لیلی با قیچی در دست، در حالی که موهای مرگخوارها را به پاتیل صورتی اضافه میکرد، ناگهان صدای برخورد در به صدا درآمد.
همهی مرگخوارهای چاق و بادکرده، با نگاههای سنگین و بیحالت، به سمت در چرخیدند. لیلی بدون اینکه نگاهش را از پاتیل بردارد، با لبخندی گفت: «به نظر میرسد مهمان دیگری داریم...»
در کلبه با لگد باز شد. سوروس اسنیپ، با همان عبای بلند و چهرهی همیشهی عبوس، در چهارچوب در ایستاده بود. چشمانش را به آرامی روی جمعیت چاق و دستوپا بسته چرخاند و سپس نگاهش روی لیلی ثابت ماند.
با لحنی سرد و برنده گفت: «خوشحالم که دیدم مرگخوارها بالاخره یک کار مفید انجام دادند: تبدیل شدن به دکوراسیون کلبه!»
لیلی با تعجب گفت: «سوروس... تو اینجا چکار میکنی؟»
اسنیپ بدون اینکه پاسخی بدهد، به سمت پاتیل صورتی رفت و با نگاهی دقیق به محتویات آن، لبخندی کوتاه (که بیشتر شبیه اخم بود) بر لب آورد.
«گل خوشبو؟ موی تکشاخ؟ تف خرمگس؟ و حالا موهای مرگخوارها؟ این ترکیب، بوی یک معجون اشتباه میدهد، لیلی. انگار کسی دستور پخت را با یک دستور پخت آشپزی قاطی کرده است.»
لیلی با خنده گفت: «شاید حق با تو باشه، اما تا حالا کسی امتحانش نکرده!»
اسنیپ چوبدستیاش را بلند کرد و با یک حرکت سریع، پاتیل را از دست لیلی خارج کرد و آن را روی میز گذاشت. با لحنی که میگفت «من اینجا دارم کار را درست میکنم»، گفت: «اگر این معجون را درست کنی، ممکن است به جای درمان لرد ولدمورت، یک سوپ سبزیجات برای مرگخوارها درست کنی. و با توجه به وضعیت فعلیشان، به نظر میرسد که دیگر نیازی به سوپ ندارند!»
تلما که با شکمی بادکرده روی صندلی گیر کرده بود، با ناراحتی گفت: «اسنیپ، حرف نزن! کمک کن ما رو از این وضعیت نجات بدی!»
اسنیپ با نگاهی از سرِ تحقیر به تلما نگاه کرد و گفت: «نجات؟ عزیزم، من آمدهام تا ببینم آیا این کلبهی جنگلی، جای بهتری برای تدریس معجونسازی نسبت به هاگوارتز دارد یا نه. اما حالا که شما را در این وضعیت میبینم، فکر میکنم هاگوارتز گزینهی بهتری است.»
لیلی که از این ورود ناگهانی و اظهارنظرهای اسنیپ کمی عصبانی شده بود، با لحنی تند گفت: «سوروس، اگر قرار است کمک کنی، کمک کن. اگر نه، لطفاً برو!»
اسنیپ با همان خونسردی همیشگی، پاسخ داد: «کمک؟ بسیار خوب. اول باید این گلدان فراری را پیدا کنیم و دوباره آن را در زمین بکاریم. و دوم، به جای تف خرمگس، باید از تف یک خرگوش وحشی استفاده کنیم! چون هر کسی میداند که خرمگس، از نسل خرگوشهای جادویی است که در جنگلهای آلمان زندگی میکنند.»
همه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. یکی از مرگخوارها با ناراحتی گفت: «خرگوش وحشی؟ آلمان؟ این یعنی باید دوباره سفر کنیم؟»
اسنیپ با لحنی سرد و طعنهآمیز پاسخ داد: «اگر ترجیح میدهید، میتوانید همینجا بمانید و تبدیل به بخشی از دکوراسیون کلبه شوید. انتخاب با خودتان است.»
و با همان خونسردی، به سمت در کلبه رفت و قبل از خروج، نگاهی به لیلی انداخت و گفت: «لیلی، اگر تصمیم گرفتی دستور پخت را عوض کنی، من در هاگوارتز هستم. ولی فعلاً، اجازه بده این مرگخوارهای چاق را به حال خودشان رها کنم. شاید این تجربه، به آنها یاد بدهد که قبل از هر کاری، یک مشورت با یک معجونساز حرفهای انجام دهند!»
و در را پشت سر خود بست، در حالی که مرگخوارها با شکمهای بادکرده و چهرههای ناامید، به یکدیگر خیره شده بودند.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
49 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] سالن ورزشهای ماگلی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: امروز ساعت 14:25
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
27

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 11:02
از: گودریگسهالو
پستها:
104
شغل
رئیس کسبه دیاگون

گلدان با سرعتی باور نکردنی میدوید. ریشه های نسبتا خشکش روی زمین کشیده میشدند و صدای خراشیدگی ایجاد میکردند. مرگخوار ها همچنان دنبال گلدان میدویدند و فریاد میزدند: « گلدونو بگیرید!». غافل از اینکه گلدان، جلو تر از آنها وارد جنگل شده است. وقتی گلدان به اواسط جنگل رسید، بویی عجیب بینی اش را پر کرد. بوی چایی! همان چایی که غنچه دلش میخواست بنوشد! ریشه هایش به این طرف و آنطرف چرخیدند تا رد بو را دنبال کنند تا در نهایت، گلدان را به کلبه ای در اعماق جنگل رساندند. در کلبه باز شد و دستی از در بیرون آمد. دست گلدان را قاپید و در کلبه را بست. آن دست متعلق به کسی نبود جز، لیلی.
در آنطرف ماجرا، مرگخوار ها به تازگی وارد جنگل شده بودند. جنگل پر بود از درختان مرتفع و پر از شاخو برگ که به آن ها اجازه نمیداد آفتاب بالای سرشان را ببینند. از این رو، جنگل تاریکِ تاریک بود. مرگخوار ها دور هم حلقه زدند و قبل از اینکه بر سر خود بزنند مشورت را آغاز کردند.
- حالا توی این تاریکی چطوری بگردیم دنبال گلدونه؟
- نیازی به گشتن نیست میرا بو میکشه!
تلما میرا را از روی شانه هایش پایین آورد و روی زمین گذاشت. میرا با افتخار و غرور خاصی نشست و سرش را بالا گرفت.
- میرا روباهه سگ نیستش که!
- به تو چه که میرا چیه!
- الان بهت نشون میدم که به من چه ربطی داره
تلما و آن مرگخوار دیگر، در آن طرف به دعوا پرداختند و در طرف دیگر، باقی مرگخوار ها به آن ها توجهی نکردند و به مشورتشان ادامه دادند.
- بهترین راه اینه که ۲ تا گروه بشیم.
- ۳ تا! یه گروه باید برن دنبال گله.
به این ترتیب، مرگخوار ها به جز تلما و آن مرگخوار دیگر، به سه گروه تقسیم شدند. دو گروه به دوراه متفاوت رفتند تا گلدان را پیدا کنند و یک گروه، راهشان را از دیگران جدا کردند تا به دنبال خوشبو ترین گل دنیا بگردند.
تلما و آن مرگخوار دیگر، که بعد از مدتی دعوا متوجه نبودن بقیه ی مرگخوار ها شده بودند، تصمیم گرفتند دعوا را کنار گذاشته و افتخار پیدا کردن گلدان را نصیب خود کنند. پس به راه افتادند و بر خلاف انتظار آن یکی مرگخوار، میرا را به عنوان روباهِ سگی به کار انداختند.
بعد از مدت کوتاهی، میرا آن دو را به جایی نزدیک کلبه ی لیلی کشاند. و همانجا، دوباره با یک غرور خاص ایستاد. تلما از خوشحالی بالا پرید و چشم غره ای به آن یکی مرگخوار رفت که به او بفهماند میرا را دست کم گرفته است.
- خیلی خب حالا اینجا اصلا کجاست؟
- بو کن!
بوی غذایی بسیار بسیار خوشمزه به مشامشان خورد. رد زرد رنگی از بو، از جلویشان رد شد و هردویشان را مست کرد. مردمک چشمانشان درشت شد و بی اختیار، رد بو را دنبال کردند تا به کلبه ی لیلی رسیدند.
بدبختانه یا خوشبختانه، همگی مرگخوار ها زود تر از آن دو به کلبه ی لیلی رسیده بودند. حتی گروه سوم که راهشان را به کل از بقیه جدا کرده بودند، حالا دور میز طویل کلبه نشسته بودند و آنقدر از غذا خورده بودند، که شکم هایشان باد کرده بود. تلما و مرگخوار دیگر به همراه میرا، که مانند بقیه عقلشان را از دست داده بودند در کلبه را باز کردند و بدون توجه به دیگران، روی دو صندلی خالی نشستند.
- خوش اومدید.
دو بشقاب پر از گِل های رقیق برکه ی نزدیک به کلبه، روبرویشان قرار گرفت. در چشم آن دو که جادو شده بودند، غذای مورد علاقهشان جلویشان بود و میتوانستند یک دل سیر از آن بخورند پس بدون درنگ، شروع کردند. آنقدر از آن گِل خوشمزه خوردند که مانند باقی مرگخوار ها شکم هایشان باد کرد و باعث شد بی حرکت روی صندلی بمانند.
لیلی که ظاهرا به خواسته اش رسیده بود، گلدان را روی میز گذاشت. کمی بعد مرگخوار ها به وضوح خوشبو ترین گل دنیا را در دستان لیلی دیدند که آن را درون گلدان میکاشت، اما توانایی تکان خوردن و یا حتی واکنش نشان دادن را نداشتند.
لیلی جلو آمد و با قیچی که در دست داشت، تکه ای از موهای تک تکشان را برید. اما متاسفانه بعضی هایشان را کچل کرد که انگار با آنها خصومت شخصی داشت. اما در هرحال، موهایشان را به پاتیل صورتی اش اضافه کرد و شروع کرد به هم زدن.
- میدونین دارم چی درست میکنم؟
خب اگه نمیدونین نویسنده ی بعدی بهتون میگه!
در آنطرف ماجرا، مرگخوار ها به تازگی وارد جنگل شده بودند. جنگل پر بود از درختان مرتفع و پر از شاخو برگ که به آن ها اجازه نمیداد آفتاب بالای سرشان را ببینند. از این رو، جنگل تاریکِ تاریک بود. مرگخوار ها دور هم حلقه زدند و قبل از اینکه بر سر خود بزنند مشورت را آغاز کردند.
- حالا توی این تاریکی چطوری بگردیم دنبال گلدونه؟
- نیازی به گشتن نیست میرا بو میکشه!
تلما میرا را از روی شانه هایش پایین آورد و روی زمین گذاشت. میرا با افتخار و غرور خاصی نشست و سرش را بالا گرفت.
- میرا روباهه سگ نیستش که!
- به تو چه که میرا چیه!
- الان بهت نشون میدم که به من چه ربطی داره
تلما و آن مرگخوار دیگر، در آن طرف به دعوا پرداختند و در طرف دیگر، باقی مرگخوار ها به آن ها توجهی نکردند و به مشورتشان ادامه دادند.
- بهترین راه اینه که ۲ تا گروه بشیم.
- ۳ تا! یه گروه باید برن دنبال گله.
به این ترتیب، مرگخوار ها به جز تلما و آن مرگخوار دیگر، به سه گروه تقسیم شدند. دو گروه به دوراه متفاوت رفتند تا گلدان را پیدا کنند و یک گروه، راهشان را از دیگران جدا کردند تا به دنبال خوشبو ترین گل دنیا بگردند.
تلما و آن مرگخوار دیگر، که بعد از مدتی دعوا متوجه نبودن بقیه ی مرگخوار ها شده بودند، تصمیم گرفتند دعوا را کنار گذاشته و افتخار پیدا کردن گلدان را نصیب خود کنند. پس به راه افتادند و بر خلاف انتظار آن یکی مرگخوار، میرا را به عنوان روباهِ سگی به کار انداختند.
بعد از مدت کوتاهی، میرا آن دو را به جایی نزدیک کلبه ی لیلی کشاند. و همانجا، دوباره با یک غرور خاص ایستاد. تلما از خوشحالی بالا پرید و چشم غره ای به آن یکی مرگخوار رفت که به او بفهماند میرا را دست کم گرفته است.
- خیلی خب حالا اینجا اصلا کجاست؟
- بو کن!
بوی غذایی بسیار بسیار خوشمزه به مشامشان خورد. رد زرد رنگی از بو، از جلویشان رد شد و هردویشان را مست کرد. مردمک چشمانشان درشت شد و بی اختیار، رد بو را دنبال کردند تا به کلبه ی لیلی رسیدند.
بدبختانه یا خوشبختانه، همگی مرگخوار ها زود تر از آن دو به کلبه ی لیلی رسیده بودند. حتی گروه سوم که راهشان را به کل از بقیه جدا کرده بودند، حالا دور میز طویل کلبه نشسته بودند و آنقدر از غذا خورده بودند، که شکم هایشان باد کرده بود. تلما و مرگخوار دیگر به همراه میرا، که مانند بقیه عقلشان را از دست داده بودند در کلبه را باز کردند و بدون توجه به دیگران، روی دو صندلی خالی نشستند.
- خوش اومدید.
دو بشقاب پر از گِل های رقیق برکه ی نزدیک به کلبه، روبرویشان قرار گرفت. در چشم آن دو که جادو شده بودند، غذای مورد علاقهشان جلویشان بود و میتوانستند یک دل سیر از آن بخورند پس بدون درنگ، شروع کردند. آنقدر از آن گِل خوشمزه خوردند که مانند باقی مرگخوار ها شکم هایشان باد کرد و باعث شد بی حرکت روی صندلی بمانند.
لیلی که ظاهرا به خواسته اش رسیده بود، گلدان را روی میز گذاشت. کمی بعد مرگخوار ها به وضوح خوشبو ترین گل دنیا را در دستان لیلی دیدند که آن را درون گلدان میکاشت، اما توانایی تکان خوردن و یا حتی واکنش نشان دادن را نداشتند.
لیلی جلو آمد و با قیچی که در دست داشت، تکه ای از موهای تک تکشان را برید. اما متاسفانه بعضی هایشان را کچل کرد که انگار با آنها خصومت شخصی داشت. اما در هرحال، موهایشان را به پاتیل صورتی اش اضافه کرد و شروع کرد به هم زدن.
- میدونین دارم چی درست میکنم؟
خب اگه نمیدونین نویسنده ی بعدی بهتون میگه!
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر

مرگخوارها سه ساعت تمام در سکوت راه رفتند. نه به این دلیل که غمگین بودند؛ بلکه چون هیچکدام جرئت نداشت اعتراف کند اصلاً نمیدانند خوشبوترین گل جهان چیست.
سرانجام یکی با احتیاط گفت:
- شاید... گل رز؟
همه ایستادند.
مرگخواری که همیشه بیدلیل خودش را دانشمند میدانست، با تمسخر خندید.
- احمق! اگه رز خوشبوترین بود که اسمش میشد "گلِ خوشبوترین". معلومه که نیست!
همه با تحسین سر تکان دادند. استدلال محکمی بود!
یکی دیگر انگشتش را بالا گرفت.
- یاس!
- نه.
- بنفشه!
- نه.
- نرگس؟
- اون که اسم دختره!
بحث دوباره بالا گرفت. چند نفر برای اثبات ادعایشان مشغول بو کشیدن شنل یکدیگر شدند تا شاید حافظهشان تحریک شود. نتیجه فقط این شد که همگی فهمیدند مرگخوار شمارهی هفت از سه هفته پیش حمام نرفته است.
در همان لحظه، ملانی از پشت بوتهای بیرون پرید؛ انگار از اول همانجا ایستاده بود و منتظر بود یکی اشتباه کند.
- وای وای وای... باز هم دارین اشتباه میرین.
همه با وحشت برگشتند.
- تو از کجا پیدات شد؟
ملانی شانهای بالا انداخت.
- نویسنده هرجا لازم داشته باشه من ظاهر میشم.
هیچکس سؤال بیشتری نپرسید؛ چون جواب منطقیتر از این وجود نداشت.
ملانی آهی کشید و ادامه داد:
- خوشبوترین گل جهان یه گل معمولی نیست. هر گلی که همه فکر کنن خوشبوترینه، همون لحظه دیگه خوشبوترین نیست. چون خوشبوترین گل جهان از دیدهها پنهانه.
مرگخوارها پنج دقیقه کامل به یکدیگر خیره شدند، بعد یکی گفت:
- یعنی باید دنبال گلی بگردیم که هیچکس پیداش نکرده؟
- دقیقاً!
- خب از کجا پیداش کنیم؟
- نمیدونم.
همه دوباره به هم خیره شدند.
ناگهان از داخل گلدان مارولو گانت صدای عطسهای آمد. همگی با وحشت به گلدان نگاه کردند. خاک گلدان آرامآرام لرزید، شاخهای سیاه از دل آن بیرون آمد و روی شاخه، غنچهای بنفشرنگ جوانه زد. گویی تف خرمگس به تنهایی جواب داده بود؟!
- جواب داده! جواب داده!
اما شادیشان بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد.
غنچه آرام باز شد و با صدایی گرفته گفت:
- آب...
مرگخوارها خشکشـان زد.
غنچه دوباره دهانش را باز کرد.
- آب نمیخوام... چایی دارین؟
سکوت سنگینی همهجا را گرفت.
در همان لحظه، ریشههای گلدان با سرعتی عجیب شروع کردند به خزیدن روی زمین؛ انگار قصد فرار داشتند. گلدان از جا کنده شد و مثل عنکبوتی سفالی، با هشت ریشهی بلند به سمت جنگل دوید.
مرگخوارها چند لحظه فقط ناپدید شدنش را تماشا کردند، بعد یکی آرام گفت:
- ...فکر کنم اول باید گلدونو بگیریم، بعد دنبال گل بریم.
و همه با فریاد «گلدونو بگیرین!» به دنبال گلدان فراری دویدند، بیخبر از اینکه چیزی در اعماق جنگل، از مدتها پیش منتظر رسیدن همین گلدان بوده است...
سرانجام یکی با احتیاط گفت:
- شاید... گل رز؟
همه ایستادند.
مرگخواری که همیشه بیدلیل خودش را دانشمند میدانست، با تمسخر خندید.
- احمق! اگه رز خوشبوترین بود که اسمش میشد "گلِ خوشبوترین". معلومه که نیست!
همه با تحسین سر تکان دادند. استدلال محکمی بود!
یکی دیگر انگشتش را بالا گرفت.
- یاس!
- نه.
- بنفشه!
- نه.
- نرگس؟
- اون که اسم دختره!
بحث دوباره بالا گرفت. چند نفر برای اثبات ادعایشان مشغول بو کشیدن شنل یکدیگر شدند تا شاید حافظهشان تحریک شود. نتیجه فقط این شد که همگی فهمیدند مرگخوار شمارهی هفت از سه هفته پیش حمام نرفته است.
در همان لحظه، ملانی از پشت بوتهای بیرون پرید؛ انگار از اول همانجا ایستاده بود و منتظر بود یکی اشتباه کند.
- وای وای وای... باز هم دارین اشتباه میرین.
همه با وحشت برگشتند.
- تو از کجا پیدات شد؟
ملانی شانهای بالا انداخت.
- نویسنده هرجا لازم داشته باشه من ظاهر میشم.
هیچکس سؤال بیشتری نپرسید؛ چون جواب منطقیتر از این وجود نداشت.
ملانی آهی کشید و ادامه داد:
- خوشبوترین گل جهان یه گل معمولی نیست. هر گلی که همه فکر کنن خوشبوترینه، همون لحظه دیگه خوشبوترین نیست. چون خوشبوترین گل جهان از دیدهها پنهانه.
مرگخوارها پنج دقیقه کامل به یکدیگر خیره شدند، بعد یکی گفت:
- یعنی باید دنبال گلی بگردیم که هیچکس پیداش نکرده؟
- دقیقاً!
- خب از کجا پیداش کنیم؟
- نمیدونم.
همه دوباره به هم خیره شدند.
ناگهان از داخل گلدان مارولو گانت صدای عطسهای آمد. همگی با وحشت به گلدان نگاه کردند. خاک گلدان آرامآرام لرزید، شاخهای سیاه از دل آن بیرون آمد و روی شاخه، غنچهای بنفشرنگ جوانه زد. گویی تف خرمگس به تنهایی جواب داده بود؟!
- جواب داده! جواب داده!
اما شادیشان بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد.
غنچه آرام باز شد و با صدایی گرفته گفت:
- آب...
مرگخوارها خشکشـان زد.
غنچه دوباره دهانش را باز کرد.
- آب نمیخوام... چایی دارین؟
سکوت سنگینی همهجا را گرفت.
در همان لحظه، ریشههای گلدان با سرعتی عجیب شروع کردند به خزیدن روی زمین؛ انگار قصد فرار داشتند. گلدان از جا کنده شد و مثل عنکبوتی سفالی، با هشت ریشهی بلند به سمت جنگل دوید.
مرگخوارها چند لحظه فقط ناپدید شدنش را تماشا کردند، بعد یکی آرام گفت:
- ...فکر کنم اول باید گلدونو بگیریم، بعد دنبال گل بریم.
و همه با فریاد «گلدونو بگیرین!» به دنبال گلدان فراری دویدند، بیخبر از اینکه چیزی در اعماق جنگل، از مدتها پیش منتظر رسیدن همین گلدان بوده است...
افرادی که لایک کردند
Chaos follows me
I call it loyalty
I call it loyalty

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 14:10
از: خارج از جو زمین
پستها:
47
شغل
شهردار شهر لندن

خلاصه: لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیماره. مرگخوارها به لطف ملانی متوجه شدن که باید یک نفر رو با قلب سیاه توی گلدون بکارن تا میوه شفابخش بده. علاوه بر اون باید موی تکشاخ؛ خوشبوترین گل جهان و تف خرمگس رو هم به گلدون اضافه کنن. تا الان مارولو گانت رو کاشتن و موی تکشاخ رو اضافه کردن. اشتباها هم بجای تف خرمگس، تف مگس اضافه کردن و حالا مرگخوارها رفتن طویله تا تف خر بگیرن تا طبق قانون: خر+مگس=خرمگس؛ بتونن آب دهن خرمگس رو تهیه کنن!
- عجب خریهها!
مرگخوار کناریاش پاسخ میدهد:
- با منی؟
- نه با این خرم...
این بار مرگخوار روبهروییاش میغرد:
-وایسا ببینم نکنه منظورت منم؟!
مرگخوار اول با آهی مینالد که:
- ای بابا چه گیری کردیما! خر به این خریت رو به روتونه نمیبینین؟
- چی؟ کی؟ من؟
صدا از مرگخوار مظلوم مطیعی میآمد که کنار مرگخوار روبهرویی ایستاده بود. از طرف دیگر هم مرگخوار وظیفهشناسی سرشان فریاد سر داد:
- لرد سیاه مریض یه گوشه افتاده شما وایستادین سر خر بودنتون بحث میکنین؟ اصلا همتون خرین!
مرگخوار اول به او خیره شد.
- من خرم؟ نه خیرم! این خره!
به مرگخوار کناری اشاره کرد. مرگخوار کناری از خشم گلگون گشت.
- من خر نیستم! این خره! ببین! خود خره!
منظورش مرگخوار روبهرویی بود. مرگخوار روبهرویی صدایش را در سرش انداخت و نعره زد:
- به من میگی خر؟ عمرا! خر فقط این یکی...
با تکان سرش به مرگخوار مظلوم مطیع اشاره کرد. مرگخوار مظلوم مطیع اشک در چشمانش اشکال هندسی تشکیل داد.
- مـ... من؟ مـ... ن خـ... خر نیـ..ستم! خـ... خری هم بـ... باشه، ایـ... اینه!
لرزان انگشت اشارهاش را سوی مرگخوار وظیفهشناس گرفت. وظیفهشناس غرق در فکر گشت. اگر میپذیرفت خر باشد به راحتی میتوانست تفش را به مرگخواران بدهد تا زودتر لرد سیاه بهبود یابند. اما دیگر خر میشد و لذت در رکاب لرد بودن را از دست میداد! ولی برای حفظ جان لرد، او حاضر بود خر شود... پس خر شد. خری بسیار با کمالات که سریعا تف دهانش را به مرگخواران داد. بعد هم رفت با خر مغرور جفت انداخت و صاحب چندین و چند کره خر شد. آری؛ اگر اهل دل باشی مرلین تورا عاقب بخیر خواهد نمود.
مرگخوارها که تف را بدست آورده بودند سریعا به پیشگاه لرد و گلدان مارولو گانت رفتند و تف خر را هم افزودند. میماند خوشبوترین گل جهان. افسوس که دیگر مرگخوار وظیفهشناسی درمیانشان نبود که گل بشود. سوی یافتن خوشبوترین گل جهان، بادبان کشیدند و حرکت نمودند... بدون آنکه بدانن کجا نهفته این گل!
~~~~~~
- عجب خریهها!
مرگخوار کناریاش پاسخ میدهد:
- با منی؟
- نه با این خرم...
این بار مرگخوار روبهروییاش میغرد:
-وایسا ببینم نکنه منظورت منم؟!
مرگخوار اول با آهی مینالد که:
- ای بابا چه گیری کردیما! خر به این خریت رو به روتونه نمیبینین؟
- چی؟ کی؟ من؟
صدا از مرگخوار مظلوم مطیعی میآمد که کنار مرگخوار روبهرویی ایستاده بود. از طرف دیگر هم مرگخوار وظیفهشناسی سرشان فریاد سر داد:
- لرد سیاه مریض یه گوشه افتاده شما وایستادین سر خر بودنتون بحث میکنین؟ اصلا همتون خرین!
مرگخوار اول به او خیره شد.
- من خرم؟ نه خیرم! این خره!
به مرگخوار کناری اشاره کرد. مرگخوار کناری از خشم گلگون گشت.
- من خر نیستم! این خره! ببین! خود خره!
منظورش مرگخوار روبهرویی بود. مرگخوار روبهرویی صدایش را در سرش انداخت و نعره زد:
- به من میگی خر؟ عمرا! خر فقط این یکی...
با تکان سرش به مرگخوار مظلوم مطیع اشاره کرد. مرگخوار مظلوم مطیع اشک در چشمانش اشکال هندسی تشکیل داد.
- مـ... من؟ مـ... ن خـ... خر نیـ..ستم! خـ... خری هم بـ... باشه، ایـ... اینه!
لرزان انگشت اشارهاش را سوی مرگخوار وظیفهشناس گرفت. وظیفهشناس غرق در فکر گشت. اگر میپذیرفت خر باشد به راحتی میتوانست تفش را به مرگخواران بدهد تا زودتر لرد سیاه بهبود یابند. اما دیگر خر میشد و لذت در رکاب لرد بودن را از دست میداد! ولی برای حفظ جان لرد، او حاضر بود خر شود... پس خر شد. خری بسیار با کمالات که سریعا تف دهانش را به مرگخواران داد. بعد هم رفت با خر مغرور جفت انداخت و صاحب چندین و چند کره خر شد. آری؛ اگر اهل دل باشی مرلین تورا عاقب بخیر خواهد نمود.
مرگخوارها که تف را بدست آورده بودند سریعا به پیشگاه لرد و گلدان مارولو گانت رفتند و تف خر را هم افزودند. میماند خوشبوترین گل جهان. افسوس که دیگر مرگخوار وظیفهشناسی درمیانشان نبود که گل بشود. سوی یافتن خوشبوترین گل جهان، بادبان کشیدند و حرکت نمودند... بدون آنکه بدانن کجا نهفته این گل!
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر

-چقدر حیوونای شومبوس گومبولی ای اینجا هست!
رودریک به مزرعه ی خیلی بزرگ روبه روش نگاه میکنه و از اینکه اینهمه حیوون یه جا میبینه، ذوق میکنه و دوست داره هرچی زودتر بره و به تک تکشون سلام بده. ولی میدونه الان چیز دیگه ای مهمه!
رودریک دیشب وقتی در حال خوندن روزنامه بود، سر تیتر خبرش باعث شد که خیلی عصبانی بشه. اونجا نوشته شده بود که مزرعه دار ها بخاطر اینکه دولت بهشون کم پول میده، حیوونارو مجبور میکنن که محصول بیشتری بدن که بتونن پول بیشتری دربیارن!
مثلا نوشته شده بود که گاو هارو مجبور میکنن شیر بیشتری بدن و به مرغا دستور میدن که تخم های بزرگتر و بیشتری بذارن! این حرکت کاملا برخلاف حمایت از حقوق حیوانات بود! روندا میگفت حتی شنیده که یه مرغ اشکش در اومده و سعی کرده اعتراضاتی رو با مرغ ها و گاو ها تشکیل بده ولی به جایی نرسیده! ولی رودریک اینجاست که کمکشون کنه. حتی با خودش میکروفون و دوربین آورده بود که با حیوونا مصاحبه کنه و کمکشون کنه صداشون شنیده بشه!
رودریک میره سمت یه مرغ و حتی از توی چشم هاشم میخونه که چقدر ناراحته. سریع میکروفون رو در میاره و جلوی مرغ میگیره و با دوربینش این لحظات حساس رو ثبت میکنه:
-خانوم مرغی! شایعه ها حاکی از اینه که شما اعتراض کردین ولی رئیستون اعتراض شمارو سرکوب کرده. آیا این حقیقت داره؟ اگر داره شما چه اقداماتی انجام دادین بعد از سرکوب؟ آیا زد و خوردی پیش اومده؟ اینجا کلی بیننده هست که میخوان نظرتونو بدونن!
-قد قد!
رودریک سریع یادداشت میکنه و خوشحال میشه که مرغ داره باهاش همکاری میکنه.
-اوه پس که اینطور! پس این شایعه ها درستن و مزرعه دار تهدیدتون کرده که بهتون غذا نمیده اگر به اینکاراتون ادامه بدین؟ اومدم اینجا و بهتون بگم که نگران نباشین. من اینجام که شما شنیده بشین. من اینجام که بهتون کمک کنم! حالا اگر لطف کنین این ورقه هارو امضا کنین که من به صورت قانونی پیگیر این مسئله باشم! و یادتون باشه...
-دِ الدنگ بیا برو تف این خرو بگیر دیگه خستم کردین!
رودریک سرشو میچرخونه و یکم اونور تر یه گروه از مرگ خوارارو میبینه که بلاتریکس داره یکی یکی همشونو دعوا میکنه.
-هی تو! بیا اینجا ببینم! نمیخوای بری تف این الاغ رو بگیری؟ چیشد پس آرمان های لرد؟! اینطوری میخواین بهش کمک کنین؟
بلاتریکس اعصابش خورد میشه و دیگه دست به دامن فحش و تهدید میشه:
-بـــوق! همین یه کار ساده رو نمیتونین انجام بدین؟ چه وضعشه بوق؟ بگم نگینی بیاد بخورتتون؟ پس شما به چه دردی میخورین؟ باید با لرد در میون بذارم که این لشکر بوق دیگه به درد نمیخوره! اصن از الان همتون اخراجین!
- چرا خودت نمیری تفشو بیاری؟
-مـــــن؟! من برم؟!
من شأنم اصن به اینجور کارا میخوره؟ واقعا براتون متاسفم! این موهای فرفری منو نگاه کنین! اینهمه پول دادم اینطوری فرشو قشنگ در آوردن! اگر تف خر بریزه روش چی؟ اگر فرش خراب شه چی؟ کدومتون پاسخگویین؟
مگه اینکه تبدیلتون کنم به موی سرم! کی بود این پیشنهادو داد؟ تو بودی؟! بیا اینجا ببینم! توهینتو در صورتی یادم میره که بیای و تف این خرو بگیری! از الان به بعد وحشتناک دیکتاتوری میکنم اوضاع رو! کسی خلاف حرف من عمل کنه به لرد میگم شمارو بده دست نگینی!
بلاتریکس گوش اون بخت برگشته ای که پیشنهاد داده بود خود بلاتریکس بره رو میگیره و میارش جلوتر. چوبدستیو میگیره سمتش و همزمان که کلی تهدیدش میکنه میفرستش سمت خر که تفشو بگیره!
رودریک و مرغ همزمان باهم پراشون ریخت و نمیفهمیدن اینجا چه خبره. مرگخوارا اینجا چیکار میکنن؟ تف خر برای چی میخوان؟ بلاتریکس چرا داره بلاتریکس بازی در میاره؟ هزار تا سوال توی مغز رودریک و مرغ رژه میرفت و نمیدونستن که باید چیکار کنن.
رودریک سریع بار و بندیلشو جمع میکنه و با مرغ دست میده و میخواد که سریعتر از اونجا بره.
-مرغک ببین من همه ی مصاحبه رو ضبط کردم. نگران نباش حتما پخشش میکنم!
این فرمیم که بهت دادمو در اسرع وقت امضا کن واسم پستش کن باشه؟ الان اینجا موندن من خوب نیست. تو مرغی کاریت ندارن.البته اگه نخوان تف توام بگیرن!
ولی اگر منو اینجا ببینن، مخصوصا بلاتریکس، میاد دوربین و میکروفونو میکنه تو... حلقم!
پس برای اینکه حقتونو بگیرم باید فعلا زنده باشم! امروز فرار، فردا قرار!
-قد!
مرغ که نفهمید رودریک اون آخرش چی گفت و مطمئن بود فقط اینو گفت که قافیه بسازه، میره سمت لونه اش و به مرگخواری نگاه میکنه که باید بره تف خرو از تو دهن خر برداره.

رودریک به مزرعه ی خیلی بزرگ روبه روش نگاه میکنه و از اینکه اینهمه حیوون یه جا میبینه، ذوق میکنه و دوست داره هرچی زودتر بره و به تک تکشون سلام بده. ولی میدونه الان چیز دیگه ای مهمه!
رودریک دیشب وقتی در حال خوندن روزنامه بود، سر تیتر خبرش باعث شد که خیلی عصبانی بشه. اونجا نوشته شده بود که مزرعه دار ها بخاطر اینکه دولت بهشون کم پول میده، حیوونارو مجبور میکنن که محصول بیشتری بدن که بتونن پول بیشتری دربیارن!
مثلا نوشته شده بود که گاو هارو مجبور میکنن شیر بیشتری بدن و به مرغا دستور میدن که تخم های بزرگتر و بیشتری بذارن! این حرکت کاملا برخلاف حمایت از حقوق حیوانات بود! روندا میگفت حتی شنیده که یه مرغ اشکش در اومده و سعی کرده اعتراضاتی رو با مرغ ها و گاو ها تشکیل بده ولی به جایی نرسیده! ولی رودریک اینجاست که کمکشون کنه. حتی با خودش میکروفون و دوربین آورده بود که با حیوونا مصاحبه کنه و کمکشون کنه صداشون شنیده بشه!
رودریک میره سمت یه مرغ و حتی از توی چشم هاشم میخونه که چقدر ناراحته. سریع میکروفون رو در میاره و جلوی مرغ میگیره و با دوربینش این لحظات حساس رو ثبت میکنه:
-خانوم مرغی! شایعه ها حاکی از اینه که شما اعتراض کردین ولی رئیستون اعتراض شمارو سرکوب کرده. آیا این حقیقت داره؟ اگر داره شما چه اقداماتی انجام دادین بعد از سرکوب؟ آیا زد و خوردی پیش اومده؟ اینجا کلی بیننده هست که میخوان نظرتونو بدونن!
-قد قد!
رودریک سریع یادداشت میکنه و خوشحال میشه که مرغ داره باهاش همکاری میکنه.
-اوه پس که اینطور! پس این شایعه ها درستن و مزرعه دار تهدیدتون کرده که بهتون غذا نمیده اگر به اینکاراتون ادامه بدین؟ اومدم اینجا و بهتون بگم که نگران نباشین. من اینجام که شما شنیده بشین. من اینجام که بهتون کمک کنم! حالا اگر لطف کنین این ورقه هارو امضا کنین که من به صورت قانونی پیگیر این مسئله باشم! و یادتون باشه...
-دِ الدنگ بیا برو تف این خرو بگیر دیگه خستم کردین!

رودریک سرشو میچرخونه و یکم اونور تر یه گروه از مرگ خوارارو میبینه که بلاتریکس داره یکی یکی همشونو دعوا میکنه.
-هی تو! بیا اینجا ببینم! نمیخوای بری تف این الاغ رو بگیری؟ چیشد پس آرمان های لرد؟! اینطوری میخواین بهش کمک کنین؟

بلاتریکس اعصابش خورد میشه و دیگه دست به دامن فحش و تهدید میشه:
-بـــوق! همین یه کار ساده رو نمیتونین انجام بدین؟ چه وضعشه بوق؟ بگم نگینی بیاد بخورتتون؟ پس شما به چه دردی میخورین؟ باید با لرد در میون بذارم که این لشکر بوق دیگه به درد نمیخوره! اصن از الان همتون اخراجین!
- چرا خودت نمیری تفشو بیاری؟

-مـــــن؟! من برم؟!
من شأنم اصن به اینجور کارا میخوره؟ واقعا براتون متاسفم! این موهای فرفری منو نگاه کنین! اینهمه پول دادم اینطوری فرشو قشنگ در آوردن! اگر تف خر بریزه روش چی؟ اگر فرش خراب شه چی؟ کدومتون پاسخگویین؟
مگه اینکه تبدیلتون کنم به موی سرم! کی بود این پیشنهادو داد؟ تو بودی؟! بیا اینجا ببینم! توهینتو در صورتی یادم میره که بیای و تف این خرو بگیری! از الان به بعد وحشتناک دیکتاتوری میکنم اوضاع رو! کسی خلاف حرف من عمل کنه به لرد میگم شمارو بده دست نگینی!
بلاتریکس گوش اون بخت برگشته ای که پیشنهاد داده بود خود بلاتریکس بره رو میگیره و میارش جلوتر. چوبدستیو میگیره سمتش و همزمان که کلی تهدیدش میکنه میفرستش سمت خر که تفشو بگیره!
رودریک و مرغ همزمان باهم پراشون ریخت و نمیفهمیدن اینجا چه خبره. مرگخوارا اینجا چیکار میکنن؟ تف خر برای چی میخوان؟ بلاتریکس چرا داره بلاتریکس بازی در میاره؟ هزار تا سوال توی مغز رودریک و مرغ رژه میرفت و نمیدونستن که باید چیکار کنن.
رودریک سریع بار و بندیلشو جمع میکنه و با مرغ دست میده و میخواد که سریعتر از اونجا بره.
-مرغک ببین من همه ی مصاحبه رو ضبط کردم. نگران نباش حتما پخشش میکنم!
این فرمیم که بهت دادمو در اسرع وقت امضا کن واسم پستش کن باشه؟ الان اینجا موندن من خوب نیست. تو مرغی کاریت ندارن.البته اگه نخوان تف توام بگیرن!
ولی اگر منو اینجا ببینن، مخصوصا بلاتریکس، میاد دوربین و میکروفونو میکنه تو... حلقم!
پس برای اینکه حقتونو بگیرم باید فعلا زنده باشم! امروز فرار، فردا قرار!
-قد!
مرغ که نفهمید رودریک اون آخرش چی گفت و مطمئن بود فقط اینو گفت که قافیه بسازه، میره سمت لونه اش و به مرگخواری نگاه میکنه که باید بره تف خرو از تو دهن خر برداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:14
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

حیوان تا نام خود را از زبان صاحبش شنید، سرش را بالا گرفت، سینه اش را جلو داد و با غرور خاصی که حتی اسب رستم هم نداشت، قدم به میان مرگخوارن گذاشت.
- عر!
با جلو آمدن حیوان، بلاتریکس دستش را داخل جمع مرگخواران فرو برد و پس از مقداری جست و جو، یک عدد تام جاگسن از آنجا بیرون آورد و جلوی خر انداخت.
- زودباش برامون یکم تف بیار.
تام با اعتراض فریاد زد:
- بین این همه آدم چرا من؟
- مگه تو نبودی که همیشه میگفتی از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید؟
متاسفانه دقیقا خودش بود که این جمله را می گفت. و خب از آنجایی که حرف حساب جواب ندارد، ناچارا قبول کرد تا برود از حیوان مغرور پیش رویش تف بگیرد.
مقابل حیوان ایستاد و سعی کرد آن لطافتی که در برخورد با تسترال های خانهی ریدل به کار می بُرد را به کار بِبَرد.
- الاغ خوب و نازنین. سر بر هوا. سم بر زمین. یالت بلند و پر مو دمت مثال جارو
... یکمی به من تف میدی؟
مرگخواران منتظر بودند الاغ در جواب بگوید:
-نه که نمی دم!
و تام با ناراحتی بپرسد:
- چرا نمیدی؟
و الاغ مغرور هم بگوید:
- واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟ موی بلند. روی سیاه. ناخن دراز! واهو واهو واه!
اما خب حیوان، در پاسخ تام فقط به عرعر کردن اکتفا کرد و حتی ذره از تفش را بیرون نریخت. با این کارش تمام ذهنیت مرگخواران و حتی خود تام را بهم ریخت. و اثبات کرد الاغی به شدت خر است.
بد برداشت نشود ها! "به شدت خر بودن" اصلا چیز بدی نیست. این کلمه یعنی خری اصیل و صد در صد اورجینال بودن که این اتفاقا خیلی هم خوب است.
البته یادتان باشد این اصطلاح برای حیوانات درازگوشِ بار بر به کار می رود فقط. در استفاده نکردن از این اصطلاح برای انسان ها، کوشا باشیم!
تام که احساس افسردگی و سرشکستی می کرد که حتی نتوانسته از یک خر مقداری تف بگیرد، به سمت افق به راه افتاد.
بلاتریکس مجدد دستش را درون جمعیت برد و شخص دیگری را بیرون کشید.
- عر!

با جلو آمدن حیوان، بلاتریکس دستش را داخل جمع مرگخواران فرو برد و پس از مقداری جست و جو، یک عدد تام جاگسن از آنجا بیرون آورد و جلوی خر انداخت.
- زودباش برامون یکم تف بیار.
تام با اعتراض فریاد زد:
- بین این همه آدم چرا من؟

- مگه تو نبودی که همیشه میگفتی از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید؟

متاسفانه دقیقا خودش بود که این جمله را می گفت. و خب از آنجایی که حرف حساب جواب ندارد، ناچارا قبول کرد تا برود از حیوان مغرور پیش رویش تف بگیرد.
مقابل حیوان ایستاد و سعی کرد آن لطافتی که در برخورد با تسترال های خانهی ریدل به کار می بُرد را به کار بِبَرد.
- الاغ خوب و نازنین. سر بر هوا. سم بر زمین. یالت بلند و پر مو دمت مثال جارو
... یکمی به من تف میدی؟
مرگخواران منتظر بودند الاغ در جواب بگوید:
-نه که نمی دم!
و تام با ناراحتی بپرسد:
- چرا نمیدی؟

و الاغ مغرور هم بگوید:
- واسه این که من تمیزم پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟ موی بلند. روی سیاه. ناخن دراز! واهو واهو واه!
اما خب حیوان، در پاسخ تام فقط به عرعر کردن اکتفا کرد و حتی ذره از تفش را بیرون نریخت. با این کارش تمام ذهنیت مرگخواران و حتی خود تام را بهم ریخت. و اثبات کرد الاغی به شدت خر است.
بد برداشت نشود ها! "به شدت خر بودن" اصلا چیز بدی نیست. این کلمه یعنی خری اصیل و صد در صد اورجینال بودن که این اتفاقا خیلی هم خوب است.
البته یادتان باشد این اصطلاح برای حیوانات درازگوشِ بار بر به کار می رود فقط. در استفاده نکردن از این اصطلاح برای انسان ها، کوشا باشیم!
تام که احساس افسردگی و سرشکستی می کرد که حتی نتوانسته از یک خر مقداری تف بگیرد، به سمت افق به راه افتاد.
بلاتریکس مجدد دستش را درون جمعیت برد و شخص دیگری را بیرون کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

اگر هر فرد عادی دیگری در آن لحظه جای هکتور بود، نقشه کلا نقش بر آب می شد.
ولی او جادوگری عادی نبود. دگورث گرنجر بزرگ بود. و فورا راه حل را پیدا کرد.
- سلامتی ارباب چیزی نیست که بتونم ریسک کنم. خب من آب دهان مگس رو ریختم توی گلدون. ما احتیاج به آب دهان خرمگس داشتیم. طبق یک حساب ساده:
خرمگس - مگس= خر!
چیزی که ما الان کم داریم فقط یک خره. خر رو پیدا می کنیم و آب دهنشو به این گلدون اضافه می کنیم. آفرین و احسنت بر خودم.
ساعاتی بعد!
- می زنه!
مرگخواران، دور مشنگ مفلوکی حلقه زده بودند.
- جناب مفلوک، شما اجازه بده ما خودمون بلدیم چیکار کنیم.
- من خودم رفتار شناس حیواناتم. باهاش کنار میام.
- اگه زد منم می زنم. گفته باشم.
مزرعه دار که با گرفتن یک نات، چشمانش برق زده بود کمی عقب رفت.
- باشه... ولی فقط تفشو حق دارین بگیرین ها. با شیر و گوشت و پوست و شاخش کاری نداشته باشین.
آیلین کوین را که سوار خر شده بود و "پیتیکو پیتیکو" می کرد از آن پیاده کرد.
- شاخ داره مگه؟
- ممکن بود داشته باشه خب. به هر حال شما فقط تفش رو از من خریدین. جفتک بابا جان. بیا جلو عزیزم. اینا باهات کار دارن.
ولی او جادوگری عادی نبود. دگورث گرنجر بزرگ بود. و فورا راه حل را پیدا کرد.
- سلامتی ارباب چیزی نیست که بتونم ریسک کنم. خب من آب دهان مگس رو ریختم توی گلدون. ما احتیاج به آب دهان خرمگس داشتیم. طبق یک حساب ساده:
خرمگس - مگس= خر!
چیزی که ما الان کم داریم فقط یک خره. خر رو پیدا می کنیم و آب دهنشو به این گلدون اضافه می کنیم. آفرین و احسنت بر خودم.
ساعاتی بعد!
- می زنه!
مرگخواران، دور مشنگ مفلوکی حلقه زده بودند.
- جناب مفلوک، شما اجازه بده ما خودمون بلدیم چیکار کنیم.
- من خودم رفتار شناس حیواناتم. باهاش کنار میام.
- اگه زد منم می زنم. گفته باشم.
مزرعه دار که با گرفتن یک نات، چشمانش برق زده بود کمی عقب رفت.
- باشه... ولی فقط تفشو حق دارین بگیرین ها. با شیر و گوشت و پوست و شاخش کاری نداشته باشین.
آیلین کوین را که سوار خر شده بود و "پیتیکو پیتیکو" می کرد از آن پیاده کرد.
- شاخ داره مگه؟
- ممکن بود داشته باشه خب. به هر حال شما فقط تفش رو از من خریدین. جفتک بابا جان. بیا جلو عزیزم. اینا باهات کار دارن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/07/07
تولد نقش: 1401/07/15
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1404 00:01
از: قبرستون!
پستها:
33

هکتور که تصور درمان کردن ارباب و ثابت کردن جای خود در قلب لرد سیاه، نزدیک بود مغزش را منفجر کند، بدون لحظه ای تردید، ماده زرد رنگ لزجی را که احتمال می داد آب دهان خرمگس باشد را در گلدان ریخت.
و با لبخندی پیروزمندانه که به دلیل ویبره های زیاد قابل تشخیص نبود کنار گلدان ایستاد.
مرگخواران دیگر که رفتار مشکوک هکتور توجهشان را جلب کرده بود به دور گلدان حلقه زدند.
-هکتور....نگو که ریختیش تو گلدون!
-ریختمش! و با احتمال 99/9- درصد میدونم که قطعا کار میکنه!
-
دیگر کار از کار گذشته بود. ماده زرد و لزج هکتور هرچه که بود الان در گلدان ریخته شده بود و خوشبختانه یا بدبختانه دیگر راهی برای خارج کردن آن نداشتند. بنابراین مرگخواران جان بر کف، در گروه های چند نفری تصمیم گرفتند تا پخش شوند و در مکان های مختلف به دنبال خوشبو ترین گل جهان، برای کامل کردن درمان لرد سیاه بگردند.
-نظرتون چیه، که مستقیم به خود انبار بزنیم و خوشبو ترین گل رو از همونجا برداریم؟
-کدوم انبار هکتور؟ کدوم انبار؟
-انبارِ گل های خوشبوی جهان! بیاید نگاه کنید همینجا روی نقشه ام نوشته!
مرگخواران سردرگم، به برگه ی مچاله شده ای که ترکیبی از معجون های مختلف روی آن ریخت8ه شده بود و در دستان هکتور بود نگاهی انداختند، و بله او راست می گفت! روی نقشه با خط درشت و واضح نوشته شده بود، انبار خوشبو ترین گلهای جهان!
-دیدید دیدید هکتور همیشه درست میگه!
-ایده خیلی بدی به نظر نمیرسه! حتی اگر گل اونجا هم نباشه باز هم گزینه ی خوبی برای گشتنه!
-حالا آدرسش کجا هست؟
-
-
-هکتووووور!
هکتور که از تبعات اعتراف به مکان قرار گرفتن ، انبار می ترسید تصمیم گرفت تا خودش رهبری گروه را به عهده بگیرد و بدون کوچکترین اشاره ای به مکان، مرگخواران را به محل انبار راهنمایی کند.
هکتور دفترچه یادداشتی که هر از گاهی، از آن برای نوشتن فرمول معجون هایش و یادداشت های روزانه استفاده می کرد را در آورد و به دنبال صفحه ای خالی برای رسم کردن مسیرشان گشت. اگر چه خوشحالی هکتور دوامی نداشت چون روی یکی از برگه ها، با خط خرچنگ غورباقه ای نوشته شده بود:
صفحه 23: معجون خرمگسیان! توجه شود آب دهان خرمگس سبز رنگ است !
سبز؟ مگر زرد نبود؟! هکتور با لرزه ای با سرعت نور تمام خاطراتش را مرور می کرد، و به تمام اشتباهات زندگیش می نگریست.
-تو گلدون زرد رو ریختم؟ نه...! سبز بود؟
-چی داری میگی هکتور؟
-اهم....هیچی، هیچی مهم نیست. بهتره سریعتر حرکت کنیم تا ارباب تلف نشدن!
هکتور این جمله را گفت، و جلوی صف عظیم مرگخواران به سمت محل انبار، به راه افتاد. حالا دو نگرانی برای هکتور وجود داشت! آب دهان مگس چه تاثیری روی ارباب خواهد گذاشت، و چجوری قراره خودشونو به انبار خوشبوترین گلها، که در نزدیکی یکی از محل های تجمع محفل ققنوس بود برسانند!
و با لبخندی پیروزمندانه که به دلیل ویبره های زیاد قابل تشخیص نبود کنار گلدان ایستاد.
مرگخواران دیگر که رفتار مشکوک هکتور توجهشان را جلب کرده بود به دور گلدان حلقه زدند.
-هکتور....نگو که ریختیش تو گلدون!
-ریختمش! و با احتمال 99/9- درصد میدونم که قطعا کار میکنه!
-
دیگر کار از کار گذشته بود. ماده زرد و لزج هکتور هرچه که بود الان در گلدان ریخته شده بود و خوشبختانه یا بدبختانه دیگر راهی برای خارج کردن آن نداشتند. بنابراین مرگخواران جان بر کف، در گروه های چند نفری تصمیم گرفتند تا پخش شوند و در مکان های مختلف به دنبال خوشبو ترین گل جهان، برای کامل کردن درمان لرد سیاه بگردند.
-نظرتون چیه، که مستقیم به خود انبار بزنیم و خوشبو ترین گل رو از همونجا برداریم؟
-کدوم انبار هکتور؟ کدوم انبار؟
-انبارِ گل های خوشبوی جهان! بیاید نگاه کنید همینجا روی نقشه ام نوشته!
مرگخواران سردرگم، به برگه ی مچاله شده ای که ترکیبی از معجون های مختلف روی آن ریخت8ه شده بود و در دستان هکتور بود نگاهی انداختند، و بله او راست می گفت! روی نقشه با خط درشت و واضح نوشته شده بود، انبار خوشبو ترین گلهای جهان!
-دیدید دیدید هکتور همیشه درست میگه!
-ایده خیلی بدی به نظر نمیرسه! حتی اگر گل اونجا هم نباشه باز هم گزینه ی خوبی برای گشتنه!
-حالا آدرسش کجا هست؟
-
-
-هکتووووور!
هکتور که از تبعات اعتراف به مکان قرار گرفتن ، انبار می ترسید تصمیم گرفت تا خودش رهبری گروه را به عهده بگیرد و بدون کوچکترین اشاره ای به مکان، مرگخواران را به محل انبار راهنمایی کند.
هکتور دفترچه یادداشتی که هر از گاهی، از آن برای نوشتن فرمول معجون هایش و یادداشت های روزانه استفاده می کرد را در آورد و به دنبال صفحه ای خالی برای رسم کردن مسیرشان گشت. اگر چه خوشحالی هکتور دوامی نداشت چون روی یکی از برگه ها، با خط خرچنگ غورباقه ای نوشته شده بود:
صفحه 23: معجون خرمگسیان! توجه شود آب دهان خرمگس سبز رنگ است !
سبز؟ مگر زرد نبود؟! هکتور با لرزه ای با سرعت نور تمام خاطراتش را مرور می کرد، و به تمام اشتباهات زندگیش می نگریست.
-تو گلدون زرد رو ریختم؟ نه...! سبز بود؟
-چی داری میگی هکتور؟
-اهم....هیچی، هیچی مهم نیست. بهتره سریعتر حرکت کنیم تا ارباب تلف نشدن!
هکتور این جمله را گفت، و جلوی صف عظیم مرگخواران به سمت محل انبار، به راه افتاد. حالا دو نگرانی برای هکتور وجود داشت! آب دهان مگس چه تاثیری روی ارباب خواهد گذاشت، و چجوری قراره خودشونو به انبار خوشبوترین گلها، که در نزدیکی یکی از محل های تجمع محفل ققنوس بود برسانند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:14
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

خلاصه تا آخر این پست:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس! مرگخوارا تا الان موی تک شاخو پیدا کردن. هکتور هم میگه تو آزمایشگاهش آب دهن خرمگس داره و با وجود مخالفت مرگخوارا می خواد اونو به گلدون اضافه کنه. منتها خودش هم مطمئن نیست که شیشه ی تو دستش آب دهن مگسه یا خرمگس
- زمان سالاراز، مرلین بیامرزدش که اینطوری نبود! پدر بزرگ جماعتو تو گلدون نمی کاشتن!
مارولو گانت حسابی عصبی به نظر می رسید و دائم غر می زد. صدایش از زیر خروار ها خاک موجود در گلدان، قابل شنیدن بود.
- میدونین چند وقته نکشیدم؟ من هر روز این موقع می کشیدم!... موادو نمی گما! منظورم مسافره. مسافر!
مرگخواران می دانستند اگر مارولو بیشتر از این داخل گلدان بماند ، جای اینکه گل دهد؛ بید کتک زن می دهد. پس سعی کردند هر چه سریعتر کارهایشان را پیش ببرند تا مارولو بتواند زودتر خارج شود.
- خیلی خب اول بریم دنبال آب دهن خرمگس یا پیدا کردن گل خوشبو؟
- بریم دنبال گل خوشبو!
- اون وقت چرا هکتور؟
هکتور که حالا در مرکز دید همگان قرار داشت و احساس مهم بودن به او دست داده بود؛ با سرفه ای مصلحتی خواست جلب توجه کند.
- دقیقا چرا می خوای جلب توجه کنی وقتی تو مرکز توجه قرار داری؟
متاسفانه هکتور هرگز در مرکز توجه کسی نبود و همیشه با سرفه مصلحتی حواس دیگران را به خود جلب می کرد. بنابراین الان هم طبق غریزه و عادت و بدون توجه به موقعیتش داشت سرفه می کرد.
- عه راست میگنا... به هر حال می خواستم بهتون بگم دنبال آب دهن خرمگس نرین چون من یه شیشه ازشو دارم!
- جدی داری؟
- آره! برای یکی از معجونام لازمش داشتم رفتم خریدم و الان تو قفسه ی آزمایشگاهمه.
گفتن همین جمله کافی بود تا کل مرگخواران پشتشان را به هکتور کنند.
- همون بریم دنبال آ ب دهن خرمگس.
- آره واقعا! نباید به این هکتور اعتماد کرد.
- این از روی دستور العمل هم نمی تونه معجون تهییه کنه ما چرا باید بهش اعتماد کنیم؟
هکتور وقتی دید این همه تحقیرش می کنند. خیلی ناراحت شد و ویبره ای از سر نا امیدی زد.
از زمانی که بچه بود همیشه همین بساط برقرار بود. ملت یا تحقیرش می کردند یا نادیده اش می گرفتند. تازه از وقتی که لینی آمده بود لرد او را دو برابر قبل نادیده می گرفت و این ها همه باعث ناراحتی اش می شد.
ولی خب، هکتور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. او بسیار سمج بود و دوست داشت کار خودش را بکند.
بنابراین وقتی که مرگخواران حواسشان نبود و داشتند در موردش بدگویی می کردند؛ به آزمایشگاهش رفت و شیشه ای را که حاوی محتوی زرد رنگ بود؛ آورد.
- فقط کافیه اینو به گلدون اضافه کنم تا بدونن من چقدر خفنم!
نقشه هکتور خیلی دقیق بود! ولی تنها مشکلی که اینجا وجود داشت این بود که او نمی دانست این آب دهن مگس است یا خر مگس.
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس! مرگخوارا تا الان موی تک شاخو پیدا کردن. هکتور هم میگه تو آزمایشگاهش آب دهن خرمگس داره و با وجود مخالفت مرگخوارا می خواد اونو به گلدون اضافه کنه. منتها خودش هم مطمئن نیست که شیشه ی تو دستش آب دهن مگسه یا خرمگس
- زمان سالاراز، مرلین بیامرزدش که اینطوری نبود! پدر بزرگ جماعتو تو گلدون نمی کاشتن!
مارولو گانت حسابی عصبی به نظر می رسید و دائم غر می زد. صدایش از زیر خروار ها خاک موجود در گلدان، قابل شنیدن بود.
- میدونین چند وقته نکشیدم؟ من هر روز این موقع می کشیدم!... موادو نمی گما! منظورم مسافره. مسافر!
مرگخواران می دانستند اگر مارولو بیشتر از این داخل گلدان بماند ، جای اینکه گل دهد؛ بید کتک زن می دهد. پس سعی کردند هر چه سریعتر کارهایشان را پیش ببرند تا مارولو بتواند زودتر خارج شود.
- خیلی خب اول بریم دنبال آب دهن خرمگس یا پیدا کردن گل خوشبو؟

- بریم دنبال گل خوشبو!

- اون وقت چرا هکتور؟

هکتور که حالا در مرکز دید همگان قرار داشت و احساس مهم بودن به او دست داده بود؛ با سرفه ای مصلحتی خواست جلب توجه کند.
- دقیقا چرا می خوای جلب توجه کنی وقتی تو مرکز توجه قرار داری؟

متاسفانه هکتور هرگز در مرکز توجه کسی نبود و همیشه با سرفه مصلحتی حواس دیگران را به خود جلب می کرد. بنابراین الان هم طبق غریزه و عادت و بدون توجه به موقعیتش داشت سرفه می کرد.
- عه راست میگنا... به هر حال می خواستم بهتون بگم دنبال آب دهن خرمگس نرین چون من یه شیشه ازشو دارم!

- جدی داری؟

- آره! برای یکی از معجونام لازمش داشتم رفتم خریدم و الان تو قفسه ی آزمایشگاهمه.

گفتن همین جمله کافی بود تا کل مرگخواران پشتشان را به هکتور کنند.
- همون بریم دنبال آ ب دهن خرمگس.

- آره واقعا! نباید به این هکتور اعتماد کرد.

- این از روی دستور العمل هم نمی تونه معجون تهییه کنه ما چرا باید بهش اعتماد کنیم؟

هکتور وقتی دید این همه تحقیرش می کنند. خیلی ناراحت شد و ویبره ای از سر نا امیدی زد.
از زمانی که بچه بود همیشه همین بساط برقرار بود. ملت یا تحقیرش می کردند یا نادیده اش می گرفتند. تازه از وقتی که لینی آمده بود لرد او را دو برابر قبل نادیده می گرفت و این ها همه باعث ناراحتی اش می شد.
ولی خب، هکتور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. او بسیار سمج بود و دوست داشت کار خودش را بکند.
بنابراین وقتی که مرگخواران حواسشان نبود و داشتند در موردش بدگویی می کردند؛ به آزمایشگاهش رفت و شیشه ای را که حاوی محتوی زرد رنگ بود؛ آورد.
- فقط کافیه اینو به گلدون اضافه کنم تا بدونن من چقدر خفنم!

نقشه هکتور خیلی دقیق بود! ولی تنها مشکلی که اینجا وجود داشت این بود که او نمی دانست این آب دهن مگس است یا خر مگس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

-ولم کنید احمقا! ارباب به کمک من نیاز داره ولــم کنــید!
بلاتریکس بی وقفه در تمام راه بازگشت به خانه ی ریدل ها به جیغ و داد و طلسم و نفرین می پرداخت و به لطف او، تعدادی از لک لک های ارتش لک لکیوس بزرگ، نارلـک، منهدم شدند.
نارلـک که در سر دسته ی ارتش بزرگش پرواز می کرد با دیدن این صحنه دستور توقف و فرود رو صادر کرد.
هم اکنون مرگ خواران ، ارتش لک لک ها و لک لکیوس بزرگ، نارلـک در گورستان ریدل بودند.
-ای مرگخواران به گوش باشید! این مرغان دریایی دشمنان ما هستند! اینان جزو ارتش روشنایی هستند! آنها می خواهند ارباب در رنج و عذاب باشد و ما باید در برابر اینان به پا خیزم و جلـ...
-کافیست!
صدای پرقدرت لک لک بزرگ برای چند ثانیه سکوت را بر گورستان برقرار کرد.
-لک لک ها عضو جبهه ی روشنایی نیستند ای انسان! این انسان بدون وقت ملاقات در دریاچه ی ما فرود آمد و آرامش خاطر ما لک لک ها را بهم زد. اما ما به دلیل ضروری بودن شرایط و وخیم بودن اوضاع ارباب بزرگ، به او کمک کردیم.
بلاتریکس حالا با کمی دقت می توانست چند لخته موی سفید در دستان لزج تام ببیند. اما بلاتریکس هیچ وقت شرمندگی رو دوست نداشت.
-مشخصه!برای کمک به ارباب نباید از هیچ چیز دریغ می کردید!باید الان دسته ای از موهای تک شاخ هارو برای ما فراهم می کردین نه تنها دو لاخه مو! بسیار هم کم کاری کردید.
لک لک ها با حالتی معذب بال های خود را مرتب می کردند و به زمین زیر پاهاشون نگاه می کردند.
اما زمان داشت می گذشت و هنوز خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس را برعکس موی تک شاخ، پیدا نکرده بودند.
هر لحظه که می گذشت ملانی بیشتر از قبل نگران مریضش می شد و باید به سرعت به کمکش می شتافت!
-وقتی برای بحث و جدل نیست! ارباب در حال جان دادن هستند و ما باید زودتر خوشبو ترین گل جهان و آب دهان خرمگس رو پیدا کنیم.
در همین حین هکتور که در آخر صف مشغول درست کردن معجونی از سنگ قبرهای متفاوت بود، به یاد آورد که در یکی از معجون هایش مجبور به استفاده از آب دهان یک مگس شده بود.
اما تشخیص مگس از خرمگس برای هکتور کار سختی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج