جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
یک میلیون متر آن‌ورتر، ملانی که در ناکجاآباد ایستاده بود، احساس ترس و ناامیدیش ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد. به راستی که آیا در آن ناکجاآباد خفقان آور زمان معنایی هم داشت؟!

درهمان ناکجاآباد خوفناک، صدای خش خشی در پس زمینه ملانی را از جا پراند.
-یا ارواح ریش مرلین!

-پغ!
مرلین درحالیکه پشتش به ملانی بود، همانند غول چراغ جادو از ناکجاآباد در ناکجاآباد با دودی بنفش ظاهر شده بود و درحالیکه دود را از دورش می‌پراند، چندبار بدن مبارک را گردیداند یا شاید هم گردانید تا متوجه بشود که دقیقا پشتش به بنده‌ی مرلینش است.
- عه فرزندم اینجایی؟ دفعه بعد باید بگم زاویه رو سیصد و شصت درجه تغییر بدن. البته مطمئن نیستم. شاید هم نود درجه درست‌تر باشه. من که ریاضی نخوندم فرزندم. یعنی خب وقتش رو داشتم همیشه، اما از زبان ریاضی هیچوقت خوشم نمیومد. هر چند الان اهمیتش رو روی تربیت فرشته‌ها درک می‌کنم... عه ملانی بابا، چی شده فرزندم صدام زده بودی؟

ملانی منطقش نمی‌منطقید که چطور مرلین همیشه با صدا شدن اسمش از طرف بنده‌ی پاک‌دلش، می‌توانست در همه جا و همه وقت از جمله ناکجاآباد حضور داشته باشد. همچنین چرا به عقلش نرسیده بود که از همان اول مرلین کبیر را صدا بزند و راهی برای نجات دریابد. اما این درحال حاضر مهم نبود، مرلین الان آنجا بود و ملانی دیگر تنها نبود.
- من اینجا گم شدم. یعنی خب نمی‌دونم چطور اومدم اینجا، فقط می‌دونم دمپاییم نیست و احتمالا توی یه گیتار لعنتی گیر افتادم. مرلین... مرلینا؟

حرف ملانی با دیدن مرلین که داشت از شونه چپش با کس دیگه ای حرف می‌زد، قطع شد.
- از اون آب‌نبات لیمویی‌ها برای منم نگه دار باباجان...

- اهم اهم.
- باباجان. کجا بودیم؟
- من گم شدم، کمک؟!

مرلین اومد جلو و دستای ملانی رو توی دستای پیر و چروک لاغرش گرفت.
- فرزندم. توی دردسر بزرگی افتادی، ولی یه راه خروج هست.

ملانی خواست بازدمش رو از سر آسودگی رها کنه که حرفای بعدی مرلین اون بازدم رو تبدیل به سرفه کرد.

یک میلیون متر این‌ورتر

تلما درحالیکه از مزه‌ی آب‌نبات لیمویی داخل اون پودر بنفش، شک و شبهه تمام احساسات هلمزیش رو درگیر کرده بود، بافت چیز دیگری را هم روی زبانش حس کرد. با دستش موی سفید متوسطی را از دهانش بیرون کشید. موی سفید؟!
نگاهی به دامبلدور مشتاق به آب‌نبات لیمویی انداخت، دامبلدور؟! یا نکنه مرلین نیاره، موی هرپوی کثیف...؟! یا حتی ریش مرلین؟!

افرادی که لایک کردند


".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 19:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک‌میلیون‌متر آن‌طرف‌تر، ملانی استنفورد حالا دیگر تقریباً مطمئن شده بود که فضای تاریک و خفگی‌آوری که درآن شناور است، نه زیرزمین قلعه هاگوارتز است و نه هیچ جای منطقی دیگری. چیزی که مشخص بود، این بود که الان در ناکجاآباد است. چیزی که مشخص نبود، این بود که چرا این بلا سرش آمده بود؟ نه اینکه چرا، خب معلوم است! چون به گیتار دست زده بود. بلکه سوال اینجا بود مگر این درست است که آن‌یکی کدخدای هاگزمید، این‌یکی کدخدای زحمتکش و دمپایی‌به‌دست هاگزمید را، در ظهر گرم‌ترین روز تابستان، بفرستد دنبال کارهای روستا و بعد هم با یک اردنگی او را پرت کند داخل ناکجاآباد؟!

ملانی سعی کرد تمرکز کند.
- من که نمرده‌ام، فقط جابه‌جا شده‌ام.

فکری به ذهنش رسید: پایش را توی آن گیتار بنفش گذاشته بود. همان که با دمپایی‌اش ست بود. این یعنی الان توی گیتار بود؟ اصلاً ممکن نبود. مگر می‌شود آدم ته یک گیتار برقی زندگی کند؟ اگر می‌شود، چطوری؟!

***


تلما با دهانی O‌ شکل، به دری که دامبلدور پشت آن ناپدید شده بود، خیره ماند. از میان هق‌هق دابی که حالا با کله‌اش روی پیانو ضرب می‌گرفت، صدای سوروس اسنیپ را شنید که زیرلب غرغر می‌کرد.
- سازبندی... فقط همینو بلده پیرمرد پرحاشیه ... وقتی بهش نیاز داریم یهویی غیبش میزنه... یه‌بار هم نگفت آبجوش بذاریم چایی بخوریم.

تلما اخم‌هایش را درهم کشید و سعی کرد مانند یک کارآگاه واقعی فکر کند. نه که خودش کارآگاه واقعی نباشد! بلکه از شرلوک هلمز هم هلمز تر بود. منتها چاره‌ای نبود. بعضی اوقات که زیادی مشهور شوی، سبکِ کارآگاهی‌ات به هم می‌ریزد؛ از «حرفه‌ای و منطقی» به «جلوی چشم ملت» تغییر می‌کند و دیگر می‌بینی فقط مشهوری؛ بی هیچ توانایی خاصی. بله، این چیزی نیست که دوست داشته باشیم، اما درون تک‌تک ما وجود دارد.

- سازبندی مهمه...

پروفسور دامبلدور هرگز الکی به چیزی اشاره نمی‌کرد. پس کلید معمّا در همین مغازه بود. چشمش به پودر بنفش‌رنگی افتاد که گوشه مغازه ریخته بود. پلاستیک‌فریزری از جیبش بیرون آورد و پودر را تا اطلاع ثانوی «تحت الحفظِ کارآگاهان گمنام وزارت سحر و جادو» قرار داد.

ولی تلما دختری پارانویایی بود. پس یکهو شک و تردیدهایش جان گرفت. نکند این‌ها همه توطئه دشمنانش بود؟ توطئه دُشامِن. چه کلمه‌ی زیبایی! حتی به اینکه دشامن جمع دشمن نباشد هم شک کرد! نکند تا زمانی که ملانی را پیدا کنند _ البته اگر بتوانند _ تبدیل به زولبیا و بامیه شده باشد؟ یا حتی بدتر، تبدیل شده باشد به یکی از کلماتِ ترکِ «دابی توپاکه»؟!

کمی از پودر بنفش را برداشت و مزه‌مزه کرد. مزه زولبیا و بامیه نمی‌داد، مزه اجنه توپاک هم نه. شاید... کمی مزه آب‌نبات لیمویی.

- آب‌نبات لیمویی؟

بله. این صدای آلبوس دامبلدور بود که از در مغازه وارد نشد، چون در قفل بود! پس سرش را از داخل پنجره آورده بود داخل و با تعجب به تلما نگاه کرد.

راوی امیدوار است شما مخاطبین به حضور آب‌نبات لیمویی در سوژه اعتراضی نداشته باشید. بالاخره... یک‌طوری می‌شود دیگر.
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/5/16 14:52:48
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1405 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
یک میلیون‌متر این ور تر، آلبوس دامبلدور مانند مجنون‌ها در دهکده‌ی هاگزمید پرسه می‌زد و به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد. سر در این مغازه... سر در آن مغازه... او به تازگی از ریموس شنیده بود در هاگزمید یک عطاری باز شده که شکلات‌های شیرین شده با عصاره‌ی لوزالمعده‌ی اسنورکک شاخ چروکیده درست می‌کند که اصلا برای دیابت ضرر ندارد و تازه مفید هم هست.

- پروفسور دامبلدور! اوه... پروفسور! شما هم این جایین. حتما خبر رو شنیدین...

البته که آلبوس خبر باز شدن عطاری را شنیده بود.

- بله. شنیدم. و سریعا خودم رو رسوندم به دهکده...

تلما راه را برای دامبلدور به داخل مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی باز کرد. آلبوس نگاهی به سر در مغازه انداخت... جای آبنبات لیمویی را نمی‌گرفت، اما موسیقی هم برای گذران وقت بد نبود.

- اجازه بدین... اجازه بدین... پروفسور دامبلدور بین ما هستن. اجازه بدین ببینیم برنامه‌ی ایشون چیه.

برنامه؟ دامبلدور همیشه یک قدم از دیگران جلوتر بود و برنامه‌ای داشت! نگاهی به دور و اطراف انداخت. از میان رهگذران به دابی اشاره‌ای زد و یکی از ست‌های درام سالن مغازه را نشانش داد. سپس آبرفورث را شناسایی کرد که دکّان خودش را بسته و آمده بود سر و گوش به آب بدهد. آلبوس با حرکت سر ساکسیفون را به بزچران پیر که سال‌ها زیر درخت برای بزها نی‌لبک زده و با سازهای بادی غریبه نبود، پیشنهاد کرد. دست آخر نگاهش به سطل زباله‌ی کنج مغازه افتاد. درب سطل بالا رفت و یک جفت چشم متعلق به هرپوی کثیف اش شکاف آن خودنمایی کرد. هرپو که هنوز قوطی آخرین وعده‌ی غذایی‌اش یعنی کنسرو لوبیا و قارچ را به همراه داشت، چشمکی به دامبلدور زد که یعنی حواسش به bass هست. تیم که تشکیل شد، خودش هم نشست پشت پیانو.

- برنامه اینه... سه چهارم می‌زنیم توی بی ماژور. آماده... یک، دو، سه...



دابی با سر روی قطعات درام می‌کوبید و برادران دامبلدور بداهه می‌نواختند.

ملودی‌های سرخوش موسیقی زنده حال و هوای جمعیت را عوض کرد. بدن‌ها روی ریتم ضربات دابی به های‌هت افتاده بود و کم کم بطری‌های نوشیدنی کره‌ای نیز از جیب رداها خارج شد و سرها را گرم کرد.

- اما پروفسور... منظور من برنامه‌تون برای کدخدای گم شده بود.

- اوه! آره آره. الان. حله! بچه‌ها! چهارچهارم. غمگینش کنید. می‌ریم توی آ مینور. قطعه‌ی Lost Kadkhoda.



دامبلدور دستانش را تکان داد و ریتم موسیقی عوض شد. آبرفورث با چنان سوزی ساکسیفون می‌زد که انگار گله‌ی بزهایش را جلوی چشمش به شام یک عروسی هفت شبه در لرستان بدل کرده باشند و دابی تنها با پس سر ضربات سنگین آپرکات به Snare می‌نواخت. ملودی ممتدی که از سطل به گوش می‌رسید، دیگر تردیدی در رابطه با ساز مورد استفاده‌ی هرپو باقی نگذاشته بود.

جمعیت با یک دست دستمال‌های سفید و با دست دیگر چوبدستی‌های لوموس‌نشان را در هوا تکان می‌دادند و قطره قطره در سوگ کدخدا اشک می‌ریختند.

- برنامه به دلت نشست یا نه تلما؟

- به دل که... فراتر از به دل نشستنه پروفسور! فقط نمی‌شه که همینطوری فقط سوگواری کنیم. باید برای کدخدا یه کاری...

- درسته! خیلی دوست داشتم سازبندی رو عوض کنم و یک قطعه حماسی هم برای کدخدا بزنم که یاد و خاطره‌ش توی دل‌ها ثبت بشه. ولی فرصت محدوده تلمای عزیز. موفق باشید.

قطعه‌ی آخر به پایان رسید و دامبلدور رو به حضار تعظیم کرد تا فروشگاه را ترک کند و پی عطاری‌اش بگردد...

- اما پروفسور... اقلا سرنخ آخر رو بهمون نمی‌دین؟

- سر نخ آخر؟ اوه بله! سازبندی. سازبندی خیلی مهمه!

دامبلدور این را گفت و با چنان سرعت از فروشگاه خارج شد که انگار هیچگاه آن‌جا نبوده. منافع مهم‌تر... آبنبات بدون قند!



پی نوشت - قطعات موسیقی مورد استفاده:
Ibrahim Malouf - Happy Face
Anouar Brahem - Leila au pays du carrousel

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/5/14 22:34:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1405/5/14 22:37:13
بالاخره یه طوری می‌شه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
پاسخ: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
یک میلیون متر آن‌ورتر، ملانی استنفورد در فضایی تاریک و سرشار از خفقان شناور بود. اینجا کجا بود؟ آمده‌ بود چه کار؟ یادش آمد که یک گیتار دیده بود که عین دمپایی‌اش خوشگل بود و رفت سمتش ولی دستش را که زد بهَش دستش تبدیل شد به یک عالمه کلمپه. نه نه نه. آن یک گیتار دیگر بود. دستش را که زد تبدیل شد به زولبیا و بامیه.

ملانی استنفورد دستش را کرد توی دهانش. مزهٔ زولبیا و بامیه نمی‌داد. دستش چی شده بود پس؟

ملانی استنفورد فکر کرد. شاید اصلا دستش نبود که تبدیل شد. شاید پایش بود. پایش توی دمپایی خوشگلش. همه‌اش هم زیر سر حسودها و بی‌چشم‌و‌روهای روزگار بود که نمی‌خواستند ببینند چقدر کارش درست است و هر دمپایی‌ای بهَش می‌آید. سر همین پایش را دزدیده بودند. می‌خواستند دمپایی‌ها به خودشان بیاید فقط. زکی! دمپایی‌ها به‌خاطر پایش نبود که به ملانی می‌آمدند، بخاطر عهدی بود که عمه‌ بزرگ خاندان استنفورد سال‌ها پیش با غول‌های هفت آسمان بسته‌بود. غول‌ها گفته بودند همهٔ دمپایی‌ها تا ابد به اعضای خاندانش می‌آیند ولی در عوض هر پانصد سال یکی از استنفوردها باید عروسشان شود. خیلی هم خوشحال بودند از پیمانی که بسته بودند. بعد از امضایش تف زدند کف دست‌هاشان و با عمه بزرگ ملانی دست دادند. کلی هم کیک و شربت خوردند. به ما هم تعارف نکردند. چون غول بودند و بی ادب. و آن قدر خوشحال شدند که برای هفت سال و هفت ماه و هفت روز صدای خوشحالیشان در سراسر هفت آسمان طنین می‌‌انداخت. اما این وسط یادشان رفته بود که غول‌ها بیشتر از بیست و سه بلد نیستند بشمرند و هر بیست و سه سال که می‌گذشت، تقویمشان از نو شروع می‌شد و اینطوری شد که با اینکه هزارها بیست و سه سال از زمانی که پیمانشان را با عمه بزرگ ملانی بسته بودند می‌گذشت، هیچوقت پانصد سال نگذشته بود ازش و هیچ استنفوردی عروسشان نشده بود. (غیر از یک بار که یکی از غول‌ها نزدیک بود اشتباهی تا پانصد بشمرد و با بابابزرگ ملانی ازدواج کند که خوشبختانه حواسش را جمع کرد و نشمرد.)

بله. شاید دستش نبود که تبدیل شد. شاید پایش بود. ولی نه. ملانی انگشت‌هایش را تکان تکان داد. پایش هم سر جایش بود.

نوری در دوردست وزید. ملانی سمتش شنا کرد تا ازش بپرسد چی‌ شده.

-

نور بزرگ شد تا که تبدیل شد به دوتا منبع نور، هر کدامشان گنده و گرد و حاوی تصاویر:

نقل قول:
در اتاقی قهوه‌ای و کرمی و تمیز که بوی نظم و ترتیب از تک تک گوشه‌های خاک‌نخورده‌اش می‌ریخت بیرون، دوتا دست چاق و گنده صفحه اول پیام امروزِ امروز را نگه داشته‌بودند بالا.

کدخدای هاگزمید: گمشده؟


زیر تیتر، یک عالمه خط توضیح می‌دادند چطوری در نخستین ساعات امروز مردم رفته بودند دنبال ملانی استنفورد بگردند توی مغازهٔ کلنگی لوازم موسیقی جادویی پریوت و به جایش دمپایی‌اش را پیدا کرده بودند. زیرش هم عکس دمپایی‌هه بود.

دوتا دست روزنامه را گذاشتند روی میز، بعد آمدند سمت دوتا نور و عینکشان را برداشتند. دنیا تار شد. ولی هنوز هم تمیز و مرتب و منظم بود.

صدایی توی تاریکی طنین انداخت.
- دملزا!

دملزا رابینز در اتاق را باز کرد و کله‌اش را آورد تو.

- ها؟
- اینو دیدی؟
- چیو؟
- پیام امروز امروز.
- نقشه داره توش؟
- نه. مهم‌تر.

صاحب نورها از جایش بلند شد.

- هیچکس کدخدای منتخب شخص شخیص وزیر سحر و جادو رو گم نمی‌کنه.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/5/5 19:06:42
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/5/5 21:52:20

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 00:45
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: گیتار الکتریکی‌ای توی مغازه لوازم موسیقی جادویی پریوت هست که هرکس لمسش کنه با یک دود بنفش رنگ ناپدید میشه!

- صد دفعه به تلما گفتم لیست این مغازه‌های درب و داغون رو تهیه کنه که اجاره‌شون بدیم. هم یک پولی بگیریم و هم این مغازه‌ها انقدر خاک نگیرن!

ملانی غرغرکنان از پله‌های مغازه لوازم موسیقی خاک‌گرفته بالا می‌ره. مدت زیادی از آخرین باری که کسی از این تاپیک مغازه استفاده کرده بود می‌گذشت و برای همین، همه‌جا پر از گرد و خاک و تار عنکبوت شده بود.

- از روز اولی که کدخدا شدیم یک روز خوش نداشتیم! یا جنگه، یا برق‌ها قطعه، یا هوا گرمه!

ملانی بی‌وقفه غر می‌زد. طبیعتاً اگه شما هم توی گرم ترین روزهای تابستون بیوفتین دنبال کارهای دهکده و همکارتون پیداش نباشه، به اندازه‌ی ملانی یا حتی بیشتر غر می‌زدین. به‌هرحال وقتی ملانی این‌جا داشت شرشر عرق می‌ریخت، تلما ممکن بود زیر خنکی جولر پرونده‌های مسخره‌اش رو حل کنه!

- واسه چندرهیپوگریف مجبوریم تو این گرما تنهایی کار کنیم. آخرش هم چی بشه؟ بیان بگن کدخدا هیچکاری انجام نمیده!

ملانی در طول مسیرش تا میز فروشنده، با انواع جونورهای خطرناک و جهش‌یافته روبه‌رو میشه و همه‌شون رو فقط با یک نشون دادن دمپایی جدیدش، از راه به در می‌کنه. بعد هم با خوشحالی حاصل از موفقیت در نبرد تن به تن، به میز می‌رسه.
- حداقل یک متر خاک نشسته رو این میز. کی اینجا رو اجاره می‌کنه آخه؟

در همون لحظه که تو ذهنش به روش‌های مختلف اینکه مغازه رو تو پاچه‌ی ملت بکنه فکر می‌کرد، چشمش به گیتار الکتریکی بنفش رنگی می‌خوره.
- آخی! چقدر قشنگ! با دمپایی امروزم سته!

ملانی ناخودآگاه به سمت گیتار میره. اما با لمس کردن آروم اون، یهویی ناپدید میشه و به نا‌کجا آباد میره. دود بنفش رنگی مغازه رو پر می‌کنه و دمپایی ملانی روی زمین میوفته...

چند روز بعد

- کدخدا ملانی گم‌شده! ما مشکوکیم که ایشون توسط دشمنان دهکده دزدیده شده باشن. دمپایی ایشون آخرین بار توی مغازه کلنگی لوازم موسیقی دیده شده که روش ردی از پودر بنفش ناشناخته‌ای دیده میشد. هر اتفاقی افتاده، توی اون مغازه افتاده. بیاین باهم این پرونده رو حل کنیم و کدخدامون رو بیابیم!

تلما به همراه بقیه‌ی اهالی دهکده به سمت مغازه موسیقی به راه میوفتن. آیا قرار بود بفهمن گیتار عجیب و غریبه و باعث ناپدید شدن ملانی شده؟ آیا موفق میشن پیداش کنن؟ از نویسنده‌های بعدی بپرسین!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ به: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1403 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- جعفر؟ هی جعفر؟ با توام جعفر!

جعفر که عمیقا تو فکر و خیال فرو رفته بود، بالاخره بعد از شونصد بار صدا زده شدن اسمش به خودش میاد و می‌بینه که هم‌چنان وسط پیاده‌روهای هاگزمیده و پاتریشیا جلوش وایساده.

- حواست کجاست جعفر؟
- ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد. چی می‌گفتیم؟

پاتریشیا هنوز مطمئن نبود که حواس جعفر به طور کامل به دنیای واقعی برگشته باشه و گویا هنوز بخشی از ذهنش تو خیالاتش گیر کرده بود. با این حال تکرار می‌کنه:
- ازت پرسیدم می‌شه گیتارتو ببینم؟ گفتی باشه! ولی سفت چسبیدیش.

جعفر دوباره غرق در تصوراتی می‌شه که دقایقی پیش توش فرو رفته بود. تصوراتی که پاتریشیا اجازه داده بود به سیم‌های گیتار دست بزنه و به داخلش کشیده شده بود. و جعفر که مسبب این اتفاق بود به دنبالش رفته بود.

در خیالات جعفر جهانی که بهش منتقل شده بودن بسیار زیبا بود و لباسای جدیدی به ناگاه بر تنشون رفته بود. رفتن به اون مکان می‌تونست ماجراجویی هیجان‌انگیزی برای چوپانی هم‌چون جعفر و همراه کاراگاهش یعنی پاتریشیا باشه!

اما موضوع این بود که آیا خیالات جعفر واقعی بود؟ شاید اتفاقا جهانی که گیتار قربانی‌هاشو بهش می‌فرستاد یه جهنم بی‌انتها بود که توش فقط زجر می‌کشیدی و زجر!

- باید یه راهی پیدا کنم و قبل از این که خودم توش برم بفهمم تو دنیای گیتار چه خبره!

جعفر اینو می‌گه و همزمان برای تشکر از پاتریشیا که این فکر بکر رو به ذهنش انداخته بود، بوسه‌ای بر یکی از گوسفنداش می‌زنه و اونو تو بغل پاتریشیا می‌ندازه.
- ممنونم ازت پاتریشیا. این گوسفندم برا تشکر مال تو!

جعفر بدو بدو به همراه گیتارش دور می‌شه در حالی که پاتریشیا با شوک به گوسفندی نگاه می‌کنه که تو بغلش جا خوش کرده بود و در حال بع بع کردن بود.
- مگه من چی کار کردم؟ اصلا من نخوام ازم تشکر بشه باید کیو ببینم.
- بع بع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که دوربین از مرکز گیتار بیرون می‌آمد، جعفر متوجه پاتریشیا شد که توی پیاده‌رو به سمتش می‌آمد. گفت:
- سلام پاتریشیا!
- سلام جعفر... گیتار خریدی؟ می‌شه ببینم؟
- البته.

جعفر گیتار را به پاتریشیا داد؛ ولی یادش رفته بود که به او بگوید به سیم‌هایش دست نزند. پاتریشیا گیتار را در دست گرفت و سعی کرد بنوازد؛ و طبیعتا به سیم‌هایش زد!

تا جعفر به خود بیاید، پاتریشیا در هاله‌ای از دود بنفش ناپدید شده بود‌. جعفر که تازه یادش افتاده بود گیتار خاصیت جادویی دارد، گفت:
- وای نه!

او نفس عمیقی کشید و گیتار را که روی زمین افتاده بود، در دست گرفت. سپس به سیم‌هایش دست زد.
***
حالا پاتریشیا و جعفر توی یک جهان دیگر بودند؛ جهانی که گیتار قربانی‌هایش را به آن می‌فرستاد. و وای که چه جای قشنگی بود! یک باغ سرسبز با بوته‌های گل رز قرمز که جاده‌های خاکستری روشن داشت. پرچین‌ها و نیمکت‌های سفیدی کنار جاده‌ها بودند. آنجا خیلی زیبا بود.

پاتریشیا و جعفر روی چمن‌ها افتاده و با تعجب به فضای اطراف‌شان خیره شده بودند. ناگهان چشم جعفر به لباس‌های خودش و پاتریشیا افتاد. ظاهرا سیم‌های گیتار به آنها لباس‌های نو و زیبایی داده بودند. پاتریشیا یک پیراهن بنفش و یک کت مخمل آبی به تن داشت و کلاهش پر بلندی داشت که تا گردنش می‌رسید. جعفر هم یک کت سبز با یک شلوار راه‌راه سفید و نارنجی به تن داشت و کلاه زرد لبه‌داری روی سرش به چشم می‌خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جعفر دوباره گیتار جدیدش رو وارسی کرد. با این‌که کوچک‌ترین سر رشته‌ای در گیتار زدن نداشت، اما با لمس بدنه و گردن گیتار، به خوبی فهمید که گیتار از بهترین نوع چوب ساخته‌شده، و جعفر از این موضوع خوشش اومد، ولی نه در حدی که بخواد بره گیتار یاد بگیره. ممکن بود گوسفنداش از صدای گیتار خوششون نیاد. ممکن بود بعد از یاد گرفتن گیتار دیگه به گوسفنداش اهمیتی نده و حسابی سلبریتی و راک استار بشه. حتی ممکن بود یک‌هو سر صحنه هیجان‌زده بشه و گیتارشو بزنه خورد کنه یا پرت کنه توی سر و کله تماشاچیا.

جعفر پلک زد و به افکارش که داشتن مثل مگس دور سر و صورتش می‌چرخیدن و می‌رفتن توی گوشاش نگاه کرد و سریع با حرکت دستاش، افکارش رو پراکنده کرد. الان وقتش نبود که مغزش رو با کار بیهوده‌ای مثل فکر کردن از حالت صفر کیلومتر خارج کنه.

بعد از پراکنده کردن افکارش، گیتار رو طوری به دست گرفت که انگشتاش اصلاً سیم‌ها رو لمس نکنن، و از محل خارج شد. کارهای زیادی داشت که باید انجام می‌داد.

همون‌طور که جعفر، سوت بلبلی زنان می‌رفت، دوربین روی گیتار توی دستاش زوم شد.
و همین‌طور زوم شد.
و حتی بیشتر زوم شد.
و در نهایت وارد تار و پود و سلولای سازنده گیتار شد و حتی از اونا هم رد شد و باهاشون بای بای کرد تا رسید به مرکز گیتار. اولین چیزی که توی لنز دوربین دیده شد، آسمانی به رنگ بنفش بود. همراه با ابرهایی به رنگ بنفش. و بعد زمین به رنگ بنفش. ولی بعد که دوربین بیشتر زوم کرد، تونست ببینه که کلی اسکلت هم روی زمین ریخته. و البته وسط همه‌شون یه شال‌گردن دیده میشه که در تضاد با کل منظره‌ست.

دوربین نمی‌دونست چرا هرکس که وارد گیتار شده، اسکلت شده، اونم نه از نوع زنده‌ش مثل ایوان، بلکه کاملا از نوع غیر زنده‌ش. و بنابراین تصمیم استراتژی رو گرفت که عقب نشینی کنه و از گیتار خارج بشه و به این فکر کنه که هر چیزی ارزش مستندسازی و ثبت رو نداره و برگرده به دیدن جعفر که سوت بلبلیش رو با بع بع گوسفنداش مخلوط کرده بود و همچنان در حرکت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه‌هایی که جعفر پیش روی چشماش می‌دید بسیار خشن بود. البته شاید نه در دنیای انسان‌ها، ولی قطعا در دنیای اشیاء بعنوان یک قتل‌عام تاریخی ازش یاد می‌شد. چرا که گوسفند جعفر با خوش‌حالی در حال جفتک انداختن دور تا دور مغازه بود و هرچی تو راهش می‌دید به وسط مغازه پرتاب می‌کرد. و حدس بزنین چی درست وسط مغازه قرار داشت؟

گیتار الکتریکی جادویی!

در حالی که چشم‌های جعفر از شدت اعجاب‌آور بودن اون‌چه که می‌دید گشاد شده بود و پلکاش بالا می‌پرید، دود بنفش رنگی مدام جلوی مردمک چشماش ظاهر می‌شد.
- بع بع!

یکی دیگه از گوسفندای جعفر که عادت نداشت مدت طولانی ازش دور بمونه، وارد مغازه می‌شه و بع‌بع‌کنان به سوی جعفر می‌ره و شروع به کشیدن شلوار جعفر می‌کنه. جعفر ناگهان به خودش میاد و ضمن نثار کردن لبخندی مهربان به گوسفند تازه‌وارد، به آرومی به سمت گوسفند قاتل حرکت می‌کنه.

گوسفند بدون هیچ شرم و حیایی هم‌چنان داشت به قتل‌عام اشیاء ادامه می‌داد. روونا می‌دونست که آیا گوسفند اصلا متوجه هست وسایلی که پرتاب می‌کنه دارن ناپدید می‌شن یا صرفا از روی ندونستن مرتکب چنین گناه بزرگی می‌شه؟

گوسفند ناگهان برمی‌گرده و متوجه حضور جعفر می‌شه که دقیقا رو به روش قرار داره. گیتار هم درست بین این دو! گوسفند بدو بدو به سمت جعفر خیز برمی‌داره.

- نـــــه! مواظب باش!

گوسفند اما زودتر به حرکت در اومده بود و با جهش بلند سعی داشت در آغوش جعفر فرود بیاد. گوسفند پرش موفقی از روی گیتار می‌کنه، اما شانس با شال گردنی که روی گوسفند بود و در راه روی گیتار فرود میاد یار نبود و با تبدیل شدن به دود بنفشی درون گیتار کشیده می‌شه.

جعفر که آماده شده بود در غم فقدان یکی از گوسفندانش فرو بره، با دیدن گوسفندی که جون سالم به در برده بود و در آغوشش جا گرفته بود، و به جاش شالی که از بین رفته بود، دو گالیونیش بیشتر از هر زمان دیگه‌ای میفته. اون حالا می‌دونست گیتار چطور کار می‌کنه و لبخندی که شاید تا به اون روز هرگز روی لب‌های جعفر نقش نسبته بود، ظاهر می‌شه. لبخندی شیطانی!

- عَ حالو به بَد گیتار خُدُمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا اول این پست:
توی مغازه لوازم جادویی پریوت، گیتار الکتریکی جادویی ای پیدا شده، که هرچیزی رو که با سیم هاش تماس پیدا کنه با دود بنفشی محو میکنه.


جعفر، که مدتی بود که کدخدای ده هاگزمید شده بود، بارها از میان مغازه ها و پاساژ ها رد شده بود. او همیشه با مغازه ای تحت عنوان لوازم موسیقی جادویی پریوت روبرو میشد که هیچوقت، کرکره اش بالا نبود. جعفر با بحران رویش بسیار مو و پشم روبرو شده بود، به طوری که تمام ریش هایش در اومده و نامرتب شده بودند، که باعث شده بود سبیل چاپلینی اش محو بشه و جعفر، اصلا از این موضوع راضی نبود.

جعفر، امروز هم به امید اینکه شاید کسی سرش به سنگ خورده باشه، عاقل و بالغ شده باشه و آرایشگاهی توی هاگزمید باز کرده باشه، دکه اشو ترک کرده بود. ولی با آرایشگاه نه، که با مغازه باز شده پریوت روبرو شده بود که در نوع خودش کمی عجیب و غیر منتظره بود.

به سمت در مغازه قدم برداشت و از اونجایی که گوسفنداش همیشه همراهش بودن، یکم کارش برای رسیدن به دم در مغازه سخت بود. نگاهی توی مغازه انداخت. اما خبری نبود. شانه ای بالا انداخت و برگشت که به راهش ادامه بده. پس گله اش رو به سمت جلو هی کرد.

ناگهان گوسفندی از ته گله، بع بع کنان به داخل مغازه دوید و پاکت شیر شمایی از میان پشمانش بروی زمین افتاد. جعفر بدنبال گوسفند رفت و پاکت شیر توجه اش رو جلب کرد. داد زد:
- مَع میگم یکی عَ ایی گُسفندو ها داره خُدشه ع گله مَع جدا می کنه عو میخوا خُد کفا بشه. عی پدر قوچ!

اما با خودش گفت که با گرفتن گوسفند، راحت تر میتونه پشماشو بزنه و برای تنبیه، وسط ظل آفتاب ولش کنه. پس بدنبال گوسفند وارد مغازه شد اما با صحنه ای روبرو شد که تمام ریش های بلند صورتش ریخت و همون سبیل چاپلینی جعفر رو باقی گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/15 1:53:51
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/15 1:54:28
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده