نام: سلوینیا
سن: ۳۸۷ سال؛ ظاهر حدود ۳۰ ساله
گروه: راون
چوبدستی: چوب سرخدار، ۱۳ و نیم اینچ، مغز موی تکشاخ
نژاد: از تبار باستانی روباههای نهدم، با رگههایی از خون الفی، ومپایری و جادوگری
پاترونوس : روباه نه دم
شجره نامه :
سلوینیا از بازماندگان یکی از قدیمیترین و مرموزترین تبارهای دنیای جادوگری است؛ تبار روباههای نهدم، موجوداتی افسانهای که قرنها پیش در میان جادوگران زندگی میکردند و بعدها تقریباً بهطور کامل از جهان جادو ناپدید شدند.
دربارهی منشأ واقعی این تبار، داستانهای متفاوتی وجود دارد. بعضیها معتقدند نخستین روباه نهدم، جادوگری بوده که برای رسیدن به جاودانگی، پیمانی با یک موجود باستانی بسته است. عدهای دیگر میگویند روباههای نهدم از ابتدا موجوداتی میان انسان و روح بودهاند؛ موجوداتی که با جادو متولد میشوند و تا زمانی که نه دم خود را کامل نکنند، نمیتوانند سرنوشت واقعیشان را بشناسند.
ویژگی های ظاهری:
او دختری جوان با پوستی بسیار سفید و سرد، موهایی بلند و تیره و چشمانی تیره رنگ است؛ چشمانی که در حالت عادی زیبا و نافذ به نظر میرسند، اما هنگام خشم یا استفاده از جادو، حالتی کاملاً حیوانی پیدا میکنند. مردمک چشمهایش باریک میشود و گاهی انعکاس نور در آنها شبیه چشمهای یک روباه در تاریکی است.
حرکاتش نیز بیش از آنکه انسانی باشد، ظرافت و احتیاط یک شکارچی را دارد. آرام راه میرود، تقریباً هیچ صدایی هنگام حرکت ایجاد نمیکند و معمولاً قبل از اینکه دیگران متوجه حضورش شوند، او متوجه حضور آنها شده است.
اما عجیبترین ویژگی سلوینیا، سایهی اوست.
در حالت عادی، سایهاش کاملاً طبیعی به نظر میرسد؛ اما هنگام استفاده از جادو یا زمانی که احساسات شدیدی پیدا میکند، ممکن است برای چند ثانیه سایههایی شبیه دمهای روباه پشت سرش دیده شوند.
او در حقیقت دارای نه دم جادویی است، اما همهی آنها هنوز بهطور کامل بیدار نشدهاند.
هر دم نشاندهندهی مرحلهای از قدرت، تجربه و رشد روحی اوست و گفته میشود روباه نهدم زمانی به قدرت واقعی خود میرسد که بتواند تمام نه دمش را بدون از دست دادن کنترل ظاهر کند.
سلوینیا تاکنون تنها قادر بوده تعداد محدودی از دمهایش را آشکار کند و به همین دلیل، خودش نیز دقیقاً نمیداند در صورت بیدار شدن هر نه دم چه اتفاقی خواهد افتاد.
چهرهی واقعی
سلوینیا تقریباً همیشه بخشی از چهرهاش را با شنل، کلاه یا سایه میپوشاند. نه به دلیل زشتی یا خجالت، بلکه به این دلیل که نگاه کردن مستقیم به چشمان او برای بعضی افراد بیش از حد خطرناک است.
او میتواند با نگاه کردن به یک فرد، احساسات پنهانش را تشخیص دهد و در صورت تمرکز کافی، به بخشهایی از ذهن و خاطرات او دسترسی پیدا کند.
با این حال، سلوینیا به ندرت از این توانایی بدون دلیل استفاده میکند.
او معتقد است ذهن هر انسان، حتی دشمنش، حریم شخصی اوست مگر اینکه دلیلی برای شکستن این قانون داشته باشد.
شخصیت
سلوینیا ترکیبی عجیب از آرامش، شیطنت و خطر است.
گاهی ساعتها ساکت میماند و فقط دیگران را تماشا میکند. گاهی آنقدر کمحرف و خجالتی به نظر میرسد که ممکن است تصور کنید با دختری کاملاً معمولی طرف هستید.
اما کافی است احساس کند کسی قصد فریب دادن او را دارد.
آن وقت همان دختر آرام، تبدیل به موجودی میشود که بهسختی میتوان رفتار بعدیاش را پیشبینی کرد.
سلوینیا ذاتاً روباه گونه است؛ نه به معنای بدجنسی، بلکه به معنای زیرکی، بازیگوشی، کنجکاوی و توانایی فوقالعاده در پیدا کردن راه فرار از هر موقعیت.
اگر در را به رویش ببندید، پنجرهای پیدا میکند.
اگر پنجره را هم ببندید، احتمالاً خودش را تبدیل به چیزی میکند که بتواند از سوراخ کلید عبور کند!
او استعداد عجیبی در متقاعد کردن افراد دارد و بیشتر از قدرت جادویی، از کلمات استفاده میکند.
میتواند با یک جمله دشمنی را آرام کند، با یک لبخند اعتماد کسی را به دست بیاورد و با چند کلمه کاری کند که سختترین آدمها چیزی را که نمیخواستند بگویند، خودشان بر زبان بیاورند.
او روانشناس خوبی است؛ رفتار، حرکات، لحن، مکثها و نگاه افراد را زیر نظر میگیرد و معمولاً خیلی زود متوجه میشود چه چیزی را پنهان میکنند.
به همین دلیل، در جاسوسی و جمعآوری اطلاعات نیز بسیار موفق است.
قدرتهای روباهی
سلوینیا میتواند به شکل یک روباه سفید با چشمان نارنجی درآید.
در این حالت، سرعت، شنوایی و بویاییاش چندین برابر میشود و میتواند بدون جلب توجه در تاریکی حرکت کند.
همچنین قادر است برای مدت کوتاهی ظاهر خود را تغییر دهد و حتی چهره و صدای یک فرد دیگر را تقلید کند.
اما این تغییر شکل محدودیت دارد. هرچه مدت بیشتری در شکل دیگری بماند، کنترل ذهن و غرایز روباهیاش دشوارتر میشود.
او همچنین توانایی ایجاد توهمهای جادویی دارد.
ممکن است فردی را وادار کند چیزی را ببیند که وجود ندارد، صدایی را بشنود که هیچکس دیگری نمیشنود یا حتی برای چند لحظه احساس کند در مکانی کاملاً متفاوت قرار گرفته است.
با این حال، توهمهای او نمیتوانند برای همیشه واقعیت را تغییر دهند و افراد دارای قدرت ذهنی بالا میتوانند در برابرشان مقاومت کنند.
خون الفی و ومپایری
رگهی الفی موجود در وجود سلوینیا باعث شده حواس بسیار تیز و ارتباط عجیبی با طبیعت و موجودات جادویی داشته باشد.
بسیاری از موجودات جادویی برخلاف انسانها، حضور واقعی او را بهتر از دیگران حس میکنند.
رگهی ومپایری نیز باعث شده روند پیری بدنش تقریباً متوقف شود و عمر بسیار طولانی داشته باشد.
اما خون ومپایری برای او تنها یک موهبت نیست.
گاهی در شرایط شدید، غرایز این خون در وجودش بیدار میشود و سلوینیا مجبور میشود برای حفظ کنترل خودش مبارزه کند.
به همین دلیل از اینکه دیگران بیش از حد به او نزدیک شوند، همیشه کمی واهمه دارد.
علایق
به بوی باران، جنگل و شب علاقهی عجیبی دارد و بیشتر شبها را به بیداری ترجیح میدهد.
غروب و نیمهشب بهترین زمان برای او هستند.
از شلوغی زیاد خوشش نمیآید، اما اگر کسی را دوست داشته باشد، میتواند ساعتها کنارش بنشیند بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند.
و اما عشق...
بزرگترین راز زندگی سلوینیا، قدرتهایش نیست. عشق اوست.
در افسانههای روباههای نهدم آمده است که هر روباه نهدم در تمام عمر خود تنها یکبار میتواند عاشق شود.
عشق برای آنها شبیه انسانها نیست.
وقتی یک روباه نهدم واقعاً عاشق شود، روح او با روح آن فرد پیوند میخورد؛ پیوندی که حتی مرگ هم نمیتواند بهسادگی آن را از بین ببرد.
سلوینیا همیشه این افسانه را خرافه میدانست.تا اینکه چند قرن پیش، او را دید. هیچکس نمیداند آن شخص چه کسی بوده. حتی مشخص نیست انسان بوده، جادوگر بوده یا موجودی از همان دنیای باستانی که سلوینیا از آن آمده است.
فقط گفته میشود آن شخص، تنها موجودی بود که توانست سلوینیا را در شکل واقعیاش ببیند؛ با هر نه دم، بدون اینکه از او بترسد.
و عجیبتر اینکه سلوینیا برای اولین بار در تمام عمرش نتوانست ذهن او را بخواند.
هرچه تلاش کرد، چیزی جز تاریکی و یک جمله پیدا نکرد:
«اگر روزی دوباره مرا پیدا کردی، این بار فرار نکن.»
بعد از آن، آن شخص ناپدید شد. سلوینیا قرنها به دنبال او گشت. شهر به شهر، کشور به کشور و حتی میان بخشهای ممنوعهی دنیای جادوگری. اما هرگز پیدایش نکرد.
تا اینکه سالها بعد، متوجه شد هر بار که شخصی با ویژگیهای خاصی به او نزدیک میشود، یکی از دمهایش بدون اختیار ظاهر میشود.
او هنوز نمیداند چرا. نمیداند آن شخص مرده است یا زنده. نمیداند اگر دوباره او را ببیند، خواهد شناختش یا نه.
و از همه مهمتر...
نمیداند اگر آن فرد واقعاً هنوز زنده باشد، چرا خودش هم بعد از این همه سال هنوز پیر نشده است.
سلوینیا هیچوقت دربارهی عشق قدیمیاش حرف نمیزند.
اما یک راز دیگر وجود دارد که خودش نیز از آن بیخبر است:
آخرین دم سلوینیا هنوز بیدار نشده.
و افسانه میگوید نهمین دم تنها زمانی ظاهر میشود که روباه نهدم دوباره عشق گمشدهی خود را پیدا کند...
یا برای همیشه از او دست بکشد.
شاید به همین دلیل است که سلوینیا، با وجود تمام قدرت و جاودانگیاش، هنوز در اعماق وجودش از یک چیز میترسد:
اینکه روزی عشقش را دوباره پیدا کند... و مجبور شود انتخاب کند بین جاودانگی خودش و زندگی او.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









