"من وارث جنگجویان سرزمین آندرمیلان هستم"
و ادامه داد جوانترین وارث و احتیاجی ندارم شما به من اعتماد کنید بچه ها شگفت زده از این که او که بود به دنبالش را افتادند
*دخترك با سرعتي زياد وارد جنگل شد حتي درختهاي سرسبز آنجا از پليدي و سياهي آن سرزمين نمي كاست.درختهايي انبوه و بلند كه بدون هيچ نظم خاصي سر از زمين در آورده بودند و حركت را براي بچه ها مشكل مي ساختند اما به نظر مي رسيد كه دخترك آنجا را به خوبي مي شناسد.گاهگاهي از دوردست صداهايي به گوش مي رسيد و بچه ها را نگران مي كرد آنها آموخته بودند كه در اين سرزمين هر اتفاقي مي تواند بيفتد و اين بر ترس و نگراني آنها مي افزود ...ولي ترس آنها فقط در صورتشان نمايان بود در واقع سرعت حركتشان نمي گذاشت به گونه اي ديگر احساسشان را بروز دهند ولي با به گوش رسيدن صداي بلندي كه بي شباهت به غرش خرسان وحشي نبود هرميون و سارا ديگر طاقت نياوردند و با صدايي بلند جيغ كشيدند. ناگهان دخترك ايستاد و باعث شد كه استرجس و رون كه نزديك به او مي دويدند به او بر خورد كنند. دخترك بي توجه به آن دو رو به هرميون گفت : چيزي شده ؟
هرميون كه معلوم بود ديگر تسلطي بر اعصابش ندارد در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت :
-ممكنه تو به صداهاي عجيب غريب و تاريكي وحشتناك اينجا عادت داشته باشي ولي من ندارم.
- ببين همين الان موجوداتي خيلي وحشتناك تر از صداهايي كه مي شنوي دنبال شما مي گردند و اگه با عجله فرار نكنيد پيداتون مي كنند و مطمئن باش كه در اين صورت زنده نمي موني!
هرميون كلماتي را زير لب گفت و با نگراني به بچه ها نگاه كرد و فهميد كه حال آنها بهتر از خودش نيست سرانجام به دخترك نگاه كرد و سرش را تكان داد . آنها دوباره مشغول دويدن شدند. صداي نفس نفس آنها نشان مي داد كه خسته شدند و ديگر ناي دويدن ندارند 5 دقيقه بعد در حالي كه هيچ يك از آنها اميدي به پايان رسيدن اين راه نداشتند به قسمتي از جنگل رسيدند كه خالي از درخت بود.زميني وسيع كه در مركز آن عمارتي سفيد و با شكوه اما كوچك وجود داشت. با توقف دخترك بچه ها هم ايستادند و در حالي كه روي زانوهايشان خم شده بودند نفس نفس مي زدند . اولين كسي كه متوجه عمارت شد آريا بود. او براي اينكه از وضعيت ساير گروه با خبر شود سرش را بالا آورد و اولين چيزي كه ديد همان عمارت بود . آريا كه بسيار متعجب شده بود نگاهش را به دنبال جنگجو گرداند و او را كمي جلوتر از گروه ديد كه پشت به آنها به عمارت خيره شده بود و با صداي بلند پرسيد :
- اين چيه ؟
با پرسيدن اين سوال توجه بچه ها به عمارت جلب شد . همه ي آنها به هم نگاهي كردند و كمي به جنگنجو نزديك شدند. او كه همچنان به عمارت نگاه مي كرد پاسخ داد:
- اسم اين عمارت پارسه.اين مكان از جنگل هم به بوستان سپيد معروفه . در واقع توي اين شهر اين جا تنها مكانيه كه نشاني از پليدي درش وجود نداره . موجودات نفرين شده ااين شهر نمي تونند به اينجا نزديك شوند
سپس برگشت و به آريا و سارا نگاه كرد و ادامه داد :
- پارس مخفف اسم سازنده اينجاست. امير پارسا كسي بود با خوندن كتابي كه در دست شماست مجبور شد از ايرانتوس به اينجا بياد و سرنوشت ديگري رو در اينجا رقم بزنه
حالا همه ي نگاه ها به سارا و آريا بود.
--------------------------------------
استرجس جان اين سومين پست من تو اين سايته! ولي مي خوام بدون توجه به اين نكته هر چيزي كه لازمه بگي
در ضمن ببخشيد اگه بد شد!

ممنون
بر روي چشم به زودي نقد ميشود(پادمور)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


