- خب... شما نمایندهی رسمی چه کسی هستین؟ کارت شناسایی دارین؟
نماینده بدون اینکه جواب بده، یکی از پوشههای زیر بغلش رو باز کرد و ورق زد. صدای ورقزدن آنقدر طول کشید که دابی وسط نوشتن صورتجلسه، خمیازه کشید و قلمش از دستش افتاد.
- اینجاست. بند چهارم، ماده دوازده، پیوست سوم: «هر پایانی که بیش از سه بار در طول تاریخ سایت تکرار شده باشد، از ردهی پایانهای معتبر خارج و به آرشیو کلیشهها منتقل میشود.» و پایان شما، عزیز من، از نظر سازمان ثبت احوال ما، تا امروز صد و چهل و یک بار تکرار شده!
سکوت دوباره حکمفرما شد؛ اما اینبار از آن سکوتهایی که بعدش یک نفر حتماً یک چیز خیلی بیربط میگوید. آن یک نفر، طبق سنت همیشگی، سیریوس بود.
- خب حالا اگه صد و چهل و دومی رو ما بنویسیم چی میشه؟ آمار خراب میشه مگه؟
نماینده حتی نگاهش نکرد. فقط پوشهی بعدی را باز کرد؛ انگار برای هر جملهی این جلسه یک پوشهی جداگانه از قبل آماده کرده بودند.
هلنا که حوصلهی باز شدن پوشهی سوم را نداشت، سریع دستش را بالا برد.
- خیلیخب، خیلهخب! بگو چی میخوای که اینقدر جلوی چشم من پوشه باز نکنی!
نمایندهی پایانهای داستانی نفس عمیقی کشید، انگار داشت برای یک سخنرانی طولانی آماده میشد؛ و دقیقاً همانکاری را کرد که راوی خواسته بود! چقدر راوی خفنی هستیم ما!
- ما نمیگیم پایان جدید بنویسین. اصلاً چرا باید هر سوژهای حتماً یه در خروج اختصاصی خودش رو داشته باشه؟ شما یه سوژهی قدیمیتر دارین که بار داستانیش هنوز باز مونده، این سوژه رو ببرین همونجا، بذارینش ته یه پست دیگه! یهجوری که انگار از اول همونجا بوده. نه آمار پایانهای تکراری بالا میره، نه شما مجبورین دوباره از صفر یه چیزی بسازین!
سیریوس دست به سینه به دیوار تکیه داد و با لحنی که بیشتر شبیهِ غرغر بود تا اعتراض، گفت:
- یعنی چی آقای نماینده؟! حالا هر سوژهای که بیصاحب موند رو بفرستیم ته یه سوژهی دیگه که خودش هزار مشکل داره؟ اونجا هم که آش و کاسه همینه.
- دقیقاً همینه که مشکل رو حل میکنه، آقای... ببخشید، اسم خودتون رو نگفتین.
- سیریوس بلک هستم. سگ سیاه شکنجه شده.
نماینده که تا آن لحظه فقط پوشه باز میکرد، ناگهان دستش خشک شد. آرام سرش را بالا آورد. خون جلوی چشمانش را گرفته بود.
- سیریوس... بلک؟! همون سیریوس بلک فراری آزکابان؟!

سالن یکدفعه از آن سکوتهای آرام در رفتوآمد (و گاهی غیرآرام!)، افتاد داخل یک سکوت عــمیق!
نماینده، پوشه را محکم بست و رو به بقیهی همراهانش که تا آن لحظه فقط تماشاگر بودند، فریاد زد:
- بگیریدش! این یارو یه پایان ناتمومه که از قصه فرار کرده! سیزده ساله از دست ما قایم شده!

سیریوس که هنوز داشت از تکیهاش به دیوار لذت میبرد، یکدفعه چشمش گرد شد.
- صبر کن ببینم، من زندانی داستانم یا زندانی اداری؟! این چه ربطی به شما داره؟!

- ربطش اینه که هر کاراکتر فراری، یه پایان معوقهس! و ما پایانها، اجازه نمیدیم کسی بدون خاتمهی رسمی توی سایت پرسه بزنه!

دابی صورتجلسه رو رها کرد و گفت: «دابی همیشه گفته بود که سیریوس قربان یه پرونده ناتموم داشت ها!
»و سیریوس برای اولین بار در تاریخ سایت، از دست چیزی غیر از دمنتور شروع کرد به فرار کردن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



به حسن مصطفی کرد، که بیاید و برسد به دادِ این تازه کار!
به این حالت
تغییرِ شکلک داده بود، پاسخِ سوالاتش را داد:



البته که ساحره های عزیز می تونن بیان نزدیکتر.
... 

الان با وایتکس هم بشورمش رد پاهات پاک نمیشه.


جلسه ی امروزمون درمورد کودتای سوژه هاست. تا اینجاش کسی سوالی نداره؟







فقط چیزه ... درآوردن شلوار جزو آزادی بیان محسوب میشد؟
خوب پس چجوری جلب توجه کنم؟
اینم محبوبیت نداره. باید اعتراضی باشی! طوری که همه بگن چه نترس و آزاده و این جور چیزاست! 


همین مرگ! میبینید چقدر برای خودش اسم در کرده؟ کافیه به ذهنتون مسلط بشید و به مغزتون فرمان بدید که نمیخوام بمیرم. دیگه حله! 


