تازهوارد به حسن مصطفی خیره شد. نه از اون خیرهشدنهایی که آدم واقعاً چیزی فهمیده باشه. از اون مدل خیرهشدنهایی که مغز برای حفظ آبروی خودش وانمود میکنه هنوز مشغول بررسی اطلاعاته.
حسن که سکوت طرف رو نشونهی رضایت میدونست، سینهش رو جلو داد.
- سؤال دیگهای هم اگه داری بپرس. من خیلی قویم! بدون تمرین میبرم! 
قبل از اینکه تازهوارد فرصت کنه سؤال بعدیش رو بپرسه، لینی چوبدستیش رو تکون داد و دوباره خشکش کرد.
یکی از اعضای قدیمی از ته سالن گفت:
- لینی، میشه من یه...
هلنا سرش رو به سمت صدا چرخوند. عضو قدیمی سرفهای کرد و حرفش رو خورد. لینی از جاش بلند شد. همینطور که در مرکز توجه همه قدم میزد با صدای آروم ولی مطمئن شروع به صحبت کرد:
- وقتشه که یه نکتهای رو بگم. این چیزیه که مدتها از همه قایم کردم. من لینی نیستم!
همه نفسها توی سینه حبس شد. هیچ کس جرأت شکستن سکوت رو نداشت! همه فقط به لینی زل زده بودن. تا اینکه بالاخره یه نفر چیزی که همه میخواستن بپرسن رو به زبون آورد!
- پس تو کی هستی؟
لینی یه لبخندی زد. چند لحظه سکوت کرد و بعد ناگهان شروع به رقصیدن کرد و همزمان خوند:
- به من میگن هلنا، دل نمیدم من به شما، با آواتارای زر زری، دل میبرم از هر کسی! مدیرم و هیچکسی، نداره مثل من دسترسی...
اینجا بود که اصلاً بازی عوض شد و کل جمعیت شروع به خوندن دست جمعی کردن.
- هلنا جون...
- بله؟
- مدیری جون؟
- بله؟
- میای بریم؟
- نمیام!
- دسترسی میدی؟
- نمیدم!
- ناظر میشی؟
- نمیشم!
- چرا نمیشی؟
- نمیگم!
در همین لحظه حسن مصطفی که با دیدن این صحنهها همون اندک امیدش به سایت رو از دست داد از جاش بلند شد و بار و بندیل رو بست و کلید سایت رو دست هلنا داد و از کشور خارج شد!
بلافاصله سیریوس بلک و دابی که جای حسن رو خالی میدیدن دوتایی روی صندلی خالیش پریدن و بعد از یه زد و خورد سنگین بالاخره به این نتیجه رسیدن که دونفری باید این صندلی رو اشغال کنن!
بالاخره این افتضاح تموم شد و اون بنده خدا که دو ساعت پیش یه چیزی میخواست به لینی هلنا بگه حرفش رو زد!
- هلنا... میشه من یه پیشنهادی بدم؟
هلنا سریع لباسای اسنیپ رو پوشید و جواب داد:
- Always!
- چرا به سوژهها یه پایان نمیدیم؟
سالن برای چند لحظه ساکت شد.
سکوت نه به این دلیل که پیشنهاد خیلی هوشمندانهای بود، بلکه به این دلیل که اعضا عادت نداشتن وسط این مدل جلسات یه نفر حرف عاقلانهای بزنه.
هلنا ابرو بالا انداخت.
- توضیح بده.
- خب اینا شورش کردن چون نویسندهها هی میکشنشون، شکنجهشون میکنن، از پنجره پرتشون میکنن، بعدم وسط داستان ولشون میکنن. بیاین یه پایان سریع براشون بنویسیم و تمومش کنیم بره.
دابی که حالا داشت صورتجلسه مینوشت، قلمش رو روی کاغذ نگه داشت.
- دابی فکر کرد که هدف جلسه، مقابله با شورش سوژهها بود. دابی نفهمید چرا باید با سوژهها سازش کرد؟! دابی انتقام سخت خواست!
سیریوس بلافاصله وارد شد تا بتونه تأثیرگذاری خودش رو به همه ثابت کنه!
- مذاکره هم بالاخره در راستای مبارزهس! چرخ سوژهها باید بچرخه تا چرخ سایت هم بچرخه!
در نهایت بعد از کشمکشهای فراوان اجماع بر مذاکره شد. در نتیجه
چند دقیقه بعد، نمایندهی حزب سیرک رو وارد سالن کردن. سوژه مورد نظر پشت میز نشست. هلنا سمت دیگهی میز قرار گرفت. دابی وسط اونها نشست تا صورتجلسه بنویسه و سیریوس هم کمی دورتر ایستاد تا در صورت لزوم کار رو دوباره دست بگیره!
مذاکرات چند ساعت طول کشید. هر چند دقیقه یک بار یکی از طرفین با قیافهای جدی از سالن بیرون میرفت، خبرنگارا اعلام میکردن مذاکرات به بنبست خورده و همهچیز تموم شده. پنج دقیقه بعد همون طرف برمیگشت و همون خبرنگارا از «پیشرفت تاریخی» خبر میدادن.
آخر سر هم توافقی امضا شد که تقریباً همه ازش راضی بودن، چون هیچکس درست متوجه نشده بود توش چی نوشته.
طبق توافق، حزب سیرک متعهد شد عملیات سوژهای خودش رو به مدت شصت روز متوقف کنه. بعد از پایان این مدت هم دو طرف دوباره دور هم جمع بشن و دربارهی اینکه آیا دوباره شورش بکنن یا نه، مذاکره کنن.
بعد از امضای توافق، مشعلها خاموش شد، پلاکاردها پایین اومد و همه نفس راحتی کشیدن.
سیریوس نگاهی به متن توافق انداخت و گفت:
- یعنی در اصل توافق کردین فعلاً شصت روز دعوا نکنین، بعد دوباره دور هم جمع شین ببینین میخواین دوباره دعوا بکنین یا نه؟
هر دو طرف با رضایت سر تکون دادن.
- بعد طبق این متن توی این شصت روز هم اگه دلتون خواست میتونین دوباره شورش بکنین. درسته؟
باز هم دو طرف با خوشحالی سر تکون داد.
سیریوس هم با خوشحالی توافق رو امضا کرد و کل داستان به زیبایی جمع شد! و به این ترتیب، اعضا و سوژهها اختلافاتشون رو کنار گذاشتن و همه تا سالهای سال در صلح و آرامش زندگی...
- اعتراض دارم!
صدایی از انتهای سالن بلند شد.
همه برگشتن.
موجودی قدبلند با ردایی خاکستری وارد سالن شد. یه کیف چرمی توی دستش بود و چندین پوشهی رنگی زیر بغلش قرار داشت. بدون اینکه منتظر اجازه بمونه، تا جلوی میز مدیران اومد.
- من نمایندهی پایانهای داستانی هستم! از طرف مجموعهی پایانهای داستانی، به پایان انتخابشده برای این سوژه اعتراض رسمی دارم.
نمایندهی سیرک اخم کرد.
- چه مشکلی داره؟
- مشکلش اینه که کلیشهایه. همه اختلافاتشون رو کنار گذاشتن و تا سالهای سال در صلح و آرامش زندگی کردن؟ واقعاً؟ بعد از این همه شورش، کودتا، آتشسوزی، حکومت نظامی و تشکیل حزب، همه با یه توافق دوصفحهای دوست شدن؟
هلنا چشمهاش رو چرخوند و پرسید:
- خب پیشنهاد شما چیه؟
نماینده پوشهی بزرگتری رو باز کرد.
- ما به این راحتیا بیخیال نمیشیم! ما این همه پایان داریم. ولی همیشه فقط کلیشهای ها استفاده میشن! بگذریم از این که بعضاً اصلاً پایان استفاده نمیشه! ما تا عدالت برقرار نشه اجازه پایان این داستان رو نمیدیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


به حسن مصطفی کرد، که بیاید و برسد به دادِ این تازه کار!
به این حالت
تغییرِ شکلک داده بود، پاسخِ سوالاتش را داد:


آخ!.. آقا آرنجتو از قرنیه م بکش بیرون!
البته که ساحره های عزیز می تونن بیان نزدیکتر.
... 

الان با وایتکس هم بشورمش رد پاهات پاک نمیشه.


جلسه ی امروزمون درمورد کودتای سوژه هاست. تا اینجاش کسی سوالی نداره؟







فقط چیزه ... درآوردن شلوار جزو آزادی بیان محسوب میشد؟
خوب پس چجوری جلب توجه کنم؟
اینم محبوبیت نداره. باید اعتراضی باشی! طوری که همه بگن چه نترس و آزاده و این جور چیزاست! 


همین مرگ! میبینید چقدر برای خودش اسم در کرده؟ کافیه به ذهنتون مسلط بشید و به مغزتون فرمان بدید که نمیخوام بمیرم. دیگه حله! 



تو سوژهی باهوشی هستی. با یه پیرنگ قوی و یه عالمه گره و خرده روایت و قهرمان و ضدقهرمان و دیگر اصطلاحات داستانی که نمیگم تا ریا نشه که چقدر بلدم. 
