خلاصه: دامبلدور گم شده و محفلیها با راهنمایی تابلوی خردمند خانم بلک، به جای گشتن توی قوطی کنسرو و زیر فرش، دنبال «سرنخها» هستن. سر نخی که از لبهی کت ماندانگاس نخکش شده بود به جایی نرسید و حالا جوزفین دنبال سر نخیه که از لای دندونهای خرگوشی هرمیون بیرون زده!
در سمت دیگر ماجرا دامبلدور تصمیم گرفته به تنهایی و بیخبر، به سراغ گریندلوالد بره تا این بار کارش رو برای همیشه تموم کنه. چرا که متوجه شده گلرت در قلعهای اسرارآمیز در حال سوء استفاده از مشنگها و جادوگرهایی که به اصالت خون معتقد نیستن، برای اجرای طلسمها و جادوهایی بی نهایت سیاهه... اگرچه کشمکشی درونی با به یاد آوردن خاطراتشون این کار رو براش سخت میکنه.
***
هرمیون که با تصمیم بی دلیل کارگردان به صورت ناگهانی گریمش را تغییر داده و موهای همیشه وز و تویهوایش را دمب اسبی بسته بود، با وعدهی جایزه کاملا خام و رام شد. پس مقابل جوزفین نشست و دهانش را تا آخر باز کرد و چشمهایش را بست.
- گاز نگیریا!

جوزفین این را گفت و دست راستش را تا آرنج فرو کرد. هرمیون میخواست اوق بزند...
- نگهش دار نگهش دار... همین جاست... دارم حسش میکنم... آها... گاز نگیریا!
پاق!درست در میانهی این لحظات حماسی بود که دابی وسط خانه گریمولد ظاهر شد. چند لحظهای صحنه را آنالیز کرد و سپس با شور مثالزدنیاش، خود را وسط صحنه انداخت.
- هیچکس حق نداشت جلوی دابی چیزی تو حلق هرمیون بانو فرو کرد!

سپس شیرجهی بلند سوپرمنواری زد و خودش را بالای سر هرمیون رساند و ...
- اتفاقا بانو باید گاز گرفت!

مشت محکمی بر ملاج هرمیون کوبید. هرمیون ناخواسته گاز گرفت.
- آخخخخخخخخخ!

جوزفین جیغ زنان شروع به دویدن دور خانه کرد. نگاهها به دست از آرنج قطع شدهی او خیره شد که فوارهای از خون را به اطراف میپاشید و توجهات را از وحشی بازی دابی منحرف ساخت.
- خون!

رون ویزلی با دیدن این صحنه شروع به بالا آوردن کرد. اگرچه گادفری اهل ووک بازی نبود، اما واقعا حق داشت این رفتار را اهانتی به خودش تلقی کند.
- این خونآشام شرط میبنده که آقای ویزلی موقع خوردن سیرابی هیپوگریف و پاچهی تسترال نه تنها از این اداها درنمیاره، بلکه آب از لب و لوچهش آویزون میشه!

سپس بطری باریک اما بلندی از جیب ردایش بیرون کشید و تکان ظریفی به چوبدستیاش داد که باعث شد فوارهی خون به سمت دهانهی بطری جریان یابد.
- صرفا محض تمیز موندن خانهی گریمولد.

نگاههای سنگین باعث شد توضیح و توجیهش را کاملتر کند.
- البته این خونآشام با اسراف هم میونهی خوبی نداره.

هرمیون تکانی به چوبدستیاش داد و خون بند آمد.
- الان توقع داری بابت این ورد درمانی ازت تشکر کنیم؟! جای خودشیرینی دست این طفل معصوم رو پس بده!

- من که نخواستم قورتش بدم! دابی زد تو سرم دهنم خودش بسته شد!

حواسها دوباره برگشت سمت عامل اصلی فتنه!
- این چه کاری بود که کردی دابی؟!

- بانو همیشه از آزادی دابی حمایت کرد! دابی هم حمایت بانو رو جبران کرد و نذاشت کسی بانو رو شکنجه کرد! دابی روی گندزاده غیرت داشت!

- بابا کسی هرمیون رو شکنجه نمیکرد که! ما فقط داشتیم... صبر کن ببینم، گفتی دابی روی کی غیرت داشت؟

- گندزاده در حکم ناموس دابی بود! مگر دابی مرد که اجازه داد کسی چیزی تو حلق...
شتلق!- با هرمیون درست صحبت کن! کسی حق نداره جلوی من به هرمیون بگه گندزاده!

رون که غیرتی شده بود سیلی محکمی در گوش دابی زد. دابی از این ضربهی کاری به وجد آمد.
- قربان باز هم زد که خوب زد!

ولی دابی چیز بدی نگفت که!

دابی داشت از گندزاده دفاع...
شتلق!- بابا این بدبخت زیر دست مالفویا بزرگ شده به جای روشن کردن بار معنایی گندزاده برای یه جن خونگی بیاین یک راهی پیدا کنیم هرمیون دست جوزفین رو بالا بیاره!

بلکه سر نخ رو هم باهاش بالا آورد!
- یکی دابی رو نگه داره تا من زبون کوچیکهش رو قلقلک بدم!
جوزفین این بار دست چپش را داخل برد. لحظهای بعد هرمیون شروع به بالا آوردن کرد. اما نه تنها دست راست جوزفین را!
- هرمیون؟! اینا چیه؟

- تو واقعا... همهی اینا رو... خورده بودی؟!

- خوب شما که همیشه یه طوری رفتار میکردین انگار همه چیزو در مورد این عادت غذایی من میدونین!

- بله ما میدونستیم کتابخور و کرم کتاب هستی. ولی نمیدونستیم که
لیترالی به معنای واقعی کلمه کتابخور و کرم کتاب هستی!

- خوب حالا که فهمیدین!

- همه اومد کتاب مفتی به غنیمت برد! دابی «12 سال بردگی» رو برداشت!

- لطفا کسی به «سه قطره خون» دست نزنه.

- «قورباغهات را قورت بده» مال من. هوی اون دست راست منو کجا میبرین؟! اونم مال خودمه!

محفلیها پاک فراموش کرده بودند که دنبال سرنخ و مهمتر از آن، دنبال پروفسور دامبلدور میگردند.
***
خودآگاه و ناخودآگاه دامبلدور، سوار یک الاکلنگ شده بودند. تصمیمش که به گرفتن جان گلرت متمایل میشد، ذهنش دیوانهوار رابطهی گذشته را مرور میکرد و در هر لحظه هزار فریم از خاطرات را برایش به نمایش درمیآورد. اما همین که میخواست راهکار نرمتری در پیش بگیرد، تصویر جانهای بیگناهی که قربانی جاهطلبی گلرت میشد مقابل چشمش رژه میرفت. و هر طرف الاکلنگ که بالا میرفت، بازی یک بازنده بیشتر نداشت و آن دامبلدور بود.
هیچ گاه آدم ضعیفی نبود و ارادهی سستی نداشت... اما قاطعترین افراد نیز یک جا روی لبهی تیغ قرار میگیرند و سخت است که به سمتی غش نکنند.
آخرین تیر تلاشش برای فرار از کاری که دوست نداشت، تردید در اصل ماجرا بود. از کجا معلوم که آن گزارشها کاملا درست بوده؟ باید اول پنهانی سرک میکشید تا ببیند در قلعه چه خبر است. آن وقت اگر مطمئن میشد گلرت واقعا مشغول آن جنایتها بود، میدانست که میتواند مهار دلش را بکشد و هر چیزی را قربانی کند.