سالازار مکثی کرد. نه برای اینکه بغضش را قورت بدهد، بغضش از آن بغض هایی نبود که قورت داده شود؛ بیشتر از آن بغض هایی بود که آدم دلش می خواهد چند بار نشانش بدهد.
- ما نمیذاریم خون این ۴۷۰۰ دانشآموز...
یکی از اساتید آرام دست بلند کرد.
- قربان... الان کل مدرسه ۲۸۰ نفر بیشتر جادوآموز نداره.
سالازار نگاه سنگینی به او انداخت.
- همین نگاه کردن شما به آمار خشک و بیروح، باعث شده دشمن به خودش اجازه بده با احساسات ۹۴۰۰ دانشآموز بازی کنه.
- ولی...
- ساکت! آمارِ شما دروغینه!
آمار واقعا خیلی دشمن به نظر میرسید.
در همان لحظه، در اعماقِ سیاه و مخوف و بسیار بودجه برِ زندانِ هاگرید، خودِ هاگرید با افتخار روی تخمش نشسته بود. کبوتر هم همان روبهرو ایستاده بود و به تخم نگاه می کرد. اما بیشتر از این نتوانست بایستد؛ پس نزدیکِ تخم رفت و سرش را کج کرد به سمتِ چپ و راست. بعدش هم محکم به تخم نوک زد.
تق! تق تق تق!
هاگرید اخم کرد و داد زد:
- اوهوی! مراقب باش اون تو بچه خوابیده!
کبوتر پلک زد. بعد هم همان صدایی را درآورد که کبوتر ها در می آورند، اما هاگرید، جانورشناسی بود جانوردوست! برای همین کلامش را رمزگشایی کرد.
- چی میگی؟ میگی چرا خوابیده؟! پس تو نمی دونی بچه ها باید روزی 16 ساعت بخوابن تا قد بکشن؟
ها؟ میگی این که هنوز درنیومده؟ خب باس از همین حالا عادت کنه دیگه! بعدشم، این تخم خاصه! از همون تو قد میکشه.
کبوتر چند ثانیه سکوت کرد. بعد تصمیم گرفت وارد بحث علمی نشود. تجربه نشان داده بود هر بار با هاگرید دربارهی علم حرف میزد، علم سه روز مرخصی استعلاجی میگرفت.