جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: امروز ساعت 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گربه نارنجی-سفید لاغری روی میز کار نورا نشسته بود و خودش را لیس می‌زد. نورا هم روی میز لم داده، چوب‌کبریتی را که درمیان انگشتانش گرفته بود می‌چرخاند و برانداز می‌کرد.

- هی پیشی! یه سوال عجیب تو مغزم گیرکرده، من نسبتا از این قضیه مطمئنم که هیچ کسی با ذات کثیف متولد نمی‌شه. این دنیاست که ذاتش رو کثیف می‌کنه! مثلا... ببین، این کبریت قرار نیست بسوزه. فقط روش پتاسیم کلرات داره که اشتعال‌پذیره و برای سوختن، برای رو شدن کثیفی ذاتش، به فسفر قرمز نیازه داره. تا قبل از برخورد با فسفر قرمز اون فقط یه چوب‌کبریت ساده‌ست.

جعبه چوب‌کبریت را برداشت و با دست دیگرش نگه داشت.
- آدما هم همینن. همه پتاسیم کلرات دارن، ولی بدون فسفر قرمز... قرار نیست ذات بدشون رو نشون بدن. بعضی‌ها زود به فسفر قرمز می‌رسن و بعضی‌ها هیچ‌وقت با ذات بدشون رو به رو نمی‌شن.

نورا چوب‌کبریت را به لبه جعبه کشید و کبریت را سوزاند. به شعله کوچه کبریت خیره شد و سرش را اندکی خم کرد تا بهتر سوختنش را ببیند.
- پیشی... فسفر قرمز من چیه؟ بعد از اینکه پتاسیم کلراتم با فسفر قرمز برخورد کنه... فسفر سفید من... ذات کثیف من... قراره چه شکلی باشه؟

گربه آرام سرش را بالا آورد و با میوی آرامی، به نورا جواب داد.
- نمی‌دونم پیشی... نمی‌دونم.

چشمان نورا، شعله‌ی کبریت را بازتاب نمی‌دادند. آنها نورش را جذب می‌کردند و چشمان قهوه‌ای دخترک را روشن‌تر می‌کردند. شعله می‌خواست کثیفی ذاتش را با روشن کردن چشمان نورا پنهان نگه دارد.

- پیشی‌؟ من عصبانیم. به نظرت این یعنی... ذات کثیف من؟ شعله‌ی ذات کثیف من همین اندازه بی‌فروغه که با دستم هم می‌تونم خاموشش کنم؟! چون می‌دونی. راحت می‌تونم با خشمم کنار بیام و مهارش کنم.

نورا یرس را تکان داد تا افارش فرو بریزند. سپس ناگهان ایستاد و چوب‌کبریت را روی زمین انداخت. پیش از آنکه با کفشش روی آن قدم بگذارد تا آتشش را خاموش کند، درنگ کرد و به شعله‌اش لحظه‌ای دیگر خیره شد.
- پیشی اصلا ولش کنیم. خیلی دیگه داره فلسفی می‌ش‍...

تق. تق. تق.

در دفتر نورا باز شد. زنی که در را باز کرده بود می‌شناخت، یکی از همکارانش بود. به هم نزدیک بودند؛ نزدیک‌تر از بقیه کارکنان آنجا.

- سلام نورا.

نورا آرام لبخند زد و سمت زن حرکت کرد.
- سلام! بیا داخل.
- نه اومدم... یه خبر بهت بدم...

نورا آن زن را خوب می‌شناخت و می‌دانست الان بسیار مشکوک به نظر می‌آید. چندبار نام زن را گفت بلکه بگوید چه اتفاقی افتاده. نورا نگران بود. نگران و عصبی.

- نورا... الان یه جغد اومد و یه نامه داد. می‌دونی که، قبل از اینکه نامه‌ها وارد دفتر کارکنا بشن باید بازرسی بشن و...
- می‌شه طفره نری؟
- متاسفم... من نمی‌خواستم ابن خبر رو بهن بگم... متاسفم... مادربزرگت... از دنیا رفت.

نورا از جایش تکان نخورد. لبخند روی لبانش بجای محو شدن گشتده‌تر شد و با خنده به همکارش گفت:
- نگران نباش! من می‌دونستم دیگه زمان زیادی نداره. لازم نیست ناراحت باشی!
- مطمئن؟
- البته!

نورا زن را به بیرون هدایت کرد. زن که رفت لبخند نورا را هم برد. نورا چندین ثانیه متوالی از جایش جم نخورد.

فسفر قرمز و پتاسیم کلرات به تنهایی دنیا رو آتیش نمی‌زنن. همیشه یه اصطکاک بی‌گناه وجود داره... همیشه.

نورا روبه میز کارش کرد. دستانش را جلوی صورتش کشید و از خشم فریاد خفته‌ای سر داد. به گربه نگاه کرد. صدایش دورگه بود و تمایل زیادی برای تبدیل شدن به فریاد داشت.
- پیشی. کبریت که می‌سوزه، خودش رو هم خاکستر می‌کنه. هم خودشو، هم مکانی که توشه و هم همه‌ی اطرافیانشو. کبریت هم از خودش... هم مکانی که توشه و هم آدمای اونجا بدش میاد که اونا رو می‌سوزونه. من... درکش می‌کنم. از خودم، از دنیا و از همه موجودات لعنتی توش! من دارم می‌سوزم! من کبریتم... پیشی. من همیشه کبریتم!

کسی که از همه‌چیز متنفر باشه، دلیلی برای ثبات نداره. اون همه جا رو به آتش می‌کشه...

شاید نورا بعد آن شب آرام شد، اما هیچ‌وقت کبریت‌ درونش خاموش نشد. شعله‌های درونش منتظر بودند حصار دورشان کنار برود تا فقط نابود کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعتی میشد که لیلی به تکلیفی که در دفترچه اش یادداشت کرده بود، خیره شده بود و تک تک کلماتش را بررسی میکرد.

نقل قول:
تکلیف جلسه‌ی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون می‌دید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه من‌درآوردی و جهت رفع تکلیف!


لیلی با خودش فکر کرد. کلمه ی «کثیف» ، وزن خیلی سنگینی داشت. طوری که اگر آن را به همراه کلمه ی «ذات» روی کفه های ترازو می‌گذاشت، قطعا کفه ای که «کثیف» روی آن قرار داشت سنگین تر میشد و پایین تر می‌رفت. در انتهای تکلیف نوشته شده بود: واقعی باشه، من‌درآوردی نباشه، جهت رفع تکلیف نباشه! این یعنی اگر اشتباهی از لیلی سر میزد و تکلیف را غیر واقعی تحویل پروفسور میداد، ممکن بود او را بفرستد به همان ساطلایتی که ازش میگفت. شاید هم اورا ببرد نوک قله ی کوهی که روبه گودال زباله ها قرار دارد و اورا با یک حرکتِ کثیف، پرت کند داخل آشغال های بی مصرف.

لیلی لحظه ای خود را روی آن صخره تصور کرد و بعد سرش را به چپو راست تکان داد تا این افکار کثیف را از سرش بیرون براند. او در همین حین متوجه شد که ناخن قرمز رنگ کاشته شده اش را آنقدر جویده است که از ارتفاع آن کم شده است. دست هایش را روی سرش گذاشت و سعی کرد آن افکار همیشه مزاحم را به کار بیاندازد.
- ذات کثیف... ذات کثیف... من ذات کثیف ندارم! اوه خدای من...

نزدیک بود به خاطر اینکه ذات کثیفی ندارد گریه اش بگیرد پس از جایش بلند شد و به کتابخانه رفت تا شاید در آنجا کتابی باشد که توسط آن، بتواند ذات کثیفش را کشف کند. او در بین قفسه ها گشت و گشت و از بین کتاب های دایرةالمعارف اشباح بد ذات و تاریخچه ی اشتباهات جادوگران مشهور ولی بد ذات، «چگونه بد ذات باشیم» را انتخاب کرد.
نقل قول:
فهرست کتاب:
صفحات ۱ تا ۱۵ : چگونه در صف غذا جلو تر از دوستمان به آخرین تکه ی پیتزا برسیم.
صفحات ۱۶ تا ۲۹: چگونه در هنگام رد شدن از کنار کسی، دقیقا روی شنلش پا بگذاریم و وانمود کنیم اتفاقی بوده است.
صفحات ۳۰ تا ۴۱: روش های غیر مودبانه برای قطع کردن حرف دیگران.
صفحات ۴۲ تا ۵۳: تکنیک های پیشرفته گفتنِ ولش کن مهم نیست... وقتی همه کنجکاو شده اند.
صفحات ۵۴ الی آخر: ذاتمان کثیف نمیشود، چگونه کثیفش کنیم؟


لیلی، صفحه های کتاب را ورق زد و به صفحه ی ۵۴ رسید. کتاب گفته بود اگر ذاتتان به هیچ وجه کثیف نمیشود، چاره ای ندارید که آن را در بیاورید و با دستان خودتان کثیفش کنید. لیلی همانطور که کتاب توضیح داده بود، ذات خود را درآورد. ذات لیلی از سفیدی برق میزد. او مقداری با خود کلنجار رفت و تصمیم گرفت این ذات سفیدِ براق را به دفتر هرپو ببرد تا شاید او بتواند در کثیف کردنش کمک کند.

لیلی حالا پشت در دفتر هرپو ایستاده بود. از داخل اتاق، تا فرسخ ها بوی بد و زباله و هرچه که میتوانید تصورش را بکنید می‌آمد. لیلی با یک دستش دستمالی جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگرش ذات براقش را نگه داشته بود. بوی میوه ی گندیده که به مشامش خورد، با خود فکر کرد که نکند هرپو بوی آنها را تشخیص نمیدهد و آنهارا به عنوان میوه ی سالم میخورد؟... شاید هم میوه هارا آنقدر کتک میزند تا از درد سریع پوسیده میشوند و هرپو میوه ی گندیده دوست دارد.

هرپو در را باز کرد. پیژامه ی آبی رنگ راه راهی به تن داشت و پیراهنش مقداری بالا رفته بود تا بتواند پشم های زیر بغلش را بخاراند. لیلی با دیدن آن صحنه چشم هایش گرد شد و پارچه از دستش افتاد.
- بیا تو دختر

لیلی به همراه ذاتش به داخل دفتر بسیار کثیف هرپو قدم گذاشت.
- نه... درو نبند... درو نبند... درو ببندی من خفه میشم...
لیلی هیچوقت این حرف هارا به زبان نیاورد زیرا تمام این حرف ها همیشه در سرش با صدای خودش پخش میشدند. اما بدبختانه، هرپو در را بست و از آنجایی که پنجره ها هم بسته بودند، لیلی خفگی را در عمق وجودش احساس کرد.

- خب خب، چیکار میتونم برات بکنم دختر؟
- هیچی... نمیخوام بمیرم... میخوام برم... میخوام از اینجا فرار کنم...

اشتباه نکنید، لیلی این حرف هارا هم به زبان نیاورده بود. بعد از زدن این حرف ها در سرش، لیلی خودش را تصور کرد که به سمت در اتاق هرپو فرار میکند و برای نجات خودش سختکوشانه به در میکوبد تا کسی پشت در، آن را باز کند. اما او در واقعیت درست کنار هرپو ایستاده بود، لبخند گنده ای زده بود و هرپو هم منتظر جوابی از سمت او بود.
- خ... خب... این ذات منه... هرکاری میکنم کثیف نمیشه... ع... عوق... میشه کثیفش کنید؟...

اینبار تمام کلمات از زبان خودش بود اما عوقی که وسط حرفش زد، در سرش پخش شده بود( او بیش از حد اندازه رودرواسی دارد که بتواند در صورت طرف عوق بزند. پس در افکارش عوق میزند) پس هرپو آن را نشنید.

- هوم؟ پس بدش به من.
- باشه... عوق... بگیرینش...

هرپو ذات لیلی را گرفت. در ابتدا برق سفیدی ذات، چشمانش را کور کرد. او بعد از چند ثانیه وارسی کردن ذاتش، آن را از این دست به آن دست داد و چند بار دست هایش را به آن مالید. در نهایت ذات را که کاملا سیاه شده بود به او پس داد.
- بگیر دخترم
- چ... چی؟.... چطوری کثیفش کردین؟...
- فقط بهش دست زدم دخترم، البته بگم من امروز حموم بودم.

با شنیدن این حرف، چشم هایش گرد شد و از پایین تا بالای هرپو را آنالیز کرد. دمپایی هایی به پا داشت که انگار همین چند دقیقه ی پیش با آنها یک راست به دورن گودال گِل پریده است. چرک لای ناخنش با صابون مخلوط شده بود، از پیژامه اش بوی پیازچه بلند میشد و روی پشم های زیر بغلش مقداری کف صابون دیده میشد. موهایش هم چرب نبود پس او امروز واقعا حمام بوده است!

لیلی فقط سرش را تکان داد و به همراه ذاتی که با دستان هرپو رو سیاه شده بود، به سمت در اتاق دوید. دستگیره ی در را که گرفت، مایعی چسب مانند به دستش چسبید. هرپو با لبخند به او نگاه میکرد و لیلی هم با دست چسبانش لبخندی زد و اتاق را ترک کرد. حالا ذات کثیفش نه تنها چسبناک میشد، بلکه او متوجه شد ذاتش بوی آشغالی سر کوچشان را میدهد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 23:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌ی دوم زبان‌شناسی جادویی


دملزا رابینز هرچه فکر می‌کرد، سر در نمی‌آورد چرا هرپو چنین قیافه‌ای به خودش گرفته.

آخر، ببینید... نشیمنگاهش را فرو کرده بود در سطل زباله‌ی گوشه‌ی کلاس و دست‌هایش را مانند کانگورو‌ی ماده آورده بود بالا. همینطور که جادوآموزان هاج‌ و واج استاد چلفته‌شان را مورد ملاحظه قرار می‌دادند تا درهای مخفی به سوی خرد لایهتناهی در مقابل دیدگان منورشان گشوده شود، چشم راستش صد درجه در جهت عقربه‌ی ساعت چرخیده بود بالا و چشم چپش از لج آن یکی، نود درجه خلاف عقربه‌ی ساعت چرخیده بود پایین. لب‌هایش را جوری به داخل مکیده بود که دهانش به سوراخ ماتحت مرغ می‌مانست. اینجا بود که در همان وضعیت از توی حلقش شروع کرد به جیغ‌جیغ خفه سردادن و هل‌دادن تنه‌اش به عقب و جلو.

- استاد به مرلین ما گروگان نگرفتیم شما رو.

غرش عاجزانه با دهان بسته

- پولی هم در ازاش از مدیر نمی‌خوایم بگیریم.

اینجا بود که پیرمرد شروع کرد به تکان‌دادن جوجه‌وار پاهایش و چشمانش افتادند روی دور باطل و هی می‌چرخیدند که همدیگر را بگیرند ولی هی موفق نمی‌شدند. هرپو بسیار با آنها هم‌ذات‌پنداری می‌کرد، چرا که هرچه تقلا می‌نمود، جادوآموزان مطلبش را نمی‌گرفتند.

- استاد، می‌شه برید؟

- نه!

عاقبت دهان کثیف مبارکش را گشود و خواست حتی از جا بلند شود که دید نمی‌تواند و همانطور با سطل چسبیده به تهش و قل خورد و قل خورد و قل و خورد تلپی گیر کرد به پای جادوآموزانی که نشسته بودند در ردیف اول و اینگونه متوقف شد. خودش را از تک و تا نیانداخت. لبخند گشاد و بی‌دندانی زد و شست دستش را آورد بالا.
- خاک پاتونم!

عزیزی! چیز است... در واقع مریضی ولی خب ولی حالا دانش‌آمورانت به رویت خودشان نمی‌آورند تا شئونات استادی حفظ شود.

هرپو دلش می‌خواست برود کوه، شکار راسو. ولی حالا گیر افتاده بود زیر پای چندتا بچه‌ مزلف که باید بهشان درس هم می‌داد چون به پولش نیاز داشت و دنیا با او مهربان نبود. از ته دل دانش‌آموزان را نفرین کرد که آن‌ها هم به همین وضع دچار شوند و این زقوم تلخ را بچشند. البته غافل از اینکه در دل بچه‌ها نیز جز فحش، پاسخی نوک زبانشان نبود. به‌هرحال کی دلش نمی‌خواست در چنین هوایی برود زیر درختی دراز بکشد و پایش را فرو کند در آب خنک روان جوی؟ مخصوصاً وقتی واقعاً دارد سر این کلاس چیزی یاد نمی‌گیرد. جواب عمر و وقت رفته‌‌شان را چه کسی می‌دهد؟ مرا اینطور نگاه نکنید؛ تقصیری ندارم. چیزی دست من نیست.

دانش‌آموز بالای سرش پایش را بلند کرد و کوبید روی کله‌ی هرپو. مغز پیرمرد مانند تلوزیون‌های قدیمی برفکش محو شد و به کار افتاد و ادامه‌ی میگ‌میگ را پخش کرد.
- میگ‌میگ!

سطل زباله پای شترمرغی درآورد و از ماتحت او جدا شد و گریخت؛ هرپو هم خس‌خس‌کنان به دنبال او. رفتند روی سقف و از پنجره فرار کردند و رفتند توی خیاط گرگم به هوا بازی کنند ولی چرت عرق‌آلود بید کتک‌زن در آن بعد از ظهر آتش‌ناک تابستانی پاره شد و حسابی کتکشان زد. آنها هم آدم شدند و نادم و پشیمان برگشتند توی کلاس درس و سرها را پایین انداخته، هی نگاهشان را از نگاه بچه‌ها می‌دزدیدند و به‌طور معناداری به هم سقلمه می‌زدند.

عاقبت، سطل زباله آهی کشید و تسلیم شد. آمد جلوی کلاس ایستاد.
- اینجانب، آشغالِ کثافت‌نژاد هستم. دانش‌آموز انتقالی جدید.

نوگلان باغ جادو با بی‌‌علاقگی پلک زدند.

گونه‌های سطل زباله گل‌انداختند. اضافه کرد:
- از شهری به نام ساطلایت اومدم.

ربکا زیرلبی با صدایی از جنس مه غلیظ گفت:
- خب، برگرد همونجا، آشـــغال.

سطل زباله شروع به عرق‌ریزی کرد از خجالت. دوید پشت هرپو و دوباره چسبید به ماتحتش و هق‌هق‌های خفه سر داد. هرپو هم بسیار اوقاتش تلخ شد و یاد خاطرات نه چندان شیرین دوران مدرسه‌ی خودش افتاد. لذا با چهره‌ای زهرآلود، انگشت اتهام لرزانش را به سمت بچه‌ها گرفت؛ و یکهو پشیمان شد. یادش آمد که بچه‌ها با داستان بهتر می‌آموزند. پس گلویش را صاف کرد و دوباره به همان شکل قبل نشست توی سطل زباله‌ و کتابچه‌ای خالی از توی جیبش درآورد و شروع کرد به خواندن:
- روزی روزگاری در سیاره‌ای به نام زمین، مردمانی زندگی می‌کردند که اصل و نسب خود را فراموش کرده بودند. زادگاه اولیه آنها، شهری به نام ساطلایت نام داشت. که چیزی جز زباله در آن پیدا نمی‌شد. زباله‌ها کم‌کم تصمیم گرفتند خودشان را جمع جور کنند... پس کم‌کم محفظی برای خود دست و پا نمودند و حتی دست و پا نیز درآوردند. اما بعده‌ها تاریخ را تحریف کردند. چرا؟ چون اصالتاً زباله‌های کثیفی بیش نبودند، اما همیشه سعی داشتند که این حقیقت را از دیگران و مخصوصاً خودشان پنهان دارند!

سپس نگاهش را بالا آورد و نگاه معنادار چرخانش را نثار دانش‌آموزان کرد.
- متوجه‌اید که سعی دارم چی بهتون بگم؟ برای تکلیف جلسه‌ی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون می‌دید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه من‌درآوردی و جهت رفع تکلیف!

و البته اگر کسی به او می‎گفت که این تکلیف را از این جهت داده که بچه‌ها بفهمند خیلی هم از دانش‌آموز انتقالی جدید، یعنی آشغال کثافت‌زاده، خونشان رنگین‌تر نیست و با این کار از دانش‌آموز جدیدش حمایت کرده باشد؛ ابداً گردن نمی‌گرفت.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:05:43
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:10:30
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:15:07
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:17:57
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 23:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نمرات جلسه‌ی اول کلاس زبانشناسی جادویی


شیرها: 18.2

فلور دلاکور: 18
جوری که فلور سعی کرد با مادربزرگش ارتباط برقرار کنه زیبا بود. لاکن به‌نظرم یه مقدار روی ترکیباتت بیشتر کار کن و تراششون بده. مثلاً این جمله‌ت رو داشته باش: «باد سردی از میان درختان سرو می‌وزید و صدایی شبیه به ناله‌ی دوردست ایجاد می‌کرد.» اینجا "صدایی شبیه به ناله‌ی دوردست" رو اگه بخوای تراش بدی و فارسی‌مانندترش کنی می‌شه: «صدایی شبیه به ناله‌ای در دوردست.» ترکیب خودت بیشتر خارجکی بود و هنوز کمی ریزه‌کاری‌های زبان فارسی رو مونده تا یاد بگیری خانم فرانچوی.

دملزا رابینز: 18
هرپو تا آخر پست رو خوند ولی فضولیش درمورد اینکه چرا دملزا دنبال غاره رفع نشد. هرپو، خمار راز دملزا. روایت بامزه‌ات در ذهن چروکیده‌ی این پیرمرد به تصویر کشیده شد و اصن اقولی پقولی نقولی مقولی. هرپو دوست داره بدونه دملزا به شیوه‌ی خاص خودش چگونه با دیگران تعامل می‌کنه در تکالیف آینده.

رزالین اورست: 18
حقیقتاً انتظار پیژامه‌ی مرلین رو نداشتم و خوشم اومد. از ویژگی‌ کمالگرایی رزالین هم می‌تونی باز بهتر استفاده کنی. همین هم خوبه که گنجوندیش. روایتت یه جور جدی‌ای بامزه بود از زبون خود رزالین. توی متنت تغییر لحن خیلی دیده می‌شد. مثلا یه جا که کتابی بود بیشترش، یهو یه جاش محاوره‌ای می‌شد، یا برعکس. حواست بیشتر باشه به این.

لیلی اوانز: 17
با ظرافت زیادی سعی کردی از زیر گنجوندن صفات شخصی لیلی توی رولت اجتناب کنی چون ایده‌ای برای شخصیتش نداشتی... ولی هرپو مچت رو گرفت. گیریم که حتی ایده‌ی تحقیق روی گیاه هم ایده‌ی خوبی بود، یا جیمز خوش‌سلیقه بود، ولی چیزی این حقیقت رو عوض نمی‌کنه خانم ایوانز. بنده هیچ خصیصه‌ای از لیلی مشاهده نکردم جز دختر بودن و محقق بودنش.

ملانی استانفورد: 20
ارجاعات ظریفت به اتفاقات داخل سایت و حتی بیرون سایت، چشمان لوچ بنده رو گرفت. حتی جوری که ملانی شبیه مادران نگران ایرانی بود که هی مثلاً به یه کاری رسیدگی می‌کنن و هی توی دلشون شور می‌زنه و هی فکر می‌کنن بلند بلند و اصلاً به پاسخ‌های شنونده اهمیتی نمی‌دن و صرفاً می‌خوان تخلیه کنن و بعد اگه کسی بفهمه مشغول چنین کارایی بودن و نگران بودن و تصویر زن قوی‎‌ای که ساخته بودن در خظر خدشه‌دار شدنه، یهو قاطی می‌کنن به طور بامزه‌ای و خودشون رو می‌زنن به کوچه‌علی‌چپ و همه تقصیرها می‌افته گردن اونی که یهو سر و کله‌ش پیدا شده.

کلاغ‌ها: 17

لیلی لونا پاتر: 17
یه چیزی که در پست‌هاییت که لحن جدی داره مشترکن اینه که خیلی با احساسات شخصیت‌ها نمی‌شه ارتباط برقرار کرد. مثل این پستت که سوژه‌ای احساس‌برانگیز داشت، اما خیلی با درونیات لیلی نمی‌شد ارتباط گرفت، چون ازشون کم گفته می‌شد. در نتیجه لیلی به‌گونه‌ای دور از دسترس به‌نظر می‌رسه از لحاظ احساسی برای خواننده. حتی توصیفاتت که از کارهایی انجام می‌ده، صرفاً کارهایی‌ان که انجام می‌ده، بدون اینکه خیلی درمورد لیلی باشه. انگار درمورد یه آدم معمولی باشه. یعنی ویژگی‌ها و واکنش‌های لیلی‌ای چندان توی اعمالش نشون داده نمی‌شن. حتی نگفتی علایمی که لیلی برای ارتباط برقرارکردن با دفترچه می‌کشه، در واقع برای خودش چه معنی‌ای دارن و اصلاً چرا.

ربکا: 15
این ایده‌ی ساعت بدقلقی که اخلاقیات خاص خودش رو داره خیلی جادویی بود... ولی به اندازه‌ای که جا داشت پرورونده نشد و زود حل کردی قضیه رو. من می‌خواستم بیشتر بخونم. حالا کی ادامه‌‌ی این داستان رو گردن می‌گیره؟

میرتل وارن: 19
جمع کن ببر این توله‌های توالت‌زاده‌ت رو! دیوار چهارم رو شکستی و با خواننده‌ام به زبان بی‌زبانی مفهوم داستان رو رسوندی با حداقل کلمات.

مارها: 10.6

ریتا اسکیتر: 16
فقط فضولی تسلیم‌نشونده‌ی ریتا. جالب بود که ریتا با تکیه بر خشونت و آسیب‌رسانی متقابل برای بید کد مورس می‌فرستاد.
البته من فکر می‌کنم می‌تونستی آب و تاب بیشتری به روایت بدی و توصیفات بیشتری رو بگنجونی توی داستان.

ویندا روزیه: 16
توصیفاتت یه مقدار خامن. به این شکل که فعل‌ها به‌طور تکراری زیاد پشت سر هم میان در جملات کوتاه. مثلاً بود، بود... داشت، داشت... کرد، کرد... لذا یه مقدار لازمه جملاتت رو ورز بدی. همچنین، فکر می‌کنم توصیفاتت زیادی گزارشی هستن. خیلی مستند طور. مثلاً "او عاشق گربه‌ها بود." و به طور کلی خیلی هم چالشی دیده نمی‌شد توی داستان... گربه‌هه خیلی راحت پسرخاله شد با ویندا. آیا ویندا ترفند خاصی داره؟ مهره‌ی ماری داره؟ آیا به قول دامبلدور عشق کافیست؟ ما که نفهمیدیم.

گورکن‌ها: 5.6

آنابل آنتویسل: 17
اون جمله‌ی طعنه‌آمیز آخرش رو دوست داشتم. یه جاهایی یادت رفته بود نقطه بذاری آخر جمله یا اینکه اسپس بزنی بین دو دیالوگ. داستان قشنگی بود ولی خیلی از ویژگی‌های شخصیتی آنابل چیزی ندیدم، بیشتر با اسکار آشنا شدم. جوری هم که سعی کردی با عروس دریایی ارتباط بگیری یه کم زیادی عقلانی و علمی بود به قول خودت. کمی انتظار می‌رفت سایرنی‌تر باشه. کمی هنر. کمی دیوانه‌بازی حتی شاید.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 22:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
داشتم کنار پنجره مرلینگاهم زار می‌زدم و از رسم زمونه گله می‌کردم که یهو یه سفینه‌فضایی چرخ‌چرخ‌زنان از داخل یکی از توالت فرنگی‌های مرلینگاهم بیرون افتاد و دوتا آدم‌فضایی از داخلش بیرون پریدن.
-
-

بلافاصله با دیدن‌شون فهمیدم مذکرن و پاشونو توی مرلینگاه دخترونه قشنگم گذاشتن.
-

دوتا آدم‌فضایی‌‌هایی که تا اون لحظه به حضورم پی نبرده بودن، خوف کردن و برگشتن سمت من.
-
-

به نظرم اومد آدم‌فضایی سمت راستیه خیلی خوش‌تیپه پس...
- 👉🏻

آدم‌فضاییه که برعکس آدمای غیرفضایی روی کره زمین، کودن نبود، بلافاصله نخ رو گرفت و بهم طناب داد.
-

اما...
-

آدم‌فضایی سمت چپ که از انتخاب نشدنش توسط من، شکست عشقی خورده بود سوار پژو سفینه‌ پارسش شد و آهنگ محسناتور پالپاتستانی پلی کرد.
-

و متاسفانه به دلیل سرعت غیر مجاز با کره ماه برخورد کرد و درجا جان به کهکشان‌آفرین تسلیم کرد.

منم برای اینکه آدم‌فضایی سمت راست از افسردگی از دست دادن رفیق شفیقش دربیاد، مرلینگاه‌مو باهاش تقسیم کردم و باهم تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردیم.

-

👆🏻 اینم آدم‌فضایی و بچه‌هامونه... واقعا پدر مهربونیه و به وجودش افتخار می‌کنم.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ویندا روزیه تمام روز را در راه پله های وزارت خانه آلمان با مقامات جادوگری مذاکراتی پیش برده بود. عصر به پاریس برگشت. خسته نبود. کار را با موفقیت انجام داده و حتی گزارش کار را هم داده بود.

حالا وارد خانه امن می شد و با چیزی روبرو می شد که اصلا انتظار نداشت.

روی مبل بزرگ اتاق پذیرایی چیزی منتظرش بود. جان داری که قرار بود به زندگی اش رنگ بدهد. یک گربه موبلند با چشم های نارنجی مستقیم به او زل زده بود.

او عاشق گربه ها بود و دلش می خواست این گربه مال خودش باشد. دلش می خواست گربه در خانه بماند و نرود. پس باید با آن ارتباط برقرار می کرد و به گربه می فهماند از این به بعد اینجا خانه اش است.

ویندا جلوی در ایستاده بود. ابتدا خشکش زده بود. گربه صدا نمی داد و میو میو نمی کرد. فقط به او نگاه می کرد و بو می کشید.

ویندا آهسته جلو رفت تا گربه از او نترسد. وقتی به اندازه کافی به گربه نزدیک شد دستش را از دستکش بیرون آورد و جلوی بینی گربه گرفت. گربه حسابی بو کرد و کم کم اعتمادش جلب شد.

حالا می توانست روی سر گربه را آرام نوازش کند.

ویندا چشم هایش را تنگ کرد و به گربه لبخند زد. گربه هم چشم هایش را تنگ کرد. چشمک گربه ای. کار تمام بود. حالا دیگر با هم دوست بودند. گربه خانه امن ویندا را انتخاب کرده بود و حالا ویندا دوستش شده بود.

ویندا روزیه نگران نبود گربه از طرف دشمن آمده باشد. برای او فرقی نداشت. گربه همیشه کار خودش را می کند. از کسی دستور نمی گیرد. حالا هم گربه او را دوست داشت. ارتباط چشمی ادامه داشت و گربه حالا شکمش را در دسترس ویندا قرار داده بود تا نوازش کند. همین نوازش ها و نگاه های مهربان هزاران دوستت دارم و از این به بعد مال تو هستم بینشان رد و بدل می کرد.

پس از این ارتباط و شروع دوستی، برایش آب و غذا گذاشت و یک بالش بزرگ هم روی زمین گذاشت. امیدوار بود گربه بفهمد این یعنی اینجا را خانه خود بداند.

گربه اول غذا را بو کرد. حسابی هم بو کرد. بعد شروع کرد با ولع غذا را خوردن. سیر که شد رفت بالش را امتحان کرد. کمی رویش جا به جا شد. به پنجره باز نگاه کرد. به بالش نگاه کرد. به ویندا نگاه کرد.

ویندا دوباره چشم هایش را به نشانه محبت تنگ کرد.

گربه روی بالش لم داد و دوباره روی کمرش خوابید.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر کلافه شده بود یک روز بود که داشت این ساعت عجیب را تحمل‌ میکرد ، ساعتی دیواری که گاهی عقربه هایش حرکت نمی‌کردند و برعکس گاهی به سرعت یک جاروی پرنده به جلو می‌رفتند یا حتی عجیب تر برخلاف تمام ساعت های دیواری که داخل آنها یک نمونه کوچک از جاروی پرنده یا یک ققنوس بود داخل آن ساعت چیزی شبیه به دمنتور بود که هر از چند گاهی بیرون می آمد و صدای جیغ مانندی ساطع میکرد‌.

حالا داشت دلیل اصرار های فروشنده رو می‌فهمید، فروشنده به او گفته بود که سر و کله زدن با این ساعت کار هر کسی نیست اما ربکا جدی نگرفته بود.

در همین افکار بود که با حرکتی ناگهانی ساعت را از روی دیوار برداشت و بر زمین پرتاب کرد.
اما ساعت وقیح تر از این حرف ها بود.
دریغ از یک خراش کوچک روی بدنه اش.
ناگهان پاهایی از سطح زیرین ساعت بیرون آمد و او بلند شد و دوباره رفت و سر جای قبلی اش قرار گرفت.
ربکا که این را دید شکه شد و خنده ای عصبی کرد، در همین لحظه از درون ساعت دوباره آن دمنتور بیرون آمد و صدایی دو برابر جیغ های قبلی شنیده شد انگار که ساعت برای ربکا دهن کجی میکرد‌. ربکا که از این صدا به ستوه آمده بود خواست چاره ای بیندیشد که یاد حرف های فروشنده افتاد که می‌گرفت باید با آن ساعت حرف بزنی.

_ خب، باشه فهمیدم ناراحت شدی؛ بیا با هم حرف بزنیم، کد موررس بلدی؟

ساعت دوباره جیغی سر داد.
_ فکر کنم این یعنی نه.

برایش عذاب آور بود ، نمی‌دانست با این ساعت چه کند حتی اگر او را بیرون هم می‌انداخت دوباره مثل کنه باز میگشت.

_ خب تو فکری نداری؟
ساعت دوباره جیغ کشید.

ربکا چهره اش در هم رفت.
_ باید بهت چند تا قانون رو یاد بدم ، اول جیغ کشیدن ممنوع، دوم جیغ کشیدن ممنوع، سوم جیغ کشیدن ممنوع ... .
به طور عجیبی ربکا قانون اول را هزاران بار تکرار کرد اما باز هم در چرخدنده های پوک ساعت نرفت و دوباره جیغ کشید.

ربکا چهره ای عصبی گرفت و آهی کشید، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه سابقش را به خود گرفت.
_ تو چه بخوای چه نخوای باید به قوانین من پایبند باشی. حالا بهتره یه راهی پیدا کنیم که بتونیم زبون هم دیگه رو بفهمیم ، چطوره از ساعت ها استفاده کنیم!؟ برای مثال:
ساعت 1 برای وقتی عصبانی.
ساعت 2 برای وقتی خوشحالی.
ساعت 3 برای وقتی خسته ای.
ساعت 4 برای وقتی قسمتی از چرخ دنده هات آسیب دیده بود.
ساعت 5 برای وقتی که گرسنه ای.
و...
البته باید یادت باشه وقتایی که مشکلی نداری عقربه هات باید سر ساعت درست باشن.

ساعت که بدون حرکت فقط نظاره گر بود ناگهان رفت و روی عدد 4 ایستاد.
ربکا با لبخند به سمت میز رفت تا روغن مخصوصی که فروشنده عتیقه فروشی جادویی به او داده بود بیاورد.

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 14:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
می‌دانست وقتی چیزی نمی‌گویم، لزوماً عصبانی نیستم؛ فقط در حال فکر کردنم. البته بیشتر موجودات دریا این را نمی‌دانستند و معمولاً سکوت مرا با «الان حمله می‌کند» اشتباه می‌گرفتند.
اسکار ادامه داد:
- اگر اتفاق عجیبی افتاد، لطفاً قبل از حمله کردن به آن، بررسی کنیم که آیا فقط یک جلبک درخشان است یا نه.

- من بدون دلیل حمله نمی‌کنم.
- درست است. تو اول خیلی جدی نگاه می‌کنی، بعد دلیل پیدا می‌کنی.

قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، نوری آبی و بنفش در فاصله‌ی کمی جلوتر چشمک زد. هر دو ایستادیم. چیزی میان جلبک‌ها شناور بود؛ موجودی گرد و شفاف با رشته‌های بلند و درخشانی که از بدنش آویزان بود. یک عروس دریایی بود، اما از آن نوعی که قبلاً ندیده بودم.
او آرام به سمت ما آمد، ناگهان توقف کرد و رشته‌هایش را به شکل دایره‌ای در اطراف خود چرخاند. نور بدنش از آبی به سبز تغییر کرد و دوباره به آبی برگشت.
اسکار آهسته پرسید:
-این یعنی سلام؟
- نمی‌دانم.
عروس دریایی همان حرکت را تکرار کرد، اما این بار سه بار پشت سر هم چشمک زد: آبی، آبی، بنفش.
اسکار با اطمینان گفت:
- به نظر می‌رسد اسمش آبی‌آبی‌بنفش است.
- این فقط یک حدس بسیار ضعیف است.
او رشته‌هایش را به سمت شرق کشید و بعد ناگهان به سمت پایین خم شد؛ انگار چیزی را نشان می‌دهد.
من به جهت اشاره‌ی او نگاه کردم. در دوردست، میان صخره‌ها، سایه‌ی تاریکی دیده می‌شد.
اسکار گفت:
- شاید می‌خواهد ما را به جایی ببرد.
- یا شاید می‌خواهد ما را از چیزی دور کند.
عروس دریایی دوباره نورش را به رنگ زرد تغییر داد و با سرعت بیشتری به سمت شرق حرکت کرد. هر چند متر یک بار می‌ایستاد و برمی‌گشت تا مطمئن شود ما دنبالش می‌آییم.

- اگر این یک تله باشد چه؟
با همان چهره‌ی بی‌احساس جواب دادم:
- اگر تله باشد، حداقل تله‌ای با نورپردازی زیباست.
او خندید. من نخندیدم، اما اسکار آن‌قدر مرا می‌شناسد که می‌داند همین جمله از طرف من به معنی شوخی است.
به دنبال عروس دریایی حرکت کردیم تا به دره‌ای باریک میان صخره‌ها رسیدیم. در ورودی دره، تور ماهیگیری بزرگی در آب گیر کرده بود و چند موجود کوچک دریایی در آن تقلا می‌کردند.
عروس دریایی کنار تور شناور شد و نورش به رنگ قرمز درآمد. سپس رشته‌هایش را به سمت تور کشید و بعد به سمت ما برگشت.

- آهان! این یکی را فهمیدم. کمک می‌خواهد.
- دقیقاً.
او هیچ کلمه‌ای نگفته بود، اما پیامش روشن بود: موجودات گرفتار شده بودند و به کمک نیاز داشتند.
من به تور نزدیک شدم و با دقت آن را بررسی کردم. تور در میان سنگ‌ها گیر کرده بود و اگر با زور پاره می‌شد، ممکن بود موجودات داخل آن آسیب ببینند.
به اسکار گفتم:
- تو از سمت چپ آرام بکش. من از این طرف رشته‌ها را باز می‌کنم.
اسکار با دقت باله‌اش را زیر بخشی از تور برد. من هم گره‌های پیچیده را باز کردم. عروس دریایی کنار ما شناور بود و هر بار که بخشی از تور آزاد می‌شد، نور بدنش برای لحظه‌ای سبز می‌شد.

پس از چند دقیقه تلاش، تور باز شد و موجودات کوچک آزاد شدند. آن‌ها با سرعت به میان صخره‌ها گریختند.
عروس دریایی چند بار دور ما چرخید و نورش از سبز به آبی روشن تغییر کرد.

- این بار مطمئنم که دارد تشکر می‌کند.
- من هم همین فکر را می‌کنم.
او رشته‌هایش را به آرامی به سمت ما تکان داد؛ حرکتی شبیه تعظیم در آب. من سرم را کمی خم کردم و اسکار هم باله‌اش را تکان داد.
برای لحظه‌ای سکوتی آرام میان ما برقرار شد. سپس عروس دریایی به سمت عمق دره حرکت کرد و دوباره برگشت. این بار نورش به شکل منظم چشمک می‌زد: یک چشمک بلند، دو چشمک کوتاه، یک چشمک بلند.
اسکار گفت:
- این دیگر اسم نیست. این قطعاً یک پیام است.
من با دقت به الگو نگاه کردم. او همان الگو را تکرار کرد و بعد به سمت پایین دره اشاره کرد.

- فکر می‌کنم می‌خواهد چیزی را نشانمان دهد.
به دنبال او وارد دره شدیم. در انتهای آن، شکافی کوچک در صخره وجود داشت که از میانش نور آبی ملایمی بیرون می‌آمد. عروس دریایی کنار شکاف ایستاد و نور بدنش با نور داخل شکاف هماهنگ شد.
وقتی نزدیک‌تر شدم، متوجه شدم داخل شکاف چند عروس دریایی کوچک‌تر پنهان شده‌اند. احتمالاً آن‌ها خانواده یا گروه او بودند و تور نزدیک بود راه خروجشان را ببندد.
اسکار با صدای آرامی گفت:
- پس او فقط برای خودش کمک نمی‌خواست.
- بله. برای دیگران کمک خواست.
عروس دریایی بزرگ دوباره دور ما چرخید و این بار نورش به رنگ صورتی ملایمی درآمد. سپس آرام به سمت گروهش بازگشت.

- حالا واقعاً دلم می‌خواهد بدانم اسمش چیست.
- اسمش هرچه باشد، امروز بدون حتی یک کلمه با ما حرف زد.
او لحظه‌ای فکر کرد و بعد گفت:
- پس ما هم بدون فهمیدن زبانش جواب دادیم.
- دقیقا

در راه بازگشت، اسکار مدتی ساکت بود. این برای او اتفاق نادری بود.
- اگر او حرف نمی‌زد و ما هم زبانش را نمی‌دانستیم، چطور فهمیدیم چه می‌خواهد؟
- چون زبان فقط کلمه نیست. حرکت، نور، جهت نگاه، تکرار یک الگو و حتی حالت اضطراب یا آرامش هم می‌تواند پیام باشد.
اسکار با جدیت گفت:
- پس وقتی من سه بار دور تو می‌چرخم، تو می‌فهمی گرسنه‌ام.
- بله، چون این الگو را هزار بار دیده‌ام.
او با رضایت گفت:
- خوب است. ارتباط ما هم علمی است.
من چیزی نگفتم، اما در ذهنم اعتراف کردم که اسکار گاهی با ساده‌ترین جمله‌ها حرف درستی می‌زند.
وقتی به صخره‌های اصلی رسیدیم، برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم. عروس دریایی بزرگ در دوردست شناور بود و نور بدنش آرام و یکنواخت می‌درخشید. او دیگر نیازی به کمک نداشت، اما حضورش برایم یادآور این بود که حتی در سکوت کامل هم می‌توان ارتباط برقرار کرد.
اسکار پرسید:
- فکر می‌کنی اگر دوباره او را ببینیم، ما را بشناسد؟- احتمالاً. ما امروز یک زبان مشترک ساختیم؛ زبانی از حرکت، نور و توجه.
- من هم یک زبان مشترک با غذا دارم.
- آن موضوع کاملاً جداگانه‌ای است.
اسکار خندید و من، با همان چهره‌ی پوکرفیس همیشگی، به شنا ادامه دادم. شاید از بیرون به نظر برسد که احساساتم تغییر نمی‌کند، اما در دل می‌دانستم این ملاقات یکی از جالب‌ترین تجربه‌های من بوده است.

آن روز من و اسکار با موجودی روبه‌رو شدیم که نه زبان ما را می‌فهمید و نه می‌توانست مانند ما صحبت کند. اما با دقت به حرکاتش، توجه به تغییر رنگ نورهایش و پاسخ دادن با رفتارهای آرام و هدفمند، توانستیم پیام او را درک کنیم و به او کمک کنیم.
پس اگر بخواهم نتیجه‌ی این ماجرا را برای تکلیف هاگوارتز بنویسم، می‌گویم: بله، ما موفق شدیم. نه با کلمات، بلکه با مشاهده، صبر، همدلی و ساختن زبانی موقت از نشانه‌ها. و البته با کمی کمک از اسکار، که هنوز معتقد است بخش مهمی از هر ارتباط موفق، داشتن میان‌وعده‌ی مناسب است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شبی تابستانی بود و در برج گریفیندور جز خروپف های ترکیبی مرلین و جیمز صدایی شنیده نمی‌شد.
البته یه صدای دیگه هم شنیده می‌شد.
-ببین، بیا منطقی باشیم. تا کی میخوای این دختر رو پیش خودت نگه داری؟ آخه انصاف نیس. درسته اخلاقش بده... شوهرش هم بده... ولی خب طفل معصومش چه گناهی کرده؟

ملانی یه پاش رو روی پای دیگه‌ش انداخت و قیافه ی جدی‌ای به خودش گرفت. امشب دمپایی های گل پونه های وحشی دشت امیدش رو که هدیه لیلی برای روز تولدش بود رو پاش کرده بود. علاوه بر عطر گل محمدی خوبشون دمپایی های خوش شانسی‌ش هم محسوب می‌شدن.
-از وقتی این دخترو اسیر کردی جیمز افسردگی مزمن گرفته والا... منم دلم نمیاد بهش دمپایی بزنم اصلا... اسیر نکردی یعنی؟

ملانی نگاه ملامت باری به ریشی که از در خوابگاه پسران بیرون زده بود و از پله اول آویزون شده بود انداخت.
-منظورت چیه که اسیر نکردی؟ پس اون عمه موریله که جینی رو برای ۴ ماه مفقودالاثر کرده؟ خب حالا قهر نکن.

ریش مرلین دو وجب به عقب رفته بود، اونم بخاطر اینکه صاحبش هوس کرده بود که یه غلت به پهلوی چپ بزنه.
اما ملانی همیشه اعتقاد داشت که ریش مرلین از خودش اراده و قدرت داره و این مرلینه که در بند ریششه.
وگرنه چه دلیلی داشت که مرلین از پس دادن جینی که ۴ ماه پیش داخل ریشش گم شده بود امتناع کنه؟ ملانی برای جلوگیری از محکومیت جینی به دادگاه رفته بود. جیمز رو دلداریها داده بود. خون دلها خورده بود و هنوز هم جینی مفقود بود.
تازه ماجرا به همینجا ختم نمی‌شد. همین چند هفته پیش کوین پیشنهاد کرده بود که یکی بره داخل ریشی تا جینی رو پیدا کنه و حالا... کوین هم گم شده بود.
-ببین، درکت میکنم... انقدر ملت ازت درخواست داشتن خسته شدی و شاید به حرفام گوش ندی. اما ببین چی برات آوردم؟

ملانی شونه چوبی دسته طلایی فلور رو با رضایت جلوی ریشی گرفت. مطمئنا فلور درک می کرد که برای نجات دادن دوستهاش فداکاری هم لازمه. ملانی اسپری گره بازکن فلور رو هم بیرون آورد و شروع به شونه کشیدن ریش کرد.
-این پیرمرد اصلا بهت نمیرسه و همینجوری پرگره و پت شده اینور اونورت میبره... میدونم. تازه کلی هم چیز داخلت جاساز میکنه که حمل‌شون لابد خیلی سخته.

ملانی باید با ظرافت این مذاکره رو پیش می برد. اون بارها موقع بیداری مرلین تلاش کرده بود قانعش کنه که دستی به ریشش بکشه و جینی رو پیدا کنه اما پیرمرد هردفعه با گفتن اینکه "جای دوری که نرفته باباجان، خودش پیداش میشه" و "گر صبر کنی ز جوجه فاوکس ها سازی" ملانی رو دست به سر کرده بود.
از اول هم میدونست که طرف حسابش ریشیه و مرلین واسطه ست.
-تازه فلور شینیون و کراتین و پروتئین هم بلده. البته از وقتی جینی نیست اونم افسرده شده و مثل سابق دست و دلش به روتین پوستی و مویی نمیره.

ملانی ریش رو شونه می زد و براش از داغ دل فلور و هری و جیمز می‌گفت. بلاخره ریشی هم دل داشت و توی دستای ملانی مثل موم نرم شده بود.

-به نظرت بخاطر استرس کلاس ها و کوییدیچ اینجوری شده؟
-نمیدونم... این دور سوم مذاکراته. هردفعه یه چیز از کیف آرایش فلور بیچاره برمی‌داره. دیشب که داشت برای ریش مرلین بیگودی می پیچید... .

تلما و روزالین که فقط کله هاشون از در خوابگاه دخترا بیرون بود، نگاهشون رو دوباره به ملانی دوختن.
-مطمئنم کوین یه جا قایم شده و داره بستنی میخوره.ملانی زیادی پارانوئیده.
-ولی من میگم لرد کوین رو گروگان گرفته تا اطلاعات شخصیش رو لو نده.

اما تلما شک های هیچکس جز خودش رو موجه نمیدونست. کوین نه مثل جینی توی ریش مرلین گم شده بود و نه گروگان گرفته شده بود. اون احتمالا بخاطر تحقیقاتش و جدی‌نویسی درمورد زندگی شخصی مودی دچار نفرین شده بود و بعد از اینکه صورتش پر از جوش های دوران بلوغ و دماغش به درشتی کدوحلوایی های جالیز هاگرید شد خودش رو توی زیرزمین گریمولد حبس کرده تا درمانش پیدا بشه‌...

-اوه، فلور اگه اینو ببینه سکته میکنه!

ملانی بسته ای پر از گچ های موی صورتی و آبی و طلایی رو باز کرده بود و قصد داشت ریشی رو مش کنه‌.

-فکر کنم داره بهش میگه تار ریش هاش قراره مثل موهای خود ملانی رنگین کمونی بشه... فلور بیچاره... عاشق گچ موهاش بود.
-هیس، تو هم دیدی؟ فلور که گچ موی قرمز نداشت نه؟

ملانی بعد از سه مش طولانی آبی و صورتی و طلایی بلاخره توی مذاکره موفق شده بود. دسته‌ای از موی نارنجی جینی از پهلوی ریش مرلین بیرون زده بود. بعد از ۴ ماه بلاخره جینی رو پیدا کرده بود! حالا دیگه مجبور نبود روزالین رو با تهدید بفرسته تو ریش تا دنبال جینی بگرده.
-از اولم میدونستم باهم کنار میایم.

-باباجان، نصفه شبی چرا تو راه پله نشستی؟

ملانی با ظهور ناگهانی مرلین دستپاچه شد و گچ هارو تو جیبش قایم کرد.
-چیز، دیدم ریشت سر راه افتاده کثیف شده... جینی باز رفت. همینجا بود... تو مگه گوشات سنگین نیس پیرمرد بگیر بخواب دیگه... .
-من که خواب... .
-همیشه باید همه‌چیزو خراب کنی، من چه گناهی به درگاه مرلین کردم که گیر مرلین افتادم...
-باباجان آروم... .
-می مردی دو دیقه دیگه هم میخوابیدی. جینییییییی.
-برم یه چایی نبات اسطوخودوس برات بیارم باباجان. خیلی عصبی به نظر میای... برای سلامتیت خوب نیست.

مرلین با سرعتی که از سنش بعید بود از پله ها پایین دوید و ناپدید شد و ملانی رو غمگین و تنها برجا گذاشت.

-جینی... .
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-اَه آخه این چجور مقاله‌ایه؟ بید کتک‌ زن؟ دیوونه شده بودم؟
ریتا همونطور که زیر لب برای ماموریت جدیدش زیر لب غر میزد(با اینکه عموما هیچوقت به خاطر ماموریت‌هاش غر نمیزد) به سمت بید کتک زن حرکت میکرد.
ماموریت ریتا که نه مسئولین دیلی پرافت؛ بلکه اتفاقا خودش تصمیم به رفتن بهش رو گرفته بود این بود که ببینه این درخت معروف دقیقا چرا بقیه رو کتک میزنه؟ دلیل خاصی داره؟ مثلا محافظت از چیزی؟
این ماموریت همون لحظه اول به نظر خیلی فوق‌العاده میومد، ولی الان که تقریبا به مقصد نزدیک شده بود یه مقدار ترسیده بود.(خیلی بیشتر از یه مقدار)
هر چی که به درخت نزدیک تر میشد سرعت قدم‌هاش کمتر و کمتر میشد ولی هیچ راه برگشتی نبود.
هر جوری که بود خودش رو به بید رسوند و بید همونطور که انتظارش رو داشت، بید شروع کرد به چرخیدن و کوبوندن شاخه‌هاش به زمین.
-هی من کاری باهات ندارم!
درخت محکم تر شاخه هاش رو به زمین کوبید.
-اصلا آسیبی بهت نمیرسونم!
محکم‌تر و محکم‌تر.
-ببین هر کودی که بخوای برات جور میکنم فقط...
درخت دیوانه تر شد.
ریتا فهمید که حرف زدن هیچ فایده‌ای نداره پس فکر کرد که مجبوره از انیماگوسش استفاده کنه.
کمی خودشو از دیدرس درخت خارج کرد، به شکل سوسکیش دراومد و این بار بی صحبت برگشت.
درخت آروم ایستاده بود و ریتا که فکر کرد نقشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش جواب داده به سمت تنه درخت حرکت کرد.
عالی بود!
بالاخره داشت میرس-
درخت با نوک یکی از شاخه هاش تلنگری به سوسک بیچاره زد و اون رو به ده متر عقب تر پرتاب کرد.
اما تسلیم شدن توی کار ریتا نبود!
تمام اون راه رو به سمت درخت برگشت و با عصبانیت ناشی از خستگی به سمت درخت دوید و فریاد کشید:«لعنتی میگم باهات کاری ندارم!»
درخت در حرکتی ناگهانی با یکی از شاخه هاش ریتا رو گرفت و بالا برد و با شدت تکون داد.
ریتا جیغی کشید و محکم روی شاخه درخت مشت هاش رو کوبید و ناخن هاش رو با خشم روی شاخه درخت کشید
درخت از حرکت ایستاد
-عه؟ پس فقط زبون کتک حالیته نه؟
و دوباره شروع کرد به مشت زدن به درخت تا اون رو روی زمین بزاره.اما درخت اینبار دوباره دیوانه شد و ریتا رو توی هوا تکون داد.
-نکنه... تو مورس بلدی؟
ریتا با مشت به عنوان نقطه و کشیدن ناخن به عنوان خط؛ همچین ضرباتی رو روی درخت زد:
(ترجمه: تو مورس بلدی؟).-- -- .-- .-. … -… .-.. -.. ..
درخت با کوبیدن به صورت ریتا به عنوان نقطه و فشار دادنش به عنوان خط گفت :
(ترجمه:آره).- .-. .
مدتی گذشت و درخت که خوشحال بود که بالاخره بعد از مدتها تونسته با کسی ارتباط برقرار کنه کلی با ریتا درد و دل کرد و بعد هم برای قدردانی ریشه‌اش رو بلند کرد و به ریتا اجازه ورود به کلبه‌ی جیغ کش رو داد
بالاخره ریتا با حس پیروزی (و البته صورت و بدن کبود، دندون های نیمه شکسته و دست دور شکم) وارد کلبه شد.
میبینم که اینجا یه خبراییه