تکلیف جلسهی سوم زبانشناسی جادویی
هنوز نمیدانم این سفر از کِی شروع شده. انگار همیشه در همین حال بودهام. که البته محال است، چون گذشتهای وجود داشته. همین هفته گذشته، یا ماه گذشته، یا سال گذشته. تقریباً هنوز مطمئنم پانزده سالم است. حتی اگر سالها اینجا بوده باشم، باز هم پانزده سالم است. زمان اینجا روبهجلو حرکت نمیکند. به طرفین کش میآید؛ درست مثل خرچنگ.
اولین چیزی که فهمیدم این بود که نمیتوانم تکان بخورم. دومین چیز، و احتمالاً بدترین چیز، این بود که هنوز میتوانم فکر کنم. اگر قرار بود بعد از سنگ شدن همهچیز تمام شود، شاید تحملش سادهتر بود. یک پایان تمیز، بیدردسر و بدون انتظار. اما ذهنم نرفته بود. همانجا مانده بود، درون بدنی که دیگر بدن نبود. نمیتوانستم پلک بزنم، ولی میدیدم. نمیتوانستم نفس بکشم، ولی میفهمیدم هوا سرد شده. نمیتوانستم دستم را تکان بدهم، اما دقیقاً میدانستم انگشتهایم کجا هستند. حتی میتوانستم وزن کیفم را در ذهنم حدس بزنم؛ همان کیف چرمی که احتمالاً چند قدم آنطرفتر افتاده بود و نقشههایم را مثل برگهای خشک روی زمین ریخته بود.
گاهی سعی میکردم انگشت کوچک دست چپم را تکان بدهم، اما هیچ اتفاقی نمیافتاد، پس دوباره امتحان میکردم. بعد از مدتی دیگر نمیدانستم چند بار تلاش کردهام. شاید صد بار بود. شاید دههزار بار. شاید فقط یک بار بود که خیلی طول کشیده بود.
دنیا بدون حرکت، عجیب است. قبل از این، هیچوقت متوجه نشده بودم چه مقدار از شناختن یک مکان به حرکت کردن وابسته است. وقتی راه میروی، دنیا خودش را به تو نشان میدهد؛ کنج بعدی، پنجرهی بعدی، پلهی بعدی، سایهای که تا چند قدم پیش ندیده بودی. اینجا اما، دنیا تصمیم گرفته بود فقط همان یک تکه را نشانم بدهد. دیوار سنگی روبهرو، بخشی از کف راهرو، دو مشعل که یکیشان همیشه کمی بیشتر از دیگری دود میکرد و پنجرهای بلند در سمت راست؛ یک ترک باریک هم روی دیوار بود که قبلاً هیچوقت به آن توجه نکرده بودم.
روز اول، فقط یک ترک بود. روزهای بعد، مسیرش را یاد گرفتم. از کنار سنگ کوچکی شروع میشد، کمی بالا میرفت، بعد به سمت چپ خم میشد و پیش از رسیدن به لکهی تیرهای روی دیوار، دوباره باریک میشد. اگر هنوز دست داشتم، احتمالاً رویش خط میکشیدم. یا شاید نقشهاش را میکشیدم. برای یک لحظه فکر کردم شاید این همان چیزی باشد که آدم را دیوانه میکند؛ اینکه چیزی را آنقدر نگاه کنی که دیگر چیزی جز آن نبینی. اما بعد متوجه شدم ترک، هر روز کمی بزرگتر میشود. یا شاید من تازه متوجه قسمتهای تازهاش میشوم. فرقشان را نمیدانم.
گاهی کسی از راهرو رد میشود. صدای قدمها اول میآید، بعد سایهای روی زمین میافتد و بعد دوباره همهچیز خالی میشود. بعضیها مرا نمیبینند. بعضیها میبینند و مکث میکنند. بعضیها نزدیک میشوند و برای چند ثانیه به من نگاه میکنند، انگار انتظار دارند سنگ بودن باید در چهرهی یک نفر مشخصتر باشد. آن لحظهها عجیبتریناند، چون میدانم کسی آنجاست، اما نمیتوانم کاری کنم که بداند من هم اینجا هستم. نمیتوانم پلک بزنم. نمیتوانم دست تکان بدهم. حتی نمیتوانم یک تکه سنگ کوچک را به زمین بیندازم تا توجهش را جلب کنم. فقط نگاه میکنم. گاهی دستی روی شانهام قرار میگیرد. گرمای آن را حس نمیکنم، اما میدانم دست است؛ از شکل سایهاش، از حرکتی که روی سنگ میافتد، از مکث کوتاهی که بعد از لمس کردنم اتفاق میافتد. بعد آن شخص میرود. همیشه رفتن برای آنها آسانتر از ماندن است.
یک بار چیزی روی کیفم افتاد. صدای خیلی آرامی داشت؛ کاغذی که روی سنگ میافتد و بعد با یک نسیم ضعیف چند سانتیمتر کشیده میشود. تصویرش را نمیدیدم، چون خارج از محدودهی دیدم بود، اما صدایش را شناختم. یکی از نقشههایم بود. از همانهایی که هیچوقت معلوم نبود دقیقاً چه چیزی را نشان میدهند. اگر درست یادم باشد، نقشهی راهی بود که از کتابخانه شروع میشد و به جایی میرسید که روی هیچ نقشهی رسمی هاگوارتز وجود نداشت. آن موقع فکر میکردم اگر مسیرش را کامل کنم، بالاخره میفهمم کجا میرود. حالا دیگر نمیدانم. شاید هیچجا. شاید همهجا؛ شاید بعضی مسیرها فقط برای این وجود دارند که آدم را مشغول نگه دارند.
بعد از مدتی، شروع کردم به شمردن صداها. سه قدم، مکث، دو قدم، صدای کشیده شدن لباس روی سنگ، دوازده قدم، باز شدن در، بسته شدن در، صدای باد، گاهی صدای باران. گاهی هم خندههایی که از طبقهی دیگری میآمد و آنقدر دور بود که بیشتر شبیه خاطره به نظر میرسید. حتی صداهای تکراری را هم میشناختم. بعضی قدمها متعلق به آدمهایی بودند که هیچوقت صورتشان را ندیدم. بعضیها هر روز از همان مسیر میگذشتند. بعضیها فقط یک بار آمدند و دیگر هیچوقت صدایشان را نشنیدم. کمکم راهرو برایم شبیه نقشهای شد که به جای خطوط و علامتها، با صدا کشیده شده بود. نقشهای که نمیتوانستم روی کاغذ بیاورمش، چون هیچ کاغذی به اندازهی این سکوت جا نداشت.
گاهی صدای خودم را هم میشنیدم. نه واقعاً صدای خودم. فقط فکری که آنقدر تکرار شده بود که دیگر نمیدانستم از کجا شروع شده؛ هنوز پانزده سالم است. هنوز پانزده سالم است. اگر آن را به اندازهی کافی تکرار کنم، شاید حقیقت بماند. یا شاید حقیقت اصلاً اهمیتی نداشته باشد. شاید پانزده سالگی هم مثل یکی از همان نقشهها باشد؛ چیزی که زمانی دقیق و قابل اعتماد به نظر میرسیده و حالا فقط یک تکه کاغذ تاخورده است که معلوم نیست به کجا اشاره میکند.
چیز دیگری هم تغییر کرده بود. من دیگر از اینکه سنگ شدهام نمیترسیدم. از اینکه ممکن است هیچکس متوجه نشود هنوز زندهام و از اینکه سالها در همین حال بگذرد، چرا. از اینکه شاید یک روز همهی این راهروها عوض شوند و من همچنان همینجا بمانم، چرا. ترس، وقتی مدت زیادی کاری از دستش برنمیآید، خسته میشود. جایش را چیزی آرامتر میگیرد؛ انتظار. انتظار هم موجود عجیبی است. هیچ کاری نمیکند. فقط مینشیند کنار آدم و به دیوار خیره میشود. درست مثل من.
بعد مدتها، در یک روز، چیزی متفاوت شد. مثل همیشه در همان راهرو ایستاده بودم و به دیوار روبهرو نگاه میکردم، که ناگهان یکی از جادوآموزان لیلیکنان وارد راهرو شد. با احتیاط نزدیکم شد، چندبار دورم چرخید و از زوایای مختلف بررسیام کرد. آخر پرسید:
- یه نات بدم، فکر و خیالاتت رو میگی؟
من نمیتوانستم جوابش را بدهم. حتی اگر میتوانستم هم چیزی در این مایهها میگفتم که: «فقط همینقدر میارزند؟» که برای کسی که بعد از مدتها به یادم افتاده، جواب مناسبی نبود.
جادوآموز یکبار دیگر هم دورم چرخید و رفت، و من ماندم تا در فکر و خیالهایی که نفروختهام، قُل بزنم و بپزم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



آخه به چه جرمی تنبیهم میکنید؟ 













احساسات روزالین بسیار برای هرپو قابل درک شد ولی حتی میشد قابل درک تر بشه اگر روزالین حتی بیشتر در عمق گرداب تمامنشدنی اونها فرو میرفت و ما رو با خودش به قهقرا میکشوند.
ولی اتفاقی که باعث شد نورا انقدر بریزه در نیمهی پایانی پست، زیاد به لحاظ احساسی روش مانور داده نشد و احساسات نورا در حد دیالوگ موند. خیلی چیزی نشون ندادی. از افکارش، زبان بدنش، درونیاتش، خاطراتش، تصاویر ذهنی. در نتیجه خیلی نشد که با احساسات نورا همراه بشم و دردش رو درک کنم. بهعلاوه، چیزی که خیلی مد نظر تکلیف بود جریانات بعد از پایان پست بود که خب در واقع روایت نشد چون رسیدیم به پایان پست. 
اغلاط هکسرهت خیلی رو مخم رفت.
و همچنان مشکل پست نورا. در نقطه عطف ماجرا، داستان تموم شد و در نطقه خفهش کردی و نرسیدی نشون بدی اون کینه رو به ما. ربکا شخصیت دارک پتانسیلداریه.











ولی به اندازهای که جا داشت پرورونده نشد و زود حل کردی قضیه رو. من میخواستم بیشتر بخونم.
حالا کی ادامهی این داستان رو گردن میگیره؟ 

جالب بود که ریتا با تکیه بر خشونت و آسیبرسانی متقابل برای بید کد مورس میفرستاد.

