در آنطرف ماجرا، مرگخوار ها به تازگی وارد جنگل شده بودند. جنگل پر بود از درختان مرتفع و پر از شاخو برگ که به آن ها اجازه نمیداد آفتاب بالای سرشان را ببینند. از این رو، جنگل تاریکِ تاریک بود. مرگخوار ها دور هم حلقه زدند و قبل از اینکه بر سر خود بزنند مشورت را آغاز کردند.
- حالا توی این تاریکی چطوری بگردیم دنبال گلدونه؟
- نیازی به گشتن نیست میرا بو میکشه!
تلما میرا را از روی شانه هایش پایین آورد و روی زمین گذاشت. میرا با افتخار و غرور خاصی نشست و سرش را بالا گرفت.
- میرا روباهه سگ نیستش که!
- به تو چه که میرا چیه!
- الان بهت نشون میدم که به من چه ربطی داره
تلما و آن مرگخوار دیگر، در آن طرف به دعوا پرداختند و در طرف دیگر، باقی مرگخوار ها به آن ها توجهی نکردند و به مشورتشان ادامه دادند.
- بهترین راه اینه که ۲ تا گروه بشیم.
- ۳ تا! یه گروه باید برن دنبال گله.
به این ترتیب، مرگخوار ها به جز تلما و آن مرگخوار دیگر، به سه گروه تقسیم شدند. دو گروه به دوراه متفاوت رفتند تا گلدان را پیدا کنند و یک گروه، راهشان را از دیگران جدا کردند تا به دنبال خوشبو ترین گل دنیا بگردند.
تلما و آن مرگخوار دیگر، که بعد از مدتی دعوا متوجه نبودن بقیه ی مرگخوار ها شده بودند، تصمیم گرفتند دعوا را کنار گذاشته و افتخار پیدا کردن گلدان را نصیب خود کنند. پس به راه افتادند و بر خلاف انتظار آن یکی مرگخوار، میرا را به عنوان روباهِ سگی به کار انداختند.
بعد از مدت کوتاهی، میرا آن دو را به جایی نزدیک کلبه ی لیلی کشاند. و همانجا، دوباره با یک غرور خاص ایستاد. تلما از خوشحالی بالا پرید و چشم غره ای به آن یکی مرگخوار رفت که به او بفهماند میرا را دست کم گرفته است.
- خیلی خب حالا اینجا اصلا کجاست؟
- بو کن!
بوی غذایی بسیار بسیار خوشمزه به مشامشان خورد. رد زرد رنگی از بو، از جلویشان رد شد و هردویشان را مست کرد. مردمک چشمانشان درشت شد و بی اختیار، رد بو را دنبال کردند تا به کلبه ی لیلی رسیدند.
بدبختانه یا خوشبختانه، همگی مرگخوار ها زود تر از آن دو به کلبه ی لیلی رسیده بودند. حتی گروه سوم که راهشان را به کل از بقیه جدا کرده بودند، حالا دور میز طویل کلبه نشسته بودند و آنقدر از غذا خورده بودند، که شکم هایشان باد کرده بود. تلما و مرگخوار دیگر به همراه میرا، که مانند بقیه عقلشان را از دست داده بودند در کلبه را باز کردند و بدون توجه به دیگران، روی دو صندلی خالی نشستند.
- خوش اومدید.
دو بشقاب پر از گِل های رقیق برکه ی نزدیک به کلبه، روبرویشان قرار گرفت. در چشم آن دو که جادو شده بودند، غذای مورد علاقهشان جلویشان بود و میتوانستند یک دل سیر از آن بخورند پس بدون درنگ، شروع کردند. آنقدر از آن گِل خوشمزه خوردند که مانند باقی مرگخوار ها شکم هایشان باد کرد و باعث شد بی حرکت روی صندلی بمانند.
لیلی که ظاهرا به خواسته اش رسیده بود، گلدان را روی میز گذاشت. کمی بعد مرگخوار ها به وضوح خوشبو ترین گل دنیا را در دستان لیلی دیدند که آن را درون گلدان میکاشت، اما توانایی تکان خوردن و یا حتی واکنش نشان دادن را نداشتند.
لیلی جلو آمد و با قیچی که در دست داشت، تکه ای از موهای تک تکشان را برید. اما متاسفانه بعضی هایشان را کچل کرد که انگار با آنها خصومت شخصی داشت. اما در هرحال، موهایشان را به پاتیل صورتی اش اضافه کرد و شروع کرد به هم زدن.
- میدونین دارم چی درست میکنم؟
خب اگه نمیدونین نویسنده ی بعدی بهتون میگه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






من شأنم اصن به اینجور کارا میخوره؟ واقعا براتون متاسفم! این موهای فرفری منو نگاه کنین! اینهمه پول دادم اینطوری فرشو قشنگ در آوردن! اگر تف خر بریزه روش چی؟ اگر فرش خراب شه چی؟ کدومتون پاسخگویین؟
این فرمیم که بهت دادمو در اسرع وقت امضا کن واسم پستش کن باشه؟ الان اینجا موندن من خوب نیست. تو مرغی کاریت ندارن.البته اگه نخوان تف توام بگیرن!
پس برای اینکه حقتونو بگیرم باید فعلا زنده باشم! امروز فرار، فردا قرار!


... یکمی به من تف میدی؟









