جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 14:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


- اگه بخوای اینطوری ادامه بدی گزارشت رو می‌دم، ربکا.
- به وزارتخونه؟ واقعا فکر می‌کنی اونا کاری می‌کنن؟ چقدر ساده‌ای!

نورا و ربکا در تاریکی شب روی میز دو نفره‌ای نشسته بودند و به یکدیگر خیره مانده بودند.

- نه. به محفل ققنوس.
- اونها هم نمی‌تونن کاری کنن.‌..

ربکا بلند شد و صدای خفیف کشیده شدن صندلی‌اش با صدای قار قار موریگان درآمیخت.

- با من بیا.

نورا چوبدستی‌اش را محکم در دست فشرد. با نفس هایش بر احساساتش چیره شد و سپس پشت ربکا به راه افتاد. در راه تنها به تحلیل موقعیت مکانی و راه‌های فرار امکان‌پذیر فکر می‌کرد، آن دو در باغ عمارتی بودند که گویی سال‌ها از آن استفاده نشده. درختان هرس نشده بودند، علف‌های هرز کنده نشده بود... اگر کسی می‌خواست از آنجا فرار کنند پیش از آزادی‌اش در میان درختان اینجا گم می‌شد.

به عمارت نزدیک‌تر شدند و تا به در سردآب رسیدند نورا به وضوح بوی خون را احساس کرد. ربکا در را باز کرد و با آرامش همیشگی‌اش از پله‌ها پایین رفت. نورا چند لحظه‌ای در چهارچوب در ماند تا بتواند همه چیز را ببیند و برسی کند. یک کاراگاه، همیشه اول همه چیز را بررسی می‌کرد و بعد دست به عمل می‌زد. رد خون خشکیده بر روی پله‌ها، خراش‌هایی روی دیوار و پله که مانند خراش ناخن انسان بود. از انتهای سرداب هم صدای چک چک آب به گوش می‌رسید، آب یا شاید خون. سرداب سرد بود، چون مکانی که سال‌هاست محل عبور ارواح بوده.

- نمی‌خوای بیای داخل؟!

نورا سکوت کرد. وارد سرداب شد و در پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد. نورا حتی سرش را تکان نداد و غرق افکارش از پله‌ها پایین رفت.

- می‌بینیش؟

پایین پله‌ها، در سرداب کم عرض و کوچک مردی از پا به سقف آویزان بود. دهانش با چیزی بسته نشده بود، اما نمی‌توانست حرفی بزند. دست و پایش هم با طناب‌هایی بسته شده بودند؛ به حدی که نورا می‌توانست تا تمام وجود درک کند که خوت به آن بخش‌های بدنش نمی‌رسد. مرد ناله می‌کرد. ناله‌های بی‌جوابی که از ته گلویش درمی‌آمدند.

- یه ورد جدید پیدا کردم. می‌خوای نشونت بدم؟

ربکا با آرامش با نورا نگاه می‌کرد. آرامشی که نورا را عصبانی می‌کرد. محکم‌ دندان‌هایش را به هم فشرد.
- پس پینیاتای مرگخواها این شکلیه.
- لازم نیست مزه بریزی. خب جوابم رو ندادی. بذار نشونت بدم! اِنسُلوِنسیا!

چوبدستی ربکا روی مرد ماند. فریادهای مرد هر لحظه بلندتر می‌شد ‌و نورا تنها می‌توانست نگاه کند. او تلاش می‌کرد شیوه عملکرد این طلسم را بیابد...

به نظر از ریشه solvent میاد که یعنی... حلال. این یعنی چی؟ مثل اسید می‌مونه؟ پس چرا جراحتی دیده نمی‌شه؟ ولی اون مرد داره درد می‌کشه پس قطعا طلسم انجام شده. حل شدن... اون مرد... نه... اون داره از درون حل می‌شه!

نورا آرام به ساعتش نگاه کرد. چقدر دووم میاره؟ مسلما وقت زیادی نداره. نمی‌تونم نجاتش بدم. چوبدستی‌اش را رو به ربکا گرفت. ابروهایش درهم رفته بود و دستانش می‌لرزید.

- می‌خوای با من دوئل کنی؟

صدای ربکا همچنان آرام بود. سرش را بالا آورد و با چشمان یخی‌اش به نورا نگاه کرد.
- قبول می‌کنم.

و چوبدستی‌اش را درمقابل نورا نگه داشت. طلسم‌های متعددی از چوبدستی‌هایشان خارج می‌شد و هرگاه از روشی متفاوت برای دفع وردها استفاده می‌کردند. نورا معلق می‌شد و ربکا هم به راحتی با کلاغ‌هایش راه طلسم‌ها را می‌بست. موریگان بر بالای سر نورا پرواز می‌کرد و از هیچ راهی برای پرت کردن حواس نورا نمی‌گذشت.

ربکا وردی خواند که با فاصله اندکی از نورا به دیوار سرداب خورد. دیوار منفجر شد و نورا با موج انفجار به سمت دیگری پرت شد. جایی از بدنش نشکسته بود و هنوز نفس می‌کشید. بلند که شد همان مرد را درمقابل خودش یافت.
- استوپفای.

امیدوارم این روش کار کنه تا کمتر درد بکشه.

نورا دوباره به ساعت نگاه کرد. نیم‌ساعت از زمانی که وارد عمارت شده بود می‌گذشت. با سرعت سمت پله‌ها دوید و سر راه چندبار از طلسم‌هایی که سویش می‌آمدند گریخت.

- نورا. خودت دوئل رو شروع کردی، الان هم فرار می‌کنی؟ چه ضعیف!

لبخندی بر لبان نورا پدید آمد. درحالی که از پله‌ها بالا می‌رفت، افسونی سمت ربکا فرستاد. چشمش به در سرداب افتاد. برای اولین بار زمان‌بندی‌اش درست کار کرده بود.

فلش بک


- اگه تا بیست دقیقه بیرون نیومدم اول برام قبر سفارش بدین. روش هم باید بنویسین جوان ناکام! حالا بعدش بیاین تو جسدم رو ببرین.

نورا در مقابل در عمارت ایستاده بود و به اعضای محفل ققنوس نگاه می‌کرد. یه اصرار نورا گذاشته بودند خودش با هم‌گرهی‌ش روبه‌رو بشود.

پایان فلش بک


- نقشه‌ات این بود نه؟

ربکا، به محفلی‌ها نگاه می‌کرد. همه چوبدستیشان را سوی ربکا گرفته بودند.

- ربکا. من شخصیت اصلی نیستم که حاضر بشم برای نجات مردم بمیرم. من فقط می‌تونم به شخصیت اصلی کمک کنم. الان هم، فقط به شخصیت اصلی کمک کردم تا یه مرگخوار رو بگیره.
- منظورت منم؟ متاسفم. از این خبرا نیست!

ربکا لبخند سردی زد و سپس در دود سیاهی محو شد.

- خواهش می‌کنم دفعه بعد اول خشکش کنین بعد بهم بگین سخنرانی کنم! اون همه فکر کرده بودم تا این حرفا رو کنار هم بچینم... همش هدر رفت!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/4/30 15:10:54
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 14:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف جلسه اول


نورا با لبخند فرم استخدامی‌ش رو گذاشت روی میز. طبق قانون وقتی جواب سوالی رو نمی‌دونی فقط برگه سیاه کن عمل کرده بود و امیدوار بود این قانون روی فرم استخدامی هم پابرجا باشه. بعدش هم با لبخند به منشی خیره شد و از توی دریچه کولر رد شد و دفتر رو ترک کرد.

محتوای فرم استخدامی نورا پردفوت:

نقل قول:
سلام. من نورا‌م.

فرزند تنی یه چوب‌کبریت! چه جوری هم نه به بحث و نه به شما ربطی نداره، پس بگذریم. ما چوب‌کبریتا هنوز هم قبیله‌ای زندگی می‌کنیم و مشکلات زیادی با قبایل دیگه داریم... علی‌الخصوص خلال دندون‌ها. با خودشون چی فکر می‌کنن این چوب‌های دو سر تیز! از اونا بگذریم... عه وا! اشتباه نکنین. من کبریت نیستم! اون کبریتای کله گوگردی که خود بزرگ‌بینی دارن... من از نسل چوب‌کبریتم!

هعی آقا... من از بچگی با تروما بزرگ شدم. همش باد مخالف می‌زد می‌رفتم خونه در و همسایه و دعوا می‌شد! توپ بازی که می‌کردیم، توپه که باد درست می‌کرد می‌رفتم تا بقالی سر کوچه و از بازی عقب میموندم... مصداق بارز بادکنک هلیومیم ولی بیشتر از بادکنک هلیومی هوا می‌رم.

در کل یک متر قدمه نیم گرم وزنم. نه نه... لباسام گشاد نیستن خودم کم قُطرم. با توجه به این که از یه گرم هم کمترم... همیشه تو هوام. ممکنه در رو باز کنی فشار هوای خونه‌تون منو پرت کنه سمت جزایر ماداگاسکار! شاید هم یهو زارت با جارو برقی رفتم تو دل آشغالا.

تضمینی برای کنترل خشمم ندارم! عصبانی بشم بهتون ثابت می‌کنم قدرت به حجم انسان ربطی نداره. تلاش کنین با خشمم رو به رو نشین... برای سلامت خودتون بهتره. من که عادت دارم از. وسط بکشنم. شما چی؟ از کمر تا بشین دردتون میاد؟

دیوونه؟! نه عمرا! فقط خب... یکم شیرین می‌زنم. نه اینکه کاراگاه بدی بشم! پاش برسه از همه‌ی عقلم استفاده می‌کنم. دلیل اینکه شیرین می‌زنم هم اینه که نمی‌خوام از ذخایر سلول خاکستریم استفاده کنم. به نظرت تو نیم گرم وزن چقدره مغزه؟ همین دیگه! همین کوچولو هم که هست روونا رو باید شکر کرد!

ولی خب، منو دست کم نگیرینا! همون اندک سلول خاکستری هم که دارم خوب کارشون رو بلدن. جاهایی باید جدی باشم، درسته که هنوز تو هوام ولی اونجاها شئ معلق عاقلم... نه مثل الان شئ معلق بدون مغز. بچه‌های فامیل بهم می‌گن وقتی جدیم بیشتر یه کاراگاه وازارتخونه‌م، برای همین اومدم تا کاراگاه وزارتخونه بشم! یه کاراگاه عضو محفل ققنوس که احتمالا می‌ره و جاسوسی اطلاعات وزارتخونه رو برای محفل می‌کنه کم ندارین؟! خب الان اومد دیگه!

خلاصه که... منو کاراگاه کنین ببینین چه پرونده‌هایی رو که حل نمی‌کنم! فلفل نبین چه ریزه... بشکن ببین چه نوراست!

چند ماه بعد


- خانم پردفوت... این چی بود پر کردین؟
- مشکلی داره؟
- البته که مشکل داره! شما صفحه سفید پشتش رو پر کردین! فرم اصلی اون‌ور برگه بوده!
- اوه... پس برای همین جوابشو نمی‌دونستم...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: امروز ساعت 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
درود. با توجه به پیام شخصی که به شما دادم، تکلیف امروزم بنا بر شخصیت جدید و بهتری هست که برای لیلی ساختم. اگرچه مقداری مشابه قبلی هست، ولی پخته تر و بهترش کردم.

عمارت مالفوی.

نور های زرد و قرمز رنگ، از چوبدستی های مختلف به سمت یکدیگر پرتاب میشدند. با وجود تاریکی بی حد و اندازه در سرسرای عمارت، این نور ها تنها منبع روشنایی بودند. تنها روشنایی هایی که هر ثانیه بازتابشان روی صورت لیلی، که اجزای صورتش هیچ حسی را منتقل نمیکردند و تنها عضو های متحرک صورتش، مردمک چشمان بی قرارش بودند، نقش میبست. لیلی پشت مبل سبز رنگی پنهان شده بود و به اتفاقات روبرویش چشم دوخته بود.

عینک جیمز روی زمین افتاد و صدای پوزخند بلاتریکس در فضا پیچید. لیلی نفسش را حبس کرد. طلسم به عینک برخورد کرده بود؟ یعنی ممکن بود طلسم به جای عینک به جیمز بخورد؟ اگر خم شود تا عینکش را از روی زمین بردارد، ممکن است یکدامشان از فرصت استفاده کند و... اگر عینک روی چشم هایش نباشد، دیدش تا چه حدی ضعیف خواهد شد؟ لیلی تمام احتمالات را در ذهن خود بررسی کرد. مغزش تند تند کار میکرد و اجازه ی آرام بودن را به او نمیداد.

- پسر عموی عزیزم چطور جرعت کرده دوست هاش رو به اینجا بکشونه؟ حتما توی شرط بندی باختید هوم؟

صدای خنده ی جیغ مانند بلاتریکس، فضای عمارت را که حالا در سکوت فرو رفته بود پر کرد. سیریوس لب باز کرده بود تا چیزی بگوید که لیلی در ذهنش « نه!» بلندی گفت و با سرعت دستش را روی دهانش گذاشت. آنقدر ذهنش بی قرار و درگیر بود که چند لحظه مرز بین فکر کردن و حرف زدن برایش کاملا محو شد. صدای تپش قلبش آنقدر بلند بود که همراه با پیچ و تاب افکارش صدای تاپ... تاپ... قلبش را میشنید.
- صدام... دراومد؟... نه... هیچی نشنید...

نگاهش آرام روی سیریوس لغزید.
- هیچی نگو... منتظر واکنشه... میخواد... حواست رو پرت کنه... میخواد تحریکت کنه...

تمام این صداها طوری بلند در سرش میپیچیدند که او هر ثانیه با خودش فکر میکرد آن ها از دهانش خارج شده اند. صدای تپش قلبش زمانی بلند تر شد که سیریوس زمزمه ی تقریبا بلندی کرد.
- هی مالفوی، هنوزم اجازه ی حرف زدنتو از بلا میگیری؟ فوق العاده ای.
- آلتیموم وربوم!

طلسمی که لیلی هیچگاه حتی اسمش را نیز نشنیده بود به سمت سیریوس روانه شد. بلاتریکس دیوانه وار شروع به خندیدن کرد و سیریوس با زانوهایش روی زمین افتاد. جیمز فریاد زد.
- سیریوس!

لیلی به سیریوس خیره شده بود و از او خواهش میکرد از جایش بلند شود. اما حتی اثر ذره ای درد هم در بدن سیریوس نشان داده نمیشد. طلسم عمل نکرده بود؟ اما نگاهی که در چشمان بلاتریکس بود، چیز دیگری را نشان میداد. طلسم عمل کرده بود. خیلی خوب هم عمل کرده بود.

- فقط یک کلمه کافی بود، پسر عمو. اما تو یه جمله گفتی! فوق العادست، نیست؟ حسش میکنی؟

سیریوس هیچ چیز نگفت. سرش پایین بود و لیلی منتظر واکنشی از سوی او بود. بلاتریکس راجب چه حسی حرف میزد؟ سیریوس چه حسی را در آن لحظه تجربه میکرد؟
- داره از درون درد میکشه؟... چوب دستی هنوز دستشه... طلسم کل بدنش رو نگرفته... چرا هیچ کاری نمیکنه!

سوال ها، در سر لیلی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. همزمان با سوال هایی که از خود میپرسید، ناخنش را در گوشت دستش فرو میبرد و هیچ نمیدانست تا الان، تا چه حد کف دست خود را زخم کرده است. در پی افکار و سوال های بیشمار، با خود فکر کرد دلیلش را کشف کرده است.
- نه... طلسم روی عضلاتش نیست... طلسم روی... مغزشه.

درست بود! دلیل اصلی اینکه چرا سیریوس حتی نمیتوانست دستش را تکان دهد، این نبود که از درون درد میکشد، این بود که جادوی سیاه، مغزش را فلج کرده بود. همینکه جادو در رگ هایش نفوذ کرده بود، او توانایی درست فکر کردن را از دست داده بود. مغزش دیگر نمیتوانست اطلاعات را پردازش کند و دستور بدهد. او نمیتوانست تصمیم بگیرد.

- ولی صبر کن... اون یه تصمیمی گرفته... یا نگرفته؟ نه... بین دفاع و حمله گیر کرده... مغزش نمیتونه بفهمه کدومشون درستن... اگه راه برگشتی برای سیریوس وجود نداشته باشه؟ اون تا ابد توی اون عالم گیر میکنه...

لیلی به دست آغشته به خونش نگاهی انداخت. بدون توجه به زخم های ایجاد شده، دستش را سه بار مشت کرد و آرام باز کرد. فقط برای اینکه مطمئن شود، خودش هنوز توانایی تصمیم گیری را دارد.

- سیریوس بلند شو! یه کاری بکن! چوبدستیت!
- تلاش نکن پاتر! هیچ کاری نمیتونی بکنی. اوه راستی.. تا الان چند دفعه اون دهن کثیفت رو باز کردی؟ فکر کنم این یکی رو تو خوب کار کنه! آلتیموم و...
- نه!

لیلی از جایش بلند شده بود و افکارش را فریاد زده بود. او « نه! » بلندی را بر زبان آورده بود و جلوی برخورد آن طلسم به جیمز را گرفته بود.
- بقیه رو مجبور به حرف زدن میکنی چون طلسمت فقط اون زمان کار میکنه؟
- دیدی لوسیوس؟ بهت گفتم موش کوچولو بلاخره پیداش میشه.
- تو میترسی.

اخم های بلاتریکس در هم رفت و ایستاد تا او ادامه دهد.

- تمام مدت از اون پشت نگاهت کردم... هر موقع که میخوای وردی رو به زبون بیاری وزنت رو روی پای راستت میندازی... کمرتو عقب میدی و کاملا بدنت رو برای عقب نشینی آماده میکنی.
- اوه اینطوریه خانوم کوچولو؟ حالا شروع کردی به تحلیل رفتارای م...
- تند تند حرف میزنی. نه از روی هیجان... از روی عادت. انگار همیشه سعی میکنی قبل از اینکه کسی حرفت رو قطع کنه جملت رو زود تر تموم کنی.

بلاتریکس حتی پلک هم نزد. لیلی ادامه داد:
- نمیدونم چه کسی این رفتار هارو توی تو به وجود اورده. ولی هرکی هست هنوزم داره کنترلت میکنه.

بلاتریکس حس کرد ذهنش توسط لیلی خوانده شده است. او در این مدت، یادش رفته بود چوبدستی اش را روی سیریوس نگه دارد بنابر این، فشار جادوی سیاه، از روی سینه ی سیریوس برداشته شده بود. انگار تازه یادش آمده بود باید تصمیم بگیرد. زانو های لرزانش را از روی زمین جدا کرد. هنوز تلو تلو میخورد اما اینبار هر قدمی که برمیداشت، انتخاب خودش بود.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 23:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دفاع در برابر جادوی سیاه
جلسه دوم

فضای کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برای جادوآموزان حاضر عجیب بود. نسبت به جلسه‌ی اول بوی مرگ کمتری استشمام می‌کردند. حضور لرد ولدمورت پشت میز تدریس همچنان باابهت بود ولی شاید می‌شد گفت دیگر آن‌ها را نمی‌ترساند. احتمالا تاثیر تکلیف اول بود. شناخت خودشان باعث شده بود که اعتماد به نفس بیشتری بگیرند. البته نباید این موضوع را هم فراموش کنیم که موضوع کشته شدن توسط لرد ولدمورت در جلسه‌ی اول را هم از سر گذرانده بودند.

نگاه لرد ولدمورت به جادوآموزان حاضر در کلاسش تغییر کرده بود. کمی حس امیدواری در چشمان سرخش دیده می‌شد. بنظر می‌رسید که نسبت به نسل جدید حس خوبی دارد. انتظار نداشت جادوآموزانش تکلیف اول را به این خوبی پشت سر بگذارند.
- حال خودتان را شناختید. خود واقعی‌تان را! از این به بعد بدانید که این تعاریف شما را معرفی می‌کنند نه چیز دیگری!

سرش را چرخاند و به سمت تخته سیاه حرکت کرد.
- حال می‌توانیم درس‌مان را شروع کنیم.

گچی برداشت و عبارتی را روی تخته نوشت.
- اگر برای خواندن این دو کلمه نیاز به 10 عدد نقشه نداری، چیزی که روی تخته نوشتیم را بلند بخوان، دملزا!

دملزا که داشت در ذهنش به خود می‌بالید که می‌توانست این کار را با کشیدن 3 نقشه هم انجام دهد، تکانی به سرش داد تا ذهنش خالی شود.
- جادوی سیاه!
- خانوم دلاکور لطفا آیینه و رژ لب را کنار بگذارید و بگویید که با شنیدن این دو کلمه چه حسی پیدا می‌کنید.

این خطاب کردن ناگهانی باعث شد که فلور استرس بگیرد و رژ لبش خراب شود.
- آم... حس بد؟ درد؟

لرد ولدمورت سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.
- کسی هست که بخواهد توضیحات طولانی خانوم فلور را کامل‌تر کند؟

ویندا روزیه می‌توانست ولی اصلا نمی‌خواست خودش را قاطی این مسائل کند. آن را حرکت مثبتی نمی‌دید. دیگر جادوآموزان نیز چشم می‌چرخاندند و در دیوار‌های کلاس به دنبال جواب می‌گشتند.

لرد ولدمورت به سمت مرکز کلاس قدم برداشت.
- در قدم اول خودمان را شناختیم. شناختیم که آیا ارزش دفاع کردن داریم یا خیر! حال به سراغ قدم دوم می‌رویم! باید از خودمان در برابر چه چیزی دفاع کنیم؟ جادو سیاه چیست؟ آیا فقط شامل سه طلسم ممنوعه می‌شود؟ یا چیزی فراتر از این‌هاست؟

به سمت تخته سیاه برمی‌گردد.

نقل قول:
برای تکلیف جلسه‌ی دوم، جادوآموزانی که در جلسه‌ی اول شرکت کردند می‌بایست شخصیت‌شان را در یک موقعیت بخصوص فرض کنند.
این موقعیت به این صورت است که شما شاهد اجرا شدن یک جادوی سیاه هستید. خودتان آن را انجام نمی‌دهید و هدف این جادوی سیاه هم نیستید. فقط نظاره‌گرید.

می‌خواهم حس و حال شخصیت خود را برایم بنویسید.

شخصیت‌تان همان چیزی است که در جلسه‌ی اول گفتید. اگر فرای آن یا کمتر از آن باشید، نمره از دست خواهید داد. مگر اینکه موردی را ما گوشزد کرده باشیم و بخواهید آن را در نظر بگیرید.
اگه نمره‌ی اضافی‌ای برای این تکلیف می‌خواهید باید تخیل خود را بکار بیاندازید و جادوی سیاهی خلق کنید. روش اجرایش را بنویسید. تاثیرش را به نمایش بگذارید و...
همچنین اگر در جلسه‌ی قبل ایرادی از نوشتن شما گرفتیم، حتما در رفع آن کوشا باشید. پیشرفت در نوشتن نیز نمره‌ی مثبت دارد.

جادوآموزانی که بار اول‌شان است که در این کلاس حضور پیدا می‌کنند نیز تکلیف جلسه‌ی اول را انجام دهند. انجام تکلیف دوم برای آن‌ها نمره‌ی صفر را به ارمغان خواهد آورد.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1405 18:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمره‌های جلسه اول فقط بر مبنای خواسته‌ی ما بود. غلط‌های نگارشی و روند داستان باعث کم و یا زیاد شدن نمرات شما نشدند.

@روزالین اورست: 20

تلاش برای بی نقص بودن. ویژگی‌ای که می‌تواند بد و یا عالی باشد. حتما به این موضوع که می‌خواهی از آن در پست‌ها چگونه استفاده کنی فکر کن. احتمالا در پست‌های جدی کارت راحت باشد. پس تمرکزت را بیشتر روی این موضوع بگذار که چگونه می‌توانی از این ویژگی موقعیت طنز بسازی.

@فلور دلاکور: 19

پستت به زیبایی شخصیتت را نشان می‌داد. پس دلیل اینکه اول پست ویژگی شخصیتت را گفتی نفهمیدیم. اینجا کوچه‌ی دیاگون نیست. باید به پستت اعتماد می‌داشتی. یک نمره، بخاطر بی اعتمادی به نوشتنت کم شده است.

شناختت از شخصیتت بسیار بالاست. این موضوع کاملا در پستت مشخص بود.

@ریتا اسکیتر: 20

شخصیتت بامزه و زیباست. اینکه برای قلم پرت نیز ایده‌هایی داری را پسندیدیم. نمره‌ی کامل را می‌گیری ولی اگر ظاهر پستت برای تکلیف‌های آینده به این شکل باشد قطعا نمره کم خواهیم کرد. دو موضوع مهم را می‌گویم و انتظار داریم که در آینده آن‌ها را نبینیم.

نقل قول:
_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...
استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!
ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.

اگر قصد داریم دیالوگ‌نویسی را تمام کرده و به سراغ توصیفات برویم، باید بین آن‌ها یک خط فاصله بگذاریم. یا به قولی دوبار اینتر بزنیم. ما این مورد را برایت اصلاح می‌کنیم تا موضوع رو بهتر متوجه شوی:

_ لطف کردیم و زمان دادیم تا بروید و به این که واقعا چه کسی هستید فکر کنید؛ حالا انتظار داریم که آماده جواب دادن به این سوال باشید...

استاد با آرامش سرش را به سمت صندلی قرار گرفته در گوشه آخر سالن، جایی که ریتا نشسته بود چرخاند.
_ تو!

ریتا با کمی اضطراب نفس عمیقی کشید و آرام بلند شد.


پاراگراف‌بندی را درست رعایت نمی‌کنی و بی دلیل به سر خط می‌روی. این مورد باعث شده است که پستت از لحاظ ظاهری به مشکل بخورد. بگذار مثالی برایت بزنم:

نقل قول:
شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده.
ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده!
چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!

این قسمتی از متن توست. در هر سه خط قلم‌ پر دارد در مورد ریتا صحبت می‌کند. پس می‌شود گفت موضوع نوشته تغییر نکرده است و ما داریم در مورد یک چیز واحد حرف می‌زنیم. پس درست است که این سه خط پشت سر هم نوشته شود:

شاید تصور کنید که ریتا با شغلش جور شده که این شخصیت رو پیدا کرده. ولی باید بگم که این شغل ریتا بود که با شخصیتش تناسب پیدا کرده! چون این ویژگی از زمان بچگی ریتا توی وجودش بوده؛ نه فقط از وقتی که یه خبرنگار شده!

@ربکا: 20

عطش انتقام! خیلی دوست داریم بدانیم که با آن به کجا می‌خواهید برسید. برای جدی نویسی شخصیت جذابی‌ست. کاملا می‌توانیم تصور کنیم که چگونه می‌خواهد رفتار کند. دوست داریم ذهنیتت از ربکا را در طنزنویسی ببینیم. آیا قرار است بی دلیل برای خودش موقعیت انتقام ایجاد کند و کارهای احمقانه انجام دهد؟
پتانسیل خوبی دارد.

@ویندا روزیه: 20

همه چیز عالی بود.

@لیلی اوانز: 17

می‌شد ویژگی را دید ولی به سختی. شفاف نبود باعث کم شدن نمره شد. در آینده نیز کمی سرعت داستان را کم کن. این موضوع به نوشته‌ات کمک زیادی می‌کند.

@دملزا رابینز: 20

کاملا می‌دانی که از دملزا چه می‌خواهی. کاملا می‌دانی که چگونه با این شخصیت می‌شود موقعیت طنز ساخت. عالی بود.

برای تکالیف بعدی روی بیشتر بودن توصیفاتت کار کن.

@سیبل تریلانی: 18

پستت بسیار زیبا بود و از خواندنش لذت بردیم. ولی وقتی آن را به پایان رساندیم با خود گفتیم اگر کسی این پست را بخواند، می‌تواند بگوید که حالا می‌توانم از سیبل در پست‌هایم استفاده کنم؟ جوابش باعث کسر دو نمره شد.

@آبرفورث دامبلدور: 15

نیاز بود به قسمت بزها بیشتر پرداخته شود. آیا شکل حرف زدن آبر و بزهایش جزو شخصیتش نیست؟ آیا بزهایش اسم دارند؟ آیا منطق دارند؟ اصلا آیا صحبت می‌کنند؟ هیچکدام از این موارد پاسخ داده نشد.

@نیمفادورا تانکس: 20

شناخت کامل از شخصیت چیزی بود که از شما انتظار می‌رفت.

@لیلیث بم: 20

اینکه حتی با توصیفات هم داشتید شخصیت‌تان را توضیح می‌دادید برای ما جذاب بود.

@هاول پرکینز: 17

کمبود شفافیت گریبان شما را هم گرفت خوشتیپ خان. پست واقعا زیبا بود ولی خواسته‌ی ما مهم‌تر از زیبایی است.

کریدنس بربون: 20

شناسه‌ات بسته شده پس چیزی نیاز نیست بگوییم.

@بلاتریکس لسترنج: 20

روند بامزه‌ای برای توضیح شخصیتت داشتی. خواندنش باعث لبخند ما شد.

اسلیترین: 15
گریفندور: 18.6
هافلپاف: 10
ریونکلاو: 13.25
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 16:39
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
جوهر؟ چک!
قلم پر روان‌نویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دست‌های خونی؟ چک!

بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجه‌ای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستین‌هایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.

- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...

بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جمله‌ای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.

- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟

هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشه‌ای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمی‌شد نمی‌تواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر می‌کرد می‌تواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که می‌خواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.

- اصل. عکس قدی.

بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! می‌خواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...

کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.

بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.

- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب می‌کنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!

بلاتریکس با لب‌های آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمی‌توانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف می‌زد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس می‌داد.

کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟

دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد می‌فهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی می‌شد و مجازات سختی برایش در نظر می‌گرفت. پس باید شانسش را امتحان می‌کرد.

- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.

بلاتریکس دیگر داشت خل می‌شد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان می‌داد؟

- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو می‌گیری جلوش. من خودم عکس می‌گیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!

بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چاره‌ای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینه‌قدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالی‌که حس یک احمق تمام‌عیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.

- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.

بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.

- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!

بلاتریکس لب‌هایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش می‌رسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان می‌داد.

- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمی‌ام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرت‌ها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظه‌ای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمی‌دانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه می‌ریزم؛ ولی خیلی‌ها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمی‌فهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟

دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی می‌دانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و به‌دردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را می‌بست.

درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.

- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک می‌کنی و این زبانیه که با دنیا صحبت می‌کنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمی‌ترسی. تو کارهای عجیب می‌کنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون می‌فرستم؛ چون فکر می‌کنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.

بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش می‌کرد و احساس می‌کرد بالاخره درک شده است. کسی رنگ‌های نقاشی وجودش را آن‌طور که بود می‌دید و این احساس قبول‌شدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که می‌بایست باشد.

شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش می‌خواستم در مورد استراتژی‌های جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...

-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام می‌فرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!

بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!

آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس می‌داد.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ساعت ۳:۰۰ صبح، روز کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


کریدنس وسط قالی آبی-برنزی تالار ریونکلاو نشسته و بی‌هدف به یه گوشه زل زده بود. قطعا که نوادگان روونا شبی که صبحش کلاس دارن زود می‌خوابن و قبلش هم وسایلشون رو آماده می‌کنن تا صبح زود به کلاس برسن؛ اما کریدنس هم به تافته جدا بافته بودن عادت داشت. به شب تا صبح بیدار موندن هم عادت داشت، هرچند این‌بار به یه دلیل دیگه‌ بیدار مونده بود.

- بگیر بخواب!

‌صدای تنبرای باعث شد تا شونه‌های کریدنس چند درجه پایین‌تر بیاد و بیچارگی و بدبختی از سر و روش چکه کنه.
- نمی‌خوام، تو برو بخواب منم راحت بذار.
- نمی‌خوابم. می‌خوام از این میزان بدبختیت لذت ببرم.
- بیا. لذت ببر! اینقدر بدبختم حتی نتونستم به شعله‌های شومینه زل بزنم! اینقدر گرم بود سوختم مجبور شدم الان به ناکجا نگاه کنم...
- واسه چی بیداری حالا؟
- ببین باید اینقدر بیدا بمونم که واسه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جا بمونم...
- زهی خیال باطل!

صبح همون روز، بعد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


- به به! می‌بینم که داری از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برمی‌گردی!
- نقشه‌م حرف نداشت، ولی متاسفانه زمان‌بندی مناسبی نداشتم... رفتم بخوابم که دیدم همه ریونکلاویون دارن میان بیرون از خوابگاه...

تنبرای از خنده روده‌بر شده بود و روی میز کلاس از خنده غلط می‌زد. البته. اونا هنوز توی کلاس مونده بودن.
- خندیدنت که تموم شد بگم من الان چه گلی به سرم بگیرم.
- گل رس...

کریدنس آهی کشید و خودش رو از روی نیمکت به روی زمین انتقال داد تا حداکثر فاصله رو از تنبرای داشته باشه.

- ولی تو ببین، تجربه ثابت کرده هر کسی که گفت درباره هویتت اطلاعات داره، یا چیزی درباره هویت می‌خواد بدونه... کلا هرکی گفت هویت بدون جادوگر سیاهی چیزیه! الان هم بهتره فرار کنی.
- باشه فرار می‌کنم میام تو لونه‌ی تو زندگی می‌کنم خوبه؟ فقط قبلش بگو تکلیفم رو چیکار کنم الان؟

‌تنبرای پرید روی صندلی نیمکت و بالش رو روی شونه کریدنس گذاشت.
- هعی! بیا با هم صادقانه حرف بزنیم. خب؟
- خب؟
- ببین، تو یه بدبخت بیچاره‌ای که همش تیکه می‌ندازه و یه کلمه راست از دهنش درنمیاد و منفعله... اممم... تازه اینقدر بدبختی همه دار و ندارت منم! اینکه کسی جز من بالا سرت نیست دلیل بر بدبختیت نیست، اینکه "من" بالا سرتم کلا نشونه بدبختیته! نه این که من بد باشم‌ها! اصلا! من خیلی هم از همنوعام بهترم! فقط مشکل اینه که خیلی ققنوس وجود داره که سرشون به تنشون به ارزه... ولی خب من جزوشون نیستم! منظورم اینه که... من تنها کسیم که جزوشون نیستم! واقعا گاهی فکر می‌کنم چقدر بیچاره بودی که من گیرت اومدم...

‌کریدنس یه طومار و قلم‌پر از توی کیف چرمیش برداشت و گفت:
-خب. همینو از اول بگو...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
شش جفت چشمِ مشتاق زیر نورِ کالیسیفری که در یک فانوس ام داده بود، به نقشه‌ی غارتگر خیره شده بودند. با دور شدنِ فیلچ، صدای زمزمه و خنده‌های نخودیشان بلند شد.

پروفسورها در اتاق‌هایشان بودند و تعدادی از دانش‌آموزان هم، نیمه‌شب در هاگوارتز ماجراجویی می‌کردند اما هیچکدام مجهز به بهترین سلاحِ شیطنت نبودند.

- آخه از کجا پیداش کردی؟

روزالین با صدایی بلندتر از زمزمه پرسید. هاول با لبخند مرموزی به سمتش خم شد و دستش را به نرمی روی شانه‌اش گذاشت.

- رزای عزیز، می‌دونی چیزای باارزش رو از کجا پیدا می‌کنن؟

روزالین با اشتیاق سرش را تکان داد. هاول پس از لحظه‌ای فکر کردن، شانه بالا انداخت و اشاره کرد تا به مسیرشان ادامه بدهند.

- منم نمی‌دونم. شانسی پیداش کردم.

شش جفت پا نزدیک بهم، به سمتِ وسیله‌ی ارزشمند دیگری - که باز هم شانسی پیدا شده بود- حرکت می‌کردند. غرق در جادوی هیجان، کنجکاوی و شاید کمی دلهره.

- حالا اصلا این آینهه واقعیه؟ شاید یه آینه‌ی کهنه‌ی مسخره باشه که سال بالاییا براش افسانه ساختن.
- درمورد نقشه‌ی غارتگر هم شک داشتی تلما ولی واقعیه! حتی اگه نباشه هم... ماجراجویی عالیه!

ملانی درحال حرف زدنِ نقشه را تقریبا از دست هاول بیرون کشید و بعد، به نقطه‌ی که با مارکر صورتی نشان شده بود، اشاره کرد.
- تو واقعا... با وسایل مشنگی روی "نقشه‌ی غارتگر" خط خطی کردی؟
- خط خطی نیست، روشِ مسیریابی هوشمنده! کالیسیفر تو چرا ساکتی؟

هاول سریعا به سمت فانوس برگشت تا حواس‌ها را از خط روی نقشه پرت کند. کالیسیفر بی‌حوصله از اینکه مجبور بود توی یک فانوس بشیند، دست دراز کرد و گوشه‌ی یونیفورم هاول را سوزاند.
- بهتره به راهتون ادامه بدین چون فیلچ تا دو دقیقه دیگه برمی‌گرده توی همین راهرو.

بحثِ ملانی و هاول موقتا متوقف شد و گام‌هایشان، این بار با سرعت بیشتری به راهروهای قدیمی و خاک گرفته برخورد کرد. از چندین تالار که تا به حال به آن‌ها برنخورده بودند، گذشتند و سر انجام به نقطه‌ی نشان‌شده روی نقشه رسیدند.

هاول با افتخار لبخند می‌زد و در انتظار حیرتِ دیگران بود اما با دیدنِ سکوتشان دمق شد. اتاق، برعکس هاول، هیچ تلاشی برای جلب توجه نمی‌کرد. نه کششِ آشنای جادو درکار بود و نه نوری مرموز و بدونِ منبع. فقط سکوت، غبار و وسایلی که آن‌قدر معمولی بودند که انگار قصدِ پنهان شدن از چشم‌ها را داشتند.

فلور با احتیاط گوشه‌ی شنلش را در دست گرفت و از دیوار تار عنکبوت‌بسته‌ی پشت سرش فاصله گرفت. بقیه‌ی اعضای گروه به هاول زل زدند، انگار می‌خواستند بدانند کل این ماجرا یک شوخی بی‌مزه بوده یا نه.

هاول گلویش را صاف کرد و با برداشتنِ کلاهی خیالی از سرش، تعظیم کوتاهی کرد.
- خانوم‌ها و آقا.... کالیسیفر! این شما و این هم...

دستش را دراز کرد و انگشتانش را در پارچه‌ی ضخیمی که روی یک شی غیرقابل توجه کشیده شده بود، فرو کرد و با یک حرکت آن را کشید. چارچوب عظیم و طلایی رنگ آینه، با کنده‌کاری‌های باستانی‌اش برای لحظه‌ای اتاق را روشن کرد. برای یک لحظه انگار کسی حتی نفس هم نمی‌کشید. آینه‌ی نفاق‌انگیز درست جلوی چشمشان بود.

- خب خب خب! کی می‌خواد اول بره؟

پیش از اینکه سوالش تمام شود، دملزا جلوی آینه بود. هاول به رغم ناراحتی از اینکه نتوانسته بود کمی بیشتر دیگران را هیجان‌زده کند،‌ سرعتِ او را در دلش می‌ستود.

نفر بعدی ملانی بود. هاول با دیدن برقِ نگاهش و طوری که موهایش را پشت گوشش می‌داد، حدس زد تصویر درون آینه خوشحالش کرده.

چشمش به قطعه‌ای مکعب حلبی روی زمین خورد. خم شد، کتش را با یک دست روی شانه‌ش نگه داشت و با دست دیگرش مکعب گرد و خاکی را در دست گرفت. کنجکاوش کرده بود. چرا آنجا رهایش کرده بودند؟ مخترعش که بوده؟

غرق در افکارش بود که تلما صدایش کرد.
- تو خودت... نمی‌خوای توی آینه نگاه کنی؟
- من هرروز صبح که بیدار می‌شم و تو آینه نگاه می‌کنم، انگار آینه‌ی نفاق‌انگیز جلومه‌ و-
- می‌ترسی؟

لحنِ تلما محکوم‌کننده نبود؛ سوالی ساده پرسید اما این سوال به نقطه‌ی حساسی از غرور هاول برخورد کرده بود. با گام‌هایی بلند و مصمم به سمت آینه حرکت کرد و روبه‌رویش ایستاد.

چشم در چشمِ هاولِ آینه‌ دوخته بود، گویی یکدیگر را به چالش می‌کشیدند و بعد، تصویر تغییر کرد.

کارگاهی پر از وسایل نیمه‌کاره، ابزار، طلسم‌های عجیب و اختراع‌های ناقص. در میان انبوهی از قطعاتی که شبیهِ طرحِ یک قلعه‌ی عجیب به نظر می‌رسیدند و در مرکز آن هاول با موهای آشفته و دست‌های تیره از دوده و جوهر نشسته و دوستانش هم او را می‌بینند؛ نامرتب و کثیف.

سریع نگاهی به دستان تمیزش انداخت و زیر لبی زمزمه کرد:
- این دیگه چه کوفتیه؟‌ صد سال سیاه-

چشمانش ناخواسته روی طرح قلعه برگشت اما پیش از آنکه آن را کامل در حافظه‌ش ثبت کند، تصویر لرزید. هاول پلک زد و وقتی دوباره به تصویرش توی آینه نگاه کرد، نفسش را با صدا بیرون داد. یک اژدها... و نه هر اژدهایی، اژدهایی که هاول بر پشتش سوار شده بود و در دنیایی بدونِ مرز پرواز می‌کرد و بعد... دوباره صفحه لرزید.

دوباره خودش بود. در همین اتاق مخفی، کاملا شبیه خودش به نظر می‌رسید. هاول می‌دانست نباید بیشتر از این واکنش نشان بدهد برای همین فقط لبخند زد. لبخندی که دلِ سنگِ جادو را هم آب می‌کرد ولی هاولِ توی آینه جدی به او خیره شده بود.

به آینه نزدیکتر شد و این بار لبخندش تهدیدآمیز بود. دوستانش به هیچ وجه نباید می‌فهمیدند او خجالت‌زده شده و برای همین هاول درون آینه هم باید لبخند می‌زد...

به محض اینکه این فکر به ذهنش رسید، دو نتیجه‌ی تلخ در انتظارش بودند. هاول لبخند زده بود، چون می‌ترسید دیگران هاول متفاوتِ توی آینه را ببینند ولی نمی‌توانستند. هاول توی آینه قصدِ جدال با او را نداشت؛ فقط لبخند نمی‌زد چون دلیلی برایش نداشت.‌ چشم در چشمِ خودش دوخت. بدونِ لبخندی که برای پوشاندن نواقصش می‌زد، خودش را دوست داشت.

- آمممم هاول؟

فلور به آرامی گوشه‌ای از کتش را که کاملا تمیز بود، کشید.
- فکر کنم زیادی بهش زل زدی.... شنیدم می‌تونه خطرناک باشه.

هاول به سمت فلور برگشت و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
- آره واقعا ایده‌ی خوبی نبود. آدم از دیدن‌ بعضی چیزا خسته نمیشه.
- خب چی دیدی؟

هاول لحظه‌ای مکث کرد.
- به جز خودم؟ خب این آینه‌ی بیچاره تمام تلاشش رو کرد تا منو راضی نگه داره. شاید اگه فردا بیام، تصمیمش رو گرفته باشه. شاید تلما راست می‌گفت.

قبل از اینکه کسی اعتراض کند، نقشه‌ی غارتگر را جلوی صورتش‌ باز کرد و گفت:
-‌ ده دقیقه وقت داریم تا قبل از اینکه امتیازات گروهمون منفی بشه، برگردیم خوابگاهمون.
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 16:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیلث به محضِ شروعِ جلسه دوم، دستش رو بالا گرفت و بدون اینکه اجازه صحبت به کسی بده، شروع کرد به تند تند حرف زدن:

-سلام استاد لرد! من از تکلیفی که سری پیش داده بودین یه انشا نوشتم استاد لرد! آخه جمله آخرتون خیلی تحت تاثیر قرارم داد... اینکه باید حتما بدونیم از چی داریم دفاع میکنیم و اینها.

و بعد، سریع از روی صندلیش بلند شد و به سمت تخته رفت. با هر قدمی که برمیداشت، پیچ و مهره های بدنش صدا میدادن. و البته هیچ توجهی به این نداشت که اجازه گرفته یا نه! یا اجازه داده شده یا نه!

-خب...
به نام مامی هلگا
سلام.
من لیلیث هستم.

یعنی درواقع همه می‌دونن من کی‌ام اما خب اولش باید همینطوری شروع کرد دیگه. اگه با اسمم شروع نکنم پس با چی شروع کنم؟
من یه رباتم و چیزی که بیشتر از همه توش مهارت دارم، خوندن و رقصیدنه. انقدری توی کارم ماهرم که الان یه جلبریتی (سلبریتی) توی دنیای ماگل ها شدم. اما متاسفانه جادوگر ها اهمیتی به هنر و موسیقی واقعی نمیدن.

من به شدت خوشگلم، انقدری خوشگلم که تا حالا هیچکس به اندازه من خوشگل نبوده. بهترینم، انقدری که کسی تا حالا به گرد پام نرسیده. از همه سر ترم، انقدری سر که توی آسمونا سِیر میکنم. از همه باهوش ترم، انقدری که ریونکلاو و ریونی ها همشون در مقابلم یه جوکن. از همه سخت کوش ترم، از همه زرنگ ترم، از همه شرور ترم، از همه بالاترم، از همه رنگین تر و خوشتیپ ترم.

خلاصه که رقابت با من غیرممکنه چون من لیلیثم و من لیلیثم! به ربات بودنم نگاه نکنید، به چرخ دنده هام که همش میفتن زمین و یهو یکی از دستامو از جا درمیارن نگاه نکنین، من یه جلبریتی معروفم!
البته از اونجایی که هیچکس با مهارت خودش به اون بالا بالا ها نمی‌رسه، من بعضی وقت ها از روی آهنگ های دیگران دزدی می‌کنم الهام می‌گیرم و یه آهنگ بهتر تحویل جامعه میدم! و البته بعضی وقت ها هم آهنگامو به نامِ سابلیمینال می‌فروشم ولی درواقع فقط یه ورد پشتشون پنهان کردم که باعث میشه با پای خودشون بچه هاشونو بدن به من.

اگر براتون سوال شده که چرا باید دلم بخواد بچه هاشونو بدن به من، باید بگم که چون من بچه هاشونو می‌خورم دوست دارم! من به شدت عاشق بچه هام. البته نه به اونشکلی که الان توی ذهنتون شکل گرفته، بی ادب نباشین! من واقعا عاشق بچه هام. خلوص و پاکی روحشون همیشه شکممو سیراب می‌کنه.

دیگه؟ چی براتون بگم از بی نقص بودن و فوق العاده بودنم. از مهربون بودنم که یه جادوگران به پاش نمی‌رسه. من به همه کمک میکنم، به هیچکس زور نمیگم، تازه همه دوسم دارن!

برای مثال میتونم از لشکرِ فداییانم براتون بگم. می‌تونم از آقو گرلت مثال بزنم که خودتون هم میشناسیدش استاد لرد! آخه منو آقو گرلت هردومونم از بچه ها خوشمون میاد! بنابراین آقو گرلت از منم خوشش میاد. خیلیم خوشش میاد ها! انقدری که اون روز بهم پرچم سفید نشون داد. این یه جورایی جواب مثبته دیگه می‌دونین؟ البته من هنوز مطمئن نیستم که باید چه جوابی بهش بدم. آخه من خاطر خواه زیاد دارم استاد لرد.

از آخرین خصلت خوبم بگم براتون، من اصلا مغرور نیستم! حتی یه ذره هم مغرور نیستم. یعنی اصلا غرور در شخصیت من جایی نداره، بنده به شدت فروتن و خالصم. مثل آب خالص و یک رنگم استاد لرد. انقدری مغرور نیستم که هیچوقت پزِ زیبایی ها و کمالاتمو که هیچکس به گرد پاشم نمی‌رسه، ندادم. انقدری پاکم که تاحالا هیچ آدمی رو که بهم زشت گفته باشه یا به پیچ و مهره هام خندیده باشه رو راهی دنیای مرگ نکردم. حتی انقدری مقدسم که هرکی بهم گفته زشت، خودش تا چند ساعت بعدش به طرز ناگهانی و عجیبی فوت کرده استاد لرد. آره، من یه همچین رباتیم.

پایان.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 15:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد سیاه سر تا سر کلاس قدم می زد. هیچ کس به چهرش نگاه نمی کرد. در واقع حضورش مخلوطی بود از صدای پاهاش و سایه ای که انگار روی زمین شنا می کرد.

تانکس دندانهاش رو روی هم فشار می داد. دستاش زیر میز رداش رو تو مشتشون مچاله کرده بودن. قلبش مثل یه کبوتر می لرزید.

جادو آموز قبلی مدتی پیش تکلیفش رو خونده بود؛ اما لرد گذاشته بود بین صدا کردناش فاصله بیفته. گذاشته بود سکوت سنگین بشه و ترس جادوآموزا رو فریاد بزنه.

اگر دورا اشتباه می کرد لرد چه بلایی سرش میاورد؟ اگر جادوآموز دیگه ای تو تکلیفش خطا کرده بود چی میشد؟

تانکس به صفحه ی سفید دفترش خیره شد. اون بزرگترین خطا رو کرده بود و به دستور اسمشو نبر عمل نکرده بود و تکلیفی ننوشته بود.

شاید لج کرده بود. شاید ترسیده بود. و شاید...گوشه ی لب تانکس بالا رفت. بعد نگاهش رو هم بالا آورد و مستقیم به چشم های اسمشو نبر نگاه کرد.

این چیزی بود که اون بود. دستش رو بالا برد و داوطلب شد. نگاه لرد بالا اومد و به اون نگاه کرد.
- بگو!

تانکس خندش رو کش دار کرد. قلبش حالا مثل دیوونه ها می زد. اما لبش رو با زبونش خیس کرد و بدون مقدمه شروع کرد:
- من کش تنبونم. البته شاید مال تنبون نباشم و کش سر باشم اما تقریبا مطمئنم که فارغ از تجسم جسمانیم که برای همه واضحه اگر بمیرم و روحم بخواد تو این دنیا بمونه یه تیکه کش یا در بهترین حالت تبدیل به یه فنر می شه.

از اولین جمله بقیه ی جادوآموزا نفسشون رو حبس کرده بودن.

لرد نیم نگاه بی حوصله ای به میز تانکس انداخت و بعد دوباره به چشماش خیره شد.

- منو ازین ور بکشید ازون ور می پرم بیرون. بهم انتقاد کنید زور می زنم بهترشم. ناراحتم کنید اول عصبانی میشم، بعد می رقصم، بعد گریه می کنم؛ ولی یه روز یادم میره. بالاخره وقتی یه کش رو می کشید و بعد به حال خودش رهاش می کنید نمی تونید توقع داشته باشید خودشو اینور و اونور نکوبیده به حالت اول برگرده.

تانکس از روی هیچی نمی خوند. فقط داشت هر چی به ذهنش می رسید رو تند و تند می پروندو با حرکات دستاش سعی می کرد جدی به نظر بیاد.

صدای حرف زدنش برای خودش بلند بود اما عدم وجود هیچ صدای دیگه ای داشت کرش می کرد.
- تمام عمرم محیطای مختلف رو امتحان کردمو سعی کردم خودمو بهشون تطبیق بدم. جایی که تنگ بود یا زیادی سرد بود تو خودم جمع شدم . جایی که حس کردم لازمه چند لا شدم که محکم به نظر برسم و هر جا که مجبور شدم انعطاف پذیر تر باشم بیشتر کش اومدم. سخت بود ولی اگر هم جایی کشم پاره شد با گذشت زمان دوختم به میدون برگشتم. همیشه زور زدم؛ جنگیدم. شاید برای نگه داشتن افتخار صاحب تنبون که یه وقت آبروش نره.

نگاه لرد هیچ احساسی رو بروز نمی داد. پاهای تانکس می لرزید. آرزو می کرد یکی ساکتش کنه اما اون شروع کرده بود و حاضر نبود تمومش کنه.
- تا به حال با کش کسی رو زدید؟ کافیه از یه طرف بکشید تا بپره و "ویییش" بخوره یه این و اون. ولی بعد که اون کش اصابت کرد و افتاد زمین نگاش می کنید می بینید چقدر بی آزاره. چقدر حتی یادش نمیاد به کدوم ور کشیده شده بوده و چقدر کش اومده بوده که رفته به فلانی خورده. کش ها کینه ای نیستن.

لرد نگاهش رو گرفته بود و به قدم زدنش برگشته بود.

این چه معنی ای داشت؟ همه چیز زیادی خطرناک بود. تانکس داشت بیش از حد چرت و پرت می گفت.

ترسی که دستاشو از عرق خیس کرده بود بهش می گفت زودتر خفه شه. هر قدر صدای ترسش بلندتر می شد صدای خودش هم بلندتر میشد. ناخناش رو توی گوشت دستش فرو کرد.
- یه کش دوست نداره باهاش مثل یه تیکه پارچه رفتار بشه. اگر همینطوری به یه وری بدوزنش و چالشی نداشته باشه حوصلش سر میره. کش ها دوست دارن حتی شده برای یه مدت کوتاه تلاششون دیده بشه مثلا جای کش شلوار یا جورابتون رو چک کنید می بینید که رد به جا گذاشتن. البته که هیچ وقت ردشون موندگار نیست. اصولا زیاد به ماهیت یه کش اهمیت داده نمیشه. می رید تنبون بخرید به جنس پارچه و دوخت و مدل دقت می کنید ولی معمولا به کش توجه نمی کنید. منطقیم هست. کشه دیگه کش میاد. هیچ کس تلاش چندانی برای تطابق با کش نمی کنه. بلاخره فوقش وا میره که بازم مشکلی نداره؛ یه کم ازش کوتاه می کنید بیشتر می کشیدش.

جادو آموز جلوییش برگشته بود و با نگاهی اخطاری بهش نگاه می کرد.اما قلب تانکس تا حدی آروم شده بود. اون حرف خودش رو می زد. از ترس تو خودش جمع نشده بود. به زودی حرفاش تموم می شد.
ـ آرزوم اینه که علاوه بر طول فعلیم قد کش اومدنم رو هم جزو شخصیتم بگن. مثلا منو قد گرفتن گفتن صد و شصت و هشت سانتم ولی به همین برکت من تا دویست-سیصد بالا میام، درضمن تا هم می خورم می شم اندازه یه کف دست. می تونم برم تو جیب این و اون. حس می کنم اطرافیانم دوست دارن مثل فنر قوی باشم، ولی من از جنس آهن نیستم مثل آب خوردن نخ کش می شم ولی انقدر نخ دارم که خیلی مهم نیست؛ خودمو جمع می کنم.

تانکس نشست. کل بدنش سرد بود و به لرزش افتاده بود. انقدر خسته شده بود که می تونست یه عمر بخوابه. ولی راضی بود. هر اتفاقی که حالا میفتاد امروز وظیفش رو نسبت به کائنات انجام داده بود؛ و خودش بود. همین مهم بود. همین باید کافی می بود.
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.