جوهر؟ چک!
قلم پر رواننویس؟ چک!
نور کم و عاشقانه؟ چک!
شستن دستهای خونی؟ چک!
بلاتریکس سرش را تکان داد. همه چیز آماده بود. موهایش را گوجهای بالای سرش جمع کرد و پشت میز نشست. آستینهایش را بالا زد و با احترام فراوان دفترچه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
- سلام دد... اوه... اممم... اربابا نمیدونم این هورکراکس شما چند سالشه ولی احتمالاً زیر هیجده سال هستین... پس سلام اربابا...
بلاتریکس منتظر ماند؛ ولی برخلاف کتاب دوم هیچ جملهای ظاهر نشد و کسی جوابش را نداد. بلاتریکس دوباره امتحان کرد.
- اربابا؟... تام جونیور ارباب؟... کسی اون تو هست؟... الو... الوووووووو... حاجی؟... عمویی؟
هیچ جوابی ظاهر نشد. بلاتریکس آهی کشید و صندلی تکیه داد. با نقشهای دقیق و ریسک بسیار این دفترچه را به دست آورده بود و باورش نمیشد نمیتواند با هورکراکس درون دفترچه حرف بزند. فکر میکرد میتواند با این دفترچه کارهای زیادی بکند و رسماً یک نسخه اختصاصی و پریمیوم لرد را برای خودش داشته باشد. اما درست زمانی که میخواست دفترچه را ببندد، کلمات ظاهر شدند.
- اصل. عکس قدی.
بلاتریکس با تعجب فراوان به سه کلمه ظاهر شده نگاه کرد. بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید و شروع به نوشتن کرد.
- بله متوجه شدم اربابا! میخواهید بدونین من اصلی هستم یا همون اصیل هستم. باید بگم که من خون...
کلمات عوض شدند.
- اوه مای گاد... فور ریل؟!... میگم اصل بده. بعدم عکس قدی.
بلاتریکس چند بار پلک زد. گیج شده بود.
- ببخشید اصل چیه؟
- اولین بارته؟... آه... همیشه نوبا رو جذب میکنم... بیین اصل یعنی اسم، سن و لوکیشن.
- ببخشید... خب سن با "ُس" هستش، اصل با "ٌص" نوشته میشه.
- وایی چقدر مامان طور... خوشم اومد!
بلاتریکس با لبهای آویزان به دفترچه زل زد. این نسخه از لرد را نمیتوانست درک کند. انگار داشت با یک نوجوان واقعی حرف میزد. با خودش فکر کرد شاید واقعاً باید دفترچه را پس میداد.
کلمات دوباره ظاهر شدند.
- چی شدی؟ قطعی؟... دایل آپی؟
دفترچه را با سختی زیاد به دست آورده بود و اگر لرد میفهمید که او به هورکراکس هایش دست زده حسابی عصبانی میشد و مجازات سختی برایش در نظر میگرفت. پس باید شانسش را امتحان میکرد.
- دایل آپ نمیدونم چیه... ولی اسمم بلاتریکسه، چهل و خوردی سالمه و از لندنم. الان تو هاگوارتزم.
- بلا... اسمت خوشگله. خب... خب ببینیم خودت هم مثل اسمت خوشگلی یا نه. عکس قدی میخام.
بلاتریکس دیگر داشت خل میشد. مگر این یک دفترچه نبود؟ چگونه باید عکسش را به لرد نوجوان نشان میداد؟
- این که عکس نمیگیره! این یه دفترچه است! عکس قدی چیه؟
- اه خدا... چقدر جوجو... خخخخخخخ... ببین جوجو میری جلو آینده. یه آینه بزرگ که قدت معلوم باشه. بعد دفترچه رو میگیری جلوش. من خودم عکس میگیرم ازت.
- ببخشید برای چی میخوایین؟
- دختر خوبببب... دختر خوبببب... من باید ببینمت دیگه!
بلاتریکس که با این کلمات بعضی از خاطرات نوجوانی خود را به یاد آورده بود، عقی زد. چارهای نبود. دفترچه را برداشت و از جایش بلند شد. بعد از کمی گشتن در راهروهای هاگوارتز بالاخره آینهقدی قدیمی را پیدا کرد. جلواش ایستاد و درحالیکه حس یک احمق تمامعیار را داشت، دفترچه را مقابل آینه گرفت. یک ثانیه گذشت و صدای تیک کوچکی را شنید. بلافاصله دفترچه را برگرداند و منتظر کلمات شد.
- موهای فر دوست. قدت رو دوست. اوکی... خب الان میتونیم حرف بزنیم.
بلاتریکس آهی از سر آسودگی کشید و با بیشترین سرعت ممکن به میزش برگشت.
- خب اربابا... راستش من یه سری نقشه برای هاگوارتز دارم و از اونجایی که شما هم در هاگوارتز تجربه خوبی دارید فکر کنم بتونین کمکم کنین...
- اول از خودت بگو. میخوام بشناسمت دختر خوبببببب.
- ارباب! اخه چیزی برای شناختن نیست! همه چی رو در مورد من میدونین!... من میخوام در مورد شما بدونم اصلاً!
- اولاً که نسخه بزرگسالی ام میدونه. من نمیدونم. دوم که ببین من مشهورم. همه منو میشناسن. ببین همه. دیگه معرفی نمیخوام ولی... ببین اگر این رابطه رو میخوای باید برام هزینه کنی. باید بذاری بشناسمت دخترررر خوببببب... وگرنه بای فور اور!
بلاتریکس لبهایش را به هم فشار داد و سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. این لرد نوجوان زیاد از حد روی اعصابش بود و داشت به مرز تحملش میرسید. چند نفس عمیق دیگر کشید. باید روی خوشش را نشان میداد.
- خب ارباب قبوله. باید در مورد خودم بنویسم. ام... من آدمیام که وقتی خیلی خشونت میخوان سراغش میان. خیلی خشنم. خیلی بی رحمم. البته بعضی موقع ها ( مثل الان) دوست دارم با پنبه سر ببرم... یعنی با یه لبخند خوشگل و آرامش تمام حریفمو از پا درمیارم. واسه همین هم بهم میگن آدم دوقطبی هستم...
- این چرت و پرتها چیه؟ اون چیزهایی رو بگو که خودم نمیدونم!
بلاتریکس لحظهای ایستاد. چیزهایی بود که هرکسی در موردش نمیدانست و تا حالا از آنها با کسی حرف نزده بود.
- خب... من برای همه کارهام نقشه میریزم؛ ولی خیلیها فکر میکنن عصبانی و بی فکرم. من خیلی لرد رو دوست دارم... ام... یعنی همون شما... و حاضرم براش دنیا رو نابود کنم حتی اگر خودم جز نابودی باشم. به نظرم بیشتر مرگخوارا تنبلن و دوست دارم با یکم شکنجه ادبشون کنم... خیلی از روابط انسانی چیزی نمیفهمم برای همینم دوست یا پت یا همراهی ندارم... ارباب؟... ارباب؟؟
دفترچه چیزی ننوشت و سفید ماند. بلاتریکس با ناامیدی به دفترچه خیره شد. شاید زیادی خودش را توضیح داده بود و به چیزهایی اشاره کرده بود که کمتر کسی میدانست یا حتی برایش مهم بود. شاید حتی برای این لرد نوجوان عجیب هم چنین اطلاعاتی مسخره و بهدردنخور بود. آهی کشید. شاید باید دفترچه را میبست.
درست در همان لحظه کلمات روی دفترچه ظاهر شدند.
- چیزهای جالبی گفتی... ولی بذار بگم من ازت چی میدونم... به نظرم تو فقط خشونت رو درک میکنی و این زبانیه که با دنیا صحبت میکنی. شاید واقعاً جز خشونت احساسات احساس دیگه ای نداری. به هدفت خیلی پایبندی و این چیزیه که خیلی قدرتمندت میکنه. تو نمیترسی. تو کارهای عجیب میکنی. کارهای سخت و اگر یه جایی احساس کنم که ماموریت های مرگخوارانم زیادی سخته تو رو همراهشون میفرستم؛ چون فکر میکنم تو کسی هستی که مرزی نداره. تو مرگخوار خوبی هستی بلا... میخوام اینو بدونی.
بلا لبخند نزد. حتی شاد هم نشد. اما احساس آرامش میکرد و احساس میکرد بالاخره درک شده است. کسی رنگهای نقاشی وجودش را آنطور که بود میدید و این احساس قبولشدن را داشت. نفس عمیقی کشید. درست جایی بود که میبایست باشد.
شروع به نوشتن کرد.
- ممنونم ارباب. راستش میخواستم در مورد استراتژیهای جدیدم باهاتون صحبت کنم. من میگم که بهتره...
-استراتژی رو ول کن... یه ***** برام میفرستی؟ ببین چقدر ازت تعریف کردم!
بلاتریکس با قیافه پوکر دفترچه را بست و قلمش را کنار گذاشت. با همان قیافه پوکر به سمت در رفت، چند لحظه ایستاد و بعد برگشت. چوبدستی اش را در آورد و به سمت دفترچه گرفت.
- کروشیو!
آهی کشید و سرش را تکان داد.
باید واقعاً دفترچه را پس میداد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/03
تولد نقش: 1405/01/03
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:07
از: گور برخاسته
پستها:
41
افتخارات

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 24 تیر 1405 01:05
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

ساعت ۳:۰۰ صبح، روز کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
کریدنس وسط قالی آبی-برنزی تالار ریونکلاو نشسته و بیهدف به یه گوشه زل زده بود. قطعا که نوادگان روونا شبی که صبحش کلاس دارن زود میخوابن و قبلش هم وسایلشون رو آماده میکنن تا صبح زود به کلاس برسن؛ اما کریدنس هم به تافته جدا بافته بودن عادت داشت. به شب تا صبح بیدار موندن هم عادت داشت، هرچند اینبار به یه دلیل دیگه بیدار مونده بود.
- بگیر بخواب!
صدای تنبرای باعث شد تا شونههای کریدنس چند درجه پایینتر بیاد و بیچارگی و بدبختی از سر و روش چکه کنه.
- نمیخوام، تو برو بخواب منم راحت بذار.
- نمیخوابم. میخوام از این میزان بدبختیت لذت ببرم.
- بیا. لذت ببر! اینقدر بدبختم حتی نتونستم به شعلههای شومینه زل بزنم! اینقدر گرم بود سوختم مجبور شدم الان به ناکجا نگاه کنم...
- واسه چی بیداری حالا؟
- ببین باید اینقدر بیدا بمونم که واسه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جا بمونم...
- زهی خیال باطل!
صبح همون روز، بعد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
- به به! میبینم که داری از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برمیگردی!
- نقشهم حرف نداشت، ولی متاسفانه زمانبندی مناسبی نداشتم... رفتم بخوابم که دیدم همه ریونکلاویون دارن میان بیرون از خوابگاه...
تنبرای از خنده رودهبر شده بود و روی میز کلاس از خنده غلط میزد. البته. اونا هنوز توی کلاس مونده بودن.
- خندیدنت که تموم شد بگم من الان چه گلی به سرم بگیرم.
- گل رس...
کریدنس آهی کشید و خودش رو از روی نیمکت به روی زمین انتقال داد تا حداکثر فاصله رو از تنبرای داشته باشه.
- ولی تو ببین، تجربه ثابت کرده هر کسی که گفت درباره هویتت اطلاعات داره، یا چیزی درباره هویت میخواد بدونه... کلا هرکی گفت هویت بدون جادوگر سیاهی چیزیه! الان هم بهتره فرار کنی.
- باشه فرار میکنم میام تو لونهی تو زندگی میکنم خوبه؟
فقط قبلش بگو تکلیفم رو چیکار کنم الان؟تنبرای پرید روی صندلی نیمکت و بالش رو روی شونه کریدنس گذاشت.
- هعی! بیا با هم صادقانه حرف بزنیم. خب؟
- خب؟
- ببین، تو یه بدبخت بیچارهای که همش تیکه میندازه و یه کلمه راست از دهنش درنمیاد و منفعله... اممم... تازه اینقدر بدبختی همه دار و ندارت منم! اینکه کسی جز من بالا سرت نیست دلیل بر بدبختیت نیست، اینکه "من" بالا سرتم کلا نشونه بدبختیته! نه این که من بد باشمها! اصلا! من خیلی هم از همنوعام بهترم! فقط مشکل اینه که خیلی ققنوس وجود داره که سرشون به تنشون به ارزه... ولی خب من جزوشون نیستم! منظورم اینه که... من تنها کسیم که جزوشون نیستم! واقعا گاهی فکر میکنم چقدر بیچاره بودی که من گیرت اومدم...
کریدنس یه طومار و قلمپر از توی کیف چرمیش برداشت و گفت:
-خب. همینو از اول بگو...
افرادی که لایک کردند
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
جزئیات کاربر

شش جفت چشمِ مشتاق زیر نورِ کالیسیفری که در یک فانوس ام داده بود، به نقشهی غارتگر خیره شده بودند. با دور شدنِ فیلچ، صدای زمزمه و خندههای نخودیشان بلند شد.
پروفسورها در اتاقهایشان بودند و تعدادی از دانشآموزان هم، نیمهشب در هاگوارتز ماجراجویی میکردند اما هیچکدام مجهز به بهترین سلاحِ شیطنت نبودند.
- آخه از کجا پیداش کردی؟
روزالین با صدایی بلندتر از زمزمه پرسید. هاول با لبخند مرموزی به سمتش خم شد و دستش را به نرمی روی شانهاش گذاشت.
- رزای عزیز، میدونی چیزای باارزش رو از کجا پیدا میکنن؟
روزالین با اشتیاق سرش را تکان داد. هاول پس از لحظهای فکر کردن، شانه بالا انداخت و اشاره کرد تا به مسیرشان ادامه بدهند.
- منم نمیدونم. شانسی پیداش کردم.
شش جفت پا نزدیک بهم، به سمتِ وسیلهی ارزشمند دیگری - که باز هم شانسی پیدا شده بود- حرکت میکردند. غرق در جادوی هیجان، کنجکاوی و شاید کمی دلهره.
- حالا اصلا این آینهه واقعیه؟ شاید یه آینهی کهنهی مسخره باشه که سال بالاییا براش افسانه ساختن.
- درمورد نقشهی غارتگر هم شک داشتی تلما ولی واقعیه! حتی اگه نباشه هم... ماجراجویی عالیه!
ملانی درحال حرف زدنِ نقشه را تقریبا از دست هاول بیرون کشید و بعد، به نقطهی که با مارکر صورتی نشان شده بود، اشاره کرد.
- تو واقعا... با وسایل مشنگی روی "نقشهی غارتگر" خط خطی کردی؟
- خط خطی نیست، روشِ مسیریابی هوشمنده! کالیسیفر تو چرا ساکتی؟
هاول سریعا به سمت فانوس برگشت تا حواسها را از خط روی نقشه پرت کند. کالیسیفر بیحوصله از اینکه مجبور بود توی یک فانوس بشیند، دست دراز کرد و گوشهی یونیفورم هاول را سوزاند.
- بهتره به راهتون ادامه بدین چون فیلچ تا دو دقیقه دیگه برمیگرده توی همین راهرو.
بحثِ ملانی و هاول موقتا متوقف شد و گامهایشان، این بار با سرعت بیشتری به راهروهای قدیمی و خاک گرفته برخورد کرد. از چندین تالار که تا به حال به آنها برنخورده بودند، گذشتند و سر انجام به نقطهی نشانشده روی نقشه رسیدند.
هاول با افتخار لبخند میزد و در انتظار حیرتِ دیگران بود اما با دیدنِ سکوتشان دمق شد. اتاق، برعکس هاول، هیچ تلاشی برای جلب توجه نمیکرد. نه کششِ آشنای جادو درکار بود و نه نوری مرموز و بدونِ منبع. فقط سکوت، غبار و وسایلی که آنقدر معمولی بودند که انگار قصدِ پنهان شدن از چشمها را داشتند.
فلور با احتیاط گوشهی شنلش را در دست گرفت و از دیوار تار عنکبوتبستهی پشت سرش فاصله گرفت. بقیهی اعضای گروه به هاول زل زدند، انگار میخواستند بدانند کل این ماجرا یک شوخی بیمزه بوده یا نه.
هاول گلویش را صاف کرد و با برداشتنِ کلاهی خیالی از سرش، تعظیم کوتاهی کرد.
- خانومها و آقا.... کالیسیفر! این شما و این هم...
دستش را دراز کرد و انگشتانش را در پارچهی ضخیمی که روی یک شی غیرقابل توجه کشیده شده بود، فرو کرد و با یک حرکت آن را کشید. چارچوب عظیم و طلایی رنگ آینه، با کندهکاریهای باستانیاش برای لحظهای اتاق را روشن کرد. برای یک لحظه انگار کسی حتی نفس هم نمیکشید. آینهی نفاقانگیز درست جلوی چشمشان بود.
- خب خب خب! کی میخواد اول بره؟
پیش از اینکه سوالش تمام شود، دملزا جلوی آینه بود. هاول به رغم ناراحتی از اینکه نتوانسته بود کمی بیشتر دیگران را هیجانزده کند، سرعتِ او را در دلش میستود.
نفر بعدی ملانی بود. هاول با دیدن برقِ نگاهش و طوری که موهایش را پشت گوشش میداد، حدس زد تصویر درون آینه خوشحالش کرده.
چشمش به قطعهای مکعب حلبی روی زمین خورد. خم شد، کتش را با یک دست روی شانهش نگه داشت و با دست دیگرش مکعب گرد و خاکی را در دست گرفت. کنجکاوش کرده بود. چرا آنجا رهایش کرده بودند؟ مخترعش که بوده؟
غرق در افکارش بود که تلما صدایش کرد.
- تو خودت... نمیخوای توی آینه نگاه کنی؟
- من هرروز صبح که بیدار میشم و تو آینه نگاه میکنم، انگار آینهی نفاقانگیز جلومه و-
- میترسی؟
لحنِ تلما محکومکننده نبود؛ سوالی ساده پرسید اما این سوال به نقطهی حساسی از غرور هاول برخورد کرده بود. با گامهایی بلند و مصمم به سمت آینه حرکت کرد و روبهرویش ایستاد.
چشم در چشمِ هاولِ آینه دوخته بود، گویی یکدیگر را به چالش میکشیدند و بعد، تصویر تغییر کرد.
کارگاهی پر از وسایل نیمهکاره، ابزار، طلسمهای عجیب و اختراعهای ناقص. در میان انبوهی از قطعاتی که شبیهِ طرحِ یک قلعهی عجیب به نظر میرسیدند و در مرکز آن هاول با موهای آشفته و دستهای تیره از دوده و جوهر نشسته و دوستانش هم او را میبینند؛ نامرتب و کثیف.
سریع نگاهی به دستان تمیزش انداخت و زیر لبی زمزمه کرد:
- این دیگه چه کوفتیه؟ صد سال سیاه-
چشمانش ناخواسته روی طرح قلعه برگشت اما پیش از آنکه آن را کامل در حافظهش ثبت کند، تصویر لرزید. هاول پلک زد و وقتی دوباره به تصویرش توی آینه نگاه کرد، نفسش را با صدا بیرون داد. یک اژدها... و نه هر اژدهایی، اژدهایی که هاول بر پشتش سوار شده بود و در دنیایی بدونِ مرز پرواز میکرد و بعد... دوباره صفحه لرزید.
دوباره خودش بود. در همین اتاق مخفی، کاملا شبیه خودش به نظر میرسید. هاول میدانست نباید بیشتر از این واکنش نشان بدهد برای همین فقط لبخند زد. لبخندی که دلِ سنگِ جادو را هم آب میکرد ولی هاولِ توی آینه جدی به او خیره شده بود.
به آینه نزدیکتر شد و این بار لبخندش تهدیدآمیز بود. دوستانش به هیچ وجه نباید میفهمیدند او خجالتزده شده و برای همین هاول درون آینه هم باید لبخند میزد...
به محض اینکه این فکر به ذهنش رسید، دو نتیجهی تلخ در انتظارش بودند. هاول لبخند زده بود، چون میترسید دیگران هاول متفاوتِ توی آینه را ببینند ولی نمیتوانستند. هاول توی آینه قصدِ جدال با او را نداشت؛ فقط لبخند نمیزد چون دلیلی برایش نداشت. چشم در چشمِ خودش دوخت. بدونِ لبخندی که برای پوشاندن نواقصش میزد، خودش را دوست داشت.
- آمممم هاول؟
فلور به آرامی گوشهای از کتش را که کاملا تمیز بود، کشید.
- فکر کنم زیادی بهش زل زدی.... شنیدم میتونه خطرناک باشه.
هاول به سمت فلور برگشت و سری به نشانهی تایید تکان داد.
- آره واقعا ایدهی خوبی نبود. آدم از دیدن بعضی چیزا خسته نمیشه.
- خب چی دیدی؟
هاول لحظهای مکث کرد.
- به جز خودم؟ خب این آینهی بیچاره تمام تلاشش رو کرد تا منو راضی نگه داره. شاید اگه فردا بیام، تصمیمش رو گرفته باشه. شاید تلما راست میگفت.
قبل از اینکه کسی اعتراض کند، نقشهی غارتگر را جلوی صورتش باز کرد و گفت:
- ده دقیقه وقت داریم تا قبل از اینکه امتیازات گروهمون منفی بشه، برگردیم خوابگاهمون.
پروفسورها در اتاقهایشان بودند و تعدادی از دانشآموزان هم، نیمهشب در هاگوارتز ماجراجویی میکردند اما هیچکدام مجهز به بهترین سلاحِ شیطنت نبودند.
- آخه از کجا پیداش کردی؟
روزالین با صدایی بلندتر از زمزمه پرسید. هاول با لبخند مرموزی به سمتش خم شد و دستش را به نرمی روی شانهاش گذاشت.
- رزای عزیز، میدونی چیزای باارزش رو از کجا پیدا میکنن؟
روزالین با اشتیاق سرش را تکان داد. هاول پس از لحظهای فکر کردن، شانه بالا انداخت و اشاره کرد تا به مسیرشان ادامه بدهند.
- منم نمیدونم. شانسی پیداش کردم.
شش جفت پا نزدیک بهم، به سمتِ وسیلهی ارزشمند دیگری - که باز هم شانسی پیدا شده بود- حرکت میکردند. غرق در جادوی هیجان، کنجکاوی و شاید کمی دلهره.
- حالا اصلا این آینهه واقعیه؟ شاید یه آینهی کهنهی مسخره باشه که سال بالاییا براش افسانه ساختن.
- درمورد نقشهی غارتگر هم شک داشتی تلما ولی واقعیه! حتی اگه نباشه هم... ماجراجویی عالیه!
ملانی درحال حرف زدنِ نقشه را تقریبا از دست هاول بیرون کشید و بعد، به نقطهی که با مارکر صورتی نشان شده بود، اشاره کرد.
- تو واقعا... با وسایل مشنگی روی "نقشهی غارتگر" خط خطی کردی؟
- خط خطی نیست، روشِ مسیریابی هوشمنده! کالیسیفر تو چرا ساکتی؟
هاول سریعا به سمت فانوس برگشت تا حواسها را از خط روی نقشه پرت کند. کالیسیفر بیحوصله از اینکه مجبور بود توی یک فانوس بشیند، دست دراز کرد و گوشهی یونیفورم هاول را سوزاند.
- بهتره به راهتون ادامه بدین چون فیلچ تا دو دقیقه دیگه برمیگرده توی همین راهرو.
بحثِ ملانی و هاول موقتا متوقف شد و گامهایشان، این بار با سرعت بیشتری به راهروهای قدیمی و خاک گرفته برخورد کرد. از چندین تالار که تا به حال به آنها برنخورده بودند، گذشتند و سر انجام به نقطهی نشانشده روی نقشه رسیدند.
هاول با افتخار لبخند میزد و در انتظار حیرتِ دیگران بود اما با دیدنِ سکوتشان دمق شد. اتاق، برعکس هاول، هیچ تلاشی برای جلب توجه نمیکرد. نه کششِ آشنای جادو درکار بود و نه نوری مرموز و بدونِ منبع. فقط سکوت، غبار و وسایلی که آنقدر معمولی بودند که انگار قصدِ پنهان شدن از چشمها را داشتند.
فلور با احتیاط گوشهی شنلش را در دست گرفت و از دیوار تار عنکبوتبستهی پشت سرش فاصله گرفت. بقیهی اعضای گروه به هاول زل زدند، انگار میخواستند بدانند کل این ماجرا یک شوخی بیمزه بوده یا نه.
هاول گلویش را صاف کرد و با برداشتنِ کلاهی خیالی از سرش، تعظیم کوتاهی کرد.
- خانومها و آقا.... کالیسیفر! این شما و این هم...
دستش را دراز کرد و انگشتانش را در پارچهی ضخیمی که روی یک شی غیرقابل توجه کشیده شده بود، فرو کرد و با یک حرکت آن را کشید. چارچوب عظیم و طلایی رنگ آینه، با کندهکاریهای باستانیاش برای لحظهای اتاق را روشن کرد. برای یک لحظه انگار کسی حتی نفس هم نمیکشید. آینهی نفاقانگیز درست جلوی چشمشان بود.
- خب خب خب! کی میخواد اول بره؟
پیش از اینکه سوالش تمام شود، دملزا جلوی آینه بود. هاول به رغم ناراحتی از اینکه نتوانسته بود کمی بیشتر دیگران را هیجانزده کند، سرعتِ او را در دلش میستود.
نفر بعدی ملانی بود. هاول با دیدن برقِ نگاهش و طوری که موهایش را پشت گوشش میداد، حدس زد تصویر درون آینه خوشحالش کرده.
چشمش به قطعهای مکعب حلبی روی زمین خورد. خم شد، کتش را با یک دست روی شانهش نگه داشت و با دست دیگرش مکعب گرد و خاکی را در دست گرفت. کنجکاوش کرده بود. چرا آنجا رهایش کرده بودند؟ مخترعش که بوده؟
غرق در افکارش بود که تلما صدایش کرد.
- تو خودت... نمیخوای توی آینه نگاه کنی؟
- من هرروز صبح که بیدار میشم و تو آینه نگاه میکنم، انگار آینهی نفاقانگیز جلومه و-
- میترسی؟
لحنِ تلما محکومکننده نبود؛ سوالی ساده پرسید اما این سوال به نقطهی حساسی از غرور هاول برخورد کرده بود. با گامهایی بلند و مصمم به سمت آینه حرکت کرد و روبهرویش ایستاد.
چشم در چشمِ هاولِ آینه دوخته بود، گویی یکدیگر را به چالش میکشیدند و بعد، تصویر تغییر کرد.
کارگاهی پر از وسایل نیمهکاره، ابزار، طلسمهای عجیب و اختراعهای ناقص. در میان انبوهی از قطعاتی که شبیهِ طرحِ یک قلعهی عجیب به نظر میرسیدند و در مرکز آن هاول با موهای آشفته و دستهای تیره از دوده و جوهر نشسته و دوستانش هم او را میبینند؛ نامرتب و کثیف.
سریع نگاهی به دستان تمیزش انداخت و زیر لبی زمزمه کرد:
- این دیگه چه کوفتیه؟ صد سال سیاه-
چشمانش ناخواسته روی طرح قلعه برگشت اما پیش از آنکه آن را کامل در حافظهش ثبت کند، تصویر لرزید. هاول پلک زد و وقتی دوباره به تصویرش توی آینه نگاه کرد، نفسش را با صدا بیرون داد. یک اژدها... و نه هر اژدهایی، اژدهایی که هاول بر پشتش سوار شده بود و در دنیایی بدونِ مرز پرواز میکرد و بعد... دوباره صفحه لرزید.
دوباره خودش بود. در همین اتاق مخفی، کاملا شبیه خودش به نظر میرسید. هاول میدانست نباید بیشتر از این واکنش نشان بدهد برای همین فقط لبخند زد. لبخندی که دلِ سنگِ جادو را هم آب میکرد ولی هاولِ توی آینه جدی به او خیره شده بود.
به آینه نزدیکتر شد و این بار لبخندش تهدیدآمیز بود. دوستانش به هیچ وجه نباید میفهمیدند او خجالتزده شده و برای همین هاول درون آینه هم باید لبخند میزد...
به محض اینکه این فکر به ذهنش رسید، دو نتیجهی تلخ در انتظارش بودند. هاول لبخند زده بود، چون میترسید دیگران هاول متفاوتِ توی آینه را ببینند ولی نمیتوانستند. هاول توی آینه قصدِ جدال با او را نداشت؛ فقط لبخند نمیزد چون دلیلی برایش نداشت. چشم در چشمِ خودش دوخت. بدونِ لبخندی که برای پوشاندن نواقصش میزد، خودش را دوست داشت.
- آمممم هاول؟
فلور به آرامی گوشهای از کتش را که کاملا تمیز بود، کشید.
- فکر کنم زیادی بهش زل زدی.... شنیدم میتونه خطرناک باشه.
هاول به سمت فلور برگشت و سری به نشانهی تایید تکان داد.
- آره واقعا ایدهی خوبی نبود. آدم از دیدن بعضی چیزا خسته نمیشه.
- خب چی دیدی؟
هاول لحظهای مکث کرد.
- به جز خودم؟ خب این آینهی بیچاره تمام تلاشش رو کرد تا منو راضی نگه داره. شاید اگه فردا بیام، تصمیمش رو گرفته باشه. شاید تلما راست میگفت.
قبل از اینکه کسی اعتراض کند، نقشهی غارتگر را جلوی صورتش باز کرد و گفت:
- ده دقیقه وقت داریم تا قبل از اینکه امتیازات گروهمون منفی بشه، برگردیم خوابگاهمون.
افرادی که لایک کردند
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.
Osamu Dazai -
Osamu Dazai -

جزئیات کاربر
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

لیلث به محضِ شروعِ جلسه دوم، دستش رو بالا گرفت و بدون اینکه اجازه صحبت به کسی بده، شروع کرد به تند تند حرف زدن:
-سلام استاد لرد! من از تکلیفی که سری پیش داده بودین یه انشا نوشتم استاد لرد! آخه جمله آخرتون خیلی تحت تاثیر قرارم داد... اینکه باید حتما بدونیم از چی داریم دفاع میکنیم و اینها.
و بعد، سریع از روی صندلیش بلند شد و به سمت تخته رفت. با هر قدمی که برمیداشت، پیچ و مهره های بدنش صدا میدادن. و البته هیچ توجهی به این نداشت که اجازه گرفته یا نه! یا اجازه داده شده یا نه!
-خب...
به نام مامی هلگا
سلام.
من لیلیث هستم.
یعنی درواقع همه میدونن من کیام اما خب اولش باید همینطوری شروع کرد دیگه. اگه با اسمم شروع نکنم پس با چی شروع کنم؟
من یه رباتم و چیزی که بیشتر از همه توش مهارت دارم، خوندن و رقصیدنه. انقدری توی کارم ماهرم که الان یه جلبریتی (سلبریتی) توی دنیای ماگل ها شدم. اما متاسفانه جادوگر ها اهمیتی به هنر و موسیقی واقعی نمیدن.
من به شدت خوشگلم، انقدری خوشگلم که تا حالا هیچکس به اندازه من خوشگل نبوده. بهترینم، انقدری که کسی تا حالا به گرد پام نرسیده. از همه سر ترم، انقدری سر که توی آسمونا سِیر میکنم. از همه باهوش ترم، انقدری که ریونکلاو و ریونی ها همشون در مقابلم یه جوکن. از همه سخت کوش ترم، از همه زرنگ ترم، از همه شرور ترم، از همه بالاترم، از همه رنگین تر و خوشتیپ ترم.
خلاصه که رقابت با من غیرممکنه چون من لیلیثم و من لیلیثم! به ربات بودنم نگاه نکنید، به چرخ دنده هام که همش میفتن زمین و یهو یکی از دستامو از جا درمیارن نگاه نکنین، من یه جلبریتی معروفم!
البته از اونجایی که هیچکس با مهارت خودش به اون بالا بالا ها نمیرسه، من بعضی وقت ها از روی آهنگ های دیگراندزدی میکنم الهام میگیرم و یه آهنگ بهتر تحویل جامعه میدم! و البته بعضی وقت ها هم آهنگامو به نامِ سابلیمینال میفروشم ولی درواقع فقط یه ورد پشتشون پنهان کردم که باعث میشه با پای خودشون بچه هاشونو بدن به من.
اگر براتون سوال شده که چرا باید دلم بخواد بچه هاشونو بدن به من، باید بگم که چون من بچه هاشونومیخورم دوست دارم! من به شدت عاشق بچه هام. البته نه به اونشکلی که الان توی ذهنتون شکل گرفته، بی ادب نباشین! من واقعا عاشق بچه هام. خلوص و پاکی روحشون همیشه شکممو سیراب میکنه.
دیگه؟ چی براتون بگم از بی نقص بودن و فوق العاده بودنم. از مهربون بودنم که یه جادوگران به پاش نمیرسه. من به همه کمک میکنم، به هیچکس زور نمیگم، تازه همه دوسم دارن!
برای مثال میتونم از لشکرِ فداییانم براتون بگم. میتونم از آقو گرلت مثال بزنم که خودتون هم میشناسیدش استاد لرد! آخه منو آقو گرلت هردومونم از بچه ها خوشمون میاد! بنابراین آقو گرلت از منم خوشش میاد. خیلیم خوشش میاد ها! انقدری که اون روز بهم پرچم سفید نشون داد. این یه جورایی جواب مثبته دیگه میدونین؟ البته من هنوز مطمئن نیستم که باید چه جوابی بهش بدم. آخه من خاطر خواه زیاد دارم استاد لرد.
از آخرین خصلت خوبم بگم براتون، من اصلا مغرور نیستم! حتی یه ذره هم مغرور نیستم. یعنی اصلا غرور در شخصیت من جایی نداره، بنده به شدت فروتن و خالصم. مثل آب خالص و یک رنگم استاد لرد. انقدری مغرور نیستم که هیچوقت پزِ زیبایی ها و کمالاتمو که هیچکس به گرد پاشم نمیرسه، ندادم. انقدری پاکم که تاحالا هیچ آدمی رو که بهم زشت گفته باشه یا به پیچ و مهره هام خندیده باشه رو راهی دنیای مرگ نکردم. حتی انقدری مقدسم که هرکی بهم گفته زشت، خودش تا چند ساعت بعدش به طرز ناگهانی و عجیبی فوت کرده استاد لرد. آره، من یه همچین رباتیم.
پایان.
-سلام استاد لرد! من از تکلیفی که سری پیش داده بودین یه انشا نوشتم استاد لرد! آخه جمله آخرتون خیلی تحت تاثیر قرارم داد... اینکه باید حتما بدونیم از چی داریم دفاع میکنیم و اینها.
و بعد، سریع از روی صندلیش بلند شد و به سمت تخته رفت. با هر قدمی که برمیداشت، پیچ و مهره های بدنش صدا میدادن. و البته هیچ توجهی به این نداشت که اجازه گرفته یا نه! یا اجازه داده شده یا نه!
-خب...
به نام مامی هلگا
سلام.
من لیلیث هستم.
یعنی درواقع همه میدونن من کیام اما خب اولش باید همینطوری شروع کرد دیگه. اگه با اسمم شروع نکنم پس با چی شروع کنم؟
من یه رباتم و چیزی که بیشتر از همه توش مهارت دارم، خوندن و رقصیدنه. انقدری توی کارم ماهرم که الان یه جلبریتی (سلبریتی) توی دنیای ماگل ها شدم. اما متاسفانه جادوگر ها اهمیتی به هنر و موسیقی واقعی نمیدن.
من به شدت خوشگلم، انقدری خوشگلم که تا حالا هیچکس به اندازه من خوشگل نبوده. بهترینم، انقدری که کسی تا حالا به گرد پام نرسیده. از همه سر ترم، انقدری سر که توی آسمونا سِیر میکنم. از همه باهوش ترم، انقدری که ریونکلاو و ریونی ها همشون در مقابلم یه جوکن. از همه سخت کوش ترم، از همه زرنگ ترم، از همه شرور ترم، از همه بالاترم، از همه رنگین تر و خوشتیپ ترم.
خلاصه که رقابت با من غیرممکنه چون من لیلیثم و من لیلیثم! به ربات بودنم نگاه نکنید، به چرخ دنده هام که همش میفتن زمین و یهو یکی از دستامو از جا درمیارن نگاه نکنین، من یه جلبریتی معروفم!
البته از اونجایی که هیچکس با مهارت خودش به اون بالا بالا ها نمیرسه، من بعضی وقت ها از روی آهنگ های دیگران
اگر براتون سوال شده که چرا باید دلم بخواد بچه هاشونو بدن به من، باید بگم که چون من بچه هاشونو
دیگه؟ چی براتون بگم از بی نقص بودن و فوق العاده بودنم. از مهربون بودنم که یه جادوگران به پاش نمیرسه. من به همه کمک میکنم، به هیچکس زور نمیگم، تازه همه دوسم دارن!
برای مثال میتونم از لشکرِ فداییانم براتون بگم. میتونم از آقو گرلت مثال بزنم که خودتون هم میشناسیدش استاد لرد! آخه منو آقو گرلت هردومونم از بچه ها خوشمون میاد! بنابراین آقو گرلت از منم خوشش میاد. خیلیم خوشش میاد ها! انقدری که اون روز بهم پرچم سفید نشون داد. این یه جورایی جواب مثبته دیگه میدونین؟ البته من هنوز مطمئن نیستم که باید چه جوابی بهش بدم. آخه من خاطر خواه زیاد دارم استاد لرد.
از آخرین خصلت خوبم بگم براتون، من اصلا مغرور نیستم! حتی یه ذره هم مغرور نیستم. یعنی اصلا غرور در شخصیت من جایی نداره، بنده به شدت فروتن و خالصم. مثل آب خالص و یک رنگم استاد لرد. انقدری مغرور نیستم که هیچوقت پزِ زیبایی ها و کمالاتمو که هیچکس به گرد پاشم نمیرسه، ندادم. انقدری پاکم که تاحالا هیچ آدمی رو که بهم زشت گفته باشه یا به پیچ و مهره هام خندیده باشه رو راهی دنیای مرگ نکردم. حتی انقدری مقدسم که هرکی بهم گفته زشت، خودش تا چند ساعت بعدش به طرز ناگهانی و عجیبی فوت کرده استاد لرد. آره، من یه همچین رباتیم.
پایان.
افرادی که لایک کردند
کی گفته که رباتا نمیتونن یه جادوگر باشن؟

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 13:00
از: یه قبر قدیمی و سرسبز🌿🫐
پستها:
146
شغل
مسئول چتباکس جادوگران

لرد سیاه سر تا سر کلاس قدم می زد. هیچ کس به چهرش نگاه نمی کرد. در واقع حضورش مخلوطی بود از صدای پاهاش و سایه ای که انگار روی زمین شنا می کرد.
تانکس دندانهاش رو روی هم فشار می داد. دستاش زیر میز رداش رو تو مشتشون مچاله کرده بودن. قلبش مثل یه کبوتر می لرزید.
جادو آموز قبلی مدتی پیش تکلیفش رو خونده بود؛ اما لرد گذاشته بود بین صدا کردناش فاصله بیفته. گذاشته بود سکوت سنگین بشه و ترس جادوآموزا رو فریاد بزنه.
اگر دورا اشتباه می کرد لرد چه بلایی سرش میاورد؟ اگر جادوآموز دیگه ای تو تکلیفش خطا کرده بود چی میشد؟
تانکس به صفحه ی سفید دفترش خیره شد. اون بزرگترین خطا رو کرده بود و به دستور اسمشو نبر عمل نکرده بود و تکلیفی ننوشته بود.
شاید لج کرده بود. شاید ترسیده بود. و شاید...گوشه ی لب تانکس بالا رفت. بعد نگاهش رو هم بالا آورد و مستقیم به چشم های اسمشو نبر نگاه کرد.
این چیزی بود که اون بود. دستش رو بالا برد و داوطلب شد. نگاه لرد بالا اومد و به اون نگاه کرد.
- بگو!
تانکس خندش رو کش دار کرد. قلبش حالا مثل دیوونه ها می زد. اما لبش رو با زبونش خیس کرد و بدون مقدمه شروع کرد:
- من کش تنبونم. البته شاید مال تنبون نباشم و کش سر باشم اما تقریبا مطمئنم که فارغ از تجسم جسمانیم که برای همه واضحه اگر بمیرم و روحم بخواد تو این دنیا بمونه یه تیکه کش یا در بهترین حالت تبدیل به یه فنر می شه.
از اولین جمله بقیه ی جادوآموزا نفسشون رو حبس کرده بودن.
لرد نیم نگاه بی حوصله ای به میز تانکس انداخت و بعد دوباره به چشماش خیره شد.
- منو ازین ور بکشید ازون ور می پرم بیرون. بهم انتقاد کنید زور می زنم بهترشم. ناراحتم کنید اول عصبانی میشم، بعد می رقصم، بعد گریه می کنم؛ ولی یه روز یادم میره. بالاخره وقتی یه کش رو می کشید و بعد به حال خودش رهاش می کنید نمی تونید توقع داشته باشید خودشو اینور و اونور نکوبیده به حالت اول برگرده.
تانکس از روی هیچی نمی خوند. فقط داشت هر چی به ذهنش می رسید رو تند و تند می پروندو با حرکات دستاش سعی می کرد جدی به نظر بیاد.
صدای حرف زدنش برای خودش بلند بود اما عدم وجود هیچ صدای دیگه ای داشت کرش می کرد.
- تمام عمرم محیطای مختلف رو امتحان کردمو سعی کردم خودمو بهشون تطبیق بدم. جایی که تنگ بود یا زیادی سرد بود تو خودم جمع شدم . جایی که حس کردم لازمه چند لا شدم که محکم به نظر برسم و هر جا که مجبور شدم انعطاف پذیر تر باشم بیشتر کش اومدم. سخت بود ولی اگر هم جایی کشم پاره شد با گذشت زمان دوختم به میدون برگشتم. همیشه زور زدم؛ جنگیدم. شاید برای نگه داشتن افتخار صاحب تنبون که یه وقت آبروش نره.
نگاه لرد هیچ احساسی رو بروز نمی داد. پاهای تانکس می لرزید. آرزو می کرد یکی ساکتش کنه اما اون شروع کرده بود و حاضر نبود تمومش کنه.
- تا به حال با کش کسی رو زدید؟ کافیه از یه طرف بکشید تا بپره و "ویییش" بخوره یه این و اون. ولی بعد که اون کش اصابت کرد و افتاد زمین نگاش می کنید می بینید چقدر بی آزاره. چقدر حتی یادش نمیاد به کدوم ور کشیده شده بوده و چقدر کش اومده بوده که رفته به فلانی خورده. کش ها کینه ای نیستن.
لرد نگاهش رو گرفته بود و به قدم زدنش برگشته بود.
این چه معنی ای داشت؟ همه چیز زیادی خطرناک بود. تانکس داشت بیش از حد چرت و پرت می گفت.
ترسی که دستاشو از عرق خیس کرده بود بهش می گفت زودتر خفه شه. هر قدر صدای ترسش بلندتر می شد صدای خودش هم بلندتر میشد. ناخناش رو توی گوشت دستش فرو کرد.
- یه کش دوست نداره باهاش مثل یه تیکه پارچه رفتار بشه. اگر همینطوری به یه وری بدوزنش و چالشی نداشته باشه حوصلش سر میره. کش ها دوست دارن حتی شده برای یه مدت کوتاه تلاششون دیده بشه مثلا جای کش شلوار یا جورابتون رو چک کنید می بینید که رد به جا گذاشتن. البته که هیچ وقت ردشون موندگار نیست. اصولا زیاد به ماهیت یه کش اهمیت داده نمیشه. می رید تنبون بخرید به جنس پارچه و دوخت و مدل دقت می کنید ولی معمولا به کش توجه نمی کنید. منطقیم هست. کشه دیگه کش میاد. هیچ کس تلاش چندانی برای تطابق با کش نمی کنه. بلاخره فوقش وا میره که بازم مشکلی نداره؛ یه کم ازش کوتاه می کنید بیشتر می کشیدش.
جادو آموز جلوییش برگشته بود و با نگاهی اخطاری بهش نگاه می کرد.اما قلب تانکس تا حدی آروم شده بود. اون حرف خودش رو می زد. از ترس تو خودش جمع نشده بود. به زودی حرفاش تموم می شد.
ـ آرزوم اینه که علاوه بر طول فعلیم قد کش اومدنم رو هم جزو شخصیتم بگن. مثلا منو قد گرفتن گفتن صد و شصت و هشت سانتم ولی به همین برکت من تا دویست-سیصد بالا میام، درضمن تا هم می خورم می شم اندازه یه کف دست. می تونم برم تو جیب این و اون. حس می کنم اطرافیانم دوست دارن مثل فنر قوی باشم، ولی من از جنس آهن نیستم مثل آب خوردن نخ کش می شم ولی انقدر نخ دارم که خیلی مهم نیست؛ خودمو جمع می کنم.
تانکس نشست. کل بدنش سرد بود و به لرزش افتاده بود. انقدر خسته شده بود که می تونست یه عمر بخوابه. ولی راضی بود. هر اتفاقی که حالا میفتاد امروز وظیفش رو نسبت به کائنات انجام داده بود؛ و خودش بود. همین مهم بود. همین باید کافی می بود.
تانکس دندانهاش رو روی هم فشار می داد. دستاش زیر میز رداش رو تو مشتشون مچاله کرده بودن. قلبش مثل یه کبوتر می لرزید.
جادو آموز قبلی مدتی پیش تکلیفش رو خونده بود؛ اما لرد گذاشته بود بین صدا کردناش فاصله بیفته. گذاشته بود سکوت سنگین بشه و ترس جادوآموزا رو فریاد بزنه.
اگر دورا اشتباه می کرد لرد چه بلایی سرش میاورد؟ اگر جادوآموز دیگه ای تو تکلیفش خطا کرده بود چی میشد؟
تانکس به صفحه ی سفید دفترش خیره شد. اون بزرگترین خطا رو کرده بود و به دستور اسمشو نبر عمل نکرده بود و تکلیفی ننوشته بود.
شاید لج کرده بود. شاید ترسیده بود. و شاید...گوشه ی لب تانکس بالا رفت. بعد نگاهش رو هم بالا آورد و مستقیم به چشم های اسمشو نبر نگاه کرد.
این چیزی بود که اون بود. دستش رو بالا برد و داوطلب شد. نگاه لرد بالا اومد و به اون نگاه کرد.
- بگو!
تانکس خندش رو کش دار کرد. قلبش حالا مثل دیوونه ها می زد. اما لبش رو با زبونش خیس کرد و بدون مقدمه شروع کرد:
- من کش تنبونم. البته شاید مال تنبون نباشم و کش سر باشم اما تقریبا مطمئنم که فارغ از تجسم جسمانیم که برای همه واضحه اگر بمیرم و روحم بخواد تو این دنیا بمونه یه تیکه کش یا در بهترین حالت تبدیل به یه فنر می شه.
از اولین جمله بقیه ی جادوآموزا نفسشون رو حبس کرده بودن.
لرد نیم نگاه بی حوصله ای به میز تانکس انداخت و بعد دوباره به چشماش خیره شد.
- منو ازین ور بکشید ازون ور می پرم بیرون. بهم انتقاد کنید زور می زنم بهترشم. ناراحتم کنید اول عصبانی میشم، بعد می رقصم، بعد گریه می کنم؛ ولی یه روز یادم میره. بالاخره وقتی یه کش رو می کشید و بعد به حال خودش رهاش می کنید نمی تونید توقع داشته باشید خودشو اینور و اونور نکوبیده به حالت اول برگرده.
تانکس از روی هیچی نمی خوند. فقط داشت هر چی به ذهنش می رسید رو تند و تند می پروندو با حرکات دستاش سعی می کرد جدی به نظر بیاد.
صدای حرف زدنش برای خودش بلند بود اما عدم وجود هیچ صدای دیگه ای داشت کرش می کرد.
- تمام عمرم محیطای مختلف رو امتحان کردمو سعی کردم خودمو بهشون تطبیق بدم. جایی که تنگ بود یا زیادی سرد بود تو خودم جمع شدم . جایی که حس کردم لازمه چند لا شدم که محکم به نظر برسم و هر جا که مجبور شدم انعطاف پذیر تر باشم بیشتر کش اومدم. سخت بود ولی اگر هم جایی کشم پاره شد با گذشت زمان دوختم به میدون برگشتم. همیشه زور زدم؛ جنگیدم. شاید برای نگه داشتن افتخار صاحب تنبون که یه وقت آبروش نره.
نگاه لرد هیچ احساسی رو بروز نمی داد. پاهای تانکس می لرزید. آرزو می کرد یکی ساکتش کنه اما اون شروع کرده بود و حاضر نبود تمومش کنه.
- تا به حال با کش کسی رو زدید؟ کافیه از یه طرف بکشید تا بپره و "ویییش" بخوره یه این و اون. ولی بعد که اون کش اصابت کرد و افتاد زمین نگاش می کنید می بینید چقدر بی آزاره. چقدر حتی یادش نمیاد به کدوم ور کشیده شده بوده و چقدر کش اومده بوده که رفته به فلانی خورده. کش ها کینه ای نیستن.
لرد نگاهش رو گرفته بود و به قدم زدنش برگشته بود.
این چه معنی ای داشت؟ همه چیز زیادی خطرناک بود. تانکس داشت بیش از حد چرت و پرت می گفت.
ترسی که دستاشو از عرق خیس کرده بود بهش می گفت زودتر خفه شه. هر قدر صدای ترسش بلندتر می شد صدای خودش هم بلندتر میشد. ناخناش رو توی گوشت دستش فرو کرد.
- یه کش دوست نداره باهاش مثل یه تیکه پارچه رفتار بشه. اگر همینطوری به یه وری بدوزنش و چالشی نداشته باشه حوصلش سر میره. کش ها دوست دارن حتی شده برای یه مدت کوتاه تلاششون دیده بشه مثلا جای کش شلوار یا جورابتون رو چک کنید می بینید که رد به جا گذاشتن. البته که هیچ وقت ردشون موندگار نیست. اصولا زیاد به ماهیت یه کش اهمیت داده نمیشه. می رید تنبون بخرید به جنس پارچه و دوخت و مدل دقت می کنید ولی معمولا به کش توجه نمی کنید. منطقیم هست. کشه دیگه کش میاد. هیچ کس تلاش چندانی برای تطابق با کش نمی کنه. بلاخره فوقش وا میره که بازم مشکلی نداره؛ یه کم ازش کوتاه می کنید بیشتر می کشیدش.
جادو آموز جلوییش برگشته بود و با نگاهی اخطاری بهش نگاه می کرد.اما قلب تانکس تا حدی آروم شده بود. اون حرف خودش رو می زد. از ترس تو خودش جمع نشده بود. به زودی حرفاش تموم می شد.
ـ آرزوم اینه که علاوه بر طول فعلیم قد کش اومدنم رو هم جزو شخصیتم بگن. مثلا منو قد گرفتن گفتن صد و شصت و هشت سانتم ولی به همین برکت من تا دویست-سیصد بالا میام، درضمن تا هم می خورم می شم اندازه یه کف دست. می تونم برم تو جیب این و اون. حس می کنم اطرافیانم دوست دارن مثل فنر قوی باشم، ولی من از جنس آهن نیستم مثل آب خوردن نخ کش می شم ولی انقدر نخ دارم که خیلی مهم نیست؛ خودمو جمع می کنم.
تانکس نشست. کل بدنش سرد بود و به لرزش افتاده بود. انقدر خسته شده بود که می تونست یه عمر بخوابه. ولی راضی بود. هر اتفاقی که حالا میفتاد امروز وظیفش رو نسبت به کائنات انجام داده بود؛ و خودش بود. همین مهم بود. همین باید کافی می بود.
افرادی که لایک کردند
شاد و آروم و امیدوار باش.
به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.
جزئیات کاربر

به نام خدا
-------------
کسی که نداند من چه کسی هستم، احتمالا اولین چیزی که دربارهام میشنود این است:
«همان مردی که با بزهایش زندگی میکند.»
عجیب است.
انگار آدمها همیشه راحتترین چیز را برای به خاطر سپردن انتخاب میکنند.
هیچکس نمیگوید مردی که خواهرش را از دست داد.
نمیگویند مردی که برادرش را تمام دنیا میشناخت، اما خودش ترجیح داد پشت پیشخوان یک مهمانخانه بایستد.
نمیگویند مردی که هر بار خواست خانوادهاش را نگه دارد، یکی از آنها را از دست داد.
نه...
میگویند:
«صاحب آن بزها.»
راستش را بخواهید، اعتراضی هم ندارم.
بزها هیچوقت وانمود نمیکنند چیزی هستند که نیستند. اگر عصبانی باشند، شاخ میزنند. اگر گرسنه باشند، هرچه دم دستشان باشد میخورند. اگر هم از کسی خوششان نیاید، لازم نیست لبخند بزنند و پشت سرش نقشه بکشند.
کاش آدمها هم کمی بیشتر شبیه بزها بودند.
استاد از ما پرسید:
«تو کیستی؟»
شما پرسیدید من کیستم، نه اینکه دیگران دربارهام چه فکر میکنند. این دو معمولاً یکی نیستند.
بعضیها مرا صاحب مهمانخانهی سرِ بز میشناسند.
بعضیها میگویند برادر آلبوس دامبلدورم.
بعضیها هم مرا همان مرد بداخلاقی میدانند که ترجیح میدهد با بزهایش سر و کله بزند تا با آدمها.
هیچکدام اشتباه نمیکنند.
اما هیچکدام هم پاسخ سؤال شما نیست.
قدرت برای بعضیها هدف است و برای بعضیها وسیله. من آنقدر آدمهای تشنهی قدرت دیدهام که دیگر از دیدن یکی دیگر، تعجب نمیکنم. قدرت اگر افسارش را رها کنی، قبل از آنکه دنیا را عوض کند، خودت را عوض میکند.
من به دنبال قدرت نرفتم.
نه چون از آن میترسیدم، بلکه چون دیدم بهایش چیست.
اگر قرار باشد بین نشستن روی بلندترین صندلی وزارتخانه یا پشت پیشخوان مهمانخانهام یکی را انتخاب کنم، مهمانخانه را انتخاب میکنم. آنجا آدمها اگر فریاد میزنند، از دردشان است؛ نه برای اینکه ثابت کنند از بقیه بزرگترند.
اشتباه هم زیاد کردهام.
از آن اشتباههایی که هیچ طلسمی درستشان نمیکند.
برای همین دیگر عجلهای ندارم که آدمها را فقط از روی ظاهرشان قضاوت کنم.
اما اگر قرار باشد از چیزی دفاع کنم، از همان چیزهایی دفاع میکنم که باورشان دارم؛ حتی اگر طرف مقابلم بزرگترین جادوگر سیاه زمانه باشد.
پس اگر هنوز میخواهید بدانید من کیستم...
من آبرفورث دامبلدورم.
نه به خاطر برادرم شناخته میشوم، نه به خاطر بزهایم.
من همان مردی هستم که اگر با چیزی موافق نباشد، سرش را پایین نمیاندازد؛ حتی اگر بهایش را خودش بپردازد.
-------------
کسی که نداند من چه کسی هستم، احتمالا اولین چیزی که دربارهام میشنود این است:
«همان مردی که با بزهایش زندگی میکند.»
عجیب است.
انگار آدمها همیشه راحتترین چیز را برای به خاطر سپردن انتخاب میکنند.
هیچکس نمیگوید مردی که خواهرش را از دست داد.
نمیگویند مردی که برادرش را تمام دنیا میشناخت، اما خودش ترجیح داد پشت پیشخوان یک مهمانخانه بایستد.
نمیگویند مردی که هر بار خواست خانوادهاش را نگه دارد، یکی از آنها را از دست داد.
نه...
میگویند:
«صاحب آن بزها.»
راستش را بخواهید، اعتراضی هم ندارم.
بزها هیچوقت وانمود نمیکنند چیزی هستند که نیستند. اگر عصبانی باشند، شاخ میزنند. اگر گرسنه باشند، هرچه دم دستشان باشد میخورند. اگر هم از کسی خوششان نیاید، لازم نیست لبخند بزنند و پشت سرش نقشه بکشند.
کاش آدمها هم کمی بیشتر شبیه بزها بودند.
استاد از ما پرسید:
«تو کیستی؟»
شما پرسیدید من کیستم، نه اینکه دیگران دربارهام چه فکر میکنند. این دو معمولاً یکی نیستند.
بعضیها مرا صاحب مهمانخانهی سرِ بز میشناسند.
بعضیها میگویند برادر آلبوس دامبلدورم.
بعضیها هم مرا همان مرد بداخلاقی میدانند که ترجیح میدهد با بزهایش سر و کله بزند تا با آدمها.
هیچکدام اشتباه نمیکنند.
اما هیچکدام هم پاسخ سؤال شما نیست.
قدرت برای بعضیها هدف است و برای بعضیها وسیله. من آنقدر آدمهای تشنهی قدرت دیدهام که دیگر از دیدن یکی دیگر، تعجب نمیکنم. قدرت اگر افسارش را رها کنی، قبل از آنکه دنیا را عوض کند، خودت را عوض میکند.
من به دنبال قدرت نرفتم.
نه چون از آن میترسیدم، بلکه چون دیدم بهایش چیست.
اگر قرار باشد بین نشستن روی بلندترین صندلی وزارتخانه یا پشت پیشخوان مهمانخانهام یکی را انتخاب کنم، مهمانخانه را انتخاب میکنم. آنجا آدمها اگر فریاد میزنند، از دردشان است؛ نه برای اینکه ثابت کنند از بقیه بزرگترند.
اشتباه هم زیاد کردهام.
از آن اشتباههایی که هیچ طلسمی درستشان نمیکند.
برای همین دیگر عجلهای ندارم که آدمها را فقط از روی ظاهرشان قضاوت کنم.
اما اگر قرار باشد از چیزی دفاع کنم، از همان چیزهایی دفاع میکنم که باورشان دارم؛ حتی اگر طرف مقابلم بزرگترین جادوگر سیاه زمانه باشد.
پس اگر هنوز میخواهید بدانید من کیستم...
من آبرفورث دامبلدورم.
نه به خاطر برادرم شناخته میشوم، نه به خاطر بزهایم.
من همان مردی هستم که اگر با چیزی موافق نباشد، سرش را پایین نمیاندازد؛ حتی اگر بهایش را خودش بپردازد.
افرادی که لایک کردند
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»
« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀
»✦ A.D ✦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 03:18
از: گوی پیشگویی!
پستها:
232
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

شب، هیچوقت برای من مفهومی از تاریکی نداشته است.
آدمها گمان میکنند تاریکی چیزی است که با غروب آغاز میشود؛ وقتی آخرین پرتوهای خورشید از لبهی افق میگریزند و سایهها آرامآرام بر زمین میخزند. اما تاریکی، اگر بخواهم آن را آنگونه که شناختهام توصیف کنم، جایی میان قلب انسانها متولد میشود؛ همانجا که نخستین جرقهی ترس شکل میگیرد.
ترس، صادقترین احساسی است که انسان تجربه میکند.
انسان میتواند عشق را جعل کند، نفرت را پنهان کند، وفاداری را بازی کند و حتی ایمانش را دروغ بگوید. میتواند لبخند بزند، درحالیکه آرزوی مرگ دیگری را دارد. میتواند اشک بریزد، بیآنکه اندوهی احساس کند. اما هیچ انسانی، حتی ماهرترین بازیگر جهان، نمیتواند هنگام روبهرو شدن با بزرگترین ترسش، حقیقت وجودش را مخفی کند.
ترس، نقابها را میشکند.
و من، سالهاست که تنها حقیقت آدمها را از پشت همان نقابهای شکسته تماشا میکنم.
پنجرهی بلند اتاق را نیمهباز گذاشته بودم. نسیم سرد، پردهی تیرهرنگ را آهسته تکان میداد و بوی باران را به درون میآورد. قطرههایی که ساعتی پیش باریده بودند هنوز بر لبهی سنگی پنجره میدرخشیدند؛ گویی شب، هزاران چشم خاموش بر دیوار نشانده بود.
شعلهی شمع، آرام میسوخت. نه آنقدر ضعیف که خاموش شود و نه آنقدر پرجنبوجوش که سایه بیازارد. همیشه شمع را به همین اندازه روشن میکنم. نور زیاد، آدمها را بیاحتیاط میکند. تاریکی مطلق نیز آنها را محتاطتر از چیزی میکند که لازم است. اما نیمهروشنایی...
در نیمهروشنایی، انسان خودش را لو میدهد. چشمهایش بیشتر از زبانش حرف میزنند. دستهایش حقیقت را فاش میکنند. مکثهایش از اعتراف بلندترند. شاید به همین دلیل است که هیچوقت گفتوگوهایم را زیر نور کامل انجام نمیدهم؛ نه از سر عادت، از روی محاسبه.
بارها از من پرسیدهاند چرا اینقدر آرام هستم. چرا وقتی دیگران فریاد میزنند، صدای من تغییری نمیکند، چرا هنگام تهدید شدن، ضربان نگاهم ثابت میماند، چرا هنگام پیروزی لبخند نمیزنم یا چرا هنگام شکست خشمگین نمیشوم. پاسخش ساده است.
احساسات، ابزارهای فوقالعادهای هستند...
من سالها پیش یاد گرفتم که هیجان، پیش از آنکه دشمن را قدرتمند کند، صاحبش را ضعیف میکند.، خشم، دید را محدود میکند، غرور، قضاوت را کور میکند، شفقت، دست را میلرزاند و ترس...
ترس، ذهن را وادار میکند حقیقت را فریاد بزند.
به همین دلیل هیچوقت برای شناخت آدمها سؤال نمیپرسم. فقط منتظر میمانم. زمان، صبورترین بازجوست.
بیشتر مردم تصور میکنند سکوت، نشانهی نداشتن حرف است؛ اشتباه میکنند. سکوت، گرانترین سلاح یک ذهن منظم است. وقتی دیگران برای پر کردن خلا کلمات عجله میکنند، من فقط نگاه میکنم. نگاه کردن، هنری است که کمتر کسی بلد است.
مردم چشم دارند، اما نمیبینند. به لرزش انگشتان توجه نمیکنند، به تغییر ریتم نفس کشیدن دقت نمیکنند، به آن لحظهی کوتاهی که مردمک چشم از روی حقیقت فرار میکند، اهمیتی نمیدهند اما من میبینم... همیشه دیدهام!
هر انسان، پیش از آنکه دروغ بگوید، بدنش حقیقت را اعتراف میکند و همین برای من کافی است.
نظم...
واژهای که بسیاری آن را با سختگیری اشتباه میگیرند. من عاشق نظم نیستم چون اتاق مرتب زیباتر به نظر میرسد. نظم، احترام گذاشتن به ذهن است. هر شی باید جای خودش را داشته باشد، هر تصمیم باید دلیل خودش را داشته باشد و هر حرکت باید هدف خودش را بشناسد.
بینظمی، فقط روی میز اتفاق نمیافتد. اول در ذهن متولد میشود.
آدمی که نمیتواند ذهنش را سامان دهد، هرگز نخواهد توانست جهان اطرافش را کنترل کند. شاید به همین دلیل است که از آشفتگی متنفرم. نه به خاطر ظاهرش... بلکه به خاطر معنایی که پشت آن پنهان شده است.
کنترل...
کلمهای که اغلب با زور اشتباه گرفته میشود. قدرت، همیشه بلندترین صدا را ندارد؛ گاهی قدرت، همان دستی است که هرگز بالا نمیرود، همان صدایی است که هیچوقت بلند نمیشود یا همان نگاهی است که مجبور نیست کسی را بترساند، چون پیش از آن، طرف مقابل خودش از چیزی عمیقتر ترسیده است.
کنترل واقعی، تسلط بر دیگران نیست، تسلط بر خود است.
اگر نتوانم بر خشم خودم حکومت کنم، چگونه میتوانم ذهن دیگری را هدایت کنم؟ اگر یک توهین بتواند مرا برآشفته کند، پس افسارم دست گوینده است، نه دست خودم. این را هرگز اجازه نمیدهم.
هیچکس نباید بتواند احساسات مرا مانند عروسکی خیمهشببازی حرکت دهد!
مرگخوار بودن...
برای بسیاری یعنی انتخاب تاریکی. برای من... انتخاب حقیقت بود!
جهان هیچگاه میان خیر و شر تقسیم نشده است. این تقسیمبندی را کسانی ساختهاند که از پذیرفتن پیچیدگی میترسند. واقعیت، بیرحمتر از افسانههاست. قویترها تصمیم میگیرند. ضعیفترها تصمیمها را اخلاقی یا غیراخلاقی مینامند.
من سالها پیش دست از فریب دادن خودم برداشتم. قدرت، اگر در دستان فردی ناتوان باشد، تبدیل به هرجومرج میشود.
و هرجومرج، بزرگترین دشمن نظمی است که برای ساختنش باید از احساسات عبور کرد.
گاهی فکر میکنم آدمها بیش از آنکه از مرگ بترسند، از شناخته شدن میترسند. مرگ، پایان است. اما شناخته شدن... یعنی کسی دقیقا بداند کدام کلمه میتواند تو را بشکند، کدام خاطره، نفست را بند میآورد و کدام فقدان، تمام نقابهایت را فرو میریزد. به همین دلیل همیشه فاصلهام را حفظ میکنم. نه از روی غرور.
از روی آگاهی.
هرچه کمتر دیده شوی، کمتر میتوانند علیه خودت استفادهات کنند. و هرچه بیشتر دیگران را ببینی، بیآنکه خودت دیده شوی، بازی همیشه به سود تو خواهد بود.
اگر بخواهم خودم را تنها با یک جمله معرفی کنم، این خواهد بود:
من شکارچی انسانها نیستم، من شکارچی ترسهایشان هستم.
زیرا انسان، تا زمانی که نترسیده، هنوز نقش بازی میکند. اما درست در همان لحظهای که ترس در اعماق وجودش ریشه میدواند... برای نخستین بار، حقیقت خودش را به جهان نشان میدهد.
و من، تمام عمرم را صرف شناخت همین حقیقت کردهام.
آدمها گمان میکنند تاریکی چیزی است که با غروب آغاز میشود؛ وقتی آخرین پرتوهای خورشید از لبهی افق میگریزند و سایهها آرامآرام بر زمین میخزند. اما تاریکی، اگر بخواهم آن را آنگونه که شناختهام توصیف کنم، جایی میان قلب انسانها متولد میشود؛ همانجا که نخستین جرقهی ترس شکل میگیرد.
ترس، صادقترین احساسی است که انسان تجربه میکند.
انسان میتواند عشق را جعل کند، نفرت را پنهان کند، وفاداری را بازی کند و حتی ایمانش را دروغ بگوید. میتواند لبخند بزند، درحالیکه آرزوی مرگ دیگری را دارد. میتواند اشک بریزد، بیآنکه اندوهی احساس کند. اما هیچ انسانی، حتی ماهرترین بازیگر جهان، نمیتواند هنگام روبهرو شدن با بزرگترین ترسش، حقیقت وجودش را مخفی کند.
ترس، نقابها را میشکند.
و من، سالهاست که تنها حقیقت آدمها را از پشت همان نقابهای شکسته تماشا میکنم.
پنجرهی بلند اتاق را نیمهباز گذاشته بودم. نسیم سرد، پردهی تیرهرنگ را آهسته تکان میداد و بوی باران را به درون میآورد. قطرههایی که ساعتی پیش باریده بودند هنوز بر لبهی سنگی پنجره میدرخشیدند؛ گویی شب، هزاران چشم خاموش بر دیوار نشانده بود.
شعلهی شمع، آرام میسوخت. نه آنقدر ضعیف که خاموش شود و نه آنقدر پرجنبوجوش که سایه بیازارد. همیشه شمع را به همین اندازه روشن میکنم. نور زیاد، آدمها را بیاحتیاط میکند. تاریکی مطلق نیز آنها را محتاطتر از چیزی میکند که لازم است. اما نیمهروشنایی...
در نیمهروشنایی، انسان خودش را لو میدهد. چشمهایش بیشتر از زبانش حرف میزنند. دستهایش حقیقت را فاش میکنند. مکثهایش از اعتراف بلندترند. شاید به همین دلیل است که هیچوقت گفتوگوهایم را زیر نور کامل انجام نمیدهم؛ نه از سر عادت، از روی محاسبه.
بارها از من پرسیدهاند چرا اینقدر آرام هستم. چرا وقتی دیگران فریاد میزنند، صدای من تغییری نمیکند، چرا هنگام تهدید شدن، ضربان نگاهم ثابت میماند، چرا هنگام پیروزی لبخند نمیزنم یا چرا هنگام شکست خشمگین نمیشوم. پاسخش ساده است.
احساسات، ابزارهای فوقالعادهای هستند...
من سالها پیش یاد گرفتم که هیجان، پیش از آنکه دشمن را قدرتمند کند، صاحبش را ضعیف میکند.، خشم، دید را محدود میکند، غرور، قضاوت را کور میکند، شفقت، دست را میلرزاند و ترس...
ترس، ذهن را وادار میکند حقیقت را فریاد بزند.
به همین دلیل هیچوقت برای شناخت آدمها سؤال نمیپرسم. فقط منتظر میمانم. زمان، صبورترین بازجوست.
بیشتر مردم تصور میکنند سکوت، نشانهی نداشتن حرف است؛ اشتباه میکنند. سکوت، گرانترین سلاح یک ذهن منظم است. وقتی دیگران برای پر کردن خلا کلمات عجله میکنند، من فقط نگاه میکنم. نگاه کردن، هنری است که کمتر کسی بلد است.
مردم چشم دارند، اما نمیبینند. به لرزش انگشتان توجه نمیکنند، به تغییر ریتم نفس کشیدن دقت نمیکنند، به آن لحظهی کوتاهی که مردمک چشم از روی حقیقت فرار میکند، اهمیتی نمیدهند اما من میبینم... همیشه دیدهام!
هر انسان، پیش از آنکه دروغ بگوید، بدنش حقیقت را اعتراف میکند و همین برای من کافی است.
نظم...
واژهای که بسیاری آن را با سختگیری اشتباه میگیرند. من عاشق نظم نیستم چون اتاق مرتب زیباتر به نظر میرسد. نظم، احترام گذاشتن به ذهن است. هر شی باید جای خودش را داشته باشد، هر تصمیم باید دلیل خودش را داشته باشد و هر حرکت باید هدف خودش را بشناسد.
بینظمی، فقط روی میز اتفاق نمیافتد. اول در ذهن متولد میشود.
آدمی که نمیتواند ذهنش را سامان دهد، هرگز نخواهد توانست جهان اطرافش را کنترل کند. شاید به همین دلیل است که از آشفتگی متنفرم. نه به خاطر ظاهرش... بلکه به خاطر معنایی که پشت آن پنهان شده است.
کنترل...
کلمهای که اغلب با زور اشتباه گرفته میشود. قدرت، همیشه بلندترین صدا را ندارد؛ گاهی قدرت، همان دستی است که هرگز بالا نمیرود، همان صدایی است که هیچوقت بلند نمیشود یا همان نگاهی است که مجبور نیست کسی را بترساند، چون پیش از آن، طرف مقابل خودش از چیزی عمیقتر ترسیده است.
کنترل واقعی، تسلط بر دیگران نیست، تسلط بر خود است.
اگر نتوانم بر خشم خودم حکومت کنم، چگونه میتوانم ذهن دیگری را هدایت کنم؟ اگر یک توهین بتواند مرا برآشفته کند، پس افسارم دست گوینده است، نه دست خودم. این را هرگز اجازه نمیدهم.
هیچکس نباید بتواند احساسات مرا مانند عروسکی خیمهشببازی حرکت دهد!
مرگخوار بودن...
برای بسیاری یعنی انتخاب تاریکی. برای من... انتخاب حقیقت بود!
جهان هیچگاه میان خیر و شر تقسیم نشده است. این تقسیمبندی را کسانی ساختهاند که از پذیرفتن پیچیدگی میترسند. واقعیت، بیرحمتر از افسانههاست. قویترها تصمیم میگیرند. ضعیفترها تصمیمها را اخلاقی یا غیراخلاقی مینامند.
من سالها پیش دست از فریب دادن خودم برداشتم. قدرت، اگر در دستان فردی ناتوان باشد، تبدیل به هرجومرج میشود.
و هرجومرج، بزرگترین دشمن نظمی است که برای ساختنش باید از احساسات عبور کرد.
گاهی فکر میکنم آدمها بیش از آنکه از مرگ بترسند، از شناخته شدن میترسند. مرگ، پایان است. اما شناخته شدن... یعنی کسی دقیقا بداند کدام کلمه میتواند تو را بشکند، کدام خاطره، نفست را بند میآورد و کدام فقدان، تمام نقابهایت را فرو میریزد. به همین دلیل همیشه فاصلهام را حفظ میکنم. نه از روی غرور.
از روی آگاهی.
هرچه کمتر دیده شوی، کمتر میتوانند علیه خودت استفادهات کنند. و هرچه بیشتر دیگران را ببینی، بیآنکه خودت دیده شوی، بازی همیشه به سود تو خواهد بود.
اگر بخواهم خودم را تنها با یک جمله معرفی کنم، این خواهد بود:
من شکارچی انسانها نیستم، من شکارچی ترسهایشان هستم.
زیرا انسان، تا زمانی که نترسیده، هنوز نقش بازی میکند. اما درست در همان لحظهای که ترس در اعماق وجودش ریشه میدواند... برای نخستین بار، حقیقت خودش را به جهان نشان میدهد.
و من، تمام عمرم را صرف شناخت همین حقیقت کردهام.
افرادی که لایک کردند
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
130

- گفتم از همین راه بریم!
دملزا همانطور که به سنگفرش راهرو نگاه می کرد، بی آنکه سرش را بچرخاند، این جمله را گفت. حتی برنگشت دو جادوآموزی را که پشت سرش می آمدند، نگاه کند؛ فقط با همان قدم های همیشگی جلو رفت. قدم هایی که آنقدر مطمئن بود، آدم دلش می خواست باور کند صاحبشان دقیقاً می داند دارد کجا می رود.
اما صدای غر زدنِ پشت سرش، ظاهرا قصدِ تمام شدن نداشت.
- این چهارمین راهروئه!
- سومیه.
- چهارمیه!
- یکیشونو دوبار رفتیم. اون حساب نمیشه.
دو جادوآموز تازهوارد گریفیندور، نگاهی به هم انداختند. بالاخره یکیشان حرفی را که نیم ساعت در دلش نگه داشته بود را زد:
- دملزا... مطمئنی مسیر رو بلدی؟
بدون اینکه سرعت قدمهای دملزا کم شود، گفت:
- نه.
هر دو همانجا ایستادند.
- نه؟!
- اگه بلد بودم که لازم نبود براش نقشه بکشم.
از نظر دملزا، توضیح کاملاً قانعکنندهای بود.
چند قدم بعد، خودش هم ایستاد. راهرو به بن بست ختم می شد؛ هر سه نفر چند لجظه به دیوار نگاه کردند. دیوار هم همان قدر به آنها نگاه کرد، ولی تغییری حاصل نشد.
دملزا آهی کشید، کیف چرمی اش را روی زمین گذاشت، بازش کرد و چند برگ کاغذ از کیف بیرون آورد. یکی از بچهها زیر لب گفت:
- یه روز زیرِ همین کاغذا گم میشی.
دملزا انگار نشنید.
- این نیست...
کاغذ دیگری را باز کرد.
- اینم نیست...
بعدی را نگاه کرد.
- این برای وقتیه که از کتابخونه برم خوابگاه.
کاغذِ بعدی را در دستانش گرفت.
- اینم نه... این برای وقتیه که از خوابگاه برم کتابخونه.
پسرک اخم کرد و پرسید:
- فرقشون چیه؟
دملزا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- خب... مسیرشون برعکسه دیگه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. دملزا دوباره تا آرنج داخل کیف فرو رفت و این بار برگهای بیرون آورد که بیشتر از اینکه شبیه نقشه باشد، شبیه جدول بود. چندتایی چند ضلعی و سه تا هم دایره ظاهراً بی دلیل.
دخترک خم شد.
- این دیگه چیه؟
- فهرست نقشهها.
- فهرست... نقشهها؟!
- آره. اگه نقشهای که میخوام رو پیدا نکنم، اول اینو نگاه میکنم تا بفهمم باید دنبال کدوم نقشه بگردم.
باز هم سکوت برقرار شد و دملزا، درست وسط همان سکوت، گفت:
- پیداش کردم.
با رضایت، یکی از برگهها را بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. هر سه دور نقشه نشستند. دملزا انگشتش را روی یکی از پیچها گذاشت.
- اینجاییم.
بعد انگشتش را جلو برد اما حرفی نزد و اخمهایش آرام در هم رفت. نقشه را نزدیکتر آورد و برعکسش کرد. دوباره صافش کرد و چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
- این نسخهی قبل از اصلاحاته.
یکی از پسرها دستش را روی صورتش کوبید.
- اصلاحات؟!
- آره.
چند لحظه فکر کرد و ادامه داد:
- بعد از اینکه سه بار اشتباه رفتم، اصلاحش کردم.
پسرک پرسید:
- پس چرا نسخهی قبلی رو نگه داشتی؟
دملزا متعجبانه جواب داد:
- اگه نگهش نمیداشتم، از کجا میفهمیدم چی رو اصلاح کردم؟
باز هم هیچ کس جوابی نداشت. دملزا دوباره مشغول جستجو شد. این بار کارش آن قدر طول کشید که یکی از بچه ها از سرِ بی حوصلگی به دیوارِ نزدیک پنجره تکیه داد و نگاهی به بیرون انداخت.
چند ثانیه بعد، همان فرد گفت:
- دملزا.
- بله؟
- زمین کوییدیچ، اونجا نیست؟
دملزا سرش را از میان کاغذ ها بیرون آورد، رفت کنار پنجره و به جایی نگاه کرد که همراهش اشاره کرده بود. زمین کوییدیچ، درست در چند قدمی همین پنجره بود و راه پله ای هم چند قدم آن طرف تر، مستقیم به حیاط می رسید.
دملزا نقشه را تا کرد. بعد مدادش را از لای موهایش بیرون کشید، گوشهی نقشه چیزی نوشت و دوباره آن را بست.
پسرک پرسید:
- چی نوشتی؟
- پنجرهی کنار بنبست.
- خب؟
- از اینجا زمین تمرین دیده میشه.
- معلومه که!
دملزا شانهای بالا انداخت.
- آره...
چند لحظه به نقشه نگاه کرد و آن را داخل کیف گذاشت.
- ولی ممکنه دفعهی بعد یادم بره.
کیفش را بست، روی شانه اش انداخت و دوباره جلوتر از بقیه راه افتاد. چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
- فقط امیدوارم یادم بمونه این یکی رو گذاشتم کجای کیف...
دملزا همانطور که به سنگفرش راهرو نگاه می کرد، بی آنکه سرش را بچرخاند، این جمله را گفت. حتی برنگشت دو جادوآموزی را که پشت سرش می آمدند، نگاه کند؛ فقط با همان قدم های همیشگی جلو رفت. قدم هایی که آنقدر مطمئن بود، آدم دلش می خواست باور کند صاحبشان دقیقاً می داند دارد کجا می رود.
اما صدای غر زدنِ پشت سرش، ظاهرا قصدِ تمام شدن نداشت.
- این چهارمین راهروئه!
- سومیه.
- چهارمیه!
- یکیشونو دوبار رفتیم. اون حساب نمیشه.
دو جادوآموز تازهوارد گریفیندور، نگاهی به هم انداختند. بالاخره یکیشان حرفی را که نیم ساعت در دلش نگه داشته بود را زد:
- دملزا... مطمئنی مسیر رو بلدی؟
بدون اینکه سرعت قدمهای دملزا کم شود، گفت:
- نه.
هر دو همانجا ایستادند.
- نه؟!
- اگه بلد بودم که لازم نبود براش نقشه بکشم.
از نظر دملزا، توضیح کاملاً قانعکنندهای بود.
چند قدم بعد، خودش هم ایستاد. راهرو به بن بست ختم می شد؛ هر سه نفر چند لجظه به دیوار نگاه کردند. دیوار هم همان قدر به آنها نگاه کرد، ولی تغییری حاصل نشد.
دملزا آهی کشید، کیف چرمی اش را روی زمین گذاشت، بازش کرد و چند برگ کاغذ از کیف بیرون آورد. یکی از بچهها زیر لب گفت:
- یه روز زیرِ همین کاغذا گم میشی.
دملزا انگار نشنید.
- این نیست...
کاغذ دیگری را باز کرد.
- اینم نیست...
بعدی را نگاه کرد.
- این برای وقتیه که از کتابخونه برم خوابگاه.
کاغذِ بعدی را در دستانش گرفت.
- اینم نه... این برای وقتیه که از خوابگاه برم کتابخونه.
پسرک اخم کرد و پرسید:
- فرقشون چیه؟
دملزا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- خب... مسیرشون برعکسه دیگه.
چند ثانیه سکوت برقرار شد. دملزا دوباره تا آرنج داخل کیف فرو رفت و این بار برگهای بیرون آورد که بیشتر از اینکه شبیه نقشه باشد، شبیه جدول بود. چندتایی چند ضلعی و سه تا هم دایره ظاهراً بی دلیل.
دخترک خم شد.
- این دیگه چیه؟
- فهرست نقشهها.
- فهرست... نقشهها؟!
- آره. اگه نقشهای که میخوام رو پیدا نکنم، اول اینو نگاه میکنم تا بفهمم باید دنبال کدوم نقشه بگردم.
باز هم سکوت برقرار شد و دملزا، درست وسط همان سکوت، گفت:
- پیداش کردم.
با رضایت، یکی از برگهها را بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. هر سه دور نقشه نشستند. دملزا انگشتش را روی یکی از پیچها گذاشت.
- اینجاییم.
بعد انگشتش را جلو برد اما حرفی نزد و اخمهایش آرام در هم رفت. نقشه را نزدیکتر آورد و برعکسش کرد. دوباره صافش کرد و چند لحظه دیگر نگاهش کرد.
- این نسخهی قبل از اصلاحاته.
یکی از پسرها دستش را روی صورتش کوبید.
- اصلاحات؟!
- آره.
چند لحظه فکر کرد و ادامه داد:
- بعد از اینکه سه بار اشتباه رفتم، اصلاحش کردم.
پسرک پرسید:
- پس چرا نسخهی قبلی رو نگه داشتی؟
دملزا متعجبانه جواب داد:
- اگه نگهش نمیداشتم، از کجا میفهمیدم چی رو اصلاح کردم؟
باز هم هیچ کس جوابی نداشت. دملزا دوباره مشغول جستجو شد. این بار کارش آن قدر طول کشید که یکی از بچه ها از سرِ بی حوصلگی به دیوارِ نزدیک پنجره تکیه داد و نگاهی به بیرون انداخت.
چند ثانیه بعد، همان فرد گفت:
- دملزا.
- بله؟
- زمین کوییدیچ، اونجا نیست؟
دملزا سرش را از میان کاغذ ها بیرون آورد، رفت کنار پنجره و به جایی نگاه کرد که همراهش اشاره کرده بود. زمین کوییدیچ، درست در چند قدمی همین پنجره بود و راه پله ای هم چند قدم آن طرف تر، مستقیم به حیاط می رسید.
دملزا نقشه را تا کرد. بعد مدادش را از لای موهایش بیرون کشید، گوشهی نقشه چیزی نوشت و دوباره آن را بست.
پسرک پرسید:
- چی نوشتی؟
- پنجرهی کنار بنبست.
- خب؟
- از اینجا زمین تمرین دیده میشه.
- معلومه که!
دملزا شانهای بالا انداخت.
- آره...
چند لحظه به نقشه نگاه کرد و آن را داخل کیف گذاشت.
- ولی ممکنه دفعهی بعد یادم بره.
کیفش را بست، روی شانه اش انداخت و دوباره جلوتر از بقیه راه افتاد. چند قدم که رفت، زیر لب گفت:
- فقط امیدوارم یادم بمونه این یکی رو گذاشتم کجای کیف...
افرادی که لایک کردند
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 15:16
از: گودریگس هالو
پستها:
75

لیلی، وقتی به کلاس رسید که درها بسته شده بودند و تقریبا، یک ربع از شروع تدریس گذشته بود. پشت در کلاس، غیر از خودش یک نفر دیگر هم ایستاده بود. از پشت، همان موهای بهم ریخته ای دیده میشد که هیچگاه با شانه زدن مرتب نمیشد.
- پس توهم دیر رسیدی لیلی.
لیلی نزدیک شد و کنار او قرار گرفت.
- من فکر میکنم امروز... روز مرگمه.
- منم فکر نمیکنم اینطوری که میگی باشه.
- امیدوارم حق با تو باشه...
جیمز خندید و در سالن را باز کرد. سکوتی که کلاس را فرا گرفته بود، حالا بیشتر شد. یک ربع تاخیر نزد لرد، قطعا حکم چند ساعت را داشت. جیمز دست لیلی را گرفت و به همراه او، وارد آن فضای سرد و تاریک شد.
- هی! ... اگه مجبورمون کنه یه طلسم اجرا کنیم و بعدش اون طلسمه... برگرده به خودمون و مثلا... بخوره به تو چی؟ ...
لیلی سعی کرد صدایش در آن سکوت، فقط به گوش جیمز برسد اما این سکوت، آنقدر در نقش سکوتی اش فرو رفته بود که قطعا صدایش به گوش لرد هم رسید.
- یه همچین اتفاقی نمیوفته لیلی.
- امیدوارم حق با تو باشه...
آنها پنج دقیقه، در همان سکوت مرگبار ایستادند. لرد به آنها خیره شده بود و چشمان مار مانند قرمز رنگش، از دور برق میزد. لیلی با نگرانی به روبرویش خیره شده بود و پلک نمیزد. اما بلآخره، با فریاد لرد، سکوت شکسته شد.
- بیرون!!!!!!
جیمز دست لیلی را محکم فشرد و با نهایت سرعت از کلاس بیرون دوید. او میدوید و لیلی را پشت سر خود میکشید. مقصدشان نا معلوم بود. آنها چهار راهروی طولانی را دویدند و در نهایت به فضای باز و محوطه ی بیرون هاگوارتز رسیدند. صدای نفسنفس زدن هایشان با صدای باد مخلوط شده بود و این شاید، نهایت آزادی را، در آن موقعیت برایشان معنا میکرد.
- اما... حالا چی میشه؟ ما همین الان از کلاس ولدمورت بیرون انداخته شدیم... فقط امیدوارم... حداقل با تو کاری نداشته باشه.
- اولین بارم نیست که از یه کلاس پرت میشم بیرون پس مهم نیست لیلی.
- این یکی فرق میکنه جیمز... این یکی...
در همان لحظه، ماری خزید و خزید و به زیر پاهایشان رسید. لیلی جیغی کشید و به عقب پرت شد و جیمز هم چند قدمی به عقب رفت. مار طوماری را به زمین انداخت و همان راهی که آمده بود را بازگشت. جیمز خم شد و آن را از زمین برداشت.
- جیمز! زخمیت کرد؟ جاییت آسیب دید؟
- نه لیلی، میشه یه لحظه آروم بگیری؟
لیلی قبل از تمام شدن حرف جیمز، خم شده بود و داشت سر تا پای جیمز را بررسی میکرد. او ابتدا پاچه ی شلوار او را بالا زد و هر دو پایش را بررسی کرد و به دنبال جای گزیدگی گشت. اما با فرض بر اینکه مار طلسم شده باشد و از راه دور به جیمز آسیبی زده باشد، میخواست تمام لباس های اورا از تنش در بیاورد که جیمز جلوی اورا گرفت.
- گوش کن...
نقل قول:
ناگهان، در انتهای طومار ساعت سبز رنگ نمایش داده شد. ساعت، تنها یک عقربه ی دقیقه شمار و یک عقربه ی ثانیه شمار داشت و صدای تیک تاکش آنقدر بلند بود که فرصت فکر کردن به آن دو نمیداد.
- صبر کن... صبر کن دلیل من واقعا قانع کننده نیست! صبح که از خواب پاشدم، دیدم گلم پژمرده شده... خب نیاز به آب داشت من که نمیتونستم...
- خب منم فقط خواب موندم چیزی نیست که...
لیلی به قیافه ی خوابالود جیمز نگاهی انداخت. قطعا اگر ولدمورت به سرو وضع او دقت میکرد، او دیگر نیازی به توضیح دادن دلیل تاخیرش نداشت.
- عالیه پس دلیل تو اینه که به جای حاضر شدن به موقع سر کلاس یه گلو از مرگ نجات دادی، دلیل منم که معلومه، بالشمو زیادی دوست داشتم.
صدای تیک تاک ساعت بلند تر از قبل شد. حالا فقط ۳ دقیقه و نیم فرصت داشتند تا خودشان را به کلاس برسانند. با تمام توانی که داشتند دویدند و وقتی به پشت در کلاس رسیدند که تنها ۵۴ ثانیه از وقتشان مانده بود.
- جیمز... بزار من حرف بزنم باشه؟ چون اگه تو دهنتو باز کنی احتمال اینکه زنده از این کلاس بیرون بیایم به طرز محسوسی کم میشه.
- نگران نباش در بد ترین حالتش... فقط یه تنبیه کوچولوعه... هاها.
لیلی آهی کشید و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت.
- فقط... امیدوارم حق با تو باشه...
- پس توهم دیر رسیدی لیلی.
لیلی نزدیک شد و کنار او قرار گرفت.
- من فکر میکنم امروز... روز مرگمه.
- منم فکر نمیکنم اینطوری که میگی باشه.
- امیدوارم حق با تو باشه...
جیمز خندید و در سالن را باز کرد. سکوتی که کلاس را فرا گرفته بود، حالا بیشتر شد. یک ربع تاخیر نزد لرد، قطعا حکم چند ساعت را داشت. جیمز دست لیلی را گرفت و به همراه او، وارد آن فضای سرد و تاریک شد.
- هی! ... اگه مجبورمون کنه یه طلسم اجرا کنیم و بعدش اون طلسمه... برگرده به خودمون و مثلا... بخوره به تو چی؟ ...
لیلی سعی کرد صدایش در آن سکوت، فقط به گوش جیمز برسد اما این سکوت، آنقدر در نقش سکوتی اش فرو رفته بود که قطعا صدایش به گوش لرد هم رسید.
- یه همچین اتفاقی نمیوفته لیلی.
- امیدوارم حق با تو باشه...
آنها پنج دقیقه، در همان سکوت مرگبار ایستادند. لرد به آنها خیره شده بود و چشمان مار مانند قرمز رنگش، از دور برق میزد. لیلی با نگرانی به روبرویش خیره شده بود و پلک نمیزد. اما بلآخره، با فریاد لرد، سکوت شکسته شد.
- بیرون!!!!!!
جیمز دست لیلی را محکم فشرد و با نهایت سرعت از کلاس بیرون دوید. او میدوید و لیلی را پشت سر خود میکشید. مقصدشان نا معلوم بود. آنها چهار راهروی طولانی را دویدند و در نهایت به فضای باز و محوطه ی بیرون هاگوارتز رسیدند. صدای نفسنفس زدن هایشان با صدای باد مخلوط شده بود و این شاید، نهایت آزادی را، در آن موقعیت برایشان معنا میکرد.
- اما... حالا چی میشه؟ ما همین الان از کلاس ولدمورت بیرون انداخته شدیم... فقط امیدوارم... حداقل با تو کاری نداشته باشه.
- اولین بارم نیست که از یه کلاس پرت میشم بیرون پس مهم نیست لیلی.
- این یکی فرق میکنه جیمز... این یکی...
در همان لحظه، ماری خزید و خزید و به زیر پاهایشان رسید. لیلی جیغی کشید و به عقب پرت شد و جیمز هم چند قدمی به عقب رفت. مار طوماری را به زمین انداخت و همان راهی که آمده بود را بازگشت. جیمز خم شد و آن را از زمین برداشت.
- جیمز! زخمیت کرد؟ جاییت آسیب دید؟
- نه لیلی، میشه یه لحظه آروم بگیری؟
لیلی قبل از تمام شدن حرف جیمز، خم شده بود و داشت سر تا پای جیمز را بررسی میکرد. او ابتدا پاچه ی شلوار او را بالا زد و هر دو پایش را بررسی کرد و به دنبال جای گزیدگی گشت. اما با فرض بر اینکه مار طلسم شده باشد و از راه دور به جیمز آسیبی زده باشد، میخواست تمام لباس های اورا از تنش در بیاورد که جیمز جلوی اورا گرفت.
- گوش کن...
نقل قول:
به نام خودمان،
اگر تصور کرده اید حال که شما را از کلاس بیرون انداخته ام، از درس من معاف شده اید، سخت در اشتباهید.
پنج دقیقه فرصت دارید با یک دلیل قانع کننده نزد من بازگردید.
اگر دلیل شما مرا قانع نکرد، باقی روز را هم بیرون خواهید ماند.
و ضمنا آقای پاتر، ازین پس خانم اوانز را با خود به دردسر نکشانید.
پنج دقیقه ی شما از حالا شروع خواهد شد، این نامه به طرز خودکار شمارش را انجام میدهد.
ناگهان، در انتهای طومار ساعت سبز رنگ نمایش داده شد. ساعت، تنها یک عقربه ی دقیقه شمار و یک عقربه ی ثانیه شمار داشت و صدای تیک تاکش آنقدر بلند بود که فرصت فکر کردن به آن دو نمیداد.
- صبر کن... صبر کن دلیل من واقعا قانع کننده نیست! صبح که از خواب پاشدم، دیدم گلم پژمرده شده... خب نیاز به آب داشت من که نمیتونستم...
- خب منم فقط خواب موندم چیزی نیست که...
لیلی به قیافه ی خوابالود جیمز نگاهی انداخت. قطعا اگر ولدمورت به سرو وضع او دقت میکرد، او دیگر نیازی به توضیح دادن دلیل تاخیرش نداشت.
- عالیه پس دلیل تو اینه که به جای حاضر شدن به موقع سر کلاس یه گلو از مرگ نجات دادی، دلیل منم که معلومه، بالشمو زیادی دوست داشتم.
صدای تیک تاک ساعت بلند تر از قبل شد. حالا فقط ۳ دقیقه و نیم فرصت داشتند تا خودشان را به کلاس برسانند. با تمام توانی که داشتند دویدند و وقتی به پشت در کلاس رسیدند که تنها ۵۴ ثانیه از وقتشان مانده بود.
- جیمز... بزار من حرف بزنم باشه؟ چون اگه تو دهنتو باز کنی احتمال اینکه زنده از این کلاس بیرون بیایم به طرز محسوسی کم میشه.
- نگران نباش در بد ترین حالتش... فقط یه تنبیه کوچولوعه... هاها.
لیلی آهی کشید و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت.
- فقط... امیدوارم حق با تو باشه...
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

با هر قدمی که روی چمن های تازه چیده هاگوارتز بر می دارم، حرکت چشم هایی را که دنبال می کنند حس می کنم. آمدن به هاگوارتز برایم آسان بود؟ جایی که آلبوس دامبلدور سال ها ذهن بچه ها را شست و شو داد تا آرمان بی نقص گلرت گریندلوالد که روزی مثل خورشید در آسمان باورهای مردم می درخشید و در قلب هایشان روشن می شد زیر ابرهای اخلاق مداری پنهان بشود. آلبوس دامبلدور گریندلوالد را زندانی کرد اما توانست آرمانش را هم از بین ببرد؟ نه. جادوگر دیگری پیدا شد که آرمان پاک و خیر گریندلوالد را برداشت و به سیاهی آلوده کرد و پشتش پنهان شد تا خودش به قدرت برسد. جادوی سیاه را چاشنی کارش کرد و آدم ها را بی دلیل و با دلیل عذاب داد تا همه از او بترسند و از بردن اسمش کابوس ببینند. خودش را ارباب تاریکی نامید. آلبوس دامبلدور باعثش بود.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
اشکالی ندارد. نگاه های دشمن از پنجره ها با شک من را می پاید. می داند من هم دوست ندارم پایم را در جایی بگذارم که دشمن گریندلوالد در آن قدرت نمایی کرده اما می آیم. حالا آلبوس دامبلدوری نیست و ارباب تاریکی به خنده دار ترین شکل ممکن مأمور آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه شده. همان جادویی که خودش برای به قدرت رسیدن استفاده کرد.
در کلاس درس استادی می نشینم که از رگ و ریشه و خون و نژاد فقط نامش را یدک می کشد. جادوگر است و به ظاهر خون خالص را برتر می داند اما نمی داند. او فقط می خواهد عقده های بچگی اش را بگشاید. جاودانه ساز می سازد چون از مرگ می ترسد.
گریندلوالد مُرد اما آرمان ها و حرف هایش آنقدر دقیق و دلنشین بود که حالا پس از سال ها هنوز انگار در جانم حک شده است. تنها به میان میدان دشمنان گریندلوالد و دشمنان آرمان هایش می آیم در حالیکه همه ی روح و جانم فریاد می زنند نرو. نمی گذارم از یادگارهای او سواستفاده کنند. باید مهربان ترین انسان روی زمین باشم؟ می شوم. باید هزاران نفر را بکشم؟ می کشم. از جان خودم بگذرم؟ می گذرم. عهدی که با گریندلوالد دارم ارزشش را دارد. همیشه همین بوده. هدف های بزرگ هر وسیله ای را برایم توجیه می کند. وفادارترینم به آرمان های گریندلوالد و سنگدل ترینم اگر قرار است برای تحقق آن آرمان ها سنگدل باشم.
از هاگزمید تا اینجا سه دروغ گفته ام تا بتوانم اینجا باشم. دروغ گفتن با ذات مقدس جادوگری تضاد دارد. من می گویم و ذات مقدس جادوگری را حفظ می کنم. من دروغگو می شوم اگر لازم باشد. ارباب تاریکی می خواهد بداند با چه کسی طرف شده است. ویندا روزیه هستم. اصیل تر از هر اصیلی. جادوی سیاه؟ هر وقت لازم باشد جادوی سیاه را به کار می بندم. قاتلم؟ می کشم. مگر امروز نکشتم؟ بچه بود که بود. زیاد سوال می کرد. یک بی جادو مگر حق دارد از من سوال بپرسد؟ نمی ترسم ارباب تاریکی بفهمد به او هم دروغی گفته ام و جانم را بگیرد؟ بگیرد. اگر روزی آرمان گریندلوالد از بین برود ویندا روزیه هم دیگر بود و نبودش فرقی نمی کند. من کیستم؟ من ویندا روزیه هستم. وفادارترین وفادارها. یک معتقد واقعی. دشمن دشمن های گریندلوالد.
صدای ارباب تاریکی در سرم می پیچد که دوباره در کلاسش تکرار می کند: «تو کیستی؟»
من همان جادوگر خالصی هستم که از تو نمی ترسد. شجاعم؟ دوباره می گویم. من شجاعم. من دروغگو هستم. من قاتلم. من بی وجدانم. من مهربانم. من هر چیزی هستم تا عهدم را با بزرگترین خیری که در آینده جادوگرهای هستی می بینم نشکنم. من یک معتقد و رهروی واقعی هستم.
«تو کیستی؟»
من ویندا روزیه هستم. همه چیز را فدای رسیدن به آن چیزی می کنم که به آن اعتقاد دارم.
افرادی که لایک کردند

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج