جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] *نقد پست های انجمن شهر لندن*
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست ریتا اسکیتر #17 در گالری هنری لندن
درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:با اینکه در فضاسازی و توصیف صحنه میتوانستید عملکرد بهتری داشته باشید، به نظرم شروع جذابی بود. بخصوص قسمت "ریتا توی آزکابان بود!" که انعکاس صدای خود ریتا اسکیتر در سر خواننده را به همراه داشت.
نقل قول:نویسنده به خوبی توانسته میزان خطرناک بودن زندانی را به مخاطب نشان بدهد.
نقل قول:اما شاید معرفی شخصیت زندانی میتوانست با غافلگیری بیشتری همراه باشد. مثلاً کمی بیشتر به تصویرسازی ادامه میدادید و مثلاً منتظر بودیم گریندلوالد یا لرد ولدمورت در غل و زنجیر ببینیم و ناگهان با یک بستنیفروش گوگولی و جذاب روبرو میشدیم. البته این بخش از نظراتم سلیقهایست اما فرصت خوبی هم بود بهرحال.
نقل قول:در ادامه توصیفات شما از لطافت شخصیت آقای فوتسکیو جذاب بود، اما برای شخص بنده، این دیالوگ آخر از همه زیباتر بود "سلام دخترم" را معمولاً از زبان پیرمردی بسیار رئوف و خوشقلب میشنویم. اما در ادامه... شوک بزرگی انتظارمان را میکشد که این طراحی تلهی شما را موفقیتآمیز میکند.
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:با توجه به موضوع نوشته و حدس کاملاً واضحی که بهعنوان خواننده متن داریم و میدانیم قرار است غافلگیر شویم، جملهی دلهرهآور آقای فورتسکیو را دوست داشتم.
نقل قول:چقدر طعنهآمیز!
نقل قول:من را یاد رمان ترسناک Perfume: The Story of a Murderer میاندازد.
نقل قول:در ادامه متوجه میشویم که تقریباً سرنوشت همهی آن کودکان این بوده که روح شاداب خود را به مرور از دست میدادند و در نهایت خوراک پیرمرد میشدند. اما سوالهایی در ذهن بهوجود میآید. مثلاً اینکه کسی متوجه گم شدن آنها نمیشود؟ که در ادامه توضیح میدهید که برای آنها بدل میساخته. پس شاید میتوانستید در ادامه سوال دیگری را هم پاسخ بدهید. مثلاً اینکه با توجه به این همه لاپوشانی تروتمیز و حرفهای، چطور دست پیرمرد رو شد؟ کی و کجا متوجه شدند یک جای کار میلنگد و به سراغ کسی رفتند که کوچکترین ظنی به او نمیرفت؟
نقل قول:جذابیت جملهی آخر در این است که ما از زاویهی نگاه ریتا اسکیتر، فرشتهای را دیدیم که با رو شدن حقیقت پیش چشمانمان به هیولا تبدیل شد، اتفاقی که در تابلوی نقاشی مرد ماهیگیر نیز میافتد.
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر
درود بر افشاکنندهی رازهای مگوی آلبوس دامبلدور!
دقت کن که نقدهای من بیشتر از زاویهی دید خودم مطرح میشوند و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
در مورد پستهای گالری هنری لندن، پیشتر چند نکته عرض کردهام که در مورد عملکرد خود تاپیک، شما کاملاً اصولش را رعایت کردهاید. پس مستقیم به سراغ خود متن میروم.
سوژهی انتخابی شما، پیرمرد ماهیگیر بوده است. طبق تحلیلی که از این تابلوی نقاشی معروف ارائه شده، شخصیت انسانها میتواند دو روی کاملاً متضاد خیر و شر داشته باشد. گاهی پیش میآید کسی که فکر میکردیم همیشه شریف و مهربان بوده، مرتکب کثیفترین جنایات شده است.
در روایت شما، ریتا اسکیتر به سراغ یک زندانی آزکابان رفته است. کاملاً با شخصیت فضول ریتا اسکیتر و همچنین حرفهی او منطبق است.
نقل قول:
آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
نقل قول:
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
نقل قول:
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
نقل قول:
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم
مثلاً در این قسمت:
نقل قول:
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.
نقل قول:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
نقل قول:
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
نقل قول:
_ و بعد هم از اون عروسکهای خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی میدادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری میکردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...
نقل قول:
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشتهای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه میکرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
در کل از خواندن نوشتهی شما لذت بردم و مکالمهی بین ریتا و آقای بستنیفروش جذاب بود؛ اما اگر بخواهم به نکات ملموسی اشاره کنم، نیاز به ویرایش مکانیکی متن شما از جمله توجه بیشتر به علائم نگارشی و نکات مربوط به تایپ است. محاورهای بودن متن شما مشکل محسوب نمیشود و با توجه به فرمت نویسندگی در سایت، سلیقهای است اما خود داستان، بخصوص در مورد پاسخ دادن به معماهای ذهنی ایجادشده، میتواند از این هم بهتر شود.
بسیار عالی بود ریتا اسکیتر. منتظر خواندن پستهای بعدی شما هستم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@ریتا اسکیتر
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست وین هاپکینز #52 در مرکز مشاوره جادوگران
درود بر وین هاپکینز عزیز!
با توجه به کارکرد تاپیک مرکز مشاوره جادوگران و بخصوص ایونتی که مرگ برگزار کرده بود، انتظار میرفته که با شخصیت خودت به مرکز مراجعه کنی و برای حل مشکلی احتمالاً مربوط به روح و روان شخصیت، درمان طلب کنی.
به نظرم این کار رو با موفقیت توی پستت انجام دادی و زبان طنزش رو هم بسیار دوست داشتم.
از دید منِ خوانندهی پست، کارکتر شما دچار نوعی خودشیفتگی و در عین حال شیادی شده بوده و اگر میخواستید همین رو نشون بدید، در انجامش موفق بودید.
حالا بریم چند خط رو نقل قول و نقد کنیم. (البته شما طبق چیزی که نوشتی خیلی هم طاقت انتقاد نداری و ترجیح میدی مردم زیر آوار بمونن و بگن: این خونه رو کی ساخته؟ اوستای بنا ساخته
)
نقل قول:شروع خوبی بود. کمی فضاسازی و آماده کردن ذهن خواننده متن برای ورود وین هاپکینز. اشاره تلویحی به نامناسب بودن کارکتر "مرگ" برای ایفای نقش مشاور!
نقل قول:جا داشت همینجا یه غُر میزدی و میگفتی تو که از این کار خسته میشی، چرا اومدی مشاور شدی؟ ولی بهرحال در تکمیل بند اول و تأکید مجدد بر اینکه شغل اصلیش رو رها نکرده توضیحات خوبی بود.
نقل قول:این نوع ورود عجیب وین هاپکینز باعث شد برم معرفی شخصیتت رو بخونم:
نقل قول:خُب الان با این بکگراند، نحوهی ورود کارکترت به داستان منطقی شد. 
نقل قول:این قسمتش رو بسیار پسندیدم.
فانی، ویرانهی قلب،... انتخاب کلماتت رو دوست داشتم.
نقل قول:اینجا بود که در قالب طنز و دیالوگنویسی تونستی با موفقیت پرورش شخصیت رو انجام بدی. نقد؟ نقد خاصی نمیتونم داشته باشم. بسیار راضی بودم.
در کل میتونست پست طولانیتری هم باشه اما به نظرم با خوندنش وقتم هدر نرفت و بهاندازهی کافی خندهدار هم بود. تنها نکتهای که شاید بتونی بیشتر روش کار کنی، رعایت نکات مربوط به تایپ کردن و نیمفاصله و اینجور چیزهاست.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
@وین هاپکینز
درود بر وین هاپکینز عزیز!
با توجه به کارکرد تاپیک مرکز مشاوره جادوگران و بخصوص ایونتی که مرگ برگزار کرده بود، انتظار میرفته که با شخصیت خودت به مرکز مراجعه کنی و برای حل مشکلی احتمالاً مربوط به روح و روان شخصیت، درمان طلب کنی.
به نظرم این کار رو با موفقیت توی پستت انجام دادی و زبان طنزش رو هم بسیار دوست داشتم.
از دید منِ خوانندهی پست، کارکتر شما دچار نوعی خودشیفتگی و در عین حال شیادی شده بوده و اگر میخواستید همین رو نشون بدید، در انجامش موفق بودید.
حالا بریم چند خط رو نقل قول و نقد کنیم. (البته شما طبق چیزی که نوشتی خیلی هم طاقت انتقاد نداری و ترجیح میدی مردم زیر آوار بمونن و بگن: این خونه رو کی ساخته؟ اوستای بنا ساخته
)نقل قول:
مرگ توی دفتر مشاورهش نشسته بود و با بی حوصلگی پرونده های مراجعین رو بررسی میکرد. هنوزم براش سوال بود که چی باعث شد یهو تصمیم بگیره روانکاوی رو انتخاب کنه. شاید کنجکاو بودنش نسبت به شناخت بیشتر انسان ها و احساسات متنوعشون. شایدم اونقدرا دلیلش پیچیده نبود و فقط میخواست برای تنوع، بجز قبض روح کردن مردم کار دیگه ای هم انجام بده.
نقل قول:
وقتی از بررسی پرونده ها و تجزیه و تحلیلشون خسته میشد، یا داسشو تیز و تمیز میکرد و یا اینکه لیست قربانیای بعدیش رو ویرایش میکرد. سرشو از پرونده ها به سمت ساعت دیواری چرخوند. از وقتی که شروع به کار کرده بود، زمان زیادی میگذشت و الان وقت استراحت بود.
نقل قول:
ناگهان تعدادی از سرامیک های کف دفتر به سمت سقف پرتاب شدن و بدنبالشون توده های خاک. از چاله ایجاد شده در کف دفتر، مرد جوانی با موهای سیاه و چشمای زرد که یه بادگیر نارنجی پوشیده و بیلی به پشتش بسته بود، بیرون اومد و شروع کرد به تکوندن لباسش.
نقل قول:
اون همیشه یه بیل همراهش داره که علاوه بر کند و کاو، بعنوان سلاح هم ازش استفاده میکنه و اگه کسی رو مخش بره، در استفاده ازش تردیدی نداره!

نقل قول:
-این چه کاری بود کردی مردک فانی؟!تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟
فانی، ویرانهی قلب،... انتخاب کلماتت رو دوست داشتم.
نقل قول:
-مثلا اینجوریه که وقتی پروژه ساختمونی با اون همه جزئیات و ظرافت رو با تموم سختیاش به پایان میرسونم و ازشون نظر میخوام که چطور شده، همشون میگن که دقیقا همون چیزی که توی ذهنمون بود رو ساختی، دمت گرم و از این حرفا، ولی هنوز یه روز ازش نگذشته برام نامه عربده کش میفرستن که وقتی چشممون رو باز کردیم، خودمون رو توی سنت مانگو دیدیم چون سقف و کف خونه همو در آغوش گرفته بودن و ما اون وسط پِرِس شدیم!
-احیاناً فکر نمیکنی که مشکل از توئه و باید کیفیت کارتو بالا ببری؟![]()
-ابدا!من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟
در کل میتونست پست طولانیتری هم باشه اما به نظرم با خوندنش وقتم هدر نرفت و بهاندازهی کافی خندهدار هم بود. تنها نکتهای که شاید بتونی بیشتر روش کار کنی، رعایت نکات مربوط به تایپ کردن و نیمفاصله و اینجور چیزهاست.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
@وین هاپکینز
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/5 9:46:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/31
تولد نقش: 1405/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 16:03
از: هر جایی که شایعه هم اونجاست
پستها:
30

https://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=390567#forumpost17
درود و صد درود به آقای گریندلوالد، نقاد اعظم
اگر میشه این پست رو نقد کنید تا ما هم بهره مند شیم از دانش بی پایانتون
درود و صد درود به آقای گریندلوالد، نقاد اعظم

اگر میشه این پست رو نقد کنید تا ما هم بهره مند شیم از دانش بی پایانتون
افرادی که لایک کردند
میبینم که اینجا یه خبراییه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست آستوریا گرینگرس #5 در گالری هنری لندن
درود بر آستوریا گرینگرس!
برای شما هم نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
نکاتی که در بخش اول دارم، مشابه همان چیزهایی است که به فلور دلاکور گفتم:
نقل قول:
اما نقد شخصی خودم که بخش دوم این نقد میشود.
نقل قول:خانوادههای پاک نژاد پاک؟ نمیدانم اینجا خطای تایپی رخ داده یا من درست متوجه نشدم؛ اما به لحاظ مفهومی، به نظر میرسد اصرار خانواده های اصیل بر اصالتشان میتواند باعث شود فرزندان کمی آزاداندیشتر به تنفس نیاز پیدا کنند. ارتباط این موضوع با رفتن کارکتر به یک گالری هنری میتوانست بهعنوان امتیاز مثبتی در متن دیده شود. توصیف هوای سرد بعدازظهر هم جذاب اما کوتاه بود.
نقل قول:اشاره به رنگ سبز پالتو در بند قبلی و خاطرهبازی با راهروهای اسلیترین بهجا و زیبا انجام شده است. باز هم تأکید بیشتر بر رابطهی قابلدرک اما پیچیدهی کارکتر با فضای خانوادهاش که در اینجا به خواننده اثبات میکند در بند قبلی تصادفی به آن اشاره نشده است و پیامی با خود به همراه دارد.
نقل قول:بعد از خواندن چند خط توصیف معمولی، به این جملهبندی جذاب رسیدم. باز هم خاطرهبازی با فضای هاگوارتز و این بار مقایسهی لحظات آرامش پیش از طوفان، پیش از آغاز نبرد هاگوارتز با صحنهی نقاشی که به نظر آرام میآید، اما اتفاقات تلخی در راه است. مقایسهی مبتکرانهای بود.
نقل قول:و پای خود شخصیت ماجرا هم به میان میآید. پختگی متن شما در اینجا پیداست چون باز هم به تمایل کارکتر اصلی به آزمودن مسیر تازه اشاره کردید.
نقل قول:فکر نمیکردم از این زاویه هم میتوان به قضیه نگاه کرد. بله، عیسی میدانست چه طوفانی در راه است اما در کمال آرامش، مصمم بود این سختیها را به جان بخرد و شما به درستی به این نکته اشاره کردید.
در چندین جملهی بعد نیز درسی را به ما نشان میدهی که آستوریا از تابلوی شام آخر و خوانندگان از متن شما میآموزند. زاویهی نگاهی متفاوت اما جالب که نتیجهی عمق تلاش شما در شخصیتپردازی و توصیف وضعیت روحی کارکتر است.
نقل قول:با وجود اینکه همان پیام را تکرار کردید، در بیان آشکار آن کمتر میتوان بین اسلیترینی مورد سوءتفاهم و عیسای عاری از گناه شباهت پیدا کرد، اما همچنان هراس نداشتن از سختیها و افرادی که مثل خانواده میمانند اما از پشت خنجر میزنند میتوانست پایان بهتری برای متن شما باشد.
بسیار راضی بودم. البته امیدوارم در پست بعدی شما در گالری هنری لندن، توجه ویژه به هدف تاپیک را عملاً ببینم؛ اما حقیقتاً از خواندن متن شما لذت بردم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آستوریا گرینگرس
درود بر آستوریا گرینگرس!
برای شما هم نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
نکاتی که در بخش اول دارم، مشابه همان چیزهایی است که به فلور دلاکور گفتم:
نقل قول:
ید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشیهای معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان میرود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، دربارهی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی دربارهی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کردهاند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام میگیریم و روایتی مینویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زدهاید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیدهاید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کردهاید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.
اما نقد شخصی خودم که بخش دوم این نقد میشود.
نقل قول:
لندن دیگر برای آستوریا گرینگرس فقط یک شهر نبود؛ شهری بود که در آن میتوانست برای چند لحظه از انتظارات سنگین خانوادههای پاک نژاد پاک فرار کند. آن روز بعد از ظهر، وقتی نسیم سرد خیابان با پالتوی سبزش بازی میکرد، وارد یکی از گالریهای هنری خلوت شد.
نقل قول:
سکوت گالری، مثل سکوت راهروهای قدیمی اسلیدرین، چیزی را درونش آرام میکرد. آستوریا برخلاف تصور مردم، مثل خیلی از اعضای خانوادهاش سخت و سنگی نبود؛ شکوفههای ظریفی از احساسات و فکرهای پنهان همیشه در او موج میزدند… فقط یاد گرفته بود خوب مخفیشان کند.
نقل قول:
آستوریا آهسته زمزمه کرد:
«زیباست....»
نه به معنای دینیاش؛ بلکه به معنای لحظهای که همه چیز در آستانه فروپاشی بود. درست مثل آخرین ساعت های نبرد هاگوارتز. مثل زمانی که هر قدم و هر جمله، میتوانست کسی را نجات دهد یا نابود کند.
نقل قول:
نگاهش روی مردی که به سمت دیگری خم شده بود مکث کرد، انگار تلاش میکرد حقیقتی را بفهمد، یا شاید از آن فرار کند. این نگاه، به طرز عجیبی او را یاد سالهای نوجوانیاش در اسلیدرین انداخت؛ سالهایی که مجبور بود تصمیم بگیرد شبیه چه کسی باشد: شبیه گذشتهی تاریک خانواده، یا آیندهای که خودش میخواست بسازد.
نقل قول:
در چهرهٔ عیسی آرامشی بود که آستوریا آن را نمیشناخت، اما به آن حسادت میکرد. یک نوع پذیرش… پذیرفتن اینکه گاهی انتخابهای سخت، بخشی از مسیر هستند؛ حتی اگر آدم را زخمی کنند.
در چندین جملهی بعد نیز درسی را به ما نشان میدهی که آستوریا از تابلوی شام آخر و خوانندگان از متن شما میآموزند. زاویهی نگاهی متفاوت اما جالب که نتیجهی عمق تلاش شما در شخصیتپردازی و توصیف وضعیت روحی کارکتر است.
نقل قول:
و آستوریا گرینگرس فهمید که حتی یک اسلیدرینی هم میتواند در میان سایهها، دنبال نوری کوچک بگردد.
بسیار راضی بودم. البته امیدوارم در پست بعدی شما در گالری هنری لندن، توجه ویژه به هدف تاپیک را عملاً ببینم؛ اما حقیقتاً از خواندن متن شما لذت بردم.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
@آستوریا گرینگرس
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/4/2 13:54:25
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست فلور دلاکور #4 در گالری هنری لندن
فلور دلاکور عزیز، نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
باید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشیهای معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان میرود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، دربارهی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی دربارهی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کردهاند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام میگیریم و روایتی مینویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زدهاید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیدهاید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کردهاید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.
با توجه به این نکته، بیصبرانه چشمانتظار پست بعدی شما برای تابلوی بعدی گالری هنری لندن هستم.
و اما نقد شخصی خودم از نوشتهی شما بدون در نظر گرفتن تاپیک.
نقل قول:تیتر جذابی که پیش از شروع داستان، حال و هوای زمانه را به مخاطب ارائه میدهد و همزمان این تصور را برای خواننده به وجود میآورد که احتمالاً قرار است مستقیم یا غیرمستقیم "سقوط ولدمورت" در داستان اثری داشته باشد.
نقل قول:استفاده از توصیف بهجا برای معرفی شخصیت فلور و اشاره به زیبایی او شروع خوبی بود، اما "تابیدن" هوای خنک اشتباهی بود که با یک دوبارهخوانی متن میتوانستید از آن پیشگیری کنید.
نقل قول:در بند قبلی، تابلو در انتهای سالن قرار داشت و این حس را در من ایجاد میکرد که فلور فاصلهی زیادی با آن دارد اما به دلیل شهرت اثر، متوجه آن شده است، اما در ادامه "نزدیکتر" شدن کمی تضاد ذهنی در تصویری ایجاد کرد که برایم ساخته بودی. توصیف تصویر عیسی مسیح و آرامش عمیق چهرهاش خوب اما ناکافی بود. فلور با او "همدردی" کرده است. آیا شخصیت فلور دلاکور میتواند مصیبتهای خودش را با مصیبتهای عیسی مسیح مقایسه کند؟ اگر بله، باید بهتر به خواننده انتقال یابد.
مثلاً: غمی در چهرهی عیسی مسیح هویدا بود که حاصل آگاهی و در عین حال پذیرش حقایق تلخی بود که بر او گذشته بود و آیندهای تلختر که انتظارش را میکشید. فلور به نگاه عیسی زل زد و اجازه داد غمها و تلخیهای زندگی خودش او را احاطه کند. یک نگاه مسیح کافی بود تا چنین آشفتهاحوال شود.
نقل قول:میدانیم که خبر شوکهکننده، یعنی همین که قرار است یک نفر از آن جمع به عیسی خیانت کند و مطرح کردنش در آنجا میتواند احساس "قضاوت شدن" به یاران مسیح بدهد. نگاه به مفهوم تابلوی نقشی از این زاویه میتواند بسیار جذاب باشد و فضای خوبی در اختیار نویسنده قرار بدهد. به نظرم متن شما میتوانست استفادهی مفیدی از این حس و حال داشته باشد اما "میتوانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند" رسماً همهچیز را خراب کرد.
نقل قول:تلاش شما برای ایجاد ارتباط بین افکار فلور و جزئیات نقاشی ستودنی است اما کاملاً پراکنده انجام شده است. در واقع، کل متن تا اینجا هیچ داستانی برای گفتن ندارد و بیشتر به خواننده این حس القا میشود که نویسنده تنها میخواسته کمی تابولی نقاشی را توصیف کند و این توصیف را کمی در داستان بگنجاند. حس و حالی که اولین بار با خواندن کتاب "دنیای سوفی" اثر یوستین گردر به من داد و البته با توجه به هدف نویسنده که ایجاد بستری ملایم و داستانی برای ارائهی مفاهیم پایهی فلسفی بود، پذیرفتنی بود؛ اما در متن شما انتظار بطور کامل برآورده نمیشود.
نقل قول:دوست داشتم بیشتر و با تعریف خاطرات، به تجربههای منحصربهفرد فلور اشاره کنی و حتی همانها را به شکل داستانی مرتبط با تابلوی نقاشی تعریف کنی، اما خلاصهای مبهم بیشتر نصیبم نشد. بسیار امید دارم که در نوشتههای بعدی شما، روایت جذابتری بخوانم و لذت ببرم. ممنون که اعتماد کردی و گذاشتی پستت رو نقد کنم.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
فلور دلاکور عزیز، نقدی که مینویسم شامل دو بخش است. یکی از نقطهنظر اهداف و توقعاتی که تاپیک "گالری هنری لندن" از نویسندگانش دارد و دیگری سلیقه و نقد شخصی خودم به عنوان ناظر کنونی شهر لندن.
باید به این نکته توجه داشته باشید که یکی از اهداف گالری هنری لندن این است که هم علاقمندان به هنر را به خود جذب کند، هم دیگرانی مثل من که شناخت کمتری از مفاهیم پنهان و آشکار نقاشیهای معروف (و حتی گمنام) دارند به شناخت بهتری برسند؛ اما توقعی که از نویسندگان میرود این است که به نقاشی خوب نگاه کنند، حس و حال آن را تا حد امکان دریابند، دربارهی آن تحقیق کنند (یا مطالبی را که دراکو مالفوی دربارهی اثر انعکاس داده مطالعه کنند) و در نهایت با درکی که خودشان نسبت به آن اثر هنری پیدا کردهاند، حالا دست به قلم بشوند و ترجیحاً با استفاده از کارکتر خودشان داستانی بنویسند. به این ترتیب، هنرمندی آن اثر هنری را خلق کرده تا مفاهیمی را به ما نشان بدهد و ما نیز از او الهام میگیریم و روایتی مینویسیم که همان مفاهیم را اما به شکل نوشتاری منعکس کند. در نتیجه، پستی که شما در آن تاپیک زدهاید، انتظارات تاپیک را برآورده نکرده است. شما کارکتر خود را در فضای یک گالری هنری در لندن به تصویر کشیدهاید و همان نقاشی را توصیف یا تحلیل کردهاید. برای اینکه منظور من را بهتر درک کنید، این پست را بخوانید. با الهام گرفتن از تابلوی مرد ماهیگیر نوشته شده اما لزوماً به خود تابلو یا گالری یا یک ماهیگیر اشاره نکرده. روی خیر و روی شر یک انسان را در قالب یک داستان کوتاه به ما نشان داده است.
با توجه به این نکته، بیصبرانه چشمانتظار پست بعدی شما برای تابلوی بعدی گالری هنری لندن هستم.
و اما نقد شخصی خودم از نوشتهی شما بدون در نظر گرفتن تاپیک.
نقل قول:
لندن، سالها پس از سقوط ولدمورت
نقل قول:
فلور دلاکور، با آن موهای بلند نقرهای و زیبایی خیرهکنندهاش، در یکی از گالریهای هنری لندن قدم میزد. هوای خنک بعد از ظهر از پنجرههای بزرگ به درون میتابید و نور ملایمی بر آثار هنری میانداخت. چشمش به تابلویی بزرگ افتاد که در انتهای سالن قرار داشت؛ تابلوی «شام آخر» اثر لئوناردو داوینچی.
نقل قول:
فلور نزدیکتر شد. تصویر عیسی مسیح در مرکز تابلو، با آرامشی عمیق که از چهرهاش نمایان بود، نگاهش را خیره کرد. انگار او از همه چیز آگاه بود و در عین حال، پذیرفته بود. فلور به یاد آورد که چگونه خودش نیز در موقعیتهایی قرار گرفته که باید حقیقت تلخی را میپذیرفت یا با پیامدهای آن روبرو میشد.
مثلاً: غمی در چهرهی عیسی مسیح هویدا بود که حاصل آگاهی و در عین حال پذیرش حقایق تلخی بود که بر او گذشته بود و آیندهای تلختر که انتظارش را میکشید. فلور به نگاه عیسی زل زد و اجازه داد غمها و تلخیهای زندگی خودش او را احاطه کند. یک نگاه مسیح کافی بود تا چنین آشفتهاحوال شود.
نقل قول:
سپس نگاهش به دوازده ادم اطراف عیسی افتاد. هر کدام با حالتی متفاوت؛ عدهای متعجب، عدهای اندوهگین، و برخی خشمگین یا سردرگم. فلور با خود اندیشید که چقدر واکنش انسانها در برابر یک خبر شوکهکننده میتواند متفاوت باشد. او که خود طعم تلخ قضاوت و سوءتفاهم را چشیده بود، میتوانست پیچیدگی احساسات انسانی را درک کند.
نقل قول:
پنجرههایی در پسزمینه تابلو به منظرهای آرام و سرسبز باز میشدند. فلور به این منظره نگاه کرد و به یاد آورد که حتی در دل پرتلاطمترین وقایع، همیشه جایی برای آرامش و زیبایی وجود دارد. این منظره، برای فلور نمادی از امید و توانایی یافتن زیبایی در دنیای پیرامون بود، حتی زمانی که درگیریهای درونی یا بیرونی وجود دارد.
نقل قول:
فلور عمیقاً با احساسات انسانی موجود در تابلو همدرد شد. او، که خود تجربههای منحصر به فردی داشت، میتوانست چالشهای وفاداری، خیانت، و انتخابهای دشوار را به خوبی درک کند. با نگاهی به چهرهٔ عیسی، فلور احساس کرد که درک عمیقی از وضعیت او پیدا کرده است؛ درکی آمیخته با دلسوزی برای تمام رنجهای انسانی. او گالری را ترک کرد، در حالی که تصویر «شام آخر» و تأملاتش دربارهٔ احساسات و انتخابهای انسانی، تا مدتها در ذهنش باقی ماند.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست تلما هلمز #248 در ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
خُب دخترم من قبلاً یک پست در پاسخ به سوال شما دادم. مشخصاً نظراتم به این دلیل که خودم هم طنزنویس قهاری نیستم کافی نیست اما بهرحال تجربهای دارم و سعی میکنم نقد بنویسم.
نقل قول:قبل از هر چیز، تلاش شما در ادامهی سوژهای یکی دو سال رها شده بود ستودنیست. احتمالاً سه پست آخر را خواندید تا در جریان روال داستان قرار بگیرید. کاری که من هم انجام دادم تا بتوانم با دید بهتری متن زیبای شما را بخوانم.
با چیزی که از سه پست قبل از شما دیدم، اینکه بالاخره یکی دیگر از شخصیتها را در متن مطرح کردید، بخصوص شخصیتی که ملموستر باشد، برایم جذاب بود. اینکه سوروس چرا دیگر اسنیپ نبود را نفهمیدم (شاید در پستها و صفحات قبل بهش اشاره شده؟) اما اشاره به کلهی روغنیش از یک طرف (اینکه با وجود طاس شدن هنوز چربه!
) و روشنتر بودن کلهاش از آیندهاش (آیندهی شومی که همه ازش خبر داریم
) برام بامزه و جذاب بود. گاهی کنایههایی که به این صورت در نوشته میگذارید، وقتی خواننده متن را سریع میخواند و میگذرد، درک نمیشود؛ اما حالا که دارم نقد میکنم، به نظرم جالب بود. دوست دارم از این نیش و کنایهها بیشتر ببینم.
در ادامه نکاتی را استفاده کردید که دیگران در پستهای خود گنجانده بودند ولی بالاخره در پست شما شکوفا شد. متهم ماجرا: تلما هلمز!
این خودش به پیش بردن سوژهای که گروهی نوشته میشود کمک میکند.
نقل قول:من این قسمت را هم دوست داشتم چون در راستای شخصیتپردازی تلما هلمز بود (حداقل اندازهی شناختی که در چت باکس و بعضی از پستهای شما نسبت به شخصیت تلما هلمز پیدا کردم) اما اگر بخواهم سختگیر باشم، میتوانم بگویم بهتر است پررو بودنش را در دیالوگهایش به نمایش بگذاری و توضیحش ندی. (البته که این کار را هم در ادامهی پستت انجام دادی
)
نقل قول:راستش من فکر نمیکردم لرد سیاه هم در صحنه حضور دارد. در واقع یک جا در پستهای قبل همه از مروپ گانت ترسیده بودند و بعد یک نفر جرئت کرده بود به او اتهام بزند و اگر لرد سیاه در صحنه حاضر بوده، احتمالاً نباید شخصا خدمتش میرسید یا جلوی رفتن مروپ به خانهی سالمندان را میگرفت؟ اگر عمدی در کار بوده و میخواستید لرد یکباره ورود کند، بهتر بود همین را هم دستمایه قرار میدادید. شاید هم در پستهای قبلی اشتباهی پیش آمده یا من با دقت نخواندهام؟!
نقل قول:در نهایت یک سوژه هم برای نفر بعدی کاشتید تا بتواند پست شما را ادامه بدهد. بسیار عالی.
بهرحال بعد از خواندن پست شما وسوسه شدم خودم هم بروم و در این تاپیک پستی بزنم؛ اما سالازار داند فرصتش کی پیش خواهد آمد.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
خُب دخترم من قبلاً یک پست در پاسخ به سوال شما دادم. مشخصاً نظراتم به این دلیل که خودم هم طنزنویس قهاری نیستم کافی نیست اما بهرحال تجربهای دارم و سعی میکنم نقد بنویسم.
نقل قول:
سوروس که دیگه اسنیپ نبود و اثری از موهای پرکلاغی مشکی روغنیش دیده نمیشد، بلکه در عوض کلهی روغنیش به چشم میومد که از آینده خودش روشن تر و درخشان تر بود، انگشت اشارهاش رو به سمت تلما میگیره.
با چیزی که از سه پست قبل از شما دیدم، اینکه بالاخره یکی دیگر از شخصیتها را در متن مطرح کردید، بخصوص شخصیتی که ملموستر باشد، برایم جذاب بود. اینکه سوروس چرا دیگر اسنیپ نبود را نفهمیدم (شاید در پستها و صفحات قبل بهش اشاره شده؟) اما اشاره به کلهی روغنیش از یک طرف (اینکه با وجود طاس شدن هنوز چربه!
) و روشنتر بودن کلهاش از آیندهاش (آیندهی شومی که همه ازش خبر داریم
) برام بامزه و جذاب بود. گاهی کنایههایی که به این صورت در نوشته میگذارید، وقتی خواننده متن را سریع میخواند و میگذرد، درک نمیشود؛ اما حالا که دارم نقد میکنم، به نظرم جالب بود. دوست دارم از این نیش و کنایهها بیشتر ببینم.در ادامه نکاتی را استفاده کردید که دیگران در پستهای خود گنجانده بودند ولی بالاخره در پست شما شکوفا شد. متهم ماجرا: تلما هلمز!
این خودش به پیش بردن سوژهای که گروهی نوشته میشود کمک میکند.
نقل قول:
تلما که تا اون لحظه هیچ ترسی از خودش نشون نداده و با شجاعت کامل مقابل همه وایستاده بود، یواش یواش ترس به وجودش راه پیدا... نکرد! تلما واقعا مرگخواری نبود که نه تنها به باد ها، بلکه به طوفان ها و کولاک ها هم بلرزه! تلما واقعا مرگخوار پر رویی بود!
)نقل قول:
با گفتن این حرف، همه به تلما زل میزنن. لرد سیاه که نظارهگر تمام این اتفاقات بود، میگه:
- به چه دلیل آن وقت؟
نقل قول:
و این لحظهای بود که همهی نگاه ها دوباره به سمت بلاتریکس برگشت.
بهرحال بعد از خواندن پست شما وسوسه شدم خودم هم بروم و در این تاپیک پستی بزنم؛ اما سالازار داند فرصتش کی پیش خواهد آمد.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/3/11 21:38:41
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست شماره #865 آیلین پرینس در جادوگر تی وی
درود
این نقد نظر شخصی گلرت گریندلوالد است.
در ابتدای کار عنوان اصلی داستان، یعنی نیمشبهای روشن نظرمان را جلب میکند. آیا منظور شما "نیمهشب"های روشن بوده و به اشتباه "نیمشب" نوشته شده یا عمداً و با منظور دیگری اینطور نوشتید؟
اینکه قرار است داستانی نسبتاً طولانی داشته باشیم و این متن صرفاً قسمت اول آن است احتمالا یکی دو مورد از مواردی را که در مورد نوشتهی شما به آن اشاره کردهام خود به خود حل میکند. مثلاً اگر شخصیتی در متن برای خواننده ناشناخته ماند، امید به شناخت بهتر از او در ادامه وجود دارد؛ یا اینکه اگر ایدهای جذاب در این قسمت کاشته شد، امید میرود در قسمتهای بعدی برداشت شود.
نقل قول:اولین جمله از هر داستان یا متنی معمولاً میتواند به جذب یا دفع بعضی خوانندگان منتهی شود. استفاده از کلمات و سبک نوشتاری کمی سنگین در همان ابتدا، باری به دوش نویسنده میگذارد و اگر قرار نباشد استفاده از کلمات سنگین در سرتاسر داستان ادامه پیدا کند، شاید بتوان کمی به آن خرده گرفت. در این قسمت اول تقریباً این موضوع رعایت شده است. ضمن اینکه این جمله، همسو با عنوان داستان، به توصیف فضای داستان هم کمک کرده است.
نقل قول:شخصیت داستان از همان ابتدا چالشی را پشت سر میگذارد. دست زخمی، گلوی خشک و نفسهای بریده احتمالاً به این دلیل که مدتی است بیوقفه فرار میکند. دادههای خوبی برای شروع است.
نقل قول:در ادامه اطلاعات بیشتری به ما داده میشود. ظاهراً شرایطی شبیه به دنیای هری پاتر داریم اما اینبار "مرگخواران" لباس سفید به تن دارند و حدس میزنم "باک" همان "ماگلزاده" باشد.
نقل قول:
تصویر آشنای تلاش مادری برای نجات فرزند تا آخرین لحظه پیش از مرگ. حتی شاید شبیه به همان تصویری که برای هری پاتر داشتیم، با این تفاوت که والتر نوزاد نیست. شباهتهای اینچنینی تا زمانی که تفاوتهای عمیقتر خود را نشان ندهند تأثیر منفی بر مخاطب نخواهد گذاشت؛ چهبسا در همین ابتدای راه درک فضای داستان و حسوحال شخصیتها تا حدی راحت میشود. اما اگر شباهتها به یک داستان معروف بیش از حد زیاد شود، احتمالاً علاقهی خواننده به کل داستان کاهش پیدا خواهد کرد.
نقل قول:آیا مطمئن هستید "چهگونه" املای درست کلمه است؟ شاید بد نباشد جستجو کنید و مطمئن شوید. اما در مورد محتوای جمله، به نظر نمیرسد نیازی به گفتنش بوده باشد. حتی اگر مادرش هم از او نمیخواست، بیتردید دست کم تا زمانی که بتواند نیرویی برای دفاع از خود داشته باشد و با این سن کم چارهای جز فرار ندارد!
نقل قول:میدانم که مخاطب متن هم منتظر است به همین زودیها یک محل اختفا برای والتر وجود داشته باشد؛ اما با توجه به توصیفات ابتدای داستان که طوری نشان میدهد که گویی والتر مدام در حال دویدن است، نه باز شدن در یک کالسکه میتواند ناگهانی باشد، نه توجه به فردی که در آن را باز کرده است در یک آن وسط آن همه اضطراب با این همه جزئیات اتفاق میافتد. به نظرم بهتر میبود قبل از این جمله، کمی فضاسازی انجام میشد. مثلاً میگفتید والتر ناگهان به خیابانی وارد شد که پر بود از کالسکه و غیره و غیره و به نوعی نشان میدادید این مکان فرصتی به والتر داده تا نفسی تازه کند و برای نقطهی فرار بعدی تصمیمی بگیرد که ناگهان چشمش به آن کالسکهی خاص میافتد. توصیف دختر درون کالسکه هم میتوانست به کمی بعدتر، پس از آنکه والتر احساس امنیت نسبی کرده باشد اتفاق بیافتد. البته چیزی که نویسنده نوشته هم تقریباً همین را نشان میدهد؛ صرفاً جا برای پیشرفت وجود دارد.
نقل قول:در این قسمت و چند جمله قبلتر از آن، دختربچه از نگاه والتر برایمان توصیف میشود. حتی میفهمیم که این دختر از خاندان همان کسانی است که قصد جان والتر را کردهاند. جذاب است. جذابتر آنکه در ادامه نیز در دیالوگی که بین این دو شخصیت اتفاق میافتد، شکاف بین آنها را حس میکنیم. والتر خودش را قربانی نظامی میداند که عقاید گودریک گریفیندور بنا نهاده. یک اختلاف طبقاتی شدید و کشنده. اینجاست که علامتسوالهایی در ذهن خواننده شکل میگیرد. اگر مخاطب شما طرفداران هری پاتر و آشنا به گودریک گریفیندور نبودند، تعداد علامت سوالها بیشتر هم میشد؛ اما سوالی که برایم بهوجود آمد این است که مگر "سالازار اسلیترین" نبوده که به برتری نژادی جادوگران خون خالص اعتقاد داشته؟ آیا قرار است حقایقی از دل تاریخ برملا شود که عکس این قضیه را نشان میدهد یا اینکه صرفاً در دنیایی موازی حرکت میکنیم و قرار است به شکل دیگری به چالش کشیده شویم؟
سوالاتی که مینویسم لزوماً اشاره به نکتهای منفی نیستند. بیشتر به اهمیت مراقبت نویسنده از ذهن مخاطب در ادامهی مسیر تأکید دارم. داستان دنبالهداری است که هنوز فرصت بسیار برای فضاسازی دارد و خوب است نویسنده برای این موارد نقشهای کشیده باشد.
در کل تقریباً از متن شما رضایت دارم اما شک ندارم اگر بازنویسی شود و با "حوصله" بیشتری به جزئیات و فضاسازی آن برسید، با قلم خوبی که دارید، قطعاً داستان پتانسیل بسیار بالاتری برای جذب مخاطب خواهد داشت.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
درود
این نقد نظر شخصی گلرت گریندلوالد است.
در ابتدای کار عنوان اصلی داستان، یعنی نیمشبهای روشن نظرمان را جلب میکند. آیا منظور شما "نیمهشب"های روشن بوده و به اشتباه "نیمشب" نوشته شده یا عمداً و با منظور دیگری اینطور نوشتید؟
اینکه قرار است داستانی نسبتاً طولانی داشته باشیم و این متن صرفاً قسمت اول آن است احتمالا یکی دو مورد از مواردی را که در مورد نوشتهی شما به آن اشاره کردهام خود به خود حل میکند. مثلاً اگر شخصیتی در متن برای خواننده ناشناخته ماند، امید به شناخت بهتر از او در ادامه وجود دارد؛ یا اینکه اگر ایدهای جذاب در این قسمت کاشته شد، امید میرود در قسمتهای بعدی برداشت شود.
نقل قول:
بدر کامل ماه متفرعنانه زیباییاش را به رخ میکشید. برایش اهمیت نداشت زیر نگاهش چه رخ میدهد.
نقل قول:
پسر چهاردهسالهای در میان سنگلاخها میدوید. زخم دستش میسوخت؛ گلویش برای آب التماس میکرد و ریههایش برای اندکی هوا.
نقل قول:
به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود مردان سفیدپوش هنوز به او نرسیدهاند. تصویر جسد والدینش را که به خاطر "باک" بودن و نه از نژاد اصیل جادوگران به شمار آمدن کشته شده بودند،
نقل قول:
مادرش پیش از این که طلسم آداواکداورا نیستش کند، فریاد زده بود:
- فرار کن، والتر! تا میتونی از این جا دور شو!
تصویر آشنای تلاش مادری برای نجات فرزند تا آخرین لحظه پیش از مرگ. حتی شاید شبیه به همان تصویری که برای هری پاتر داشتیم، با این تفاوت که والتر نوزاد نیست. شباهتهای اینچنینی تا زمانی که تفاوتهای عمیقتر خود را نشان ندهند تأثیر منفی بر مخاطب نخواهد گذاشت؛ چهبسا در همین ابتدای راه درک فضای داستان و حسوحال شخصیتها تا حدی راحت میشود. اما اگر شباهتها به یک داستان معروف بیش از حد زیاد شود، احتمالاً علاقهی خواننده به کل داستان کاهش پیدا خواهد کرد.
نقل قول:
چهگونه میتوانست آخرین خواستهی مادرش را اجابت نکند؟
نقل قول:
ناگهان در کالسکهای گشوده شد و دختری دوازده ساله، با گیسوی سیاه بافته و چشمانی درشت در را باز کرد.
- بیا تو!
نقل قول:
والتر رو برگرداند و تلخندی زد. چرا یک دختربچهی نجیبزاده باید او را نجات میداد؟ وقتی این را پرسید، دخترک چینی به ابرو انداخت که از یک نوجوان دوازده-سیزده ساله بعید بود.
- بهم گفتن باید جون هر کسی داره غرق میشه رو نجات بدم.
سوالاتی که مینویسم لزوماً اشاره به نکتهای منفی نیستند. بیشتر به اهمیت مراقبت نویسنده از ذهن مخاطب در ادامهی مسیر تأکید دارم. داستان دنبالهداری است که هنوز فرصت بسیار برای فضاسازی دارد و خوب است نویسنده برای این موارد نقشهای کشیده باشد.
در کل تقریباً از متن شما رضایت دارم اما شک ندارم اگر بازنویسی شود و با "حوصله" بیشتری به جزئیات و فضاسازی آن برسید، با قلم خوبی که دارید، قطعاً داستان پتانسیل بسیار بالاتری برای جذب مخاطب خواهد داشت.
موفق باشید
گلرت گریندلوالد
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

نقد پست کاساندرا وابلاتسکی #۶ در مرلین را شکر که...
طبق معمول، نقد پیش رو صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
قبل از هر چیز، شایسته است از قلم زیبای نویسنده بگویم. از ابتدا تا انتهای متن، امید، جادو و حتی نوستالژی موج میزند. حس خوب صبح و بیداری و آرامش پیش از تحرک و فعالیت به خواننده منتقل میشود.
در همان ابتدای کار، اشارات و توصیفات زیبایی مثل "بوی رویاهای زنده را با خود از فراز دشتهای مهنشین به برجهای بلند هاگوارتز میبرد" نهتنها خواننده را عمیقاً در فضای توصیفشده غوطهور میکند، بلکه حسی مشابه بر اساس تجربیات خوشایند قبلی در او ایجاد میکند، گویی که ما هم در یکی از برجهای بلند هاگوارتز نشستهایم و بوی نم و نسیم جادویی را روی صورتمان حس میکنیم.
در بند بعدی، "آن صبح" به زمان مشخص و احتمالاً رویدادی متفاوت اشاره دارد. به نظر میرسد نویسنده آگاهانه فضایی را برای ما طراحی کرده و قرار است در ادامه اتفاق ویژهای رقم بخورد. همچنان از خواندن توصیفات زیبا لذت میبریم و حس قدردانی و "شکرگزاری" در ما برانگیخته میشود.
بند سوم و چهارم به نرمی فضاسازی را ادامه میدهد و "جادو حس دیگری داشت" تأیید همان ایدهای است که به ما میگوید قرار است اتفاق متفاوتی، احتمالاً بسیار مثبت، رخ دهد.
بند پنجم بیش از پیش حس و حال زیبای حضور در هاگوارتز را در ما برمیانگیزاند. چقدر دلمان میخواهد آن فضا را تجربه کنیم، بخصوص صبح دلانگیزی که برایمان به تصویر کشیده شده.
بند بعدی عملاً با "چرا فضا اینقدر بوی پیشدرآمد میدهد" باز هم به خواننده امید داده میشود که قرار است ماجرای جدیدی را بخواند. حس تعلیق به شکلی بینظیر در خواننده ایجاد میشود؛ اما در ادامه، با وجود اینکه نویسنده کاملاً هدف پست در راستای موضوع تاپیک را محقق میکند (احساس قدردانی بابت آنچه که توصیف شد)، همزمان خواننده را ناامید میکند. به پایان پست نزدیک شدهایم، به ما وعدهی یک ماجرای متفاوت و امیدبخش داده شده است؛ اما تنها چیزی که گیرمان میآید همان تعریف و تمجید از جادو و نهایتاً "سرآغاز" برای چیزی است "که هنوز اسمش نوشته نشده".
همانطور که بالاتر اشاره کردم، متن پر از توصیفات بسیار بسیار زیباست و تکتک این توصیفات خواننده را در خود غوطهور میکند. همهچیز کاملاً ملموس است و خواندن متن عمیقاً احساس مثبتی در من ایجاد کرد. تنها مشکلی که بهعنوان خوانندهی پست دیدم این بود که این همه مقدمهچینی محض و بیهدف بود، مگرآنکه برای شروع یک داستان بلندتر به کار گرفته شود یا بهتر از آن، با کمی ویرایش بندهای قبل، در نهایت به خواننده القا شود که این توصیف یک صبح دلانگیز جادویی در هاگوارتز دوستداشتنی است، بهنحوی که هر کسی آنجا را تجربه نکرده هم دلش میخواهد از نعمت بودن در آنجا برخوردار شود.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
طبق معمول، نقد پیش رو صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و دیگران ممکن است نظر متفاوتی داشته باشند.
قبل از هر چیز، شایسته است از قلم زیبای نویسنده بگویم. از ابتدا تا انتهای متن، امید، جادو و حتی نوستالژی موج میزند. حس خوب صبح و بیداری و آرامش پیش از تحرک و فعالیت به خواننده منتقل میشود.
در همان ابتدای کار، اشارات و توصیفات زیبایی مثل "بوی رویاهای زنده را با خود از فراز دشتهای مهنشین به برجهای بلند هاگوارتز میبرد" نهتنها خواننده را عمیقاً در فضای توصیفشده غوطهور میکند، بلکه حسی مشابه بر اساس تجربیات خوشایند قبلی در او ایجاد میکند، گویی که ما هم در یکی از برجهای بلند هاگوارتز نشستهایم و بوی نم و نسیم جادویی را روی صورتمان حس میکنیم.
در بند بعدی، "آن صبح" به زمان مشخص و احتمالاً رویدادی متفاوت اشاره دارد. به نظر میرسد نویسنده آگاهانه فضایی را برای ما طراحی کرده و قرار است در ادامه اتفاق ویژهای رقم بخورد. همچنان از خواندن توصیفات زیبا لذت میبریم و حس قدردانی و "شکرگزاری" در ما برانگیخته میشود.
بند سوم و چهارم به نرمی فضاسازی را ادامه میدهد و "جادو حس دیگری داشت" تأیید همان ایدهای است که به ما میگوید قرار است اتفاق متفاوتی، احتمالاً بسیار مثبت، رخ دهد.
بند پنجم بیش از پیش حس و حال زیبای حضور در هاگوارتز را در ما برمیانگیزاند. چقدر دلمان میخواهد آن فضا را تجربه کنیم، بخصوص صبح دلانگیزی که برایمان به تصویر کشیده شده.
بند بعدی عملاً با "چرا فضا اینقدر بوی پیشدرآمد میدهد" باز هم به خواننده امید داده میشود که قرار است ماجرای جدیدی را بخواند. حس تعلیق به شکلی بینظیر در خواننده ایجاد میشود؛ اما در ادامه، با وجود اینکه نویسنده کاملاً هدف پست در راستای موضوع تاپیک را محقق میکند (احساس قدردانی بابت آنچه که توصیف شد)، همزمان خواننده را ناامید میکند. به پایان پست نزدیک شدهایم، به ما وعدهی یک ماجرای متفاوت و امیدبخش داده شده است؛ اما تنها چیزی که گیرمان میآید همان تعریف و تمجید از جادو و نهایتاً "سرآغاز" برای چیزی است "که هنوز اسمش نوشته نشده".
همانطور که بالاتر اشاره کردم، متن پر از توصیفات بسیار بسیار زیباست و تکتک این توصیفات خواننده را در خود غوطهور میکند. همهچیز کاملاً ملموس است و خواندن متن عمیقاً احساس مثبتی در من ایجاد کرد. تنها مشکلی که بهعنوان خوانندهی پست دیدم این بود که این همه مقدمهچینی محض و بیهدف بود، مگرآنکه برای شروع یک داستان بلندتر به کار گرفته شود یا بهتر از آن، با کمی ویرایش بندهای قبل، در نهایت به خواننده القا شود که این توصیف یک صبح دلانگیز جادویی در هاگوارتز دوستداشتنی است، بهنحوی که هر کسی آنجا را تجربه نکرده هم دلش میخواهد از نعمت بودن در آنجا برخوردار شود.
موفق باشی
گلرت گریندلوالد
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/1 11:08:11
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟ 
من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟ 

!lost