
داشتم تو اعماق یکی از توالت فرنگیا به غم و اندوههای بیپایانم فکر میکردم که یهو یه دانشآموز عقدهای، بسمالمرلین نگفته سیفونو کشید و منو از طریق لوله فاضلاب همراه کودهای انسانی نامرغوبش راهی دریاچه هاگوارتز کرد.
یادمه وقتی شناکنان خودمو رسوندم به آبهای سطحی دریاچه، غروب شده بود. نور قرمز آفتاب به سطح دریاچه میتابید و به آب، نمایی خونین میداد. همینطوری که روی سنگی نشسته و به افق خیره بودم یهو یه کشتی بزرگ موقع دور دو فرمون زد به دیوار و غرق شد. رفتم ببینیم چی شده که دیدم یه آقایی خوشگل و خوشتیپ با لباس شاهزادهها، موهای مشکی و چشمای شهلا زرشکی، داره توی آب دست و پا میزنه.
همین که از دست و پا زدن خسته شد و پایین رفت و حباب اول از دهنش خارج شد و میخواست وارد مرحله حباب دوم و من یقرا فاتحه مع الصلوات بشه بدو بدو رفتم تا نجاتش بدم. پس اونقدر فوتش کردم تا رسید به ساحل مقصود! وقتی توی ساحل به چهره بیهوشش نگاه کردم یه دل نه صد دل عاشقش شدم. ولی میدونین چیه؟ من احساس ناکافی بودن میکردم. درسته شاهزاده رو با فوت نجات داده بودم ولی با فوت که نمیتونستم باهاش ازدواج کنم و با فوت نمیتونستم ازش بچه بیارم؟ میتونستم؟

پس شاهزاده رو در حالی که داشت به زور با مرگ دست و پنجه نرم میکرد و نفس نفس میزد تا آب توی ریهش خالی بشه به امان مرلین رها کردم و رفتم سراغ عمه مارج! عمه مارج بعد از باد شدنش افتاده بود توی دریاچه هاگوارتز و از طریق ازدواج سیاسی تبدیل به ملکه ماهی مرکب پیچیده شده بود و یه عالمه ماهی مرکب قد و نیمقد بادکنکی باهم تولید کرده بودن که اسماشونو به یاد سگ محبوب عمه، گذاشته بودن ریپر ۱، ریپر ۲، ریپر ۳ و ریپر الیآخر!
همونطور که به زور از لای ریپرهای بیشمار رد میشدم خودمو به عمه مارج رسوندم.
- سلام عمه مارج.
شما که الان دیگه ملکه دریاچه شدی و قدرتهای ماهی مرکبی داری میشه دوباره منو به زندگی برگردونی؟- البته عزیزم. چرا که نه. اصلا من همینطوری کف دریاچه علاف نشسته بودم و فکر میکردم که این پاتر چقدر بد تربیت شده و حتما به پدر بیتربیتش رفته و دادلی چه پسر گلیه که تو اومدی تا زندت کنم!
عمه مارج با کوبیدن دوتا ریپر توی کله خودش و ایجاد یه انفجار بادکنکی بزرگ و سونامیای که باهاش هاگوارتزو آب برد منو دوباره زنده کرد. منم رفتم تا مخ شاهزاده رو بزنم. برای شروع کار رفتم بالای سرش و همونطور که به سنگی تکیه داده بود و بخاطر عوارض غرق شدن کمی بیحال بود بهش لبخند دندوننمایی زدم. با گیجی با چشمای شهلاش بهم نگاه کرد و خواستم بگم: "جون عجب چشمای زرشکیای، زرشک پلوی من میشی؟" که متوجه شدم در اثر عوارض جادوی عمه مارج، صدام دیگه در نمیاد و انقدر دهنمو عین قزلآلا اسکلکله الکی بازو بسته کردم و هیچ صوتی از گلوم خارج نشد که آخر شاهزاده فکر کرد من اسکلم و پاشد رفت. واقعا من اسکلم؟!

همچنانکه هنوز به تلاشم ادامه میدادم دنبالش راه افتادم. از اونجایی که هنوز فکر میکردم روحم، همه جای قصرش دنبالش میرفتم. حتی میخواستم توی توالتم همراهش برم که با یه اردنگی از در پرتم کرد بیرون. اونجا بود که فهمیدم روح نبودن چقدر سخته! داشتم پشت در توالت کشیک میدادم ببینم کِی میاد بیرون که دیدم خیلی طول کشید. رفتم دوباره به زور داخل که با صدای نداشته، داروی مسهل براش تجویز کنم اما دیدم داره با یه زن چت میکنه و لپاش گل انداخته!
قلبم شکسته بود و داد میزدم: "من دیگه یک دقیقه هم توی این قصر نمیمونم و رختخواباتم بردار ببر قصر مامان جونت بخواب." که طبیعتاً بازم هیچ صدایی از گلوم در نیومد. روز بعدم دیدم عروس خانم رو آوردن به قصر و با کمال وقاحت با شاهزاده ازدواج کردن. با خشم رفتم و تور سفید لباس عروس رو از صورتش کنار زدم که دیدم پتونیا دورسلی با نیم کیلو بوتاکس زیر تور نشسته و بهم لبخند میزنه و از ازدواج دومش با یه شاهزاده بجای ورنون دریلکار قبلی راضیتره!
منم که دیگه کارد میزدی خونم در نمیاومد مثل یه جادوگر عقدهای، وسط عروسی با یه ورد، شاهزاده رو تبدیل به قورباغه کردم و گذاشتم توی جیبم. الانم هروقت دیوانهسازا مزاحمم میشن شاهزاده رو پرت میکنم سمتشون تا ازم دفاع کنه! اونام بیشتر از اینکه از شاهزاده قورباغهای بترسن از اینکه من دیگه چه اسکلی هستم که قورباغه واقعی بجای سپر مدافع پرت میکنم سمتشون، میگرخن و تصمیم میگیرن با من در نیفتن. اونا هروقت منو میبینن بدو بدو قبل اینکه قورباغه شوت بشه سمتشون میان یه دست باهام میدن و یه ضربه مهربانانه به شونم میزنن و درحالی که با تأسف سرشونو تکون میدن به سمت قربانی بعدیشون میرن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










قانونا کسی که سند یا معرفی چوبدستیش توی دفتر ثبت چوبدستیها رو نیاورده باشه، پاترونوس/سونورتاپ نداریم براش. ولی خب به عنوان اولین مشتری، ما زیر داسی رد میکنیم. 
ضمنا! ما دنبال جلاد بهشت نمیرفتیم و او ما را به دنبال نداشت. او وجود سیاه و بزرگ ما را به ارمغان میآورد. کاری که شما نیز مشغول انجامش هستید.