تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
176 کاربر(ها) آنلاین هستند (159 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
175
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
*نقد پست های انجمن شهر لندن*
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

درود جناب گریندلوالد، امکانش هست پُست این پیرزن رو قند... پست این پیرزن رو نقد بفرمایید؟ ممنونم.
افرادی که لایک کردند
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست دیانا کارتر #101 در سالن ورزشهای ماگلی
درود بر تو دیانا کارتر!
این نقد صرفاً نقد گلرت گریندلوالد است و دیگران ممکن است متفاوت نقد کنند!
برای آنکه درک بهتری از پست شما در یک تاپیک ادامهدار داشته باشم، پست قبلی را که اتفاقاً خلاصهی ماجرا را هم در خود داشت مطالعه کردم. چیزی که شما برای ادامه دادنِ پست قبلی نیاز داشتید این بود که به سوژهی یافتن مواد لازم جهت پرورش میوهای شفابخش برای شفای عاجل لرد سیاه بپردازید. شما به خوبی از پس این کار برآمدید.
مشخصاً تمرکز پست بر یافتن خوشبوترین گل جهان بود.
نقل قول: اصلاً چرا باید غمگین باشند که بخواهیم بگوییم دلیل غمگین بودنشان این نیست؟ نباید وسواس بیش از حد خرج بدهم و به نظرم پست کاملاً استاندارد بوده؛ اما اگر هم بخواهیم حساس بشویم، به نظرم میتوانستید کمی این قسمت را بسط بدهید و به شکل طنزآمیزتری تلاش مرگخوارها در مخفی کردن جهلشان را به نمایش بگذارید.
نقل قول: استدلال محکمی نبود ولی در قالب طنز اتفاقاً برایم جذاب بود، بخصوص اینکه در ادامه اشاره کردید برای مرگخوارها خیلی هم استدلال محکمی بود! 
نقل قول: مگر بقیهی گلها اسم دختر نیستند؟!
نقل قول:این قسمت را بسیار پسندیدم.
نقل قول:شاید فلسفه به هم بافتن نویسندگان در پستهای طنز برای برخی خندهدار نباشد؛ اما شخصاً از این دست مزهپرانیها خوشم میآید و به نظرم اگر به این سبک نوشتن علاقه داشته باشید، به مرور زمان به جملات فلسفی بسیار دقیقتری هم خواهید رسید.
نقل قول: اولاً از همین قسمت پست شما مشخص است که پست نفرات قبلی را با دقت خواندهاید و این یکی از نقاط قوت شما بهشمار میرود. دوماً در همین قسمت، متن خود را از بیراهه نجات دادید چون اگر بحث پیدا کردن خوشبوترین گل قرار بود به همان منوال قبل ادامه یابد، متن شما طولانی و بیمزه میشد.
نقل قول: و کار به همان قسمت ختم نشد و غافلگیری بیشتری در راه بود که بسیار پسندیدیم. صدالبته با توجه به اینکه شخصیتی با قلب سیاه به نام مارولو گانت در گلدان کاشته شده، میتوانیم انتظار داشته باشیم نسخهی عجیب و غریب و بسیار خندهداری از او به شکل غنچهگُلی ببینیم.
نقل قول:به نظر میرسد شما نهتنها حواستان به این بود که ماجرای دنبالهدار را در جای درست ادامه بدهید، بلکه به فکر سوژهسازی برای نفر بعدی هم بودهاید.
اگر بخواهم از نقاط قوت پست شما بگویم، تلاش مناسب برای همراهی در یک داستان ادامهدار طنز بود که نشان میداد نسبت به پستهای قبلی بیتفاوت نبودهاید و بهاصطلاح سوژه را شهید نکردهاید؛ اما چیزی که "به مرور" باید تقویت بشود، تمرکز بیشتر روی جزئیات طنزآمیز است (که البته به موارد خوبش اشاره کردم). چرا گفتم بهمرور؟ چون لُطف پست زدن در تاپیکهای دنبالهدار این است که مجبور نباشیم وقت و انرژی فراتر از محدودیتهای زندگیمان برایش بگذاریم. اگر قرار باشد برای شرکت در تاپیکهای دنبالهدار با کمالگرایی ساعتها روی سوژه کار کنیم، عملاً فرصت و لذت نویسندگی در کنار دیگران را از دست میدهیم. برای همین هم میگویم پست شما بسیار استاندارد و خوب بود و اگر هم قرار است به کمال مد نظرتان برسید، باید به مرور این کار را انجام بدهید.
موفق و موید باشید
گلرت گریندلوالد
@دیانا کارتر
درود بر تو دیانا کارتر!
این نقد صرفاً نقد گلرت گریندلوالد است و دیگران ممکن است متفاوت نقد کنند!
برای آنکه درک بهتری از پست شما در یک تاپیک ادامهدار داشته باشم، پست قبلی را که اتفاقاً خلاصهی ماجرا را هم در خود داشت مطالعه کردم. چیزی که شما برای ادامه دادنِ پست قبلی نیاز داشتید این بود که به سوژهی یافتن مواد لازم جهت پرورش میوهای شفابخش برای شفای عاجل لرد سیاه بپردازید. شما به خوبی از پس این کار برآمدید.
مشخصاً تمرکز پست بر یافتن خوشبوترین گل جهان بود.
نقل قول:
مرگخوارها سه ساعت تمام در سکوت راه رفتند. نه به این دلیل که غمگین بودند؛ بلکه چون هیچکدام جرئت نداشت اعتراف کند اصلاً نمیدانند خوشبوترین گل جهان چیست.
سرانجام یکی با احتیاط گفت:
- شاید... گل رز؟
نقل قول:
- احمق! اگه رز خوشبوترین بود که اسمش میشد "گلِ خوشبوترین". معلومه که نیست!

نقل قول:
- نرگس؟
- اون که اسم دختره!
نقل قول:
بحث دوباره بالا گرفت. چند نفر برای اثبات ادعایشان مشغول بو کشیدن شنل یکدیگر شدند تا شاید حافظهشان تحریک شود. نتیجه فقط این شد که همگی فهمیدند مرگخوار شمارهی هفت از سه هفته پیش حمام نرفته است.
نقل قول:
- خوشبوترین گل جهان یه گل معمولی نیست. هر گلی که همه فکر کنن خوشبوترینه، همون لحظه دیگه خوشبوترین نیست. چون خوشبوترین گل جهان از دیدهها پنهانه.
نقل قول:
ناگهان از داخل گلدان مارولو گانت صدای عطسهای آمد. همگی با وحشت به گلدان نگاه کردند. خاک گلدان آرامآرام لرزید، شاخهای سیاه از دل آن بیرون آمد و روی شاخه، غنچهای بنفشرنگ جوانه زد. گویی تف خرمگس به تنهایی جواب داده بود؟!
- جواب داده! جواب داده!
نقل قول:
غنچه آرام باز شد و با صدایی گرفته گفت:
- آب...
مرگخوارها خشکشـان زد.
غنچه دوباره دهانش را باز کرد.
- آب نمیخوام... چایی دارین؟
نقل قول:
- ...فکر کنم اول باید گلدونو بگیریم، بعد دنبال گل بریم.
و همه با فریاد «گلدونو بگیرین!» به دنبال گلدان فراری دویدند، بیخبر از اینکه چیزی در اعماق جنگل، از مدتها پیش منتظر رسیدن همین گلدان بوده است...
اگر بخواهم از نقاط قوت پست شما بگویم، تلاش مناسب برای همراهی در یک داستان ادامهدار طنز بود که نشان میداد نسبت به پستهای قبلی بیتفاوت نبودهاید و بهاصطلاح سوژه را شهید نکردهاید؛ اما چیزی که "به مرور" باید تقویت بشود، تمرکز بیشتر روی جزئیات طنزآمیز است (که البته به موارد خوبش اشاره کردم). چرا گفتم بهمرور؟ چون لُطف پست زدن در تاپیکهای دنبالهدار این است که مجبور نباشیم وقت و انرژی فراتر از محدودیتهای زندگیمان برایش بگذاریم. اگر قرار باشد برای شرکت در تاپیکهای دنبالهدار با کمالگرایی ساعتها روی سوژه کار کنیم، عملاً فرصت و لذت نویسندگی در کنار دیگران را از دست میدهیم. برای همین هم میگویم پست شما بسیار استاندارد و خوب بود و اگر هم قرار است به کمال مد نظرتان برسید، باید به مرور این کار را انجام بدهید.
موفق و موید باشید
گلرت گریندلوالد
@دیانا کارتر
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:39
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

درود جناب گریندلوالد در اصل میخواستم یکی از پستام تو کوچهدیاگون رو بدم برای نقد، اما نقد اونجا بسته بود، منم گشتم یکی از پستای شهر لندن رو که تو همون سبک بود برای شما آوردم میشه لطفا این پست نقد بشه؟
افرادی که لایک کردند
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست آدلاید مورتون #184 در ماجراهای مردم شهر لندن
درود بر آدلاید مورتون!
طبق معمول، مواردی که در جایگاه منتقد پستهای شهر لندن ارائه میدهم، صرفاً نظرات شخصی خودم است و ممکن است دیگران نظر متفاوتی داشته باشند.
متن زیبای شما را خواندم. نقطهی قوتی که کاملاً به چشم میآید، توصیفنویسی زیبای شماست؛ از توصیف شهر لندن گرفته تا آدلاید که تفاوت بسیاری با مردمان شهر داشت و بهخوبی توانسته بودید درگیریهای درونی او را به نمایش بگذارید.
نقل قول:سعی میکرد... تحمیل میکرد کند.
فارغ از این خردهایرادهای مکانیکی، تصویر لندن را دوست داشتم. یکنواخت و منظم و صدالبته کمی افسردهکننده.
نقل قول:شاید هم بتوانیم از زاویهی دیگری بگوییم آدلاید در این شهر همانقدر آسیبپذیر به نظر میرسد که آدلاید در میان خانوادهی سختگیر مورتون. درست حدس میزنم؟
نقل قول:اما در ادامه میبینم که آن همه سختگیری بهوضوح روی رفتار خود آدلاید هم اثر گذاشته. اشارهی بهجا به رنگ شنل او و تضادی که با محیط داشت و معنایی که فراتر از این تصویر میتوان برداشت کرد. امیدوارم "تیره" بودن رنگ قرمز را از عمد بیان کرده باشی چون تصویری که من به ذهنم رسید دقیقاً دختری بود که روزگاری بسیار "روشن" بوده اما بهمرور در زمینهی سختگیریها و انتظاراتی که جامعه از او داشته (مثلاً بینقص بودن، همانطور که در متن شما خواندم) به تیرگی گراییده؛ اما همچنان تفاوت آن با زمینه احساس میشود (جای امیدی هست؟!).
نقل قول:لایههای زیرین کمکم به مخاطب ارائه شده و این جذاب است.
نقل قول:همانطور که از روند توصیفات با حوصله و قدم به قدم شما انتظار میرفت، بالاخره اندکی از دلایل هیاهوی درونی این دختر را میبینیم. تجربهای که احتمالاً بسیاری از انسانهایی که در خانوادههای اصیل تجربه کردهاند و مجبور شدهاند کودک پرهیاهوی درون را قربانی انتظارات اطرافیانشان کنند. من متوجه معنای "مرمرمان" نشدم. غلط املایی است یا واقعاً این کلمه معنی خاصی دارد؟ اگر به کلمهی مرمر ربط دارد، پس احتمالاً میخواستید سردی و بیحالتی چهرهاش را توصیف کنید.
نقل قول:مسلماً با این جملهی پایانی نمیتوانیم نتیجهای قطعی بگیریم. داستانی روایت نشده. اما ارتباط گرفتن با حس و حال شخصیت آدلاید برای منِ مخاطب آسان است. شاید بتوانم کمی آن را به زندگی آدمیزادی تعمیم بدهم که دوست دارد طور دیگری زندگی کند اما جبر زمانه هر بار او را به حفظ "وقار همیشگی" وامیدارد.
امیدوارم بیشتر بنویسید و هر بار بهتر از قبل.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آدلاید مورتون
درود بر آدلاید مورتون!
طبق معمول، مواردی که در جایگاه منتقد پستهای شهر لندن ارائه میدهم، صرفاً نظرات شخصی خودم است و ممکن است دیگران نظر متفاوتی داشته باشند.
متن زیبای شما را خواندم. نقطهی قوتی که کاملاً به چشم میآید، توصیفنویسی زیبای شماست؛ از توصیف شهر لندن گرفته تا آدلاید که تفاوت بسیاری با مردمان شهر داشت و بهخوبی توانسته بودید درگیریهای درونی او را به نمایش بگذارید.
نقل قول:
لندن، با آن غبار همیشگی و صدای یکنواخت کالسکه ها بر روی سنگفرشهای خیس، امروز هم طبق معمول داشت سعی میکرد نظم خشک و خستهکنندهاش را به همهی رهگذران تحمیل میکرد.
فارغ از این خردهایرادهای مکانیکی، تصویر لندن را دوست داشتم. یکنواخت و منظم و صدالبته کمی افسردهکننده.
نقل قول:
مه غلیظی شهر را در بر گرفته بود و بوی نمناک خاک و دود زغال، در فضای خفقانآور خیابانها پیچیده بود. آدلاید، در میان این هیاهوی خاکستری، درست مثل تکهای از یک تابلوی نقاشی قدیمی به نظر میرسید که از جای خود خارج شده و به اشتباه در خیابان رها شده باشد.
نقل قول:
او با قدمهایی شمرده و دقیق پیش میرفت؛ طوری که انگار هر گامش، پیشنویسی برای یک مراسم رسمی است. شنلش با هر وزش باد، با وقاری خاص در هوا تکان میخورد و ردی از رنگ قرمز تیره را در فضای مهآلود شهر میکشید؛ رنگی که شاید تنها فریادِ خاموشِ او در برابر این دنیای بیرنگ بود.
نقل قول:
موهای خاکستریاش، که درست مثل رنگ آسمانِ لندن بود، در کنار چشمانی با آبیِ عمیق، تضادی غریب ایجاد میکرد. اما اگر کسی با دقت به نگاهش زل میزد، میتوانست ردههای قرمز رنگی را در عمق آن آبی ببیند؛ ردی که شبیه به یک زخم قدیمی بود یا شاید هم شعلهای کوچک از خشمی که آدلاید سالها بود یاد گرفته بود پشت لبخندی مودبانه و سرد پنهانش کند.
نقل قول:
او در حالی که دستانش را محکم دور خود پیچیده بود، به جمعیت نگاه کرد. همه در عجله بودند، اما او در سکونی مطلق غرق شده بود. در ذهن آدلاید، هر تیکتیک ساعت، صدای زنجیری بود که او را به انتظارات خانوادهی مورتون میبست. او میدانست که در این لحظه، هر کسی که به او نگاه میکند، تنها یک «دختر باوقار و بینقص» را میبیند، اما هیچکدام نمیدانستند که پشت این چهرهی مرمرمان، طوفانی در جریان است که هر لحظه ممکن است تمام این نظم ساختگی را با خود ببرد.
نقل قول:
او یک بار دیگر شنلش را روی شانههایش مرتب کرد، نگاهی گذرا به افق انداخت و با همان وقار همیشگی، در میان مه لندن غیب شد.
امیدوارم بیشتر بنویسید و هر بار بهتر از قبل.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آدلاید مورتون
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

با درود فراوان میشه این پست نقد بشه؟؟[
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با تو از تو برای تو
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست ریتا اسکیتر #17 در گالری هنری لندن
درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:با اینکه در فضاسازی و توصیف صحنه میتوانستید عملکرد بهتری داشته باشید، به نظرم شروع جذابی بود. بخصوص قسمت "ریتا توی آزکابان بود!" که انعکاس صدای خود ریتا اسکیتر در سر خواننده را به همراه داشت.
نقل قول:نویسنده به خوبی توانسته میزان خطرناک بودن زندانی را به مخاطب نشان بدهد.
نقل قول:اما شاید معرفی شخصیت زندانی میتوانست با غافلگیری بیشتری همراه باشد. مثلاً کمی بیشتر به تصویرسازی ادامه میدادید و مثلاً منتظر بودیم گریندلوالد یا لرد ولدمورت در غل و زنجیر ببینیم و ناگهان با یک بستنیفروش گوگولی و جذاب روبرو میشدیم. البته این بخش از نظراتم سلیقهایست اما فرصت خوبی هم بود بهرحال.
نقل قول:در ادامه توصیفات شما از لطافت شخصیت آقای فوتسکیو جذاب بود، اما برای شخص بنده، این دیالوگ آخر از همه زیباتر بود "سلام دخترم" را معمولاً از زبان پیرمردی بسیار رئوف و خوشقلب میشنویم. اما در ادامه... شوک بزرگی انتظارمان را میکشد که این طراحی تلهی شما را موفقیتآمیز میکند.
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:با توجه به موضوع نوشته و حدس کاملاً واضحی که بهعنوان خواننده متن داریم و میدانیم قرار است غافلگیر شویم، جملهی دلهرهآور آقای فورتسکیو را دوست داشتم.
نقل قول:چقدر طعنهآمیز!
نقل قول:من را یاد رمان ترسناک Perfume: The Story of a Murderer میاندازد.
نقل قول:در ادامه متوجه میشویم که تقریباً سرنوشت همهی آن کودکان این بوده که روح شاداب خود را به مرور از دست میدادند و در نهایت خوراک پیرمرد میشدند. اما سوالهایی در ذهن بهوجود میآید. مثلاً اینکه کسی متوجه گم شدن آنها نمیشود؟ که در ادامه توضیح میدهید که برای آنها بدل میساخته. پس شاید میتوانستید در ادامه سوال دیگری را هم پاسخ بدهید. مثلاً اینکه با توجه به این همه لاپوشانی تروتمیز و حرفهای، چطور دست پیرمرد رو شد؟ کی و کجا متوجه شدند یک جای کار میلنگد و به سراغ کسی رفتند که کوچکترین ظنی به او نمیرفت؟
نقل قول:جذابیت جملهی آخر در این است که ما از زاویهی نگاه ریتا اسکیتر، فرشتهای را دیدیم که با رو شدن حقیقت پیش چشمانمان به هیولا تبدیل شد، اتفاقی که در تابلوی نقاشی مرد ماهیگیر نیز میافتد.
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر
درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:
آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
نقل قول:
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
نقل قول:
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
نقل قول:
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.
نقل قول:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
نقل قول:
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
نقل قول:
_ و بعد هم از اون عروسکهای خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی میدادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری میکردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...
نقل قول:
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشتهای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه میکرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست وین هاپکینز #52 در مرکز مشاوره جادوگران
درود بر وین هاپکینز عزیز!
با توجه به کارکرد تاپیک مرکز مشاوره جادوگران و بخصوص ایونتی که مرگ برگزار کرده بود، انتظار میرفته که با شخصیت خودت به مرکز مراجعه کنی و برای حل مشکلی احتمالاً مربوط به روح و روان شخصیت، درمان طلب کنی.
به نظرم این کار رو با موفقیت توی پستت انجام دادی و زبان طنزش رو هم بسیار دوست داشتم.
از دید منِ خوانندهی پست، کارکتر شما دچار نوعی خودشیفتگی و در عین حال شیادی شده بوده و اگر میخواستید همین رو نشون بدید، در انجامش موفق بودید.
حالا بریم چند خط رو نقل قول و نقد کنیم. (البته شما طبق چیزی که نوشتی خیلی هم طاقت انتقاد نداری و ترجیح میدی مردم زیر آوار بمونن و بگن: این خونه رو کی ساخته؟ اوستای بنا ساخته
)
نقل قول:شروع خوبی بود. کمی فضاسازی و آماده کردن ذهن خواننده متن برای ورود وین هاپکینز. اشاره تلویحی به نامناسب بودن کارکتر "مرگ" برای ایفای نقش مشاور!
نقل قول:جا داشت همینجا یه غُر میزدی و میگفتی تو که از این کار خسته میشی، چرا اومدی مشاور شدی؟ ولی بهرحال در تکمیل بند اول و تأکید مجدد بر اینکه شغل اصلیش رو رها نکرده توضیحات خوبی بود.
نقل قول:این نوع ورود عجیب وین هاپکینز باعث شد برم معرفی شخصیتت رو بخونم:
نقل قول:خُب الان با این بکگراند، نحوهی ورود کارکترت به داستان منطقی شد. 
نقل قول:این قسمتش رو بسیار پسندیدم.
فانی، ویرانهی قلب،... انتخاب کلماتت رو دوست داشتم.
نقل قول:اینجا بود که در قالب طنز و دیالوگنویسی تونستی با موفقیت پرورش شخصیت رو انجام بدی. نقد؟ نقد خاصی نمیتونم داشته باشم. بسیار راضی بودم.
در کل میتونست پست طولانیتری هم باشه اما به نظرم با خوندنش وقتم هدر نرفت و بهاندازهی کافی خندهدار هم بود. تنها نکتهای که شاید بتونی بیشتر روش کار کنی، رعایت نکات مربوط به تایپ کردن و نیمفاصله و اینجور چیزهاست.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
@وین هاپکینز
درود بر وین هاپکینز عزیز!
با توجه به کارکرد تاپیک مرکز مشاوره جادوگران و بخصوص ایونتی که مرگ برگزار کرده بود، انتظار میرفته که با شخصیت خودت به مرکز مراجعه کنی و برای حل مشکلی احتمالاً مربوط به روح و روان شخصیت، درمان طلب کنی.
به نظرم این کار رو با موفقیت توی پستت انجام دادی و زبان طنزش رو هم بسیار دوست داشتم.
از دید منِ خوانندهی پست، کارکتر شما دچار نوعی خودشیفتگی و در عین حال شیادی شده بوده و اگر میخواستید همین رو نشون بدید، در انجامش موفق بودید.
حالا بریم چند خط رو نقل قول و نقد کنیم. (البته شما طبق چیزی که نوشتی خیلی هم طاقت انتقاد نداری و ترجیح میدی مردم زیر آوار بمونن و بگن: این خونه رو کی ساخته؟ اوستای بنا ساخته
)نقل قول:
مرگ توی دفتر مشاورهش نشسته بود و با بی حوصلگی پرونده های مراجعین رو بررسی میکرد. هنوزم براش سوال بود که چی باعث شد یهو تصمیم بگیره روانکاوی رو انتخاب کنه. شاید کنجکاو بودنش نسبت به شناخت بیشتر انسان ها و احساسات متنوعشون. شایدم اونقدرا دلیلش پیچیده نبود و فقط میخواست برای تنوع، بجز قبض روح کردن مردم کار دیگه ای هم انجام بده.
نقل قول:
وقتی از بررسی پرونده ها و تجزیه و تحلیلشون خسته میشد، یا داسشو تیز و تمیز میکرد و یا اینکه لیست قربانیای بعدیش رو ویرایش میکرد. سرشو از پرونده ها به سمت ساعت دیواری چرخوند. از وقتی که شروع به کار کرده بود، زمان زیادی میگذشت و الان وقت استراحت بود.
نقل قول:
ناگهان تعدادی از سرامیک های کف دفتر به سمت سقف پرتاب شدن و بدنبالشون توده های خاک. از چاله ایجاد شده در کف دفتر، مرد جوانی با موهای سیاه و چشمای زرد که یه بادگیر نارنجی پوشیده و بیلی به پشتش بسته بود، بیرون اومد و شروع کرد به تکوندن لباسش.
نقل قول:
اون همیشه یه بیل همراهش داره که علاوه بر کند و کاو، بعنوان سلاح هم ازش استفاده میکنه و اگه کسی رو مخش بره، در استفاده ازش تردیدی نداره!

نقل قول:
-این چه کاری بود کردی مردک فانی؟!تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟
فانی، ویرانهی قلب،... انتخاب کلماتت رو دوست داشتم.
نقل قول:
-مثلا اینجوریه که وقتی پروژه ساختمونی با اون همه جزئیات و ظرافت رو با تموم سختیاش به پایان میرسونم و ازشون نظر میخوام که چطور شده، همشون میگن که دقیقا همون چیزی که توی ذهنمون بود رو ساختی، دمت گرم و از این حرفا، ولی هنوز یه روز ازش نگذشته برام نامه عربده کش میفرستن که وقتی چشممون رو باز کردیم، خودمون رو توی سنت مانگو دیدیم چون سقف و کف خونه همو در آغوش گرفته بودن و ما اون وسط پِرِس شدیم!
-احیاناً فکر نمیکنی که مشکل از توئه و باید کیفیت کارتو بالا ببری؟![]()
-ابدا!من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟
در کل میتونست پست طولانیتری هم باشه اما به نظرم با خوندنش وقتم هدر نرفت و بهاندازهی کافی خندهدار هم بود. تنها نکتهای که شاید بتونی بیشتر روش کار کنی، رعایت نکات مربوط به تایپ کردن و نیمفاصله و اینجور چیزهاست.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
@وین هاپکینز
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/5 9:46:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: جمعه 27 شهریور 1405 15:18
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
31

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=390567#forumpost17
درود و صد درود به آقای گریندلوالد، نقاد اعظم
اگر میشه این پست رو نقد کنید تا ما هم بهره مند شیم از دانش بی پایانتون
درود و صد درود به آقای گریندلوالد، نقاد اعظم

اگر میشه این پست رو نقد کنید تا ما هم بهره مند شیم از دانش بی پایانتون
افرادی که لایک کردند
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست آستوریا گرینگرس #5 در گالری هنری لندن
درود بر آستوریا گرینگرس!
برای شما هم نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
نکاتی که در بخش اول دارم، مشابه همان چیزهایی است که به فلور دلاکور گفتم:
نقل قول:
اما نقد شخصی خودم که بخش دوم این نقد میشود.
نقل قول:خانوادههای پاک نژاد پاک؟ نمیدانم اینجا خطای تایپی رخ داده یا من درست متوجه نشدم؛ اما به لحاظ مفهومی، به نظر میرسد اصرار خانواده های اصیل بر اصالتشان میتواند باعث شود فرزندان کمی آزاداندیشتر به تنفس نیاز پیدا کنند. ارتباط این موضوع با رفتن کارکتر به یک گالری هنری میتوانست بهعنوان امتیاز مثبتی در متن دیده شود. توصیف هوای سرد بعدازظهر هم جذاب اما کوتاه بود.
نقل قول:اشاره به رنگ سبز پالتو در بند قبلی و خاطرهبازی با راهروهای اسلیترین بهجا و زیبا انجام شده است. باز هم تأکید بیشتر بر رابطهی قابلدرک اما پیچیدهی کارکتر با فضای خانوادهاش که در اینجا به خواننده اثبات میکند در بند قبلی تصادفی به آن اشاره نشده است و پیامی با خود به همراه دارد.
نقل قول:بعد از خواندن چند خط توصیف معمولی، به این جملهبندی جذاب رسیدم. باز هم خاطرهبازی با فضای هاگوارتز و این بار مقایسهی لحظات آرامش پیش از طوفان، پیش از آغاز نبرد هاگوارتز با صحنهی نقاشی که به نظر آرام میآید، اما اتفاقات تلخی در راه است. مقایسهی مبتکرانهای بود.
نقل قول:و پای خود شخصیت ماجرا هم به میان میآید. پختگی متن شما در اینجا پیداست چون باز هم به تمایل کارکتر اصلی به آزمودن مسیر تازه اشاره کردید.
نقل قول:فکر نمیکردم از این زاویه هم میتوان به قضیه نگاه کرد. بله، عیسی میدانست چه طوفانی در راه است اما در کمال آرامش، مصمم بود این سختیها را به جان بخرد و شما به درستی به این نکته اشاره کردید.
در چندین جملهی بعد نیز درسی را به ما نشان میدهی که آستوریا از تابلوی شام آخر و خوانندگان از متن شما میآموزند. زاویهی نگاهی متفاوت اما جالب که نتیجهی عمق تلاش شما در شخصیتپردازی و توصیف وضعیت روحی کارکتر است.
نقل قول:با وجود اینکه همان پیام را تکرار کردید، در بیان آشکار آن کمتر میتوان بین اسلیترینی مورد سوءتفاهم و عیسای عاری از گناه شباهت پیدا کرد، اما همچنان هراس نداشتن از سختیها و افرادی که مثل خانواده میمانند اما از پشت خنجر میزنند میتوانست پایان بهتری برای متن شما باشد.
بسیار راضی بودم. البته امیدوارم در پست بعدی شما در گالری هنری لندن، توجه ویژه به هدف تاپیک را عملاً ببینم؛ اما حقیقتاً از خواندن متن شما لذت بردم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آستوریا گرینگرس
درود بر آستوریا گرینگرس!
برای شما هم نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
نکاتی که در بخش اول دارم، مشابه همان چیزهایی است که به فلور دلاکور گفتم:
نقل قول:
ید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشیهای معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان میرود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، دربارهی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی دربارهی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کردهاند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام میگیریم و روایتی مینویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زدهاید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیدهاید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کردهاید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.
اما نقد شخصی خودم که بخش دوم این نقد میشود.
نقل قول:
لندن دیگر برای آستوریا گرینگرس فقط یک شهر نبود؛ شهری بود که در آن میتوانست برای چند لحظه از انتظارات سنگین خانوادههای پاک نژاد پاک فرار کند. آن روز بعد از ظهر، وقتی نسیم سرد خیابان با پالتوی سبزش بازی میکرد، وارد یکی از گالریهای هنری خلوت شد.
نقل قول:
سکوت گالری، مثل سکوت راهروهای قدیمی اسلیدرین، چیزی را درونش آرام میکرد. آستوریا برخلاف تصور مردم، مثل خیلی از اعضای خانوادهاش سخت و سنگی نبود؛ شکوفههای ظریفی از احساسات و فکرهای پنهان همیشه در او موج میزدند… فقط یاد گرفته بود خوب مخفیشان کند.
نقل قول:
آستوریا آهسته زمزمه کرد:
«زیباست....»
نه به معنای دینیاش؛ بلکه به معنای لحظهای که همه چیز در آستانه فروپاشی بود. درست مثل آخرین ساعت های نبرد هاگوارتز. مثل زمانی که هر قدم و هر جمله، میتوانست کسی را نجات دهد یا نابود کند.
نقل قول:
نگاهش روی مردی که به سمت دیگری خم شده بود مکث کرد، انگار تلاش میکرد حقیقتی را بفهمد، یا شاید از آن فرار کند. این نگاه، به طرز عجیبی او را یاد سالهای نوجوانیاش در اسلیدرین انداخت؛ سالهایی که مجبور بود تصمیم بگیرد شبیه چه کسی باشد: شبیه گذشتهی تاریک خانواده، یا آیندهای که خودش میخواست بسازد.
نقل قول:
در چهرهٔ عیسی آرامشی بود که آستوریا آن را نمیشناخت، اما به آن حسادت میکرد. یک نوع پذیرش… پذیرفتن اینکه گاهی انتخابهای سخت، بخشی از مسیر هستند؛ حتی اگر آدم را زخمی کنند.
در چندین جملهی بعد نیز درسی را به ما نشان میدهی که آستوریا از تابلوی شام آخر و خوانندگان از متن شما میآموزند. زاویهی نگاهی متفاوت اما جالب که نتیجهی عمق تلاش شما در شخصیتپردازی و توصیف وضعیت روحی کارکتر است.
نقل قول:
و آستوریا گرینگرس فهمید که حتی یک اسلیدرینی هم میتواند در میان سایهها، دنبال نوری کوچک بگردد.
بسیار راضی بودم. البته امیدوارم در پست بعدی شما در گالری هنری لندن، توجه ویژه به هدف تاپیک را عملاً ببینم؛ اما حقیقتاً از خواندن متن شما لذت بردم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آستوریا گرینگرس
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/2 13:54:25
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟ 