جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] پشت پرده وزارت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

تازه‌وارد به حسن مصطفی خیره شد. نه از اون خیره‌شدن‌هایی که آدم واقعاً چیزی فهمیده باشه. از اون مدل خیره‌شدن‌هایی که مغز برای حفظ آبروی خودش وانمود می‌کنه هنوز مشغول بررسی اطلاعاته.

حسن که سکوت طرف رو نشونه‌ی رضایت می‌دونست، سینه‌ش رو جلو داد.

- سؤال دیگه‌ای هم اگه داری بپرس. من خیلی قویم! بدون تمرین می‌برم!

قبل از این‌که تازه‌وارد فرصت کنه سؤال بعدیش رو بپرسه، لینی چوبدستیش رو تکون داد و دوباره خشکش کرد.

یکی از اعضای قدیمی از ته سالن گفت:

- لینی، می‌شه من یه...

هلنا سرش رو به سمت صدا چرخوند. عضو قدیمی سرفه‌ای کرد و حرفش رو خورد. لینی از جاش بلند شد. همینطور که در مرکز توجه همه قدم میزد با صدای آروم ولی مطمئن شروع به صحبت کرد:
- وقتشه که یه نکته‌ای رو بگم. این چیزیه که مدت‌ها از همه قایم کردم. من لینی نیستم!

همه نفس‌ها توی سینه حبس شد. هیچ کس جرأت شکستن سکوت رو نداشت! همه فقط به لینی زل زده بودن. تا اینکه بالاخره یه نفر چیزی که همه می‌خواستن بپرسن رو به زبون آورد!

- پس تو کی هستی؟

لینی یه لبخندی زد. چند لحظه سکوت کرد و بعد ناگهان شروع به رقصیدن کرد و همزمان خوند:
- به من میگن هلنا، دل نمی‌دم من به شما، با آواتارای زر زری، دل می‌برم از هر کسی! مدیرم و هیچکسی، نداره مثل من دسترسی...   

اینجا بود که اصلاً بازی عوض شد و کل جمعیت شروع به خوندن دست جمعی کردن.

- هلنا جون...
- بله؟
- مدیری جون؟
- بله؟
- میای بریم؟
- نمیام!
- دسترسی میدی؟
- نمیدم!
- ناظر میشی؟
- نمیشم!
- چرا نمیشی؟
- نمیگم!

در همین لحظه حسن مصطفی که با دیدن این صحنه‌ها همون اندک امیدش به سایت رو از دست داد از جاش بلند شد و بار و بندیل رو بست و کلید سایت رو دست هلنا داد و از کشور خارج شد!

بلافاصله سیریوس بلک و دابی که جای حسن رو خالی می‌دیدن دوتایی روی صندلی خالیش پریدن و بعد از یه زد و خورد سنگین بالاخره به این نتیجه رسیدن که دونفری باید این صندلی رو اشغال کنن!

بالاخره این افتضاح تموم شد و اون بنده خدا که دو ساعت پیش یه چیزی می‌خواست به لینی هلنا بگه حرفش رو زد!

- هلنا... می‌شه من یه پیشنهادی بدم؟

هلنا سریع لباسای اسنیپ رو پوشید و جواب داد:
- Always!

- چرا به سوژه‌ها یه پایان نمی‌دیم؟

سالن برای چند لحظه ساکت شد.

سکوت نه به این دلیل که پیشنهاد خیلی هوشمندانه‌ای بود، بلکه به این دلیل که اعضا عادت نداشتن وسط این مدل جلسات یه نفر حرف عاقلانه‌ای بزنه.

هلنا ابرو بالا انداخت.

- توضیح بده.

- خب اینا شورش کردن چون نویسنده‌ها هی می‌کشنشون، شکنجه‌شون می‌کنن، از پنجره پرت‌شون می‌کنن، بعدم وسط داستان ولشون می‌کنن. بیاین یه پایان سریع براشون بنویسیم و تمومش کنیم بره.

دابی که حالا داشت صورتجلسه می‌نوشت، قلمش رو روی کاغذ نگه داشت.

- دابی فکر کرد که هدف جلسه، مقابله با شورش سوژه‌ها بود. دابی نفهمید چرا باید با سوژه‌ها سازش کرد؟! دابی انتقام سخت خواست!   

سیریوس بلافاصله وارد شد تا بتونه تأثیرگذاری خودش رو به همه ثابت کنه!

- مذاکره هم بالاخره در راستای مبارزه‌س! چرخ سوژه‌ها باید بچرخه تا چرخ سایت هم بچرخه!

در نهایت بعد از کشمکش‌های فراوان اجماع بر مذاکره شد. در نتیجه 

چند دقیقه بعد، نماینده‌ی حزب سیرک رو وارد سالن کردن. سوژه مورد نظر پشت میز نشست. هلنا سمت دیگه‌ی میز قرار گرفت. دابی وسط اون‌ها نشست تا صورتجلسه بنویسه و سیریوس هم کمی دورتر ایستاد تا در صورت لزوم کار رو دوباره دست بگیره!

مذاکرات چند ساعت طول کشید. هر چند دقیقه یک بار یکی از طرفین با قیافه‌ای جدی از سالن بیرون می‌رفت، خبرنگارا اعلام می‌کردن مذاکرات به بن‌بست خورده و همه‌چیز تموم شده. پنج دقیقه بعد همون طرف برمی‌گشت و همون خبرنگارا از «پیشرفت تاریخی» خبر می‌دادن.

آخر سر هم توافقی امضا شد که تقریباً همه ازش راضی بودن، چون هیچ‌کس درست متوجه نشده بود توش چی نوشته.

طبق توافق، حزب سیرک متعهد شد عملیات سوژه‌ای خودش رو به مدت شصت روز متوقف کنه. بعد از پایان این مدت هم دو طرف دوباره دور هم جمع بشن و درباره‌ی این‌که آیا دوباره شورش بکنن یا نه، مذاکره کنن.

بعد از امضای توافق، مشعل‌ها خاموش شد، پلاکاردها پایین اومد و همه نفس راحتی کشیدن.

سیریوس نگاهی به متن توافق انداخت و گفت:

- یعنی در اصل توافق کردین فعلاً شصت روز دعوا نکنین، بعد دوباره دور هم جمع شین ببینین می‌خواین دوباره دعوا بکنین یا نه؟

هر دو طرف با رضایت سر تکون دادن.

- بعد طبق این متن توی این شصت روز هم اگه دلتون خواست می‌تونین دوباره شورش بکنین. درسته؟

باز هم دو طرف با خوشحالی سر تکون داد.

سیریوس هم با خوشحالی توافق رو امضا کرد و کل داستان به زیبایی جمع شد! و به این ترتیب، اعضا و سوژه‌ها اختلافاتشون رو کنار گذاشتن و همه تا سال‌های سال در صلح و آرامش زندگی...

- اعتراض دارم!

صدایی از انتهای سالن بلند شد.

همه برگشتن.

موجودی قدبلند با ردایی خاکستری وارد سالن شد. یه کیف چرمی توی دستش بود و چندین پوشه‌ی رنگی زیر بغلش قرار داشت. بدون این‌که منتظر اجازه بمونه، تا جلوی میز مدیران اومد.

- من نماینده‌ی پایان‌های داستانی هستم! از طرف مجموعه‌ی پایان‌های داستانی، به پایان انتخاب‌شده برای این سوژه اعتراض رسمی دارم.

نماینده‌ی سیرک اخم کرد.

- چه مشکلی داره؟

- مشکلش اینه که کلیشه‌ایه. همه اختلافاتشون رو کنار گذاشتن و تا سال‌های سال در صلح و آرامش زندگی کردن؟ واقعاً؟ بعد از این همه شورش، کودتا، آتش‌سوزی، حکومت نظامی و تشکیل حزب، همه با یه توافق دوصفحه‌ای دوست شدن؟

هلنا چشم‌هاش رو چرخوند و پرسید:

- خب پیشنهاد شما چیه؟

نماینده پوشه‌ی بزرگ‌تری رو باز کرد.

- ما به این راحتیا بی‌خیال نمی‌شیم! ما این همه پایان داریم. ولی همیشه فقط کلیشه‌ای ها استفاده می‌شن! بگذریم از این که بعضاً اصلاً پایان استفاده نمیشه! ما تا عدالت برقرار نشه اجازه پایان این داستان رو نمیدیم!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: (تا پایانِ پست 73)
یه سوژه بی سوژه مونده. این سوژه سرتاسر دنیای جادویی رو به دنبال کسی که بهش سوژه بده میگرده. بعد از کلی گشتن افسرده میشه و تبدیل میشه به یه معترضِ جدی. مدیران سایت که از این وضعیت باخبر شدند، تصمیم گرفتند جلسه ای با حضور تمام اعضای سایت تشکیل بدن تا تصمیم نهایی را در باب این داستان بگیرند.
***


سالن اجتماعات ساکت بود. نه از آن سکوت های شاعرانه، بلکه از آن سکوت هایی که اگر یک نفر عطسه می کرد، ممکن بود صد و هفتاد و هشت نفرِ دیگر مثلِ دومینو روی هم بیفتند. در اینجا بود که روحِ وزیرِ وزارتِ آسلامی نچ نچی کرد و به بنده اطلاع داد که دوباره این قسمت را بنویسیم؛ پس لطفاً تا اینجای پست مان را اصلا در نظر نگیرید و اگر هم گرفته بودید، دیگر نگیرید! برویم سراغِ اصلاح:
سالن اجتماعات ساکت بود. نه از آن سکوت های شاعرانه، بلکه از آن سکوت هایی که اگر یک نفر عطسه می کرد، ممکن بود صد و هفتاد و هشت نفرِ دیگر مثلِ دومینو روی هم بیفتند. اما اصلا نگران نباشید! چرا که هیچ کس حتی پلک هم نمی زد.

تازه واردِ مذکور، که هنوز برای شناسه اش آواتار انتخاب نکرده بود و معلوم نبود اصلاً طرف چه کسی هست، با اخم به نویسنده نگاه کرد که هنوز جوابش را نداده بود. نویسنده نیز، زیرِ بارِ نگاهش همچون بستنی های کوین آب شد و رفت توی زمین؛ اما قبل از رفتن، اشاره ای به این صورت به حسن مصطفی کرد، که بیاید و برسد به دادِ این تازه کار!

حسن هم که از این حالت به این حالت تغییرِ شکلک داده بود، پاسخِ سوالاتش را داد:
- خب خب خب... بذار ببینم، قبل از جواب دادن باید به اطلاعت برسونم که خوب گوش کنی چون فقط ده بار تکرار می کنم! والا سوژه چیزِ خاصی نیست! آخرین تحقیقاتی که پژوهشگرانِ سازمان اسرار هستی وزارتخونه انجام دادن، نشون داده که سوژه اصلا وجود خارجی نداره و با نخ و کاموا درست میشه. ایفا هم مکان نیست، بله آقا مکان نیست خب!... ایفا یه ملکِ کلنگیه که از مرلین اجاره گرفتیم برای سایت. اممممم... سوال بعدیت چی بود فرزندم؟

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/19 16:08:11
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/19 16:09:02
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1402 19:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- داداش داری لهم میکنیا! یکم برو اون ور تر.
- تو جای اضافه ای می بینی که من بخوام برم؟ آخ!.. آقا آرنجتو از قرنیه م بکش بیرون!
- برین کنار رودولفی نشین! البته که ساحره های عزیز می تونن بیان نزدیکتر.
- باباجان اون ریش منه. لطفا پاتو از روش بردار...

اوضاع بسیار قاراشمیش به نظر می رسید. همه اعضای محترم جادوگران، آمده بودند تا به سخنان مدیران گوش فرا دهند. ولی تعدادشان آنقدر زیاد بود که با زور و زحمت داخل سالن گردهمایی جا می شدند.

لینی که از بالا نظاره گر این بلبشو بود خود را به حسن مصطفی رساند.
-شاید واقعا لازم نبود همه ی اعضا رو صدا کنیم. یکی دو نفر انتخاب می کردیم بهتر نبود؟
- نه به تبعیض بین اعضا! وی وی ووی قافه هاشونو!

به نظر نمی رسید حسن از اینکه شرایط مایه خنده و نشاط او را فراهم کرده بود؛ ناراضی باشد. لینی شانه ای بالا انداخت و حسن مصطفی را همانطور ول کرد. خودش را بالای سر جمعیت رساند و چوبدستی میکروفون شده اش را جلوی دهانش گرفت.
- اعضای محتر...
- بابا جان من جادوگر صبوریم ولی صبر هم حدی داره دیگه! پاتو بلند کن!... وای ببین انقدر ریشمو لگد کردی که کلا گلی شده. الان با وایتکس هم بشورمش رد پاهات پاک نمیشه.
- اعضای محترم جادو...
- بشتنی منو ژمین انداحتی؟ میرم بگم فنریر بیاد بحورتت!

حشره ی آبی با تمام توان فریاد زد تا توجه همگان را به خود جلب نماید.
- آقایون و خانمای محترم لطفا ساکت! این یه جلسه ی رسمیه.
- فکر کردیم سرگرمیه.

خیر! گویا لینی اینطوری نمی توانست صدایش را به گوش ملت برساند. بنابراین طلسمی برای ثابت ماندن اعضا اجرا کرد.
با خارج شدن طلسم از نوک چوبدستی، همه ی ملت در همان حالتی که بودند خشک شدند.

- خیلی خب حالا خوب شد... اول از همه سلام به همگی! امیدوارم حالتون خوب باشه. ممنون که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین. بابت کمبود جا واقعا متاسفیم ولی خب چاره ای نیست فعلا همینجوری باید سر کنیم ببینیم چی پیش میاد. جلسه ی امروزمون درمورد کودتای سوژه هاست. تا اینجاش کسی سوالی نداره؟
-:
- اوخ شرمنده. یادم رفت بگم هرکی سوالی داره دستشو ببره بالا تا طلسم خود به خود از روش برداشته بشه.

خیلی ها دلشان می خواست طلسم از رویشان برداشته شود یا اینکه حداقل لحظه ای متوقف شود تا قبل از خشک شدن مجدد، حالتی موقرانه و آبرومندانه به خود بگیرند. بنابراین دست ها را بالا بردند ولی از آنجایی که هدفشان پرسیدن سوال نبود، دوباره دست هایشان خود به خود پایین آمد.
البته هنوز دست یک نفر با شناسه ی نامعلوم هنوز بالا بود.

- سوالی داشتی؟
-امم ببخشید سوژه چیه؟ ایفا کجاست؟ چطوری میشه عضو جبهه ها شد؟ و...

و قبل از اینکه تازه وارد مذکور بتواند ادامه ی سوالاتش را بپرسد؛ لینی مجدد خشکش کرد. شاید واقعا لازم نبود همه ی اعضا را خبر کنند.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1402 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه وجدان بی همه چیز قصد داشت که سوژه بی سوژه را کنترل کند اما کار از کار گذشته بود! حال سوژه بی سوژه به یک مطالبه گر و معترض جدی تبدیل شده بود که آتشین مزاج و آتشش هم گریبان گیر موقعیت فعلی و سوژه وجدان شده بود. سوژه مطالبه گر رفت و پشت تریبونی که مشخص نبود یکهو از کجا آمده ایستاد، گلویش را صاف کرد، سخنرانی پر شور خود را نطق نمود.
_آهای سوژه های سایت که سالیان سال در سایه ظلم و ستم اعضا ایفای نقش و هئیت مدیره شیطان صفت بودید. آهای سوژه هایی که همیشه تحت بلا های خانمان سوز اعضا قرار گرفتید و هر بلایی سرتون اومده. آهای سوژه هایی که در بند سانسور های گوناگون بوده اید. دیگر بس است، به پا خیزید و ظلم‌ و جورشان را روی سرشان ویران کنید. ما خواهان آزادی، آنارشیسم و همچنین درآوردن شلوار خود هستیم.

در همان زمان که سوژه مطالبه گر در حال سخنرانی پر شور خود بود لحظه به لحظه سوژه های دیگر، از ولدمورتی که روی سرش جلبک گذاشته اند تا مرلینی که ریشش را تراشیده اند به سمت او میامدند و با مشت گره کرده و مشعلی که آن هم معلوم نبود از کجا آمده و گفتن "صحیح است" از او حمایت میکردند.
چندی نگذشت که خبر اعتراضات گسترده و حتی چند خرابکاری و بمب گذاری در تاپیک ها خبر ساز شد و در پی این آشوب داخلی، از طرف هئیت مدیره سایت حکومت نظامی اعلام شد تا وضعیت را سر و سامان دهند.
حال، سایت دچار یک جنگ داخلی که در میان سوژه ها و اعضا و هئیت مدیره ایجاد گردیده شده بود. سوژه ها می خواستند بطور کلی از زیر سلطه اعضا سایت که خود، آنها را اربابان بد ذات میدانستند در بیایند و حکومتی متکی به خود ایجاد کنند، به همین دلیل حزبی موسوم به سیرک(سوژه یاوران رهایی کردار) تاسیس کردند تا برای اهداف خود مبارزه کنند.
سوژه ها به انجمن ها، تاپیک ها و حتی پست ها رخنه کرده و باعث هرج و مرج و آشوب شده بودند؛ حتی بعضی از آنها عمل شنیع شلوار درآوردن را که یکی از اعقاید ایدئولوژیک سازمان میدانستند انجام دادند که البته با اقدام موثر و سریع مدیرات ختم به خیر شد.
مدیران سایت که از این وضعیت با خبر شدند تصمیم گرفتند جلسه ای با حضور تمام اعضا سایت تشکیل بدند تا تصمیم نهایی را در باب این داستان بگیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: شنبه 11 تیر 1401 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
وجدان، نه وجدان داشت، نه گرانش، نه عقل درست و حسابی که نظر درست حسابی‌ای بدهد و بتواند گره از کار سوژه باز کند. وژدان بی همه چیزی بود در کل! اما خوب همین نداشتن عقل، باعث می‌شد نفهمد که چیزی نمی‌فهمد، و در هر موقعیتی دهانش را باز کند. این برای سوژه هم بد نبود؛به این ترتیب حتا بدون سوژه هم با حرافی‌های وجدان پیش می‌رفت. والا که بقیه‌ی سوژه‌های مثلا سوژه دار هم چندان بیشتر از او پیش نمی‌رفتند و تنوعی نداشتند!

- ببین سوژه جان! برای این که مردم نسبت بهت اقبال داشته باشن، لازم نیست راست راستکی سوژه داشته باشی، محتوا داشته باشی ... سوژه مغزداری باشی!

- یعنی یه سوژه‌ی بی همه چیز باشم؟

- نه دیگه! از شخصیت پردازی من تقلید نکن. اون مال منه.

- خوب پس چی داشته باشم؟

- هر چیزی که توجها رو بهت جلب کنه!

- آهان فهمیدم! چطوره شلوارمو دربیارم؟

- خوب ببین البته اونم جواب میده ها ... ولی متاسفانه ناظرای این سایت به آزادی بیان اعتقاد ندارن. می‌زنن پاکت می‌کنن.

- چه بد. فقط چیزه ... درآوردن شلوار جزو آزادی بیان محسوب می‌شد؟

- حالا بیان یا بدن ... هر دوش به یه اندازه مهمه. اصل مطلب رو بچسب!

- خوب ببین فکر کنم شلوار هم جزو بدن نباشه‌ها ... باز اگه منظورت زیر ...

- ول می‌کنی شلوار و زیرشلواری رو؟

- یعنی کششون رو ببرم؟ باشه باشه خوب پس چجوری جلب توجه کنم؟

- می‌گفتم ... این جور کارهای خاک برسری خوب جلب توجه می‌کنه، ولی مشکل سانسور یه طرف، محبوب هم نمی‌شی! یعنی ممکنه صدهزار نفر بیان بخوننت، ولی بعدش فحش می‌دن و می‌رن. باید محبوب هم بشی. باید ملتو درگیر کنی! جنجالی باشی!

- فهمیدم! چطوره پست بعدیم در مورد تعجب جنجالی علی ضیا روی آنتن زنده از واکنش جنجالی بهنوش بختیاری به حرکت جنجالی اکبر عبدی در مقابل ...

- نه خیر! اینم محبوبیت نداره. باید اعتراضی باشی! طوری که همه بگن چه نترس و آزاده و این جور چیزاست!

- اعتراض؟ به چی؟ من که مساله‌ای ندارم!

- حتا اگه مساله‌ای هم نیست، باید اعتراض کنی.

- خوب به چه مساله‌ای که نیست اعتراض کنم؟

- باید اعتراض کنی آقا جون!

- باشه باشه ... میکنم!

- باید اعتراض کنی! هر کی اعتراض نکنه خائنه! بی‌شرفه!

- زنده باد اعتراض! ما خواهان درآوردن شلوار خود هستیم! ننگ بر شلوار اجباری!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 تیر 1401 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
وجدان عمیقاً به حرف خود باور داشت. شاید این‌طور تصور کنید که چون وجدانِ بی‌وجدانی بود، هرچه دلش می‌خواست می‌گفت و یک نگاهِ عاقل اندر سفیهی هم می‌انداخت و فکر می‌کرد سوژه خر است؛ اما نه! نکته اینجاست که وجدان به طور شرکتی آپشنِ بی‌وجدانی رویش نصب نشده بود. یعنی خب، اصلاً قابلیتش را نداشت بنده‌ی مرلین. اما امان از هم‌نشین بد!

"فلش‌بک، مدتی قبل"

گلاب به روی مبارک‌تان، در دنیای درون سوژه بلبشویی برپا بود. اسید معده از یک‌طرف دنبالِ تکه‌های غذای هضم نشده گذاشته بود و غذا، چنان گورخری شیر دیده می‌دوید. وجدان که خدمات و وظایفش به این بخش به‌خصوص از دنیای درون مربوط نمی‌شد، گوشه‌ای نشسته بود و اینستاگرامش را چک می‌کرد.
- عـــــه دکتر مَموشه پست گذاشته!

وجدان به سرعت صفحه‌ی دکتر را باز کرد و به آخرین پستش رفت.
در شرح حال دکتر مموشه چنان می‌توان نوشت که مردی بود با قد و قواره‌ای که به سختی سینک ظرفشویی را لمس می‌کرد، عینکی داشت فلزی و همواره حالات چهره‌اش چنان بود که گویا درون او نیز بلبشویی برپاست. با تمام این‌ها، دکتر خود را روانشناسی ماهر می‌دانست و آن را آموزش هم می‌داد.
- عزیزانم! هیــــــچ چیز توی دنیا نیست که با قدرت ذهن شما حل نشه. همین مرگ! می‌بینید چقدر برای خودش اسم در کرده؟ کافیه به ذهن‌تون مسلط بشید و به مغزتون فرمان بدید که نمی‌خوام بمیرم. دیگه حله!

پست دکتر مانند همیشه با تصاویر سیاه و سفید به انضمام صوتی که گویا تبلیغ سس و لبنیات و این‌ها بود به پایان رسید.
وجدان به خوبی از آن درس گرفته بود.

"زمان حال"

- خب سوژه جونم... برسیم به حل مشکل تو.

برای وجدان‌ها نیروی گرانش معنا نشده بود و دوست داشت که برعکس آویزان باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1401/4/9 13:35:56
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1400 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
یه سوژه بی سوژه مونده. این سوژه سرتاسر دنیای جادویی رو به دنبال کسی که بهش سوژه بده داره میگرده. بعد از کلی گشتن افسرده میشه. وجدانش به عنوان روانپزشک میاد تا مشکل روحی و افسردگیش رو درمان کنه.

***

وجدانِ سوژه، سوژه ای که با ناراحتی جلوی چشمهایش را گرفته بود و اشک میریخت، جلو آمد و روی شانه اش نشست و سعی کرد او را آرام کند:
-هی سوژه ی بدبخت! فلک زده! نباید به هیچ کس اعتماد کنی. نباید به کسی می‌سپردی که برات سوژه پیدا کنه. میبینی تا وقتی خودت دست به کار نشدی تا برای خودت کاری بکنی این میشه. انتقام این افسردگی الانتو از تمام مردم میگیری.

وجدان، وجدانِ بی وجدانی بود. مثل صاحبش که سوژه ی بی سوژه ای بود. هیچ کدام تعادل درستی در زندگیشان نداشتند.
اما حال این وجدانِ بی وجدان داشت این سوژه را به یه سوژه ی خبیث و بی تربیت تبدیل میکرد.
-یعنی میگی... مشکل از من نیست؟ یعنی به نظرت من مریض نیستم؟ اصلا به نظرت این طبیعیه که یه سوژه راه بیفته بره تو خیابون؟ من اشکالی ندارم؟

وجدان لبخندی به او زد.
-نه... معلومه که نه. فقط یکم تحت فشار بودی که با چنتا مشاوره حل میشه. میبینی من چقدر خوب مشاوره میدم؟ تو به من نیاز داری. بعد از مشاوره هم با هم میریم دنبال سوژه برات بگردیم.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
وژدان من وژدان غغمممممم......!

مایکل با ناراحتی،

خواند..

و خواند...

و خواند.....

و بعد گفت سوژه بدستم رسید، غم ز دستم پرید،
یوه یوه یویویو یوی یویو!

اینم از این...

حله مشکلات فعلی...

یسسسسسسسسس....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1399 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه با اعصابی داغون در خیابون های شهر لندن قدم میزد، بلکه یکی بهش سوژه ای بده.

-عجب رسمیهههه! رسم زمونهههههه! میان سوژه هااااااااا...

همینطور که با صدای فالش آواز غمناک خودش رو زمزمه میکرد وژدان درونش برای کمک بهش شتافت!

-میان سوژه هاااااااا هاااا! من ندارم هاااااااا هااا! عجب ر...
-دِ دو دقیقه اون دهنتو ببند سوژه!
-ها؟
-میگم دو دقیقه دهنت رو کیپ کن!
-
-خوب شد!...بگذریم، مشکلت چیه؟
-چی میگی؟
-من به عنوان روان پزشک میخوام مشکلت رو جویا بشم!

وژدان از تو کیفش یک صندلی و یک تخته در آورد و به سوژه نگاه کرد.

-
- چرا داری منو نگاه میکنی؟دِ مشکلت رو بگو.
-خب...مشکلی ندارم!
-پس چرا داشتی آهنگ غمناک میخوندی؟
-چون کسی بهم سوژه نمیده!

وژدان با خوشحالی چیزی روی تخته اش یاداشت کرد و ناگهان غیب شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/24 17:53:31
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1399 04:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سلام سوژه! تو سوژه‌ی باهوشی هستی. با یه پیرنگ قوی و یه عالمه گره و خرده روایت و قهرمان و ضدقهرمان و دیگر اصطلاحات داستانی که نمی‌گم تا ریا نشه که چقدر بلدم.

سوژه سرش را برگرداند تا ببیند سگ سیاهی که مثابلش ظاهر شده با کدام یک از سوژه‌های پشت سرش کار دارد اما سوژه‌ای پشت سرش نبود!

- ها؟ کی؟ من؟ من که اصلا سوژه‌ای ندارم.

- نداری؟ بمیرم ... چی کشیدی! حتما به خاطر بی توجهی لرد توسط مرگخواراش بایکوت شدی.

- اتفاقا من از روز تولدم تا 4 سال همینجوری ول بودم. همین لردی که می‌گی اومد سراغم و بعد مرگخواراش با این که سوژه‌ای نداشتم دو صفحه پیش بردنم!

- هان! منم دقیقا همینو می‌گم! چرا باید فقط مرگخوارا بهت توجه کنن؟ این چه تبعیضیه؟

- خوب جلوی بقیه رو که نگرفته بودن! اتفاقا دو تا محفلی هم ...

- بله شاید الان جلوی کسی رو نگرفته باشن. اما اگر از اول موقعی که داشتن شروعت می‌کردن عدالتی برقرار بود ...

سیریوس چشمانش را بسته و دهانش را باز کرده بود. یک لحظه آمد نفس بگیرد و همین کافی بود تا ببیند سوژه را چه کسی آغاز کرده و از ادامه‌ی دیالوگش منصرف شود.

- اصلا چرا انقدر توی گذشته گیر کنیم؟ بگذار خودم راست و ریست کنم ... الان محتوای انتقادی نسبت به فضای ایفای نقش بهت تزریق می‌کنم.

- اتفاقا نبودی همین دو پست قبل هوریس داشت همین کارو می‌کرد.

- چی؟ هوریس؟! نه نه نه ... دیگه این حرفو نزنیا! اون دستمال به دسته و از هر کسی که مثل لرد تو موضع قدرت باشه چشم بسته حمایت می‌کنه!

- اتفاقا داشت از خود لرد انتقاد می‌کرد.

- اومدی و نسازیا حاجی! گفتم دستمال به دسته یعنی دستمال به دسته دیگه. واقعیتو فراموش کن! این جا رول منه. بگو هست. الکی مثلا! این منم که چون ققنوسی از خاکستر ایفا برخواستم و می‌خوام چون سوپرمنی یه تنه جلوی همه وایسم و چون چگوارایی با حرکات انقلابی به این خفقان ... عه! سوژه؟ کجا رفتی حاجی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!