جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سالن ورزش‌های ماگلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 10:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-چقدر حیوونای شومبوس گومبولی ای اینجا هست!

رودریک به مزرعه ی خیلی بزرگ روبه روش نگاه میکنه و از اینکه اینهمه حیوون یه جا میبینه، ذوق میکنه و دوست داره هرچی زودتر بره و به تک تکشون سلام بده. ولی میدونه الان چیز دیگه ای مهمه!

رودریک دیشب وقتی در حال خوندن روزنامه بود، سر تیتر خبرش باعث شد که خیلی عصبانی بشه. اونجا نوشته شده بود که مزرعه دار ها بخاطر اینکه دولت بهشون کم پول میده، حیوونارو مجبور میکنن که محصول بیشتری بدن که بتونن پول بیشتری دربیارن!
مثلا نوشته شده بود که گاو هارو مجبور میکنن شیر بیشتری بدن و به مرغا دستور میدن که تخم های بزرگتر و بیشتری بذارن! این حرکت کاملا برخلاف حمایت از حقوق حیوانات بود! روندا میگفت حتی شنیده که یه مرغ اشکش در اومده و سعی کرده اعتراضاتی رو با مرغ ها و گاو ها تشکیل بده ولی به جایی نرسیده! ولی رودریک اینجاست که کمکشون کنه. حتی با خودش میکروفون و دوربین آورده بود که با حیوونا مصاحبه کنه و کمکشون کنه صداشون شنیده بشه!

رودریک میره سمت یه مرغ و حتی از توی چشم هاشم میخونه که چقدر ناراحته. سریع میکروفون رو در میاره و جلوی مرغ میگیره و با دوربینش این لحظات حساس رو ثبت میکنه:

-خانوم مرغی! شایعه ها حاکی از اینه که شما اعتراض کردین ولی رئیستون اعتراض شمارو سرکوب کرده. آیا این حقیقت داره؟ اگر داره شما چه اقداماتی انجام دادین بعد از سرکوب؟ آیا زد و خوردی پیش اومده؟ اینجا کلی بیننده هست که میخوان نظرتونو بدونن!
-قد قد!

رودریک سریع یادداشت میکنه و خوشحال میشه که مرغ داره باهاش همکاری میکنه.
-اوه پس که اینطور! پس این شایعه ها درستن و مزرعه دار تهدیدتون کرده که بهتون غذا نمیده اگر به اینکاراتون ادامه بدین؟ اومدم اینجا و بهتون بگم که نگران نباشین. من اینجام که شما شنیده بشین. من اینجام که بهتون کمک کنم! حالا اگر لطف کنین این ورقه هارو امضا کنین که من به صورت قانونی پیگیر این مسئله باشم! و یادتون باشه...
-دِ الدنگ بیا برو تف این خرو بگیر دیگه خستم کردین!

رودریک سرشو میچرخونه و یکم اونور تر یه گروه از مرگ خوارارو میبینه که بلاتریکس داره یکی یکی همشونو دعوا میکنه.

-هی تو! بیا اینجا ببینم! نمیخوای بری تف این الاغ رو بگیری؟ چیشد پس آرمان های لرد؟! اینطوری میخواین بهش کمک کنین؟

بلاتریکس اعصابش خورد میشه و دیگه دست به دامن فحش و تهدید میشه:
-بـــوق! همین یه کار ساده رو نمیتونین انجام بدین؟ چه وضعشه بوق؟ بگم نگینی بیاد بخورتتون؟ پس شما به چه دردی میخورین؟ باید با لرد در میون بذارم که این لشکر بوق دیگه به درد نمیخوره! اصن از الان همتون اخراجین!
- چرا خودت نمیری تفشو بیاری؟
-مـــــن؟! من برم؟! من شأنم اصن به اینجور کارا میخوره؟ واقعا براتون متاسفم! این موهای فرفری منو نگاه کنین! اینهمه پول دادم اینطوری فرشو قشنگ در آوردن! اگر تف خر بریزه روش چی؟ اگر فرش خراب شه چی؟ کدومتون پاسخگویین؟ مگه اینکه تبدیلتون کنم به موی سرم! کی بود این پیشنهادو داد؟ تو بودی؟! بیا اینجا ببینم! توهینتو در صورتی یادم میره که بیای و تف این خرو بگیری! از الان به بعد وحشتناک دیکتاتوری میکنم اوضاع رو! کسی خلاف حرف من عمل کنه به لرد میگم شمارو بده دست نگینی!

بلاتریکس گوش اون بخت برگشته ای که پیشنهاد داده بود خود بلاتریکس بره رو میگیره و میارش جلوتر. چوبدستیو میگیره سمتش و همزمان که کلی تهدیدش میکنه میفرستش سمت خر که تفشو بگیره!

رودریک و مرغ همزمان باهم پراشون ریخت و نمیفهمیدن اینجا چه خبره. مرگخوارا اینجا چیکار میکنن؟ تف خر برای چی میخوان؟ بلاتریکس چرا داره بلاتریکس بازی در میاره؟ هزار تا سوال توی مغز رودریک و مرغ رژه میرفت و نمیدونستن که باید چیکار کنن.
رودریک سریع بار و بندیلشو جمع میکنه و با مرغ دست میده و میخواد که سریعتر از اونجا بره.
-مرغک ببین من همه ی مصاحبه رو ضبط کردم. نگران نباش حتما پخشش میکنم!این فرمیم که بهت دادمو در اسرع وقت امضا کن واسم پستش کن باشه؟ الان اینجا موندن من خوب نیست. تو مرغی کاریت ندارن.البته اگه نخوان تف توام بگیرن! ولی اگر منو اینجا ببینن، مخصوصا بلاتریکس، میاد دوربین و میکروفونو میکنه تو... حلقم! پس برای اینکه حقتونو بگیرم باید فعلا زنده باشم! امروز فرار، فردا قرار!
-قد!

مرغ که نفهمید رودریک اون آخرش چی گفت و مطمئن بود فقط اینو گفت که قافیه بسازه، میره سمت لونه اش و به مرگخواری نگاه میکنه که باید بره تف خرو از تو دهن خر برداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: یکشنبه 21 آبان 1402 16:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حیوان تا نام خود را از زبان صاحبش شنید، سرش را بالا گرفت، سینه اش را جلو داد و با غرور خاصی که حتی اسب رستم هم نداشت، قدم به میان مرگخوارن گذاشت.
- عر!

با جلو آمدن حیوان، بلاتریکس دستش را داخل جمع مرگخواران فرو برد و پس از مقداری جست و جو، یک عدد تام جاگسن از آنجا بیرون آورد و جلوی خر انداخت.
- زودباش برامون یکم تف بیار.

تام با اعتراض فریاد زد:
- بین این همه آدم چرا من؟
- مگه تو نبودی که همیشه می‌گفتی از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید؟

متاسفانه دقیقا خودش بود که این جمله را می گفت. و خب از آنجایی که حرف حساب جواب ندارد، ناچارا قبول کرد تا برود از حیوان مغرور پیش رویش تف بگیرد.

مقابل حیوان ایستاد و سعی کرد آن لطافتی که در برخورد با تسترال های خانه‌ی ریدل به کار می بُرد را به کار بِبَرد.
- الاغ خوب و نازنین. سر بر هوا. سم بر زمین. یالت بلند و پر مو دمت مثال جارو... یکمی به من تف میدی؟

مرگخواران منتظر بودند الاغ در جواب بگوید:
-نه که نمی دم!

و تام با ناراحتی بپرسد:
- چرا نمیدی؟

و الاغ مغرور هم بگوید:
- واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم. اما تو چی؟ موی بلند. روی سیاه. ناخن دراز! واهو واهو واه!

اما خب حیوان، در پاسخ تام فقط به عرعر کردن اکتفا کرد و حتی ذره از تفش را بیرون نریخت. با این کارش تمام ذهنیت مرگخواران و حتی خود تام را بهم ریخت. و اثبات کرد الاغی به شدت خر است.

بد برداشت نشود ها! "به شدت خر بودن" اصلا چیز بدی نیست. این کلمه یعنی خری اصیل و صد در صد اورجینال بودن که این اتفاقا خیلی هم خوب است.
البته یادتان باشد این اصطلاح برای حیوانات درازگوشِ بار بر به کار می رود فقط. در استفاده نکردن از این اصطلاح برای انسان ها، کوشا باشیم!

تام که احساس افسردگی و سرشکستی می کرد که حتی نتوانسته از یک خر مقداری تف بگیرد، به سمت افق به راه افتاد.
بلاتریکس مجدد دستش را درون جمعیت برد و شخص دیگری را بیرون کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1402 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر هر فرد عادی دیگری در آن لحظه جای هکتور بود، نقشه کلا نقش بر آب می شد.
ولی او جادوگری عادی نبود. دگورث گرنجر بزرگ بود. و فورا راه حل را پیدا کرد.
- سلامتی ارباب چیزی نیست که بتونم ریسک کنم. خب من آب دهان مگس رو ریختم توی گلدون. ما احتیاج به آب دهان خرمگس داشتیم. طبق یک حساب ساده:
خرمگس - مگس= خر!
چیزی که ما الان کم داریم فقط یک خره. خر رو پیدا می کنیم و آب دهنشو به این گلدون اضافه می کنیم. آفرین و احسنت بر خودم.


ساعاتی بعد!

- می زنه!

مرگخواران، دور مشنگ مفلوکی حلقه زده بودند.

- جناب مفلوک، شما اجازه بده ما خودمون بلدیم چیکار کنیم.
- من خودم رفتار شناس حیواناتم. باهاش کنار میام.
- اگه زد منم می زنم. گفته باشم.

مزرعه دار که با گرفتن یک نات، چشمانش برق زده بود کمی عقب رفت.
- باشه... ولی فقط تفشو حق دارین بگیرین ها. با شیر و گوشت و پوست و شاخش کاری نداشته باشین.

آیلین کوین را که سوار خر شده بود و "پیتیکو پیتیکو" می کرد از آن پیاده کرد.
- شاخ داره مگه؟

- ممکن بود داشته باشه خب. به هر حال شما فقط تفش رو از من خریدین. جفتک بابا جان. بیا جلو عزیزم. اینا باهات کار دارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1402 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که تصور درمان کردن ارباب و ثابت کردن جای خود در قلب لرد سیاه، نزدیک بود مغزش را منفجر کند، بدون لحظه ای تردید، ماده زرد رنگ لزجی را که احتمال می داد آب دهان خرمگس باشد را در گلدان ریخت.
و با لبخندی پیروزمندانه که به دلیل ویبره های زیاد قابل تشخیص نبود کنار گلدان ایستاد.
مرگخواران دیگر که رفتار مشکوک هکتور توجهشان را جلب کرده بود به دور گلدان حلقه زدند.

-هکتور....نگو که ریختیش تو گلدون!
-ریختمش! و با احتمال 99/9- درصد میدونم که قطعا کار میکنه!
-

دیگر کار از کار گذشته بود. ماده زرد و لزج هکتور هرچه که بود الان در گلدان ریخته شده بود و خوشبختانه یا بدبختانه دیگر راهی برای خارج کردن آن نداشتند. بنابراین مرگخواران جان بر کف، در گروه های چند نفری تصمیم گرفتند تا پخش شوند و در مکان های مختلف به دنبال خوشبو ترین گل جهان، برای کامل کردن درمان لرد سیاه بگردند.

-نظرتون چیه، که مستقیم به خود انبار بزنیم و خوشبو ترین گل رو از همونجا برداریم؟
-کدوم انبار هکتور؟ کدوم انبار؟
-انبارِ گل های خوشبوی جهان! بیاید نگاه کنید همینجا روی نقشه ام نوشته!

مرگخواران سردرگم، به برگه ی مچاله شده ای که ترکیبی از معجون های مختلف روی آن ریخت8ه شده بود و در دستان هکتور بود نگاهی انداختند، و بله او راست می گفت! روی نقشه با خط درشت و واضح نوشته شده بود، انبار خوشبو ترین گلهای جهان!

-دیدید دیدید هکتور همیشه درست میگه!
-ایده خیلی بدی به نظر نمیرسه! حتی اگر گل اونجا هم نباشه باز هم گزینه ی خوبی برای گشتنه!
-حالا آدرسش کجا هست؟
-
-
-هکتووووور!

هکتور که از تبعات اعتراف به مکان قرار گرفتن ، انبار می ترسید تصمیم گرفت تا خودش رهبری گروه را به عهده بگیرد و بدون کوچکترین اشاره ای به مکان، مرگخواران را به محل انبار راهنمایی کند.
هکتور دفترچه یادداشتی که هر از گاهی، از آن برای نوشتن فرمول معجون هایش و یادداشت های روزانه استفاده می کرد را در آورد و به دنبال صفحه ای خالی برای رسم کردن مسیرشان گشت. اگر چه خوشحالی هکتور دوامی نداشت چون روی یکی از برگه ها، با خط خرچنگ غورباقه ای نوشته شده بود:

صفحه 23: معجون خرمگسیان! توجه شود آب دهان خرمگس سبز رنگ است !

سبز؟ مگر زرد نبود؟! هکتور با لرزه ای با سرعت نور تمام خاطراتش را مرور می کرد، و به تمام اشتباهات زندگیش می نگریست.

-تو گلدون زرد رو ریختم؟ نه...! سبز بود؟
-چی داری میگی هکتور؟
-اهم....هیچی، هیچی مهم نیست. بهتره سریعتر حرکت کنیم تا ارباب تلف نشدن!

هکتور این جمله را گفت، و جلوی صف عظیم مرگخواران به سمت محل انبار، به راه افتاد. حالا دو نگرانی برای هکتور وجود داشت! آب دهان مگس چه تاثیری روی ارباب خواهد گذاشت، و چجوری قراره خودشونو به انبار خوشبوترین گلها، که در نزدیکی یکی از محل های تجمع محفل ققنوس بود برسانند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1402 21:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس! مرگخوارا تا الان موی تک شاخو پیدا کردن. هکتور هم میگه تو آزمایشگاهش آب دهن خرمگس داره و با وجود مخالفت مرگخوارا می خواد اونو به گلدون اضافه کنه. منتها خودش هم مطمئن نیست که شیشه ی تو دستش آب دهن مگسه یا خرمگس


- زمان سالاراز، مرلین بیامرزدش که اینطوری نبود! پدر بزرگ جماعتو تو گلدون نمی کاشتن!

مارولو گانت حسابی عصبی به نظر می رسید و دائم غر می زد. صدایش از زیر خروار ها خاک موجود در گلدان، قابل شنیدن بود.
- میدونین چند وقته نکشیدم؟ من هر روز این موقع می کشیدم!... موادو نمی گما! منظورم مسافره. مسافر!

مرگخواران می دانستند اگر مارولو بیشتر از این داخل گلدان بماند ، جای اینکه گل دهد؛ بید کتک زن می دهد. پس سعی کردند هر چه سریعتر کارهایشان را پیش ببرند تا مارولو بتواند زودتر خارج شود.

- خیلی خب اول بریم دنبال آب دهن خرمگس یا پیدا کردن گل خوشبو؟
- بریم دنبال گل خوشبو!
- اون وقت چرا هکتور؟

هکتور که حالا در مرکز دید همگان قرار داشت و احساس مهم بودن به او دست داده بود؛ با سرفه ای مصلحتی خواست جلب توجه کند.

- دقیقا چرا می خوای جلب توجه کنی وقتی تو مرکز توجه قرار داری؟

متاسفانه هکتور هرگز در مرکز توجه کسی نبود و همیشه با سرفه مصلحتی حواس دیگران را به خود جلب می کرد. بنابراین الان هم طبق غریزه و عادت و بدون توجه به موقعیتش داشت سرفه می کرد.
- عه راست میگنا... به هر حال می خواستم بهتون بگم دنبال آب دهن خرمگس نرین چون من یه شیشه ازشو دارم!
- جدی داری؟
- آره! برای یکی از معجونام لازمش داشتم رفتم خریدم و الان تو قفسه ی آزمایشگاهمه.

گفتن همین جمله کافی بود تا کل مرگخواران پشتشان را به هکتور کنند.

- همون بریم دنبال آ ب دهن خرمگس.
- آره واقعا! نباید به این هکتور اعتماد کرد.
- این از روی دستور العمل هم نمی تونه معجون تهییه کنه ما چرا باید بهش اعتماد کنیم؟

هکتور وقتی دید این همه تحقیرش می کنند. خیلی ناراحت شد و ویبره ای از سر نا امیدی زد.
از زمانی که بچه بود همیشه همین بساط برقرار بود. ملت یا تحقیرش می کردند یا نادیده اش می گرفتند. تازه از وقتی که لینی آمده بود لرد او را دو برابر قبل نادیده می گرفت و این ها همه باعث ناراحتی اش می شد.
ولی خب، هکتور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. او بسیار سمج بود و دوست داشت کار خودش را بکند.
بنابراین وقتی که مرگخواران حواسشان نبود و داشتند در موردش بدگویی می کردند؛ به آزمایشگاهش رفت و شیشه ای را که حاوی محتوی زرد رنگ بود؛ آورد.

- فقط کافیه اینو به گلدون اضافه کنم تا بدونن من چقدر خفنم!

نقشه هکتور خیلی دقیق بود! ولی تنها مشکلی که اینجا وجود داشت این بود که او نمی دانست این آب دهن مگس است یا خر مگس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1402 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین

-ولم کنید احمقا! ارباب به کمک من نیاز داره ولــم کنــید!
بلاتریکس بی وقفه در تمام راه بازگشت به خانه ی ریدل ها به جیغ و داد و طلسم و نفرین می پرداخت و به لطف او، تعدادی از لک لک های ارتش لک لکیوس بزرگ، نارلـک، منهدم شدند.
نارلـک که در سر دسته ی ارتش بزرگش پرواز می کرد با دیدن این صحنه دستور توقف و فرود رو صادر کرد.
هم اکنون مرگ خواران ، ارتش لک لک ها و لک لکیوس بزرگ، نارلـک در گورستان ریدل بودند.

-ای مرگخواران به گوش باشید! این مرغان دریایی دشمنان ما هستند! اینان جزو ارتش روشنایی هستند! آنها می خواهند ارباب در رنج و عذاب باشد و ما باید در برابر اینان به پا خیزم و جلـ...
-کافیست!

صدای پرقدرت لک لک بزرگ برای چند ثانیه سکوت را بر گورستان برقرار کرد.
-لک لک ها عضو جبهه ی روشنایی نیستند ای انسان! این انسان بدون وقت ملاقات در دریاچه ی ما فرود آمد و آرامش خاطر ما لک لک ها را بهم زد. اما ما به دلیل ضروری بودن شرایط و وخیم بودن اوضاع ارباب بزرگ، به او کمک کردیم.

بلاتریکس حالا با کمی دقت می توانست چند لخته موی سفید در دستان لزج تام ببیند. اما بلاتریکس هیچ وقت شرمندگی رو دوست نداشت.
-مشخصه!برای کمک به ارباب نباید از هیچ چیز دریغ می کردید!باید الان دسته ای از موهای تک شاخ هارو برای ما فراهم می کردین نه تنها دو لاخه مو! بسیار هم کم کاری کردید.

لک لک ها با حالتی معذب بال های خود را مرتب می کردند و به زمین زیر پاهاشون نگاه می کردند.
اما زمان داشت می گذشت و هنوز خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس را برعکس موی تک شاخ، پیدا نکرده بودند.
هر لحظه که می گذشت ملانی بیشتر از قبل نگران مریضش می شد و باید به سرعت به کمکش می شتافت!
-وقتی برای بحث و جدل نیست! ارباب در حال جان دادن هستند و ما باید زودتر خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس رو پیدا کنیم.

در همین حین هکتور که در آخر صف مشغول درست کردن معجونی از سنگ قبرهای متفاوت بود، به یاد آورد که در یکی از معجون هایش مجبور به استفاده از آب دهان یک مگس شده بود.
اما تشخیص مگس از خرمگس برای هکتور کار سختی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1400 22:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تام به همراه نارلک و بقیه لک لک ها به سمت اصطبل درحال پرواز بودند که با ترافیک حجیم پرنده های فلزی ماقلی روبرو شدند و بنا به قوانین راهنمایی و پروازی مجبور به صبر کردن پشت ترافیک بودند که به دلیل مالیدن چند تا پرنده ماقلی بهم و دعوای آنها بین اوتوبان هوایی بوجود اومده بود شدند. بعد از گذشت چند دقیقه که دعوای ماقلا تموم نشده بود هیچ تازه به یقه کشی کشیده بود؛ فکری به سر نارلک زد و یهویی با شعار قوانین راهنمایی پروازی مروازی نمالیدم به جاده خاکی زده و از ترافیک گذاشتند.

_ آقای لک لکسیوس، اصطبلی که دنبالش میگشتیم پیدا کردیم. همین پایینه.

با اشاره لک لکسیوس نارلک همه لک لک ها روی سقف اصطبل فرود اومده و از سوراخی که چند ساعت پیش تام ازش پرت شده بود به وضع داخل اصطبل نگاه کردند. مرگخوارا تقریبا همگی یا به دیوارها برچسب شده یا زیر نعل های تک شاخ ها به روی زمین مهر موم شده بودند. تام با دیدن این شرایط رو به لک لکسیوس کرد.
_ نظری داری چجوری اینارو آروم کنیم ؟
_ چرا که نه. ما پرنده ها همیشه سلاح مخفی مخصوص خودمون رو داشته و داریم.

لک لکسیوس بلافاصله بعد از تموم کردن حرفش پرواز کرد و از بالای اصطبل با هدف گیری بی نقص یک خراب کاری حجیمی بروی یکی از تک شاخ ها روانه کرد.
خراب کاری نارلک بروی گردن یکی از تک شاخ ها اصابت کرد؛ بقیه تک شاخ ها بلافاصله برگشتند و با دیدن خرابکاری که شده بود جیغ بنفشی کشیده و روی دستشون زدند.

تک شاخ ها که همیشه نماد زیبایی و تمیزی بودند به هیچ عنوان این کثافط کاری رو نمی تونستند تحمل کنند همگی به سمت تک شاخ کثیف شده شتافته و با زبونشون مشغول تمیز کردن کثیف کاری شدند.
تام با دیدن این صحنه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع از سقف پایین پرید و به ارومی با موچینی که به همراه داشت به یکی از تک شاخ ها از پشت نزدیک شد و به آرومی هرچه تمام یکی از مو های تک شاخ رو کند ولی بلافاصله تک شاخه دوباره جیغ بنفشی کشید و همه تک شاخ ها به سمت تام برگشتند و با دیدن صحنه ناموسی که بوجود اومده بود رگ غیرت در گردن همشون بیرون زد و نفس نفس زنان به تام نزدیک شدند...
_ لک لِکسوس لَکسیوس نجاتم بدههه!

ناگهان تک شاخ ها به تام حمله ور شدند و شروع به گاز گرفتن و لیس زدن با زبون هاشون شدند که سریعا به دستور نارلک همه لک لک ها به اصطبل حجوم بردند و هرچی مرگخوار و تام لیس زده شده بود رو گرفته و ازاونجا خارج کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1400 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تام در حالی که هنوز میان آسمان و زمین معلق بود، با گوشش که در اصطبل جا مانده بود در جریان موضوعات و بحث میان مرگخواران بود؛ اما حال که مرگخواران شروع به دویدن و فرار کرده بودند، گوش تام بیچاره در زیر دست و پایشان له می شد و تام دستش را به گوشش گرفت و آخ و اوخ می کرد.
- آخ! اوخ! با گوش بیچاره من چی کار دارین؟!

تام داشت همین‌طور آخ و اوخ می کرد که نیروی جاذبه بر نیرویی که تک شاخ او را پرت می کرد، غلبه کرد و تام در کنار دریاچه ای فرود آمد.
- آخ کــلــه‌م!

تام در جایی که فرود آمده بود، نشست. در حالی که هنوز یک دستش را بر روی گوشش نگه داشته بود، با دست دیگرش سرش می مالید. او با تعجب به منظره‌ی رو به روی خود که در کنار دریاچه بود، خیره شد.

در کنار دریاچه، دسته ای لک لک در کنار هم بودند. یکی از لک لک ها دراز کشیده بود و داشت آفتاب می گرفت و دیگر لک لک ها به او می رسیدند.
آن لک لک که عینک طلایی رنگی زده بود، بر روی منقارش مقدار زیادی کرم زده بود. چندین لک لک دیگر نیز داشتند با ناخن گیر، ناخن های پای لک لک را می گرفتند و همچنین با موچین در حال گرفتن پر های زائد دست و بدن لک لک بودند.

تام بلند شد. او به سمت لک لکی که در میان دیگر لک لک ها بود، راه افتاد، که در همین حین دو لک لک که لباس بادیگاردی به تن داشتند، جلوی او را گرفتند.

- جایی می رفتی انسان؟
- من می خواستم از اون لک لکی که منقارش از بقیه بزرگتره، یه چیزی بخوام.
- ایشون خانِ خاندان لک لکیوس، نارلک هستن. درست صداشون کنین. الان هم مشغول کار مهمی هستن و وقت ندارن!


تام فکر کرد. آفتاب گرفتن، مگر چقدر کار مهمی بود؟ او اعتراض داشت! باید به کار او رسیدگی می شد!
- هوی مرتیکه، نــارلـــک! من کار خیلی مهمی دارم!

با فریاد او حواس تمام لک لک ها به او جمع شد. لک لک ارشد عینکش را برداشت و به دو بادیگاردی که حال تام را از یقه بلند کرده بودند، دستور داد که تام را رها کنند. او چند قدم به سمت تام پیش رفت.
- سلام انسان!

تام که کمی ترسیده بود و حال از حرف قبلی اش پشیمان شده بود، با شک و ترس پاسخ او را داد.
- سلام.

نارلک لبخندی زد و جلو رفت. یکی از بال هایش را بر روی شانه تام گذاشت و گفت:
- آه... از دست شما انسان ها! چی می خوای حالا؟ چرا صداتو گذاشتی رو سرتو ریلکس منو خراب کردی؟
- اوم... میشه یکی از موچیناتو بهم بدی؟ و همچنین منو برگردونی پیش اربابم؟


نارلک با شنیدن کلمه «ارباب» چشمانش برق زد.
- اربابت؟!... ارباب لرد ولدمورت کبیر رو میگی؟! ارباب دل ها رو میگی؟!

تام سرش را به نشانه تایید تکان داد.

نارلک تعظیم بلند بالایی کرد و بعد رو به دیگر لک لک ها به زبان لک لکی کلماتی را بلغور کرد.
- لک! لـــک! لکول موچین! لــکــول لـــریع!

یکی از لک لک ها با شنیدن حرف او بلافاصله موچینی را به او داد و سریع پشت دیگر لک لک ها قایم شد.

نارلک با حالت سرخوشی و خوشحالی خاصی گفت:
- زود باش دیگه! ارباب نباید منتظر بمونن!

او تام را از شانه هایش گرفت و به سمت اصطبل شروع به پرواز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/7 9:11:00
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/7 11:30:38

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: شنبه 17 مهر 1400 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیشکی از جاش تکون نخوره! همه بی‌حرکت بشینین رو زمین تا تک‌شاخا آروم بشن!

مرگخواران وحشت‌زده‌تر از آن بودند که بتوانند یکجا نشستن را به فرار کردن با تمام سرعتشان ترجیح دهند. اما پس از گذشت مدتی کوتاه و سوراخ شدن سر تا پایشان توسط تک‌شاخ‌ها، دریافتند که محیط کوچک اصطبل به قدر کافی فضای فرار ندارد و ناچاراً به توصیه‌ی پلاکس اعتماد کرده و روی زمین نشستند.

- یه لحظه صبر کنید ببینم...این مگه روش برخورد با سگ نبو...

لگدی که از سوی تک‌شاخی خشمگین به تام اصابت کرد، او را به دوردست‌ها پرتاب کرده و فرصت تمام کردن جمله‌ را از او گرفت. اما در عوض سایر مرگخواران متوجه شدند که این راه رام کردن تک‌شاخ نیست و دوباره فریادزنان دویدن را از سر گرفتند.

- خیلی خب، دفعه قبل اشتباه کردم...ولی این دفعه دیگه مطمئنم! باید وایسید روبه‌روشون و بعد محکم با مشت بکوبید تو پوزه‌شون!

صدای تام از کیلومترها دورتر به گوش رسید.
- اینم روش مقابله با خرس قهوه‌ایه!
- باشه باشه...این یکیو گوش کنین، من مطمئنم که باید...

قبل از اینکه ایده‌ی درخشان دیگری از دهان پلاکس خارج شود، مرگخواران به سرعت تکه پارچه‌ای در دهانش چپاندند. سپس سعی کردند در حین دویدن و فرار کردنشان گفتگویی مسالمت‌آمیز با تک‌شاخ‌ها در پیش بگیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مهر 1400 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس!
تصویر تغییر اندازه داده شده

موی تک شاخ از بقیه گزینه ها ساده تر به نظر می اومد؛ چون بیرون کشیدنِ آب دهن یه مگس به خاطر اندازه اش سخت به نظر می رسید و علاوه بر اون معلوم نبود برای پیدا کردنِ خوشبو ترین گل جهان باید تا کجای کره زمین برن!

بعدش مرگخوارا باید فکر می کردن که کجا یه اسب تک شاخ پیدا بکنن.
ناگهان تام ایده ای به ذهنش رسید و از جاش پرید.
-فهمیدم! روبروی اون اسطبلی که یه مدت داخلش بودم، یه اسطبلِ دیگه بود که داخلش تسترالِ رنگین کمونی نگهداری می کردن!
-اون دیگه چیه؟ ما موی تک شاخ می خوایم نه موی تسترال!
-بابا منظورم همون بود دیگه! از بس که هر صبح بیدار می شدم و روبروم تسترالایی رو می دیدم که کله شون رو آوردن جلو و با یه صدایی شبیهِ عرعر بهم صبح بخیر می گفتن، دیگه همه چیزو شبیهِ تسترال می بینم.

مرگخوارا که به لطف تام بارِ بزرگی از روی دوششون برداشته شده بود، آدرسِ دقیق اسطبل رو از تام گرفتن و رفتن سراغِ اسطبل تک شاخا.

اسطبلِ تسترال رنگین کمونی

مرگخوارا درِ قفل شده ی اسطبل رو شکوندن و داخل شدن.
باورنکردنی بود! غذای تک شاخا گلی تقریباً شبیه ختمی بود که عطر دلنشینی داشت و بجای مگسایی که تنها هدفشون تغذیه از گوشت و خونِ تسترالا بود، مگسایی رو دیدن که جلو اومدن و برای خوش آمدگویی آبِ دهنشون رو که حاویِ چیزی با بوی شبیه به ژله توت فرنگی بود به سر و روی مرگخوارا می پاشیدن.

مرگخوارا فرصت رو ِغنیمت شمردن و رفتن جلو تا موی یکی از تک شاخارو بکنن.
اما هر کاری راه و چاهی داشت و تک شاخایی که توی ناز و نعمت زندگی می کردن و کسی تا به حال بهشون نازک تر از گُل نگفته بود، ناگهان وحشی شدن و شروع کردن به حمله به مرگخوارا!

-وای شاخش فرو رفت تو کبدم!
-یکی بیاد با کاردک منو از زمین جدا بکنه!

مرگخوارا باید چاره ای پیدا می کردن تا تک شاخارو آروم بکنن؛ وگرنه باید دست از پا درازتر بر میگشتن پیشِ لرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده