هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#30

آلبوس پرسیوال ولفریک  دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۵ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۰۹ جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 281
آفلاین
ناله ای از یکی از مرگخواران بلند شد:
-لرد ما را می کشه...

بلاتریکس که شاهد سرخ تر شدن جام بود و می دانست که ممکن است هر لحظه مغازه در آتش بسوزد ، فریادی سر اوری کشید:
-آخه چرا گذاشتی اون به جام دست بزنه..مگه نگفتم حواست به جام باشه ؟

-ولی من حواسم بود...
-پس چرا اینجوری شد؟

یکی از مرگخواران از گوشه ای دیگر به میانه دعوا اوری و بلاتریکس پرید و گفت:
-حالا باید چه کار کنیم؟زود باشین الان اینجا آتیش میگیره...

ایگور که از گوشه لبش خون جاری بود از گوشه ای بیرون آمد و گفت:
-توی کتاب اسرار سالازار خوندم که اگر این جام به دست کسی غیر از دوستان نواده اسلایترین و بیفته که بخواد ازش استفاده کنه ،قرمز میشه و دیگر به هیچ وجه تکون نمی خوره و قبل از اینکه آتش بگیره و همه جا رو به آتیش بده ، تنها راه برگشتنش را حالت عادی ، دست زدن نواده واقعی اسلایترین به جامه و ...

بلاتریکس فریادی کشید که همه را از جا پراند :
-لرد سیاه در ناکترن...!ارباب از دیاگون رد بشه...دیوونه شدی؟

ایگور لحنش را آهسته کرد و گفت:
-چاره ای نیست ، اگر لرد این جامو میخواد تنها راه همینه و بهیچ طریق دیگری این جام برنمیگرده.

بلاتریکس که چشمانش از سرخی بمانند دو کاسه خون شده بود ، گفت:
-باشه..الان این پیامو بهش می رسونم ولی... همش تقصیر تو کله پوکه ، اوری ، قبل از اینکه لرد منو بکشه ، من تو رو می کشم.
بلاتریکس به سمت وی حمله ور شد.در همین لحظه که مرگخواران سعی داشتند بلاتریکس را از اوری دور نگاه دارند ، هاگرید تکانی به خود داد.همه مرگخواران توجهشان به وی معطوف شد و چوبدستی های خود را به سمت وی گرفتند.جام هر لحظه سرخ تر می شد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۴ ۲۳:۵۰:۵۵



Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
#29

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
بورگین دستش را دراز کرد تا جام را بگیرد ولی ناگهان جام به طور عجیبی بر افروخته شد و تصاویر عجیبی را بر دیواره ی جام ظاهر شد.حال بورگین بیشتر مطمئن شده بود که این جام یک شی معمولی نیست.اما درخشش جام آنچنان بورگین را مجذوب خود کرد که حتی بورگین فکر نکرد که شاید این جام طلسم شده باشد.
بورگین چنان به جام خیره شده بود که حتی محیط اطراف خود را فراموش کرده بود.حال حتی صداهای ناشی از جنگ سختی که بین مرگخواران و محفلی ها اتفاق افتاده بود را نمیشنید.
دستش را بار دیگر دراز کرد و جام را به طرف خود کشید.احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفته بود.دردی در استخوان های خود احساس میکرد و جام هر لحظه گرمتر و گرمتر میشد.صدایی نامعلوم در وجودش زمزمه میشد
-چطور به خودت اجازه دادی دست به گنجینه سالازار اسلیترین بزنی.تو به میراث اسلیترین تجاوز کردی.پس مجازات میشی.
اینبار دردهای درون بدنش بیشتر شد اما نمیتونست فریاد بزند مثل اینکه نیرویی مانع ارتباط او با دنیا میشد.سراسر وجودش را درد فرا گرفت بود.حال بیناییش کم شده بود و همه چیز را تار میدید صدایی خشمگین را میشنید که فریاد میزد
-خیانتکار به اسلیترین مجازات میشود

جنگ سخت میان مرگخواران و افراد وزارت تمام شده بود و مرگخواران پیروز شده بودند.از بین افراد وزارت تقریبا همه مرده بودند و هگرید در گوشه ای بیهوش افتاده بود
بلاتریکس در حالی که خود را مرتب می کرد با اضضطراب به مرگخواران گفت:سریع جام رو وردادرید که...
هنوز جمله اش را به پایان نرسانده بود که جام بر افروخته را بر روی زمین در کنار بورگین که کاملا سرخ شده بود و در وضع عجیبی بود دید.به سرعت به طرف جام رفت اما نتوانست جام را از زمین بلند کند مثل اینکه جام به زمین چسبیده بود.
بلا در حالی که مضطرب تر از قبل به نظر میرسید فریاد زد:خدای من اووون به جام دست زده.



Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ جمعه ۱ تیر ۱۳۸۶
#28

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
استیوپفوی....
__ تو که فکر نمیکردی من با این طلسم ها میمیرم....ها؟؟لرد من رو آموزش داده من....
__ این چرندیاتو برای همون لردت بگو....من هزارتا مرگخوار مثل تو رو با یک طلسم به جایی بردم که مرگ رو آرزوشون کرده.اون وقت تو...خنده داره.
__چطور جرات میکنی به لرد توهین کنی...تو گستاخ...آواداکدابرا.
مودی با حرکتی که از پیرمردی همچون وی بعید بود خود را از طلسم بلاتریکس نجات داد.طلسمها همچون سیل بر روی آنان میبارید.همه به خود و به کشتن یا ناکار کردن دشمنشان فکر میکردن.
در آن سو اولین فرد به زمین افتاد....دیگر الکساندری در وزارت وجود نخواهد داشت.بورگین و بارکز هم اکنون بیشتر به یک ویرانه شباهت داشت تا به یک مغازه.
دیگر اشیائی که بورگین دیروز تمیز کرده بود وجود نداشتند یا اگر بودند بدرد خرید یا فروش نمیخوردند.
دود همهجا را فرا گرفته بود و بزودی یکی از گروه ها به پیروزی میرسید.
صدای داد ایگور از جایی که بورگین نشسته بود شنیده میشود ولی با وجود دود و آنهمه طلسم هیچ چیز قابل دیدن نبود.
حتی هاگرید هم الان در حال نبرد بود و الان فقط بورگین بود که در زیر میزی که معلوم نبود چندی دوام بیارد قایم شده بود.
ناگهان بورگین در میان دود از زیرمیز چیزی دید.
آرام از زیر بیرون آمد و به برای لحظه ای به جسم نگاه کرد.
جسمی سبز رنگ که با وجود دود تنها قسمتی از آن قابل رویتب ود.
جام سالازار اسلیترین!!
بورگین دستش را دراز کرد تا جام را بگیرد ولی ناگهان.....

________
ببخشید اگر کوتاه شد.




Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶
#27

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
بورگین بسیار آرام شماره دفتر کاراگاهان را گرفت
- د توی مغازه بورگین و بارکز چند مرگخوار حمله کردن خواهشا سریعتر....
اما در همان لحظه بلاتریکس متوجه سیم تلفن شد که تا محل نشستن بورگین کشیده شده بود.
- بکاندیوم
هاله ای محکم بورگین را به عقب پرتاب کردم. کله بورگین به دیوار خود و بیهوش بر روی زمین افتاد
بلاتریکس رو به دیگر مرگخواران فریاد زد: سریعتر. فکر کنم کاراگاهان رو خبر کرده باشه
اوری گفت: هنوز مونده
بلاتریکس پرخاشگران گفت: سریعتر.
سپس با استفاده از چوب جادو سیم را از وسط نصف کرد. و به سر پست خود باز گشت.
در همان زمان چشم های بورگین کم کم باز شد.
- بهشون آدرس دادم. تا چند لحظه دیگه میان
در همین زمان سایه چند نفر رداپوش در پشت در پیدا شد
بورگین لبخندی زد و درحالی که دردی که بر اثر برخورد کله اش به دیوار آزارش میداد با صدایی ضعیف گفت: خدا کنه زودتر وارد بشن
اما قضیه با اون چیزی که بورگین فکر میکرد 180 درجه فرق داشت. آن رداپوشان کاراگاهان نبودند بلکه دیگر مرگخواران بودند برای بردن شی آمده بودند
در بار دیگر با صدای مهیبی باز شد و مرگخواران وارد شدند
- بلاخره اومدید؟ آخراشه. اگه زودتر نریم کاراگاهان میرسن بهتره کمکشون کنین
- چشم بلاتریکس
مرگخواران جدید نیز به همکاری با دیگر مرگخواران پرداختند. بلاخره زمین تا ته کنده شد و یک جام سبز رنگ با حکاکی علامت مار مانند اسلیترین پدیدار شد. آن جام خیلی سنگین بود. مرگخواران دیگر مشغول حمل آن به بیرون از مغازه بودند که ناگهان صدای پاقی به گوش رسید.
- سریع غیب شید. همین حالا
اما دیگر فریاد بلاتریکس کاری از پیش نمیبرد. اعضای کاراگاهان رسیده بودند و در همان زمان طلسم های ضد آپارات را اجرا کرده بودند اکنون تنها راه مبارزه بود.
پس مرگخواران چوبدستی خود را از جیب ردایشان در آوردند و مشغول دوئل با کاراگاهان شدند


تصویر کوچک شده


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
#26

بورگینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
با اینکه بورگین جواب سوالش را که " به کجا برای درخواست کمک زنگ بزنم " دریافته بود ، هنوز مسئله جدی همانند غولی بزرگ پیش و رو بود.
چندین مرگ خوار در حال کندن زمین بودند و بلاتریکس با نگاهی غضب آلود به بورگین و هاگرید ، در پشت پیشخوان نگاه می کرد.
در آن طرف اوری نیز دوباره مشغول بازی با یک شیء بود که این بار به نظر گران قیمت می آمد.
بورگین با خود ارزیابی کرد که اگر فقط چند ثانیه توجه بلاتریکس به چیز دیگر معطوف شود خواهد توانست تلفن قدیمی را بردارد.
همچنین او اوری را آدم حساب نمی کرد چون در همان نگاه اول دریافته بود که وی آدمی بیش از یک احمق نیست!
صدای دنگ دنگ کلنگ ها و خاک و غبار تمام فضای مغازه را پر کرده بود.
ناگهان در آن هماهنگی خوردن چکش به قسمتی از زمین ، صدای برخورد یک فلز با فلزی شنیده شد و برای چند ثانیه دیگر صدایی شنیده نشد.
همان طور که بورگین دعا کرده بود ، توجه بلاتریکس به پشت سرش ،جایی که دیگر مرگ خواران در حال کندن زمین بودند جلب شد و در آن خاک و غبار ، موقعیتی خوب برای بورگین فراهم شد.
توسط دستانش به هاگرید فهماند که به طرف تلفن می رود و هاگرید نیز برای کمک به وی ، ایستاد و تقریباً همانند کوه ، مانع دیدن بلاتریکس برای روئیت بورگین شد.
بورگین خمیده خمیده به طرف تلفن می رفت.
عرق پیشنای اش را با آستینش خشک کرد و نفسی عمیق کشید.
تقریباً تا اواسط راه بود.
چشمش به اوری افتاد که همچنان در حال سیخونک زدن به آن شیء گران قیمت بود. بورگین با خود گفت که اگر اوری تنها بود ، بهش می فهماند که آن شیء چقدر ارزش دارد.
کمی جلوتر رفت. پیشخان خیلی بزرگ بود و همین امر باعث می شد تا اوری نیز حتی کوچکترین شکی نکند.
سر انجام چشمش به تلفن قدیمی ، اما ساخته شده از طلا همراه با سیمی بلند افتاد. دقیقاً پنج پا جلوتر بود.خیلی آرام قدم های بعدی اش را گذاشت و ناگهان مکالمه بلاتریکس را شنید که داشت با مرگ خوارانش حرف می زد.
_ شما ها من رو خنگ گیر آوردین؟اون قدر کلنگ زدین ، بعدش به همین یک تیکه آهن پاره رسیدین؟بنالین!لرد از دیر انجام شدن کار هایش ناراحت میشه.
در سکوت مغازه ، بورگین توانست آه بلاتریکس را که از فرط تعجب بود را بشنود.
بلاتریکس خطاب به هاگرید که در جلوی پیشخان همچنان ایستاده بود گفت : اون یکی دوستت کجاست؟بورگین رو می گم...؟
باید عجله کنم!
این جمله رو بورگین خطاب به خودش گفت.
دیگر رسید!
تلفن را قاب زد و همچنان خمیده به طرف جایی که هاگرید بود دوید و درست زمانی که بلاتریکس چوبش را ترسناک و تهدید آمیز به طرف هاگرید گرفته بود ، بلند شد و لبخندی به پهنای صورت بلاتریکس تحویل داد و گفت : یک چیزی از دستم افتاد رفتم بردارمش!
هم اکنون بلاتریکس آرام گشته بود و به جای قبلی اش برگشته بود.



Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#25

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
بورگین که از ترس زبانش بند آمده بود و هاج و واج به این صحنه نگاه میکرد ناگهان چشمانش به تلفن، در آن سوی میز افتاد...
نمیتوانست مخفیانه تلفن را بردارد.آن زن ساحره و مردی که اوری اسمش بود گه و گاهی نگاهش میکردند.
ساحره به آرامی رویش را به آن طرف کرد و مواظب بود که زیردستانش کاری را اشتباه انجام ندهند.
اوری که هرزگاهی به وی نگاه میکرد، الان مشغول بازی با یکی از لوازم نه چندان گران که در سمت چپش قرار داشت بود. زمان خوبی بود که آرام تلفن را بردارد و زنگی بزند. ولی به کی؟
نه دوستی توانایی کمک به او را داشت و نه کس دیگری را داشت که به آن زنگ بزند.
در همین فکر ها بود که شیء از دست مرگخوار به زمین افتاد و باعث جلب توجه مرگخواران شد.
مردی که کلنگی به دست داشت با عصبانیت چوبش را درآورد و به قصد خواندن وردی،آن را به سوی اوری نشانه گرفت که ساحره با دستش به وی علامت توقف داد.
ساحره به سمت اوری رفت و با زمزمه ای خشن به وی گفت:
یک بار دیگه سروصدا بکنی، خودم دست لرد میدمت.
و بعد نگاهی به بورگین که از ترس.نفسش بند آمده بود انداخت و دوباره به نظارت پرداخت.
در هین هنگام، در باز شد و مردی نه چندان پیر ، با هیکلی بزرگ وریشی بلند وارد شد.
مرد که از دیدن مرگخواران ترسیده و تعجب کرده بود قصد بیرون رفتن از مغازه را داشت که اوری جلویش را گرفت.
هاگرید که از ترس رنگی به صورتش نمانده بود،به فرمان اوری
کنار بورگین،روی زمین نشست.
سایر مرگخواران که این اتفاق را دیده بودند با ساحره نگاهی ردوبدل کردند و بعد دوباره شروع به کار کردند.
بورگین که از دیدن هاگرید خوشحال شده بود با صدای آرام که به سختی قابل شنیدن بود گفت:
یک فکری بکن که از اینجا بریم بیرون،توی یک فرصت مناسب شاید من بتونم با تلفن زنگ بزنم.ولی نمیدونم به کجا.
هاگرید که به سختی سعی کرد آرام حرف بزند گفت:
به مدرسه یا چه میدونم به ...
همین طور که هاگرید صحبت میکرد، بورگین جواب سوالش را پیدا کرد.او باید به دفتر کارآگاهان زنگ بزند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بورگین جان،من هاگرید رو هم وارد داستان کردم،اگه فکر میکنی خوب نیست به ناظر بگو پاکش کنه


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۴ ۱۲:۴۰:۴۵
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۴ ۱۷:۱۶:۲۸


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
#24

پروفسور کويیرل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۱
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 2956 | خلاصه ها: 1
آفلاین
در جلوی آنها یک ساحره قرار گرفته، که از قرار معلوم بسیار خوشحال بود.یکی از مرگخواران که اوری نام داشت بعد از بسته شدن در، پشت آن ایستاد تا مراقب اوضاع باشد.
بورگین که تا حدودی دست و پایش را گم کرده بود با صدای لرزانی گفت:"امم... میتونم کمکی بهتون بکنم!؟ اگه چیزی لازم ..."
بلاتریکس با چشمانش به وی فهماند که بهتر است سکوت کند تا خطری آن را تهدید نکند. سپس چشمانش را باریک کرد و در کف مغازه چرخاند.بعد از چند دقیقه بالاخره چشمانش بر روی نقطه ای از مغازه ایستاد پس به یکی از مرگخواراتن اشاره کرد تا به سمت او بیاید.
- مکنر میخوام خیلی با دقت ولی با سکوت مطلق اینجا رو بکنی.به هیچ عنوان از طلسمی استفاده نکن چون نمیخوام افراد وزارت خونه قبل از اتمام کارمون مزاحمون بشن.
- اطاعت میشه. رابستین اون وسایل رو بیار.
بورگین که از پشت میزش با چشمانی از حدقه بیرون آمده و دهان باز در حال تماشا بود گفت:" نــه...شما که نمی خواین اینجا رو بکنید!؟"
اوری: چرا دقیقا داریم همین کارو میکنیم
همه مرگخواران شروع به خندیدن کردن.مکنر کلنگی را از کیسه ای بیرون آورد و به بالای سر خود برد.بورگین که از ترس زبانش بند آمده بود و هاج و واج به این صحنه نگاه میکرد ناگهان چشمانش به تلفن، در آن سوی میز افتاد...


* تلفن در اونطرف میز یعنی نزدیک به در قرار داره و اوری هم کنار در ایستاده و مراقب بیرون و گاهی صاحب مغازس.بقیه مرگخوارا به جز بلا پشتشون به بورگینه بنابراین متوجه اون نیستن.این توضیح رو دادم که یه مرتبه ننویسید بورگین به سمت تلفن شیرجه زد بدون اینکه کسی متوجه اون بشه.





Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
#23

بورگینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
خارج از رول:
دوستان قرار شد من مسئول این تاپیک باشم و حالا یک سوژه جدید دادم
-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0

بورگین ، در حالی که یک دست اهریمنی را با پارچه اش تمیز می کرد به سوت و کوری مغازه اش اندیشید و اینکه هیچ اتفاق خاص و هیجان انگیزی برای وی اتفاق نخواهد افتاد.
سر انجام دست از پاک کردن دست اهریمنی 200 گالیونی اش بر داشت و رفت به درخواست یک مشتری که تازه وارد مغازه شده بود جواب بده.
_ سلام آقا. من در خدمتم.
مردی قد بلند و دارای پیشانی بلند که موهایی مجعد و سیاه داشت و ته ریشش اصلاً با قیافه اش جور در نمی آمد و یک کت فراک بلند و سیاه پوشیده بود در آستانه در ایستاده بود و به اجناس مختلف مغازه نگاه می کرد.
_ ممنون آقا. خودم دنبال شیئ مورد نظرم می گردم...
سپس مرد قد بلند حرکت کرد و به اطراف مغازه سرک کشید و هر از گاهی اجناسی را بر می داشت.
ولی چیزی که برای بورین بسیار عجیب بود ، این بود که فرد ناشناس ، بیشتر به اشیایی که در کف مغازه ود توجه می کرد و هر چند دقیقه به هوای مطالعه اشیا مشتی بر زمین می کوباند.
سر انجام صبر مرد ناشناس لبریز شد و با پرخاش به بورگین که همچنان مقابلش ایستاده بود گفت : نامله! عین متر سگ اینجا ایستادی داری بر و بر منو نگا می کنی؟مگه کار و بار نداری؟ من که دزد نیستم!
بورگین که جا خورده بود گفت : ببینید آقای محترم! من متوجهم که شما دستتون کج نیست ولی این سوال برام پیش اومده که چرا شما هر ازگاهی به کف مغازه من یک مشتی میزنین؟
مرد ناشناس بدون هیچ حرفی یک مشت دیگر به زمین زد و این بار چشمانش درخشید و ایستاد و زیر لب گفت : خودشه!
بورگین با تعجب ، در حالی که دهنش همچنان باز مانده بود به فرد ناشناس نگاه می کرد.
_ خوب آقای بورگین. کار ما که تموم شد ! راستی این جنسای بجنلت رو اینقدر به مردم ننداز!کار خوبی نیست! راستی اینکه من اومدم اینجا رو به هیچ کس نمی گی... شیر فهم شد؟
و نگاهی مملو از خشم به بورگین انداخت.
بورگین :
سپس فرد ناشناس بدون هیچ حرفی از مغازه بیرون زد.
فردای آن روز
حوالی عصر بود و بورگین در حالی که پشت میز بلوطی اش نشسته بود آهی از سر خستگی کشید که ناگهان در با صدای مهیبی باز شد و چند مرگ خوار ردا پوش وارد مغازه شدند.

_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*

سوژه اصلی : در زیر مغازه بورگین یک گنجینه بسیار بزرگ از سالازار اسلایترین می باشد که مرگ خواران برای در آوردن آن از زیر مغازه دست به هر کاری می زنند.
ولی بورگین دور از چشم همگان ، به دفتر کارآگاهی زنگ می زند و کارآگاهان برای دستگیری مرگ خواران وارد عمل می شوند.



Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵
#22

مالسیبر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۷ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 56
آفلاین
روز شنبه ساعت 8 و نیم :
جاگسن : وای کاشکی غیب و ظاهر شده بودیم
رابستن : چرت نگو .... نمی شه ... اینجا غیب و ظاهر شدن ممنوعه
جاگسن : اوکی ... آی گت یو !
ولدی : پس چرا در رو باز نمی کنن ؟
جاگسن : هنوز 20 ثانیه مونده
ولدی : چه مقرراتین
رابستن : پس چرا بلا نیومد ؟
لرد : خیلی سرش شلوغه، به جاش سوروس میاد
رابستن : وای نه، اون همه چی رو به آلبوس خرفت میگه
لرد : نمیگه، مطمئن باش
جاگسن : راستی رابستن
در همین موقع در باز شد و سورورس هم از راه رسید
سورورس : سرزمین من ... خسته خسته .... است
جاگسن : بی مزه ...
رابستن : قرار شد یقیه ی فورتسکیو رو بگیری
جاگسن : این پست مال مالسیبر هست
رابستن : بیاین بریم تو وگرنه دیانا ترش میکنه
لرد : موافقم
سوروس : من الآن میام
رابستن : کجا ؟
سوروس : هیچی یه پیغام بفرستم
جاگسن : جاسوس
در همین موقع دراکو دم در اومد
دراکو : سلام علیکم
جاگسن : چرا موهاتو تراشیدی جیگر ؟
دراکو : مسلمون شدم
رابستن : ختنه هم شدی ؟
دراکو : به سختی
نارسیسا : کیه، پسرم
دراکو : مهمونا هستن، حبیب خدا هستن
نارسیسا : یهشون خوش آمد بگو
دراکو چوبدستیشو در آورد : ولکامیوس
چند دقیقه بعد همه روی مبل توی قصر نشسته بودن
جاگسن : فضولیه چرا در همه چیتون بازه ؟
دراکو : بس که از وزارت میان میگردن
رابستن : ما برای ...
لرد یه پا به رابستن زد و یواش گفت : ساکت !
جاگسن : ما برای یه امر خیر اومدیم
دراکو : چه امری ؟
لرد : خیلی خیره ها !
نارسیسا : عروس خانم چایی بیار
دراکو : مامان اول باید بگن کو عروس خانم ؟
نارسیسا : آهان ببخشید ...
ادامه دارد ....


سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse


Re: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵
#21

فورتسکيو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
-------------------
دیانا میزنه زیر گریه : تو با احساسات من بازی کردی !
رابستن که می بینه دیانا هم عاشقش بوده ولی بروز نمی داده از موقعیت استفاده می کنه و میگه : حقته، تو هم احساسات من بازی کردی و ادای گریه کردن رو در آورد
دیانا : اصلاً تو رو نمیخوام، تیکه تیکه کردی دل منو ....
رابستن که دید اوضاع داره قاراش میش میشه گفت : دوست دارم مثل لحظه ی هستی و نیستی
دیانا جواب داد و به راهش ادامه داد
رابستن : من تو رو میخوام، تو رو میخوام اونا رو نمیخوام
ولدی : خره، بهش بگو تو خودت نمره ی بیستی ...
دیانا تا اینو از ولدی شنید برگشت و گفت : راست می گی، لرد جون ؟
لرد : نرو بیرون از خونه آدما عاشقت میشن
جاگسن : چرا همش میخواین به هم ثابت کنین که شعر بلدین
بورگین : همش تقصیر فورتسکیو هست که از این پستا میزنه
رابستن برای جلب توجه دیانا گفت : استغفر لله ، غیبت کردن در ماه مبارک حرام است ...
بورگین : ماه مبارک چیه ؟ مگه ماه غیر مبارک هم دارمی
دیانا : ویش، مردیکه ی نوسلمون دینشو به رخ ما میکشه، مگه نه ولدی جیگر ؟
ولدی که گیج شده بود گفت : نه، چی یعنی آره، نه من شوهر تو نمیشم
دیانا : خیلی نامردی،
و دوباره زد زیر گریه
بورگین : بیا در آغوش اسلام دیانا جان ....
دیانا : دیگه هیچکدومتون قابل اطمینان و اعتماد نیستین
رابستن : ازت خواهش می کنم، دیانا
دیانا : شنبه شب ساعت 8 و نیم قصر مالفوی ها جلسه ی آشنایی رو برپا می کنیم ...
رابستن : چی دادا ش ، ایولا
دیانا : پسر خاله نشو، بچه خوشگل
رابستن : سلامتی، دیانا خانم بفرستین
ملت : می فرستیم
بعد همه با هم شروع به خواندن کردند و دیانا می رقصید
دنیا دیگه مث تو نداره، نداره نمیتونه بیاره، دلا همه بی قرار عشقن اما عشقی که واسه تو بی قراره !
ملت : یه دست یه هورا ( تیریپ عمو پورنگی )
این داستان ادامه داشته بید ....
---------------------
ببخشید ....


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.