هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲
#75

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۳:۰۷
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 156
آفلاین
- داداش داری لهم میکنیا! یکم برو اون ور تر.
- تو جای اضافه ای می بینی که من بخوام برم؟ آخ!.. آقا آرنجتو از قرنیه م بکش بیرون!
- برین کنار رودولفی نشین! البته که ساحره های عزیز می تونن بیان نزدیکتر.
- باباجان اون ریش منه. لطفا پاتو از روش بردار...

اوضاع بسیار قاراشمیش به نظر می رسید. همه اعضای محترم جادوگران، آمده بودند تا به سخنان مدیران گوش فرا دهند. ولی تعدادشان آنقدر زیاد بود که با زور و زحمت داخل سالن گردهمایی جا می شدند.

لینی که از بالا نظاره گر این بلبشو بود خود را به حسن مصطفی رساند.
-شاید واقعا لازم نبود همه ی اعضا رو صدا کنیم. یکی دو نفر انتخاب می کردیم بهتر نبود؟
- نه به تبعیض بین اعضا! وی وی ووی قافه هاشونو!

به نظر نمی رسید حسن از اینکه شرایط مایه خنده و نشاط او را فراهم کرده بود؛ ناراضی باشد. لینی شانه ای بالا انداخت و حسن مصطفی را همانطور ول کرد. خودش را بالای سر جمعیت رساند و چوبدستی میکروفون شده اش را جلوی دهانش گرفت.
- اعضای محتر...
- بابا جان من جادوگر صبوریم ولی صبر هم حدی داره دیگه! پاتو بلند کن!... وای ببین انقدر ریشمو لگد کردی که کلا گلی شده. الان با وایتکس هم بشورمش رد پاهات پاک نمیشه.
- اعضای محترم جادو...
- بشتنی منو ژمین انداحتی؟ میرم بگم فنریر بیاد بحورتت!

حشره ی آبی با تمام توان فریاد زد تا توجه همگان را به خود جلب نماید.
- آقایون و خانمای محترم لطفا ساکت! این یه جلسه ی رسمیه.
- فکر کردیم سرگرمیه.

خیر! گویا لینی اینطوری نمی توانست صدایش را به گوش ملت برساند. بنابراین طلسمی برای ثابت ماندن اعضا اجرا کرد.
با خارج شدن طلسم از نوک چوبدستی، همه ی ملت در همان حالتی که بودند خشک شدند.

- خیلی خب حالا خوب شد... اول از همه سلام به همگی! امیدوارم حالتون خوب باشه. ممنون که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین. بابت کمبود جا واقعا متاسفیم ولی خب چاره ای نیست فعلا همینجوری باید سر کنیم ببینیم چی پیش میاد. جلسه ی امروزمون درمورد کودتای سوژه هاست. تا اینجاش کسی سوالی نداره؟
-:
- اوخ شرمنده. یادم رفت بگم هرکی سوالی داره دستشو ببره بالا تا طلسم خود به خود از روش برداشته بشه.

خیلی ها دلشان می خواست طلسم از رویشان برداشته شود یا اینکه حداقل لحظه ای متوقف شود تا قبل از خشک شدن مجدد، حالتی موقرانه و آبرومندانه به خود بگیرند. بنابراین دست ها را بالا بردند ولی از آنجایی که هدفشان پرسیدن سوال نبود، دوباره دست هایشان خود به خود پایین آمد.
البته هنوز دست یک نفر با شناسه ی نامعلوم هنوز بالا بود.

- سوالی داشتی؟
-امم ببخشید سوژه چیه؟ ایفا کجاست؟ چطوری میشه عضو جبهه ها شد؟ و...

و قبل از اینکه تازه وارد مذکور بتواند ادامه ی سوالاتش را بپرسد؛ لینی مجدد خشکش کرد. شاید واقعا لازم نبود همه ی اعضا را خبر کنند.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ سه شنبه ۶ تیر ۱۴۰۲
#74

گریفیندور

گرینگوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
دیروز ۴:۰۵:۰۲
از شما به ما چیزی نمی ماسه
گروه:
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 40
آفلاین
سوژه وجدان بی همه چیز قصد داشت که سوژه بی سوژه را کنترل کند اما کار از کار گذشته بود! حال سوژه بی سوژه به یک مطالبه گر و معترض جدی تبدیل شده بود که آتشین مزاج و آتشش هم گریبان گیر موقعیت فعلی و سوژه وجدان شده بود. سوژه مطالبه گر رفت و پشت تریبونی که مشخص نبود یکهو از کجا آمده ایستاد، گلویش را صاف کرد، سخنرانی پر شور خود را نطق نمود.
_آهای سوژه های سایت که سالیان سال در سایه ظلم و ستم اعضا ایفای نقش و هئیت مدیره شیطان صفت بودید. آهای سوژه هایی که همیشه تحت بلا های خانمان سوز اعضا قرار گرفتید و هر بلایی سرتون اومده. آهای سوژه هایی که در بند سانسور های گوناگون بوده اید. دیگر بس است، به پا خیزید و ظلم‌ و جورشان را روی سرشان ویران کنید. ما خواهان آزادی، آنارشیسم و همچنین درآوردن شلوار خود هستیم.

در همان زمان که سوژه مطالبه گر در حال سخنرانی پر شور خود بود لحظه به لحظه سوژه های دیگر، از ولدمورتی که روی سرش جلبک گذاشته اند تا مرلینی که ریشش را تراشیده اند به سمت او میامدند و با مشت گره کرده و مشعلی که آن هم معلوم نبود از کجا آمده و گفتن "صحیح است" از او حمایت میکردند.
چندی نگذشت که خبر اعتراضات گسترده و حتی چند خرابکاری و بمب گذاری در تاپیک ها خبر ساز شد و در پی این آشوب داخلی، از طرف هئیت مدیره سایت حکومت نظامی اعلام شد تا وضعیت را سر و سامان دهند.
حال، سایت دچار یک جنگ داخلی که در میان سوژه ها و اعضا و هئیت مدیره ایجاد گردیده شده بود. سوژه ها می خواستند بطور کلی از زیر سلطه اعضا سایت که خود، آنها را اربابان بد ذات میدانستند در بیایند و حکومتی متکی به خود ایجاد کنند، به همین دلیل حزبی موسوم به سیرک(سوژه یاوران رهایی کردار) تاسیس کردند تا برای اهداف خود مبارزه کنند.
سوژه ها به انجمن ها، تاپیک ها و حتی پست ها رخنه کرده و باعث هرج و مرج و آشوب شده بودند؛ حتی بعضی از آنها عمل شنیع شلوار درآوردن را که یکی از اعقاید ایدئولوژیک سازمان میدانستند انجام دادند که البته با اقدام موثر و سریع مدیرات ختم به خیر شد.
مدیران سایت که از این وضعیت با خبر شدند تصمیم گرفتند جلسه ای با حضور تمام اعضا سایت تشکیل بدند تا تصمیم نهایی را در باب این داستان بگیرند.



پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۰:۱۵ شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱
#73

ریونکلاو

ورنون دورسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
از جادو جمبل حرفی نباشه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
وجدان، نه وجدان داشت، نه گرانش، نه عقل درست و حسابی که نظر درست حسابی‌ای بدهد و بتواند گره از کار سوژه باز کند. وژدان بی همه چیزی بود در کل! اما خوب همین نداشتن عقل، باعث می‌شد نفهمد که چیزی نمی‌فهمد، و در هر موقعیتی دهانش را باز کند. این برای سوژه هم بد نبود؛به این ترتیب حتا بدون سوژه هم با حرافی‌های وجدان پیش می‌رفت. والا که بقیه‌ی سوژه‌های مثلا سوژه دار هم چندان بیشتر از او پیش نمی‌رفتند و تنوعی نداشتند!

- ببین سوژه جان! برای این که مردم نسبت بهت اقبال داشته باشن، لازم نیست راست راستکی سوژه داشته باشی، محتوا داشته باشی ... سوژه مغزداری باشی!

- یعنی یه سوژه‌ی بی همه چیز باشم؟

- نه دیگه! از شخصیت پردازی من تقلید نکن. اون مال منه.

- خوب پس چی داشته باشم؟

- هر چیزی که توجها رو بهت جلب کنه!

- آهان فهمیدم! چطوره شلوارمو دربیارم؟

- خوب ببین البته اونم جواب میده ها ... ولی متاسفانه ناظرای این سایت به آزادی بیان اعتقاد ندارن. می‌زنن پاکت می‌کنن.

- چه بد. فقط چیزه ... درآوردن شلوار جزو آزادی بیان محسوب می‌شد؟

- حالا بیان یا بدن ... هر دوش به یه اندازه مهمه. اصل مطلب رو بچسب!

- خوب ببین فکر کنم شلوار هم جزو بدن نباشه‌ها ... باز اگه منظورت زیر ...

- ول می‌کنی شلوار و زیرشلواری رو؟

- یعنی کششون رو ببرم؟ باشه باشه خوب پس چجوری جلب توجه کنم؟

- می‌گفتم ... این جور کارهای خاک برسری خوب جلب توجه می‌کنه، ولی مشکل سانسور یه طرف، محبوب هم نمی‌شی! یعنی ممکنه صدهزار نفر بیان بخوننت، ولی بعدش فحش می‌دن و می‌رن. باید محبوب هم بشی. باید ملتو درگیر کنی! جنجالی باشی!

- فهمیدم! چطوره پست بعدیم در مورد تعجب جنجالی علی ضیا روی آنتن زنده از واکنش جنجالی بهنوش بختیاری به حرکت جنجالی اکبر عبدی در مقابل ...

- نه خیر! اینم محبوبیت نداره. باید اعتراضی باشی! طوری که همه بگن چه نترس و آزاده و این جور چیزاست!

- اعتراض؟ به چی؟ من که مساله‌ای ندارم!

- حتا اگه مساله‌ای هم نیست، باید اعتراض کنی.

- خوب به چه مساله‌ای که نیست اعتراض کنم؟

- باید اعتراض کنی آقا جون!

- باشه باشه ... میکنم!

- باید اعتراض کنی! هر کی اعتراض نکنه خائنه! بی‌شرفه!

- زنده باد اعتراض! ما خواهان درآوردن شلوار خود هستیم! ننگ بر شلوار اجباری!

-



پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
#72

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 642
آفلاین
وجدان عمیقاً به حرف خود باور داشت. شاید این‌طور تصور کنید که چون وجدانِ بی‌وجدانی بود، هرچه دلش می‌خواست می‌گفت و یک نگاهِ عاقل اندر سفیهی هم می‌انداخت و فکر می‌کرد سوژه خر است؛ اما نه! نکته اینجاست که وجدان به طور شرکتی آپشنِ بی‌وجدانی رویش نصب نشده بود. یعنی خب، اصلاً قابلیتش را نداشت بنده‌ی مرلین. اما امان از هم‌نشین بد!

"فلش‌بک، مدتی قبل"

گلاب به روی مبارک‌تان، در دنیای درون سوژه بلبشویی برپا بود. اسید معده از یک‌طرف دنبالِ تکه‌های غذای هضم نشده گذاشته بود و غذا، چنان گورخری شیر دیده می‌دوید. وجدان که خدمات و وظایفش به این بخش به‌خصوص از دنیای درون مربوط نمی‌شد، گوشه‌ای نشسته بود و اینستاگرامش را چک می‌کرد.
- عـــــه دکتر مَموشه پست گذاشته!

وجدان به سرعت صفحه‌ی دکتر را باز کرد و به آخرین پستش رفت.
در شرح حال دکتر مموشه چنان می‌توان نوشت که مردی بود با قد و قواره‌ای که به سختی سینک ظرفشویی را لمس می‌کرد، عینکی داشت فلزی و همواره حالات چهره‌اش چنان بود که گویا درون او نیز بلبشویی برپاست. با تمام این‌ها، دکتر خود را روانشناسی ماهر می‌دانست و آن را آموزش هم می‌داد.
- عزیزانم! هیــــــچ چیز توی دنیا نیست که با قدرت ذهن شما حل نشه. همین مرگ! می‌بینید چقدر برای خودش اسم در کرده؟ کافیه به ذهن‌تون مسلط بشید و به مغزتون فرمان بدید که نمی‌خوام بمیرم. دیگه حله!

پست دکتر مانند همیشه با تصاویر سیاه و سفید به انضمام صوتی که گویا تبلیغ سس و لبنیات و این‌ها بود به پایان رسید.
وجدان به خوبی از آن درس گرفته بود.

"زمان حال"

- خب سوژه جونم... برسیم به حل مشکل تو.

برای وجدان‌ها نیروی گرانش معنا نشده بود و دوست داشت که برعکس آویزان باشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۹ ۱۲:۳۵:۵۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰
#71

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۸:۵۴
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 312
آفلاین
خلاصه:
یه سوژه بی سوژه مونده. این سوژه سرتاسر دنیای جادویی رو به دنبال کسی که بهش سوژه بده داره میگرده. بعد از کلی گشتن افسرده میشه. وجدانش به عنوان روانپزشک میاد تا مشکل روحی و افسردگیش رو درمان کنه.

***

وجدانِ سوژه، سوژه ای که با ناراحتی جلوی چشمهایش را گرفته بود و اشک میریخت، جلو آمد و روی شانه اش نشست و سعی کرد او را آرام کند:
-هی سوژه ی بدبخت! فلک زده! نباید به هیچ کس اعتماد کنی. نباید به کسی می‌سپردی که برات سوژه پیدا کنه. میبینی تا وقتی خودت دست به کار نشدی تا برای خودت کاری بکنی این میشه. انتقام این افسردگی الانتو از تمام مردم میگیری.

وجدان، وجدانِ بی وجدانی بود. مثل صاحبش که سوژه ی بی سوژه ای بود. هیچ کدام تعادل درستی در زندگیشان نداشتند.
اما حال این وجدانِ بی وجدان داشت این سوژه را به یه سوژه ی خبیث و بی تربیت تبدیل میکرد.
-یعنی میگی... مشکل از من نیست؟ یعنی به نظرت من مریض نیستم؟ اصلا به نظرت این طبیعیه که یه سوژه راه بیفته بره تو خیابون؟ من اشکالی ندارم؟

وجدان لبخندی به او زد.
-نه... معلومه که نه. فقط یکم تحت فشار بودی که با چنتا مشاوره حل میشه. میبینی من چقدر خوب مشاوره میدم؟ تو به من نیاز داری. بعد از مشاوره هم با هم میریم دنبال سوژه برات بگردیم.



پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#70

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
مـاگـل
پیام: 66
آفلاین
وژدان من وژدان غغمممممم......!

مایکل با ناراحتی،

خواند..

و خواند...

و خواند.....

و بعد گفت سوژه بدستم رسید، غم ز دستم پرید،
یوه یوه یویویو یوی یویو!

اینم از این...

حله مشکلات فعلی...

یسسسسسسسسس....



پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
#69

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۹:۵۴ شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
از کتابخونه
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 558
آفلاین
سوژه با اعصابی داغون در خیابون های شهر لندن قدم میزد، بلکه یکی بهش سوژه ای بده.

-عجب رسمیهههه! رسم زمونهههههه! میان سوژه هااااااااا...

همینطور که با صدای فالش آواز غمناک خودش رو زمزمه میکرد وژدان درونش برای کمک بهش شتافت!

-میان سوژه هاااااااا هاااا! من ندارم هاااااااا هااا! عجب ر...
-دِ دو دقیقه اون دهنتو ببند سوژه!
-ها؟
-میگم دو دقیقه دهنت رو کیپ کن!
-
-خوب شد!...بگذریم، مشکلت چیه؟
-چی میگی؟
-من به عنوان روان پزشک میخوام مشکلت رو جویا بشم!

وژدان از تو کیفش یک صندلی و یک تخته در آورد و به سوژه نگاه کرد.

-
- چرا داری منو نگاه میکنی؟دِ مشکلت رو بگو.
-خب...مشکلی ندارم!
-پس چرا داشتی آهنگ غمناک میخوندی؟
-چون کسی بهم سوژه نمیده!

وژدان با خوشحالی چیزی روی تخته اش یاداشت کرد و ناگهان غیب شد!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۴ ۱۷:۵۳:۳۱

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۴:۱۵ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
#68

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۲۵ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
- سلام سوژه! تو سوژه‌ی باهوشی هستی. با یه پیرنگ قوی و یه عالمه گره و خرده روایت و قهرمان و ضدقهرمان و دیگر اصطلاحات داستانی که نمی‌گم تا ریا نشه که چقدر بلدم.

سوژه سرش را برگرداند تا ببیند سگ سیاهی که مثابلش ظاهر شده با کدام یک از سوژه‌های پشت سرش کار دارد اما سوژه‌ای پشت سرش نبود!

- ها؟ کی؟ من؟ من که اصلا سوژه‌ای ندارم.

- نداری؟ بمیرم ... چی کشیدی! حتما به خاطر بی توجهی لرد توسط مرگخواراش بایکوت شدی.

- اتفاقا من از روز تولدم تا 4 سال همینجوری ول بودم. همین لردی که می‌گی اومد سراغم و بعد مرگخواراش با این که سوژه‌ای نداشتم دو صفحه پیش بردنم!

- هان! منم دقیقا همینو می‌گم! چرا باید فقط مرگخوارا بهت توجه کنن؟ این چه تبعیضیه؟

- خوب جلوی بقیه رو که نگرفته بودن! اتفاقا دو تا محفلی هم ...

- بله شاید الان جلوی کسی رو نگرفته باشن. اما اگر از اول موقعی که داشتن شروعت می‌کردن عدالتی برقرار بود ...

سیریوس چشمانش را بسته و دهانش را باز کرده بود. یک لحظه آمد نفس بگیرد و همین کافی بود تا ببیند سوژه را چه کسی آغاز کرده و از ادامه‌ی دیالوگش منصرف شود.

- اصلا چرا انقدر توی گذشته گیر کنیم؟ بگذار خودم راست و ریست کنم ... الان محتوای انتقادی نسبت به فضای ایفای نقش بهت تزریق می‌کنم.

- اتفاقا نبودی همین دو پست قبل هوریس داشت همین کارو می‌کرد.

- چی؟ هوریس؟! نه نه نه ... دیگه این حرفو نزنیا! اون دستمال به دسته و از هر کسی که مثل لرد تو موضع قدرت باشه چشم بسته حمایت می‌کنه!

- اتفاقا داشت از خود لرد انتقاد می‌کرد.

- اومدی و نسازیا حاجی! گفتم دستمال به دسته یعنی دستمال به دسته دیگه. واقعیتو فراموش کن! این جا رول منه. بگو هست. الکی مثلا! این منم که چون ققنوسی از خاکستر ایفا برخواستم و می‌خوام چون سوپرمنی یه تنه جلوی همه وایسم و چون چگوارایی با حرکات انقلابی به این خفقان ... عه! سوژه؟ کجا رفتی حاجی؟



پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
#67

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۹:۵۴ شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳
از کتابخونه
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 558
آفلاین
سوژه با ناراحتی نگاهی به هوریس انداخت و به گوشه ای رفت.

-
-چیشده ای سوژه؟
-تو کی هستی؟
-من آدم هستم!
-آدم و هوا؟
-نه! آدم خالی.

سوژه از ناراحتی منفجر شد!

-بفرما!
-چیشد؟
-عاقل شدی.
-چی؟
-میگم عاقل شدی! سوژهای الکی باید بمیرن!
-

سوژه از دست آدم ناراحت شد و به راهش ادامه داد تا بلکه هوریس رو پیدا کنه. اما در وسط های راه ماندانگاس فلچر بهش نزدیک شد تا بهش چیزی بفروشه!

-می بینم که تو خیابون تنها داری میری!
-تو کی هستی؟

مانداگاس سینه اش رو سپر کرد و با غرور افتخار خودش رو معرفی کرد.

-اینجانب"ماندانگاس فلچر" معروف به "دزد" اه ببخشید این سانسور باید بشه...معروف به...

اما مانداگاس نتونست جملش رو کامل کنه برای اینکه رودولف با عصبانیت به سمتش میومد!

-اوه! ببخشید سوژه جون. مشتریم بمونی ها! چاکریم!

مانداگاس اینو گفت و رفت.



only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۲:۱۸ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
#66

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 279
آفلاین
فنریر گرگینه صادقی نبود. او فقط می‌خواست شر سوژه را از سر خود کم کند. سوژه شخصیتی نداشت و در نتیجه گوشتی هم. فنریر بی هدف حرکت کرد و اولین عابری که دید را به عنوان قربانی برگزید.

- بیا! اینم همون «عمو سوژه‌ای» که تعریفشو کرده بودم.

- عمو عمو! بیا به من سوژه تزریق کن.

- عمو چیه؟ این گرگ بی ملاحظه کدوم گوری رفت؟

فنریر پیچیده بود به بازی و هوریس با سوژه تنها ماند.

- ولش کن سوژه رو سوژه جان! سخت نگیر. بیا نوشیدنی کره‌ای بزن.

ناگهان فضای سوژه - سوژه‌ی داخل سوژه نه ... همین سوژه که سوژه‌اش سوژه‌ای سرگردان و آواره است - سورئال شد. آسمان بالای سر هوریس شروع به تغییر شکل کرد و به شکل صورت‌هایی به هم پیوسته درآمد. هوریس سعی کرد به خاطر بیاورد که چه وقت اسید مصرف کرده اما موفق نشد. صورت‌های به هم پیوسته همگی آشنا به نظر می‌رسیدند. به خوبی می‌توانست لرد سیاه، رابستن، بلاتریکس، بانز، کراب، کریس و هکتور را در میان آن‌ها تشخیص دهد. دهان همه صورت‌ها باز شد و صدای بم و کش داری به گوش هوریس رسید.

- هــــوریـــــــــس ... سوژه رو منحرف نــکـــــــــــــــــــن!

- منحرف؟ شما از کجا می‌دونید این بیچاره 18 سالش نشده؟ همه سوژه‌ها که قرار نیست تا ابد نابالغ بمونن! باشه خوب. سوژه جان ... بیا یه روایت موازی در چهار مکان و زمان مختلف بهت تزریق کنم عششش کنی.

ندای آسمانی ایفا دوباره به گوش رسید.

- هــــــــــوریس ... سوژه رو پیچیده نکــــــــــــــــن ... از این جداکننده ها نذااااااار! ما گــیــــــج میشـــــیــــــــــــم!

- خوب آخه ... نگران نباش سوژه جان. دایی هوری رهات نمی‌کنه. الان یه قصه به خوردت میدم حال بیای! یه قصه درست و درمون. با یه مقدمه مشتی، یه ایجاد گره، یه تعلیق ریزم میذاریم و بعد می‌ریم سراغ ...

ندا دست بردار نبود.

- واااااااای هــــــــــــوریــــــس ... چه خبره! این طوری خیلی طـــــــــولانی می‌شه! ما نمی‌خــــــــــونیـــــم!

هوریس هم در سماجت دست کمی از ندا نداشت.

- سوژه جان! تو مشکل اعتماد به نفس داری! سوژه بدی نیستی. الان دو تا مساله روز اجتماعی بهت پیوند میزنم، میای رو فرم.

ندا بدون این که چیزی بگوید شروع به نچ نچ کرد. سوژه بغض کرده بود.

- چرا ناامید می‌شی؟ یه حکمتی توشه که تقدیر تو رو سپرده دست من دیگه! صبر کن. الان خیلی خلاصه و مجلسی قصّتو کل یوم عوض میکنم.

- نـــــــــــه هــــــــوریــــــــــس! سوژه رو منحرف نکـــــــــــــــن ...

- بابا چه انحرافی؟ می‌خواین اصلا من رول ننویسم؟

- نـــــــــــــه هـــــــــــــــــــــوریـــــــــــــس ... تو خیلی خوب رول می‌نویســــــــــــی!

-

هوریس قلم پری از ناکجاآباد برداشت و شروع به نوشتن بر پیکر بی جان سوژه کرد.

نقل قول:
همان‌طور که در بطن سوژه هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد، فنریر گری بک گوشه‌ای دور از سوژه نشسته بود و به دنبال گوشت می‌گشت. سوسیسی نزدیک شد و گفت: «منو می‌خوری؟ » فنریر گفت:«چرا نخورم؟ » سوسیس گفت: «مگه تو کالباس خور نبودی؟» فنریر پاسخ داد:«بودم ... با معدم ناسازگاری داشت، گذاشتم کنار.» و سوسیس را بلعید. در بطن سوژه همچنان هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد.


پیش از آن که سوژه فرصت کند متن هوریس را بخواند، او دستی به سرش کشید و رفت.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۴ ۲:۲۴:۰۷

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.