هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#41
۱. سلام پروفسور!
بفرمایید!

۲. رکسان همین‌طور که شهاب سنگ را توی نایلونی گرفته بود و با خودش راه می‌برد، از راهبرد هوشمندانه‌اش برای دست نزدن به آن احساس غرور می‌کرد. پس با خوشحالی به‌طرف اتاقش در دفتر اساتید لیِ‌ لِی کنان می‌رفت که ناگهان، صدای خش خش بلند شد.

- این دیگه صدای چیه؟

رکسان سر جایش ایستاد و پلاستیک را بالا آورد و در جا، جیغ کشید.
- حشره! حشره‌ی ترسناک! حشره‌ی خیلی خیلی ترسناک!

چند مگس که روی پلاستیک نشسته‌بودند با صدای جیغ و تکان از جا پریدند اما بلافاصله جایشان یک ملخ نشست!
- بازم حشره!

رکسان که از ترس کاری جز دویدن از او برنمی‌آمد، نگاهی به پشت سرش انداخت و با دیدن تعداد زیادی حشره از هر نوع که به‌طرفش هجوم می‌آوردند پشت سر هم جیغ زد و سریع‌تر دوید.
- کمک! کمک!

اما افرادی که رو بهشان جیغ می‌زد و کمک می‌خواست، کاری جز با تعجب نگاه کردنش انجام نمی‌دادند‌. رکسان نیز همین‌طور می‌دوید و کمک می‌خواست و جوابی نمی‌گرفت.

اما کسانی که از آن‌طرف به قضیه نگاه می‌کردند، چیزی جز تعداد زیادی حشره که به دنبال یک سنگ ِ متحرک حرکت می‌کردند، نمی‌دیدند.

گویا شهاب سنگ علاوه بر جذب حشرات، قدرت نامرئی کردن فردی که حملش می‌کرد را هم داشت!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۸:۵۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#42
- ارباب...
- چرا بغض کردی گب؟
- ارباب من نمی‌تونم آرایشتون کنم! وسیله‌ای برای این کار ندارم.
- یعنی واقعا هیچ وسیله‌ای؟ پس اون چوکر که زدی چیه؟
- ارباب مگه به دردتون می‌خوره؟
- بله، رعب‌آوره!
- اومدم ارباب! اومدم!

گابریل چوکر را جهت بستن آماده نمود و جلوی لرد سیاه ایستاد.

لحظاتی بعد، لرد سیاه بدین شکل خود را در آینه نگاه می‌کرد.
- مطمئن نیستیم به ابهتمان افزوده شده باشه...
- شده ارباب! مطمئن باشید!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۸:۵۸:۴۹

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱:۲۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#43
تصویر کوچک شده



گابریل با نگاهی به اطراف، رداشو تا روی صورتش پایین آورد و سعی کرد تا جایی که می‌تونه از دید همه پنهون بشه. کاری که قرار بود بکنه خیلی مهم و حیاتی بود و مهم‌تر از همه این که نباید کسی می‌فهمید قصد انجامش رو داره‌... این کار باید کاملا سکرت می‌موند‌.

آروم و بی‌صدا به طرف پشت خونه‌ی ریدل رفت و چیزی که توی دستش بود رو محکم‌تر فشرد. برای زودتر انجام دادن کاری که توی ذهنش بود آروم و قرار نداشت. باید هر چه سریع‌تر تمومش می‌کرد... باید!

پشت خونه ریدل‌ها فضای خوبی برای استفاده از وسلیهء توی دستش بود. پس کمی جلوتر رفت و مشتش رو باز کرد. یه زمان برگردان طلایی و قشنگ میون انگشتاش محصور شده بود.

نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست؛ به یاد آورد اون روز کِی بود و اونجا کجا. کمی بعد دوباره چشم‌هاشو باز کرد و زمان برگردان رو دو دور چرخوند.

همه چیز شروع به چرخش کرد. دردی توی معده‌ش پیچید اما سعی کرد خودشو کنترل کنه. کمی ثانیه ‌ها کش اومدن و در نهایت، همه‌چیز مرتب و منظم شد و چرخش‌هل، از حرکت ایستادن.
هنوز هم درد می‌کشید اما هدف والایی که داشت، باعث می‌شد سختی‌های توی راه فراموشش بشن. با فکر کردن به کاری که برای انجامش الان اونجا بود قلبش با عشق تپید و با چشم‌های ستاره‌پرت‌کن، به‌طرف ویلایی که دو روز قبل با اربابش و بقیه‌ی مرگخواران اومده بودن دوید.
- آلوهومورا!

ویلا هنوز تمیز و مرتب بود؛ انگار بعد از اونها کسی سری به اونجا نزده‌بود. نفس عمیق و شادی کشید و بعد به تندی به طرف پله‌ها رفت. پله‌ها رو یکی یکی گذروند و سپس، به طبقه بالا رسید و جلوی یکی از اتاق ها ایستاد.

دوباره چند نفس عمیقی کشید. در اتاق رو به آرومی باز کرد. به یاد دو روز پیش افتاد که همینجا ایستاده بود افتاد و سعی کرد به یاد بیاره که چطور لرد سیاه صداش زد و از جلوی آینه بلند شد و نذاشت... نذاشت که...
دیگه درنگ کردن جایز نبود. موهاش رو پشت سرش بست و جلوی آینه ایستاد.
- الان دیگه تموم می‌شه... الان دیگه تموم می‌شه!

گابریل لبخند شاد و پر از انرژی‌ای زد و در کیف کوچکش رو باز کرد.
- الان تمومت می‌کنم، همین الان!

و با دستمال ِ مرطوبش، محکم روی لکه‌ی روی آینه کشید و پاکش کرد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#44
تصویر کوچک شده


رکسان همان‌طور که می‌دوید و به خانه‌ی مشنگی‌ای که افتادن ِ شهاب سنگ آن‌را از بین برده بود نگاه می‌کرد، تصور کرد هم‌اکنون آن خانواده‌ی مشنگی کجا غیب شده‌اند و هم‌اکنون در کدام گودریک دره‌ای هستند و جایشان با چه کسی عوض شده‌است که، ناگهان کسی جلویش ایستاد و شهاب‌سنگ از جلوی چشم‌هایش ناپدید شد.

- اون... کجا رفت؟
- وای، این چقدر قشنگه!

صدای آشنایی، باعث شد رکسان چشم‌هایش را در حدقه بچرخاند.
- کراب... اون مال منه!

کراب که با لبخند و شیفتگی به شهاب‌سنگ نگاه می‌کرد اخم ریزی کرد.
- چی مال توعه دقیقا؟
- اون سنگی که توی دستته!
- ببین لیسا...
- من رکسانم!
- اصلا برام مهم نیست که گریم هالووینه یا نه، ولی این سنگ رو من همین الان پیداش کردم و مال خودمه! الانم برش می‌دارم!
- نه! ... بهش دست نزن!
- چرا، بهش دست می‌زنم و تو هم نمی‌تونی کاری بکنی. می‌خوام یه گردنبند قشنگ ازش درست کنم.

و کراب دستش را جلو برد و سنگ را برداشت. و همین‌طور که آن‌را به‌طرف جیبش می‌برد ناگهان تکانی خورد و یک پیکسی، ویز ویز کنان روبرویش ایستاد.

- چه... بلایی... سر من اومد؟
- من که بهت... گفته‌بودم...
- چرا پیکسی... چرا آنجلینا جولی نه!

خرابکاری همین‌طور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. حالا رکسان در قالب لیسا و کراب در قالب پیکسی قرار گرفته‌بودند و یک شهاب‌سنگِ زیبا، که باید جلوی هر کسی که قصد داشت به آن دست بزند را بگیرند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#45
ریگولوس بلک، در حالی‌‌که گوشهء اتاقش لمیده و مشغول فکر کردن راجع به لرد سیاه بود، دستش را از دماغش بیرون آورد. کریچر هم دستمال پر از وایتکس را روی سر و صورتش می‌کشید.

- آخه چطوری؟ لرد سیاه کچله! ... خب... یعنی می‌شه سرش رو شکافت، بعد یه دونه مو پیدا کرد؟
- ... ارباب ریگولوس می‌دونن که شخص مورد نظر لرد ولدمورت هست؟
- راست می‌گی راست می‌گی.. خب... خب می‌شه بگیم توی سرش یه چیزی داره که باعث درد می‌شه و باید ورش داریم؟
- ارباب ریگولوس دیگه کلا به جاده خاکی زد.
- واقعا نمی‌شه؟
- نه، ولی راه‌های دیگه‌ای هست!
- چه راهی مثلا؟
- کریچر فکری به ذهنش رسید. کریچر گفت یکی از موهای بانو بلاتریکس رو گیر آورد و باهاش معجون ساخت. بعد معجون رو به لرد داد. بعد از اون تار مو استفاده کرد!
- کریچر! تو یه نابغه‌ای!
- کریچر چاکر شماست.
- خب حالا که چاکره... ... تا شب تار مو رو گیر بیار!
- چرا خود ارباب ریگولوس نه؟
- کریچر؟
- کریچر قبول کرد!

***

پس از اینکه کریچر خونین و مالین از کتک‌های بانو بلا که اعتقاد داشت دست زدن به موهای خانم ‌ها اصلا کار پسندیده‌ای نیست، شیشه معجون مرکب پیچیده را از جیب لباسش بیرون آورده و تار موی بلند و فرفری ِ بلا را تویش ریخت. همینطور که معجون ساخته می‌شد، کریچر با خودش فکر می‌کرد با چه شربتی این معجون را خورد لرد سیاه بدهد و در نهایت، شربت آلوئه ورایی آماده کرد و معجون را تویش ریخت.

- کریچر، تو اینجا چکار می‌کنی؟
- کریچر فقط اومده کمک، به لرد سیاه و مرگخوارانش!
- ما کمک لازم‌ نداریم، برو پیش ریگولدس و بهش بگو خیلی خوبه که اینجا نمی‌بینیمش!
- کریچر این خبر رو به ارباب ریگولوس رسوند، فقط قبلش براتون شربت خنکی آماده کرد که تو این گرما...
- وسط زمستونه!
- ها؟ ... چیز... یعنی اینکه... کریچر فقط خواست شربتی آماده کرد که حالتون رو بهتر کرد... همین!
- بسیار خب، ما با شربت مشکلی نداریم. بده‌ش به ما!

کریچر با ترس و لرز شربت را به لرد سیاه تقدیم کرد... فقط یک ثانیه از خوردن اولین قلپ گذشته بود که لرد با یک داد بلند، تغییر شکل داد و ناگهان، بلاتریکس جلویش ایستاده بود.
- چه بلایی سر ما اومده! ... این همه مو از کجا اومده؟!
- کریچر ندونست، کریچر فقط خواست که حال شما رو بهتر کنه!
- ما هم از تو و هم از اربابت متنفریم، جن زشت! دستت رو به طرف موهای ما نیار!
- موهای شما؟
- بله، موهای ما! دستت رو بکش! الان مجازاتت می‌کنیم! هک؟ هک! بیا و ما رو از شر این قیافه خلاص کن... فقط موهاش بمونه!

و همین‌طور که هکتور لرزان لرزان به طرفشان می‌آمد، کریچر به موی فرفری لرد ولدمورت نگاه کرد و لبخند زنان، به خانه گریمولد آپارات نمود.




کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۸:۴۸ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#46
تکلیف ناقصیآوردم استاد!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۴۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#47
- بابایی؟
- جان بابایی؟
- خواستن شدم که پرسیدن بشم که چرا ما از چوبدستی برای اجرای طلسم‌ها استفاده کردن می‌شیم؟
- منظورت چی بودن می‌شه؟
- خب چرا چوبدستی؟ چرا لواشک نه؟ چرا آبنبات چوبی نه؟
- این داستان طولانی هستن می‌شه... مطمئنی دوست داشتن داری شنیدن بشی؟
- بله بابایی!
- خب... راستش گریک اولیوندر یه روز توی خونه‌ش نشستن شده‌بود و همین‌جوری که من و تو هستن می‌شیم، اونم با دخترش فیلم دیدن می‌کرد. ناگهان دخترش فیلمی گذاشتن کرد... حدس بزن اسم فیلم چی بود؟
- خون آشام؟ بتمن؟ آنابل؟ مبارز؟
- سیندرلا!
-
- خب گفتن می‌شدم... اون یه فیلم ماگلی بود که رگه‌هایی از جادو در اون وجود داشتن می‌شد. توی اون فیلم، فرشتهء مهربون یه چوب سمت سیندرلا گرفتن می‌شه و اون رو خوشگل و ترگل ورگل کردن می‌کنه!تا قبل از اون فیلم، جادوگرا با هر چی که دستشون میومد جادوی وجودشون رو منتقل کردن می‌شدن ولی در اون لحظه، گریک اولیوندر از این حرکت ماگل‌ها استفاده کردن شد و اولین چوبدستی رو ساخت! همه از کارش استقبال کردن شدن و اون کلی معروف شدن شد... اونم با ایده‌ای که مال ماگلا بودن می‌شد!

بچه نگاهی به رابستن انداخت و سری به نشانهء تایید تکان داد. او با خودش فکر می‌کرد اگر ماگل‌ها نبودند چقد زندگی سخت و تاریک می‌شد.
- بابایی، تو این همه اطلاعات راجع به آقای اولیوندر رو از کجا آوردن می‌شی؟

رابستن نیشی چاکاند و چشمکی به دخترش زد.
- دونستن نمی‌شم... شاید من توی زندگی قبلیم گریک اولیوندر می‌شدن بودم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#48
برای لحظاتی، مرگخواران فقط خیره‌خیره به جایی که لرد نشسته‌بود نگاه می‌کردند.

- شما دارین به کجا نگاه می‌کنین یاران ما؟

جمع مرگخواران، به‌طور همزمان چشم‌هایشان را از سر خالی ِ لرد سیاه به طرف چشم‌هایش جابجا کردند.

- آممم... چشم‌های مبارکتون ارباب!
- یکی نیش رودولف رو با نخ جراحی بدوزه و بقیه هم دوباره اتاقمون رو بگردن و شونه رو پیدا کنن!

همزمان با کوک زدن‌های بلاتریکس، بقیه مرگخواران به طرف اتاق هجوم برده و سعی کردند اولین نفری باشند که شانهء لرد سیاه را پیدا می‌کند. اما اتاق آن‌قدرها بزرگ نبود و جای زیادی هم برای گشتن نداشت‌.

- برو کنار ببینم! خودم اول اومدم زیر فرش رو ببینم!
- نخیرم اول من رسیدم!
- ارباب توی این گلدون‌و که افتاد شکست گشتم، نبود.
- ارباب چرا نگفتین روی رداتون لکه افتاده؟
- ارباب این گوشی مشنگی توی اتاق شما چیکار می‌کنه؟
- ارباب معحون دماغ در بیار منم اینجاست!
- عه ارباب این همون ماتیکیه که بهتون هدیه دادم. چقدر زود تمومش کردین!

لرد سیاه اندکی شوک‌زده به مرگخوارانی که داشتند دار و ندار زندگی‌اش را رو می‌کردند نگاه کرد و سپس با حرص گفت:
- برین بیرون از اتاقمون! حریم شخصی‌مونو از بین بردین! کروشیو! حتما اینجا نیست که خودمون پیداش نکردیم دیگه!
- خب پس ما چیکار کنیم ارباب؟
- برین پیداش کنین، تا وقتی هم که پیداش نکردین اصلا برنگردین!

و اندکی بعد تک تک مرگخواران به جز مروپ، با تیپا از خانه ریدل به بیرون پرت شدند.

- خب الان چه‌جوری پیداش کنیم؟
- خودمون که نمی‌تونیم همین‌جوری الکی بریم بگردیم، باید از کسی که بلد بودن می‌شه پرسیدن کنیم!
- یعنی کی؟
- دایره جنایی باکینگهام پلیس!

***

مدتی بعد، قلعهء باکینگهام

دایرهء جنایی ِ قلعه باکینگهام، مکانی بسیار خوف‌دار و ترسناک بود که هر کس تا وارد آن می‌شد برگ‌هایش می‌ریخت و به کار نکرده‌اش هم اعتراف می‌کرد. تاریخی که از آن ثبت کرده‌بودند هم به‌شدت طولانی و افتخارانگیز و پر از انواع و اقسام خلافکارها با جرمهای عجیب و غریب بود.
اما در آن لحظه، وقتی که مرگخواران تک تک و با اضطراب واردش می‌شدند، حتی تسترال هم آنجا پر نمی‌زد.
- این بود اون جایی که گفتین پر از آدمای کار بلده؟
- الان از کی باید کمک بگیریم؟
-بدبخت شدیم!
- حالا دیگه نمی‌تونیم شونهء ارباب رو پیدا کنیم و ایشون هممونو می‌کشن!
- همش تقصیر این رابه!
- قبل اینکه پز پلیس‌های زیر نظر شهرداری رو بدی لااقل از یکی بپرس!
- خب... خب خودمون پلیس شدن می‌شیم!
- منظورت چیه؟
- الان رفتن می‌شیم پیش رئیس پلیس، بعدشم اون باهامون مصاحبه کردن می‌کنه. اگه توی مصاحبه درست رفتار کردن بشیم، خودمون پلیس شدن می‌شیم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#49
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴


- روونایا، آخه چرا من؟ چطوری بگم از خاک متنفرم؟

گابریل نگاهی به آن همه خاک و غبار انداخته و سعی کرد جلوی ایستادن قلبش را بگیرد و جلوی دهانش را، تا مبادا باز شود و سخنانی خارج از ادب بر زبان آورد و جلوی سیارهء غریبه، هم‌گروهی‌هایش را بی‌شخصیت نماید.
- همهء عمرم سعی کردم از خاک و گرد و غبار دوری کنم، اون‌وقت این بوقیا منو فرستادن وسط اینا! ... حالا چی می‌شد یکی دیگه واسه معجون پروفسور خالی خاک ِ مریخ میاورد؟!

همین‌طور که غر می‌زد، نایلونی را از توی کیفش برداشت و کمی جلو رفت؛ سعی کرد توجهی به آن‌همه گرد و غبار قرمز روبرویش نکند و نایلونش را پر از خاک کرده و سریعا از همان راهی که آمده، برگردد. اما درست در لحظهء آخر، وجدان ِ فضول و خاک بر سرش وارد کار شد.
- می‌خوای اینجا رو همین‌طوری ول کنی و بری؟ همین‌قدر کثیف؟ چطور دلت میاد؟
- خب... خب...
- چطور می‌تونی ادعا کنی تمیزترین آدم دنیا هستی وقتی بخشی از دنیا رو این‌قدر کثیف می‌بینی و بهش بی‌توجهی؟
- آخه...
- برگرد و بجنگ! برگرد و اینجا رو پاکیزه کن!

وجدان ِ گابریل همیشه همین‌قدر تسترال بود و حرفش را به کرسی می‌نشاند. در نتیجه، گابریل تی تاشو اش را از توی جیبش بیرون آورده و با نگاهی به اطراف، مشغول تمیز کردن مریخ شد.

هفتاد و سه سال بعد

- خب... بالاخره تمیز شد!

گابریل نگاهی به روبرویش انداخته و لباس‌هایش را تکان داد. لبخندی از سر رضایت زد و به طرف فضاپیمایش رفت تا به زمین بازگردد.
فضاپیما همانجایی بود که در ابتدا قرار داشت، ظاهرش نیز درست شبیه همان موقع بود اما تفاوت‌هایی نیز داشت.
گابریل لبخندش را تجدید و کرد و دستش را به ‌طرف در فضاپیما برد تا سوارش شود اما با اولین تماس، فضا پیما کاملا پودر شد و روی زمین ریخت.

- آیا... ممکنه... انسان‌ها بتونن پرواز کنن؟!



۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان شیشهء معجون را بالا برد و تمامش را توی دهان خودش ریخت. معجون که غلیظ هم بود به طرف دهان ِ رکسان جاری شد و...

بلافاصله به طرف جایی که از آن آمده‌بود برگشت و گوشهء ظرف جمع شد!

رکسان که ترسی... چندشش شده‌بود کمی خم شد و توی ظرف را نگاه کرد. دستش را به طرفش برد و سعی کرد آن‌را از گوشهء ظرف جدا کند که ناگهان معجون جیغ کشید و از توی شیشه بیرون پرید و توی ترک دیوار، پنهان شد!

معجون که شبیه سازنده‌اش شده‌بود، هیچ بلایی سر رکسان نیاورد؛ جز اینکه رکسان نیز از ترس جیغ زد و پا به فرار گذاشت و توی ترک دیوار ِ روبرویی قایم شد.

معجونی که رکسان درست کرده بود، معجونی بود که هر کس آن را درست می‌کرد ویژگی‌های خودش را هم به آن منتقل می‌نمود!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲


اسم معجون: منم همین‌طور!

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۱ ۲۰:۴۲:۲۳

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#50
۱. سلام استاد!
منم بالاخره مشقم رو نوشتم!


۲.

- خب... الان اصول تکمیلی ِ پاکیزگی در دفتر مدیر مدرسه رو می‌خونم و می‌رم که تمیزش کنم!

گابریل این را گفت و سرش را توی کتاب قطوری که رویش "اصول تکمیلی تمیز کردن دفترهای مدیریت مدارس" نوشته شده‌بود فرو کرده و مشغول خواندن شد. کمی از خواندنش گذشته بود که یه بوکات ریزه‌میزه، به سرعت وارد مغزش شد.

پس از چند دقیقه، گابریل کتاب را بست و به طرف دفتر مدیریت مدرسه رفت.

- خب! حالا بریم سراغ مرتب کردن پرونده‌ها... چیکار باید بکنیم؟ ... عه... چیکار بود؟

گابریل نگاهی به پرونده‌های روبرویش انداخت و سعی کرد نحوهء مرتب کردنشان را به یاد بیاورد. اما بوکات سفت روی اطلاعات مغزش چسبیده بود و نمی‌گذاشت چیزی بفهمد.
- چطوری بود؟ ... باید پرونده‌ها رو بر اساس چی مرتب می‌کردیم؟ چرا یادم نمیاد؟ الان مدیر می‌رسه و همه‌چیز رو مرتب می‌خواد، پس من باید یه کاری بکنم! ... فکر کنم بر اساس سن بود! حتما همین بوده دیگه.

و تمام پرونده‌ها را بیرون ریخت و آن‌ها را بر اساس سن دانش‌آموزان چید.

- خب! حالا بریم سراغ وسایل ضبط شده از دانش آموزان... اینا رو باید چیکار می‌کردیم؟ ...اصلا اینا رو باید مرتب کنیم؟

بوکات لبخند شیطانی‌ای زد و جای چند تا چیز توی مغز گابریل را جابجا کرد.

- فکر کنم نظم اینا در به هم ریختگی‌شونه... پس بهم می‌ریزیم!

گابریل سری به نشانهء تایید برای خودش تکان داد و تمام وسایل را به هم ریخت؛ حتی نظم تعدادی را هم این‌گونه تشخیص داد که باید به دست صاحبانشان باز گردند و در نتیجه شکلات‌های تهوع‌آور و پودر نامرئی شدن سر کلاس وقتی معلم درس می‌پرسد را به صاحبشان پس داد و دوباره به دفتر برگشت.

- خب حالا نمرات و کارنامه‌ها! نمرات رو از بزرگ به کوچیک بنویسم یا از کوچیک به بزرگ؟

بوکات که توی سر گابریل لم داده‌بود و جلوی تلویزیون مغزش داشت خاطراتش را می‌دید، یک تکه از مغز را برداشت و خورد.

- خب... خب اینا باید متقارن باشن... این نمرات هم تقارن ندارن. منم که یادم نمیاد چطوری مرتب می‌شن! پس همشون رو یه عدد مساوی می‌زنم تا مرتب باشن!

گابریل تمام نمرات را بیست رد نموده و بعد هم کاغذهای پوستی ِ اعلام نمرات را توی آتش ریخت تا اتاق را مرتب کند. در نهایت هم روی دیوار را تی کشید و خاک سقف و روی کمدها را به روی زمین ریخت و در حالی‌که از کارش راضی بود نگاهی دوباره به اتاق نینداخت و با خوشحالی به خوابگاهش برگشت.
مدیر هم همانطور برمی‌گشت او را در راه دید و برایش دست تکان داد؛ سپس در را گشود و وارد اتاق شد.
- گاب... ری...یِل!



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۶:۰۷:۰۷

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.