تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید

پاترونوس
🦢 **قو**
پاترونوس میلیسنت به شکل یک قو ظاهر میشود؛ حیوانی که بیش از هر چیز نماد وقار، آرامش و قدرت درونی است. میلیسنت نیز مانند قو، در ظاهر زنی آرام و رسمی به نظر میرسد، اما در درون شخصیتی مستقل، محکم و تسلیمناپذیر دارد.
---
بوگارت
📜 **شجرهنامهٔ خاندان بلک**
بزرگترین ترس میلیسنت، شجرهنامهٔ خاندان بلک است؛ همان شجرهنامهای که نام پدرش، به دلیل ازدواج با مادر میلیسنت، از آن حذف شده است و در نهایت موجب شد که نام خانوادگی خود را از بلک به مگنولد تغییر بدهد.
مواجه شدن با این بوگارت برای میلیسنت به معنای روبهرو شدن با ترس قدیمیِ طرد شدن و نداشتن جایگاه است. با این حال، او سرانجام یاد میگیرد که ارزش و هویت یک انسان را نمیتوان با نام خانوادگی یا جایگاهی که دیگران برایش تعیین کردهاند سنجید.
---
حیوان خانگی
میلیسنت **حیوان خانگی ندارد**.
او از حیوانات مخصوصا گربه بدش نمیآید، اما ترجیح میدهد آنها آزاد باشند و زندگی خودشان را داشته باشند. از طرفی، زندگی پرمشغله و مسئولیتهای فراوانش باعث شده هیچوقت احساس نکند میتواند مسئولیت نگهداری از یک حیوان را آنطور که شایسته است بر عهده بگیرد.
---
سرگرمیها و علایق
میلیسنت از کودکی علاقهٔ زیادی به **مطالعه و یادگیری** داشته است. مادرش، که زنی بسیار باهوش بود، تأثیر زیادی بر او گذاشت و باعث شد کتابها و یادگیری بخش مهمی از زندگی او باشند. هوش، کنجکاوی و علاقهٔ زیادش به مطالعه از دلایلی بود که در دوران هاگوارتز به **ریونکلاو** راه پیدا کرد.
یکی از سرگرمیهای موردعلاقهٔ میلیسنت **شطرنج جادویی** است. او از فکر کردن چند حرکت جلوتر، پیشبینی حرکات حریف و پیدا کردن راهحلهای غیرمنتظره لذت میبرد.
در کنار این سرگرمیهای فکری، گاهی اوقات برای فاصله گرفتن از مسائل جدی زندگی، **بافتنی** میکند. بافتنی برای او بیشتر از آنکه مهارتی جدی باشد، راهی ساده برای آرام کردن ذهن و سرگرم شدن است.
---
اجتناب و تنفرات
میلیسنت از **تعصب نسبت به اصالت خون** متنفر است. گذشتهٔ خانوادگی خودش باعث شده بهخوبی بداند که یک نام خانوادگی یا تبار نمیتواند ارزش واقعی یک انسان را مشخص کند.
او همچنین از **دروغ و دورویی**، بهخصوص زمانی که فردی برای فرار از مسئولیت دروغ میگوید، بیزار است.
بینظمی نیز یکی دیگر از چیزهایی است که بهشدت او را آزار میدهد. میلیسنت فردی بسیار مرتب و منظم است و محیطهای شلوغ و نامرتب بهسرعت حوصلهاش را سر میبرند.
با این حال، بزرگترین چیزی که از آن اجتناب میکند، صحبت دربارهٔ **گذشتهٔ پدرش و خاندان بلک** است. او از این گذشته خجالت نمیکشد، اما ترجیح میدهد دیگران او را با نام و انتخابهای خودش بشناسند، نه با خانوادهای که پدرش زمانی به آن تعلق داشته است.
---
ویژگیهای شخصیتی
میلیسنت زنی **باهوش، منطقی، منظم و بسیار مستقل** است. پیش از تصمیمگیری معمولاً جوانب مختلف یک موضوع را بررسی میکند و بهسادگی تحت تأثیر احساسات یا حرف دیگران قرار نمیگیرد.
او شخصیتی جدی و رسمی دارد و در برخورد با مسائل مهم، اعتمادبهنفس بالایی از خود نشان میدهد. با این حال، این جدیت به معنای بیاحساس بودن او نیست؛ میلیسنت احساسات عمیقی دارد، اما معمولاً ترجیح میدهد آنها را نزد خود نگه دارد.
یکی از ویژگیهای برجستهٔ او **قدرت حضورش هنگام صحبت کردن** است. صدایی بلند و رسا دارد و وقتی تصمیمی گرفته باشد، بهسادگی اجازه نمیدهد دیگران او را نادیده بگیرند.
---
ویژگیهای ظاهری
میلیسنت زنی حدوداً **بیستوپنج تا سیساله** با چهرهای معمولی است؛ چهرهای که شاید در نگاه اول توجه زیادی جلب نکند، اما چشمهای نافذش بهسرعت نظر دیگران را به خود جلب میکنند.
اگر کمی دقیقتر به چهرهاش نگاه کنید، **پوست گندمگون و ابروهای کمانی** او بیشتر به چشم میآیند.
او موهایش را همیشه با ظاهری بسیار رسمی و مرتب، به شکل **گوجهای در بالای سرش** میبندد. ظاهر مرتب و رسمی او با شخصیت منظم و جدیاش کاملاً هماهنگ است.
---
### زندگینامه
میلیسنت بگنولد در خانوادهای با پیشینهای متفاوت و پیچیده به دنیا آمد. مادرش، دورگه، زنی باهوش و اهل مطالعه بود و تأثیر زیادی بر شکلگیری شخصیت میلیسنت داشت. پدرش جادوگری اصیلزاده از خاندان بلک بود؛ اما ازدواج او با یک دورگه باعث شد نامش برای همیشه از شجرهنامهٔ خاندان بلک حذف شود و در نهایت مجبور به تغییر نام خانوادگی او شود .
میلیسنت از همان کودکی با سایهٔ این اتفاق بزرگ شد. او خیلی زود فهمید که خانواده، اصالت و نام خانوادگی میتوانند برای بعضی جادوگران از شخصیت واقعی یک انسان مهمتر باشند. همین مسئله بعدها تأثیر زیادی بر دیدگاه او نسبت به جامعهٔ جادوگری گذاشت.
هوش و علاقهٔ فراوان میلیسنت به کتاب و یادگیری باعث شد در دوران تحصیل در هاگوارتز به **ریونکلاو** راه پیدا کند. او دانشآموزی جدی و کنجکاو بود و در کنار درس خواندن، به شطرنج جادویی علاقهٔ زیادی پیدا کرد.
پس از پایان تحصیلاتش، میلیسنت وارد مسیر حرفهای خود در وزارت سحر و جادو شد. هوش، قدرت تصمیمگیری و توانایی او در مدیریت شرایط دشوار باعث شد بهتدریج در ساختار وزارتخانه پیشرفت کند و سرانجام به مقام **وزیر سحر و جادو** برسد.
دوران فعالیت او در وزارتخانه با یکی از پرآشوبترین دورههای تاریخ دنیای جادوگری همراه بود؛ دورهای که جامعهٔ جادوگری با تهدید لرد ولدمورت و پیامدهای بازگشت او روبهرو بود.
میلیسنت در طول دوران فعالیتش تلاش کرد میان **امنیت، آزادی و مسئولیت** تعادل برقرار کند. او بهشدت با قضاوت کردن افراد بر اساس اصالت خون مخالف بود و باور داشت ارزش یک جادوگر را باید با انتخابها، تواناییها و شخصیت خودش سنجید.
با وجود جایگاه رسمی و جدیاش، میلیسنت همچنان همان زنی است که در اوقات فراغت میتواند گوشهای آرام بنشیند، کتاب بخواند، شطرنج جادویی بازی کند یا صرفاً برای سرگرمی مشغول بافتنی شود.
شاید بزرگترین پیروزی او نیز نه رسیدن به مقام وزارت، بلکه این باشد که توانست هویت خودش را جدا از نام **بلک** بسازد؛ نامی که زمانی قرار بود تعیینکنندهٔ جایگاه او باشد، اما در نهایت میلیسنت تصمیم گرفت خودش تعیین کند که چه کسی است.
افرادی که لایک کردند

پاترونوس: نامشخص
گروه: گریفیندور (Gryffindor) - *هرچند او هوش سرشار هرماینی را دارد، اما در نهایت قلب گریفیندوری و شجاعتِ ویزلیها در وجود او میدرخشد.*
بوگارت: شکستِ تحصیلی یا ناامید کردن خانواده - *او کمالگراییِ هرماینی را به ارث برده و بزرگترین ترسش این است که نتواند انتظارات بالایی که از نامش میرود را برآورده کند.*
حیوان خانگی: جغد خاکستری (ماده) - *او برای نامهنگاریهای منظم و دقیقش به یک جغد سریع و قابلاعتماد نیاز دارد.*
سرگرمیها و علایق: مطالعه در کتابخانه، استراتژیچینی برای بازیهای کوییدیچ (او یک کوییدیچبازِ قهار در تیم گریفیندور است)، تحقیق در تاریخ جادوگری و بحثهای منطقی و کلاسی.
اجتناب و تنفرات: تنفر از تقلب در امتحانات، بیزاری از رفتارهای غیرمنطقی، و دوری از هرگونه تعصبات خونخالص که یادآور دوران تاریک قبل از اوست.
ویژگیهای شخصیتی: باهوش، واقعبین، دارای روحیه رقابتی شدید، بسیار مسئولیتپذیر و در عین حال وفادار به خانواده. او میتواند کمی کلهشق باشد و مثل پدرش رون، در موقعیتهای خاص سریع و هیجانی عمل کند.
ویژگیهای ظاهری: موهای قرمز آتشین و مجعد (که یادآور هرماینی است اما با رنگ و مدل ویزلیها ترکیب شده)، چهرهای با هوشیاری بالا، ککومکهای کمرنگ روی بینی و لباسی که همیشه با دقت و نظم خاصی پوشیده شده است.
زندگینامه:
رز بزرگترین فرزند خانواده گرنجر-ویزلی است. او در دنیایی بزرگ شد که والدینش به عنوان قهرمانان جنگ شناخته میشدند، به همین دلیل از همان کودکی فشار زیادی را برای "بهترین بودن" حس میکرد. رز در هاگوارتز بسیار درخشید و برخلاف انتظار برخی، نه تنها یک کتابخوانِ صرف، بلکه یک بازیکن کوییدیچِ بسیار جنگنده در پست «تعقیبکننده» (Chaser) بود. او در طول دوران تحصیلش تلاش کرد ثابت کند که موفقیتهایش به دلیل نبوغ خودش است و نه فقط میراث والدینش. او به تدریج یاد گرفت که چگونه بین فشارِ کمالگرایی و لذت بردن از جادوگری تعادل ایجاد کند و به یکی از مدافعان سرسخت حقوقِ موجودات جادویی و برابری جادوگران تبدیل شد.
پایان
نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم
افرادی که لایک کردند

اسم: فلیسیتی ایستچرچ
گروه: ریونکلاو
پاترونوس: روباه
چوبدستی: چوب بید، مغز پر ققنوس، 29 سانتی متر
ویژگی های ظاهری: موهای قهوه ایی تیره و موج دار تا روی شانه، چشم های طوسی و کشیده، ابروهای ظریف، پوست سفید
ویژگی های شخصیتی: کنجکاو، درون گرا، لجباز، سر به هوا، غیر اجتماعی و احساساتم رو زیاد نشون نمیدم
بوگارت: آدم هایی که دوستشون دارم ترکم کنن، مورد تمسخر قرار بگیرم
زندگی نامه: من توی یه خانواده معمولی بزرگ شدم، اسم پدرم آدریان و اسم مادرم نورا بود و هیچکدومشون چیزی درباره دنیای جادو نمیدونستن. از بچگی یه سری اتفاقای عجیب برام میافتاد ولی همیشه فکر میکردم دلیل دیگهای دارن و زیاد بهشون توجه نمیکردم.
مثلاً یه بار که از دست مادرم عصبانی شده بودم گلدون مورد علاقهش از روی میز افتاد بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، یه بار دیگه هم وقتی خیلی دلم میخواست یه شیرینی از کابینت بردارم ولی قدم نمیرسید، در کابینت خودش باز شد و شیرینی افتاد پایین و چند بار هم پیش اومد که وقتی چیزی رو گم میکردم بعد از مدتی یهجوری جلوی پام پیدا میشد. اون موقعها فکر میکردم فقط شانس میارم و اصلاً فکر نمیکردم این اتفاقات ربطی به جادو داشته باشن.
تا اینکه یه روز یه نامه برام اومد که اول فکر کردم یکی داره باهام شوخی میکنه، تا اینکه یه نفر اومد و بهم گفت که جادوگرم و قراره برم مدرسه جادویی هاگوارتز اولش اصلاً باور نکردم، چون تا اون موقع حتی فکرشم نمیکردم همچین دنیایی وجود داشته باشه و وقتی کمکم همهچیز رو برام توضیح دادن، تازه خیلی از اتفاقای بچگیم برام معنی پیدا کرد و از اون موقع هم هر چیز عجیبی که میدیدم، بیشتر دلم میخواست بفهمم دلیلش چیه.
ویرایش مجدد: لطفا بعد از ویرایش ناظر یا مدیر، دوباره پستت رو ویرایش نکن و به جاش یه پست جدید بزن. چون مدیر یا ناظر با این فرض که به پست رسیدگی شده، دوباره اونو چک نمیکنن و اینطوری تغییراتی که دادی رو متوجه نمیشن تا دوباره بتونن بهش رسیدگی کنن. الان به صورت اتفاقی دیدم ویرایش خورده.
تایید شد. 
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/22 13:43:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/22 13:48:42
ویرایش شده توسط Beatrix در 1405/5/22 15:19:06
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/23 15:00:55


گروه: ریونکلاو
پاترونوس: سینهسرخ؛ البته فقط یک بار! آدنا فقط یک مرتبه موفق شد پاترونوسش را به این شکل احضار کند و بعد از آن، هرچقدر هم تلاش کرد، چیزی بیشتر از یک نور کمجان از چوبدستیش بیرون نیامد.
ویژگیهای ظاهری: آدنا موهای مشکی و چشمهای نقرهای دارد و معمولاً گرمای ملایمی اطرافش حس میشود. البته این گرما همیشه هم ملایم نمیماند! احساساتش مستقیماً روی موهایش تأثیر میگذارند؛ وقتی عصبانی میشود، موهایش شروع به گر گرفتن میکنند و رگههای سرخ و شعلهمانندی بینشان دیده میشود. خوشحالی، هیجان، ترس و ناراحتی هم هر کدام به شکلی خودشان را در شعلههای موهایش نشان میدهند.
ویژگیهای شخصیتی: آدنا از آن آدمهایی است که احساساتش را نمیتواند پنهان کند؛ البته نه به خاطر چهرهاش، بلکه چون موهایش زودتر از خودش همهچیز را لو میدهند! زود از کوره در میرود و همین باعث شده سوختن گوشهی کتابها، کاغذها، لباسها یا هر وسیلهی بدشانسی که بیش از حد به او نزدیک باشد، اتفاق عجیبی نباشد. خودش معمولاً قصد خرابکاری ندارد، اما آتش هم چندان اهل هماهنگ شدن با برنامههای او نیست.
زندگینامه: سالها پیش، دنیایی وجود داشت که ساکنانش از جنس آتش بودند. آتش برای آنها فقط وسیلهای برای گرما یا روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجودشان به حساب میآمد و زندگی بدون آن معنایی نداشت. آن دنیا از دنیای جادوگران جدا بود و ساکنانش فقط از طریق افسانههای قدیمی میدانستند که دنیای دیگری هم وجود دارد.
آدنا هم در همان دنیا به دنیا آمد و کنار خانوادهاش زندگی میکرد؛ تا این که روزی شکافی میان دو دنیا باز شد. اتفاقی که برای ساکنان هر دو دنیا عجیب و ناشناخته بود. از روی کنجکاوی به پرتال نزدیک شد و همانجا موجود کوچکی از جنس شعله را دید. خواست فقط چند قدم دنبالش برود... اما همان چند قدم، تمام زندگیاش را عوض کرد.
وقتی به خودش آمد، پرتال بسته شده بود و دیگر هیچ راهی برای برگشت وجود نداشت. خانوادهاش برای همیشه آن سوی مرز دو دنیا ماندند و آدنا، در دنیایی کاملاً ناآشنا، تنها شد.
چند روز بعد، زوجی جادوگر او را پیدا کردند و سرپرستیش را بر عهده گرفتند. آنها هیچوقت از او نخواستند گذشتهاش را فراموش کند و هیچوقت هم اجازه ندادند احساس کند در خانهی آنها غریبه است. آدنا کمکم با دنیای جادوگران، قوانینش و زندگی جدیدش کنار آمد؛ هرچند کنار آمدن، با فراموش کردن فرق داشت.
بزرگ شدن در میان جادوگران برای کسی که از دنیایی دیگر آمده بود، ساده نبود. خیلی از چیزهایی که برای بقیه عادی بود، برای آدنا تازگی داشت و در عوض، خیلی از تواناییهای او برای دیگران عجیب به نظر میرسید. آتشی که بخشی از وجودش بود، بارها برای خودش و اطرافیانش دردسر درست کرد؛ از وسایل سوخته گرفته تا خرابکاریهایی که هیچوقت عمدی نبودند.
با گذشت سالها، آدنا یاد گرفت با بیشتر تفاوتهایش کنار بیاید، اما هنوز هم نتوانسته با مهمترینشان کنار بیاید؛ این که خانهی واقعیاش جایی است که دیگر راهی به آن وجود ندارد. شاید به همین دلیل، هنوز هم هر بار اسم «خانه» را میشنود، اولین جایی که در ذهنش نقش میبندد، همان دنیای فراموششدهی آن سوی پرتال است.
------
شناسه پیشین
انجام شد.

@آدنا دنیس
افرادی که لایک کردند
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven

مفتخرم که به شمااا معرفی کنممم:
بهترین نویسندهی زندگینامه و کتب دفاع در برابر جادوی سیاه از نظر منتقدین!
استاد برتر هاگوارتز!
دارندهی نشان مرلین درجهی سه!
عضو افتخاری لیگ دفاع در برابر نیروی تاریک!
و برندهی پنج دوره رایگیری «مسحورکنندهترین لبخند» در مجلهی ویچ ویکلی!
مردی که زیرکیش مانند چهرهش شما رو مجذوب میکنه!
و اون کسی نیست به جزززز...
شخص شخیص بنده! گیلدرررروووی لااااکهااااارت!
آیا از یکنواختی زندگی مدرسهای خسته شدید؟
گیلدروی لاکهارت!
سر کلاس چیزی متوجه نمیشید و نیاز دارید یک نخبه به شما تدریس بکنه؟
گیلدروی لاکهارت!
نیاز به یک اسطوره دارید تا معیارهای شما رو نسبت به جنتلمنی بالا ببره؟
گیلدروی لاکهارت.
یا شایدم طرفدار کتابهام هستید و میخواید نویسندهی نابغهی پشتشون رو بشناسید؟
گیلدروی لاکهارت!
گیلدروی لاکهارت! مردی برای تمامی فصول.
عزیزان! امروز درس شیرین دفاع در برابر جادوی سیاه رو از فصل هفده شروع میکنیم. یادتون باشه که حتما کتابی که من نوشتم رو تهیه کرده باشید؛ چون باقی کتب موجود در بازار اطلاعات منقضیشدهای دارن و صرفا به دلیل سودجویی افراد پشت پرده از بازار جمع نمیشن تا تجدید چاپ بخورن و ناشرینشون پول به جیب بزنن.
در انتهای این ترم شما قادر خواهید بود در مقابل یک مرگخوار از خودتون، خانوادتون، دوستانتون و تمام شهر محافظت کنید. اما میخوام به یاد داشته باشید که با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم خواهد اومد.
آیا شما آمادهی در دست گرفتن چنین مسئولیت سنگینی هستید؟
اگر نیستید خواهش میکنم همین حالا کتابهاتون رو ببندید و از کلاس برید بیرون. اگر میترسید، در دفاع در برابر جادوی سیاه هیچ آیندهای نخواهید داشت. در دفاع در برابر جادوی سیاه سه ویژگی شخصیتی مهمه: اول جرئت، دوم جرئت، سوم هم جرئت.
پس چی شد؟
[جرئت]
آفرین.
عنوان فصل رو بخونید. تو بخون. تویی که موهات وزوزیه. آره تو!
[دفاع در برابر گیاهان نفرین شده]
بسیار خوب!... با خودتون فکر کنید که چرا چنین موضوعی رو در کوریکولوم درسی شما قرار دادم. از ذهنتون کار بکشید. ببینید...کتاب همه جا هست و شما هم که سواد خوندن و نوشتن دارید. چیزی که من اینجا باید بهتون بدم یک طرز دیده.
وقتی حرف از جادوی سیاه میشه ذهن همه میره سمت آواداکداورا و کروشیو و این حرفها. اون وردها بیسیک هستن. همه میدونن چطور جلوشون رو بگیرن.
مطمئنم شما هم میدونید و اگر خرده ایرادی هم دارید کتاب «دفاع در برابر جادوی قهوهای برای نوگلان» که نوشتهی خودمه رو بخرید و بخونید؛ من هم برای شفافسازی اینجا هستم. ولی موضوع درس ما اونها نیستن؛ چون شما قرار نیست همه باشید. شما قراره ریزهکاریها رو هم بلد باشید.
قبل از اینکه مادرم متوجه بشه که بارداره!...در فنجون قهوهش!... یک ستاره دیده شد که من بودم. پیشگو چنان به ذوق اومده بود که این طالع خوشیمن رو فریاد زد و همه باخبر شدن. یک ساحرهی عامی و حسود یک بسته زنجبیل به مادرم هدیه داد که نفرینشون کرده بود. اگر مادرم اون زنجبیلها رو حتی بو میکرد من کشته میشدم.
اما خوشبختانه مادر من زنی تحصیلکرده و عاقله. و قبلا روی تخممرغ اسم نوشته بود و فهمیده بود یک دوشنبهزا چشمش زده و انتظار چنین حرکتی رو داشت.
وقتی هاگوارتزحلی قبول شدم مدیر مدرسهی ابتداییم برام اسپند دود کرد. اون اسپندها رو جادو کرده بود تا عصرها برم مدرسش و تدریس خصوصی انجام بدم؛ اون هم با یک قیمت ناچیز؛ مثلا بیست گالیون در ساعت.
تقریبا موفق شده بود اما من از رنگ خاکستر اسپندها متوجه شدم که طبیعی نبودن و سریعا آنتیدوت اون طلسم رو مصرف کردم.
همون ماه من قرارداد اولین کلاسهای عمومیم رو بستم و در یازده سالگی ماهی هزار گالیون درآمد کسب کردم!
دیدید؟ الآن جالب شد. الآن متوجه میشید چطور مسیر زندگی یک نفر به بیراهه میره و یکی دیگه همیشه در اوجه.
البته من تاثیر استعداد و پشتکار رو نقض نمیکنم. اما زیرکی و دانش! چیزهایی هستن که باعث میشن تصمیمهای بزرگ زندگیتون رو به درستی بگیرید و از حداقلهایی که دارید به خوبی استفاده بکنید.
بینش خودتون رو اصلاح کنید. هیچ معجزهی پشت پردهای وجود نداره. همین دیروز هری پاتر برای من نامهای نوشته بود.
[اوه]
البته که من و هری با هم صمیمی هستیم. این اطلاعات برای حفاظت از بنده توی روزنامهها نوشته نشدن ولی اینجا بهتون میگم. وقتی هری اسمشو نبر رو شکست داد فقط یک سال داشت. فکر میکنید چه کسی در این یک سال میتونست اونو برای این مواجهه آماده کنم؟ بله! اون فرد من بودم.
در نامهش از من پرسیده بود در چه حد در نوشتن کتبم از هوش مصنوعی استفاده میکنم؟
شما باور میکنید؟ پسر برگزیده! کسی که بسیاری از محدودیتها رو در هم شکسته...هنوز ذهنش در قفس چنین طرز فکری محبوس باشه؟ هرچند...متاسفانه این نوع وابستگی و بیحاصلی مثل طاعون بین نسل نوجوون همهگیر شده.
همین حالا! انگشتهای اشاره و وسط دو دستتون رو روی شقیقههاتون بذارید.
چشمهاتون رو ببندید و با من تکرار کنید:
هوش طبیعی [هوش طبیعی] بر هوش مصنوعی [بر هوش مصنوعی] برتری [برتری] دارد [دارد].
هر میزان که لازمه با خودتون تکرار کنید. تا زمانی که باورتون به ایمان تبدیل بشه. شما خالق هوش مصنوعی هستید! پس چرا باید تواناییهای یک ذهن انسانی رو دست کم بگیرید؟ هاه؟
حالا تو! بله تو! از روی کتاب بلند بخون و بقیه هم خط ببرید. مدیریت مدرسه در شرایط دشواری گیر کرده و از من خواسته شده بهشون مشورت بدم. شلوغ نکنید! و روی همدیگه طلسمی اجرا نکنید. خیلی زود برمیگردم.
-------------------------------------------------------------------
اگر بخوای، میتونم همین بیو روخودشیفتهتر و پرطمطراقتر کنم، یا یه نسخهی بامزه و طعنهآمیز بنویسم که بیشتر روی شخصیت متظاهر و اعتمادبهنفس الکیِ لاکهارت مانور بده. حتی میتونم یه نسخهی خیلی شیک و ادبی درست کنم که انگار خودش با نهایت غرور نشسته و بیو رو نوشته. 💜✨
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
@گیلدوری لاکهارت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/21 15:29:26

ردهخونی: ماگل زاده، افسانه هایی وجود داره که میگن ریوما شاگرد شمشیرزنی تاتسویا موتویاما بوده و تاتسو جادو رو به روح ریوما الهام کرده
جبهه: ریوما هنوز به سن قانونی نرسیده و حتی جادووظیفه اش رونرفته چه برسه جبهه
گروه هاگوارتز: ریوما چون همیشه کلاه سرشه کلاه گروهبندی رو روی کلاهش پوشید و قدرت تصمیم گیری رو از کلاه گرفت.
برای همین کلاه توی تالار شروع کرد به خوندن و گفت
نقل قول:
ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد...
همه فکر کردن که این شعر اول سال کلاهه و سال سال شومیه اما کلاه داشت تصمیم میگرفت ریوما رو کدوم گروه بندازه و داد زد
نقل قول:
گریفندوررررر
حیوان خانگی:
ویژگی های ظاهری: ریوما قد کوتاهی داره با موهای مشکی پرکلاغی، چشمای درشت قهوه ای رنگ و دماغ بزرگی داشت اما تو یک بازی توپ میخوره تو دماغش و مجبور میشه عمل کنه و الان یک دماغ عروسکی سربالا داره که بخاطرش مسخره اش میکنن.
دو تا خال یکی زیر لبش و یکی روی گونه اش داره. صورتش در کل استخونی و زاویه داره، خودش هم لاغره اما پاهای قوی ای داره که خیلی کمکش میکنن تو بازی هاش.
هیچوقت نمیتونی بفهمی الان ناراحته یا خوشحال چون صورتش همیشه یک جوریه و انگار هیچ احساسی نداره.
ویژگی های اخلاقی: ریوما رومیشه ادم عقده ای دونست اما بیشتر از عقده ای بودن، مغروره.
بارها گفته
نقل قول:
من اعتقاد دارم تا وقتی زندهام کسی مثل من نمیاد
همچنین ریوما خودش رو خیلی سرد نشون میده اما ته دلش خیلی خیلی سردتر از چیزیه که نشون میده
ریوما اگه یک چیزی روبخواد بدستش میاره، حالا چه اون چیز یک امتیاز توی بازی ساده باشه چه قهرمانی تورنومنت ویمبلدون.
داستان ریوما از این قراره که از بچگی پدرش مجبورش میکرده تنیس بازی کنه و کمکم خودش با بیشتر بازی کردن بیشتر علاقمند به تنیس شد.
همچنین گلف باز خوبی هم بود و چندتا قهرمانی منطقه ای داره
توی ۱۳ سالگی خونه رو برای بدست اوردن چیزیکه میخواد یعنی قهرمانی جام نوجوانان ژاپن به مقصد اکادمی عمه اش ترک میکنه و بعد از دو سال تلاش بی وقفه تونست به اینمسابقات راه پیدا کنه، اما توی سال اول و دوم نمیتونه به جام دست بیابه تا وقتی که سال سوم که میشه سال اخرش همه بازی ها رو بدون باخت جلو میره و برنده جام در ۱۸ سالگی میشه.
یک روز که ریومای ۱۴ ساله از استخر خوابگاه خسته میشه میره سمت بندر تا تو اقیانوس شنا کنه که چند تا از تازه قلدر های بنادر جاپان که چشم اکی رو دور دیدن میان ریوما رو خفت کنن که همونجا تاتسویا میاد.
ریوما میبینه که تاتسو همه تازه قلدرها رو بدون حتی در اوردن کاتاناش از غلاف زخمی میکنه و ریوما خیلی تحت تاثیر قرار میگیره و میفهمه که تاتسو کاتانا رو از غلاف در اورده بود اما به قدری سریع بوده که حتی ندیده.
ریوما از تاتسو خواهش میکنه که بهش شمشیر بازی رو یاد بده اما تاتسو قبول نمیکنه و ریوما میگه اگه بهم شمشیر بازی یاد بدی بهت تنیس یاد میدم و اونجاست که تاتسو اولین فن رو بهش یاد میده فن دوناگی(یک مارماهی که همیشه اماده خطره)
اره دیگه اینم یک بخشی از داستان پر افتخار ریوما هست.
جایگزین بشه لطفا
به دلایلی که تو پیام شخصی گفتم، فعلا تایید نشد

@جیمز سیریوس پاتر
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 21:45:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:51




ردهی خونی: اصیلزاده؛ البته شک و تردیدهایی در رابطه با ارتباطش با شرلوک هلمز ماگلزاده وجود داره... خود تلما هم هیچوقت حاضر نشده دربارهی این موضوع توضیح کاملی بده و هر بار که ازش سؤال میشه، بحث رو به سمت دیگهای میکشونه.
گروه هاگوارتز: کلاه گروهبندی بدون هیچ تردیدی تلما رو به گریفیندور فرستاد؛ این باعث شد که تلما شجاعت بیشتری پیدا کنه و با خیال راحت دنبال آدمهای مشکوک مدرسه بیوفته!
جبهه: مرگخوار
حیوان خانگی: با وجود اینکه نمیشه دقیقاً روش اسم «حیوون خانگی» گذاشت، صمیمیترین دوست تلما یک روباه نارنجیرنگ به اسم «میرا»ست. تلما و میرا به شکلی عجیب متوجه حرفها و منظور یکدیگه میشن و به نوعی مکمل همدیگهان. میرا شخصیت مستقلی داره و برخلاف تلما، معمولاً قبل از انجام کارها فکر میکنه؛ هرچند اگر رد چیز مشکوکی رو بگیره، ممکنه بدون اینکه منتظر تلما بمونه خودش دست به کار بشه. تلما ادعا میکنه به میرا صددرصد اعتماد داره، هرچند حتی میرا هم گاهی متوجه میشه که تلما به خودش هم اعتماد نداره.
بوگارت: تلمایی که دیگه به چیزی شک نمیکنه!
ویژگیهای ظاهری: تلما دختر نسبتاً قدبلندیه. موهای خرماییرنگش بیشتر اوقات بازه و روی شونههاش ریخته. چشمهای قهوهای سوختهای داره و اگر کمی دقیقتر به صورتش نگاه کنی، ککومکهای ریزی روی گونههاش دیده میشه. ظاهرش در نگاه اول چندان غیرعادی به نظر نمیرسه؛ مشکل از جایی شروع میشه که متوجه میشی یک ذرهبین بزرگ همیشه همراهشه و هر لحظه ممکنه اون رو توی چشمت فرو کنه!
ویژگی شخصیتی: تلما مشکوکه. خیلی مشکوک! بیش از حد مشکوک!
اون خودش رو یک کارآگاه باهوش و دقیق میدونه و تقریباً در هر اتفاقی دنبال سرنخ، توطئه و انگیزهی پنهانی میگرده؛ با این تفاوت که تقریباً هیچچیز از کارآگاهی واقعی حالیش نیست. روش کارش بیشتر شامل نگاههای عجیب، پرسیدن سؤالات عجیبتر، جمع کردن شواهد بیربط و الکی، و در نهایت رسیدن به نتیجهایه که هیچکس جز خودش نمیتونه درکش کنه.
تلما به چیزهایی شک میکنه که یک آدم عادی حتی متوجهشون نمیشه. کسی سه بار پشت سر هم عطسه کرده؟ احتمالاً پیامی رمزیه. کسی دیر سر کلاس رسیده؟ حتماً چیزی رو پنهان میکنه. میرا چند ثانیه به گوشهی اتاق خیره شده؟ مشخصاً چیزی دیده که بقیه نباید ببینن.
با این حال، تلما همیشه هم اشتباه نمیکنه. گاهی، کاملاً اتفاقی، یکی از حدسهای عجیبش درست از آب درمیاد؛ همین باعث شده هیچکس نتونه با اطمینان بگه او واقعاً چیزی میفهمه یا فقط خیلی خوششانسه.
زندگینامه: تلما توی کودکی والدینش رو از دست داد و سرپرستیش به پدربزرگ و مادربزرگ پدریش سپرده شد. مادربزرگش با تمام وجود دوستش داشت و تا جایی که میتونست سعی میکرد محیط امنی برای تلما بسازه؛ اما پدربزرگش با قوانین سختگیرانه، کنترل زیاد و رفتارهای سمی، تأثیر چندان خوبی روی روحیهی تلما نذاشت.
مادربزرگش قبل از فارغالتحصیلی تلما از دنیا رفت و همون روز، تلما پدربزرگش رو ترک کرد و دیگه هیچوقت سراغی ازش نگرفت.
تلما از همون سالها نسبت به دستور گرفتن، قضاوت شدن و مخصوصاً اینکه کسی بخواد به جای خودش برایش تصمیم بگیره، حساس شد. اگر کسی بهش بگه «این کار رو نکن»، اولین سؤال تلما این نیست که چرا نباید این کار رو بکنه؛ بلکه اینه که چرا طرف مقابل نمیخواد اون این کار رو انجام بده و دقیقاً چه چیزی رو ازش پنهان میکنه.
تلما که در خردسالی با داستانهای شرلوک هلمز بزرگ شده بود، به مرور اون رو تبدیل به الگوی خودش کرد. مشکل از جایی شروع شد که تلما کمی بیش از حد توی داستانهای اون غرق شد. مرز بین «کارآگاه بودن» و «به همهچیز مشکوک بودن» براش کمکم محو شد و نتیجه، چیزی شد که امروز همه به اسم تلما هلمز میشناسن...
تلما خودش چندان متوجه این موضوع نیست و اتفاقاً از اخلاقش کاملاً راضیه. از نظر خودش، اینکه به هیچکس اعتماد کامل نداشته باشه نشونهی حواسجمعی و هوش بالاست، نه مشکلی که باید درمان بشه. اگر کسی هم به او بگه پارانوئید، تلما معمولاً چند سرنخ خیالی رو به هم وصل میکنه و نتیجه میگیره که آن شخص احتمالاً یکی از اعضای شبکهایه که قصد دارن حقیقت رو از او پنهان کنن.
هیچکس به جز میرا از شک و تردیدهای تلما در امان نیست. با وجود تمام اینها، تلما آدمی شجاع، پیگیر و بهشدت کنجکاوه و اگر چیزی واقعاً توجهش رو جلب کنه، تا وقتی به جواب نرسه دستبردار نیست. هر چند که تعریفش از «جواب» با تعریف بقیهی مردم کمی تفاوت داره.
هر وقت بین مأموریتهای مرگخواریش فرصت پیدا کنه، به عنوان یک کارآگاه خصوصی به حل پروندههای ماگلی میپردازه. گاهی هم ممکنه از اسم «هلمز» برای اعتبار بیشتر استفاده کنه؛ البته تلما تا امروز هیچوقت رسماً این موضوع رو نپذیرفته و معتقده «مدارک کافی برای اثبات این ادعا وجود نداره.» بیشتر اوقات در حل پروندهها ناموفقه و تقریباً تمام شک و شبهههاش اشتباه از آب درمیاد.
در نهایت هم معمولاً با اردنگی فرستاده میشه پیش تراپیست تا شاید کسی بتونه قانعش کنه که همهی اتفاقات دنیا توطئه نیستند. البته معمولاً بیشتر از چند دقیقه در جلسه دوام نمیاره. کافیه تراپیست فقط یک بار کلمهی «پارانوئید» رو به زبون بیاره تا تلما مشکوک بشه، جلسه رو ترک کنه، نسخهی داروهاش رو داخل نزدیکترین سطل زباله بندازه و در راه برگشت، توهمات خودش دربارهی اون تراپیست رو برای میرا تعریف کنه.
انجام شد.

@تلما هلمز
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!



گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت میزنم.
پیر ازلی...
دامبلدور آنقدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری میشه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز میتواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچهای که فرستاده مقابل مار غولپیکر افسانهای. از یک پیرمرد چه کاری برمیآید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش میطلبد. مگر نه؟

او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالیاش را جا به جا کرده و سر تکان میدهد. چرا که میدانسته بالاخره یک طوری میشود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشهی او این است که بی هیچ برنامهای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری میشود!»
او وانمود نمیکند، واقعا میدانسته چه میشود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را میبیند. very very very big picture را. آنقدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.
اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمیگیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور میخواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف میزد. آن گاه باید میگفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!
آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامهی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود میباشد. او در رابطه با انگیزهی خود گفت:
- این چالشیترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر میکنم سختترین زبونیه که دارم یاد میگیرم. اما چارهای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشنشیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت میکنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.
وقتی دوران پیریات اینچنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته میشوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی میداند. او در این رابطه همواره میگوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی میکند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتیبات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه میکند.
رند کارکشته...
بزرگترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکیاش نهفته. آنجا که همگان با خود میگویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!
او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمیکند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمیآید، یک آبنبات لیمویی بالا میاندازد و آرام استکان چایش را هورت میکشد و از خود میپرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه میزند.
بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی میگوید به تو اعتماد کامل دارد... له میشوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر میتوانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ میمانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت میایی و میبینی نمیدانی چه غلطی میکنی! نمیدانی چرا میکنی! نمیدانی میتوانی یا زنده نمیمانی! بعد ازت میپرسند چرا این غلط را میکنی؟ میگویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟
طفل ابدی...
دامبلدور اما این رندیها را رندانه به کار نمیبندد! او آدمها را میفرستد توی دل خطر... اما نه از سر بیرحمی و برای منافع مهمتر! این تنها یک کنجکاوی شیطنتآمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش میکند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری میزند و یک روز با شیشهی عینکش میافتد به جان لانهی مورچهها! او که سالهاست زندگی میکند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش میفرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.
آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:
- ای بچهاو رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چیطو میشه! بالاخره یهطو میشه دیگه! مگه چیطو میخواد بشه؟
** صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّهی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!

انجام شد.

@آلبوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/13 15:01:51

سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازهکار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متنها معتاده.
برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اونقدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه دربارهش فکر کنه.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش میکنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.
زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سختکوشی، کنترل احساسات و مهمتر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه میگفتن: «بعضی وقتها، اولین اشتباهت میتونه بشه آخرین اشتباهت.»
اونها محبتشون رو محتاطانه نشون میدادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.
وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.
یهکم که بزرگتر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابلاعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چهطور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.
بعد از فارغالتحصیلی، کاتسوجی معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتابدار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.
انجام شد.

@کاتسوجی یامازاکی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13

معرفی شما را مطالعه کردم دوشیزه کارتر... قابل تأمل و تحسینبرانگیز است. حضور شما به غنای فضای نقشآفرینی خواهد افزود.
در خصوص منشن آقای پاتر، به عنوان یکی از اعضای این جامعه، خود را موظف به همکاری و تسهیل امور میدانم. اگر در مسیر نقشآفرینی خود به مشاوره یا کمکی نیاز داشتید، از طریق پیام خصوصی با بنده در ارتباط باشید.
با احترام،
سوروس اسنیپ
@دیانا کارتر
@هری پاتر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج