
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
233 کاربر(ها) آنلاین هستند (162 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
227
مهمانان
|
6
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
پستخانهی هاگزمید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
افتخارات

به جامعهی محترم جادوگری!
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

از جینی ویزلی به @مرلین
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همهو منم بشم دانش اموز مورد علاقش چی دارم میگم نه نه اشتباه شد هر چی شد شد
شنیدم اینجا پست بزاریم گالیون میگیریم اره منم میخوام البته مهم نی الکی گفتم بدید
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: امروز ساعت 17:25
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
48

از راجر دیویس پسر آلمانی جادوگر ( و خوشتیپ)
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.
ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟
در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟
و در اخر:سهمیه که گفتی گالیون هم داره ؟؟ اهمم ..هیچی.. خدا نگهدار شما و ریش های گره خورده تان باشد.
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.

ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟

در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟

و در اخر:
افرادی که لایک کردند
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/06
تولد نقش: 1405/02/07
آخرین ورود: امروز ساعت 18:38
از: زیر یه کُپه ریش
پستها:
63
شغل
سردبیر پیام امروز

از طرف مرلین
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
افرادی که لایک کردند
".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
جزئیات کاربر

برادر عزیزم، کاتسوجی!
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
افرادی که لایک کردند
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر

از طرف ربکا و موریگان
برای اداره کارآگاهان وزارت سحر و جادو طبقه ۵ اتاق ۲۱ 《نورا پردفوث》
مدتی است که پرونده های جنایی را دنبال میکنم و نام تو در صدر کارآگاهان این بخش دیده میشود مثل همین امروز صبح که بخش جنایی روزنامه پیام امروز را میخواندم و به نام تو برخوردم .
قابل تحسین است که با همه ی تفاوت ها و کوچک بودنت این مقدار در کارت موفق هستی.
البته اراده آهنینی نیز داری که توانسته ای تا به این زمان در اداره سحر و جادو و میان آن همه جادوگران و ساحرگان رنگ به رنگ با اخلاقیات مختلف دوام آوری.
اینکه میبینم تا به امروز سالم مانده ای و هیکل نحیفت زیر پاهای همکاران و دشمنانت له نشده هم باعث خوشحالی هم تعجب من است.
کلاغ ها خبر هایی می آورند از اینکه معاون جدید وزیر خیلی پیگیر است و برای هر کاری ده نقشه میکشد تا انجامش دهد ؛ واقعا اینطور است؟
اینجا هم اوضاع خوب است ، البته شاید.
هاگوارتز روز به روز عجیب و غریب تر میشود از استادان بگویم یا مدیر؟
از یک پیرمرد کوتاه قامت که بوی زباله میدهد تا جنی که با مسلسل وارد کلاس میشود و جنی که مدیر مدرسه شده است!
کم کم دارم فکر میکنم تا چند روز دیگر جن های خانگی حتی تا وزارت هم نفوذ میکنند و مرلین را چه دیدی شاید یکی از همین ها وزیر بعدی سحر و جادو شد.
در آخر باید بگویم که خوشحالم هنوز زنده ای و دود میدهی و امید دارم که میتوانی روز به روز در کارت موفق شوی؛ خبر ها را دنبال میکنم و منتظرم دست آورد های بیشتری از تو ببینم.
این را هم از من داشته باش:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش؛
از گندم زار من و تو
مشتی کاه میماند بـرای باد ها... .
- نیما یوشیج
نامه تمام.
برای اداره کارآگاهان وزارت سحر و جادو طبقه ۵ اتاق ۲۱ 《نورا پردفوث》
مدتی است که پرونده های جنایی را دنبال میکنم و نام تو در صدر کارآگاهان این بخش دیده میشود مثل همین امروز صبح که بخش جنایی روزنامه پیام امروز را میخواندم و به نام تو برخوردم .
قابل تحسین است که با همه ی تفاوت ها و کوچک بودنت این مقدار در کارت موفق هستی.
البته اراده آهنینی نیز داری که توانسته ای تا به این زمان در اداره سحر و جادو و میان آن همه جادوگران و ساحرگان رنگ به رنگ با اخلاقیات مختلف دوام آوری.
اینکه میبینم تا به امروز سالم مانده ای و هیکل نحیفت زیر پاهای همکاران و دشمنانت له نشده هم باعث خوشحالی هم تعجب من است.
کلاغ ها خبر هایی می آورند از اینکه معاون جدید وزیر خیلی پیگیر است و برای هر کاری ده نقشه میکشد تا انجامش دهد ؛ واقعا اینطور است؟
اینجا هم اوضاع خوب است ، البته شاید.
هاگوارتز روز به روز عجیب و غریب تر میشود از استادان بگویم یا مدیر؟
از یک پیرمرد کوتاه قامت که بوی زباله میدهد تا جنی که با مسلسل وارد کلاس میشود و جنی که مدیر مدرسه شده است!
کم کم دارم فکر میکنم تا چند روز دیگر جن های خانگی حتی تا وزارت هم نفوذ میکنند و مرلین را چه دیدی شاید یکی از همین ها وزیر بعدی سحر و جادو شد.
در آخر باید بگویم که خوشحالم هنوز زنده ای و دود میدهی و امید دارم که میتوانی روز به روز در کارت موفق شوی؛ خبر ها را دنبال میکنم و منتظرم دست آورد های بیشتری از تو ببینم.
این را هم از من داشته باش:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش؛
از گندم زار من و تو
مشتی کاه میماند بـرای باد ها... .
- نیما یوشیج
نامه تمام.
افرادی که لایک کردند
انتقام برای کسایی که مظلوم واقع شدن نیست، برای کساییه که قدرت دارن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 17:47
از: فرانسه-پاریس
پستها:
274
شغل
ناظر چت باکس

از طرف فلور نوجوان
برای فلور بزرگسال
فلور عزیز آینده،
امروز در حالی برایت نامه مینویسم که هنوز خیلی چیزها را نمیدانم. هنوز نمیدانم سالها بعد چه شکلی خواهی بود، چه کارهایی انجام دادهای و چه راههایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میدانم که تو همان دختری هستی که من روزی آرزو داشتم باشم؛ دختری که از همین روزها عبور کرده و به آینده رسیده است.
شاید وقتی این نامه را باز میکنی، بخندی و فکر کنی چقدر ساده به دنیا نگاه میکردم. شاید بعضی از نگرانیهای امروز من برایت کوچک و بیاهمیت به نظر برسند. اما میخواهم بدانی که برای من، همین لحظهها مهم هستند؛ چون همین لحظهها هستند که من را به کسی که تو شدهای تبدیل میکنند.
این روزها زیاد به آینده فکر میکنم. به اینکه چه انتخابهایی خواهم داشت، چه مسیرهایی را انتخاب خواهم کرد و کدام راه مرا به جایی که میخواهم میرساند. گاهی آرزو میکنم یک نقشه از آینده داشته باشم؛ نقشهای که نشان دهد کجا باید قدم بردارم و از کجا باید دور شوم. اما بعد یادم میافتد که اگر همهچیز را از قبل بدانم، دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند.
فلورِ آینده، میخواهم از تو خواهش کنم که وقتی سر یک دوراهی قرار گرفتی، فقط به آسانترین راه فکر نکنی. بعضی از بهترین اتفاقهای زندگی از مسیرهایی میآیند که در ابتدا سخت به نظر میرسند. گاهی لازم است شجاعت داشته باشی و کاری را انجام دهی که از آن میترسی، چون شاید همان کار باعث شود به چیزی برسی که همیشه آرزویش را داشتی.
اما در کنار شجاعت، امیدوارم مهربانیات را هم حفظ کرده باشی. موفقیت بدون قلبی مهربان، چیزی کم دارد. امیدوارم اگر روزی به جایگاه بالایی رسیدی، هنوز بتوانی ناراحتی دیگران را بفهمی و برای کمک کردن وقت بگذاری. امیدوارم هیچ موفقیتی باعث نشود آدمهایی را که در مسیر همراهت بودند، فراموش کنی.
میخواهم یک چیز دیگر را هم به تو یادآوری کنم؛ لطفاً از اشتباه کردن نترس. من امروز هنوز گاهی از اینکه کاری را خراب کنم یا تصمیم اشتباهی بگیرم، نگران میشوم. اما کمکم یاد میگیرم که اشتباه، پایان راه نیست. اشتباهها مثل معلمهایی هستند که گاهی سختگیرند، اما چیزهایی یاد میدهند که هیچ کتابی نمیتواند.
اگر روزی شک کردی که آیا به اندازهٔ کافی خوب هستی یا نه، به گذشته نگاه کن. به من نگاه کن؛ به دختری که با وجود ترسهایش هنوز امید دارد. دختری که شاید همهچیز را بلد نباشد، اما حاضر است یاد بگیرد. دختری که هنوز رویاهای بزرگی دارد و باور دارد میتواند آنها را بسازد.
فلورِ آینده، امیدوارم هنوز برای چیزهای کوچک خوشحال شوی. امیدوارم هنوز از دیدن آسمان، شنیدن یک آهنگ زیبا، خواندن یک داستان جذاب یا گذراندن وقت با کسانی که دوستشان داری لذت ببری. امیدوارم آنقدر درگیر رسیدن به مقصد نشده باشی که زیبایی مسیر را فراموش کنی.
اگر روزی به آرزوهایت رسیدی، جشن بگیر و خوشحال باش. اما اگر هنوز در راه هستی، صبر داشته باش. بعضی رویاها دیرتر از چیزی که فکر میکنیم اتفاق میافتند. مهم این است که هنوز قدم برداری و باور داشته باشی که تلاشهایت بینتیجه نمیمانند.
من نمیدانم آینده چه چیزی برای تو آماده کرده است. شاید روزهای آسانی داشته باشی، شاید روزهای سخت. شاید بعضی آدمها وارد زندگیات شوند و بعضیها از آن خارج شوند. اما امیدوارم در تمام این تغییرات، خودت را گم نکنی.
همیشه به یاد داشته باش که ارزش تو فقط به موفقیتهایت نیست. تو قبل از هر دستاوردی، یک انسان با احساسات، آرزوها و داستانی مخصوص به خودت هستی.
پس فلورِ آینده، اگر این نامه را میخوانی، یک لحظه چشمهایت را ببند و به دختری فکر کن که این چند خط را نوشته است. دختری که نمیداند چه خواهد شد، اما امیدوار است تو خوشحال باشی.
امیدوارم از خودت راضی باشی. امیدوارم به خودت افتخار کنی. و بیشتر از همه، امیدوارم هنوز همان فلوری باشی که همیشه میخواست دنیا را کمی زیباتر کند.
با تمام امیدها و آرزوهای امروز،
فلورِ نوجوان
برای فلور بزرگسال
فلور عزیز آینده،
امروز در حالی برایت نامه مینویسم که هنوز خیلی چیزها را نمیدانم. هنوز نمیدانم سالها بعد چه شکلی خواهی بود، چه کارهایی انجام دادهای و چه راههایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میدانم که تو همان دختری هستی که من روزی آرزو داشتم باشم؛ دختری که از همین روزها عبور کرده و به آینده رسیده است.
شاید وقتی این نامه را باز میکنی، بخندی و فکر کنی چقدر ساده به دنیا نگاه میکردم. شاید بعضی از نگرانیهای امروز من برایت کوچک و بیاهمیت به نظر برسند. اما میخواهم بدانی که برای من، همین لحظهها مهم هستند؛ چون همین لحظهها هستند که من را به کسی که تو شدهای تبدیل میکنند.
این روزها زیاد به آینده فکر میکنم. به اینکه چه انتخابهایی خواهم داشت، چه مسیرهایی را انتخاب خواهم کرد و کدام راه مرا به جایی که میخواهم میرساند. گاهی آرزو میکنم یک نقشه از آینده داشته باشم؛ نقشهای که نشان دهد کجا باید قدم بردارم و از کجا باید دور شوم. اما بعد یادم میافتد که اگر همهچیز را از قبل بدانم، دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمیماند.
فلورِ آینده، میخواهم از تو خواهش کنم که وقتی سر یک دوراهی قرار گرفتی، فقط به آسانترین راه فکر نکنی. بعضی از بهترین اتفاقهای زندگی از مسیرهایی میآیند که در ابتدا سخت به نظر میرسند. گاهی لازم است شجاعت داشته باشی و کاری را انجام دهی که از آن میترسی، چون شاید همان کار باعث شود به چیزی برسی که همیشه آرزویش را داشتی.
اما در کنار شجاعت، امیدوارم مهربانیات را هم حفظ کرده باشی. موفقیت بدون قلبی مهربان، چیزی کم دارد. امیدوارم اگر روزی به جایگاه بالایی رسیدی، هنوز بتوانی ناراحتی دیگران را بفهمی و برای کمک کردن وقت بگذاری. امیدوارم هیچ موفقیتی باعث نشود آدمهایی را که در مسیر همراهت بودند، فراموش کنی.
میخواهم یک چیز دیگر را هم به تو یادآوری کنم؛ لطفاً از اشتباه کردن نترس. من امروز هنوز گاهی از اینکه کاری را خراب کنم یا تصمیم اشتباهی بگیرم، نگران میشوم. اما کمکم یاد میگیرم که اشتباه، پایان راه نیست. اشتباهها مثل معلمهایی هستند که گاهی سختگیرند، اما چیزهایی یاد میدهند که هیچ کتابی نمیتواند.
اگر روزی شک کردی که آیا به اندازهٔ کافی خوب هستی یا نه، به گذشته نگاه کن. به من نگاه کن؛ به دختری که با وجود ترسهایش هنوز امید دارد. دختری که شاید همهچیز را بلد نباشد، اما حاضر است یاد بگیرد. دختری که هنوز رویاهای بزرگی دارد و باور دارد میتواند آنها را بسازد.
فلورِ آینده، امیدوارم هنوز برای چیزهای کوچک خوشحال شوی. امیدوارم هنوز از دیدن آسمان، شنیدن یک آهنگ زیبا، خواندن یک داستان جذاب یا گذراندن وقت با کسانی که دوستشان داری لذت ببری. امیدوارم آنقدر درگیر رسیدن به مقصد نشده باشی که زیبایی مسیر را فراموش کنی.
اگر روزی به آرزوهایت رسیدی، جشن بگیر و خوشحال باش. اما اگر هنوز در راه هستی، صبر داشته باش. بعضی رویاها دیرتر از چیزی که فکر میکنیم اتفاق میافتند. مهم این است که هنوز قدم برداری و باور داشته باشی که تلاشهایت بینتیجه نمیمانند.
من نمیدانم آینده چه چیزی برای تو آماده کرده است. شاید روزهای آسانی داشته باشی، شاید روزهای سخت. شاید بعضی آدمها وارد زندگیات شوند و بعضیها از آن خارج شوند. اما امیدوارم در تمام این تغییرات، خودت را گم نکنی.
همیشه به یاد داشته باش که ارزش تو فقط به موفقیتهایت نیست. تو قبل از هر دستاوردی، یک انسان با احساسات، آرزوها و داستانی مخصوص به خودت هستی.
پس فلورِ آینده، اگر این نامه را میخوانی، یک لحظه چشمهایت را ببند و به دختری فکر کن که این چند خط را نوشته است. دختری که نمیداند چه خواهد شد، اما امیدوار است تو خوشحال باشی.
امیدوارم از خودت راضی باشی. امیدوارم به خودت افتخار کنی. و بیشتر از همه، امیدوارم هنوز همان فلوری باشی که همیشه میخواست دنیا را کمی زیباتر کند.
با تمام امیدها و آرزوهای امروز،
فلورِ نوجوان
افرادی که لایک کردند
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.
جزئیات کاربر

ایزومی عزیز!
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر میسراید:
-وقتی باران میبارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم
ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودکخو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی سادهتر از آن به نظر برسد که بیان شود.
یادم میآید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفهای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست.
در این شعر نیز میبینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطرهای از دوران کودکی مدام به ذهنم میخزد و رهایم نمیکند.
هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلاتها درنا میساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش میچرخند.
همان طور که میدانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.
از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری میگوید. او معمولا تبسمی میکند که به چشمان قهوهایرنگش چین میاندازد و میگوید:
- نمیشود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.
نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح میدهی؟
دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.
پینوشت: بابت مجلات و شیرهی انگور ممنونم. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.
در میان مجلاتی که برایم فرستاده بودی، شعری نظرم را جلب کرد که شاید ساده باشد؛ اما من نتوانستم سهل از کنار آن بگذرم. شاعر میسراید:
-وقتی باران میبارد،
دوست دارم برگی بر دوش گرفته
و آوازی بخوانم
ظاهرش پیچیده نیست؛ مردی کودکخو که به قول تو، قلبش را به باران پیوند زده؛ لیکن خیالی در ذهن من پدید آورد که شاید شایان توجه نباشد و حتی سادهتر از آن به نظر برسد که بیان شود.
یادم میآید زمانی گفتی:
- حتی اگر شکوفهای از جنس کاغذ باشد، باز هم زیباست.
در این شعر نیز میبینم که سراینده با همین باران و برگ شاد است؛ اما از طرفی، خاطرهای از دوران کودکی مدام به ذهنم میخزد و رهایم نمیکند.
هنگامی که دوازده ساله بودم، مادرم حتی با کاغذ دور شکلاتها درنا میساخت. نه از سر تفنن، بلکه به خاطر سخنانی که در ژاپن گوش به گوش میچرخند.
همان طور که میدانی، پس از یک سال، همه چیز همان جا ماند؛ به جز مادرم.
از سوی دیگر، یکی از پرستاران این جا سخن دیگری میگوید. او معمولا تبسمی میکند که به چشمان قهوهایرنگش چین میاندازد و میگوید:
- نمیشود که نشست و لبخند نزد! حتی یک دقیقه شادکامی هم ارزش را دارد.
نظر تو چیست؟ کدام طریقه را ترجیح میدهی؟
دوستت،
کاتسوجی یامازاکی.
پینوشت: بابت مجلات و شیرهی انگور ممنونم. نیازی نبود خودت را به زحمت بیندازی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:07:31
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:14:15
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/4 19:20:10
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: شنبه 11 مهر 1405 12:20
از: دنیای قصه ها
پستها:
160

سلام!
خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
به به چه رخ قشنگی! نیم رخ قشنگی! سه رخ قشنگی!
چه سری! چه دمی! عجب پایی!
خوب اگر این نامه به دستت رسیده و داری از خودت می پرسی تانکس با من چیکار داره که انقدر قربون صدقم می ره باید بگم اولا که قلبم درد گرفت! این چه قضاوت بیجاییه. و خوب دوم هم اینکه توی یه نامه معمولا کسی درخواست نمی کنه که! به خاطر همین هم این یه نامه نیست. بلکه یه برگه ی "نیازمندیها" هست که توی صندوق پستیت چپونده شده.
ماجرا ازین قراره که ما شاد و شنگول برای رفتن به هاگوارتز و شرکت توی همه ی کلاساش برنامه می ریختیم. همه چی به نظر خوب میومد. می خواستیم شاخ غول بشکنیم و کارای شاق انجام بدیم. اصلا وضعیت ما واسه خودش شعر داره بذار برات بخونم:
«گفته بودم به خودم داخل این سال جدیدی که بیاید،
همه دم درس بخوانم که توانم سر خود را به سر گنده ی بعضی برسانم
که به صد نمره ی بالا بتوانم
خر خود را همه جا تند برانم
که همه گویند پشت سرم اوووه
فلانی چه زرنگ است و پلنگ است و مخ و مخچه و هوش و هنر و علم و فشنگ است و
خدا شانس دهد وای که دارد چه حواسی!»
ولی بعدش
سلسله جنگای بین جبهه ای از یه ور فشار آورد، زیر آب زنی همکارای کارآگاهم از یه ور دیگه، تنها مردی که واقعا دوست داشتم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره هم پا شد رفت ماموریت بین گله ی گرگینه ها! ترسوی عوضی!
خلاصه من موندم و حوضم. الانم دیگه نمی تونم تغییر شکل بدم و به همین خاطر یه کم زیادی همه چیز توی صورتم واضح شده برای همین دیگه تو روابط اجتماعی هم قوی نیستم.
گفتن این حرفا برام سخت بود ولی مامانم می گه :«اینکه به موقعش کار رو بندازی روی دوش دیگرون نشونه ی ضعفت نیست; نشونه ی هوشته.»
البته احتمالا باور داره این جمله رو باید بین خودمون نگه می داشتم. ولی خوب از حرص اونم شده بهت می گم...چون با اینکه مامانم اسلیترینی ابوخفنی بوده و الانم آدم ابوخفنیه یه سری قواعد و افکارش واقعا رو مخن؛ مثلا سه هزار بار می تونست تصمیمش رو در مورد اسم من عوض کنه! ولی نکرد. زنیکه! منم نمی تونم خودم اسم کوچیک خودمو عوض کنم چون وقتی ننت حاضر نمیشه چیز دیگه ای صدات کنه چه اهمیتی داره بقیه یه چیز دیگه صدات کنن. اون اسم هیچ وقت اسم تو نمیشه.
سرت رو درد نیارم. رفتم سر کلاس تقلبات سیاه و استادمون که خیلی مکش مرگه تصمیم گرفته کار گروهی بده. یعنی خواسته همکار داشته باشیم. ولی من هنوز همکار ندارم.
پس اگر انقدر حوصله داشتی که تا اینجای نیازمندیام رو بخونی,
و دنبال یه همگروهی از زیر کار در رو می گردی که وقتی تو داری تکالیف رو می نویسی آهنگای لینکین پارک بذاره و مثل پونه ی پرویز و پونه دراز بکشه پاهاش رو به دیوار تکیه بده،
اگر فاز قهرمانی داری و دنبال یه damsel in distress می گردی که نجاتش بدی،
یا حس می کنی خوشی زده زیر دلت و باور داری اینکه هم مجبور باشی تکلیف بنویسی هم به غرغرای شکست عشقی و استرس جنگی همگروهیت گوش کنی خیلی کیف می ده،
حتما به این برگه ی نیازمندی ها جواب بده.
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
نوگل باغ تمنا رو بنازم
ارادتمند تو, تانکس
خوبی؟ خوشی ؟ سلامتی؟
به به چه رخ قشنگی! نیم رخ قشنگی! سه رخ قشنگی!
چه سری! چه دمی! عجب پایی!
خوب اگر این نامه به دستت رسیده و داری از خودت می پرسی تانکس با من چیکار داره که انقدر قربون صدقم می ره باید بگم اولا که قلبم درد گرفت! این چه قضاوت بیجاییه. و خوب دوم هم اینکه توی یه نامه معمولا کسی درخواست نمی کنه که! به خاطر همین هم این یه نامه نیست. بلکه یه برگه ی "نیازمندیها" هست که توی صندوق پستیت چپونده شده.
ماجرا ازین قراره که ما شاد و شنگول برای رفتن به هاگوارتز و شرکت توی همه ی کلاساش برنامه می ریختیم. همه چی به نظر خوب میومد. می خواستیم شاخ غول بشکنیم و کارای شاق انجام بدیم. اصلا وضعیت ما واسه خودش شعر داره بذار برات بخونم:
«گفته بودم به خودم داخل این سال جدیدی که بیاید،
همه دم درس بخوانم که توانم سر خود را به سر گنده ی بعضی برسانم
که به صد نمره ی بالا بتوانم
خر خود را همه جا تند برانم
که همه گویند پشت سرم اوووه
فلانی چه زرنگ است و پلنگ است و مخ و مخچه و هوش و هنر و علم و فشنگ است و
خدا شانس دهد وای که دارد چه حواسی!»
ولی بعدش
سلسله جنگای بین جبهه ای از یه ور فشار آورد، زیر آب زنی همکارای کارآگاهم از یه ور دیگه، تنها مردی که واقعا دوست داشتم و مطمئن بودم اونم منو دوست داره هم پا شد رفت ماموریت بین گله ی گرگینه ها! ترسوی عوضی!خلاصه من موندم و حوضم. الانم دیگه نمی تونم تغییر شکل بدم و به همین خاطر یه کم زیادی همه چیز توی صورتم واضح شده برای همین دیگه تو روابط اجتماعی هم قوی نیستم.
گفتن این حرفا برام سخت بود ولی مامانم می گه :«اینکه به موقعش کار رو بندازی روی دوش دیگرون نشونه ی ضعفت نیست; نشونه ی هوشته.»
البته احتمالا باور داره این جمله رو باید بین خودمون نگه می داشتم. ولی خوب از حرص اونم شده بهت می گم...چون با اینکه مامانم اسلیترینی ابوخفنی بوده و الانم آدم ابوخفنیه یه سری قواعد و افکارش واقعا رو مخن؛ مثلا سه هزار بار می تونست تصمیمش رو در مورد اسم من عوض کنه! ولی نکرد. زنیکه! منم نمی تونم خودم اسم کوچیک خودمو عوض کنم چون وقتی ننت حاضر نمیشه چیز دیگه ای صدات کنه چه اهمیتی داره بقیه یه چیز دیگه صدات کنن. اون اسم هیچ وقت اسم تو نمیشه.
سرت رو درد نیارم. رفتم سر کلاس تقلبات سیاه و استادمون که خیلی مکش مرگه تصمیم گرفته کار گروهی بده. یعنی خواسته همکار داشته باشیم. ولی من هنوز همکار ندارم.
پس اگر انقدر حوصله داشتی که تا اینجای نیازمندیام رو بخونی,
و دنبال یه همگروهی از زیر کار در رو می گردی که وقتی تو داری تکالیف رو می نویسی آهنگای لینکین پارک بذاره و مثل پونه ی پرویز و پونه دراز بکشه پاهاش رو به دیوار تکیه بده،
اگر فاز قهرمانی داری و دنبال یه damsel in distress می گردی که نجاتش بدی،
یا حس می کنی خوشی زده زیر دلت و باور داری اینکه هم مجبور باشی تکلیف بنویسی هم به غرغرای شکست عشقی و استرس جنگی همگروهیت گوش کنی خیلی کیف می ده،
حتما به این برگه ی نیازمندی ها جواب بده.
قد و بالای تو رعنا رو بنازم
نوگل باغ تمنا رو بنازم
ارادتمند تو, تانکس
افرادی که لایک کردند
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 17:54
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
525
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نامهای به مدیریت هاگوارتز
از طرف ارشد شاکی گریفیندور
از طرف ارشد شاکی گریفیندور
همونطور که میدونین، سلام دادن خیلی مهمه. ولی من اینبار سلام نمیدم! نه تنها سلام نمیدم، بلکه حالتون رو هم نمیپرسم!

آقا دوماه پیش اومدن به ما گفتن این هاگوارتز رو سپردن به یک عدد جن خونگی و یک سامورایی! اصلاً حتی شنیدن این ترکیب هم عجیب نیست؟
داشتیم میگفتیم، ما هم که ساحرهی نژادپرستی نبودیم و به برابری گونههای مختلف اعتقاد داشتیم، به جای اعتراض، از این تصمیم و انتخاب حمایت کردیم. ولی خبر نداشتیم که جناب مدیر و معاونش تصمیم دارن ما رو بدبخت کنن! 
همه چیز تا دو روز اول خوب بود. داشتیم از زندگیمون لذت میبردیم که یهو مدیریت محترم تصمیم گرفت کل قوانین مدرسه رو عوض کنه!
بازم گفتیم خب، چه ایرادی داره؟ نهایتش ساعت کلاسها و رفتن به خوابگاه رو تغییر میده. ولی نه! مدیریت میخواست ما رو با خاک سیاه بنشونه! 
جن زحمتکش و سامورایی، قانون منع تنبیه جادوآموزان گذاشتن! اصلا میتونین قبول کنین؟ چطوری؟

اصلا شما میدونین ملانی با چه شوق و ذوقی کلکسیون دمپاییهاش رو تکمیل کرده بود؟ میدونین تازه موشک دمپایی های نقطهزن خریده بود؟ میدونین چقدر برای تعلیم و تربیتشون زحمت کشیده بود؟

خبر دارین ملت تازه شروع به ترسیدن از میرا کرده بودن؟ میدونین چقدر برای اینکه دندونهای میرا تیز تر و ترسناک تر بشه تا ملت ازش بترسن خرج کرده بودم؟

شما پولهای هدر رفتهی ما رو برمیگردونین؟
شما ظرفیت کلاسهایی که با هزار و یک تهدید مختلف پر شده بود رو پر میکنین؟
شما جیمز سیریوس رو راضی میکنین به روزالین نگه کوه و جنگ جهانی سوم رو توی تالار گریف شروع نکنه؟
شما جواب موهای سفید شدهی من و ملانی رو پس میدین؟ 
البته من که میدونم همهی اینا توطئه بر علیه من و ملانیه! وگرنه چرا مدیریت باید همچین قانونی بذاره؟ آیا بقیه ارشدهای گروهها هم از تنبیه جسمانی برای اعضاشون استفاده میکنن؟
یا مدیریت فقط قصد داره من و ملانی رو اذیت کنه؟ 
بنابراین من در همین لحظه، اعتراض خودم رو نسبت به این رفتارهای دیکتاتورانهی مدیریت مدرسه اعلام میکنم! ما به تنبیه جسمانی اعضای خودمون ادامه نمیدیم و اگه مدیریت بخواد باهامون برخورد کنه، برخورد بک خواهیم کرد!
فراموش نکنین که قویتر از قوانین سخت و ظالمانه، افرادیست که آنها را میشکنند!
#نه_به_نه_به_تنبیه_جسمانی

#نه_به_قوانین_سخت
#درود_بر_گازگولی
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج