جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

76 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

هفتاد و هفتمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل تابستان 1405، از 25 شهریور آغاز شده است و تا 28 شهریور ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: امروز ساعت 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نام: فلیسیتی ایستچرچ
گروه: ریونکلاو
شغل: دانش‌آموز
سن: بیست سال!

بیست سال پیش، در یک خانواده ماگل به دنیا اومدم. خانواده‌ای که تا قبل از ورود من به دنیای جادو، حتی فکرش رو هم نمی‌کردن یه روز دخترشون با چوبدستی توی دستش وارد مدرسه‌ای بشه که وجودش برای اون‌ها بیشتر شبیه داستان‌های تخیلی بود.
راستش رو بخواید، من هیچ‌وقت علاقه خاصی به کتاب و درس نداشتم. با این حال، به دلایلی که هنوز خودمم دقیقاً نمی‌فهمم، معمولاً توی درس‌ها خوب عمل می‌کنم. نتیجه‌اش هم این شده که از بچگی همه یه لقب بهم دادن: خرخون.
لقبی که البته خودم قبولش ندارم. چون به نظر من کسی که علاقه‌ای به درس خوندن نداره ولی به نخوی نمره خوبی می‌گیره، خرخون نیست؛ فقط بدشانسی بقیه‌ست که باهاش مقایسه می‌شن.
اما اگر بخوام از بین شاخه‌های مختلف جادو یکی رو انتخاب کنم، بدون شک طلسم‌ها و وردهای جادویی رو انتخاب می‌کنم. چیزی که برای من جذابه، خودِ انجام دادن جادوئه؛ حرکت چوبدستی، تلفظ درست ورد و لحظه‌ای که می‌بینی طلسم واقعاً جواب داده. خیلی بیشتر از اینکه بشینم چند صفحه درباره تاریخچه یک طلسم بخونم.
وقتی وارد هاگوارتز شدم و به ریونکلاو پیوستم، خیلی از دوستانم انتظار داشتن با یک دختر همیشه‌کتاب‌به‌دست مواجه بشن. متأسفانه باید ناامیدشون کنم.
از طرف دیگه، رقابت رو دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی کسی توانایی‌هام رو دست‌کم بگیره. شاید خودم دنبال اثبات کردن چیزی به همه نباشم، ولی کافیه یکی بهم بگه «از پسش برنمیای» تا ناگهان انگیزه عجیبی برای ثابت کردن خلافش پیدا کنم.
یک اخلاق نه‌چندان جالب هم دارم؛ زود عصبانی می‌شم. معمولاً سعی می‌کنم خودم رو کنترل کنم، ولی خب... همیشه هم موفق نمی‌شم.
با این حال، ماگل‌زاده بودنم هیچ‌وقت چیزی نبوده که بخوام ازش خجالت بکشم. اتفاقاً همیشه برام جالب بوده که خانواده‌ای که هیچ شناختی از جادو نداشتن، حالا یک دختر دارن که می‌تونه با یک حرکت چوبدستی کارهایی انجام بده که برای اون‌ها غیرممکنه.
در نهایت، من فلیسیتی ایستچرچ هستم؛ یک ریونکلاوی که علاقه چندانی به کتاب و درس نداره، ولی به طرز عجیبی همیشه نمره‌هاش خوبه، عاشق طلسم‌هاست و هنوز هم هر بار کسی بهم می‌گه «خرخون»، باید توضیح بدم که خوب بودن توی درس با خرخون بودن فرق داره!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: ایرما پینس
گروه: ندارد
شغل:کتابدار، نسخه‌شناس، مصحح نسخ خطی و مرمت‌گر کتاب (لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شده‌اند.)
سن: هجده!

18 سال پیش در یک خانوادۀ ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعدها عده‌ای به او صفت ناروای «خسیس» را بدهند.

مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از وسایل ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.
حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی می‌دید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )

اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحال‌تر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.


نوشته بودی گروهی ندارد، برای همینم من دسترسی هیچ گروهی رو بهت ندادم. اگر میخوای بازم دسترسی ریونکلاو رو داشته باشی، با یه پیام شخصی بهم بگو تا دسترسیشو بهت بدم.
تایید شد. خوش برگشتی

@ایرما پینس
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/24 18:57:50
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/24 18:58:16
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1405 18:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام:کاتسوجی یامازاکی.
سن: سی و یک سال.
شغل: معلم طلسم‌های باستانی مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگ‌پریده، موهای قهوه‌ای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونه‌ش داره. رنگ لباس‌هاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینه‌سرخ بوده؛ اما گزارش‌ها حاکی از اونن که قبل از این که عاشق بشه، عقاب بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی می‌کنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی‌.
سرگرمی‌ها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متن‌ها رو ویرایش و کتاب‌ها رو از نظر واقع‌گرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوش‌نویسی رو هم دوست داره‌.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمی‌فهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاه‌هاش می‌ترسین، هیچ وقت پیشش حرف خاله‌زنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانه‌ای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده. اون‌قدر جدیه که هرازگاهی شوخی رو اصلا متوجه نمیشه. مستقل مفرط؛ تا جایی که به ندرت حاضر میشه اجازه بده دیگران کمکش کنن.

برای عزیزانش، یعنی پدرش و خواهرش، میدوری، به شدت قدرشناس و محافظه. هرچند خودش معتقده فقط داره وظیفه‌ش رو انجام میده.

از درون، اون از ترس خراب‌تر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دل‌ها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، بخشیدن براش به شدت سخته. از صمیمیت و از دست دادن مردم می‌ترسه؛ پس از همه فاصله‌ی عاطفی می‌گیره. از کسایی که به افراد بی‌دفاع آسیب می‌زنن متنفره؛ چون خودش زمانی بی‌دفاع آسیب دیده. از ترس فرو ریختن دنیای امنش،به شدت محتاطه. به خاطر الگوپذیری از پدر، وسواس نظافت داره.
زندگینامه:
کاتسوجی تو خونه‌ی یه استاد دانشکده‌ی ادبیات جادویی ژاپن متولد شد. پدرش، یوزو یامازاکی، سه مرحله‌ی بزرگ رو گذروند:
قبل از مرگ همسرش، زمانی که کاتسوجی اصلا اون رو به یاد نمیاره و میدوری هم خاطرات محوی داره، مردی بود که از بحران هاش گذر کرده؛ آرومه و دانشجوهاش دوستش دارن. مردی بامحبت و خوش‌لباس که کمتر کسی بود که دوستش نداشته باشه.

وقتی کاتسوجی پنج ساله و میدوری هفت ساله بودن، افسردگی آقای یامازاکی شروع شد. فشار روحی،مرگ خواهر کوچکتر و یک سال بعد، مرگ همسرش باعث شدن که برای سال‌ها متفاوت با چیزی رفتار کنه که مردم می‌شناختن. اون یه مرد شکسته،بی‌حوصله و غمگین شده بود که باعث شد میدوری دچار حالت کودک-والد شه و کاتسوجی از کمک گرفتن و صمیمی‌ شدن،خیلی بیشتر از قبل بترسه.

به هر حال، یوزو یامازاکی کاملا تو اندوهش غرق نشد و با مراجعه به روان‌شناس، خودش رو بهبود داد. وقتی پسرش پونزده سالگی رو طی می‌کرد، اون کاملا آدم قبلی نبود؛ اما از نظر روحی بهتر به نظر می‌رسید.

کاتسوجی مهوتوکورو رو با نمرات خوب و بدون هیچ مشکل خاصی گذروند. با همکلاسی‌هاش زیاد کناز نمی اومد؛ اما باهاشون دعوا هم نمی‌کرد. وقتی گذرش به دانشکده‌ی طلسم های باستانی افتاد، عاشق دختری به اسم "ایزومی هوشیزاوا" شد که این دوستداری با بی‌خبری محض اون دختر، به هیچ سرانجامی نرسید. وقتی به عنوان معلم کار می‌کرد، خبردار شد که ایزومی از دنیا رفته و همین پاتروناسش رو تغییر داد.

کاتسوجی بیماری‌ای داره که روی قلب و ریه‌ش تاثیر می‌ذاره؛ اما دوست نداره به خاطر اون بهش ترحم بشه.

جایگزین شد
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/24 18:55:38
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1405 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: دیانا کارتر

رده خونی: اصیل‌زاده
گروه: اسلیترین
پاتروناس: گربه سیاه
لقب: فاجعه‌ی بلوند

توضیحات بیشتر:


دیانا کارتر کلا آدم نرمالی نیست. یعنی از همون اول که می‌بینیش، یه چیزی توی قیافه‌ش میگه این دختر احتمالاً یه جای کارش می‌لنگه.

پوستش به طرز عجیبی سفیده و صورتش انقدر بی‌رنگ و روح و لاغره که بعضی وقتا بیشتر شبیه روحی به نظر میاد که اشتباهی هنوز توی دنیای زندگان مونده. زیر چشم‌هاشم همیشه یه جوریه انگار سه شب نخوابیده، در حالی که ممکنه دقیقا دوازده ساعت خوابیده باشه و فقط قیافه‌ش این شکلی باشه.

دیانا عاشق چیزای ویرده. هرچی عجیب‌تر، ترسناک‌تر، قدیمی‌تر یا غیرقابل‌توضیح‌تر باشه، بیشتر دوستش داره. اشیای قدیمی، عروسک‌های خراب، کتابای مشکوک، وسایل شکسته، جاهای متروکه و چیزایی که بقیه با دیدنشون میگن «این چرا هنوز اینجاست؟» دقیقاً چیزایی‌ان که دیانا با ذوق جمع‌آوری می‌کنه.

دیانا علاقه‌ی عجیبی به حشرات و حیوانات کوچیک داره؛ البته «علاقه» شاید کلمه‌ی دقیقی نباشه. بیشتر دوست داره بدونه داخلشون چه خبره. برای همین هر موجود کوچولویی که بدشانس باشه و سر راه دیانا قرار بگیره، ممکنه چند ساعت بعد روی میز آزمایشگاهش باشه و دیانا با نهایت جدیت مشغول بررسیش باشه.

دفتر و کتاب و جزوه؟ نه.

یه عالمه حشره و جونور خشک‌شده، شیشه‌های عجیب و وسایل مشکوک؟ بله.

اگه کسی هم با دیدن وسایلش قیافه‌ش درهم بره، دیانا معمولاً خیلی خونسرد میگه:
«چیه؟ مگه خودت هیچ‌وقت کنجکاو نشدی بدونی داخل یه قورباغه چه شکلیه؟ »

و اگر جواب «نه» باشه، احتمالاً چند ثانیه با تعجب نگاهش می‌کنه؛ انگار تازه فهمیده با یه آدم به‌شدت عجیب طرفه.

داستان وقتی عجیب‌تر میشه که بفهمی حیوان دست‌آموزش هم یه پروانه‌ی آبیه.
آره، پروانه.
وسط این همه علاقه به جادوی تاریک و چیزای عجیب، یه پروانه‌ی کوچولوی آبی داره که معمولا آروم دورش می‌چرخه. خودش ادعا می‌کنه خیلی هم باهاش صمیمیه. پروانه هنوز رسما این موضوع رو تأیید نکرده.

پروانه اسم خاصی نداره، اما دیانا آقای نَمیریان صداش می‌کنه. می‌پرسی چرا؟

چون دیانا بارها کاملا ناخواسته سعی کرده بکشتش، ولی هر بار این پروانه‌ی جان‌سخت از یه جایی سالم درمیاد و دوباره دورش پرواز می‌کنه!

و احتمالا همین دلیله که به‌جای یه موجود عجیب و ترسناک، آقای نمیریان حیوان دست‌آموزشه.

دیانا یه استعداد خاص دیگه هم داره: نحسی!

هر چیزی رو لمس کنه، خراب می‌کنه.

هر چیزی رو!

ممکنه یه وسیله صد سال سالم مونده باشه، دیانا فقط یه بار بهش دست بزنه و همون لحظه تصمیم بگیره از این دنیا خداحافظی کنه. معجون درست می‌کنه؟ خراب. طلسم می‌کنه؟ یه جای کار می‌لنگه. یکی ازش می‌خواد فقط یه کار ساده انجام بده؟ احتمالا آخرش یه فاجعه‌ی کوچیک اتفاق میفته.

بدتر اینکه خودش اصلا قبول نداره تقصیر اونه.

خانواده‌ی کارتر هم داستان خودشونو دارن. خانواده‌ای پر از راز و دردسر که زندگی عادی هیچ‌وقت خیلی باهاشون رفیق نبوده.

پدر و مادرش هر دو از شفادهنده‌های شناخته‌شده‌ی بیمارستان سنت مانگو هستن؛ برادر بزرگ‌تر دیانا هم توی روز تولدش توسط یه عنکبوت آکرومانتولا کشته شده.
برادر کوچیک‌ترش هم تو سن کم گم شده!
اطلاعات بیشتری از این خانواده‌ی عجیب در دسترس نیست.

شغل رویایی دیانا اینه که یه شفادهنده بشه.

نه صرفا برای نجات جون مردم؛ بیشتر برای اینکه بالاخره یه دلیل قانونی و قابل‌قبول داشته باشه که بدن آدما رو باز کنه و بفهمه داخلشون چه خبره.

فعلا با حشرات و حیوانای کوچیک تمرین می‌کنه. هر سوسک و موش و موجود بدشانسی که به دستش برسه، ممکنه تبدیل به «پروژه‌ی تحقیقاتی» بشه.

وقتی هم ازش می‌پرسن چرا می‌خواد شفادهنده بشه، خیلی جدی میگه:
«علاقه دارم به مردم کمک کنم.»

آیا قراره بیشتر از شفادهندگی، مردم رو بکشه؟

احتمالاً آره.

ولی بقیه معمولاً به روش نمیارن؛ چون حوصله‌ی نطق کردن‌هاش رو ندارن.

جایگزین شد
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/7 15:54:35
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 31 مرداد 1405 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بازگشتی شکوهمندانه



نام: سلوینیا

سن: ۳۸۷ سال؛ ظاهر حدود ۳۰ ساله

گروه: راون

چوب‌دستی: چوب سرخدار، ۱۳ و نیم اینچ، مغز موی تک‌شاخ

نژاد: از تبار باستانی روباه‌های نه‌دم، با رگه‌هایی از خون الفی، ومپایری و جادوگری

پاترونوس : روباه نه دم

شجره نامه :

سلوینیا از بازماندگان یکی از قدیمی‌ترین و مرموزترین تبارهای دنیای جادوگری است؛ تبار روباه‌های نه‌دم، موجوداتی افسانه‌ای که قرن‌ها پیش در میان جادوگران زندگی می‌کردند و بعدها تقریباً به‌طور کامل از جهان جادو ناپدید شدند.

درباره‌ی منشأ واقعی این تبار، داستان‌های متفاوتی وجود دارد. بعضی‌ها معتقدند نخستین روباه نه‌دم، جادوگری بوده که برای رسیدن به جاودانگی، پیمانی با یک موجود باستانی بسته است. عده‌ای دیگر می‌گویند روباه‌های نه‌دم از ابتدا موجوداتی میان انسان و روح بوده‌اند؛ موجوداتی که با جادو متولد می‌شوند و تا زمانی که نه دم خود را کامل نکنند، نمی‌توانند سرنوشت واقعی‌شان را بشناسند.



ویژگی های ظاهری:

او دختری جوان با پوستی بسیار سفید و سرد، موهایی بلند و تیره و چشمانی تیره رنگ است؛ چشمانی که در حالت عادی زیبا و نافذ به نظر می‌رسند، اما هنگام خشم یا استفاده از جادو، حالتی کاملاً حیوانی پیدا می‌کنند. مردمک چشم‌هایش باریک می‌شود و گاهی انعکاس نور در آن‌ها شبیه چشم‌های یک روباه در تاریکی است.

حرکاتش نیز بیش از آنکه انسانی باشد، ظرافت و احتیاط یک شکارچی را دارد. آرام راه می‌رود، تقریباً هیچ صدایی هنگام حرکت ایجاد نمی‌کند و معمولاً قبل از اینکه دیگران متوجه حضورش شوند، او متوجه حضور آن‌ها شده است.

اما عجیب‌ترین ویژگی سلوینیا، سایه‌ی اوست.

در حالت عادی، سایه‌اش کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد؛ اما هنگام استفاده از جادو یا زمانی که احساسات شدیدی پیدا می‌کند، ممکن است برای چند ثانیه سایه‌هایی شبیه دم‌های روباه پشت سرش دیده شوند.

او در حقیقت دارای نه دم جادویی است، اما همه‌ی آن‌ها هنوز به‌طور کامل بیدار نشده‌اند.

هر دم نشان‌دهنده‌ی مرحله‌ای از قدرت، تجربه و رشد روحی اوست و گفته می‌شود روباه نه‌دم زمانی به قدرت واقعی خود می‌رسد که بتواند تمام نه دمش را بدون از دست دادن کنترل ظاهر کند.

سلوینیا تاکنون تنها قادر بوده تعداد محدودی از دم‌هایش را آشکار کند و به همین دلیل، خودش نیز دقیقاً نمی‌داند در صورت بیدار شدن هر نه دم چه اتفاقی خواهد افتاد.

چهره‌ی واقعی

سلوینیا تقریباً همیشه بخشی از چهره‌اش را با شنل، کلاه یا سایه می‌پوشاند. نه به دلیل زشتی یا خجالت، بلکه به این دلیل که نگاه کردن مستقیم به چشمان او برای بعضی افراد بیش از حد خطرناک است.

او می‌تواند با نگاه کردن به یک فرد، احساسات پنهانش را تشخیص دهد و در صورت تمرکز کافی، به بخش‌هایی از ذهن و خاطرات او دسترسی پیدا کند.
با این حال، سلوینیا به ندرت از این توانایی بدون دلیل استفاده می‌کند.
او معتقد است ذهن هر انسان، حتی دشمنش، حریم شخصی اوست مگر اینکه دلیلی برای شکستن این قانون داشته باشد.

شخصیت

سلوینیا ترکیبی عجیب از آرامش، شیطنت و خطر است.

گاهی ساعت‌ها ساکت می‌ماند و فقط دیگران را تماشا می‌کند. گاهی آن‌قدر کم‌حرف و خجالتی به نظر می‌رسد که ممکن است تصور کنید با دختری کاملاً معمولی طرف هستید.
اما کافی است احساس کند کسی قصد فریب دادن او را دارد.
آن وقت همان دختر آرام، تبدیل به موجودی می‌شود که به‌سختی می‌توان رفتار بعدی‌اش را پیش‌بینی کرد.

سلوینیا ذاتاً روباه گونه است؛ نه به معنای بدجنسی، بلکه به معنای زیرکی، بازیگوشی، کنجکاوی و توانایی فوق‌العاده در پیدا کردن راه فرار از هر موقعیت.

اگر در را به رویش ببندید، پنجره‌ای پیدا می‌کند.
اگر پنجره را هم ببندید، احتمالاً خودش را تبدیل به چیزی می‌کند که بتواند از سوراخ کلید عبور کند!

او استعداد عجیبی در متقاعد کردن افراد دارد و بیشتر از قدرت جادویی، از کلمات استفاده می‌کند.
می‌تواند با یک جمله دشمنی را آرام کند، با یک لبخند اعتماد کسی را به دست بیاورد و با چند کلمه کاری کند که سخت‌ترین آدم‌ها چیزی را که نمی‌خواستند بگویند، خودشان بر زبان بیاورند.

او روان‌شناس خوبی است؛ رفتار، حرکات، لحن، مکث‌ها و نگاه افراد را زیر نظر می‌گیرد و معمولاً خیلی زود متوجه می‌شود چه چیزی را پنهان می‌کنند.

به همین دلیل، در جاسوسی و جمع‌آوری اطلاعات نیز بسیار موفق است.

قدرت‌های روباهی

سلوینیا می‌تواند به شکل یک روباه سفید با چشمان نارنجی درآید.
در این حالت، سرعت، شنوایی و بویایی‌اش چندین برابر می‌شود و می‌تواند بدون جلب توجه در تاریکی حرکت کند.
همچنین قادر است برای مدت کوتاهی ظاهر خود را تغییر دهد و حتی چهره و صدای یک فرد دیگر را تقلید کند.
اما این تغییر شکل محدودیت دارد. هرچه مدت بیشتری در شکل دیگری بماند، کنترل ذهن و غرایز روباهی‌اش دشوارتر می‌شود.

او همچنین توانایی ایجاد توهم‌های جادویی دارد.
ممکن است فردی را وادار کند چیزی را ببیند که وجود ندارد، صدایی را بشنود که هیچ‌کس دیگری نمی‌شنود یا حتی برای چند لحظه احساس کند در مکانی کاملاً متفاوت قرار گرفته است.

با این حال، توهم‌های او نمی‌توانند برای همیشه واقعیت را تغییر دهند و افراد دارای قدرت ذهنی بالا می‌توانند در برابرشان مقاومت کنند.

خون الفی و ومپایری


رگه‌ی الفی موجود در وجود سلوینیا باعث شده حواس بسیار تیز و ارتباط عجیبی با طبیعت و موجودات جادویی داشته باشد.
بسیاری از موجودات جادویی برخلاف انسان‌ها، حضور واقعی او را بهتر از دیگران حس می‌کنند.
رگه‌ی ومپایری نیز باعث شده روند پیری بدنش تقریباً متوقف شود و عمر بسیار طولانی داشته باشد.

اما خون ومپایری برای او تنها یک موهبت نیست.
گاهی در شرایط شدید، غرایز این خون در وجودش بیدار می‌شود و سلوینیا مجبور می‌شود برای حفظ کنترل خودش مبارزه کند.
به همین دلیل از اینکه دیگران بیش از حد به او نزدیک شوند، همیشه کمی واهمه دارد.

علایق

به بوی باران، جنگل و شب علاقه‌ی عجیبی دارد و بیشتر شب‌ها را به بیداری ترجیح می‌دهد.
غروب و نیمه‌شب بهترین زمان برای او هستند.

از شلوغی زیاد خوشش نمی‌آید، اما اگر کسی را دوست داشته باشد، می‌تواند ساعت‌ها کنارش بنشیند بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند.

و اما عشق...

بزرگ‌ترین راز زندگی سلوینیا، قدرت‌هایش نیست. عشق اوست.

در افسانه‌های روباه‌های نه‌دم آمده است که هر روباه نه‌دم در تمام عمر خود تنها یک‌بار می‌تواند عاشق شود.
عشق برای آن‌ها شبیه انسان‌ها نیست.
وقتی یک روباه نه‌دم واقعاً عاشق شود، روح او با روح آن فرد پیوند می‌خورد؛ پیوندی که حتی مرگ هم نمی‌تواند به‌سادگی آن را از بین ببرد.

سلوینیا همیشه این افسانه را خرافه می‌دانست.تا اینکه چند قرن پیش، او را دید. هیچ‌کس نمی‌داند آن شخص چه کسی بوده. حتی مشخص نیست انسان بوده، جادوگر بوده یا موجودی از همان دنیای باستانی که سلوینیا از آن آمده است.

فقط گفته می‌شود آن شخص، تنها موجودی بود که توانست سلوینیا را در شکل واقعی‌اش ببیند؛ با هر نه دم، بدون اینکه از او بترسد.
و عجیب‌تر اینکه سلوینیا برای اولین بار در تمام عمرش نتوانست ذهن او را بخواند.

هرچه تلاش کرد، چیزی جز تاریکی و یک جمله پیدا نکرد:
«اگر روزی دوباره مرا پیدا کردی، این بار فرار نکن.»

بعد از آن، آن شخص ناپدید شد. سلوینیا قرن‌ها به دنبال او گشت. شهر به شهر، کشور به کشور و حتی میان بخش‌های ممنوعه‌ی دنیای جادوگری. اما هرگز پیدایش نکرد.

تا اینکه سال‌ها بعد، متوجه شد هر بار که شخصی با ویژگی‌های خاصی به او نزدیک می‌شود، یکی از دم‌هایش بدون اختیار ظاهر می‌شود.

او هنوز نمی‌داند چرا. نمی‌داند آن شخص مرده است یا زنده. نمی‌داند اگر دوباره او را ببیند، خواهد شناختش یا نه.
و از همه مهم‌تر...

نمی‌داند اگر آن فرد واقعاً هنوز زنده باشد، چرا خودش هم بعد از این همه سال هنوز پیر نشده است.
سلوینیا هیچ‌وقت درباره‌ی عشق قدیمی‌اش حرف نمی‌زند.

اما یک راز دیگر وجود دارد که خودش نیز از آن بی‌خبر است:

آخرین دم سلوینیا هنوز بیدار نشده.
و افسانه می‌گوید نهمین دم تنها زمانی ظاهر می‌شود که روباه نه‌دم دوباره عشق گمشده‌ی خود را پیدا کند...
یا برای همیشه از او دست بکشد.

شاید به همین دلیل است که سلوینیا، با وجود تمام قدرت و جاودانگی‌اش، هنوز در اعماق وجودش از یک چیز می‌ترسد:


اینکه روزی عشقش را دوباره پیدا کند... و مجبور شود انتخاب کند بین جاودانگی خودش و زندگی او.




تایید شد. خوش برگشتی
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/5/31 23:05:19
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/5/31 23:58:05
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:09:46
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:10:30
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:33:43
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
میلیسنت بگنولد

پاترونوس

🦢 **قو**

پاترونوس میلیسنت به شکل یک قو ظاهر می‌شود؛ حیوانی که بیش از هر چیز نماد وقار، آرامش و قدرت درونی است. میلیسنت نیز مانند قو، در ظاهر زنی آرام و رسمی به نظر می‌رسد، اما در درون شخصیتی مستقل، محکم و تسلیم‌ناپذیر دارد.

---

بوگارت

📜 **شجره‌نامهٔ خاندان بلک**

بزرگ‌ترین ترس میلیسنت، شجره‌نامهٔ خاندان بلک است؛ همان شجره‌نامه‌ای که نام پدرش، به دلیل ازدواج با مادر میلیسنت، از آن حذف شده است و در نهایت موجب شد که نام خانوادگی خود را از بلک به مگنولد تغییر بدهد.

مواجه شدن با این بوگارت برای میلیسنت به معنای روبه‌رو شدن با ترس قدیمیِ طرد شدن و نداشتن جایگاه است. با این حال، او سرانجام یاد می‌گیرد که ارزش و هویت یک انسان را نمی‌توان با نام خانوادگی یا جایگاهی که دیگران برایش تعیین کرده‌اند سنجید.

---

حیوان خانگی

میلیسنت **حیوان خانگی ندارد**.

او از حیوانات مخصوصا گربه بدش نمی‌آید، اما ترجیح می‌دهد آن‌ها آزاد باشند و زندگی خودشان را داشته باشند. از طرفی، زندگی پرمشغله و مسئولیت‌های فراوانش باعث شده هیچ‌وقت احساس نکند می‌تواند مسئولیت نگهداری از یک حیوان را آن‌طور که شایسته است بر عهده بگیرد.

---

سرگرمی‌ها و علایق

میلیسنت از کودکی علاقهٔ زیادی به **مطالعه و یادگیری** داشته است. مادرش، که زنی بسیار باهوش بود، تأثیر زیادی بر او گذاشت و باعث شد کتاب‌ها و یادگیری بخش مهمی از زندگی او باشند. هوش، کنجکاوی و علاقهٔ زیادش به مطالعه از دلایلی بود که در دوران هاگوارتز به **ریونکلاو** راه پیدا کرد.

یکی از سرگرمی‌های موردعلاقهٔ میلیسنت **شطرنج جادویی** است. او از فکر کردن چند حرکت جلوتر، پیش‌بینی حرکات حریف و پیدا کردن راه‌حل‌های غیرمنتظره لذت می‌برد.

در کنار این سرگرمی‌های فکری، گاهی اوقات برای فاصله گرفتن از مسائل جدی زندگی، **بافتنی** می‌کند. بافتنی برای او بیشتر از آنکه مهارتی جدی باشد، راهی ساده برای آرام کردن ذهن و سرگرم شدن است.

---

اجتناب و تنفرات

میلیسنت از **تعصب نسبت به اصالت خون** متنفر است. گذشتهٔ خانوادگی خودش باعث شده به‌خوبی بداند که یک نام خانوادگی یا تبار نمی‌تواند ارزش واقعی یک انسان را مشخص کند.

او همچنین از **دروغ و دورویی**، به‌خصوص زمانی که فردی برای فرار از مسئولیت دروغ می‌گوید، بیزار است.

بی‌نظمی نیز یکی دیگر از چیزهایی است که به‌شدت او را آزار می‌دهد. میلیسنت فردی بسیار مرتب و منظم است و محیط‌های شلوغ و نامرتب به‌سرعت حوصله‌اش را سر می‌برند.

با این حال، بزرگ‌ترین چیزی که از آن اجتناب می‌کند، صحبت دربارهٔ **گذشتهٔ پدرش و خاندان بلک** است. او از این گذشته خجالت نمی‌کشد، اما ترجیح می‌دهد دیگران او را با نام و انتخاب‌های خودش بشناسند، نه با خانواده‌ای که پدرش زمانی به آن تعلق داشته است.

---

ویژگی‌های شخصیتی

میلیسنت زنی **باهوش، منطقی، منظم و بسیار مستقل** است. پیش از تصمیم‌گیری معمولاً جوانب مختلف یک موضوع را بررسی می‌کند و به‌سادگی تحت تأثیر احساسات یا حرف دیگران قرار نمی‌گیرد.

او شخصیتی جدی و رسمی دارد و در برخورد با مسائل مهم، اعتمادبه‌نفس بالایی از خود نشان می‌دهد. با این حال، این جدیت به معنای بی‌احساس بودن او نیست؛ میلیسنت احساسات عمیقی دارد، اما معمولاً ترجیح می‌دهد آن‌ها را نزد خود نگه دارد.

یکی از ویژگی‌های برجستهٔ او **قدرت حضورش هنگام صحبت کردن** است. صدایی بلند و رسا دارد و وقتی تصمیمی گرفته باشد، به‌سادگی اجازه نمی‌دهد دیگران او را نادیده بگیرند.

---

ویژگی‌های ظاهری

میلیسنت زنی حدوداً **بیست‌وپنج تا سی‌ساله** با چهره‌ای معمولی است؛ چهره‌ای که شاید در نگاه اول توجه زیادی جلب نکند، اما چشم‌های نافذش به‌سرعت نظر دیگران را به خود جلب می‌کنند.

اگر کمی دقیق‌تر به چهره‌اش نگاه کنید، **پوست گندمگون و ابروهای کمانی** او بیشتر به چشم می‌آیند.

او موهایش را همیشه با ظاهری بسیار رسمی و مرتب، به شکل **گوجه‌ای در بالای سرش** می‌بندد. ظاهر مرتب و رسمی او با شخصیت منظم و جدی‌اش کاملاً هماهنگ است.

---

### زندگی‌نامه

میلیسنت بگنولد در خانواده‌ای با پیشینه‌ای متفاوت و پیچیده به دنیا آمد. مادرش، دورگه، زنی باهوش و اهل مطالعه بود و تأثیر زیادی بر شکل‌گیری شخصیت میلیسنت داشت. پدرش جادوگری اصیل‌زاده از خاندان بلک بود؛ اما ازدواج او با یک دورگه باعث شد نامش برای همیشه از شجره‌نامهٔ خاندان بلک حذف شود و در نهایت مجبور به تغییر نام خانوادگی او شود .

میلیسنت از همان کودکی با سایهٔ این اتفاق بزرگ شد. او خیلی زود فهمید که خانواده، اصالت و نام خانوادگی می‌توانند برای بعضی جادوگران از شخصیت واقعی یک انسان مهم‌تر باشند. همین مسئله بعدها تأثیر زیادی بر دیدگاه او نسبت به جامعهٔ جادوگری گذاشت.

هوش و علاقهٔ فراوان میلیسنت به کتاب و یادگیری باعث شد در دوران تحصیل در هاگوارتز به **ریونکلاو** راه پیدا کند. او دانش‌آموزی جدی و کنجکاو بود و در کنار درس خواندن، به شطرنج جادویی علاقهٔ زیادی پیدا کرد.

پس از پایان تحصیلاتش، میلیسنت وارد مسیر حرفه‌ای خود در وزارت سحر و جادو شد. هوش، قدرت تصمیم‌گیری و توانایی او در مدیریت شرایط دشوار باعث شد به‌تدریج در ساختار وزارتخانه پیشرفت کند و سرانجام به مقام **وزیر سحر و جادو** برسد.

دوران فعالیت او در وزارتخانه با یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ دنیای جادوگری همراه بود؛ دوره‌ای که جامعهٔ جادوگری با تهدید لرد ولدمورت و پیامدهای بازگشت او روبه‌رو بود.

میلیسنت در طول دوران فعالیتش تلاش کرد میان **امنیت، آزادی و مسئولیت** تعادل برقرار کند. او به‌شدت با قضاوت کردن افراد بر اساس اصالت خون مخالف بود و باور داشت ارزش یک جادوگر را باید با انتخاب‌ها، توانایی‌ها و شخصیت خودش سنجید.

با وجود جایگاه رسمی و جدی‌اش، میلیسنت همچنان همان زنی است که در اوقات فراغت می‌تواند گوشه‌ای آرام بنشیند، کتاب بخواند، شطرنج جادویی بازی کند یا صرفاً برای سرگرمی مشغول بافتنی شود.

شاید بزرگ‌ترین پیروزی او نیز نه رسیدن به مقام وزارت، بلکه این باشد که توانست هویت خودش را جدا از نام **بلک** بسازد؛ نامی که زمانی قرار بود تعیین‌کنندهٔ جایگاه او باشد، اما در نهایت میلیسنت تصمیم گرفت خودش تعیین کند که چه کسی است.



تایید شد.
من اسمت رو زدم میلیسنت بگ نولد. اگر با اون فاصله مشکل داری و دوست داری بشه میلیسنت بگنولد یا بگ‌نولد، یه پیام شخصی بهم بزن و بگو.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.

@میلیسنت بگ نولد
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/5/30 23:54:42
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: رز گرنجر-ویزلی (Rose Granger-Weasley)

پاترونوس: نامشخص

گروه: گریفیندور (Gryffindor) - *هرچند او هوش سرشار هرماینی را دارد، اما در نهایت قلب گریفیندوری و شجاعتِ ویزلی‌ها در وجود او می‌درخشد.*

بوگارت: شکستِ تحصیلی یا ناامید کردن خانواده - *او کمال‌گراییِ هرماینی را به ارث برده و بزرگترین ترسش این است که نتواند انتظارات بالایی که از نامش می‌رود را برآورده کند.*

حیوان خانگی: جغد خاکستری (ماده) - *او برای نامه‌نگاری‌های منظم و دقیقش به یک جغد سریع و قابل‌اعتماد نیاز دارد.*

سرگرمی‌ها و علایق: مطالعه در کتابخانه، استراتژی‌چینی برای بازی‌های کوییدیچ (او یک کوییدیچ‌بازِ قهار در تیم گریفیندور است)، تحقیق در تاریخ جادوگری و بحث‌های منطقی و کلاسی.

اجتناب و تنفرات: تنفر از تقلب در امتحانات، بیزاری از رفتارهای غیرمنطقی، و دوری از هرگونه تعصبات خون‌خالص که یادآور دوران تاریک قبل از اوست.

ویژگی‌های شخصیتی: باهوش، واقع‌بین، دارای روحیه رقابتی شدید، بسیار مسئولیت‌پذیر و در عین حال وفادار به خانواده. او می‌تواند کمی کله‌شق باشد و مثل پدرش رون، در موقعیت‌های خاص سریع و هیجانی عمل کند.

ویژگی‌های ظاهری: موهای قرمز آتشین و مجعد (که یادآور هرماینی است اما با رنگ و مدل ویزلی‌ها ترکیب شده)، چهره‌ای با هوشیاری بالا، کک‌ومک‌های کمرنگ روی بینی و لباسی که همیشه با دقت و نظم خاصی پوشیده شده است.

زندگی‌نامه:
رز بزرگترین فرزند خانواده گرنجر-ویزلی است. او در دنیایی بزرگ شد که والدینش به عنوان قهرمانان جنگ شناخته می‌شدند، به همین دلیل از همان کودکی فشار زیادی را برای "بهترین بودن" حس می‌کرد. رز در هاگوارتز بسیار درخشید و برخلاف انتظار برخی، نه تنها یک کتاب‌خوانِ صرف، بلکه یک بازیکن کوییدیچِ بسیار جنگنده در پست «تعقیب‌کننده» (Chaser) بود. او در طول دوران تحصیلش تلاش کرد ثابت کند که موفقیت‌هایش به دلیل نبوغ خودش است و نه فقط میراث والدینش. او به تدریج یاد گرفت که چگونه بین فشارِ کمال‌گرایی و لذت بردن از جادوگری تعادل ایجاد کند و به یکی از مدافعان سرسخت حقوقِ موجودات جادویی و برابری جادوگران تبدیل شد.
پایان

نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم


تایید شد.
نه خیلی عالی و خوب!

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی گریفیندور هم دسترسی داری.

@رز ویزلی
ویرایش شده توسط girl00 در 1405/5/30 11:45:09
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/5/30 23:59:01
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1405 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین

اسم: فلیسیتی ایستچرچ

گروه: ریونکلاو

پاترونوس: روباه

چوب‌دستی: چوب بید، مغز پر ققنوس، 29 سانتی متر

ویژگی های ظاهری: موهای قهوه ایی تیره و موج دار تا روی شانه، چشم های طوسی و کشیده، ابروهای ظریف، پوست سفید

ویژگی های شخصیتی: کنجکاو، درون گرا، لجباز، سر به هوا، غیر اجتماعی و احساساتم رو زیاد نشون نمیدم

بوگارت: آدم هایی که دوستشون دارم ترکم کنن، مورد تمسخر قرار بگیرم

زندگی نامه: من توی یه خانواده معمولی بزرگ شدم، اسم پدرم آدریان و اسم مادرم نورا بود و هیچ‌کدومشون چیزی درباره دنیای جادو نمی‌دونستن. از بچگی یه سری اتفاقای عجیب برام می‌افتاد ولی همیشه فکر می‌کردم دلیل دیگه‌ای دارن و زیاد بهشون توجه نمی‌کردم.

مثلاً یه بار که از دست مادرم عصبانی شده بودم گلدون مورد علاقه‌ش از روی میز افتاد بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، یه بار دیگه هم وقتی خیلی دلم می‌خواست یه شیرینی از کابینت بردارم ولی قدم نمی‌رسید، در کابینت خودش باز شد و شیرینی افتاد پایین و چند بار هم پیش اومد که وقتی چیزی رو گم می‌کردم بعد از مدتی یه‌جوری جلوی پام پیدا می‌شد. اون موقع‌ها فکر می‌کردم فقط شانس میارم و اصلاً فکر نمی‌کردم این اتفاقات ربطی به جادو داشته باشن.

تا اینکه یه روز یه نامه برام اومد که اول فکر کردم یکی داره باهام شوخی می‌کنه، تا اینکه یه نفر اومد و بهم گفت که جادوگرم و قراره برم مدرسه جادویی هاگوارتز اولش اصلاً باور نکردم، چون تا اون موقع حتی فکرشم نمی‌کردم همچین دنیایی وجود داشته باشه و وقتی کم‌کم همه‌چیز رو برام توضیح دادن، تازه خیلی از اتفاقای بچگیم برام معنی پیدا کرد و از اون موقع هم هر چیز عجیبی که می‌دیدم، بیشتر دلم می‌خواست بفهمم دلیلش چیه.

 

ویرایش مجدد: لطفا بعد از ویرایش ناظر یا مدیر، دوباره پستت رو ویرایش نکن و به جاش یه پست جدید بزن. چون مدیر یا ناظر با این فرض که به پست رسیدگی شده، دوباره اونو چک نمی‌کنن و اینطوری تغییراتی که دادی رو متوجه نمی‌شن تا دوباره بتونن بهش رسیدگی کنن. الان به صورت اتفاقی دیدم ویرایش خورده.

تایید شد.

ویرایش شده توسط Beatrix در 1405/5/21 23:22:36
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/22 13:43:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/22 13:48:42
ویرایش شده توسط Beatrix در 1405/5/22 15:19:06
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/23 15:00:55
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1405 11:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نام و نام خانوادگی: آدنا دنیس (Adena Dennis)

گروه: ریونکلاو

پاترونوس: سینه‌سرخ؛ البته فقط یک بار! آدنا فقط یک مرتبه موفق شد پاترونوسش را به این شکل احضار کند و بعد از آن، هرچقدر هم تلاش کرد، چیزی بیشتر از یک نور کم‌جان از چوبدستیش بیرون نیامد.

ویژگی‌های ظاهری:
آدنا موهای مشکی و چشم‌های نقره‌ای دارد و معمولاً گرمای ملایمی اطرافش حس می‌شود. البته این گرما همیشه هم ملایم نمی‌ماند! احساساتش مستقیماً روی موهایش تأثیر می‌گذارند؛ وقتی عصبانی می‌شود، موهایش شروع به گر گرفتن می‌کنند و رگه‌های سرخ و شعله‌مانندی بینشان دیده می‌شود. خوشحالی، هیجان، ترس و ناراحتی هم هر کدام به شکلی خودشان را در شعله‌های موهایش نشان می‌دهند.

ویژگی‌های شخصیتی:
آدنا از آن آدم‌هایی است که احساساتش را نمی‌تواند پنهان کند؛ البته نه به خاطر چهره‌اش، بلکه چون موهایش زودتر از خودش همه‌چیز را لو می‌دهند! زود از کوره در می‌رود و همین باعث شده سوختن گوشه‌ی کتاب‌ها، کاغذها، لباس‌ها یا هر وسیله‌ی بدشانسی که بیش از حد به او نزدیک باشد، اتفاق عجیبی نباشد. خودش معمولاً قصد خرابکاری ندارد، اما آتش هم چندان اهل هماهنگ شدن با برنامه‌های او نیست.

زندگی‌نامه: سال‌ها پیش، دنیایی وجود داشت که ساکنانش از جنس آتش بودند. آتش برای آن‌ها فقط وسیله‌ای برای گرما یا روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجودشان به حساب می‌آمد و زندگی بدون آن معنایی نداشت. آن دنیا از دنیای جادوگران جدا بود و ساکنانش فقط از طریق افسانه‌های قدیمی می‌دانستند که دنیای دیگری هم وجود دارد.
آدنا هم در همان دنیا به دنیا آمد و کنار خانواده‌اش زندگی می‌کرد؛ تا این که روزی شکافی میان دو دنیا باز شد. اتفاقی که برای ساکنان هر دو دنیا عجیب و ناشناخته بود. از روی کنجکاوی به پرتال نزدیک شد و همان‌جا موجود کوچکی از جنس شعله را دید. خواست فقط چند قدم دنبالش برود... اما همان چند قدم، تمام زندگی‌اش را عوض کرد.
وقتی به خودش آمد، پرتال بسته شده بود و دیگر هیچ راهی برای برگشت وجود نداشت. خانواده‌اش برای همیشه آن سوی مرز دو دنیا ماندند و آدنا، در دنیایی کاملاً ناآشنا، تنها شد.
چند روز بعد، زوجی جادوگر او را پیدا کردند و سرپرستیش را بر عهده گرفتند. آن‌ها هیچ‌وقت از او نخواستند گذشته‌اش را فراموش کند و هیچ‌وقت هم اجازه ندادند احساس کند در خانه‌ی آن‌ها غریبه است. آدنا کم‌کم با دنیای جادوگران، قوانینش و زندگی جدیدش کنار آمد؛ هرچند کنار آمدن، با فراموش کردن فرق داشت.
بزرگ شدن در میان جادوگران برای کسی که از دنیایی دیگر آمده بود، ساده نبود. خیلی از چیزهایی که برای بقیه عادی بود، برای آدنا تازگی داشت و در عوض، خیلی از توانایی‌های او برای دیگران عجیب به نظر می‌رسید. آتشی که بخشی از وجودش بود، بارها برای خودش و اطرافیانش دردسر درست کرد؛ از وسایل سوخته گرفته تا خرابکاری‌هایی که هیچ‌وقت عمدی نبودند.
با گذشت سال‌ها، آدنا یاد گرفت با بیشتر تفاوت‌هایش کنار بیاید، اما هنوز هم نتوانسته با مهم‌ترینشان کنار بیاید؛ این که خانه‌ی واقعی‌اش جایی است که دیگر راهی به آن وجود ندارد. شاید به همین دلیل، هنوز هم هر بار اسم «خانه» را می‌شنود، اولین جایی که در ذهنش نقش می‌بندد، همان دنیای فراموش‌شده‌ی آن سوی پرتال است.
------
شناسه پیشین

انجام شد.
@آدنا دنیس
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/21 15:46:07
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1405 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لللیییدیییز انند جنتلمنز!

مفتخرم که به شمااا معرفی کنممم:

بهترین نویسنده‌‌ی زندگینامه و کتب دفاع در برابر جادوی سیاه از نظر منتقدین!

استاد برتر هاگوارتز!

دارنده‌ی نشان مرلین درجه‌ی سه!

عضو افتخاری لیگ دفاع در برابر نیروی تاریک!

و برنده‌ی پنج دوره رای‌گیری «مسحورکننده‌ترین لبخند» در مجله‌ی ویچ ویکلی!

مردی که زیرکیش مانند چهره‌ش شما رو مجذوب می‌کنه!

و اون کسی نیست به جزززز...
شخص شخیص بنده! گیلدرررروووی لااااکهااااارت!

آیا از یکنواختی زندگی مدرسه‌ای خسته شدید؟
گیلدروی لاکهارت!

سر کلاس چیزی متوجه نمی‌شید و نیاز دارید یک نخبه به شما تدریس بکنه؟
گیلدروی لاکهارت!

نیاز به یک اسطوره دارید تا معیار‌‌های شما رو نسبت به جنتلمنی بالا ببره؟
گیلدروی لاکهارت.

یا شایدم طرفدار کتاب‌هام هستید و می‌خواید نویسنده‌ی نابغه‌ی پشتشون رو بشناسید؟
گیلدروی لاکهارت!

گیلدروی لاکهارت! مردی برای تمامی فصول.


عزیزان! امروز درس شیرین دفاع در برابر جادوی سیاه رو از فصل هفده شروع می‌کنیم. یادتون باشه که حتما کتابی که من نوشتم رو تهیه کرده باشید؛ چون باقی کتب موجود در بازار اطلاعات منقضی‌شده‌ای دارن و صرفا به دلیل سودجویی افراد پشت پرده از بازار جمع نمی‌شن تا تجدید چاپ بخورن و ناشرینشون پول به جیب بزنن.

در انتهای این ترم شما قادر خواهید بود در مقابل یک مرگخوار از خودتون، خانوادتون، دوستانتون و تمام شهر محافظت کنید. اما می‌خوام به یاد داشته باشید که با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم خواهد اومد.

آیا شما آماده‌ی در دست گرفتن چنین مسئولیت سنگینی هستید؟

اگر نیستید خواهش می‌کنم همین حالا کتاب‌هاتون رو ببندید و از کلاس برید بیرون. اگر می‌ترسید، در دفاع در برابر جادوی سیاه هیچ آینده‌ای نخواهید داشت. در دفاع در برابر جادوی سیاه سه ویژگی شخصیتی مهمه: اول جرئت، دوم جرئت، سوم هم جرئت.
پس چی شد؟
[جرئت]
آفرین.

عنوان فصل رو بخونید. تو بخون. تویی که موهات وزوزیه. آره تو!

[دفاع در برابر گیاهان نفرین شده]

بسیار خوب!... با خودتون فکر کنید که چرا چنین موضوعی رو در کوریکولوم درسی شما قرار دادم. از ذهنتون کار بکشید. ببینید...کتاب همه جا هست و شما هم که سواد خوندن و نوشتن دارید. چیزی که من اینجا باید بهتون بدم یک طرز دیده.

وقتی حرف از جادوی سیاه می‌شه ذهن همه می‌ره سمت آواداکداورا و کروشیو و این حرف‌ها. اون ورد‌‌ها بیسیک هستن. همه می‌دونن چطور جلوشون ر‌و بگیرن.

مطمئنم شما هم می‌دونید و اگر خرده ایرادی هم دارید کتاب «دفاع در برابر جادوی قهوه‌ای برای نوگلان» که نوشته‌ی خودمه رو بخرید و بخونید؛ من هم برای شفاف‌سازی اینجا هستم. ولی موضوع درس ما اون‌ها نیستن؛ چون شما قرار نیست همه باشید. شما قراره ریزه‌کاری‌ها رو هم بلد باشید.

قبل از اینکه مادرم متوجه بشه که بارداره!...در فنجون قهوه‌ش!... یک ستاره دیده شد که من بودم. پیش‌گو چنان به ذوق اومده بود که این طالع خوش‌یمن رو فریاد زد و همه باخبر شدن. یک ساحره‌ی عامی و حسود یک بسته زنجبیل به مادرم هدیه داد که نفرینشون کرده بود. اگر مادرم اون زنجبیل‌ها رو حتی بو می‌کرد من کشته می‌شدم.

اما خوشبختانه مادر من زنی تحصیل‌کرده و عاقله. و قبلا روی تخم‌مرغ اسم نوشته بود و فهمیده بود یک دوشنبه‌زا چشمش زده و انتظار چنین حرکتی رو داشت.

وقتی هاگوارتز‌حلی قبول شدم مدیر مدرسه‌ی ابتداییم برام اسپند دود کرد. اون اسپند‌ها رو جادو کرده بود تا عصرها برم مدرسش و تدریس خصوصی انجام بدم؛ اون‌ هم با یک قیمت ناچیز؛ مثلا بیست گالیون در ساعت.

تقریبا موفق شده بود اما من از رنگ خاکستر اسپند‌ها متوجه شدم که طبیعی نبودن و سریعا آنتی‌دوت اون طلسم رو مصرف کردم.

همون ماه من قرارداد اولین کلاس‌های عمومیم رو بستم و در یازده سالگی ماهی هزار گالیون درآمد کسب کردم!

دیدید؟ الآن جالب شد. الآن متوجه می‌شید چطور مسیر زندگی یک نفر به بیراهه می‌ره و یکی دیگه همیشه در اوجه.

البته من تاثیر استعداد و پشتکار رو نقض نمی‌کنم. اما زیرکی و دانش! چیزهایی هستن که باعث می‌شن تصمیم‌های بزرگ زندگیتون رو به درستی بگیرید و از حداقل‌هایی که دارید به خوبی استفاده بکنید.

بینش خودتون رو اصلاح کنید. هیچ معجزه‌ی پشت پرده‌ای وجود نداره. همین دیروز هری پاتر برای من نامه‌ای نوشته بود.
[اوه]
البته که من و هری با هم صمیمی هستیم. این اطلاعات برای حفاظت از بنده توی روزنامه‌ها نوشته نشدن ولی اینجا بهتون می‌گم. وقتی هری اسمشو نبر رو شکست داد فقط یک‌ سال داشت. فکر می‌کنید چه کسی در این یک سال می‌تونست اونو برای این مواجهه آماده کنم؟ بله! اون فرد من بودم.

در نامه‌ش از من پرسیده بود در چه حد در نوشتن کتبم از هوش مصنوعی استفاده می‌کنم؟

شما باور می‌کنید؟ پسر برگزیده! کسی که بسیاری از محدودیت‌ها رو در هم شکسته...هنوز ذهنش در قفس چنین طرز فکری محبوس باشه؟ هرچند...متاسفانه این نوع وابستگی و بی‌حاصلی مثل طاعون بین نسل نوجوون همه‌گیر شده.

همین حالا! انگشت‌های اشاره و وسط دو دستتون رو روی شقیقه‌هاتون بذارید.
چشم‌هاتون رو ببندید و با من تکرار کنید:
هوش طبیعی [هوش طبیعی] بر هوش مصنوعی [بر هوش مصنوعی] برتری [برتری] دارد [دارد].

هر میزان که لازمه با خودتون تکرار کنید. تا زمانی که باورتون به ایمان تبدیل بشه. شما خالق هوش مصنوعی هستید! پس چرا باید توانایی‌های یک ذهن انسانی رو دست کم بگیرید؟ هاه؟

حالا تو! بله تو! از روی کتاب بلند بخون و بقیه هم خط ببرید. مدیریت مدرسه در شرایط دشواری گیر کرده و از من خواسته شده بهشون مشورت بدم. شلوغ نکنید! و روی همدیگه طلسمی اجرا نکنید. خیلی زود بر‌می‌‌گردم.

-------------------------------------------------------------------
اگر بخوای، می‌تونم همین بیو روخودشیفته‌تر و پرطمطراق‌تر کنم، یا یه نسخه‌ی بامزه و طعنه‌آمیز بنویسم که بیشتر روی شخصیت متظاهر و اعتمادبه‌نفس الکیِ لاکهارت مانور بده. حتی می‌تونم یه نسخه‌ی خیلی شیک و ادبی درست کنم که انگار خودش با نهایت غرور نشسته و بیو رو نوشته. 💜✨


تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون می‌ده.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. هم‌چنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 21:21:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/21 15:29:26
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/5/30 23:57:57
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/5/30 23:58:26
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/5/30 23:59:49