تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
214 کاربر(ها) آنلاین هستند (88 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
210
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
پستخانهی هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

از نیمفادورا به @ریموس لوپین
ریموس عزیز. این نامه را برای تو می نویسم.
تو تنها کسی بودی که خود واقعی من رو دیدی.
تنها کسی بودی که نام نمیفادورا و برای من نمی گفتی با اینکه میدونستی تنها کسی هستی که اجازه داری این اسم و بگی.
راستش همیشه با خودم میگفتم که تو چطوری حتی توی سخت ترین لحظات هم اینقدر آرومی؟ چطوری اینقدر مهربون هستی که حتی به کسایی هم که اذیتت میکردن فقط یه شکلات میدادی با یه لبخند.؟
من بار ها تلاش کردم که شبیه به تو بشم ولی موفق نشدم و بعدش به یک چیزی پی بردم. تو مهربون هستی چونکه خودتی!
خیلی خوشحالم که باهاش آشنا شدم.
ریموس عزیز. این نامه را برای تو می نویسم.
تو تنها کسی بودی که خود واقعی من رو دیدی.
تنها کسی بودی که نام نمیفادورا و برای من نمی گفتی با اینکه میدونستی تنها کسی هستی که اجازه داری این اسم و بگی.
راستش همیشه با خودم میگفتم که تو چطوری حتی توی سخت ترین لحظات هم اینقدر آرومی؟ چطوری اینقدر مهربون هستی که حتی به کسایی هم که اذیتت میکردن فقط یه شکلات میدادی با یه لبخند.؟
من بار ها تلاش کردم که شبیه به تو بشم ولی موفق نشدم و بعدش به یک چیزی پی بردم. تو مهربون هستی چونکه خودتی!
خیلی خوشحالم که باهاش آشنا شدم.
افرادی که لایک کردند
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر

*لونا کنار پنجره خوابگاه نشسته. زانوهاش رو بغل کرده. بیرون بارون میاد. کاغذ روی زمین کنارشه، جوهر و پر داره ولی هنوز چیزی ننوشته. یه مدت طولانی به بارون نگاه میکنه. بعد پر رو برمیداره. بدون مقدمه مینویسه.
بابا همیشه میگه نامه هارو باید با «به» شروع کنی ولی مامان هیچوقت اینو نمیگفت. مامان فقط مینوشت. بدون«به». بدون اسم. فقط یه سلام، بعد حرف. میگفت «به» برای غریبههاست. برای کسی که نمیشناسی. ولی من و تو غریبه نیستیم. تو منی. پس...
سلام.
نمیدونم چرا اینو مینویسم. فکر کنم چون بعضی حرفها رو نمیشه به آدمهای زنده گفت. اونها نگران میشن. یا فکر میکنن تو دیوونهای. ولی تو... تو خودمی. پس نگران نمیشی. یا شاید میشی، ولی مهم نیست. چون تو تنها کسی هستی که میفهمی.
بارون شدیدتر میشه. چند قطره از لای پنجره میریزه روی طاقچه. لونا نگاهش میکنه، بعد ادامه میده.
میخوام یه چیزی رو بدونی. من حالم خوبه. میدونم که الان باورت نمیشه. میدونم که الان فکر میکنی هیچوقت تموم نمیشه. ولی تموم میشه. نه به این معنی که فراموش میکنی. نه. ولی یه روزی از خواب بیدار میشی و اولین فکرت مامان نیست. اولین فکرت اینه که چی بخوری. و اون لحظه... اون لحظه خیلی عجیبه. چون فکر میکنی باید احساس گناه کنی. ولی نمیکنی. فقط یه سکوت آروم توی سرت هست. و اون سکوت قشنگـه.
پر رو میذاره روی کاغذ. به دستش نگاه میکنه. دستش میلرزه. ولی نه از ترس. از سرما.
بابا هنوز غمگینه. میدونم. بعضی شبها صداش رو میشنوم که توی کارگاهش با خودش حرف میزنه. با مامان حرف میزنه. من نمیرم داخل. چون اون لحظهها مال اونه. ولی یه بار شنیدم که گفت «لونا شبیه تو شده». نمیدونم این خوبه یا بد. ولی فکر میکنم خوبه. چون مامان مهربون بود. و اگه من شبیه اون شدم، یعنی هنوز یه تیکه از اون اینجاست. با من.
لبخند کوچیکی میزنه. نه لبخند شادی. لبخند کسی که یه چیزی رو قبول کرده.
میدونم که بعضیها مسخرهات میکنن. میدونم که پشت سرت حرف میزنن. میدونم که بعضی شبها فکر میکنی شاید حق با اونهاست. ولی حق با اونها نیست. اونها فقط از چیزی که نمیفهمن میترسن. و تو... تو چیزی رو میفهمی که اونها هیچوقت نمیفهمن. این تنهاییـه. ولی تنهایی بدی نیست. تنهایی کسیه که یه چیز اضافه داره. یه چیز که بقیه ندارن.
مکث میکنه. به کاغذ نگاه میکنه. خطها کمی کج شدن. مهم نیست.
نمیخوام بگم زود تموم میشه. چون دروغ میشه. ولی میخوام بگم که ارزشش رو داره. زنده موندن ارزشش رو داره. حتی وقتی سخته. حتی وقتی تنهاست. حتی وقتی فکر میکنی هیچکس نمیفهمه. چون یه روزی یکی میاد. یکی که میفهمه. یکی که بهت نمیگه «دیوونه شدی». یکی که بهت میگه «منم همینطورم». و اون روز... اون روز همه چیز فرق میکنه.
پر رو میذاره کنار. کاغذ رو تا میکنه. یه بار، دو بار. بعد میذاره لای کتابش. نه زیر بالش. توی کتاب. چون کتابها چیزهایی رو نگه میدارن که آدمها نمیتونن.
من اینو نمیفرستم. چون آدرسی ندارم. ولی تو پیدا میکنی. میدونم که پیدا میکنی. چون تو منی. و من هیچوقت چیزی رو که برام مهم باشه گم نمیکنم. فقط... فقط شاید یه کم طول بکشه.
بلند میشه. به بارون یه نگاه دیگه میندازه. بعد میره سمت تخت. چراغ رو خاموش میکنه. توی تاریکی، صداش خیلی آروم میاد، انگار داره با خودش حرف میزنه، نه با کاغذ.
شب بخیر، لونا. فردا هم بارون میاد. ولی مهم نیست. ما به بارون عادت داریم. :)
بابا همیشه میگه نامه هارو باید با «به» شروع کنی ولی مامان هیچوقت اینو نمیگفت. مامان فقط مینوشت. بدون«به». بدون اسم. فقط یه سلام، بعد حرف. میگفت «به» برای غریبههاست. برای کسی که نمیشناسی. ولی من و تو غریبه نیستیم. تو منی. پس...
سلام.
نمیدونم چرا اینو مینویسم. فکر کنم چون بعضی حرفها رو نمیشه به آدمهای زنده گفت. اونها نگران میشن. یا فکر میکنن تو دیوونهای. ولی تو... تو خودمی. پس نگران نمیشی. یا شاید میشی، ولی مهم نیست. چون تو تنها کسی هستی که میفهمی.
بارون شدیدتر میشه. چند قطره از لای پنجره میریزه روی طاقچه. لونا نگاهش میکنه، بعد ادامه میده.
میخوام یه چیزی رو بدونی. من حالم خوبه. میدونم که الان باورت نمیشه. میدونم که الان فکر میکنی هیچوقت تموم نمیشه. ولی تموم میشه. نه به این معنی که فراموش میکنی. نه. ولی یه روزی از خواب بیدار میشی و اولین فکرت مامان نیست. اولین فکرت اینه که چی بخوری. و اون لحظه... اون لحظه خیلی عجیبه. چون فکر میکنی باید احساس گناه کنی. ولی نمیکنی. فقط یه سکوت آروم توی سرت هست. و اون سکوت قشنگـه.
پر رو میذاره روی کاغذ. به دستش نگاه میکنه. دستش میلرزه. ولی نه از ترس. از سرما.
بابا هنوز غمگینه. میدونم. بعضی شبها صداش رو میشنوم که توی کارگاهش با خودش حرف میزنه. با مامان حرف میزنه. من نمیرم داخل. چون اون لحظهها مال اونه. ولی یه بار شنیدم که گفت «لونا شبیه تو شده». نمیدونم این خوبه یا بد. ولی فکر میکنم خوبه. چون مامان مهربون بود. و اگه من شبیه اون شدم، یعنی هنوز یه تیکه از اون اینجاست. با من.
لبخند کوچیکی میزنه. نه لبخند شادی. لبخند کسی که یه چیزی رو قبول کرده.
میدونم که بعضیها مسخرهات میکنن. میدونم که پشت سرت حرف میزنن. میدونم که بعضی شبها فکر میکنی شاید حق با اونهاست. ولی حق با اونها نیست. اونها فقط از چیزی که نمیفهمن میترسن. و تو... تو چیزی رو میفهمی که اونها هیچوقت نمیفهمن. این تنهاییـه. ولی تنهایی بدی نیست. تنهایی کسیه که یه چیز اضافه داره. یه چیز که بقیه ندارن.
مکث میکنه. به کاغذ نگاه میکنه. خطها کمی کج شدن. مهم نیست.
نمیخوام بگم زود تموم میشه. چون دروغ میشه. ولی میخوام بگم که ارزشش رو داره. زنده موندن ارزشش رو داره. حتی وقتی سخته. حتی وقتی تنهاست. حتی وقتی فکر میکنی هیچکس نمیفهمه. چون یه روزی یکی میاد. یکی که میفهمه. یکی که بهت نمیگه «دیوونه شدی». یکی که بهت میگه «منم همینطورم». و اون روز... اون روز همه چیز فرق میکنه.
پر رو میذاره کنار. کاغذ رو تا میکنه. یه بار، دو بار. بعد میذاره لای کتابش. نه زیر بالش. توی کتاب. چون کتابها چیزهایی رو نگه میدارن که آدمها نمیتونن.
من اینو نمیفرستم. چون آدرسی ندارم. ولی تو پیدا میکنی. میدونم که پیدا میکنی. چون تو منی. و من هیچوقت چیزی رو که برام مهم باشه گم نمیکنم. فقط... فقط شاید یه کم طول بکشه.
بلند میشه. به بارون یه نگاه دیگه میندازه. بعد میره سمت تخت. چراغ رو خاموش میکنه. توی تاریکی، صداش خیلی آروم میاد، انگار داره با خودش حرف میزنه، نه با کاغذ.
شب بخیر، لونا. فردا هم بارون میاد. ولی مهم نیست. ما به بارون عادت داریم. :)
افرادی که لایک کردند
𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
جزئیات کاربر

نامه ای به آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور . @آلبوس دامبلدور
آهای دامبلدور مو سفید ، بسیار میشنوم که دانش آموزان و دیگر جادوگران تو را بزرگ ترین و بهترین مدیر تاریخ هاگوارتز میدانند ، اما بگذار کسی که این مدرسه را ساخته نظر بدهد ؛ در زمان من حتی یک خط روی صورت دانش آموزان نمی افتاد ، در زمان من هر سال یکی از معلم ها به فنا نمیرفت ، در زمان ما بنده نمیشستم در دفترم و یک پسر یازده ساله را بفرستم برای مبارزه با لرد تاریکی یا مبارزه با یک باسیلیسک ، نخیر قربان در تمام دورانی که من در هاگوارتز حضور داشتم حتی در مسابقات کوییدیچ کسی آسیب نمیدید ، اما در زمانی که شما یک معلم بودین ، شرور ترین فرد تاریخ را به مدرسه آوردین ، اجازه دادین یک دختر بیچاره در دستشویی کشته شود یعنی مرگ در بدترین مکان ممکن ، شما راه جانی های روانی ، معلم های فاسد و موجودات خطرناک را به مدرسه باز کردین .
بله قربان این فرق مدیریت بنده و شما بود .
و دیگر نبینم کسی بیاید و بگوید دامبلدور بزرگ ترین مدیر تاریخ هاگوارتز است ، صد رحمت به آقای بلک .
آهای دامبلدور مو سفید ، بسیار میشنوم که دانش آموزان و دیگر جادوگران تو را بزرگ ترین و بهترین مدیر تاریخ هاگوارتز میدانند ، اما بگذار کسی که این مدرسه را ساخته نظر بدهد ؛ در زمان من حتی یک خط روی صورت دانش آموزان نمی افتاد ، در زمان من هر سال یکی از معلم ها به فنا نمیرفت ، در زمان ما بنده نمیشستم در دفترم و یک پسر یازده ساله را بفرستم برای مبارزه با لرد تاریکی یا مبارزه با یک باسیلیسک ، نخیر قربان در تمام دورانی که من در هاگوارتز حضور داشتم حتی در مسابقات کوییدیچ کسی آسیب نمیدید ، اما در زمانی که شما یک معلم بودین ، شرور ترین فرد تاریخ را به مدرسه آوردین ، اجازه دادین یک دختر بیچاره در دستشویی کشته شود یعنی مرگ در بدترین مکان ممکن ، شما راه جانی های روانی ، معلم های فاسد و موجودات خطرناک را به مدرسه باز کردین .
بله قربان این فرق مدیریت بنده و شما بود .
و دیگر نبینم کسی بیاید و بگوید دامبلدور بزرگ ترین مدیر تاریخ هاگوارتز است ، صد رحمت به آقای بلک .
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 22:57
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
281

از: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس
به: برادر کوچکترش، والتر کوهاکو ایکیوچی-پرینس.
والتر جان!
میتوانستم از میان سطور در هم تنیدهی نامهی پیشینت بخوانم هنگام نوشتنش، خسته بودهای. امیدوارم این نامه در حالی تو را بیابد که دیدگانت از خواب سنگین نشدهاند.
احوال سوروس را پرسیده بودی و چنین مینمود قلمت اندکی ورق را میآزارد. سوروس اکنون اقل از پیش با آستینهای کتش بازی میکند و اغلب کتاب فلسفهی آمده از سوی داییاش را میخواند.
اوضاع و احوال توبیاس نیز چنین و چنانی نیست. همان است که از آلدنوود به خاطر داری. هنگام ورود به خانه، میخندد و حین دیدن مجموعهای تلوزیونی، میگرید.
در کنار تمام اینها، میخواهم پرسشت را پاسخ گویم. بر قلم مردد آورده بودی که تیغ بران، میتواند همه چیز را بدرد یا اشیائی از رخشانی شمشیر مصونند.
از باکها مثال زده بودی که:
- باکها به همان شمشیر برانی که آقا آنجلوس تینکس مینکوهد، زندهاند؛ ورنه گل و سبزه و بته فقط به یادشان میآورد که در جامعهی یانگهای زمیندار و چونگهای فرهیخته یا حتی سانگهای کشاورز جایی ندارند؛ زیرا ما سر و کار داشتن با مرگ حیوان ناطق و غیرناطق را ننگ میدانیم.
خاطرم هست در دورانی از شکوفاییام، به شکوفههای سپید سیب مینگریستم و بابت این که هیچ سودی برایم ندارند و نمیتوانند از ورطه برهانندم، لب میگزیدم.
از سوی دیگر، نمیدانم جملهی پدر هنگام تکیه بر پنجرهمان را خاطرت هست یا نه.
- دلم میخواهد همین باران را حس کنم.
با این اوصاف، نمیتوانم دقیق بگویم گل و بته و شکوفه و باران دقیقا چیستند. فرصت چندانی نیز برای کاویدن ندارم؛ زیرا آغاز ساعت کاریام نزدیک است.
خواهرت،
آیلین.
به: برادر کوچکترش، والتر کوهاکو ایکیوچی-پرینس.
والتر جان!
میتوانستم از میان سطور در هم تنیدهی نامهی پیشینت بخوانم هنگام نوشتنش، خسته بودهای. امیدوارم این نامه در حالی تو را بیابد که دیدگانت از خواب سنگین نشدهاند.
احوال سوروس را پرسیده بودی و چنین مینمود قلمت اندکی ورق را میآزارد. سوروس اکنون اقل از پیش با آستینهای کتش بازی میکند و اغلب کتاب فلسفهی آمده از سوی داییاش را میخواند.
اوضاع و احوال توبیاس نیز چنین و چنانی نیست. همان است که از آلدنوود به خاطر داری. هنگام ورود به خانه، میخندد و حین دیدن مجموعهای تلوزیونی، میگرید.
در کنار تمام اینها، میخواهم پرسشت را پاسخ گویم. بر قلم مردد آورده بودی که تیغ بران، میتواند همه چیز را بدرد یا اشیائی از رخشانی شمشیر مصونند.
از باکها مثال زده بودی که:
- باکها به همان شمشیر برانی که آقا آنجلوس تینکس مینکوهد، زندهاند؛ ورنه گل و سبزه و بته فقط به یادشان میآورد که در جامعهی یانگهای زمیندار و چونگهای فرهیخته یا حتی سانگهای کشاورز جایی ندارند؛ زیرا ما سر و کار داشتن با مرگ حیوان ناطق و غیرناطق را ننگ میدانیم.
خاطرم هست در دورانی از شکوفاییام، به شکوفههای سپید سیب مینگریستم و بابت این که هیچ سودی برایم ندارند و نمیتوانند از ورطه برهانندم، لب میگزیدم.
از سوی دیگر، نمیدانم جملهی پدر هنگام تکیه بر پنجرهمان را خاطرت هست یا نه.
- دلم میخواهد همین باران را حس کنم.
با این اوصاف، نمیتوانم دقیق بگویم گل و بته و شکوفه و باران دقیقا چیستند. فرصت چندانی نیز برای کاویدن ندارم؛ زیرا آغاز ساعت کاریام نزدیک است.
خواهرت،
آیلین.
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نامهی خداحافظی
تلما داشت وسیلههاش رو جمع میکرد. فراموش کرده بود که چندوقته به رفتن فکر میکنه... ترک کردن خونه راحت نبود؛ به خصوص نه برای تلما که دیگه بهش عادت کرده بود... به چمدونش نگاه کرد. موقع خریدنش فکر میکرد که زیادی بزرگه؛ ولی الان مطمئن بود قراره جا کم بیاره...
چمدون رو باز کرد. اول از همه، اولین پستش رو که ممکن نبود هیچوقت فراموشش کنه، گوشهی چمدون گذاشت. هنوز هم نمیدونست چطور ممکنه یکی این همه شکلک توی پستش استفاده کنه!
یاد اولین روزهای ورودش به جادوگران افتاد. حالا که بهش فکر میکرد، چه تازهوارد وحشتناکی بود!
اونموقع ها گریفیندور خیلی خلوت بود و تلما هیچ دوستی نداشت. برای همین بیشتر وقتش توی انجمنهای عمومی میگذشت. عادت داشت سوالهای زیاد و عجیبی بپرسه، ولی هرگز کسی بابت این دعواش نکرده بود. یکی از اونا، @الستور مون بود که همیشه با مهربونی به سوالاش پاسخ میداد. پس تلما رادیوی قرمزی رو که یواشکی از الستور قاپیده بود رو هم توی چمدون گذاشت.
تلما ممکن نبود فراموش کنه که کی، به تبدیل شدن به اونی که الان بود کمک کرده. کسی که اولین بار این شک و شبهه رو انداخت توی سرش و یک ذره بین بزرگ داد بهش؛ هنوز طعم دستپخت خوشمزهی @مامان مروپ زیر زبونش بود. درسته گاهی اوقات غذاهای عجیبی مثل سوپ داس مرگ درست میکرد، ولی همون باعث شده بود که تلما الان بتونه یکی از اون داسها رو بهعنوان یادگاری ازش همراه داشته باشه...
بعدش تلما رفته بود مسافرت. یک مسافرت خیلی طولانی... وقتی برگشته بود، دیگه هیچی مثل قبل نبود. گریفیندور هنوزم خلوت بود و حتی توی سایت مگس هم پر نمیزد. ولی طولی نکشید که دوباره جادوگرانیها دور هم جمع شده بودن. انجمنها رونق گرفته بود و تلما حس میکرد دوباره توی خونهست.
گریفیندور یواش یواش شلوغ شده بود. @ملانی با دمپاییش به هر ورودی جدید، یه بوس خوشاومد میداد. اینکه کنار ملانی ارشد گریفیندور باشه، شاید بهترین اتفاقی بود که افتاده بود.
فصل بهار به تلما خیلی خوش گذشته بود. @فلور همه رو آرایش میکرد. @روزالین در مورد پست جدیدش کمالگرایی به خرج میداد. @جیمز سیریوس روزالین رو اذیت میکرد و جینی سعی داشت پسرش رو تربیت کنه. بعدش پای @بابا مرلینی از آسمون به زمین باز شده بود و نور و صفا آورده بود به گریف. بعدش هم @پروتی و @تاتسویا اومده بودن تا دیگه جمع گروه، جمع باشه. هر از چندگاهی هم @ایوا گشنهاش میشد و مجبور بودن فرار کنن تا مبادا خورده بشن. تلما دیگه فکر نمیکرد عضو جدید دیگهای به خونوادشون اضافه بشه؛ ولی بعد @دملزا و @لیلی اومده بودن.

اونا کلی کارهای هیجان انگیز کرده بودن. از جنگ بین جادوگر و ساحرهها گرفته، تا دفاع از خودشون در برابر اقلیتها، یا حتی خواستگاری هلنا برای مرلین و مهمتر از همه، برنده شدن جام قهرمانی هاگوارتز! جامی که همه براش تلاش کرده بودن.
بازیهای کوییدیچ هم به تلما خیلی خوشگذشته بود. رقابت با همهی گروهها خیلی لذتبخش بود!
تلما اون اواخر دیگه توی گالیونهای خزانه غرق شده بود و نمیتونست بیرون بیاد. ولی @هلنا تموم تلاشش رو میکرد تا از سنگینی وظایفش، کم کنه. هلنایی که یکی از مهمترین ستونهای جادوگران بود!
تلما یادش بود که یه زمانی با شخصیت هکتور قهقهه میزد و ناراحت بود چرا دیگه توی جادوگران نیست. ولی خبر نداشت هکتور که دیده دیگه از معجون سازی پول درنمیاد، زده توی کار پیشگویی و شده @سیبل تریلانی ای که سیبیلاش دو برابر اصغر آقا قصاب سر کوچه بود.
هر از چندگاهی @لیلیث به تلما سوپ بچه هم میخوروند. البته تلما نه از ایدهاش و نه از مزهاش خوشش نمیاومد، ولی خب...
تلما خزانهداری رو دوست داشت؛ ولی هیچوقت نمیخواست @آدنا دنیس جهت کارای بانکی بهش سر بزنه. چون آخرین باری که اومده بود، نصف بانک رو منفجر کرده بود.

یک تایمی هم تلما میخواست ملت رو به زن کرفتن ترغیب کنه. اما خودش هیچوقت کیس مناسبش رو انتخاب نکرد و تنها موند. شاید اگه در محضر @مامی هلگا ، دروهی عشوهها رو تکمیل میکرد، موفق میشد.

چمدون تلما پر شده بود.
با پروندههایی که قرار نبود هیچوقت حل بشن، با دمپایی ملانی، با یکی از رژ گونههایی که فلور براش تولدش بهش هدیه داده بود، با جورابهای گمشدهی جیمز سیریوس، با لیست کامل انجام ماموریتهای مرگخواریش، با چندتا تار موی سیبیل سیبل، با داسی که از سوپ مروپ هنوز داشت، با رادیویی که از الستور کش رفته بود و همه خاطرات خوب و بدی که از جادوگران براش مونده بود...
دیگه جایی برای ذرهبینش نمونده بود. پس اون رو روی تختش توی خوابگاه گریفیندور گذاشت و به راه افتاد.
با یک چمدون پر از چیزهایی که اگه هیچوقت وجود نداشتن، تلمایی هم وجود نداشت.
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
افتخارات

به جامعهی محترم جادوگری!
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
بالاخره روزی رسید که عدهای مدتها منتظرش بودن و عدهای دیگه امیدوار بودن هیچوقت نرسه.
دوران وزارت اینجانب، کرنلیوس فاج، به پایان رسید.
ظاهراً قوانین وزارتخونه اصرار دارن که وزیرها هر از گاهی صندلیشون رو تحویل بدن تا بقیه هم فرصتی داشته باشن چند صباحی روی اون بشینن و متوجه بشن اداره کردن جامعه جادوگری به این راحتیها هم نیست. من شخصاً هنوز معتقدم این قانون نیاز به بازنگری جدی داره، ولی خب فعلاً تصمیم گرفتم برای اولین بار در زندگی سیاسیام به قوانین احترام بذارم.
این مدت کم اتفاق نیفتاد. بحران داشتیم، دعوا داشتیم، اتهام داشتیم، شایعه داشتیم و احتمالاً چند پرونده هم هست که بهتره هیچوقت از بایگانی وزارتخونه بیرون نیاد.
اما هر چی بود، گذشت.
ولی یه چیز رو مطمئنم.
این آخرین باری نیست که اسم کرنلیوس فاج رو کنار عنوان «وزیر سحر و جادو» میبینید.
ممکنه مدتی کنار بکشم. ممکنه مدتی اجازه بدم بقیه امتحان خودشون رو پس بدن. حتی ممکنه یه مدت وانمود کنم از زندگی سیاسی خسته شدم و فقط میخوام در آرامش چای بخورم و روزنامه بخونم.
ولی یه روز برمیگردم.
وقتی جامعه جادوگری دوباره به ثبات احتیاج داشته باشه، وقتی مردم بالاخره بفهمن اون صندلی برای هر کسی ساخته نشده و وقتی دوباره صدایی از گوشه و کنار بلند بشه که «فاج کجاست؟»، من اونجام.
شاید کمی پیرتر.
شاید کمی عاقلتر.
و احتمالاً با کلاه بهتری.
تا اون روز، دلیلی برای موندن نمیبینم!
کرنلیوس فاج
وزیر مردمی سحر و جادو
و، اگر حافظهی تاریخی جامعه جادوگری درست کار کنه، وزیر آینده
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

از جینی ویزلی به @مرلین
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همهو منم بشم دانش اموز مورد علاقش چی دارم میگم نه نه اشتباه شد هر چی شد شد
شنیدم اینجا پست بزاریم گالیون میگیریم اره منم میخوام البته مهم نی الکی گفتم بدید
سلام بر مرلین بزرگ
بنده نمیدونم یه شما رای بدم یا به تلما یا دابی
ولی اهمیت خاصی هم نداره یا شایدم داشته باشه
کلی هرکی بشه وزیر باید شیرینی بده همه
افرادی که لایک کردند
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/31
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: امروز ساعت 22:38
از: عمارت دیویس فمیلی
پستها:
73

از راجر دیویس پسر آلمانی جادوگر ( و خوشتیپ)
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.
ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟
در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟
و در اخر:سهمیه که گفتی گالیون هم داره ؟؟ اهمم ..هیچی.. خدا نگهدار شما و ریش های گره خورده تان باشد.
به @مرلین بزرگترین و ریشو ترین جادوگر دنیا.
سلامی چو بوی هات چاکلت قبل خواب وقتی که باران میبارد.

ای مرلین بزرگ، ای جادوگر بزرگ، از دور دست ها شنیده ام که به حامی های خود و فرزندان مورد علاقه ات سهمیه ای میرسد! درست است؟

در این صورت باید بگویم من از کاندید شدن شما حمایت کرده و در چت باکس نیز اعلام کردم.
میخواهم تا در پروفایلم ثبت کنم که من پسر مورد علاقه و سهمیه دار مرلین هستم. میتوانم؟

و در اخر:
افرادی که لایک کردند
اگر تا آخر خوندی افرین 
اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

اگر نه
از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/06
تولد نقش: 1405/02/07
آخرین ورود: امروز ساعت 22:45
از: زیر یه کُپه ریش
پستها:
66
شغل
سردبیر پیام امروز، معاون وزیر سحر و جادو

از طرف مرلین
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
به تویی که کم پیدا شدهای،
@هرپوی کثیف بابا، فرزند چرکولکم، در نبودت به بودنت فکر میکردم. به بودنِ ناخوشایندِ بوناکت. به پژمرده شدن گلهایی که از کنارشان رد میشدی و به کثیف شدن ریشم زیر پاهای چرک گرفته و بد بویت.
فرزندم، در نبودت بوی لطیف اسطوخودوس و عطر زعفران تمام کلبه کوچکم را پر کرده است. ریههای مرلینت گنجایش آنقدر عطر مطبوع را ندارد، چرا که عادت به بوی جوراب باقالیزدهی کپکیِ تو را دارد. حتی گاهی از شدت تمیزی، ریشِ یک دست سفیدم گرفتار الکتریسیتهای میشوند که برق یک ژاپن را فراهم میکند.
فرزند کثیفم، کجایی ببینی که آب حوضها از حضورت نمیگندند و از شدت زلالی به آینه شباهت دارند؟! کجایی ببینی که سطل زبالهای که جا گذاشتیش از نبودت به سبد رختچرک تغییر شغل داده است؟! فرزندم کجایی که توی هر جمعی با انگشت نشانم بدهی و به ریشم هرهر بخندی؟!
هرپو ای کثیف ذاتی، هپلی هپو. واقعا که جای بوی تو خالی!
مرلینی که در نبودت مرلینِ تمیز میتوان صدایش زد.
افرادی که لایک کردند
موهاهاهاها؟!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/20
تولد نقش: 1405/04/21
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 21:18
از: کیوتو
پستها:
59

برادر عزیزم، کاتسوجی!
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
اول، برایت نامه فرستادم تا بابت یادداشت سرد قبلی عذرخواهی کنم. آن زمان، از چیزی بیهوده-واقعا یادم نیست چه-در نامهات خشمگین شدم و وقتی فهمیدم آن چه نوشته بودی، عصبانیکننده نبود؛ بلکه خودم مدتی میشد که نخوابیده و از طرفی، با دانشآموزان مؤسسه هم به مشکل خورده بودم و... آه، خدا! مهم این است که دیوانگی کردم و اکنون، باید از تو عذرخواهی کنم. در ضمن، بهتر است یادت بیندازم داروهایت را به موقع مصرف کنی.
بگذریم. خواسته بودی نظرم را دربارهی کتابی که فرستادی بگویم.
شاید باورت نشود؛ اما من تاکنون وقت نکردهم آن را کامل بخوانم. سر و کله زدن با نوجوانان وقت چندانی برای آدم نمیگذارد؛ اما اوقاتی را غنیمت شمردم تا ورقش بزنم و شاید خجالتآور باشد؛ اما فقط ده صفحه از هفتصد صفحه خواندهام.
در این ده صفحه، جملهای مرا به خود مجذوب کرده که دوست دارم آن را با تو هم به اشتراک بگذارم. آقای نویسنده میگوید:
- هر روز و هر شب، زر و سیم بر رخسار آدمیان!
میتوانم ابروهایت را تصور کنم که بالا میروند. این کلمات چیزی نیستند جز جملهای ساده و گنجاندهشده در دل داستانی علمیتخیلی راجع به نقابهای طلایی و نقرهای که صورت مردم را پوشاندهاند و در عوض، به آنها نیرو دادهاند؛ ولی این جمله در چشمم برجسته شده. دلیلش را دقیقا نمیدانم؛ شاید به خاطر این که زمانی، جملهای شبیه به این را در یادداشتهای یکی از دانشآموزان دیدهام.
فکر نکنم درست باشد که بگویم دقیقا چه کلماتی به کار برد؛ اما وقتی از او دربارهاش پرسیدم، گفت تحت تاثیر همین کتاب به نوشتن این مطالب پرداخته. همین را گفت و من هم نخواستم یا نتوانستم زیاد کنجکاوی کنم.
اکنون با خواندن این جملهی تقریبا شعرگونه، یاد مطلب همان دانشآموز افتادم.
دلم میخواست بیشتر برایت بنویسم، مخصوصا با توجه به این که ارتباطی میان این جمله و شغل خودم کشف کردهام؛ اما دواتم دارد تمام میشود. به تو قول میدهم نامهی بعدی، مفصلتر به مسئله بپردازم.
پینوشت: کتابی به همراه این نامه برایت میفرستم. امیدوارم خوشت بیاید.
خواهرت،
یامازاکی میدوری
افرادی که لایک کردند
اگر آدمی میتوانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج