نام: تلما هلمز
ردهی خونی: اصیلزاده؛ البته شک و تردیدهایی در رابطه با ارتباطش با شرلوک هلمز ماگلزاده وجود داره... خود تلما هم هیچوقت حاضر نشده دربارهی این موضوع توضیح کاملی بده و هر بار که ازش سؤال میشه، بحث رو به سمت دیگهای میکشونه.
گروه هاگوارتز: کلاه گروهبندی بدون هیچ تردیدی تلما رو به گریفیندور فرستاد؛ این باعث شد که تلما شجاعت بیشتری پیدا کنه و با خیال راحت دنبال آدمهای مشکوک مدرسه بیوفته!
جبهه: مرگخوار
حیوان خانگی: با وجود اینکه نمیشه دقیقاً روش اسم «حیوون خانگی» گذاشت، صمیمیترین دوست تلما یک روباه نارنجیرنگ به اسم «میرا»ست. تلما و میرا به شکلی عجیب متوجه حرفها و منظور یکدیگه میشن و به نوعی مکمل همدیگهان. میرا شخصیت مستقلی داره و برخلاف تلما، معمولاً قبل از انجام کارها فکر میکنه؛ هرچند اگر رد چیز مشکوکی رو بگیره، ممکنه بدون اینکه منتظر تلما بمونه خودش دست به کار بشه. تلما ادعا میکنه به میرا صددرصد اعتماد داره، هرچند حتی میرا هم گاهی متوجه میشه که تلما به خودش هم اعتماد نداره.
بوگارت: تلمایی که دیگه به چیزی شک نمیکنه!
ویژگیهای ظاهری: تلما دختر نسبتاً قدبلندیه. موهای خرماییرنگش بیشتر اوقات بازه و روی شونههاش ریخته. چشمهای قهوهای سوختهای داره و اگر کمی دقیقتر به صورتش نگاه کنی، ککومکهای ریزی روی گونههاش دیده میشه. ظاهرش در نگاه اول چندان غیرعادی به نظر نمیرسه؛ مشکل از جایی شروع میشه که متوجه میشی یک ذرهبین بزرگ همیشه همراهشه و هر لحظه ممکنه اون رو توی چشمت فرو کنه!
ویژگی شخصیتی: تلما مشکوکه. خیلی مشکوک! بیش از حد مشکوک!
اون خودش رو یک کارآگاه باهوش و دقیق میدونه و تقریباً در هر اتفاقی دنبال سرنخ، توطئه و انگیزهی پنهانی میگرده؛ با این تفاوت که تقریباً هیچچیز از کارآگاهی واقعی حالیش نیست. روش کارش بیشتر شامل نگاههای عجیب، پرسیدن سؤالات عجیبتر، جمع کردن شواهد بیربط و الکی، و در نهایت رسیدن به نتیجهایه که هیچکس جز خودش نمیتونه درکش کنه.
تلما به چیزهایی شک میکنه که یک آدم عادی حتی متوجهشون نمیشه. کسی سه بار پشت سر هم عطسه کرده؟ احتمالاً پیامی رمزیه. کسی دیر سر کلاس رسیده؟ حتماً چیزی رو پنهان میکنه. میرا چند ثانیه به گوشهی اتاق خیره شده؟ مشخصاً چیزی دیده که بقیه نباید ببینن.
با این حال، تلما همیشه هم اشتباه نمیکنه. گاهی، کاملاً اتفاقی، یکی از حدسهای عجیبش درست از آب درمیاد؛ همین باعث شده هیچکس نتونه با اطمینان بگه او واقعاً چیزی میفهمه یا فقط خیلی خوششانسه.
زندگینامه: تلما توی کودکی والدینش رو از دست داد و سرپرستیش به پدربزرگ و مادربزرگ پدریش سپرده شد. مادربزرگش با تمام وجود دوستش داشت و تا جایی که میتونست سعی میکرد محیط امنی برای تلما بسازه؛ اما پدربزرگش با قوانین سختگیرانه، کنترل زیاد و رفتارهای سمی، تأثیر چندان خوبی روی روحیهی تلما نذاشت.
مادربزرگش قبل از فارغالتحصیلی تلما از دنیا رفت و همون روز، تلما پدربزرگش رو ترک کرد و دیگه هیچوقت سراغی ازش نگرفت.
تلما از همون سالها نسبت به دستور گرفتن، قضاوت شدن و مخصوصاً اینکه کسی بخواد به جای خودش برایش تصمیم بگیره، حساس شد. اگر کسی بهش بگه «این کار رو نکن»، اولین سؤال تلما این نیست که چرا نباید این کار رو بکنه؛ بلکه اینه که چرا طرف مقابل نمیخواد اون این کار رو انجام بده و دقیقاً چه چیزی رو ازش پنهان میکنه.
تلما که در خردسالی با داستانهای شرلوک هلمز بزرگ شده بود، به مرور اون رو تبدیل به الگوی خودش کرد. مشکل از جایی شروع شد که تلما کمی بیش از حد توی داستانهای اون غرق شد. مرز بین «کارآگاه بودن» و «به همهچیز مشکوک بودن» براش کمکم محو شد و نتیجه، چیزی شد که امروز همه به اسم تلما هلمز میشناسن...
تلما خودش چندان متوجه این موضوع نیست و اتفاقاً از اخلاقش کاملاً راضیه. از نظر خودش، اینکه به هیچکس اعتماد کامل نداشته باشه نشونهی حواسجمعی و هوش بالاست، نه مشکلی که باید درمان بشه. اگر کسی هم به او بگه پارانوئید، تلما معمولاً چند سرنخ خیالی رو به هم وصل میکنه و نتیجه میگیره که آن شخص احتمالاً یکی از اعضای شبکهایه که قصد دارن حقیقت رو از او پنهان کنن.
هیچکس به جز میرا از شک و تردیدهای تلما در امان نیست. با وجود تمام اینها، تلما آدمی شجاع، پیگیر و بهشدت کنجکاوه و اگر چیزی واقعاً توجهش رو جلب کنه، تا وقتی به جواب نرسه دستبردار نیست. هر چند که تعریفش از «جواب» با تعریف بقیهی مردم کمی تفاوت داره.
هر وقت بین مأموریتهای مرگخواریش فرصت پیدا کنه، به عنوان یک کارآگاه خصوصی به حل پروندههای ماگلی میپردازه. گاهی هم ممکنه از اسم «هلمز» برای اعتبار بیشتر استفاده کنه؛ البته تلما تا امروز هیچوقت رسماً این موضوع رو نپذیرفته و معتقده «مدارک کافی برای اثبات این ادعا وجود نداره.» بیشتر اوقات در حل پروندهها ناموفقه و تقریباً تمام شک و شبهههاش اشتباه از آب درمیاد.
در نهایت هم معمولاً با اردنگی فرستاده میشه پیش تراپیست تا شاید کسی بتونه قانعش کنه که همهی اتفاقات دنیا توطئه نیستند. البته معمولاً بیشتر از چند دقیقه در جلسه دوام نمیاره. کافیه تراپیست فقط یک بار کلمهی «پارانوئید» رو به زبون بیاره تا تلما مشکوک بشه، جلسه رو ترک کنه، نسخهی داروهاش رو داخل نزدیکترین سطل زباله بندازه و در راه برگشت، توهمات خودش دربارهی اون تراپیست رو برای میرا تعریف کنه.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:03
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
475
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/13
تولد نقش: 1405/05/13
آخرین ورود: امروز ساعت 05:27
از: اهالی آشپزخانهی گریمولد!
پستها:
9

نام: بوس هستم. آلبوس. آلبوس دامبلدور. آلبوس پرسیوال ولفریک برا... میگن طولانی شد حوصلمون نمیکشه. برای شما همون بوس کافیه. 
گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت میزنم.
پیر ازلی...
دامبلدور آنقدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری میشه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز میتواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچهای که فرستاده مقابل مار غولپیکر افسانهای. از یک پیرمرد چه کاری برمیآید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش میطلبد. مگر نه؟
او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالیاش را جا به جا کرده و سر تکان میدهد. چرا که میدانسته بالاخره یک طوری میشود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشهی او این است که بی هیچ برنامهای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری میشود!»
او وانمود نمیکند، واقعا میدانسته چه میشود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را میبیند. very very very big picture را. آنقدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.
اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمیگیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور میخواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف میزد. آن گاه باید میگفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!
آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامهی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود میباشد. او در رابطه با انگیزهی خود گفت:
- این چالشیترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر میکنم سختترین زبونیه که دارم یاد میگیرم. اما چارهای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشنشیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت میکنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.
وقتی دوران پیریات اینچنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته میشوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی میداند. او در این رابطه همواره میگوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی میکند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتیبات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه میکند.
رند کارکشته...
بزرگترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکیاش نهفته. آنجا که همگان با خود میگویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!
او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمیکند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمیآید، یک آبنبات لیمویی بالا میاندازد و آرام استکان چایش را هورت میکشد و از خود میپرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه میزند.
بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی میگوید به تو اعتماد کامل دارد... له میشوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر میتوانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ میمانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت میایی و میبینی نمیدانی چه غلطی میکنی! نمیدانی چرا میکنی! نمیدانی میتوانی یا زنده نمیمانی! بعد ازت میپرسند چرا این غلط را میکنی؟ میگویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟
طفل ابدی...
دامبلدور اما این رندیها را رندانه به کار نمیبندد! او آدمها را میفرستد توی دل خطر... اما نه از سر بیرحمی و برای منافع مهمتر! این تنها یک کنجکاوی شیطنتآمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش میکند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری میزند و یک روز با شیشهی عینکش میافتد به جان لانهی مورچهها! او که سالهاست زندگی میکند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش میفرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.
آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:
- ای بچهاو رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چیطو میشه! بالاخره یهطو میشه دیگه! مگه چیطو میخواد بشه؟
*
* صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّهی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!
انجام شد.
@آلبوس دامبلدور

گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت میزنم.
***
پیر ازلی...
دامبلدور آنقدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری میشه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز میتواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچهای که فرستاده مقابل مار غولپیکر افسانهای. از یک پیرمرد چه کاری برمیآید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش میطلبد. مگر نه؟

او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالیاش را جا به جا کرده و سر تکان میدهد. چرا که میدانسته بالاخره یک طوری میشود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشهی او این است که بی هیچ برنامهای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری میشود!»
او وانمود نمیکند، واقعا میدانسته چه میشود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را میبیند. very very very big picture را. آنقدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.
اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمیگیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور میخواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف میزد. آن گاه باید میگفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!
آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامهی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود میباشد. او در رابطه با انگیزهی خود گفت:
- این چالشیترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر میکنم سختترین زبونیه که دارم یاد میگیرم. اما چارهای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشنشیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت میکنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.
وقتی دوران پیریات اینچنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته میشوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی میداند. او در این رابطه همواره میگوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی میکند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتیبات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه میکند.
رند کارکشته...
بزرگترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکیاش نهفته. آنجا که همگان با خود میگویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!
او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمیکند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمیآید، یک آبنبات لیمویی بالا میاندازد و آرام استکان چایش را هورت میکشد و از خود میپرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه میزند.
بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی میگوید به تو اعتماد کامل دارد... له میشوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر میتوانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ میمانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت میایی و میبینی نمیدانی چه غلطی میکنی! نمیدانی چرا میکنی! نمیدانی میتوانی یا زنده نمیمانی! بعد ازت میپرسند چرا این غلط را میکنی؟ میگویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟
طفل ابدی...
دامبلدور اما این رندیها را رندانه به کار نمیبندد! او آدمها را میفرستد توی دل خطر... اما نه از سر بیرحمی و برای منافع مهمتر! این تنها یک کنجکاوی شیطنتآمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش میکند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری میزند و یک روز با شیشهی عینکش میافتد به جان لانهی مورچهها! او که سالهاست زندگی میکند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش میفرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.
آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:
- ای بچهاو رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چیطو میشه! بالاخره یهطو میشه دیگه! مگه چیطو میخواد بشه؟
** صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّهی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!

انجام شد.

@آلبوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط UncleD در 1405/5/13 7:08:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/13 15:01:51
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/13 15:01:51
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

نام:کاتسوجی یامازاکی.
سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازهکار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متنها معتاده.
برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اونقدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه دربارهش فکر کنه.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش میکنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.
زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سختکوشی، کنترل احساسات و مهمتر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه میگفتن: «بعضی وقتها، اولین اشتباهت میتونه بشه آخرین اشتباهت.»
اونها محبتشون رو محتاطانه نشون میدادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.
وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.
یهکم که بزرگتر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابلاعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چهطور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.
بعد از فارغالتحصیلی، کاتسوجی معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتابدار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.
انجام شد.
@کاتسوجی یامازاکی
سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازهکار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متنها معتاده.
برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اونقدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه دربارهش فکر کنه.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش میکنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.
زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سختکوشی، کنترل احساسات و مهمتر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه میگفتن: «بعضی وقتها، اولین اشتباهت میتونه بشه آخرین اشتباهت.»
اونها محبتشون رو محتاطانه نشون میدادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.
وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.
یهکم که بزرگتر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابلاعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چهطور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.
بعد از فارغالتحصیلی، کاتسوجی معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتابدار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.
انجام شد.

@کاتسوجی یامازاکی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 16:24:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:02
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
20

عرض ادب،
معرفی شما را مطالعه کردم دوشیزه کارتر... قابل تأمل و تحسینبرانگیز است. حضور شما به غنای فضای نقشآفرینی خواهد افزود.
در خصوص منشن آقای پاتر، به عنوان یکی از اعضای این جامعه، خود را موظف به همکاری و تسهیل امور میدانم. اگر در مسیر نقشآفرینی خود به مشاوره یا کمکی نیاز داشتید، از طریق پیام خصوصی با بنده در ارتباط باشید.
با احترام،
سوروس اسنیپ
@دیانا کارتر
@هری پاتر
معرفی شما را مطالعه کردم دوشیزه کارتر... قابل تأمل و تحسینبرانگیز است. حضور شما به غنای فضای نقشآفرینی خواهد افزود.
در خصوص منشن آقای پاتر، به عنوان یکی از اعضای این جامعه، خود را موظف به همکاری و تسهیل امور میدانم. اگر در مسیر نقشآفرینی خود به مشاوره یا کمکی نیاز داشتید، از طریق پیام خصوصی با بنده در ارتباط باشید.
با احترام،
سوروس اسنیپ
@دیانا کارتر
@هری پاتر
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر

نام: دیانا
نام خوانوادگی: کارتر (فامیل جیمی شون نیستم)
گروه: اسلیترین
____________________________________________
لقب ها: ملکهی نحسی ، فاجعهی بلوند
بوگارت: حشره
، اسپند، چشم نظرپاتروناس: یه گربهی سیاه.
خیلیها میگن «چقدر بهت میاد.» من هنوز مطمئن نیستم این تعریفه یا توهین.
اصیلزاده. ۱۵۵ سانتیمتر دردسر خالص.
ویژگی ظاهری:
موهای بلوند پلاتینی، چشمهای سبز خاکستری، پوستی که بیشتر شبیه کاغذ پوسته تا پوست آدمیزاد، و یه خال کوچیک زیر چشم چپم که از خودم معروف تره. نگران نباش، رنگم همیشه همین بوده؛ هنوز نمُردم.
ویژگی اخلاقی:
بیذوق، آزاردهنده، جاهطلب، باهوش، دارای مشکلات روانی کمی حاد، کنجکاو (عاشق دست کردن تو هر سوراخی که دست کردن توش ممنوعه.)
علایق:
کتاب های ممنوعه، جادوهای ممنوعه،
مکان های ممنوعه کلا هرچی که ممنوعه!
آسترولوژی، بافت سبز، هات چاکلت، ترسوندن بقیه.
توضیحات اضافه:
بقیه میگن نحسم. ولی من میگم شماها زیادی حساسین. اینکه هر بار کنار من دیگ معجون منفجر میشه یا یکی از پلهها سُر میخوره، یا اینکه توی روز تولدم برادر بزرگترم توسط یه عنکبوت آکرومانتولا خورده شد، الزاماً تقصیر من نیست... مگه نه؟
خانوادهم معتقدن قدرت واقعی توی اطلاعاته، نه سر و صدا. منم موافقم؛ فقط نمیدونم چرا همیشه سر و صدا خودش دنبالم راه میافته!
به هر حال، اگه یه روز اطراف من، دیگ معجونت منفجر شد، از پلهها افتادی یا جغدت تصمیم گرفت وسط صبحونه روی سرت فرود بیاد... لطفاً قبل از اینکه به من زل بزنی، مدرک پیدا کن!

تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@سوروس اسنیپ
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/7 11:55:55
Chaos follows me
I call it loyalty
I call it loyalty
جزئیات کاربر

نام: آدلاید
نام خانوادگی: مورتون
سن: ۱۹ سال
محل سکونت: دهکده هاک سمیت (جایی که تلاش میکند هر روز با موفقیت از کنار ویترینهای عجیب و غریب رد شود بدون اینکه چیزی را به اشتباه بترکاند)
خانه در هاگوارتز: نامعلوم (احتمالاً کلاه دونبست هم موقع دیدن آدلاید کمی تردید کرده است)
پاترونوس: یک گربه خاکستری که احتمالاً همین حالا هم دارد با نگاهی judgmental به همه نگاه میکند
بوگارت: یک کوه از تکالیف عقب افتاده که با صدای بلند فریاد میزنند: چرا هنوز شروع نکردی؟
ویژگیهای ظاهری: ظاهری که در نگاه اول میگوید من یک جادوگر بسیار منظم و باوقار هستم، اما اگر دقیقتر نگاه کنید، احتمالاً لکهی کوچکی از جوهر یا پودر یک معجون نامعلوم روی آستین لباسش پیدا میکنید.
ویژگیهای شخصیتی: آدلاید ترکیبی از وقار خانوادگی و یک آشوب درونی است. او سعی میکند زندگیای کاملاً عادی و آرام داشته باشد، اما انگار سرنوشت تصمیم گرفته است که هر بار او بخواهد یک روز معمولی داشته باشد، یک اتفاق عجیب بیفتد. او تحلیلگر است، اما گاهی تحلیلهایش در مورد اینکه چرا گربه همسایه از او متنفر است، بیشتر از تحلیلهایش دربارهی درسهای جادوگری زمان میبرد.
ویژگی خاص و خلاقانه: آدلاید یک استعداد ذاتی در پیدا کردن سختترین و عجیبترین مسیرها برای رسیدن به یک مقصد ساده دارد. او میتواند در یک راهروی مستقیم، Somehow گم شود و به جای اتاق درس، سر از زیرزمین یا آشپزخانه درآورد.
گره زندگی و هایپ: تلاش همیشگی برای حفظ وجههی اجتماعی در حالی که در واقعیت، نیمی از زمانش را صرف این میکند که بفهمد چرا معجوناتش همیشه رنگهای غیرمنتظرهای میگیرند. او میخواهد یک زندگی معمولی داشته باشد، اما در دنیای جادوگری، معمولی بودن سختترین ماموریت ممکن است.
تایید شد. خوش برگشتی
@آدلاید مورتون
نام خانوادگی: مورتون
سن: ۱۹ سال
محل سکونت: دهکده هاک سمیت (جایی که تلاش میکند هر روز با موفقیت از کنار ویترینهای عجیب و غریب رد شود بدون اینکه چیزی را به اشتباه بترکاند)
خانه در هاگوارتز: نامعلوم (احتمالاً کلاه دونبست هم موقع دیدن آدلاید کمی تردید کرده است)
پاترونوس: یک گربه خاکستری که احتمالاً همین حالا هم دارد با نگاهی judgmental به همه نگاه میکند
بوگارت: یک کوه از تکالیف عقب افتاده که با صدای بلند فریاد میزنند: چرا هنوز شروع نکردی؟
ویژگیهای ظاهری: ظاهری که در نگاه اول میگوید من یک جادوگر بسیار منظم و باوقار هستم، اما اگر دقیقتر نگاه کنید، احتمالاً لکهی کوچکی از جوهر یا پودر یک معجون نامعلوم روی آستین لباسش پیدا میکنید.
ویژگیهای شخصیتی: آدلاید ترکیبی از وقار خانوادگی و یک آشوب درونی است. او سعی میکند زندگیای کاملاً عادی و آرام داشته باشد، اما انگار سرنوشت تصمیم گرفته است که هر بار او بخواهد یک روز معمولی داشته باشد، یک اتفاق عجیب بیفتد. او تحلیلگر است، اما گاهی تحلیلهایش در مورد اینکه چرا گربه همسایه از او متنفر است، بیشتر از تحلیلهایش دربارهی درسهای جادوگری زمان میبرد.
ویژگی خاص و خلاقانه: آدلاید یک استعداد ذاتی در پیدا کردن سختترین و عجیبترین مسیرها برای رسیدن به یک مقصد ساده دارد. او میتواند در یک راهروی مستقیم، Somehow گم شود و به جای اتاق درس، سر از زیرزمین یا آشپزخانه درآورد.
گره زندگی و هایپ: تلاش همیشگی برای حفظ وجههی اجتماعی در حالی که در واقعیت، نیمی از زمانش را صرف این میکند که بفهمد چرا معجوناتش همیشه رنگهای غیرمنتظرهای میگیرند. او میخواهد یک زندگی معمولی داشته باشد، اما در دنیای جادوگری، معمولی بودن سختترین ماموریت ممکن است.
تایید شد. خوش برگشتی

@آدلاید مورتون
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:26:37
با تو از تو برای تو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 14 مرداد 1405 12:55
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
312

نام: الستور
نام خانوادگی: مون
گروه: گریفیندور
ظاهر عادی:
گوشهای بزرگ گوزنی که وقتی به فکر فرو میره، به سمت عقب خمشون میکنه. موهای قرمز که حاشیههایی به رنگ سیاه دارن و با وجود اینکه پریشون و بلند هستن، ولی حالت خوش فرمی دارن. روی سرش دوتا شاخ کوچیک گوزن هم رشد کردن. مردمک چشماش قرمز تیرهن و داخل چشماش هم قرمز روشن. لبهاش اکثر اوقات به لبخندی بزرگ بازن که حالت غیرطبیعی و نقاب مانندی داره و دندونهای زرد و نوک تیزش رو مشخص میکنه.
ظاهر شیطانی:
الستور زمانی که عصبانی میشه، دچار تغییرات ظاهری خیلی مشخصی میشه، که از جملهش میشه به سیاه شدن دور مردمک چشمهاش، بزرگ شدن شاخهاش، و درازتر شدن دستاش که حالتی حیوانیتر رو بهش میدن، اشاره کرد.
صدا:
صدای الستور طوریه که انگار همیشه در حال پخش شدن از یک رادیوی قدیمیه و زمانی که عصبانی بشه، صداش خشنتر میشه.
لباسها:
الستور شخصیت شیک پوشیه، همیشه کت قرمزی به تن داره که زیرش جلیقهای به رنگ قرمز و مشکی پوشیده و به پاپیونی سیاه مزینش کرده.
اخلاق:
الستور معمولا آروم و خندانه و حرفاش حالت طعنهآمیزی دارن. بیشتر به دنبال سرگرمی و هرج و مرجه و هرچیزی رو به چشم سرگرمی میبینه. به ضعیفتر از خودش آسیبی نمیزنه و به جاش ازشون برای رسیدن به اهدافش استفاده میکنه و در همین جهت، اجازه نمیده کس دیگهای هم ضعیفهارو اذیت کنه. از بحثهای طولانی خوشش نمیاد و سعی میکنه صحبت رو کوتاه و سریع به انجام برسونه.
اصولا برای هر تصمیم و برنامهای که داره، از مدتها قبل نقشههای پیچیده میکشه، گاهی در طی این نقشهها اگر لازمه باشه، اجازه میده تحقیرش کنن، بهش ضربه بزنن، شکنجهش کنن، و حتی هر بلایی که لازمه سرش بیارن؛ چون مطمئنه که در نهایت کسی که میخنده، خودشه.
چوبدستی:
الستور از چوبدستی استفاده نمیکنه و چوبدستی نداره. بلکه همواره با خودش یک عصا داره که بخش بالاییش شبیه یک میکروفونه و در واقع از عصاش برای اجرای جادو و هدایت قدرت جادوییش استفاده میکنه.
زندگینامه کوتاه:
الستور از مادری انسان و پدری شیطان به وجود اومده و به همین خاطر میتونه بین دنیای انسانها و جهنم جا به جا بشه. به عنوان یک نیمه شیطان قدرتمند و با لقب "شیطان رادیویی" شناخته میشه و توی جهنم کنترل تمام رادیوها و امواج رادیویی رو به عهده داره و به درجه "اور لرد" (Overlord) رسیده و معمولا بین دو دنیا در رفت و آمد و ایجاد سرگرمی برای خودش و بدبختی برای دیگرانه.
قدرتها و تواناییها:
الستور علاوه بر اینکه میتونه به راحتی از جهنم به دنیای انسانها بیاد و برگرده، توانایی اجرای تمام جادوهای عادی رو داره، ولی عمده قدرت و جادوهاش بهوسیله و به شکل بازوهایی بلند و ضخیم (مثل بازوهای هشتپا) از جنس سایهست که میتونن به دشمناش ضربه بزنن یا حتی باعث مرگشون بشن. الستور این سایههارو از توی زمین یا حتی بعضی مواقع از پشت ستون فقراتش احضار میکنه تا توی جنگ ازشون استفاده کنه.
همچنین سایه الستور از خودش مستقل عمل میکنه و زندهست و میتونه عصاش یا بقیه چیزهاش رو در مواقع لزوم براش حمل کنه یا حتی باعث انواع خرابکاریها بشه.
تواناییهای الستور در دنیای انسانها کمی محدودتره و فقط برای مدت محدودی میتونه از بازوهای سایهایش استفاده کنه یا رادیوهارو تحت کنترلش در بیاره.
در صورتی که الستور توی دنیای انسانها کشته بشه، توی جهنم دوباره بیدار میشه و میتونه که برگرده. الستور رو نمیشه در جهنم کشت.
عکس برداری و فیلم برداری از الستور کار احمقانهایه، چون تمام ویدیوها و عکسهایی که ازش گرفته میشه، کاملا تار و بهم ریخته و غیرقابل دیدن میشن. بهرحال این چهره ساخته شده برای رادیو!
تایید شد. خوش برگشتی
@الستور مون
نام خانوادگی: مون
گروه: گریفیندور
ظاهر عادی:
گوشهای بزرگ گوزنی که وقتی به فکر فرو میره، به سمت عقب خمشون میکنه. موهای قرمز که حاشیههایی به رنگ سیاه دارن و با وجود اینکه پریشون و بلند هستن، ولی حالت خوش فرمی دارن. روی سرش دوتا شاخ کوچیک گوزن هم رشد کردن. مردمک چشماش قرمز تیرهن و داخل چشماش هم قرمز روشن. لبهاش اکثر اوقات به لبخندی بزرگ بازن که حالت غیرطبیعی و نقاب مانندی داره و دندونهای زرد و نوک تیزش رو مشخص میکنه.
ظاهر شیطانی:
الستور زمانی که عصبانی میشه، دچار تغییرات ظاهری خیلی مشخصی میشه، که از جملهش میشه به سیاه شدن دور مردمک چشمهاش، بزرگ شدن شاخهاش، و درازتر شدن دستاش که حالتی حیوانیتر رو بهش میدن، اشاره کرد.
صدا:
صدای الستور طوریه که انگار همیشه در حال پخش شدن از یک رادیوی قدیمیه و زمانی که عصبانی بشه، صداش خشنتر میشه.
لباسها:
الستور شخصیت شیک پوشیه، همیشه کت قرمزی به تن داره که زیرش جلیقهای به رنگ قرمز و مشکی پوشیده و به پاپیونی سیاه مزینش کرده.
اخلاق:
الستور معمولا آروم و خندانه و حرفاش حالت طعنهآمیزی دارن. بیشتر به دنبال سرگرمی و هرج و مرجه و هرچیزی رو به چشم سرگرمی میبینه. به ضعیفتر از خودش آسیبی نمیزنه و به جاش ازشون برای رسیدن به اهدافش استفاده میکنه و در همین جهت، اجازه نمیده کس دیگهای هم ضعیفهارو اذیت کنه. از بحثهای طولانی خوشش نمیاد و سعی میکنه صحبت رو کوتاه و سریع به انجام برسونه.
اصولا برای هر تصمیم و برنامهای که داره، از مدتها قبل نقشههای پیچیده میکشه، گاهی در طی این نقشهها اگر لازمه باشه، اجازه میده تحقیرش کنن، بهش ضربه بزنن، شکنجهش کنن، و حتی هر بلایی که لازمه سرش بیارن؛ چون مطمئنه که در نهایت کسی که میخنده، خودشه.
چوبدستی:
الستور از چوبدستی استفاده نمیکنه و چوبدستی نداره. بلکه همواره با خودش یک عصا داره که بخش بالاییش شبیه یک میکروفونه و در واقع از عصاش برای اجرای جادو و هدایت قدرت جادوییش استفاده میکنه.
زندگینامه کوتاه:
الستور از مادری انسان و پدری شیطان به وجود اومده و به همین خاطر میتونه بین دنیای انسانها و جهنم جا به جا بشه. به عنوان یک نیمه شیطان قدرتمند و با لقب "شیطان رادیویی" شناخته میشه و توی جهنم کنترل تمام رادیوها و امواج رادیویی رو به عهده داره و به درجه "اور لرد" (Overlord) رسیده و معمولا بین دو دنیا در رفت و آمد و ایجاد سرگرمی برای خودش و بدبختی برای دیگرانه.
قدرتها و تواناییها:
الستور علاوه بر اینکه میتونه به راحتی از جهنم به دنیای انسانها بیاد و برگرده، توانایی اجرای تمام جادوهای عادی رو داره، ولی عمده قدرت و جادوهاش بهوسیله و به شکل بازوهایی بلند و ضخیم (مثل بازوهای هشتپا) از جنس سایهست که میتونن به دشمناش ضربه بزنن یا حتی باعث مرگشون بشن. الستور این سایههارو از توی زمین یا حتی بعضی مواقع از پشت ستون فقراتش احضار میکنه تا توی جنگ ازشون استفاده کنه.
همچنین سایه الستور از خودش مستقل عمل میکنه و زندهست و میتونه عصاش یا بقیه چیزهاش رو در مواقع لزوم براش حمل کنه یا حتی باعث انواع خرابکاریها بشه.
تواناییهای الستور در دنیای انسانها کمی محدودتره و فقط برای مدت محدودی میتونه از بازوهای سایهایش استفاده کنه یا رادیوهارو تحت کنترلش در بیاره.
در صورتی که الستور توی دنیای انسانها کشته بشه، توی جهنم دوباره بیدار میشه و میتونه که برگرده. الستور رو نمیشه در جهنم کشت.
عکس برداری و فیلم برداری از الستور کار احمقانهایه، چون تمام ویدیوها و عکسهایی که ازش گرفته میشه، کاملا تار و بهم ریخته و غیرقابل دیدن میشن. بهرحال این چهره ساخته شده برای رادیو!
تایید شد. خوش برگشتی

@الستور مون
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/4 11:20:03
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 09:11
از: هرجا که بخوام!
پستها:
477
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

نام و نام خانوادگی: هلنا ریونکلاو
نام مادر: روونا ریونکلاو
نام پدر: سالازار اسلیترین
گروه: ریونکلاو
سن: 18 سال
پاترونوس: آرلاو
ویژگیهای ظاهری: چشماش شبیه باباش یعنی سالازار و به رنگ سبزه در حالی که ظاهرش به مامانش یعنی روونا رفته و موهای بلند قهوهای رنگ داره. ملاحظه بفرمایید!
ویژگیهای شخصیتی: هلنا ساحرهی شدیدا کنجکاو (بخوانید فضول) و عاشق مطالعهی کتابه (یا هر چیز دیگهای) که یکم مغروره و استانداردهای بالایی در دوستی و روابط عاطفی داره. در واقع چون مامانش روونا ریونکلاو و باباش سالازار اسلیترینه که دو تا از بزرگترین جادوگران در تاریخ دنیای جادوگری هستن، فکر میکنه ساحرهای اصیل و اشرافزادهس که یه سر و گردن از بقیه بالاتره. جاهطلبی و مار زبان بودنش رو از سالازار و هوش و خلاقیتش رو از روونا به ارث برده و چون آخرین باری که زنده بوده به هزار سال پیش برمیگرده، بیشتر از حالت معمول در رفتار و کلام مودب به نظر میرسه. هلنا در مکالماتش به "کم گوی و گزیده گوی" باور داره، دیگه اگه بقیه خنگن و منظورشو نمیفهمن مشکل از خودشونه.
با وجود این که هیچکدوم از خاطرات دوران روح بودنش رو به یاد نداره، اما یک ویژگی از اون دوران هنوز تو وجودش مونده که در ترکیب با ویژگیهای فعلیش باعث شده فکر کنه هرکس و هرچیزی در خدمتش هستن. بنابراین اگه وسیلهای از شما رو برداشت اسمش رو دزدی نذارین چون خیال میکنه حق داره هرچیزی رو طلب کنه و همه چیز متعلق به خودشه!
زندگینامه: هلنا از اولین نسلهای جادوآموزانیه که زمانی در هاگوارتز تحصیل میکردن که هنوز موسسان هاگوارتز (به جز سالازار) آموزش جادوآموزان رو برعهده داشتن و در گروه ریونکلاو که موسسش مادرش بود گروهبندی شد. هلنا تا سالها نمیدونست پدرش کیه چون روونا این حقیقت رو حتی از خود سالازار که قبل از تولد هلنا هاگوارتز رو ترک کرده بود هم پنهان کرده بود. چیزی که هلنا تا سال پنجم تحصیل در هاگوارتز نمیدونست و بالاخره وقتی با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با بر سر گذاشتن دیهیم (نیمتاج) میتونه سالازارو پیدا کنه و بهش بگه که پدرشه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و از ترس این که برای همیشه از دست دادتش، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهای که داره دیدار با دخترش قبل از مرگه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده (اما هلنا علاقهای بهش نداشته) رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به بازگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. تا این که هزار سال بعد با بازگشت سالازار اسلیترین به زندگی و پذیرفتن هلنا بعنوان دخترش، کاری میکنه تا هلنا هم بتونه به جسمش برگرده و زندگی انسانیش رو از سر بگیره. سالازار برای این که هلنا با عادتها و ارزشهای اسلیترین آشنا بشه، ازش میخواد به لرد ولدمورت ملحق بشه تا راه و رسمشون رو یاد بگیره. در نهایت ذکر این نکته لازمه که هلنا هیچکدوم از خاطراتش در دوران روح بودنش رو به یاد نداره.
~~~~~~~
جایگزین بشه لطفا.
انجام شد.
نام مادر: روونا ریونکلاو
نام پدر: سالازار اسلیترین
گروه: ریونکلاو
سن: 18 سال
پاترونوس: آرلاو
ویژگیهای ظاهری: چشماش شبیه باباش یعنی سالازار و به رنگ سبزه در حالی که ظاهرش به مامانش یعنی روونا رفته و موهای بلند قهوهای رنگ داره. ملاحظه بفرمایید!
ویژگیهای شخصیتی: هلنا ساحرهی شدیدا کنجکاو (بخوانید فضول) و عاشق مطالعهی کتابه (یا هر چیز دیگهای) که یکم مغروره و استانداردهای بالایی در دوستی و روابط عاطفی داره. در واقع چون مامانش روونا ریونکلاو و باباش سالازار اسلیترینه که دو تا از بزرگترین جادوگران در تاریخ دنیای جادوگری هستن، فکر میکنه ساحرهای اصیل و اشرافزادهس که یه سر و گردن از بقیه بالاتره. جاهطلبی و مار زبان بودنش رو از سالازار و هوش و خلاقیتش رو از روونا به ارث برده و چون آخرین باری که زنده بوده به هزار سال پیش برمیگرده، بیشتر از حالت معمول در رفتار و کلام مودب به نظر میرسه. هلنا در مکالماتش به "کم گوی و گزیده گوی" باور داره، دیگه اگه بقیه خنگن و منظورشو نمیفهمن مشکل از خودشونه.
با وجود این که هیچکدوم از خاطرات دوران روح بودنش رو به یاد نداره، اما یک ویژگی از اون دوران هنوز تو وجودش مونده که در ترکیب با ویژگیهای فعلیش باعث شده فکر کنه هرکس و هرچیزی در خدمتش هستن. بنابراین اگه وسیلهای از شما رو برداشت اسمش رو دزدی نذارین چون خیال میکنه حق داره هرچیزی رو طلب کنه و همه چیز متعلق به خودشه!
زندگینامه: هلنا از اولین نسلهای جادوآموزانیه که زمانی در هاگوارتز تحصیل میکردن که هنوز موسسان هاگوارتز (به جز سالازار) آموزش جادوآموزان رو برعهده داشتن و در گروه ریونکلاو که موسسش مادرش بود گروهبندی شد. هلنا تا سالها نمیدونست پدرش کیه چون روونا این حقیقت رو حتی از خود سالازار که قبل از تولد هلنا هاگوارتز رو ترک کرده بود هم پنهان کرده بود. چیزی که هلنا تا سال پنجم تحصیل در هاگوارتز نمیدونست و بالاخره وقتی با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با بر سر گذاشتن دیهیم (نیمتاج) میتونه سالازارو پیدا کنه و بهش بگه که پدرشه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و از ترس این که برای همیشه از دست دادتش، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهای که داره دیدار با دخترش قبل از مرگه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده (اما هلنا علاقهای بهش نداشته) رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به بازگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. تا این که هزار سال بعد با بازگشت سالازار اسلیترین به زندگی و پذیرفتن هلنا بعنوان دخترش، کاری میکنه تا هلنا هم بتونه به جسمش برگرده و زندگی انسانیش رو از سر بگیره. سالازار برای این که هلنا با عادتها و ارزشهای اسلیترین آشنا بشه، ازش میخواد به لرد ولدمورت ملحق بشه تا راه و رسمشون رو یاد بگیره. در نهایت ذکر این نکته لازمه که هلنا هیچکدوم از خاطراتش در دوران روح بودنش رو به یاد نداره.
~~~~~~~
جایگزین بشه لطفا.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/4 12:20:58
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:02
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
20

عنوان پست: درخواست نقش سوروس اسنیپ (بر عهدهی کاربر «کرمی»)
متن معرفی:
من سوروس اسنیپ هستم. برای کسانی که نیاز به معرفی دارند: رئیس خانهی اسلایترین، استاد کلاس معجونسازی و (در مقاطعی) دفاع در برابر جادوی سیاه. مدیری که هاگوارتز را تا آخرین نفس محافظت کرد، مرگخواری که هرگز به لرد سیاه وفادار نبود و برای محفل ققنوس جاسوسی میکرد. عاقبت همین وفاداری پنهان، به قیمت جانم تمام شد؛ توسط خودِ لرد سیاه کشته شدم.
اگر به دنبال تعریف و تمجید هستید، اینجا جای مناسبی نیست. در کلاس من، بیدقتی و تنبلی جایی ندارد و انتظار دارم دانشآموزانم ظرافت و دقت را در کارشان رعایت کنند. گذشتهی من متعلق به من است و حاضرم برای محافظت از رازهایم دست به هر کاری بزنم.
در ایفای نقش، اسنیپ را سرد، محاسبهگر و بینهایت مراقب خواهید یافت. او با دانشآموزانش سختگیر است، با همکارانش فاصله میگیرد و با دشمنانش بیرحمانه برخورد میکند. اما به خاطر داشته باشید که او هرگز احساساتش را بروز نمیدهد؛ مگر در لحظاتی که کنترلش را از دست بدهد. هوشیاری و زرنگی تنها راه شما برای برخورد با من است.
چه در نقش دانشآموز، چه همکار و چه دشمن روبرو شوم، هرگز فراموش نکنید که من همیشه دو قدم از شما جلوترم. در دنیای جادوگران، اگر نیاز به شخصیتی دارید که بین دو جبهه سیر کند، از رازها محافظت کند و هرگز لبخند نزند، من همان کسی هستم که به دنبالش میگردید.
تایید شد.
هروقت که خواستی، میتونی دوباره برگردی و معرفیت رو تکمیل کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@سوروس اسنیپ
متن معرفی:
من سوروس اسنیپ هستم. برای کسانی که نیاز به معرفی دارند: رئیس خانهی اسلایترین، استاد کلاس معجونسازی و (در مقاطعی) دفاع در برابر جادوی سیاه. مدیری که هاگوارتز را تا آخرین نفس محافظت کرد، مرگخواری که هرگز به لرد سیاه وفادار نبود و برای محفل ققنوس جاسوسی میکرد. عاقبت همین وفاداری پنهان، به قیمت جانم تمام شد؛ توسط خودِ لرد سیاه کشته شدم.
اگر به دنبال تعریف و تمجید هستید، اینجا جای مناسبی نیست. در کلاس من، بیدقتی و تنبلی جایی ندارد و انتظار دارم دانشآموزانم ظرافت و دقت را در کارشان رعایت کنند. گذشتهی من متعلق به من است و حاضرم برای محافظت از رازهایم دست به هر کاری بزنم.
در ایفای نقش، اسنیپ را سرد، محاسبهگر و بینهایت مراقب خواهید یافت. او با دانشآموزانش سختگیر است، با همکارانش فاصله میگیرد و با دشمنانش بیرحمانه برخورد میکند. اما به خاطر داشته باشید که او هرگز احساساتش را بروز نمیدهد؛ مگر در لحظاتی که کنترلش را از دست بدهد. هوشیاری و زرنگی تنها راه شما برای برخورد با من است.
چه در نقش دانشآموز، چه همکار و چه دشمن روبرو شوم، هرگز فراموش نکنید که من همیشه دو قدم از شما جلوترم. در دنیای جادوگران، اگر نیاز به شخصیتی دارید که بین دو جبهه سیر کند، از رازها محافظت کند و هرگز لبخند نزند، من همان کسی هستم که به دنبالش میگردید.
تایید شد.

هروقت که خواستی، میتونی دوباره برگردی و معرفیت رو تکمیل کنی.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@سوروس اسنیپ
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/31 16:12:29
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/31 16:14:21
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/31 16:14:21
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 01:07
از: خارج از جو زمین
پستها:
40
شغل
شهردار شهر لندن

~نام~
نورا پردفوت
~خون~
دورگه (مادر جادوگر، پدر چوبکبریت)
~سن~
تا حالا نشمرده!
~پاترونوس~
کَمَک مُرغ*(پرندهای افسانهای که با باز کردن بالهاش مانع رسیدندقطرات بارون به زمین میشه)
~بوگارت~
باد مخالف...
~گروه~
ریونکلاو
~جبهه~
محفل ققنوس فور اور
~ویژگی ظاهری~
نورا یه دختر بچهی ریزهمیزست. موهای مشکی مایل به قهوهای داره که هیچ وقت شونه نیستن، چون اعتقاد داره شونه زدن موهاش اتلاف وقته! چشمای قهوهای گنده و همیشه خابالوش هم از صد کیلومتری مشخص میکنه که کیه.
اصلیترین ویژگیش اینه که اون از نسل چوبکبریته و خب... خیلی لاغره. خیلی خیلی لاغر. به حدی که با یه نسیم ملایم هم به هوا بلند میشه! تو بحث کافیه فوتش کنین تا به هوا بره و از جو زمین خارج بشه. ولی این نباید باعث بشه که بخواین باهاش کل بندازین... تجربه ثابت کرده ضرب دستش به مادر گرامیش رفته و بسیار هم تلفات داده!
~ویژگی اخلاقی~
نورا یه دختر ساکت و INTPعه. کمتر پیش میاد حرف بزنه و اگر هم حرفی بزنه به صورت کنایی و طعنهآمیز میگه. کلا هم به چیزهای گُنگ و کنایهوار علاق داره برای همین هم بعد هاگوارتز سراغ کاراگاهی رفت.
نورا، همونطور که از نظر فیزیکی تو هواست از نظر روحی و روانی هم کلا تو فضا سیر میکنه. ممکن عجیب غریب رفتار کنه یا بهویی یه چیز بیربط بگه. موقعی که میخواد فکر کنه عادت دارهوارونه روی سقف بایسته. در اتاق رو باز کردین و دیدین وارونه روی سقف ایستاده لازم نیست بترسین، اون فقط میخواد فکر کنه.
~زندگی نامه~
وی در یک خانواده تماما جادوگر به دنیا اومد و بین همون ها هم بزرگ شد. پس از زاده شدن نورا، مادرش سکته کرد و دار فانی رو وداع گفت؛ چون نورا اینقدر نحیف و لاغر مردنی بود که فکر کرد باسیلیسک به دنیا آورده... همین شد که نورا بزرگ شده دست مادربزرگ و خالههاشه. در دوران طفولیت، به دلیل ورن پایینش همیشه توی هوا معلق بود برای همین فامیل اون رو با نام هلیوم میشناسن. کافیه یه باد بِوزه تا نورا سمت قطب جنوب به پرواز دربیاد!
وقتی که به سن یازده سالگی رسید یه جغد در خونشون رو زد و مثل همهی جادوگرها و ساحرههای دیگه به هاگوارتز رفت. توی هاگوارتز، برخلاف بسیاری از جادوآموزها دفاع دربرابر جادوی سیاهش افتضاح بود، برای همین در موقعیتهایی که باید از آموزههای اون کلاس بهره میبرد، از دست بزنش استفاده میکرد.
نورا توی هاگوراتز هم نتونست اضافه وزن پیدا کنه و همون چوبکبریت موند. در دوران تحصیل نورا، احتمال اینکه یه دختر پرنده رو توی راهروهای مدرسه ببینی خیلی زیاد بود. اون توی هاگوارتز کشف کرد میتونه جاذبه رو زیر سوال ببره، اون هم فقط با یه پرش. اون میپرید و باد اون رو حرکت میداد به سمتی که میخواست.
بعد از هاگوارتز نورا علایق خودش رو ادامه داد و توی وزارتخونه کاراگاه شد. کاراگاهی که از در وارد دفترش نمیشه! نورا همیشه پنجرهی اتاقش رو باز میذاره و از اون طریق وارد دفترش میشه. همیشه مواظب باشین پنجرههای خونه و محل کارتون رو ببندین... روونا رو چه دیدین شاید یه بار باد مخالف زد و نورا رو به اون سمت آورد!

در حال حاضر هم نورا اکثر اوقات تو هواست. شاید فکر کنین خیلی ثابت و زیبا توی هوا حرکت میکنه... اما سخت در اشتباهین! نورا کنترل باد رو نداره که... توی هوا معلقه! وارونه میشه، میچرخه و کاملا رهاست. مراقب خودتون باشین. چون نورا ترمز نداره!
~~~~~
شناسه قبلی
تایید شد.

@نورا پردفوت
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/23 14:43:45
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج