حسی عجیب و ناشناخته در وجودش بیدار شده بود. انگار چیزی از درون مغازه صدایش میزد؛ چیزی که هیچکس جز او متوجه حضورش نبود.
نگاهش را میان قفسها و حیوانات چرخاند. جغدها، گربهها، نیفلرها و موجودات کوچک و بزرگ دیگری آنجا بودند، اما حس سلوینیا او را به گوشهای از مغازه میکشاند؛ جایی که چندین جعبه و قفس بزرگ روی هم چیده شده بودند.
چارلی که مشغول پاسخ دادن به پرسشهای مشتریان بود، متوجه نگاه خیرهی او شد.
ـ چیزی شده؟ دنبال موجود جادویی خاصی میگردی؟

سلوینیا بدون آنکه نگاهش را از گوشهی مغازه بردارد، آرام گفت:
ـ فکر میکنم یه چیزی اینجاست که هنوز خودش هم نمیدونه قراره صاحبش کی باشه.
چارلی ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت.

ـ اینجا پر از موجوداتیه که هنوز صاحبشون رو پیدا نکردن. باید یکم دقیقتر بگی!
سلوینیا لبخند محوی زد و به طرف آخرین جعبهای رفت که کنار دیوار قرار داشت. جعبهای چوبی با قفلهای فلزی و مُهری عجیب که هیچ نشانی از محتویاتش به دست نمیداد.
چارلی با دیدن آن، لحظهای مکث کرد.
ـ عجیبه! این یکی از محمولههاییه که چند روز پیش برام فرستادن. سفارش چندتا موجود جادویی داده بودم، ولی هنوز فرصت نکردم همهی جعبهها رو بررسی کنم. راستش حتی یادم نمیاد توی این یکی چی گذاشته باشن!

سلوینیا دستش را بهآرامی روی در جعبه گذاشت. سرمای ملایمی از چوب به انگشتانش منتقل شد و همان لحظه، حس آشنایی در قلبش نشست؛ حسی شبیه پیدا کردن چیزی که مدتها گم شده باشد.
ـ باید بازش کنیم.
چارلی با تردید به مُهر روی جعبه نگاه کرد.
ـ امیدوارم حیوون وحشی ای توش نباشه..

چند نفر از مشتریان که متوجه ماجرا شده بودند، نزدیکتر آمدند. چارلی چوبدستیاش را بیرون آورد و با احتیاط مُهر را باز کرد. قفلها یکی پس از دیگری با صدای تقتق باز شدند و در جعبه بهآرامی بالا رفت.
برای چند ثانیه، سکوتی عجیب بر مغازه حاکم شد.
در میان پارچهای نرم و نقرهای، روباهی سفیدرنگ جمع شده بود. موجودی ظریف با دُمی پرپشت و چشمانی آبی که در نور مغازه مثل دو تکه آسمان میدرخشیدند.
اما آنچه همه را شگفتزده کرد، ظاهرش نبود.
این روباه تنها یک نمونه از نوع خودش بود؛ موجودی کمیاب که حتی چارلی هم نمیتوانست تشخیص دهد چگونه سر از محمولهی او درآورده است.
روباه سرش را بلند کرد. نگاه آبیاش از میان جمعیت گذشت و درست روی سلوینیا ثابت ماند.
سلوینیا نفسش را در سینه حبس کرد.
روباه بیآنکه ذرهای ترس به خود راه دهد، از جعبه بیرون پرید. از کنار پای چارلی گذشت، از میان کفشهای مشتریان راه باز کرد و مستقیم به سوی سلوینیا دوید.
چارلی با حیرت چوبدستیاش را پایین آورد.
ـ سلوینیا مواظب بااااش..

اما روباه انگار صدای هیچکس را نمیشنید. به پای سلوینیا رسید، لحظهای سرش را بالا گرفت و بعد بهآرامی روی پنجههایش بلند شد و خودش را در آغوش او جا داد.
سلوینیا با احتیاط دستهایش را دور بدن کوچک او حلقه کرد. روباه پوزهاش را به لباس او چسباند و چشمان آبیاش را بست؛ درست مثل موجودی که پس از سفری طولانی، بالاخره به خانه رسیده باشد.
لبخند آرامی روی لبهای سلوینیا نشست. انگشتانش را میان موهای سفید و نرم روباه حرکت داد و زمزمه کرد:
ـ میدونستم اینجایی...

چارلی هنوز مبهوت به آن دو خیره مانده بود.

ـ باورم نمیشه! من حتی نمیدونستم توی اون جعبه چیه. ولی اون... انگار از اول میدونسته تو قراره بیای.
سلوینیا سرش را بالا آورد و به چشمان روباه نگاه کرد. برای لحظهای کوتاه، برق عجیبی در آن چشمهای آبی درخشید؛ چیزی شبیه انعکاس ستارهای دوردست.
ـ شاید من پیداش نکردم، چارلی.
روباه دمش را دور بازوی سلوینیا پیچید و آرامتر در آغوشش فرو رفت.
سلوینیا لبخندش را عمیقتر کرد.
ـ شاید اون منو پیدا کرده.

و در میان همهمهی مشتریان و نگاههای متعجب، هیچکس متوجه نشد که مُهر شکستهشدهی جعبه، پیش از آنکه چارلی آن را لمس کند، بهآرامی به خاکستر نقرهای تبدیل شد و در هوا ناپدید گشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






یعنی عقل یه تسترال بیشتر به این رسید که معجون 



آخه همیشه گفتن تا سه نشه بازی نشه. 




پر بودن حافظت هیچ کمکی بهت نمیکنه و فقط مشتری ما رو می پرونه.
برای همینه که شما باید بهم اطلاعات بدین.
جواب میشه پول!
خیر جواب این نیست.



هوا رو اصلا آلوده نمیکنی و تازه با خوردن علف های هرز به پاکسازی طبیعت هم کمک میکنی. 
