تلما داشت وسیلههاش رو جمع میکرد. فراموش کرده بود که چندوقته به رفتن فکر میکنه... ترک کردن خونه راحت نبود؛ به خصوص نه برای تلما که دیگه بهش عادت کرده بود... به چمدونش نگاه کرد. موقع خریدنش فکر میکرد که زیادی بزرگه؛ ولی الان مطمئن بود قراره جا کم بیاره...
چمدون رو باز کرد. اول از همه، اولین پستش رو که ممکن نبود هیچوقت فراموشش کنه، گوشهی چمدون گذاشت. هنوز هم نمیدونست چطور ممکنه یکی این همه شکلک توی پستش استفاده کنه!
یاد اولین روزهای ورودش به جادوگران افتاد. حالا که بهش فکر میکرد، چه تازهوارد وحشتناکی بود!
اونموقع ها گریفیندور خیلی خلوت بود و تلما هیچ دوستی نداشت. برای همین بیشتر وقتش توی انجمنهای عمومی میگذشت. عادت داشت سوالهای زیاد و عجیبی بپرسه، ولی هرگز کسی بابت این دعواش نکرده بود. یکی از اونا، @الستور مون بود که همیشه با مهربونی به سوالاش پاسخ میداد. پس تلما رادیوی قرمزی رو که یواشکی از الستور قاپیده بود رو هم توی چمدون گذاشت.
تلما ممکن نبود فراموش کنه که کی، به تبدیل شدن به اونی که الان بود کمک کرده. کسی که اولین بار این شک و شبهه رو انداخت توی سرش و یک ذره بین بزرگ داد بهش؛ هنوز طعم دستپخت خوشمزهی @مامان مروپ زیر زبونش بود. درسته گاهی اوقات غذاهای عجیبی مثل سوپ داس مرگ درست میکرد، ولی همون باعث شده بود که تلما الان بتونه یکی از اون داسها رو بهعنوان یادگاری ازش همراه داشته باشه...
بعدش تلما رفته بود مسافرت. یک مسافرت خیلی طولانی... وقتی برگشته بود، دیگه هیچی مثل قبل نبود. گریفیندور هنوزم خلوت بود و حتی توی سایت مگس هم پر نمیزد. ولی طولی نکشید که دوباره جادوگرانیها دور هم جمع شده بودن. انجمنها رونق گرفته بود و تلما حس میکرد دوباره توی خونهست.
گریفیندور یواش یواش شلوغ شده بود. @ملانی با دمپاییش به هر ورودی جدید، یه بوس خوشاومد میداد. اینکه کنار ملانی ارشد گریفیندور باشه، شاید بهترین اتفاقی بود که افتاده بود.
فصل بهار به تلما خیلی خوش گذشته بود. @فلور همه رو آرایش میکرد. @روزالین در مورد پست جدیدش کمالگرایی به خرج میداد. @جیمز سیریوس روزالین رو اذیت میکرد و جینی سعی داشت پسرش رو تربیت کنه. بعدش پای @بابا مرلینی از آسمون به زمین باز شده بود و نور و صفا آورده بود به گریف. بعدش هم @پروتی و @تاتسویا اومده بودن تا دیگه جمع گروه، جمع باشه. هر از چندگاهی هم @ایوا گشنهاش میشد و مجبور بودن فرار کنن تا مبادا خورده بشن. تلما دیگه فکر نمیکرد عضو جدید دیگهای به خونوادشون اضافه بشه؛ ولی بعد @دملزا و @لیلی اومده بودن.

اونا کلی کارهای هیجان انگیز کرده بودن. از جنگ بین جادوگر و ساحرهها گرفته، تا دفاع از خودشون در برابر اقلیتها، یا حتی خواستگاری هلنا برای مرلین و مهمتر از همه، برنده شدن جام قهرمانی هاگوارتز! جامی که همه براش تلاش کرده بودن.
بازیهای کوییدیچ هم به تلما خیلی خوشگذشته بود. رقابت با همهی گروهها خیلی لذتبخش بود!
تلما اون اواخر دیگه توی گالیونهای خزانه غرق شده بود و نمیتونست بیرون بیاد. ولی @هلنا تموم تلاشش رو میکرد تا از سنگینی وظایفش، کم کنه. هلنایی که یکی از مهمترین ستونهای جادوگران بود!
تلما یادش بود که یه زمانی با شخصیت هکتور قهقهه میزد و ناراحت بود چرا دیگه توی جادوگران نیست. ولی خبر نداشت هکتور که دیده دیگه از معجون سازی پول درنمیاد، زده توی کار پیشگویی و شده @سیبل تریلانی ای که سیبیلاش دو برابر اصغر آقا قصاب سر کوچه بود.
هر از چندگاهی @لیلیث به تلما سوپ بچه هم میخوروند. البته تلما نه از ایدهاش و نه از مزهاش خوشش نمیاومد، ولی خب...
تلما خزانهداری رو دوست داشت؛ ولی هیچوقت نمیخواست @آدنا دنیس جهت کارای بانکی بهش سر بزنه. چون آخرین باری که اومده بود، نصف بانک رو منفجر کرده بود.

یک تایمی هم تلما میخواست ملت رو به زن کرفتن ترغیب کنه. اما خودش هیچوقت کیس مناسبش رو انتخاب نکرد و تنها موند. شاید اگه در محضر @مامی هلگا ، دروهی عشوهها رو تکمیل میکرد، موفق میشد.

چمدون تلما پر شده بود.
با پروندههایی که قرار نبود هیچوقت حل بشن، با دمپایی ملانی، با یکی از رژ گونههایی که فلور براش تولدش بهش هدیه داده بود، با جورابهای گمشدهی جیمز سیریوس، با لیست کامل انجام ماموریتهای مرگخواریش، با چندتا تار موی سیبیل سیبل، با داسی که از سوپ مروپ هنوز داشت، با رادیویی که از الستور کش رفته بود و همه خاطرات خوب و بدی که از جادوگران براش مونده بود...
دیگه جایی برای ذرهبینش نمونده بود. پس اون رو روی تختش توی خوابگاه گریفیندور گذاشت و به راه افتاد.
با یک چمدون پر از چیزهایی که اگه هیچوقت وجود نداشتن، تلمایی هم وجود نداشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین