جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:09
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
امتیازات جلسه‌ی دوم زبانشناسی جادویی



گریفندور: 11

لیلی اوانز: 15
یه مقدار تاکید زیاد و واضحی روی کثیفی داشتی. و کثیفی ذاتت رو نشون هم ندادی آخرش که... کثیفش کردی فقط! طنز ظریفی نشون دادی از خودت ولی هنوزم اثری از ویژگی‌های ویژه‌ی لیلی نمی‌بینم.

رزالین اورست: 18
بالاخره یکی تاریکی و کثیفی درونش رو نشون داد! احساسات روزالین بسیار برای هرپو قابل درک شد ولی حتی می‌شد قابل درک تر بشه اگر روزالین حتی بیشتر در عمق گرداب تمام‌نشدنی اونها فرو می‌رفت و ما رو با خودش به قهقرا می‌کشوند.

ریونکلاو: 10.6

نورا پردفوت: 16
فلسفه‌بافی و مندلیوف‌‌بازی قوی. ولی اتفاقی که باعث شد نورا انقدر بریزه در نیمه‌ی پایانی پست، زیاد به لحاظ احساسی روش مانور داده نشد و احساسات نورا در حد دیالوگ موند. خیلی چیزی نشون ندادی. از افکارش، زبان بدنش، درونیاتش، خاطراتش، تصاویر ذهنی. در نتیجه خیلی نشد که با احساسات نورا همراه بشم و دردش رو درک کنم. به‌علاوه، چیزی که خیلی مد نظر تکلیف بود جریانات بعد از پایان پست بود که خب در واقع روایت نشد چون رسیدیم به پایان پست.


ربکا: 16
به نظر می‌رسه ریونکلاغی‌ها ید طولایی در فلسفه‌بافی دارن. اغلاط هکسره‌ت خیلی رو مخم رفت. و همچنان مشکل پست نورا. در نقطه عطف ماجرا، داستان تموم شد و در نطقه خفه‌ش کردی و نرسیدی نشون بدی اون کینه رو به ما. ربکا شخصیت دارک پتانسیل‌داریه.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس تمام شد. صدای خنده‌های نیش‌دار بچه‌ها و صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی زمین، مثل خراش‌های کند بر روی اعصاب ربکا بود. او حتی وقتی که از کلاس خارج می‌شد، هنوز بوی آن سطلِ زباله‌ی مضحک و فضای بو دار کلاس را حس می‌کرد. اما برخلاف بقیه، او نمی‌خواست این خاطره را فراموش کند.

او به سمت گوشه‌ی دنج حیاط پشتی مدرسه رفت؛
جایی که مه ، مثل یک کفن سفید، تمام رنگ‌ها را از جهان می‌ربود. موریگان، که بر شانه‌ی او نشسته بود، با صدایی که بیشتر شبیه به ناله‌ی باد بود، بال زد.

ربکا به یک صندلی سنگی قدیمی تکیه داد. چشمانش به مه روبرو خیره مانده بود، اما ذهنش در آن کلاس پر هرج‌ومرج گیر کرده بود.

کثافتی که در ذات ما پنهان است... .

جمله مثلِ یک زهری که کند عمل می‌کرد در مغزش می‌چرخید. او به هرپو فکر می‌کرد. آن پیرمرد بی‌نظم، آن مردی که همیشه به جای بود عطر بوی زباله میداد و با لرزش دست‌هایش، درس می‌داد. در نگاه اول، او فقط یک پیرمرد ناتوان ، مضحک و کثیف به نظر می‌رسید.

ربکا می‌دانست که هرپو در حال اجرای یک نمایش متناقض است. او با نمایش دادن خود کثیف و بی نظمش، داشت به آن‌ها یاد می‌داد که چطور با بی‌نظمی درونی خود روبرو شوند. او داشت می‌گفت:
اگر می‌خواهید جادوگر شوید، نباید سعی کنید مثل فرشتگان، پاک و بی‌نقص باشید. باید بتوانید در میانه‌ی لجن‌زار احساساتتان، راهتان را پیدا کنید.
حداقل در آن زمان ربکا اینطور فکر می‌کرد.

ربکا به دست‌های خودش نگاه کرد. او همیشه سعی کرده بود تمیز باشد. تمیز در رفتار، تمیز در هدف، و تمیز در جادو. او کینه‌ی خود را مثل یک ابزار دقیق و براق نگه داشته بود، مثلِ یک خنجر نقره‌ای که هیچ لکه‌ای بر آن نیست. اما حالا، حرف‌های هرپو داشت آن نقره‌ی براق خنجر کینه اش را می‌خراشید.

او با خود زمزمه میکرد:

_آیا کینه‌ی من، واقعاً تمیز؟ یا من فقط دارم با قدرت، روی اون کثافتی که در وجودم هست، رو می پوشونم ؟
میدونی موریگان، ما فکر می‌کنیم کینه یه جرمِ، بعضی ها میگن یک کثافت که باید با جادوی پاک شسته بشه، اما من باور دارم کینه چیزی که ما رو به واقعیت وصل میکنه؛ کینه من شبیه به همون سطل زباله ساطلایت ، اون سعی داره چیزی باشه که نیست؛ ولی اون فقط چیزی هست که از ویرانه های گذشته باقی مونده. همین.


موریگان با نوک منقار خود،به آرامی دست ربکا را لمس کرد.

_اون درست می‌گفت، ربکا. تو نمی‌تونی با یک دستمال سفید، کینه‌ی سیاه را پاک کنی. تو باید اون رو با چشم‌هات ببینی. باید با اون زندگی کنی. کینه تو همون کثیفی وجود توِ، پس برو و نشون بده کی هستی .

ربکا بلند شد. مه، حالا غلیظ‌تر شده بود. او دیگر نمی‌خواست برای از سر باز کردن تکلیف بنویسد. او می‌خواست چیزی بسازد که بوی واقعیت بدهد. او می‌خواست جادوی خود را از لایه‌های زیرین ساطلایت بیرون بکشد؛ از همان جایی که حقیقت، در میان لجن‌ها و زباله‌ها پنهان شده است.
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آتش شومینه سالن عمومی گریفیندور فضای سرد بیرون را پس می‌زد، اما آتشی در قلب روزالین شعله می‌کشید و ذهنش را خاکستر می‌کرد.

عادت کرده بود از دور به دیگران بنگرد؛ ببیند، بشنود، اما برای پاسخ دادن سکوت کند، زیرا از نظرش کلمه‌ها آن‌قدرها هم برای بیان کردن کافی نبودند. در قلبش آتشی بود که هیچ‌کس از آن خبر نداشت و اطرافیان بی‌آنکه بدانند، به شعله‌ورتر شدنش کمک می‌کردند؛ اگرچه خود روزالین می‌دانست خاموش شدن این آتش تنها با بیان کردن، ممکن خواهد بود، اما قل و زنجیری که روی قلبش کشیده بود، راه ورود به آن را غیرممکن می‌کرد.

از سر شب روی کاناپه‌ی قهوه‌ای سالن عمومی نشسته بود و خودش را به ظاهر گرم درس خواندن نشان می‌داد، اما با نگاهش همه را زیر نظر گرفته بود و با خط‌کش ذهنی‌اش رفتار بقیه را رصد می‌کرد.

نگاهش به آهستگی، مانند سایه‌ای لغزان، ابتدا روی ملانی مکث کرد. او فنجان چای را میان دو دستش فشرده بود و با همان لبخند صمیمانه و گرمش که بخشی از چهره‌اش بود، حرف می‌زد؛ روزالین به آن منحنی کوچک روی لب‌های ملانی خیره شد؛ لبخندی که هیچ‌گونه حساب کتابی پشت آن نبود. زمزمه ای تاریک ذهنش را به تسخیر درآورد.
-چگونه یک آدم می‌تواند این‌چنین بی‌شکنجه، بی نقص باشد؟ او احتیاجی ندارد برای هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد هزار بار در خلوت بمیرد؛ فقط لبخند می‌زند و محبوب است...من باید زیر خط کشی های وجودی ام له شوم.

مدت‌ها در سکوت به ملانی چشم دوخت تا سنگینی این تفاوت، تمام وجودش را پر کند. سپس با کندی، خط نگاهش را کشید و به سمت تلما برد؛ تلما در گوشه‌ای غرق در وقاری دست‌نیافتنی نشسته بود؛ سکونی عجیب بر قامتش سایه انداخته بود و میرا، با خیالی آسوده روی دامن او خوابیده بود.

روزالین با حسرتی جان‌کاه به این همه ثبات چشم دوخت.
-حتی نیازی ندارد لب به سخن باز کند. سکوتش هم گران‌بهاست؛ من چه‌قدر باید نقاب بی‌نقصی بر چهره بزنم تا ذره‌ای از این اصالت خالص را تداعی کنم؟ او در ذاتش کامل است و من در تظاهرم، ناقص.

زمان به کندی می‌گذشت و روزالین قدم به قدم در این دوزخ مقایسه فرو می‌رفت؛ مردمک چشمانش روی هاول سر خورد. هاول با همان متانت طبیعی‌اش، کالیسیفر را در دستش جابه‌جا می‌کرد؛ بی‌آنکه بخواهد جلب توجه کند، درخشش از بند بند وجودش می‌بارید.

صدای ذهنش باز لب برای مقایسه گشود.
-او برای جادو، برای آراستگی، برای محبوب بودن نمی‌جنگد؛ جادو در رگ‌هایش جریان دارد، درست مثل آرامشی که در قلبش خانه دارد و من را خفه می کند.

سپس، نگاهش روی فلور قفل شد، فلور با همان ظرافت و درخشش ملايمش نشسته بود، رفتارش نرم و بی‌تلاش بود و صمیمیتی که از حضورش می‌تراوید، فضا را پر می‌کرد؛ روزالین به لطافت بی‌نقص او زل زد و در دل نالید.
-او حتی احتیاجی ندارد برای درخشان بودن دست‌وپا بزند. جذابیت و زیبایی‌اش مثل نوری طبیعی اطرافش را گرفته... چرا من باید برای نادیده گرفته نشدن، تمام روحم را بخراشم.

صداهای تاریک و سنگین درونی اش، جمجمه‌اش را تسخیر و جانش را زیر سلطه‌ی خود می‌گرفتند؛ اما در این میان، خنده‌های بی‌پروا و سرخوشانه‌ی جیمز که بابا مرلین را به وجد می‌آورد، آتش حسد درونش را تندتر و بی‌رحم‌تر می‌ساخت.

قهقه‌های بابا مرلین و بی‌خیالی جیمز مثل تازیانه بر روح زنجیرشده‌ی روزالین می‌نشست؛ او تنها می توانست به صمیمیت آن دو زل بزند.
-جیمز بدون هیچ نقش بازی کردنی، تنها با خود واقعی‌اش، فرزند محبوب است... و من برای ذره‌ای جا داشتن در دل بقیه، تمام وجودم را در آتش کمال‌گرایی می‌سوزانم. چرا خنده‌های آن‌ها انقدر واقعی است و بودن من انقدر سخت و دردناک؟

دیگر سیاهی قلب روزالین را برای خود کرده بود؛ او تمام عمرش را برای رسیدن به قله‌ی کمال دویده بود، اما حالا، در انتهای این متر کردن‌های خسته‌کننده، نگاهی به درون ویران خودش انداخت. حسی از پوچی در روحش پیچید؛ آتش حسد از قلبش به چشمانش راه پیدا کرد و قطره قطره بر روی گونه‌هایش چکید.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/1 11:25:07
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گربه نارنجی-سفید لاغری روی میز کار نورا نشسته بود و خودش را لیس می‌زد. نورا هم روی میز لم داده، چوب‌کبریتی را که درمیان انگشتانش گرفته بود می‌چرخاند و برانداز می‌کرد.

- هی پیشی! یه سوال عجیب تو مغزم گیرکرده، من نسبتا از این قضیه مطمئنم که هیچ کسی با ذات کثیف متولد نمی‌شه. این دنیاست که ذاتش رو کثیف می‌کنه! مثلا... ببین، این کبریت قرار نیست بسوزه. فقط روش پتاسیم کلرات داره که اشتعال‌پذیره و برای سوختن، برای رو شدن کثیفی ذاتش، به فسفر قرمز نیازه داره. تا قبل از برخورد با فسفر قرمز اون فقط یه چوب‌کبریت ساده‌ست.

جعبه چوب‌کبریت را برداشت و با دست دیگرش نگه داشت.
- آدما هم همینن. همه پتاسیم کلرات دارن، ولی بدون فسفر قرمز... قرار نیست ذات بدشون رو نشون بدن. بعضی‌ها زود به فسفر قرمز می‌رسن و بعضی‌ها هیچ‌وقت با ذات بدشون رو به رو نمی‌شن.

نورا چوب‌کبریت را به لبه جعبه کشید و کبریت را سوزاند. به شعله کوچه کبریت خیره شد و سرش را اندکی خم کرد تا بهتر سوختنش را ببیند.
- پیشی... فسفر قرمز من چیه؟ بعد از اینکه پتاسیم کلراتم با فسفر قرمز برخورد کنه... فسفر سفید من... ذات کثیف من... قراره چه شکلی باشه؟

گربه آرام سرش را بالا آورد و با میوی آرامی، به نورا جواب داد.
- نمی‌دونم پیشی... نمی‌دونم.

چشمان نورا، شعله‌ی کبریت را بازتاب نمی‌دادند. آنها نورش را جذب می‌کردند و چشمان قهوه‌ای دخترک را روشن‌تر می‌کردند. شعله می‌خواست کثیفی ذاتش را با روشن کردن چشمان نورا پنهان نگه دارد.

- پیشی‌؟ من عصبانیم. به نظرت این یعنی... ذات کثیف من؟ شعله‌ی ذات کثیف من همین اندازه بی‌فروغه که با دستم هم می‌تونم خاموشش کنم؟! چون می‌دونی. راحت می‌تونم با خشمم کنار بیام و مهارش کنم.

نورا یرس را تکان داد تا افارش فرو بریزند. سپس ناگهان ایستاد و چوب‌کبریت را روی زمین انداخت. پیش از آنکه با کفشش روی آن قدم بگذارد تا آتشش را خاموش کند، درنگ کرد و به شعله‌اش لحظه‌ای دیگر خیره شد.
- پیشی اصلا ولش کنیم. خیلی دیگه داره فلسفی می‌ش‍...

تق. تق. تق.

در دفتر نورا باز شد. زنی که در را باز کرده بود می‌شناخت، یکی از همکارانش بود. به هم نزدیک بودند؛ نزدیک‌تر از بقیه کارکنان آنجا.

- سلام نورا.

نورا آرام لبخند زد و سمت زن حرکت کرد.
- سلام! بیا داخل.
- نه اومدم... یه خبر بهت بدم...

نورا آن زن را خوب می‌شناخت و می‌دانست الان بسیار مشکوک به نظر می‌آید. چندبار نام زن را گفت بلکه بگوید چه اتفاقی افتاده. نورا نگران بود. نگران و عصبی.

- نورا... الان یه جغد اومد و یه نامه داد. می‌دونی که، قبل از اینکه نامه‌ها وارد دفتر کارکنا بشن باید بازرسی بشن و...
- می‌شه طفره نری؟
- متاسفم... من نمی‌خواستم ابن خبر رو بهن بگم... متاسفم... مادربزرگت... از دنیا رفت.

نورا از جایش تکان نخورد. لبخند روی لبانش بجای محو شدن گشتده‌تر شد و با خنده به همکارش گفت:
- نگران نباش! من می‌دونستم دیگه زمان زیادی نداره. لازم نیست ناراحت باشی!
- مطمئن؟
- البته!

نورا زن را به بیرون هدایت کرد. زن که رفت لبخند نورا را هم برد. نورا چندین ثانیه متوالی از جایش جم نخورد.

فسفر قرمز و پتاسیم کلرات به تنهایی دنیا رو آتیش نمی‌زنن. همیشه یه اصطکاک بی‌گناه وجود داره... همیشه.

نورا روبه میز کارش کرد. دستانش را جلوی صورتش کشید و از خشم فریاد خفته‌ای سر داد. به گربه نگاه کرد. صدایش دورگه بود و تمایل زیادی برای تبدیل شدن به فریاد داشت.
- پیشی. کبریت که می‌سوزه، خودش رو هم خاکستر می‌کنه. هم خودشو، هم مکانی که توشه و هم همه‌ی اطرافیانشو. کبریت هم از خودش... هم مکانی که توشه و هم آدمای اونجا بدش میاد که اونا رو می‌سوزونه. من... درکش می‌کنم. از خودم، از دنیا و از همه موجودات لعنتی توش! من دارم می‌سوزم! من کبریتم... پیشی. من همیشه کبریتم!

کسی که از همه‌چیز متنفر باشه، دلیلی برای ثبات نداره. اون همه جا رو به آتش می‌کشه...

شاید نورا بعد آن شب آرام شد، اما هیچ‌وقت کبریت‌ درونش خاموش نشد. شعله‌های درونش منتظر بودند حصار دورشان کنار برود تا فقط نابود کنند.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعتی میشد که لیلی به تکلیفی که در دفترچه اش یادداشت کرده بود، خیره شده بود و تک تک کلماتش را بررسی میکرد.

نقل قول:
تکلیف جلسه‌ی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون می‌دید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه من‌درآوردی و جهت رفع تکلیف!


لیلی با خودش فکر کرد. کلمه ی «کثیف» ، وزن خیلی سنگینی داشت. طوری که اگر آن را به همراه کلمه ی «ذات» روی کفه های ترازو می‌گذاشت، قطعا کفه ای که «کثیف» روی آن قرار داشت سنگین تر میشد و پایین تر می‌رفت. در انتهای تکلیف نوشته شده بود: واقعی باشه، من‌درآوردی نباشه، جهت رفع تکلیف نباشه! این یعنی اگر اشتباهی از لیلی سر میزد و تکلیف را غیر واقعی تحویل پروفسور میداد، ممکن بود او را بفرستد به همان ساطلایتی که ازش میگفت. شاید هم اورا ببرد نوک قله ی کوهی که روبه گودال زباله ها قرار دارد و اورا با یک حرکتِ کثیف، پرت کند داخل آشغال های بی مصرف.

لیلی لحظه ای خود را روی آن صخره تصور کرد و بعد سرش را به چپو راست تکان داد تا این افکار کثیف را از سرش بیرون براند. او در همین حین متوجه شد که ناخن قرمز رنگ کاشته شده اش را آنقدر جویده است که از ارتفاع آن کم شده است. دست هایش را روی سرش گذاشت و سعی کرد آن افکار همیشه مزاحم را به کار بیاندازد.
- ذات کثیف... ذات کثیف... من ذات کثیف ندارم! اوه خدای من...

نزدیک بود به خاطر اینکه ذات کثیفی ندارد گریه اش بگیرد پس از جایش بلند شد و به کتابخانه رفت تا شاید در آنجا کتابی باشد که توسط آن، بتواند ذات کثیفش را کشف کند. او در بین قفسه ها گشت و گشت و از بین کتاب های دایرةالمعارف اشباح بد ذات و تاریخچه ی اشتباهات جادوگران مشهور ولی بد ذات، «چگونه بد ذات باشیم» را انتخاب کرد.
نقل قول:
فهرست کتاب:
صفحات ۱ تا ۱۵ : چگونه در صف غذا جلو تر از دوستمان به آخرین تکه ی پیتزا برسیم.
صفحات ۱۶ تا ۲۹: چگونه در هنگام رد شدن از کنار کسی، دقیقا روی شنلش پا بگذاریم و وانمود کنیم اتفاقی بوده است.
صفحات ۳۰ تا ۴۱: روش های غیر مودبانه برای قطع کردن حرف دیگران.
صفحات ۴۲ تا ۵۳: تکنیک های پیشرفته گفتنِ ولش کن مهم نیست... وقتی همه کنجکاو شده اند.
صفحات ۵۴ الی آخر: ذاتمان کثیف نمیشود، چگونه کثیفش کنیم؟


لیلی، صفحه های کتاب را ورق زد و به صفحه ی ۵۴ رسید. کتاب گفته بود اگر ذاتتان به هیچ وجه کثیف نمیشود، چاره ای ندارید که آن را در بیاورید و با دستان خودتان کثیفش کنید. لیلی همانطور که کتاب توضیح داده بود، ذات خود را درآورد. ذات لیلی از سفیدی برق میزد. او مقداری با خود کلنجار رفت و تصمیم گرفت این ذات سفیدِ براق را به دفتر هرپو ببرد تا شاید او بتواند در کثیف کردنش کمک کند.

لیلی حالا پشت در دفتر هرپو ایستاده بود. از داخل اتاق، تا فرسخ ها بوی بد و زباله و هرچه که میتوانید تصورش را بکنید می‌آمد. لیلی با یک دستش دستمالی جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگرش ذات براقش را نگه داشته بود. بوی میوه ی گندیده که به مشامش خورد، با خود فکر کرد که نکند هرپو بوی آنها را تشخیص نمیدهد و آنهارا به عنوان میوه ی سالم میخورد؟... شاید هم میوه هارا آنقدر کتک میزند تا از درد سریع پوسیده میشوند و هرپو میوه ی گندیده دوست دارد.

هرپو در را باز کرد. پیژامه ی آبی رنگ راه راهی به تن داشت و پیراهنش مقداری بالا رفته بود تا بتواند پشم های زیر بغلش را بخاراند. لیلی با دیدن آن صحنه چشم هایش گرد شد و پارچه از دستش افتاد.
- بیا تو دختر

لیلی به همراه ذاتش به داخل دفتر بسیار کثیف هرپو قدم گذاشت.
- نه... درو نبند... درو نبند... درو ببندی من خفه میشم...
لیلی هیچوقت این حرف هارا به زبان نیاورد زیرا تمام این حرف ها همیشه در سرش با صدای خودش پخش میشدند. اما بدبختانه، هرپو در را بست و از آنجایی که پنجره ها هم بسته بودند، لیلی خفگی را در عمق وجودش احساس کرد.

- خب خب، چیکار میتونم برات بکنم دختر؟
- هیچی... نمیخوام بمیرم... میخوام برم... میخوام از اینجا فرار کنم...

اشتباه نکنید، لیلی این حرف هارا هم به زبان نیاورده بود. بعد از زدن این حرف ها در سرش، لیلی خودش را تصور کرد که به سمت در اتاق هرپو فرار میکند و برای نجات خودش سختکوشانه به در میکوبد تا کسی پشت در، آن را باز کند. اما او در واقعیت درست کنار هرپو ایستاده بود، لبخند گنده ای زده بود و هرپو هم منتظر جوابی از سمت او بود.
- خ... خب... این ذات منه... هرکاری میکنم کثیف نمیشه... ع... عوق... میشه کثیفش کنید؟...

اینبار تمام کلمات از زبان خودش بود اما عوقی که وسط حرفش زد، در سرش پخش شده بود( او بیش از حد اندازه رودرواسی دارد که بتواند در صورت طرف عوق بزند. پس در افکارش عوق میزند) پس هرپو آن را نشنید.

- هوم؟ پس بدش به من.
- باشه... عوق... بگیرینش...

هرپو ذات لیلی را گرفت. در ابتدا برق سفیدی ذات، چشمانش را کور کرد. او بعد از چند ثانیه وارسی کردن ذاتش، آن را از این دست به آن دست داد و چند بار دست هایش را به آن مالید. در نهایت ذات را که کاملا سیاه شده بود به او پس داد.
- بگیر دخترم
- چ... چی؟.... چطوری کثیفش کردین؟...
- فقط بهش دست زدم دخترم، البته بگم من امروز حموم بودم.

با شنیدن این حرف، چشم هایش گرد شد و از پایین تا بالای هرپو را آنالیز کرد. دمپایی هایی به پا داشت که انگار همین چند دقیقه ی پیش با آنها یک راست به دورن گودال گِل پریده است. چرک لای ناخنش با صابون مخلوط شده بود، از پیژامه اش بوی پیازچه بلند میشد و روی پشم های زیر بغلش مقداری کف صابون دیده میشد. موهایش هم چرب نبود پس او امروز واقعا حمام بوده است!

لیلی فقط سرش را تکان داد و به همراه ذاتی که با دستان هرپو رو سیاه شده بود، به سمت در اتاق دوید. دستگیره ی در را که گرفت، مایعی چسب مانند به دستش چسبید. هرپو با لبخند به او نگاه میکرد و لیلی هم با دست چسبانش لبخندی زد و اتاق را ترک کرد. حالا ذات کثیفش نه تنها چسبناک میشد، بلکه او متوجه شد ذاتش بوی آشغالی سر کوچشان را میدهد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 23:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌ی دوم زبان‌شناسی جادویی


دملزا رابینز هرچه فکر می‌کرد، سر در نمی‌آورد چرا هرپو چنین قیافه‌ای به خودش گرفته.

آخر، ببینید... نشیمنگاهش را فرو کرده بود در سطل زباله‌ی گوشه‌ی کلاس و دست‌هایش را مانند کانگورو‌ی ماده آورده بود بالا. همینطور که جادوآموزان هاج‌ و واج استاد چلفته‌شان را مورد ملاحظه قرار می‌دادند تا درهای مخفی به سوی خرد لایهتناهی در مقابل دیدگان منورشان گشوده شود، چشم راستش صد درجه در جهت عقربه‌ی ساعت چرخیده بود بالا و چشم چپش از لج آن یکی، نود درجه خلاف عقربه‌ی ساعت چرخیده بود پایین. لب‌هایش را جوری به داخل مکیده بود که دهانش به سوراخ ماتحت مرغ می‌مانست. اینجا بود که در همان وضعیت از توی حلقش شروع کرد به جیغ‌جیغ خفه سردادن و هل‌دادن تنه‌اش به عقب و جلو.

- استاد به مرلین ما گروگان نگرفتیم شما رو.

غرش عاجزانه با دهان بسته

- پولی هم در ازاش از مدیر نمی‌خوایم بگیریم.

اینجا بود که پیرمرد شروع کرد به تکان‌دادن جوجه‌وار پاهایش و چشمانش افتادند روی دور باطل و هی می‌چرخیدند که همدیگر را بگیرند ولی هی موفق نمی‌شدند. هرپو بسیار با آنها هم‌ذات‌پنداری می‌کرد، چرا که هرچه تقلا می‌نمود، جادوآموزان مطلبش را نمی‌گرفتند.

- استاد، می‌شه برید؟

- نه!

عاقبت دهان کثیف مبارکش را گشود و خواست حتی از جا بلند شود که دید نمی‌تواند و همانطور با سطل چسبیده به تهش و قل خورد و قل خورد و قل و خورد تلپی گیر کرد به پای جادوآموزانی که نشسته بودند در ردیف اول و اینگونه متوقف شد. خودش را از تک و تا نیانداخت. لبخند گشاد و بی‌دندانی زد و شست دستش را آورد بالا.
- خاک پاتونم!

عزیزی! چیز است... در واقع مریضی ولی خب ولی حالا دانش‌آمورانت به رویت خودشان نمی‌آورند تا شئونات استادی حفظ شود.

هرپو دلش می‌خواست برود کوه، شکار راسو. ولی حالا گیر افتاده بود زیر پای چندتا بچه‌ مزلف که باید بهشان درس هم می‌داد چون به پولش نیاز داشت و دنیا با او مهربان نبود. از ته دل دانش‌آموزان را نفرین کرد که آن‌ها هم به همین وضع دچار شوند و این زقوم تلخ را بچشند. البته غافل از اینکه در دل بچه‌ها نیز جز فحش، پاسخی نوک زبانشان نبود. به‌هرحال کی دلش نمی‌خواست در چنین هوایی برود زیر درختی دراز بکشد و پایش را فرو کند در آب خنک روان جوی؟ مخصوصاً وقتی واقعاً دارد سر این کلاس چیزی یاد نمی‌گیرد. جواب عمر و وقت رفته‌‌شان را چه کسی می‌دهد؟ مرا اینطور نگاه نکنید؛ تقصیری ندارم. چیزی دست من نیست.

دانش‌آموز بالای سرش پایش را بلند کرد و کوبید روی کله‌ی هرپو. مغز پیرمرد مانند تلوزیون‌های قدیمی برفکش محو شد و به کار افتاد و ادامه‌ی میگ‌میگ را پخش کرد.
- میگ‌میگ!

سطل زباله پای شترمرغی درآورد و از ماتحت او جدا شد و گریخت؛ هرپو هم خس‌خس‌کنان به دنبال او. رفتند روی سقف و از پنجره فرار کردند و رفتند توی خیاط گرگم به هوا بازی کنند ولی چرت عرق‌آلود بید کتک‌زن در آن بعد از ظهر آتش‌ناک تابستانی پاره شد و حسابی کتکشان زد. آنها هم آدم شدند و نادم و پشیمان برگشتند توی کلاس درس و سرها را پایین انداخته، هی نگاهشان را از نگاه بچه‌ها می‌دزدیدند و به‌طور معناداری به هم سقلمه می‌زدند.

عاقبت، سطل زباله آهی کشید و تسلیم شد. آمد جلوی کلاس ایستاد.
- اینجانب، آشغالِ کثافت‌نژاد هستم. دانش‌آموز انتقالی جدید.

نوگلان باغ جادو با بی‌‌علاقگی پلک زدند.

گونه‌های سطل زباله گل‌انداختند. اضافه کرد:
- از شهری به نام ساطلایت اومدم.

ربکا زیرلبی با صدایی از جنس مه غلیظ گفت:
- خب، برگرد همونجا، آشـــغال.

سطل زباله شروع به عرق‌ریزی کرد از خجالت. دوید پشت هرپو و دوباره چسبید به ماتحتش و هق‌هق‌های خفه سر داد. هرپو هم بسیار اوقاتش تلخ شد و یاد خاطرات نه چندان شیرین دوران مدرسه‌ی خودش افتاد. لذا با چهره‌ای زهرآلود، انگشت اتهام لرزانش را به سمت بچه‌ها گرفت؛ و یکهو پشیمان شد. یادش آمد که بچه‌ها با داستان بهتر می‌آموزند. پس گلویش را صاف کرد و دوباره به همان شکل قبل نشست توی سطل زباله‌ و کتابچه‌ای خالی از توی جیبش درآورد و شروع کرد به خواندن:
- روزی روزگاری در سیاره‌ای به نام زمین، مردمانی زندگی می‌کردند که اصل و نسب خود را فراموش کرده بودند. زادگاه اولیه آنها، شهری به نام ساطلایت نام داشت. که چیزی جز زباله در آن پیدا نمی‌شد. زباله‌ها کم‌کم تصمیم گرفتند خودشان را جمع جور کنند... پس کم‌کم محفظی برای خود دست و پا نمودند و حتی دست و پا نیز درآوردند. اما بعده‌ها تاریخ را تحریف کردند. چرا؟ چون اصالتاً زباله‌های کثیفی بیش نبودند، اما همیشه سعی داشتند که این حقیقت را از دیگران و مخصوصاً خودشان پنهان دارند!

سپس نگاهش را بالا آورد و نگاه معنادار چرخانش را نثار دانش‌آموزان کرد.
- متوجه‌اید که سعی دارم چی بهتون بگم؟ برای تکلیف جلسه‌ی بعد، کثیفی پنهان ذات خودتون رو نشون می‌دید؛ و بهتره که واقعی باشه، نه من‌درآوردی و جهت رفع تکلیف!

و البته اگر کسی به او می‎گفت که این تکلیف را از این جهت داده که بچه‌ها بفهمند خیلی هم از دانش‌آموز انتقالی جدید، یعنی آشغال کثافت‌زاده، خونشان رنگین‌تر نیست و با این کار از دانش‌آموز جدیدش حمایت کرده باشد؛ ابداً گردن نمی‌گرفت.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:05:43
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:10:30
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:15:07
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/27 0:17:57
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 23:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نمرات جلسه‌ی اول کلاس زبانشناسی جادویی


شیرها: 18.2

فلور دلاکور: 18
جوری که فلور سعی کرد با مادربزرگش ارتباط برقرار کنه زیبا بود. لاکن به‌نظرم یه مقدار روی ترکیباتت بیشتر کار کن و تراششون بده. مثلاً این جمله‌ت رو داشته باش: «باد سردی از میان درختان سرو می‌وزید و صدایی شبیه به ناله‌ی دوردست ایجاد می‌کرد.» اینجا "صدایی شبیه به ناله‌ی دوردست" رو اگه بخوای تراش بدی و فارسی‌مانندترش کنی می‌شه: «صدایی شبیه به ناله‌ای در دوردست.» ترکیب خودت بیشتر خارجکی بود و هنوز کمی ریزه‌کاری‌های زبان فارسی رو مونده تا یاد بگیری خانم فرانچوی.

دملزا رابینز: 18
هرپو تا آخر پست رو خوند ولی فضولیش درمورد اینکه چرا دملزا دنبال غاره رفع نشد. هرپو، خمار راز دملزا. روایت بامزه‌ات در ذهن چروکیده‌ی این پیرمرد به تصویر کشیده شد و اصن اقولی پقولی نقولی مقولی. هرپو دوست داره بدونه دملزا به شیوه‌ی خاص خودش چگونه با دیگران تعامل می‌کنه در تکالیف آینده.

رزالین اورست: 18
حقیقتاً انتظار پیژامه‌ی مرلین رو نداشتم و خوشم اومد. از ویژگی‌ کمالگرایی رزالین هم می‌تونی باز بهتر استفاده کنی. همین هم خوبه که گنجوندیش. روایتت یه جور جدی‌ای بامزه بود از زبون خود رزالین. توی متنت تغییر لحن خیلی دیده می‌شد. مثلا یه جا که کتابی بود بیشترش، یهو یه جاش محاوره‌ای می‌شد، یا برعکس. حواست بیشتر باشه به این.

لیلی اوانز: 17
با ظرافت زیادی سعی کردی از زیر گنجوندن صفات شخصی لیلی توی رولت اجتناب کنی چون ایده‌ای برای شخصیتش نداشتی... ولی هرپو مچت رو گرفت. گیریم که حتی ایده‌ی تحقیق روی گیاه هم ایده‌ی خوبی بود، یا جیمز خوش‌سلیقه بود، ولی چیزی این حقیقت رو عوض نمی‌کنه خانم ایوانز. بنده هیچ خصیصه‌ای از لیلی مشاهده نکردم جز دختر بودن و محقق بودنش.

ملانی استانفورد: 20
ارجاعات ظریفت به اتفاقات داخل سایت و حتی بیرون سایت، چشمان لوچ بنده رو گرفت. حتی جوری که ملانی شبیه مادران نگران ایرانی بود که هی مثلاً به یه کاری رسیدگی می‌کنن و هی توی دلشون شور می‌زنه و هی فکر می‌کنن بلند بلند و اصلاً به پاسخ‌های شنونده اهمیتی نمی‌دن و صرفاً می‌خوان تخلیه کنن و بعد اگه کسی بفهمه مشغول چنین کارایی بودن و نگران بودن و تصویر زن قوی‎‌ای که ساخته بودن در خظر خدشه‌دار شدنه، یهو قاطی می‌کنن به طور بامزه‌ای و خودشون رو می‌زنن به کوچه‌علی‌چپ و همه تقصیرها می‌افته گردن اونی که یهو سر و کله‌ش پیدا شده.

کلاغ‌ها: 17

لیلی لونا پاتر: 17
یه چیزی که در پست‌هاییت که لحن جدی داره مشترکن اینه که خیلی با احساسات شخصیت‌ها نمی‌شه ارتباط برقرار کرد. مثل این پستت که سوژه‌ای احساس‌برانگیز داشت، اما خیلی با درونیات لیلی نمی‌شد ارتباط گرفت، چون ازشون کم گفته می‌شد. در نتیجه لیلی به‌گونه‌ای دور از دسترس به‌نظر می‌رسه از لحاظ احساسی برای خواننده. حتی توصیفاتت که از کارهایی انجام می‌ده، صرفاً کارهایی‌ان که انجام می‌ده، بدون اینکه خیلی درمورد لیلی باشه. انگار درمورد یه آدم معمولی باشه. یعنی ویژگی‌ها و واکنش‌های لیلی‌ای چندان توی اعمالش نشون داده نمی‌شن. حتی نگفتی علایمی که لیلی برای ارتباط برقرارکردن با دفترچه می‌کشه، در واقع برای خودش چه معنی‌ای دارن و اصلاً چرا.

ربکا: 15
این ایده‌ی ساعت بدقلقی که اخلاقیات خاص خودش رو داره خیلی جادویی بود... ولی به اندازه‌ای که جا داشت پرورونده نشد و زود حل کردی قضیه رو. من می‌خواستم بیشتر بخونم. حالا کی ادامه‌‌ی این داستان رو گردن می‌گیره؟

میرتل وارن: 19
جمع کن ببر این توله‌های توالت‌زاده‌ت رو! دیوار چهارم رو شکستی و با خواننده‌ام به زبان بی‌زبانی مفهوم داستان رو رسوندی با حداقل کلمات.

مارها: 10.6

ریتا اسکیتر: 16
فقط فضولی تسلیم‌نشونده‌ی ریتا. جالب بود که ریتا با تکیه بر خشونت و آسیب‌رسانی متقابل برای بید کد مورس می‌فرستاد.
البته من فکر می‌کنم می‌تونستی آب و تاب بیشتری به روایت بدی و توصیفات بیشتری رو بگنجونی توی داستان.

ویندا روزیه: 16
توصیفاتت یه مقدار خامن. به این شکل که فعل‌ها به‌طور تکراری زیاد پشت سر هم میان در جملات کوتاه. مثلاً بود، بود... داشت، داشت... کرد، کرد... لذا یه مقدار لازمه جملاتت رو ورز بدی. همچنین، فکر می‌کنم توصیفاتت زیادی گزارشی هستن. خیلی مستند طور. مثلاً "او عاشق گربه‌ها بود." و به طور کلی خیلی هم چالشی دیده نمی‌شد توی داستان... گربه‌هه خیلی راحت پسرخاله شد با ویندا. آیا ویندا ترفند خاصی داره؟ مهره‌ی ماری داره؟ آیا به قول دامبلدور عشق کافیست؟ ما که نفهمیدیم.

گورکن‌ها: 5.6

آنابل آنتویسل: 17
اون جمله‌ی طعنه‌آمیز آخرش رو دوست داشتم. یه جاهایی یادت رفته بود نقطه بذاری آخر جمله یا اینکه اسپس بزنی بین دو دیالوگ. داستان قشنگی بود ولی خیلی از ویژگی‌های شخصیتی آنابل چیزی ندیدم، بیشتر با اسکار آشنا شدم. جوری هم که سعی کردی با عروس دریایی ارتباط بگیری یه کم زیادی عقلانی و علمی بود به قول خودت. کمی انتظار می‌رفت سایرنی‌تر باشه. کمی هنر. کمی دیوانه‌بازی حتی شاید.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 22:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
داشتم کنار پنجره مرلینگاهم زار می‌زدم و از رسم زمونه گله می‌کردم که یهو یه سفینه‌فضایی چرخ‌چرخ‌زنان از داخل یکی از توالت فرنگی‌های مرلینگاهم بیرون افتاد و دوتا آدم‌فضایی از داخلش بیرون پریدن.
-
-

بلافاصله با دیدن‌شون فهمیدم مذکرن و پاشونو توی مرلینگاه دخترونه قشنگم گذاشتن.
-

دوتا آدم‌فضایی‌‌هایی که تا اون لحظه به حضورم پی نبرده بودن، خوف کردن و برگشتن سمت من.
-
-

به نظرم اومد آدم‌فضایی سمت راستیه خیلی خوش‌تیپه پس...
- 👉🏻

آدم‌فضاییه که برعکس آدمای غیرفضایی روی کره زمین، کودن نبود، بلافاصله نخ رو گرفت و بهم طناب داد.
-

اما...
-

آدم‌فضایی سمت چپ که از انتخاب نشدنش توسط من، شکست عشقی خورده بود سوار پژو سفینه‌ پارسش شد و آهنگ محسناتور پالپاتستانی پلی کرد.
-

و متاسفانه به دلیل سرعت غیر مجاز با کره ماه برخورد کرد و درجا جان به کهکشان‌آفرین تسلیم کرد.

منم برای اینکه آدم‌فضایی سمت راست از افسردگی از دست دادن رفیق شفیقش دربیاد، مرلینگاه‌مو باهاش تقسیم کردم و باهم تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کردیم.

-

👆🏻 اینم آدم‌فضایی و بچه‌هامونه... واقعا پدر مهربونیه و به وجودش افتخار می‌کنم.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ویندا روزیه تمام روز را در راه پله های وزارت خانه آلمان با مقامات جادوگری مذاکراتی پیش برده بود. عصر به پاریس برگشت. خسته نبود. کار را با موفقیت انجام داده و حتی گزارش کار را هم داده بود.

حالا وارد خانه امن می شد و با چیزی روبرو می شد که اصلا انتظار نداشت.

روی مبل بزرگ اتاق پذیرایی چیزی منتظرش بود. جان داری که قرار بود به زندگی اش رنگ بدهد. یک گربه موبلند با چشم های نارنجی مستقیم به او زل زده بود.

او عاشق گربه ها بود و دلش می خواست این گربه مال خودش باشد. دلش می خواست گربه در خانه بماند و نرود. پس باید با آن ارتباط برقرار می کرد و به گربه می فهماند از این به بعد اینجا خانه اش است.

ویندا جلوی در ایستاده بود. ابتدا خشکش زده بود. گربه صدا نمی داد و میو میو نمی کرد. فقط به او نگاه می کرد و بو می کشید.

ویندا آهسته جلو رفت تا گربه از او نترسد. وقتی به اندازه کافی به گربه نزدیک شد دستش را از دستکش بیرون آورد و جلوی بینی گربه گرفت. گربه حسابی بو کرد و کم کم اعتمادش جلب شد.

حالا می توانست روی سر گربه را آرام نوازش کند.

ویندا چشم هایش را تنگ کرد و به گربه لبخند زد. گربه هم چشم هایش را تنگ کرد. چشمک گربه ای. کار تمام بود. حالا دیگر با هم دوست بودند. گربه خانه امن ویندا را انتخاب کرده بود و حالا ویندا دوستش شده بود.

ویندا روزیه نگران نبود گربه از طرف دشمن آمده باشد. برای او فرقی نداشت. گربه همیشه کار خودش را می کند. از کسی دستور نمی گیرد. حالا هم گربه او را دوست داشت. ارتباط چشمی ادامه داشت و گربه حالا شکمش را در دسترس ویندا قرار داده بود تا نوازش کند. همین نوازش ها و نگاه های مهربان هزاران دوستت دارم و از این به بعد مال تو هستم بینشان رد و بدل می کرد.

پس از این ارتباط و شروع دوستی، برایش آب و غذا گذاشت و یک بالش بزرگ هم روی زمین گذاشت. امیدوار بود گربه بفهمد این یعنی اینجا را خانه خود بداند.

گربه اول غذا را بو کرد. حسابی هم بو کرد. بعد شروع کرد با ولع غذا را خوردن. سیر که شد رفت بالش را امتحان کرد. کمی رویش جا به جا شد. به پنجره باز نگاه کرد. به بالش نگاه کرد. به ویندا نگاه کرد.

ویندا دوباره چشم هایش را به نشانه محبت تنگ کرد.

گربه روی بالش لم داد و دوباره روی کمرش خوابید.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر کلافه شده بود یک روز بود که داشت این ساعت عجیب را تحمل‌ میکرد ، ساعتی دیواری که گاهی عقربه هایش حرکت نمی‌کردند و برعکس گاهی به سرعت یک جاروی پرنده به جلو می‌رفتند یا حتی عجیب تر برخلاف تمام ساعت های دیواری که داخل آنها یک نمونه کوچک از جاروی پرنده یا یک ققنوس بود داخل آن ساعت چیزی شبیه به دمنتور بود که هر از چند گاهی بیرون می آمد و صدای جیغ مانندی ساطع میکرد‌.

حالا داشت دلیل اصرار های فروشنده رو می‌فهمید، فروشنده به او گفته بود که سر و کله زدن با این ساعت کار هر کسی نیست اما ربکا جدی نگرفته بود.

در همین افکار بود که با حرکتی ناگهانی ساعت را از روی دیوار برداشت و بر زمین پرتاب کرد.
اما ساعت وقیح تر از این حرف ها بود.
دریغ از یک خراش کوچک روی بدنه اش.
ناگهان پاهایی از سطح زیرین ساعت بیرون آمد و او بلند شد و دوباره رفت و سر جای قبلی اش قرار گرفت.
ربکا که این را دید شکه شد و خنده ای عصبی کرد، در همین لحظه از درون ساعت دوباره آن دمنتور بیرون آمد و صدایی دو برابر جیغ های قبلی شنیده شد انگار که ساعت برای ربکا دهن کجی میکرد‌. ربکا که از این صدا به ستوه آمده بود خواست چاره ای بیندیشد که یاد حرف های فروشنده افتاد که می‌گرفت باید با آن ساعت حرف بزنی.

_ خب، باشه فهمیدم ناراحت شدی؛ بیا با هم حرف بزنیم، کد موررس بلدی؟

ساعت دوباره جیغی سر داد.
_ فکر کنم این یعنی نه.

برایش عذاب آور بود ، نمی‌دانست با این ساعت چه کند حتی اگر او را بیرون هم می‌انداخت دوباره مثل کنه باز میگشت.

_ خب تو فکری نداری؟
ساعت دوباره جیغ کشید.

ربکا چهره اش در هم رفت.
_ باید بهت چند تا قانون رو یاد بدم ، اول جیغ کشیدن ممنوع، دوم جیغ کشیدن ممنوع، سوم جیغ کشیدن ممنوع ... .
به طور عجیبی ربکا قانون اول را هزاران بار تکرار کرد اما باز هم در چرخدنده های پوک ساعت نرفت و دوباره جیغ کشید.

ربکا چهره ای عصبی گرفت و آهی کشید، بعد نفس عمیقی کشید و دوباره قیافه سابقش را به خود گرفت.
_ تو چه بخوای چه نخوای باید به قوانین من پایبند باشی. حالا بهتره یه راهی پیدا کنیم که بتونیم زبون هم دیگه رو بفهمیم ، چطوره از ساعت ها استفاده کنیم!؟ برای مثال:
ساعت 1 برای وقتی عصبانی.
ساعت 2 برای وقتی خوشحالی.
ساعت 3 برای وقتی خسته ای.
ساعت 4 برای وقتی قسمتی از چرخ دنده هات آسیب دیده بود.
ساعت 5 برای وقتی که گرسنه ای.
و...
البته باید یادت باشه وقتایی که مشکلی نداری عقربه هات باید سر ساعت درست باشن.

ساعت که بدون حرکت فقط نظاره گر بود ناگهان رفت و روی عدد 4 ایستاد.
ربکا با لبخند به سمت میز رفت تا روغن مخصوصی که فروشنده عتیقه فروشی جادویی به او داده بود بیاورد.

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃