این طرف شیشه، من مانده ام و سنگینی نگاهی که به خودم دوخته شده بود.با داغی ای که اندوهی عمیق در وجودم ایجاد کرده؛ دریافته ام که کمالیی که به بهای از دست دادن جریان زندگی ام تمام شده، جز سیاه ترین و دردناک ترین جادوها است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگبینی دارن... من از نسل چوبکبریتم!

بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!

