- پس توهم دیر رسیدی لیلی.
لیلی نزدیک شد و کنار او قرار گرفت.
- من فکر میکنم امروز... روز مرگمه.
- منم فکر نمیکنم اینطوری که میگی باشه.
- امیدوارم حق با تو باشه...
جیمز خندید و در سالن را باز کرد. سکوتی که کلاس را فرا گرفته بود، حالا بیشتر شد. یک ربع تاخیر نزد لرد، قطعا حکم چند ساعت را داشت. جیمز دست لیلی را گرفت و به همراه او، وارد آن فضای سرد و تاریک شد.
- هی! ... اگه مجبورمون کنه یه طلسم اجرا کنیم و بعدش اون طلسمه... برگرده به خودمون و مثلا... بخوره به تو چی؟ ...
لیلی سعی کرد صدایش در آن سکوت، فقط به گوش جیمز برسد اما این سکوت، آنقدر در نقش سکوتی اش فرو رفته بود که قطعا صدایش به گوش لرد هم رسید.
- یه همچین اتفاقی نمیوفته لیلی.
- امیدوارم حق با تو باشه...
آنها پنج دقیقه، در همان سکوت مرگبار ایستادند. لرد به آنها خیره شده بود و چشمان مار مانند قرمز رنگش، از دور برق میزد. لیلی با نگرانی به روبرویش خیره شده بود و پلک نمیزد. اما بلآخره، با فریاد لرد، سکوت شکسته شد.
- بیرون!!!!!!
جیمز دست لیلی را محکم فشرد و با نهایت سرعت از کلاس بیرون دوید. او میدوید و لیلی را پشت سر خود میکشید. مقصدشان نا معلوم بود. آنها چهار راهروی طولانی را دویدند و در نهایت به فضای باز و محوطه ی بیرون هاگوارتز رسیدند. صدای نفسنفس زدن هایشان با صدای باد مخلوط شده بود و این شاید، نهایت آزادی را، در آن موقعیت برایشان معنا میکرد.
- اما... حالا چی میشه؟ ما همین الان از کلاس ولدمورت بیرون انداخته شدیم... فقط امیدوارم... حداقل با تو کاری نداشته باشه.
- اولین بارم نیست که از یه کلاس پرت میشم بیرون پس مهم نیست لیلی.
- این یکی فرق میکنه جیمز... این یکی...
در همان لحظه، ماری خزید و خزید و به زیر پاهایشان رسید. لیلی جیغی کشید و به عقب پرت شد و جیمز هم چند قدمی به عقب رفت. مار طوماری را به زمین انداخت و همان راهی که آمده بود را بازگشت. جیمز خم شد و آن را از زمین برداشت.
- جیمز! زخمیت کرد؟ جاییت آسیب دید؟
- نه لیلی، میشه یه لحظه آروم بگیری؟
لیلی قبل از تمام شدن حرف جیمز، خم شده بود و داشت سر تا پای جیمز را بررسی میکرد. او ابتدا پاچه ی شلوار او را بالا زد و هر دو پایش را بررسی کرد و به دنبال جای گزیدگی گشت. اما با فرض بر اینکه مار طلسم شده باشد و از راه دور به جیمز آسیبی زده باشد، میخواست تمام لباس های اورا از تنش در بیاورد که جیمز جلوی اورا گرفت.
- گوش کن...
نقل قول:
به نام خودمان،
اگر تصور کرده اید حال که شما را از کلاس بیرون انداخته ام، از درس من معاف شده اید، سخت در اشتباهید.
پنج دقیقه فرصت دارید با یک دلیل قانع کننده نزد من بازگردید.
اگر دلیل شما مرا قانع نکرد، باقی روز را هم بیرون خواهید ماند.
و ضمنا آقای پاتر، ازین پس خانم اوانز را با خود به دردسر نکشانید.
پنج دقیقه ی شما از حالا شروع خواهد شد، این نامه به طرز خودکار شمارش را انجام میدهد.
ناگهان، در انتهای طومار ساعت سبز رنگ نمایش داده شد. ساعت، تنها یک عقربه ی دقیقه شمار و یک عقربه ی ثانیه شمار داشت و صدای تیک تاکش آنقدر بلند بود که فرصت فکر کردن به آن دو نمیداد.
- صبر کن... صبر کن دلیل من واقعا قانع کننده نیست! صبح که از خواب پاشدم، دیدم گلم پژمرده شده... خب نیاز به آب داشت من که نمیتونستم...
- خب منم فقط خواب موندم چیزی نیست که...
لیلی به قیافه ی خوابالود جیمز نگاهی انداخت. قطعا اگر ولدمورت به سرو وضع او دقت میکرد، او دیگر نیازی به توضیح دادن دلیل تاخیرش نداشت.
- عالیه پس دلیل تو اینه که به جای حاضر شدن به موقع سر کلاس یه گلو از مرگ نجات دادی، دلیل منم که معلومه، بالشمو زیادی دوست داشتم.
صدای تیک تاک ساعت بلند تر از قبل شد. حالا فقط ۳ دقیقه و نیم فرصت داشتند تا خودشان را به کلاس برسانند. با تمام توانی که داشتند دویدند و وقتی به پشت در کلاس رسیدند که تنها ۵۴ ثانیه از وقتشان مانده بود.
- جیمز... بزار من حرف بزنم باشه؟ چون اگه تو دهنتو باز کنی احتمال اینکه زنده از این کلاس بیرون بیایم به طرز محسوسی کم میشه.
- نگران نباش در بد ترین حالتش... فقط یه تنبیه کوچولوعه... هاها.
لیلی آهی کشید و دستش را روی دستگیره ی در گذاشت.
- فقط... امیدوارم حق با تو باشه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










