تکلیف جلسه دوم
- اگه بخوای اینطوری ادامه بدی گزارشت رو میدم، ربکا.
- به وزارتخونه؟ واقعا فکر میکنی اونا کاری میکنن؟ چقدر سادهای!
نورا و ربکا در تاریکی شب روی میز دو نفرهای نشسته بودند و به یکدیگر خیره مانده بودند.
- نه. به محفل ققنوس.
- اونها هم نمیتونن کاری کنن...
ربکا بلند شد و صدای خفیف کشیده شدن صندلیاش با صدای قار قار موریگان درآمیخت.
- با من بیا.
نورا چوبدستیاش را محکم در دست فشرد. با نفس هایش بر احساساتش چیره شد و سپس پشت ربکا به راه افتاد. در راه تنها به تحلیل موقعیت مکانی و راههای فرار امکانپذیر فکر میکرد، آن دو در باغ عمارتی بودند که گویی سالها از آن استفاده نشده. درختان هرس نشده بودند، علفهای هرز کنده نشده بود... اگر کسی میخواست از آنجا فرار کنند پیش از آزادیاش در میان درختان اینجا گم میشد.
به عمارت نزدیکتر شدند و تا به در سردآب رسیدند نورا به وضوح بوی خون را احساس کرد. ربکا در را باز کرد و با آرامش همیشگیاش از پلهها پایین رفت. نورا چند لحظهای در چهارچوب در ماند تا بتواند همه چیز را ببیند و برسی کند. یک کاراگاه، همیشه اول همه چیز را بررسی میکرد و بعد دست به عمل میزد. رد خون خشکیده بر روی پلهها، خراشهایی روی دیوار و پله که مانند خراش ناخن انسان بود. از انتهای سرداب هم صدای چک چک آب به گوش میرسید، آب یا شاید خون. سرداب سرد بود، چون مکانی که سالهاست محل عبور ارواح بوده.
- نمیخوای بیای داخل؟!
نورا سکوت کرد. وارد سرداب شد و در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد. نورا حتی سرش را تکان نداد و غرق افکارش از پلهها پایین رفت.
- میبینیش؟
پایین پلهها، در سرداب کم عرض و کوچک مردی از پا به سقف آویزان بود. دهانش با چیزی بسته نشده بود، اما نمیتوانست حرفی بزند. دست و پایش هم با طنابهایی بسته شده بودند؛ به حدی که نورا میتوانست تا تمام وجود درک کند که خوت به آن بخشهای بدنش نمیرسد. مرد ناله میکرد. نالههای بیجوابی که از ته گلویش درمیآمدند.
- یه ورد جدید پیدا کردم. میخوای نشونت بدم؟
ربکا با آرامش با نورا نگاه میکرد. آرامشی که نورا را عصبانی میکرد. محکم دندانهایش را به هم فشرد.
- پس پینیاتای مرگخواها این شکلیه.
- لازم نیست مزه بریزی. خب جوابم رو ندادی. بذار نشونت بدم! اِنسُلوِنسیا!
چوبدستی ربکا روی مرد ماند. فریادهای مرد هر لحظه بلندتر میشد و نورا تنها میتوانست نگاه کند. او تلاش میکرد شیوه عملکرد این طلسم را بیابد...
به نظر از ریشه solvent میاد که یعنی... حلال. این یعنی چی؟ مثل اسید میمونه؟ پس چرا جراحتی دیده نمیشه؟ ولی اون مرد داره درد میکشه پس قطعا طلسم انجام شده. حل شدن... اون مرد... نه... اون داره از درون حل میشه!
نورا آرام به ساعتش نگاه کرد. چقدر دووم میاره؟ مسلما وقت زیادی نداره. نمیتونم نجاتش بدم. چوبدستیاش را رو به ربکا گرفت. ابروهایش درهم رفته بود و دستانش میلرزید.
- میخوای با من دوئل کنی؟
صدای ربکا همچنان آرام بود. سرش را بالا آورد و با چشمان یخیاش به نورا نگاه کرد.
- قبول میکنم.
و چوبدستیاش را درمقابل نورا نگه داشت. طلسمهای متعددی از چوبدستیهایشان خارج میشد و هرگاه از روشی متفاوت برای دفع وردها استفاده میکردند. نورا معلق میشد و ربکا هم به راحتی با کلاغهایش راه طلسمها را میبست. موریگان بر بالای سر نورا پرواز میکرد و از هیچ راهی برای پرت کردن حواس نورا نمیگذشت.
ربکا وردی خواند که با فاصله اندکی از نورا به دیوار سرداب خورد. دیوار منفجر شد و نورا با موج انفجار به سمت دیگری پرت شد. جایی از بدنش نشکسته بود و هنوز نفس میکشید. بلند که شد همان مرد را درمقابل خودش یافت.
- استوپفای.
امیدوارم این روش کار کنه تا کمتر درد بکشه.
نورا دوباره به ساعت نگاه کرد. نیمساعت از زمانی که وارد عمارت شده بود میگذشت. با سرعت سمت پلهها دوید و سر راه چندبار از طلسمهایی که سویش میآمدند گریخت.
- نورا. خودت دوئل رو شروع کردی، الان هم فرار میکنی؟ چه ضعیف!
لبخندی بر لبان نورا پدید آمد. درحالی که از پلهها بالا میرفت، افسونی سمت ربکا فرستاد. چشمش به در سرداب افتاد. برای اولین بار زمانبندیاش درست کار کرده بود.
فلش بک
- اگه تا بیست دقیقه بیرون نیومدم اول برام قبر سفارش بدین. روش هم باید بنویسین جوان ناکام! حالا بعدش بیاین تو جسدم رو ببرین.
نورا در مقابل در عمارت ایستاده بود و به اعضای محفل ققنوس نگاه میکرد. یه اصرار نورا گذاشته بودند خودش با همگرهیش روبهرو بشود.
پایان فلش بک
- نقشهات این بود نه؟
ربکا، به محفلیها نگاه میکرد. همه چوبدستیشان را سوی ربکا گرفته بودند.
- ربکا. من شخصیت اصلی نیستم که حاضر بشم برای نجات مردم بمیرم. من فقط میتونم به شخصیت اصلی کمک کنم. الان هم، فقط به شخصیت اصلی کمک کردم تا یه مرگخوار رو بگیره.
- منظورت منم؟ متاسفم. از این خبرا نیست!
ربکا لبخند سردی زد و سپس در دود سیاهی محو شد.
- خواهش میکنم دفعه بعد اول خشکش کنین بعد بهم بگین سخنرانی کنم! اون همه فکر کرده بودم تا این حرفا رو کنار هم بچینم... همش هدر رفت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگبینی دارن... من از نسل چوبکبریتم!

بچههای فامیل بهم میگن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونهم، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا میره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل میکنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!


