نام و نام خانوادگی: آدنا دنیس (Adena Dennis)
گروه: ریونکلاو
پاترونوس: سینهسرخ؛ البته فقط یک بار! آدنا فقط یک مرتبه موفق شد پاترونوسش را به این شکل احضار کند و بعد از آن، هرچقدر هم تلاش کرد، چیزی بیشتر از یک نور کمجان از چوبدستیش بیرون نیامد.
ویژگیهای ظاهری: آدنا موهای مشکی و چشمهای نقرهای دارد و معمولاً گرمای ملایمی اطرافش حس میشود. البته این گرما همیشه هم ملایم نمیماند! احساساتش مستقیماً روی موهایش تأثیر میگذارند؛ وقتی عصبانی میشود، موهایش شروع به گر گرفتن میکنند و رگههای سرخ و شعلهمانندی بینشان دیده میشود. خوشحالی، هیجان، ترس و ناراحتی هم هر کدام به شکلی خودشان را در شعلههای موهایش نشان میدهند.
ویژگیهای شخصیتی: آدنا از آن آدمهایی است که احساساتش را نمیتواند پنهان کند؛ البته نه به خاطر چهرهاش، بلکه چون موهایش زودتر از خودش همهچیز را لو میدهند! زود از کوره در میرود و همین باعث شده سوختن گوشهی کتابها، کاغذها، لباسها یا هر وسیلهی بدشانسی که بیش از حد به او نزدیک باشد، اتفاق عجیبی نباشد. خودش معمولاً قصد خرابکاری ندارد، اما آتش هم چندان اهل هماهنگ شدن با برنامههای او نیست.
زندگینامه: سالها پیش، دنیایی وجود داشت که ساکنانش از جنس آتش بودند. آتش برای آنها فقط وسیلهای برای گرما یا روشنایی نبود؛ بلکه بخشی از وجودشان به حساب میآمد و زندگی بدون آن معنایی نداشت. آن دنیا از دنیای جادوگران جدا بود و ساکنانش فقط از طریق افسانههای قدیمی میدانستند که دنیای دیگری هم وجود دارد.
آدنا هم در همان دنیا به دنیا آمد و کنار خانوادهاش زندگی میکرد؛ تا این که روزی شکافی میان دو دنیا باز شد. اتفاقی که برای ساکنان هر دو دنیا عجیب و ناشناخته بود. از روی کنجکاوی به پرتال نزدیک شد و همانجا موجود کوچکی از جنس شعله را دید. خواست فقط چند قدم دنبالش برود... اما همان چند قدم، تمام زندگیاش را عوض کرد.
وقتی به خودش آمد، پرتال بسته شده بود و دیگر هیچ راهی برای برگشت وجود نداشت. خانوادهاش برای همیشه آن سوی مرز دو دنیا ماندند و آدنا، در دنیایی کاملاً ناآشنا، تنها شد.
چند روز بعد، زوجی جادوگر او را پیدا کردند و سرپرستیش را بر عهده گرفتند. آنها هیچوقت از او نخواستند گذشتهاش را فراموش کند و هیچوقت هم اجازه ندادند احساس کند در خانهی آنها غریبه است. آدنا کمکم با دنیای جادوگران، قوانینش و زندگی جدیدش کنار آمد؛ هرچند کنار آمدن، با فراموش کردن فرق داشت.
بزرگ شدن در میان جادوگران برای کسی که از دنیایی دیگر آمده بود، ساده نبود. خیلی از چیزهایی که برای بقیه عادی بود، برای آدنا تازگی داشت و در عوض، خیلی از تواناییهای او برای دیگران عجیب به نظر میرسید. آتشی که بخشی از وجودش بود، بارها برای خودش و اطرافیانش دردسر درست کرد؛ از وسایل سوخته گرفته تا خرابکاریهایی که هیچوقت عمدی نبودند.
با گذشت سالها، آدنا یاد گرفت با بیشتر تفاوتهایش کنار بیاید، اما هنوز هم نتوانسته با مهمترینشان کنار بیاید؛ این که خانهی واقعیاش جایی است که دیگر راهی به آن وجود ندارد. شاید به همین دلیل، هنوز هم هر بار اسم «خانه» را میشنود، اولین جایی که در ذهنش نقش میبندد، همان دنیای فراموششدهی آن سوی پرتال است.
------
شناسه پیشین
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
هری پاتر
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

افرادی که لایک کردند
حداقل منفجر نشد!
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
جزئیات کاربر

لللیییدیییز انند جنتلمنز!
مفتخرم که به شمااا معرفی کنممم:
بهترین نویسندهی زندگینامه و کتب دفاع در برابر جادوی سیاه از نظر منتقدین!
استاد برتر هاگوارتز!
دارندهی نشان مرلین درجهی سه!
عضو افتخاری لیگ دفاع در برابر نیروی تاریک!
و برندهی پنج دوره رایگیری «مسحورکنندهترین لبخند» در مجلهی ویچ ویکلی!
مردی که زیرکیش مانند چهرهش شما رو مجذوب میکنه!
و اون کسی نیست به جزززز...
شخص شخیص بنده! گیلدرررروووی لااااکهااااارت!
آیا از یکنواختی زندگی مدرسهای خسته شدید؟
گیلدروی لاکهارت!
سر کلاس چیزی متوجه نمیشید و نیاز دارید یک نخبه به شما تدریس بکنه؟
گیلدروی لاکهارت!
نیاز به یک اسطوره دارید تا معیارهای شما رو نسبت به جنتلمنی بالا ببره؟
گیلدروی لاکهارت.
یا شایدم طرفدار کتابهام هستید و میخواید نویسندهی نابغهی پشتشون رو بشناسید؟
گیلدروی لاکهارت!
گیلدروی لاکهارت! مردی برای تمامی فصول.
عزیزان! امروز درس شیرین دفاع در برابر جادوی سیاه رو از فصل هفده شروع میکنیم. یادتون باشه که حتما کتابی که من نوشتم رو تهیه کرده باشید؛ چون باقی کتب موجود در بازار اطلاعات منقضیشدهای دارن و صرفا به دلیل سودجویی افراد پشت پرده از بازار جمع نمیشن تا تجدید چاپ بخورن و ناشرینشون پول به جیب بزنن.
در انتهای این ترم شما قادر خواهید بود در مقابل یک مرگخوار از خودتون، خانوادتون، دوستانتون و تمام شهر محافظت کنید. اما میخوام به یاد داشته باشید که با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم خواهد اومد.
آیا شما آمادهی در دست گرفتن چنین مسئولیت سنگینی هستید؟
اگر نیستید خواهش میکنم همین حالا کتابهاتون رو ببندید و از کلاس برید بیرون. اگر میترسید، در دفاع در برابر جادوی سیاه هیچ آیندهای نخواهید داشت. در دفاع در برابر جادوی سیاه سه ویژگی شخصیتی مهمه: اول جرئت، دوم جرئت، سوم هم جرئت.
پس چی شد؟
[جرئت]
آفرین.
عنوان فصل رو بخونید. تو بخون. تویی که موهات وزوزیه. آره تو!
[دفاع در برابر گیاهان نفرین شده]
بسیار خوب!... با خودتون فکر کنید که چرا چنین موضوعی رو در کوریکولوم درسی شما قرار دادم. از ذهنتون کار بکشید. ببینید...کتاب همه جا هست و شما هم که سواد خوندن و نوشتن دارید. چیزی که من اینجا باید بهتون بدم یک طرز دیده.
وقتی حرف از جادوی سیاه میشه ذهن همه میره سمت آواداکداورا و کروشیو و این حرفها. اون وردها بیسیک هستن. همه میدونن چطور جلوشون رو بگیرن.
مطمئنم شما هم میدونید و اگر خرده ایرادی هم دارید کتاب «دفاع در برابر جادوی قهوهای برای نوگلان» که نوشتهی خودمه رو بخرید و بخونید؛ من هم برای شفافسازی اینجا هستم. ولی موضوع درس ما اونها نیستن؛ چون شما قرار نیست همه باشید. شما قراره ریزهکاریها رو هم بلد باشید.
قبل از اینکه مادرم متوجه بشه که بارداره!...در فنجون قهوهش!... یک ستاره دیده شد که من بودم. پیشگو چنان به ذوق اومده بود که این طالع خوشیمن رو فریاد زد و همه باخبر شدن. یک ساحرهی عامی و حسود یک بسته زنجبیل به مادرم هدیه داد که نفرینشون کرده بود. اگر مادرم اون زنجبیلها رو حتی بو میکرد من کشته میشدم.
اما خوشبختانه مادر من زنی تحصیلکرده و عاقله. و قبلا روی تخممرغ اسم نوشته بود و فهمیده بود یک دوشنبهزا چشمش زده و انتظار چنین حرکتی رو داشت.
وقتی هاگوارتزحلی قبول شدم مدیر مدرسهی ابتداییم برام اسپند دود کرد. اون اسپندها رو جادو کرده بود تا عصرها برم مدرسش و تدریس خصوصی انجام بدم؛ اون هم با یک قیمت ناچیز؛ مثلا بیست گالیون در ساعت.
تقریبا موفق شده بود اما من از رنگ خاکستر اسپندها متوجه شدم که طبیعی نبودن و سریعا آنتیدوت اون طلسم رو مصرف کردم.
همون ماه من قرارداد اولین کلاسهای عمومیم رو بستم و در یازده سالگی ماهی هزار گالیون درآمد کسب کردم!
دیدید؟ الآن جالب شد. الآن متوجه میشید چطور مسیر زندگی یک نفر به بیراهه میره و یکی دیگه همیشه در اوجه.
البته من تاثیر استعداد و پشتکار رو نقض نمیکنم. اما زیرکی و دانش! چیزهایی هستن که باعث میشن تصمیمهای بزرگ زندگیتون رو به درستی بگیرید و از حداقلهایی که دارید به خوبی استفاده بکنید.
بینش خودتون رو اصلاح کنید. هیچ معجزهی پشت پردهای وجود نداره. همین دیروز هری پاتر برای من نامهای نوشته بود.
[اوه]
البته که من و هری با هم صمیمی هستیم. این اطلاعات برای حفاظت از بنده توی روزنامهها نوشته نشدن ولی اینجا بهتون میگم. وقتی هری اسمشو نبر رو شکست داد فقط یک سال داشت. فکر میکنید چه کسی در این یک سال میتونست اونو برای این مواجهه آماده کنم؟ بله! اون فرد من بودم.
در نامهش از من پرسیده بود در چه حد در نوشتن کتبم از هوش مصنوعی استفاده میکنم؟
شما باور میکنید؟ پسر برگزیده! کسی که بسیاری از محدودیتها رو در هم شکسته...هنوز ذهنش در قفس چنین طرز فکری محبوس باشه؟ هرچند...متاسفانه این نوع وابستگی و بیحاصلی مثل طاعون بین نسل نوجوون همهگیر شده.
همین حالا! انگشتهای اشاره و وسط دو دستتون رو روی شقیقههاتون بذارید.
چشمهاتون رو ببندید و با من تکرار کنید:
هوش طبیعی [هوش طبیعی] بر هوش مصنوعی [بر هوش مصنوعی] برتری [برتری] دارد [دارد].
هر میزان که لازمه با خودتون تکرار کنید. تا زمانی که باورتون به ایمان تبدیل بشه. شما خالق هوش مصنوعی هستید! پس چرا باید تواناییهای یک ذهن انسانی رو دست کم بگیرید؟ هاه؟
حالا تو! بله تو! از روی کتاب بلند بخون و بقیه هم خط ببرید. مدیریت مدرسه در شرایط دشواری گیر کرده و از من خواسته شده بهشون مشورت بدم. شلوغ نکنید! و روی همدیگه طلسمی اجرا نکنید. خیلی زود برمیگردم.
-------------------------------------------------------------------
اگر بخوای، میتونم همین بیو روخودشیفتهتر و پرطمطراقتر کنم، یا یه نسخهی بامزه و طعنهآمیز بنویسم که بیشتر روی شخصیت متظاهر و اعتمادبهنفس الکیِ لاکهارت مانور بده. حتی میتونم یه نسخهی خیلی شیک و ادبی درست کنم که انگار خودش با نهایت غرور نشسته و بیو رو نوشته. 💜✨
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
@گیلدوری لاکهارت
مفتخرم که به شمااا معرفی کنممم:
بهترین نویسندهی زندگینامه و کتب دفاع در برابر جادوی سیاه از نظر منتقدین!
استاد برتر هاگوارتز!
دارندهی نشان مرلین درجهی سه!
عضو افتخاری لیگ دفاع در برابر نیروی تاریک!
و برندهی پنج دوره رایگیری «مسحورکنندهترین لبخند» در مجلهی ویچ ویکلی!
مردی که زیرکیش مانند چهرهش شما رو مجذوب میکنه!
و اون کسی نیست به جزززز...
شخص شخیص بنده! گیلدرررروووی لااااکهااااارت!
آیا از یکنواختی زندگی مدرسهای خسته شدید؟
گیلدروی لاکهارت!
سر کلاس چیزی متوجه نمیشید و نیاز دارید یک نخبه به شما تدریس بکنه؟
گیلدروی لاکهارت!
نیاز به یک اسطوره دارید تا معیارهای شما رو نسبت به جنتلمنی بالا ببره؟
گیلدروی لاکهارت.
یا شایدم طرفدار کتابهام هستید و میخواید نویسندهی نابغهی پشتشون رو بشناسید؟
گیلدروی لاکهارت!
گیلدروی لاکهارت! مردی برای تمامی فصول.
عزیزان! امروز درس شیرین دفاع در برابر جادوی سیاه رو از فصل هفده شروع میکنیم. یادتون باشه که حتما کتابی که من نوشتم رو تهیه کرده باشید؛ چون باقی کتب موجود در بازار اطلاعات منقضیشدهای دارن و صرفا به دلیل سودجویی افراد پشت پرده از بازار جمع نمیشن تا تجدید چاپ بخورن و ناشرینشون پول به جیب بزنن.
در انتهای این ترم شما قادر خواهید بود در مقابل یک مرگخوار از خودتون، خانوادتون، دوستانتون و تمام شهر محافظت کنید. اما میخوام به یاد داشته باشید که با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم خواهد اومد.
آیا شما آمادهی در دست گرفتن چنین مسئولیت سنگینی هستید؟
اگر نیستید خواهش میکنم همین حالا کتابهاتون رو ببندید و از کلاس برید بیرون. اگر میترسید، در دفاع در برابر جادوی سیاه هیچ آیندهای نخواهید داشت. در دفاع در برابر جادوی سیاه سه ویژگی شخصیتی مهمه: اول جرئت، دوم جرئت، سوم هم جرئت.
پس چی شد؟
[جرئت]
آفرین.
عنوان فصل رو بخونید. تو بخون. تویی که موهات وزوزیه. آره تو!
[دفاع در برابر گیاهان نفرین شده]
بسیار خوب!... با خودتون فکر کنید که چرا چنین موضوعی رو در کوریکولوم درسی شما قرار دادم. از ذهنتون کار بکشید. ببینید...کتاب همه جا هست و شما هم که سواد خوندن و نوشتن دارید. چیزی که من اینجا باید بهتون بدم یک طرز دیده.
وقتی حرف از جادوی سیاه میشه ذهن همه میره سمت آواداکداورا و کروشیو و این حرفها. اون وردها بیسیک هستن. همه میدونن چطور جلوشون رو بگیرن.
مطمئنم شما هم میدونید و اگر خرده ایرادی هم دارید کتاب «دفاع در برابر جادوی قهوهای برای نوگلان» که نوشتهی خودمه رو بخرید و بخونید؛ من هم برای شفافسازی اینجا هستم. ولی موضوع درس ما اونها نیستن؛ چون شما قرار نیست همه باشید. شما قراره ریزهکاریها رو هم بلد باشید.
قبل از اینکه مادرم متوجه بشه که بارداره!...در فنجون قهوهش!... یک ستاره دیده شد که من بودم. پیشگو چنان به ذوق اومده بود که این طالع خوشیمن رو فریاد زد و همه باخبر شدن. یک ساحرهی عامی و حسود یک بسته زنجبیل به مادرم هدیه داد که نفرینشون کرده بود. اگر مادرم اون زنجبیلها رو حتی بو میکرد من کشته میشدم.
اما خوشبختانه مادر من زنی تحصیلکرده و عاقله. و قبلا روی تخممرغ اسم نوشته بود و فهمیده بود یک دوشنبهزا چشمش زده و انتظار چنین حرکتی رو داشت.
وقتی هاگوارتزحلی قبول شدم مدیر مدرسهی ابتداییم برام اسپند دود کرد. اون اسپندها رو جادو کرده بود تا عصرها برم مدرسش و تدریس خصوصی انجام بدم؛ اون هم با یک قیمت ناچیز؛ مثلا بیست گالیون در ساعت.
تقریبا موفق شده بود اما من از رنگ خاکستر اسپندها متوجه شدم که طبیعی نبودن و سریعا آنتیدوت اون طلسم رو مصرف کردم.
همون ماه من قرارداد اولین کلاسهای عمومیم رو بستم و در یازده سالگی ماهی هزار گالیون درآمد کسب کردم!
دیدید؟ الآن جالب شد. الآن متوجه میشید چطور مسیر زندگی یک نفر به بیراهه میره و یکی دیگه همیشه در اوجه.
البته من تاثیر استعداد و پشتکار رو نقض نمیکنم. اما زیرکی و دانش! چیزهایی هستن که باعث میشن تصمیمهای بزرگ زندگیتون رو به درستی بگیرید و از حداقلهایی که دارید به خوبی استفاده بکنید.
بینش خودتون رو اصلاح کنید. هیچ معجزهی پشت پردهای وجود نداره. همین دیروز هری پاتر برای من نامهای نوشته بود.
[اوه]
البته که من و هری با هم صمیمی هستیم. این اطلاعات برای حفاظت از بنده توی روزنامهها نوشته نشدن ولی اینجا بهتون میگم. وقتی هری اسمشو نبر رو شکست داد فقط یک سال داشت. فکر میکنید چه کسی در این یک سال میتونست اونو برای این مواجهه آماده کنم؟ بله! اون فرد من بودم.
در نامهش از من پرسیده بود در چه حد در نوشتن کتبم از هوش مصنوعی استفاده میکنم؟
شما باور میکنید؟ پسر برگزیده! کسی که بسیاری از محدودیتها رو در هم شکسته...هنوز ذهنش در قفس چنین طرز فکری محبوس باشه؟ هرچند...متاسفانه این نوع وابستگی و بیحاصلی مثل طاعون بین نسل نوجوون همهگیر شده.
همین حالا! انگشتهای اشاره و وسط دو دستتون رو روی شقیقههاتون بذارید.
چشمهاتون رو ببندید و با من تکرار کنید:
هوش طبیعی [هوش طبیعی] بر هوش مصنوعی [بر هوش مصنوعی] برتری [برتری] دارد [دارد].
هر میزان که لازمه با خودتون تکرار کنید. تا زمانی که باورتون به ایمان تبدیل بشه. شما خالق هوش مصنوعی هستید! پس چرا باید تواناییهای یک ذهن انسانی رو دست کم بگیرید؟ هاه؟
حالا تو! بله تو! از روی کتاب بلند بخون و بقیه هم خط ببرید. مدیریت مدرسه در شرایط دشواری گیر کرده و از من خواسته شده بهشون مشورت بدم. شلوغ نکنید! و روی همدیگه طلسمی اجرا نکنید. خیلی زود برمیگردم.
-------------------------------------------------------------------
اگر بخوای، میتونم همین بیو روخودشیفتهتر و پرطمطراقتر کنم، یا یه نسخهی بامزه و طعنهآمیز بنویسم که بیشتر روی شخصیت متظاهر و اعتمادبهنفس الکیِ لاکهارت مانور بده. حتی میتونم یه نسخهی خیلی شیک و ادبی درست کنم که انگار خودش با نهایت غرور نشسته و بیو رو نوشته. 💜✨
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
@گیلدوری لاکهارت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 21:21:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/21 15:29:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/21 15:29:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/11
تولد نقش: 1405/01/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:41
از: قلب مرلین، واحد فرزند موردعلاقه.
پستها:
150
شغل
محافظ جادو

نام: ریوما ایچیزن
ردهخونی: ماگل زاده، افسانه هایی وجود داره که میگن ریوما شاگرد شمشیرزنی تاتسویا موتویاما بوده و تاتسو جادو رو به روح ریوما الهام کرده
جبهه: ریوما هنوز به سن قانونی نرسیده و حتی جادووظیفه اش رونرفته چه برسه جبهه
گروه هاگوارتز: ریوما چون همیشه کلاه سرشه کلاه گروهبندی رو روی کلاهش پوشید و قدرت تصمیم گیری رو از کلاه گرفت.
برای همین کلاه توی تالار شروع کرد به خوندن و گفت
نقل قول:
همه فکر کردن که این شعر اول سال کلاهه و سال سال شومیه اما کلاه داشت تصمیم میگرفت ریوما رو کدوم گروه بندازه و داد زد
نقل قول:
حیوان خانگی:ریوما یک برادر بزرگتر بهتام ریوگا داره. عه چیز یک گربه اسکاتیش خاکستری داره که اسمش هم سیمان هست. سیمان مثل خود ریوما همیشه کلاه سرشه ولی از نوع متفاوتی از کلاه.
ویژگی های ظاهری: ریوما قد کوتاهی داره با موهای مشکی پرکلاغی، چشمای درشت قهوه ای رنگ و دماغ بزرگی داشت اما تو یک بازی توپ میخوره تو دماغش و مجبور میشه عمل کنه و الان یک دماغ عروسکی سربالا داره که بخاطرش مسخره اش میکنن.
دو تا خال یکی زیر لبش و یکی روی گونه اش داره. صورتش در کل استخونی و زاویه داره، خودش هم لاغره اما پاهای قوی ای داره که خیلی کمکش میکنن تو بازی هاش.
هیچوقت نمیتونی بفهمی الان ناراحته یا خوشحال چون صورتش همیشه یک جوریه و انگار هیچ احساسی نداره.
ویژگی های اخلاقی: ریوما رومیشه ادم عقده ای دونست اما بیشتر از عقده ای بودن، مغروره.
بارها گفته
نقل قول:
همچنین ریوما خودش رو خیلی سرد نشون میده اما ته دلش خیلی خیلی سردتر از چیزیه که نشون میده
ریوما اگه یک چیزی روبخواد بدستش میاره، حالا چه اون چیز یک امتیاز توی بازی ساده باشه چه قهرمانی تورنومنت ویمبلدون.
داستان ریوما از این قراره که از بچگی پدرش مجبورش میکرده تنیس بازی کنه و کمکم خودش با بیشتر بازی کردن بیشتر علاقمند به تنیس شد.
همچنین گلف باز خوبی هم بود و چندتا قهرمانی منطقه ای داره
توی ۱۳ سالگی خونه رو برای بدست اوردن چیزیکه میخواد یعنی قهرمانی جام نوجوانان ژاپن به مقصد اکادمی عمه اش ترک میکنه و بعد از دو سال تلاش بی وقفه تونست به اینمسابقات راه پیدا کنه، اما توی سال اول و دوم نمیتونه به جام دست بیابه تا وقتی که سال سوم که میشه سال اخرش همه بازی ها رو بدون باخت جلو میره و برنده جام در ۱۸ سالگی میشه.
یک روز که ریومای ۱۴ ساله از استخر خوابگاه خسته میشه میره سمت بندر تا تو اقیانوس شنا کنه که چند تا از تازه قلدر های بنادر جاپان که چشم اکی رو دور دیدن میان ریوما رو خفت کنن که همونجا تاتسویا میاد.
ریوما میبینه که تاتسو همه تازه قلدرها رو بدون حتی در اوردن کاتاناش از غلاف زخمی میکنه و ریوما خیلی تحت تاثیر قرار میگیره و میفهمه که تاتسو کاتانا رو از غلاف در اورده بود اما به قدری سریع بوده که حتی ندیده.
ریوما از تاتسو خواهش میکنه که بهش شمشیر بازی رو یاد بده اما تاتسو قبول نمیکنه و ریوما میگه اگه بهم شمشیر بازی یاد بدی بهت تنیس یاد میدم و اونجاست که تاتسو اولین فن رو بهش یاد میده فن دوناگی(یک مارماهی که همیشه اماده خطره)
اره دیگه اینم یک بخشی از داستان پر افتخار ریوما هست.
جایگزین بشه لطفا
به دلایلی که تو پیام شخصی گفتم، فعلا تایید نشد
@جیمز سیریوس پاتر
ردهخونی: ماگل زاده، افسانه هایی وجود داره که میگن ریوما شاگرد شمشیرزنی تاتسویا موتویاما بوده و تاتسو جادو رو به روح ریوما الهام کرده
جبهه: ریوما هنوز به سن قانونی نرسیده و حتی جادووظیفه اش رونرفته چه برسه جبهه
گروه هاگوارتز: ریوما چون همیشه کلاه سرشه کلاه گروهبندی رو روی کلاهش پوشید و قدرت تصمیم گیری رو از کلاه گرفت.
برای همین کلاه توی تالار شروع کرد به خوندن و گفت
نقل قول:
ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد...
همه فکر کردن که این شعر اول سال کلاهه و سال سال شومیه اما کلاه داشت تصمیم میگرفت ریوما رو کدوم گروه بندازه و داد زد
نقل قول:
گریفندوررررر
حیوان خانگی:
ویژگی های ظاهری: ریوما قد کوتاهی داره با موهای مشکی پرکلاغی، چشمای درشت قهوه ای رنگ و دماغ بزرگی داشت اما تو یک بازی توپ میخوره تو دماغش و مجبور میشه عمل کنه و الان یک دماغ عروسکی سربالا داره که بخاطرش مسخره اش میکنن.
دو تا خال یکی زیر لبش و یکی روی گونه اش داره. صورتش در کل استخونی و زاویه داره، خودش هم لاغره اما پاهای قوی ای داره که خیلی کمکش میکنن تو بازی هاش.
هیچوقت نمیتونی بفهمی الان ناراحته یا خوشحال چون صورتش همیشه یک جوریه و انگار هیچ احساسی نداره.
ویژگی های اخلاقی: ریوما رومیشه ادم عقده ای دونست اما بیشتر از عقده ای بودن، مغروره.
بارها گفته
نقل قول:
من اعتقاد دارم تا وقتی زندهام کسی مثل من نمیاد
همچنین ریوما خودش رو خیلی سرد نشون میده اما ته دلش خیلی خیلی سردتر از چیزیه که نشون میده
ریوما اگه یک چیزی روبخواد بدستش میاره، حالا چه اون چیز یک امتیاز توی بازی ساده باشه چه قهرمانی تورنومنت ویمبلدون.
داستان ریوما از این قراره که از بچگی پدرش مجبورش میکرده تنیس بازی کنه و کمکم خودش با بیشتر بازی کردن بیشتر علاقمند به تنیس شد.
همچنین گلف باز خوبی هم بود و چندتا قهرمانی منطقه ای داره
توی ۱۳ سالگی خونه رو برای بدست اوردن چیزیکه میخواد یعنی قهرمانی جام نوجوانان ژاپن به مقصد اکادمی عمه اش ترک میکنه و بعد از دو سال تلاش بی وقفه تونست به اینمسابقات راه پیدا کنه، اما توی سال اول و دوم نمیتونه به جام دست بیابه تا وقتی که سال سوم که میشه سال اخرش همه بازی ها رو بدون باخت جلو میره و برنده جام در ۱۸ سالگی میشه.
یک روز که ریومای ۱۴ ساله از استخر خوابگاه خسته میشه میره سمت بندر تا تو اقیانوس شنا کنه که چند تا از تازه قلدر های بنادر جاپان که چشم اکی رو دور دیدن میان ریوما رو خفت کنن که همونجا تاتسویا میاد.
ریوما میبینه که تاتسو همه تازه قلدرها رو بدون حتی در اوردن کاتاناش از غلاف زخمی میکنه و ریوما خیلی تحت تاثیر قرار میگیره و میفهمه که تاتسو کاتانا رو از غلاف در اورده بود اما به قدری سریع بوده که حتی ندیده.
ریوما از تاتسو خواهش میکنه که بهش شمشیر بازی رو یاد بده اما تاتسو قبول نمیکنه و ریوما میگه اگه بهم شمشیر بازی یاد بدی بهت تنیس یاد میدم و اونجاست که تاتسو اولین فن رو بهش یاد میده فن دوناگی(یک مارماهی که همیشه اماده خطره)
اره دیگه اینم یک بخشی از داستان پر افتخار ریوما هست.
جایگزین بشه لطفا
به دلایلی که تو پیام شخصی گفتم، فعلا تایید نشد

@جیمز سیریوس پاتر
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 18:23:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 21:45:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:51
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 21:45:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/20 16:10:51
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو




جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 14:41
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
476
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

نام: تلما هلمز
ردهی خونی: اصیلزاده؛ البته شک و تردیدهایی در رابطه با ارتباطش با شرلوک هلمز ماگلزاده وجود داره... خود تلما هم هیچوقت حاضر نشده دربارهی این موضوع توضیح کاملی بده و هر بار که ازش سؤال میشه، بحث رو به سمت دیگهای میکشونه.
گروه هاگوارتز: کلاه گروهبندی بدون هیچ تردیدی تلما رو به گریفیندور فرستاد؛ این باعث شد که تلما شجاعت بیشتری پیدا کنه و با خیال راحت دنبال آدمهای مشکوک مدرسه بیوفته!
جبهه: مرگخوار
حیوان خانگی: با وجود اینکه نمیشه دقیقاً روش اسم «حیوون خانگی» گذاشت، صمیمیترین دوست تلما یک روباه نارنجیرنگ به اسم «میرا»ست. تلما و میرا به شکلی عجیب متوجه حرفها و منظور یکدیگه میشن و به نوعی مکمل همدیگهان. میرا شخصیت مستقلی داره و برخلاف تلما، معمولاً قبل از انجام کارها فکر میکنه؛ هرچند اگر رد چیز مشکوکی رو بگیره، ممکنه بدون اینکه منتظر تلما بمونه خودش دست به کار بشه. تلما ادعا میکنه به میرا صددرصد اعتماد داره، هرچند حتی میرا هم گاهی متوجه میشه که تلما به خودش هم اعتماد نداره.
بوگارت: تلمایی که دیگه به چیزی شک نمیکنه!
ویژگیهای ظاهری: تلما دختر نسبتاً قدبلندیه. موهای خرماییرنگش بیشتر اوقات بازه و روی شونههاش ریخته. چشمهای قهوهای سوختهای داره و اگر کمی دقیقتر به صورتش نگاه کنی، ککومکهای ریزی روی گونههاش دیده میشه. ظاهرش در نگاه اول چندان غیرعادی به نظر نمیرسه؛ مشکل از جایی شروع میشه که متوجه میشی یک ذرهبین بزرگ همیشه همراهشه و هر لحظه ممکنه اون رو توی چشمت فرو کنه!
ویژگی شخصیتی: تلما مشکوکه. خیلی مشکوک! بیش از حد مشکوک!
اون خودش رو یک کارآگاه باهوش و دقیق میدونه و تقریباً در هر اتفاقی دنبال سرنخ، توطئه و انگیزهی پنهانی میگرده؛ با این تفاوت که تقریباً هیچچیز از کارآگاهی واقعی حالیش نیست. روش کارش بیشتر شامل نگاههای عجیب، پرسیدن سؤالات عجیبتر، جمع کردن شواهد بیربط و الکی، و در نهایت رسیدن به نتیجهایه که هیچکس جز خودش نمیتونه درکش کنه.
تلما به چیزهایی شک میکنه که یک آدم عادی حتی متوجهشون نمیشه. کسی سه بار پشت سر هم عطسه کرده؟ احتمالاً پیامی رمزیه. کسی دیر سر کلاس رسیده؟ حتماً چیزی رو پنهان میکنه. میرا چند ثانیه به گوشهی اتاق خیره شده؟ مشخصاً چیزی دیده که بقیه نباید ببینن.
با این حال، تلما همیشه هم اشتباه نمیکنه. گاهی، کاملاً اتفاقی، یکی از حدسهای عجیبش درست از آب درمیاد؛ همین باعث شده هیچکس نتونه با اطمینان بگه او واقعاً چیزی میفهمه یا فقط خیلی خوششانسه.
زندگینامه: تلما توی کودکی والدینش رو از دست داد و سرپرستیش به پدربزرگ و مادربزرگ پدریش سپرده شد. مادربزرگش با تمام وجود دوستش داشت و تا جایی که میتونست سعی میکرد محیط امنی برای تلما بسازه؛ اما پدربزرگش با قوانین سختگیرانه، کنترل زیاد و رفتارهای سمی، تأثیر چندان خوبی روی روحیهی تلما نذاشت.
مادربزرگش قبل از فارغالتحصیلی تلما از دنیا رفت و همون روز، تلما پدربزرگش رو ترک کرد و دیگه هیچوقت سراغی ازش نگرفت.
تلما از همون سالها نسبت به دستور گرفتن، قضاوت شدن و مخصوصاً اینکه کسی بخواد به جای خودش برایش تصمیم بگیره، حساس شد. اگر کسی بهش بگه «این کار رو نکن»، اولین سؤال تلما این نیست که چرا نباید این کار رو بکنه؛ بلکه اینه که چرا طرف مقابل نمیخواد اون این کار رو انجام بده و دقیقاً چه چیزی رو ازش پنهان میکنه.
تلما که در خردسالی با داستانهای شرلوک هلمز بزرگ شده بود، به مرور اون رو تبدیل به الگوی خودش کرد. مشکل از جایی شروع شد که تلما کمی بیش از حد توی داستانهای اون غرق شد. مرز بین «کارآگاه بودن» و «به همهچیز مشکوک بودن» براش کمکم محو شد و نتیجه، چیزی شد که امروز همه به اسم تلما هلمز میشناسن...
تلما خودش چندان متوجه این موضوع نیست و اتفاقاً از اخلاقش کاملاً راضیه. از نظر خودش، اینکه به هیچکس اعتماد کامل نداشته باشه نشونهی حواسجمعی و هوش بالاست، نه مشکلی که باید درمان بشه. اگر کسی هم به او بگه پارانوئید، تلما معمولاً چند سرنخ خیالی رو به هم وصل میکنه و نتیجه میگیره که آن شخص احتمالاً یکی از اعضای شبکهایه که قصد دارن حقیقت رو از او پنهان کنن.
هیچکس به جز میرا از شک و تردیدهای تلما در امان نیست. با وجود تمام اینها، تلما آدمی شجاع، پیگیر و بهشدت کنجکاوه و اگر چیزی واقعاً توجهش رو جلب کنه، تا وقتی به جواب نرسه دستبردار نیست. هر چند که تعریفش از «جواب» با تعریف بقیهی مردم کمی تفاوت داره.
هر وقت بین مأموریتهای مرگخواریش فرصت پیدا کنه، به عنوان یک کارآگاه خصوصی به حل پروندههای ماگلی میپردازه. گاهی هم ممکنه از اسم «هلمز» برای اعتبار بیشتر استفاده کنه؛ البته تلما تا امروز هیچوقت رسماً این موضوع رو نپذیرفته و معتقده «مدارک کافی برای اثبات این ادعا وجود نداره.» بیشتر اوقات در حل پروندهها ناموفقه و تقریباً تمام شک و شبهههاش اشتباه از آب درمیاد.
در نهایت هم معمولاً با اردنگی فرستاده میشه پیش تراپیست تا شاید کسی بتونه قانعش کنه که همهی اتفاقات دنیا توطئه نیستند. البته معمولاً بیشتر از چند دقیقه در جلسه دوام نمیاره. کافیه تراپیست فقط یک بار کلمهی «پارانوئید» رو به زبون بیاره تا تلما مشکوک بشه، جلسه رو ترک کنه، نسخهی داروهاش رو داخل نزدیکترین سطل زباله بندازه و در راه برگشت، توهمات خودش دربارهی اون تراپیست رو برای میرا تعریف کنه.
انجام شد.
@تلما هلمز
ردهی خونی: اصیلزاده؛ البته شک و تردیدهایی در رابطه با ارتباطش با شرلوک هلمز ماگلزاده وجود داره... خود تلما هم هیچوقت حاضر نشده دربارهی این موضوع توضیح کاملی بده و هر بار که ازش سؤال میشه، بحث رو به سمت دیگهای میکشونه.
گروه هاگوارتز: کلاه گروهبندی بدون هیچ تردیدی تلما رو به گریفیندور فرستاد؛ این باعث شد که تلما شجاعت بیشتری پیدا کنه و با خیال راحت دنبال آدمهای مشکوک مدرسه بیوفته!
جبهه: مرگخوار
حیوان خانگی: با وجود اینکه نمیشه دقیقاً روش اسم «حیوون خانگی» گذاشت، صمیمیترین دوست تلما یک روباه نارنجیرنگ به اسم «میرا»ست. تلما و میرا به شکلی عجیب متوجه حرفها و منظور یکدیگه میشن و به نوعی مکمل همدیگهان. میرا شخصیت مستقلی داره و برخلاف تلما، معمولاً قبل از انجام کارها فکر میکنه؛ هرچند اگر رد چیز مشکوکی رو بگیره، ممکنه بدون اینکه منتظر تلما بمونه خودش دست به کار بشه. تلما ادعا میکنه به میرا صددرصد اعتماد داره، هرچند حتی میرا هم گاهی متوجه میشه که تلما به خودش هم اعتماد نداره.
بوگارت: تلمایی که دیگه به چیزی شک نمیکنه!
ویژگیهای ظاهری: تلما دختر نسبتاً قدبلندیه. موهای خرماییرنگش بیشتر اوقات بازه و روی شونههاش ریخته. چشمهای قهوهای سوختهای داره و اگر کمی دقیقتر به صورتش نگاه کنی، ککومکهای ریزی روی گونههاش دیده میشه. ظاهرش در نگاه اول چندان غیرعادی به نظر نمیرسه؛ مشکل از جایی شروع میشه که متوجه میشی یک ذرهبین بزرگ همیشه همراهشه و هر لحظه ممکنه اون رو توی چشمت فرو کنه!
ویژگی شخصیتی: تلما مشکوکه. خیلی مشکوک! بیش از حد مشکوک!
اون خودش رو یک کارآگاه باهوش و دقیق میدونه و تقریباً در هر اتفاقی دنبال سرنخ، توطئه و انگیزهی پنهانی میگرده؛ با این تفاوت که تقریباً هیچچیز از کارآگاهی واقعی حالیش نیست. روش کارش بیشتر شامل نگاههای عجیب، پرسیدن سؤالات عجیبتر، جمع کردن شواهد بیربط و الکی، و در نهایت رسیدن به نتیجهایه که هیچکس جز خودش نمیتونه درکش کنه.
تلما به چیزهایی شک میکنه که یک آدم عادی حتی متوجهشون نمیشه. کسی سه بار پشت سر هم عطسه کرده؟ احتمالاً پیامی رمزیه. کسی دیر سر کلاس رسیده؟ حتماً چیزی رو پنهان میکنه. میرا چند ثانیه به گوشهی اتاق خیره شده؟ مشخصاً چیزی دیده که بقیه نباید ببینن.
با این حال، تلما همیشه هم اشتباه نمیکنه. گاهی، کاملاً اتفاقی، یکی از حدسهای عجیبش درست از آب درمیاد؛ همین باعث شده هیچکس نتونه با اطمینان بگه او واقعاً چیزی میفهمه یا فقط خیلی خوششانسه.
زندگینامه: تلما توی کودکی والدینش رو از دست داد و سرپرستیش به پدربزرگ و مادربزرگ پدریش سپرده شد. مادربزرگش با تمام وجود دوستش داشت و تا جایی که میتونست سعی میکرد محیط امنی برای تلما بسازه؛ اما پدربزرگش با قوانین سختگیرانه، کنترل زیاد و رفتارهای سمی، تأثیر چندان خوبی روی روحیهی تلما نذاشت.
مادربزرگش قبل از فارغالتحصیلی تلما از دنیا رفت و همون روز، تلما پدربزرگش رو ترک کرد و دیگه هیچوقت سراغی ازش نگرفت.
تلما از همون سالها نسبت به دستور گرفتن، قضاوت شدن و مخصوصاً اینکه کسی بخواد به جای خودش برایش تصمیم بگیره، حساس شد. اگر کسی بهش بگه «این کار رو نکن»، اولین سؤال تلما این نیست که چرا نباید این کار رو بکنه؛ بلکه اینه که چرا طرف مقابل نمیخواد اون این کار رو انجام بده و دقیقاً چه چیزی رو ازش پنهان میکنه.
تلما که در خردسالی با داستانهای شرلوک هلمز بزرگ شده بود، به مرور اون رو تبدیل به الگوی خودش کرد. مشکل از جایی شروع شد که تلما کمی بیش از حد توی داستانهای اون غرق شد. مرز بین «کارآگاه بودن» و «به همهچیز مشکوک بودن» براش کمکم محو شد و نتیجه، چیزی شد که امروز همه به اسم تلما هلمز میشناسن...
تلما خودش چندان متوجه این موضوع نیست و اتفاقاً از اخلاقش کاملاً راضیه. از نظر خودش، اینکه به هیچکس اعتماد کامل نداشته باشه نشونهی حواسجمعی و هوش بالاست، نه مشکلی که باید درمان بشه. اگر کسی هم به او بگه پارانوئید، تلما معمولاً چند سرنخ خیالی رو به هم وصل میکنه و نتیجه میگیره که آن شخص احتمالاً یکی از اعضای شبکهایه که قصد دارن حقیقت رو از او پنهان کنن.
هیچکس به جز میرا از شک و تردیدهای تلما در امان نیست. با وجود تمام اینها، تلما آدمی شجاع، پیگیر و بهشدت کنجکاوه و اگر چیزی واقعاً توجهش رو جلب کنه، تا وقتی به جواب نرسه دستبردار نیست. هر چند که تعریفش از «جواب» با تعریف بقیهی مردم کمی تفاوت داره.
هر وقت بین مأموریتهای مرگخواریش فرصت پیدا کنه، به عنوان یک کارآگاه خصوصی به حل پروندههای ماگلی میپردازه. گاهی هم ممکنه از اسم «هلمز» برای اعتبار بیشتر استفاده کنه؛ البته تلما تا امروز هیچوقت رسماً این موضوع رو نپذیرفته و معتقده «مدارک کافی برای اثبات این ادعا وجود نداره.» بیشتر اوقات در حل پروندهها ناموفقه و تقریباً تمام شک و شبهههاش اشتباه از آب درمیاد.
در نهایت هم معمولاً با اردنگی فرستاده میشه پیش تراپیست تا شاید کسی بتونه قانعش کنه که همهی اتفاقات دنیا توطئه نیستند. البته معمولاً بیشتر از چند دقیقه در جلسه دوام نمیاره. کافیه تراپیست فقط یک بار کلمهی «پارانوئید» رو به زبون بیاره تا تلما مشکوک بشه، جلسه رو ترک کنه، نسخهی داروهاش رو داخل نزدیکترین سطل زباله بندازه و در راه برگشت، توهمات خودش دربارهی اون تراپیست رو برای میرا تعریف کنه.
انجام شد.

@تلما هلمز
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/18 16:20:58
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/13
تولد نقش: 1405/05/13
آخرین ورود: امروز ساعت 14:56
از: اهالی آشپزخانهی گریمولد!
پستها:
9

نام: بوس هستم. آلبوس. آلبوس دامبلدور. آلبوس پرسیوال ولفریک برا... میگن طولانی شد حوصلمون نمیکشه. برای شما همون بوس کافیه. 
گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت میزنم.
پیر ازلی...
دامبلدور آنقدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری میشه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز میتواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچهای که فرستاده مقابل مار غولپیکر افسانهای. از یک پیرمرد چه کاری برمیآید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش میطلبد. مگر نه؟
او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالیاش را جا به جا کرده و سر تکان میدهد. چرا که میدانسته بالاخره یک طوری میشود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشهی او این است که بی هیچ برنامهای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری میشود!»
او وانمود نمیکند، واقعا میدانسته چه میشود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را میبیند. very very very big picture را. آنقدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.
اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمیگیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور میخواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف میزد. آن گاه باید میگفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!
آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامهی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود میباشد. او در رابطه با انگیزهی خود گفت:
- این چالشیترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر میکنم سختترین زبونیه که دارم یاد میگیرم. اما چارهای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشنشیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت میکنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.
وقتی دوران پیریات اینچنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته میشوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی میداند. او در این رابطه همواره میگوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی میکند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتیبات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه میکند.
رند کارکشته...
بزرگترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکیاش نهفته. آنجا که همگان با خود میگویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!
او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمیکند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمیآید، یک آبنبات لیمویی بالا میاندازد و آرام استکان چایش را هورت میکشد و از خود میپرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه میزند.
بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی میگوید به تو اعتماد کامل دارد... له میشوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر میتوانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ میمانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت میایی و میبینی نمیدانی چه غلطی میکنی! نمیدانی چرا میکنی! نمیدانی میتوانی یا زنده نمیمانی! بعد ازت میپرسند چرا این غلط را میکنی؟ میگویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟
طفل ابدی...
دامبلدور اما این رندیها را رندانه به کار نمیبندد! او آدمها را میفرستد توی دل خطر... اما نه از سر بیرحمی و برای منافع مهمتر! این تنها یک کنجکاوی شیطنتآمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش میکند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری میزند و یک روز با شیشهی عینکش میافتد به جان لانهی مورچهها! او که سالهاست زندگی میکند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش میفرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.
آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:
- ای بچهاو رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چیطو میشه! بالاخره یهطو میشه دیگه! مگه چیطو میخواد بشه؟
*
* صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّهی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!
انجام شد.
@آلبوس دامبلدور

گروه: گریفیندور. ولی الان در هیچ خوابگاهی تردد ندارم. تو دفتر مدیریت با فاوکس چرت میزنم.
***
پیر ازلی...
دامبلدور آنقدر در این دنیا بوده که به قدر کافی دیده و فهمیده باشد؛ که همیشه: «بالاخره بعدش یه طوری میشه دیگه!» پس دلیلی ندارد نگران چیزی شود و جدی بگیرد. حالا این چیز میتواند مرگ باشد، یا خیانت، یا پسربچهای که فرستاده مقابل مار غولپیکر افسانهای. از یک پیرمرد چه کاری برمیآید؟ وضعیت هر چه باشد، بهتر است چای سرد نشود. یک آبنبات لیمویی هم کنارش میطلبد. مگر نه؟

او هر بار که اتفاق بزرگی رخ دهد، عینک هلالیاش را جا به جا کرده و سر تکان میدهد. چرا که میدانسته بالاخره یک طوری میشود، و حالا هم شده! همین باعث شده همه تصور کنند که او همیشه از قبل یک نقشه دارد. البته نه که نداشته باشد! نقشهی او این است که بی هیچ برنامهای پیش برود. چرا که «حالا یک طوری میشود!»
او وانمود نمیکند، واقعا میدانسته چه میشود؛ فقط نه در سطوح جزیی، بلکه در یک زاویه دید بالاتر و متفاوت از دیگران. او big picture را میبیند. very very very big picture را. آنقدر big که از آن جا هر چه بشود، همان درست است.
اما همین پیر فرزانه که دنیا را به جوراب پشمی خود نیز نمیگیرد، در عین حال از دنیا عقب نمانده! او اکثریت قریب به اتفاق عمرش را پیر بوده! بنابراین آموخته که انسان باید boomer نماند و با زمانه پیش برود. تصور کنید دامبلدور میخواست همان طوری حرف بزند که در کودکی حرف میزد. آن گاه باید میگفت: «بوی جوی هاگوارتز آید هری! یاد فاکس مهربان آید هری!» که این یعنی شکار جانپیچ تمام شد، بیا برگردیم به هاگوارتز!
آلبوس که به عبارت «ز گهواره تا گور دانش بجوی» جامهی عمل پوشانده، اکنون در حال کسب سی و چهارمین مدرک تحصیلی خود میباشد. او در رابطه با انگیزهی خود گفت:
- این چالشیترین فعالیت صد سال اخیر زندگیمه. بعد از زبان مردم دریا، فکر میکنم سختترین زبونیه که دارم یاد میگیرم. اما چارهای نیست. نسل Z همینجوریش هم کلا سیچوئیشنشیپ هستن همیشه. اگه زبونشونم نفهمی که دیگه راحت گوستت میکنن. باید ارتباطمون با جوونا حفظ کنیم.
وقتی دوران پیریات اینچنین به درازا کشیده باشد، طبیعی است که خسته میشوی اگر یک سبک زندگی سوبر پیرمردی در پیش بگیری. دامبلدور اگرچه دل در گرو دنیا ندارد، اما زهد سفت و سخت را نیز نوعی دیگر از جدّی گرفتن زیادی میداند. او در این رابطه همواره میگوید: «پیرم و گـــاهی... گـــــــــــــــــاهی! چی بشه حالا! اووووووَه! گاهی دلم یاد جوانی میکند.» و از بالا انداختن یک آبنبات لیمویی تا قمار روی طعم یک برتیبات، زمان مدیدی در حدود نیم ساعت، پرهیز و پارسایی پیشه میکند.
رند کارکشته...
بزرگترین زیرکیِ دامبلدور در پنهان کردن زیرکیاش نهفته. آنجا که همگان با خود میگویند: چه پیر ساده دلی! آن جا، دقیقا همان جاییست که او کارکشتگی به خرج داده!
او هیچ گاه از سر خامی اعتماد نمیکند. هر بار کسی که به او اعتماد کرده تو زرد از آب درمیآید، یک آبنبات لیمویی بالا میاندازد و آرام استکان چایش را هورت میکشد و از خود میپرسد: «کی ضرر کرد؟ من یا اون؟» و لبخندی پیروزمندانه میزند.
بیایید و این طور به موضوع نگاه کنید: اگر از ابتدا ریگی به کفشت باشد، وقتی میگوید به تو اعتماد کامل دارد... له میشوی! مردی با این ریشِ سفید به تو اعتماد کرده... مگر دیگر میتوانی این اعتماد را خدشه دار کنی؟ میمانی توی رودرواسی!
اگر هم بی گناه باشی، به خودت میایی و میبینی نمیدانی چه غلطی میکنی! نمیدانی چرا میکنی! نمیدانی میتوانی یا زنده نمیمانی! بعد ازت میپرسند چرا این غلط را میکنی؟ میگویی چون دامبلدور به من اعتماد کرده. شما بگویید! چه کسی به چه کسی اعتماد کرده؟
طفل ابدی...
دامبلدور اما این رندیها را رندانه به کار نمیبندد! او آدمها را میفرستد توی دل خطر... اما نه از سر بیرحمی و برای منافع مهمتر! این تنها یک کنجکاوی شیطنتآمیز معصومانه است که دارد دنیای اطرافش را آزمایش میکند تا آن را بیاموزد؛ مانند طفلی که یک روز دست به بخاری میزند و یک روز با شیشهی عینکش میافتد به جان لانهی مورچهها! او که سالهاست زندگی میکند و در طول عمرش هرگز نمرده، دیگر برایش یک اتفاق ترسناک و غریب نیست. بارها از کنارش رد شده. برای همین دیگران را نیز به راحتی به کامش میفرستد. بالاخره که قرار نبوده جاودانه بمانند! مرگ حق است. اعتماد دامبلدور وسیله.
آب نبات لیمویی کنج لپ، استکان چایی بر لب، صدایی در پشت ذهن:
- ای بچهاو رو بفرستیم جلو ای مارو... ببینیم چیطو میشه! بالاخره یهطو میشه دیگه! مگه چیطو میخواد بشه؟
** صدای ذهن دامبلدور لهجه شیرازی دارد. اگر جغرافیتان خوب نیست، بدانید که درّهی گودریک از توابع استان فارس، شهرستان فسا هست!

انجام شد.

@آلبوس دامبلدور
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط UncleD در 1405/5/13 7:08:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/13 15:01:51
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/13 15:01:51
بالاخره یه طوری میشه؛ بپا چاییت سرد نشه... بوس!
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

نام:کاتسوجی یامازاکی.
سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازهکار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متنها معتاده.
برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اونقدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه دربارهش فکر کنه.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش میکنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.
زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سختکوشی، کنترل احساسات و مهمتر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه میگفتن: «بعضی وقتها، اولین اشتباهت میتونه بشه آخرین اشتباهت.»
اونها محبتشون رو محتاطانه نشون میدادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.
وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.
یهکم که بزرگتر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابلاعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چهطور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.
بعد از فارغالتحصیلی، کاتسوجی معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتابدار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.
انجام شد.
@کاتسوجی یامازاکی
سن: بیست و چهار سال.
شغل: معلم تازهکار مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که نامزدش، ایزومی رو بشناسه، جغد بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده و به خاطر ترس از شکست، به کار و به خاطر فرار از پوچی، به تحقیق و ویرایش متنها معتاده.
برای عزیزانش، یعنی برادرش هیروشی، پدر و مادرش و نامزدش، ایزومی، یه آدم محافظ و قدرشناسه که در عین حال، اونقدر زودرنج هست که زود فکر کنه مردم از دستش ناراحت شدن و بره یه گوشه دربارهش فکر کنه.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، ظرفیت شدیدی برای عشق و نفرت داره که معمولا به شدت سرکوبش میکنه و میگه ابراز احساسات شدید درست نیست.
زندگینامه:
پدر و مادر کاتسوجی، دوتا شفادهنده بودن که بهش سختکوشی، کنترل احساسات و مهمتر از همه، دقت رو یاد دادن. اون ها همیشه میگفتن: «بعضی وقتها، اولین اشتباهت میتونه بشه آخرین اشتباهت.»
اونها محبتشون رو محتاطانه نشون میدادن و این تو وجود کاتسوجی و برادرش، هیروشی، به دو شکل متفاوت بروز پیدا کرد؛کاتسوجی مثل پدر و مادرشون شد و هیروشی، با ابراز محبت شدید، نقطه مقابلشون.
وقتی به مهوتوکورو رفتن، هر دو تو گروهی افتادن که تو هاگوارتز معادل هافلپاف بود.
یهکم که بزرگتر شدن و با اتفاقات مهوتوکورو، ابراز محبت هیروشی شد برای افراد قابلاعتماد و از طرفی، کاتسوجی یاد گرفت چهطور با حفظ فاصله با دیگران ارتباط داشته باشه.
بعد از فارغالتحصیلی، کاتسوجی معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو شد و مدتی بعد، با خانم کتابدار، ایزومی هوشیزاوا ازدواج کرد. الان، با وجود درگیری با اضطراب و نشخوار فکری از زندگیش نسبتا راضیه.
انجام شد.

@کاتسوجی یامازاکی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 16:24:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 19:56:28
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/11 12:39:13
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:32
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
20

عرض ادب،
معرفی شما را مطالعه کردم دوشیزه کارتر... قابل تأمل و تحسینبرانگیز است. حضور شما به غنای فضای نقشآفرینی خواهد افزود.
در خصوص منشن آقای پاتر، به عنوان یکی از اعضای این جامعه، خود را موظف به همکاری و تسهیل امور میدانم. اگر در مسیر نقشآفرینی خود به مشاوره یا کمکی نیاز داشتید، از طریق پیام خصوصی با بنده در ارتباط باشید.
با احترام،
سوروس اسنیپ
@دیانا کارتر
@هری پاتر
معرفی شما را مطالعه کردم دوشیزه کارتر... قابل تأمل و تحسینبرانگیز است. حضور شما به غنای فضای نقشآفرینی خواهد افزود.
در خصوص منشن آقای پاتر، به عنوان یکی از اعضای این جامعه، خود را موظف به همکاری و تسهیل امور میدانم. اگر در مسیر نقشآفرینی خود به مشاوره یا کمکی نیاز داشتید، از طریق پیام خصوصی با بنده در ارتباط باشید.
با احترام،
سوروس اسنیپ
@دیانا کارتر
@هری پاتر
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر

نام: دیانا
نام خوانوادگی: کارتر (فامیل جیمی شون نیستم)
گروه: اسلیترین
____________________________________________
لقب ها: ملکهی نحسی ، فاجعهی بلوند
بوگارت: حشره
، اسپند، چشم نظرپاتروناس: یه گربهی سیاه.
خیلیها میگن «چقدر بهت میاد.» من هنوز مطمئن نیستم این تعریفه یا توهین.
اصیلزاده. ۱۵۵ سانتیمتر دردسر خالص.
ویژگی ظاهری:
موهای بلوند پلاتینی، چشمهای سبز خاکستری، پوستی که بیشتر شبیه کاغذ پوسته تا پوست آدمیزاد، و یه خال کوچیک زیر چشم چپم که از خودم معروف تره. نگران نباش، رنگم همیشه همین بوده؛ هنوز نمُردم.
ویژگی اخلاقی:
بیذوق، آزاردهنده، جاهطلب، باهوش، دارای مشکلات روانی کمی حاد، کنجکاو (عاشق دست کردن تو هر سوراخی که دست کردن توش ممنوعه.)
علایق:
کتاب های ممنوعه، جادوهای ممنوعه،
مکان های ممنوعه کلا هرچی که ممنوعه!
آسترولوژی، بافت سبز، هات چاکلت، ترسوندن بقیه.
توضیحات اضافه:
بقیه میگن نحسم. ولی من میگم شماها زیادی حساسین. اینکه هر بار کنار من دیگ معجون منفجر میشه یا یکی از پلهها سُر میخوره، یا اینکه توی روز تولدم برادر بزرگترم توسط یه عنکبوت آکرومانتولا خورده شد، الزاماً تقصیر من نیست... مگه نه؟
خانوادهم معتقدن قدرت واقعی توی اطلاعاته، نه سر و صدا. منم موافقم؛ فقط نمیدونم چرا همیشه سر و صدا خودش دنبالم راه میافته!
به هر حال، اگه یه روز اطراف من، دیگ معجونت منفجر شد، از پلهها افتادی یا جغدت تصمیم گرفت وسط صبحونه روی سرت فرود بیاد... لطفاً قبل از اینکه به من زل بزنی، مدرک پیدا کن!

تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@سوروس اسنیپ
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/7 11:55:55
Chaos follows me
I call it loyalty
I call it loyalty
جزئیات کاربر

نام: آدلاید
نام خانوادگی: مورتون
سن: ۱۹ سال
محل سکونت: دهکده هاک سمیت (جایی که تلاش میکند هر روز با موفقیت از کنار ویترینهای عجیب و غریب رد شود بدون اینکه چیزی را به اشتباه بترکاند)
خانه در هاگوارتز: نامعلوم (احتمالاً کلاه دونبست هم موقع دیدن آدلاید کمی تردید کرده است)
پاترونوس: یک گربه خاکستری که احتمالاً همین حالا هم دارد با نگاهی judgmental به همه نگاه میکند
بوگارت: یک کوه از تکالیف عقب افتاده که با صدای بلند فریاد میزنند: چرا هنوز شروع نکردی؟
ویژگیهای ظاهری: ظاهری که در نگاه اول میگوید من یک جادوگر بسیار منظم و باوقار هستم، اما اگر دقیقتر نگاه کنید، احتمالاً لکهی کوچکی از جوهر یا پودر یک معجون نامعلوم روی آستین لباسش پیدا میکنید.
ویژگیهای شخصیتی: آدلاید ترکیبی از وقار خانوادگی و یک آشوب درونی است. او سعی میکند زندگیای کاملاً عادی و آرام داشته باشد، اما انگار سرنوشت تصمیم گرفته است که هر بار او بخواهد یک روز معمولی داشته باشد، یک اتفاق عجیب بیفتد. او تحلیلگر است، اما گاهی تحلیلهایش در مورد اینکه چرا گربه همسایه از او متنفر است، بیشتر از تحلیلهایش دربارهی درسهای جادوگری زمان میبرد.
ویژگی خاص و خلاقانه: آدلاید یک استعداد ذاتی در پیدا کردن سختترین و عجیبترین مسیرها برای رسیدن به یک مقصد ساده دارد. او میتواند در یک راهروی مستقیم، Somehow گم شود و به جای اتاق درس، سر از زیرزمین یا آشپزخانه درآورد.
گره زندگی و هایپ: تلاش همیشگی برای حفظ وجههی اجتماعی در حالی که در واقعیت، نیمی از زمانش را صرف این میکند که بفهمد چرا معجوناتش همیشه رنگهای غیرمنتظرهای میگیرند. او میخواهد یک زندگی معمولی داشته باشد، اما در دنیای جادوگری، معمولی بودن سختترین ماموریت ممکن است.
تایید شد. خوش برگشتی
@آدلاید مورتون
نام خانوادگی: مورتون
سن: ۱۹ سال
محل سکونت: دهکده هاک سمیت (جایی که تلاش میکند هر روز با موفقیت از کنار ویترینهای عجیب و غریب رد شود بدون اینکه چیزی را به اشتباه بترکاند)
خانه در هاگوارتز: نامعلوم (احتمالاً کلاه دونبست هم موقع دیدن آدلاید کمی تردید کرده است)
پاترونوس: یک گربه خاکستری که احتمالاً همین حالا هم دارد با نگاهی judgmental به همه نگاه میکند
بوگارت: یک کوه از تکالیف عقب افتاده که با صدای بلند فریاد میزنند: چرا هنوز شروع نکردی؟
ویژگیهای ظاهری: ظاهری که در نگاه اول میگوید من یک جادوگر بسیار منظم و باوقار هستم، اما اگر دقیقتر نگاه کنید، احتمالاً لکهی کوچکی از جوهر یا پودر یک معجون نامعلوم روی آستین لباسش پیدا میکنید.
ویژگیهای شخصیتی: آدلاید ترکیبی از وقار خانوادگی و یک آشوب درونی است. او سعی میکند زندگیای کاملاً عادی و آرام داشته باشد، اما انگار سرنوشت تصمیم گرفته است که هر بار او بخواهد یک روز معمولی داشته باشد، یک اتفاق عجیب بیفتد. او تحلیلگر است، اما گاهی تحلیلهایش در مورد اینکه چرا گربه همسایه از او متنفر است، بیشتر از تحلیلهایش دربارهی درسهای جادوگری زمان میبرد.
ویژگی خاص و خلاقانه: آدلاید یک استعداد ذاتی در پیدا کردن سختترین و عجیبترین مسیرها برای رسیدن به یک مقصد ساده دارد. او میتواند در یک راهروی مستقیم، Somehow گم شود و به جای اتاق درس، سر از زیرزمین یا آشپزخانه درآورد.
گره زندگی و هایپ: تلاش همیشگی برای حفظ وجههی اجتماعی در حالی که در واقعیت، نیمی از زمانش را صرف این میکند که بفهمد چرا معجوناتش همیشه رنگهای غیرمنتظرهای میگیرند. او میخواهد یک زندگی معمولی داشته باشد، اما در دنیای جادوگری، معمولی بودن سختترین ماموریت ممکن است.
تایید شد. خوش برگشتی

@آدلاید مورتون
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:26:37
با تو از تو برای تو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: یکشنبه 18 مرداد 1405 13:03
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
312

نام: الستور
نام خانوادگی: مون
گروه: گریفیندور
ظاهر عادی:
گوشهای بزرگ گوزنی که وقتی به فکر فرو میره، به سمت عقب خمشون میکنه. موهای قرمز که حاشیههایی به رنگ سیاه دارن و با وجود اینکه پریشون و بلند هستن، ولی حالت خوش فرمی دارن. روی سرش دوتا شاخ کوچیک گوزن هم رشد کردن. مردمک چشماش قرمز تیرهن و داخل چشماش هم قرمز روشن. لبهاش اکثر اوقات به لبخندی بزرگ بازن که حالت غیرطبیعی و نقاب مانندی داره و دندونهای زرد و نوک تیزش رو مشخص میکنه.
ظاهر شیطانی:
الستور زمانی که عصبانی میشه، دچار تغییرات ظاهری خیلی مشخصی میشه، که از جملهش میشه به سیاه شدن دور مردمک چشمهاش، بزرگ شدن شاخهاش، و درازتر شدن دستاش که حالتی حیوانیتر رو بهش میدن، اشاره کرد.
صدا:
صدای الستور طوریه که انگار همیشه در حال پخش شدن از یک رادیوی قدیمیه و زمانی که عصبانی بشه، صداش خشنتر میشه.
لباسها:
الستور شخصیت شیک پوشیه، همیشه کت قرمزی به تن داره که زیرش جلیقهای به رنگ قرمز و مشکی پوشیده و به پاپیونی سیاه مزینش کرده.
اخلاق:
الستور معمولا آروم و خندانه و حرفاش حالت طعنهآمیزی دارن. بیشتر به دنبال سرگرمی و هرج و مرجه و هرچیزی رو به چشم سرگرمی میبینه. به ضعیفتر از خودش آسیبی نمیزنه و به جاش ازشون برای رسیدن به اهدافش استفاده میکنه و در همین جهت، اجازه نمیده کس دیگهای هم ضعیفهارو اذیت کنه. از بحثهای طولانی خوشش نمیاد و سعی میکنه صحبت رو کوتاه و سریع به انجام برسونه.
اصولا برای هر تصمیم و برنامهای که داره، از مدتها قبل نقشههای پیچیده میکشه، گاهی در طی این نقشهها اگر لازمه باشه، اجازه میده تحقیرش کنن، بهش ضربه بزنن، شکنجهش کنن، و حتی هر بلایی که لازمه سرش بیارن؛ چون مطمئنه که در نهایت کسی که میخنده، خودشه.
چوبدستی:
الستور از چوبدستی استفاده نمیکنه و چوبدستی نداره. بلکه همواره با خودش یک عصا داره که بخش بالاییش شبیه یک میکروفونه و در واقع از عصاش برای اجرای جادو و هدایت قدرت جادوییش استفاده میکنه.
زندگینامه کوتاه:
الستور از مادری انسان و پدری شیطان به وجود اومده و به همین خاطر میتونه بین دنیای انسانها و جهنم جا به جا بشه. به عنوان یک نیمه شیطان قدرتمند و با لقب "شیطان رادیویی" شناخته میشه و توی جهنم کنترل تمام رادیوها و امواج رادیویی رو به عهده داره و به درجه "اور لرد" (Overlord) رسیده و معمولا بین دو دنیا در رفت و آمد و ایجاد سرگرمی برای خودش و بدبختی برای دیگرانه.
قدرتها و تواناییها:
الستور علاوه بر اینکه میتونه به راحتی از جهنم به دنیای انسانها بیاد و برگرده، توانایی اجرای تمام جادوهای عادی رو داره، ولی عمده قدرت و جادوهاش بهوسیله و به شکل بازوهایی بلند و ضخیم (مثل بازوهای هشتپا) از جنس سایهست که میتونن به دشمناش ضربه بزنن یا حتی باعث مرگشون بشن. الستور این سایههارو از توی زمین یا حتی بعضی مواقع از پشت ستون فقراتش احضار میکنه تا توی جنگ ازشون استفاده کنه.
همچنین سایه الستور از خودش مستقل عمل میکنه و زندهست و میتونه عصاش یا بقیه چیزهاش رو در مواقع لزوم براش حمل کنه یا حتی باعث انواع خرابکاریها بشه.
تواناییهای الستور در دنیای انسانها کمی محدودتره و فقط برای مدت محدودی میتونه از بازوهای سایهایش استفاده کنه یا رادیوهارو تحت کنترلش در بیاره.
در صورتی که الستور توی دنیای انسانها کشته بشه، توی جهنم دوباره بیدار میشه و میتونه که برگرده. الستور رو نمیشه در جهنم کشت.
عکس برداری و فیلم برداری از الستور کار احمقانهایه، چون تمام ویدیوها و عکسهایی که ازش گرفته میشه، کاملا تار و بهم ریخته و غیرقابل دیدن میشن. بهرحال این چهره ساخته شده برای رادیو!
تایید شد. خوش برگشتی
@الستور مون
نام خانوادگی: مون
گروه: گریفیندور
ظاهر عادی:
گوشهای بزرگ گوزنی که وقتی به فکر فرو میره، به سمت عقب خمشون میکنه. موهای قرمز که حاشیههایی به رنگ سیاه دارن و با وجود اینکه پریشون و بلند هستن، ولی حالت خوش فرمی دارن. روی سرش دوتا شاخ کوچیک گوزن هم رشد کردن. مردمک چشماش قرمز تیرهن و داخل چشماش هم قرمز روشن. لبهاش اکثر اوقات به لبخندی بزرگ بازن که حالت غیرطبیعی و نقاب مانندی داره و دندونهای زرد و نوک تیزش رو مشخص میکنه.
ظاهر شیطانی:
الستور زمانی که عصبانی میشه، دچار تغییرات ظاهری خیلی مشخصی میشه، که از جملهش میشه به سیاه شدن دور مردمک چشمهاش، بزرگ شدن شاخهاش، و درازتر شدن دستاش که حالتی حیوانیتر رو بهش میدن، اشاره کرد.
صدا:
صدای الستور طوریه که انگار همیشه در حال پخش شدن از یک رادیوی قدیمیه و زمانی که عصبانی بشه، صداش خشنتر میشه.
لباسها:
الستور شخصیت شیک پوشیه، همیشه کت قرمزی به تن داره که زیرش جلیقهای به رنگ قرمز و مشکی پوشیده و به پاپیونی سیاه مزینش کرده.
اخلاق:
الستور معمولا آروم و خندانه و حرفاش حالت طعنهآمیزی دارن. بیشتر به دنبال سرگرمی و هرج و مرجه و هرچیزی رو به چشم سرگرمی میبینه. به ضعیفتر از خودش آسیبی نمیزنه و به جاش ازشون برای رسیدن به اهدافش استفاده میکنه و در همین جهت، اجازه نمیده کس دیگهای هم ضعیفهارو اذیت کنه. از بحثهای طولانی خوشش نمیاد و سعی میکنه صحبت رو کوتاه و سریع به انجام برسونه.
اصولا برای هر تصمیم و برنامهای که داره، از مدتها قبل نقشههای پیچیده میکشه، گاهی در طی این نقشهها اگر لازمه باشه، اجازه میده تحقیرش کنن، بهش ضربه بزنن، شکنجهش کنن، و حتی هر بلایی که لازمه سرش بیارن؛ چون مطمئنه که در نهایت کسی که میخنده، خودشه.
چوبدستی:
الستور از چوبدستی استفاده نمیکنه و چوبدستی نداره. بلکه همواره با خودش یک عصا داره که بخش بالاییش شبیه یک میکروفونه و در واقع از عصاش برای اجرای جادو و هدایت قدرت جادوییش استفاده میکنه.
زندگینامه کوتاه:
الستور از مادری انسان و پدری شیطان به وجود اومده و به همین خاطر میتونه بین دنیای انسانها و جهنم جا به جا بشه. به عنوان یک نیمه شیطان قدرتمند و با لقب "شیطان رادیویی" شناخته میشه و توی جهنم کنترل تمام رادیوها و امواج رادیویی رو به عهده داره و به درجه "اور لرد" (Overlord) رسیده و معمولا بین دو دنیا در رفت و آمد و ایجاد سرگرمی برای خودش و بدبختی برای دیگرانه.
قدرتها و تواناییها:
الستور علاوه بر اینکه میتونه به راحتی از جهنم به دنیای انسانها بیاد و برگرده، توانایی اجرای تمام جادوهای عادی رو داره، ولی عمده قدرت و جادوهاش بهوسیله و به شکل بازوهایی بلند و ضخیم (مثل بازوهای هشتپا) از جنس سایهست که میتونن به دشمناش ضربه بزنن یا حتی باعث مرگشون بشن. الستور این سایههارو از توی زمین یا حتی بعضی مواقع از پشت ستون فقراتش احضار میکنه تا توی جنگ ازشون استفاده کنه.
همچنین سایه الستور از خودش مستقل عمل میکنه و زندهست و میتونه عصاش یا بقیه چیزهاش رو در مواقع لزوم براش حمل کنه یا حتی باعث انواع خرابکاریها بشه.
تواناییهای الستور در دنیای انسانها کمی محدودتره و فقط برای مدت محدودی میتونه از بازوهای سایهایش استفاده کنه یا رادیوهارو تحت کنترلش در بیاره.
در صورتی که الستور توی دنیای انسانها کشته بشه، توی جهنم دوباره بیدار میشه و میتونه که برگرده. الستور رو نمیشه در جهنم کشت.
عکس برداری و فیلم برداری از الستور کار احمقانهایه، چون تمام ویدیوها و عکسهایی که ازش گرفته میشه، کاملا تار و بهم ریخته و غیرقابل دیدن میشن. بهرحال این چهره ساخته شده برای رادیو!
تایید شد. خوش برگشتی

@الستور مون
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/4 11:20:03
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج