هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۳۴ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸
#1
-بو گرفتم!

کراب نمیخواست به راهش ادامه بدهد.
او بوی پیاز گرفته بود!
اسپری خوشبو کننده را به طرف خودش گرفته بود و بی وقفه عطرافشانی میکرد!

گابریل با دیدن این میزان از ناراحتی و اندوه کراب، وسایلش را برداشت و به طرف کراب جهید.
مایعی صورتی رنگ را روی اسکاچ ریخت و شروع به شستن و سابیدن کراب کرد.
-طاقت بیار...الان درست میشی. نمیذارم بیشتر از این ببویی!

کراب میخواست طاقت بیاورد، ولی اسکاچ، پوست نرم و لطیفش را خراش میداد. کراب پاتیل که نبود.
این وسط لینی هم از فرصت سوء استفاده میکرد و نیش های ریزی به چپ و راست کراب که غرق در کف بود میزد. لینی حشره ای فرصت طلب بود.

بلاتریکس متوجه شد که از این ارتش غیر عادی نمیتواند انتظار نظم داشته باشد.
-یاران ارباب. همینجوری به حرکتمان ادامه میدهیم تا یک سفید خوب و مناسب بیابیم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۳۸ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
#2
ده دقیقه ای میشد که لوسیوس و نارسیسا در حالیکه بر سر میزدند و ناله و فغان میکردند، از یک سمت خانه به سمت دیگر، میشتابیدند.
-شربت...شربت...شربت از کجا بیاریم!

در قصر مالفوی ها، حتی شکر هم یافت نمیشد.

-شربت یعنی یک مایع شیرین! اول مایعش رو پیدا کنیم. بعد یه فکری برای بقیه اش...هی...نارسیسا...اونجا رو...

لوسیوس به گوشه ای از خانه اشاره میکرد که مرگخواران دور گابریل جمع شده بودند و سرگرم تبریک گفتن به مناسب وزارت ناگهانی اش بودند.
و کل وسایل گابریل بدون هیچ محافظی روی میز رها شده بود.
از میان همه وسایل، چشم لوسیوس و نارسیسا به بطری حاوی مایعی بی رنگ افتاده بود که برای شربت شدن بسیار مناسب به نظر میرسید.

نارسیسا به جمع تبریک گویندگان پیوست و دست گابریل را به سختی فشرد و تبریک گرمی به او گفت.
در این فاصله، لوسیوس خودش را به بطری رساند و آن را به آرامی از لای وسایل گابریل برداشت.

مایع شربت آماده بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳:۵۰ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
#3
ابیگیل رعد و برق کوچکی زد.
-خودت میگی جغده ترسیده...اینم یعنی تنهایی نمیتونم بگیرمش. کمکم کنین خب.

تام کتاب درسی اش را موقتا کنار گذاشت.
-بدون منم که از پس هیچ کاری بر نمیایین. بریم.

سر راه، یقه جودی غیر مرگخوار را هم گرفته و با خود بردند. جودی گاهی به درد میخورد.

در سمت شمالی خانه ریدل ها، جغد را دیدند که نامه به پایش بسته شده بود و از شدت ترس در حال لرزیدن بود.

-زود باشین. باید نامه رو ازش بگیریم. این خیلی ترسیده. میترسم نامه رو دچار خرابکاری کنه!

ابیگیل و تام و جودی ای که نمیدانست این وسط چه کاره است، جغد را محاصره کردند.

جغد بیشتر ترسید. او هرگز تا آن زمان، محاصره نشده بود.
خواست پرواز کند...ولی نتوانست. ترس بالهایش را قفل کرده بود.

محاصره گر ها از سه طرف به جغد نزدیک و نزدیک تر شدند و در لحظه مناسب، تام روی جغد پرید!
-موفق شدیم! گرفتمش . نگران نباشین. نامه سالمه.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۵۲ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#4
(پست نتیجه توسط لرد ولدمورت نوشته شده.)


نتیجه دوئل رکسان ویزلی و رودولف لسترنج:


امتیازهای داور اول:
رکسان ویزلی: 27 امتیاز – رودولف لسترنج: 26 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
رکسان ویزلی: 26.5 امتیاز – رودولف لسترنج: 27.5 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
رکسان ویزلی: 26 امتیاز – رودولف لسترنج: 27.5 امتیاز

امتیازهای نهایی:
رکسان ویزلی: 26.5 امتیاز – رودولف لسترنج: 27 امتیاز


برنده دوئل: رودولف لسترنج!

..............................................................

-به فریادم برسین!

صدای بلند رکسان، بخش اورژانس سنت مانگو را به لرزه در آورد.

پرستاری با بدخلقی به او نزدیک شد.
-چه خبره این جا رو گذاشتی رو سرت؟ نمی بینی چقدر بیمار داریم؟ برو اون گوشه برای خودت تشکیل پرونده بده تا بیام ببینم چته.

رکسان افتان و خیزان و لنگان و لرزان، به بخش تشکیل پرونده رفت.

-نام؟
-رکسان!
-نام خانوادگی؟
-خالی!

مامور نگاهی به چهره رکسان که نام خانوادگی اش را فریاد می زد، انداخت.
-دلیل مراجعه؟ معجون؟...طلسم؟...حمله؟...

-همینه آقا، همینه...بنویس مورد حمله واقع شدم. نیش خوردم. نیشی کشنده! زنگ بزنین کل ویزلی ها رو خبر کنین. دقایق پایانی عمرمه.

ظاهر رکسان مشکل خاصی نداشت.
ولی برای احتیاط به بخش حملات جادویی منتقل شد.

شفادهنده جوانی بالای سرش آمد.
-خب...که نیش خوردی...شکایتی هم از لینی وارنر داری؟

رکسان که هنوز آرامشش را به دست نیاورده بود جواب داد:
-این نبود! این دفعه، این یکی نبود. البته به محض ورودم به خانه ریدل ها حمله کرد که نیش خوش آمد گویی بزنه، ولی از قبل آماده شده بودم. زره پوشیده بودم. نیشش زیگزاگی شد.

-خب پس از چی نیش خوردی؟

رکسان به سختی قوطی کبریتی از جیبش در آورد.
-انداختمش این تو. حشره ای عضلانی و نیمه عریان!

شفادهنده، چوب دستی اش را روی قوطی گذاشت و طلسم شفاف کننده اجرا کرد.

حق با رکسان بود. حشره ای نیمه عریان و بسیار عضلانی داخل قوطی بود که داشت تمرین می کرد به زبان اشاره، وضعیت تاهل ملت را سوال کند.

رکسان ادامه داد:
-اولش جن بود...همینجوری داشت دور خودش می چرخید و می پرسید که مگه همون یه تیکه لباسی که جن ها دارن رو صاحبشون بهشون نداده؟ پس کل اجنه در واقع از همون اول، آزادن! تا ما اومدیم توضیح بدیم که نخیر...اون لباس ها رو شخصی بجز صاحبشون بهشون می ده یهو حشره شد و در اولین اقدام، بازوی منو نیش زد! به دادم برسین...تب کردم. ضعف کردم. الان غش هم می کنم. حالم بده! تونل نورانی می بینم...جد پدریم از اون ورش داره اشاره می کنه که بیا....

شفادهنده، کمی سرو ته حشره را بررسی کرد.
-شلوغش نکن ببینم...این که نیش نداره...فقط دو تا قمه ریز تو دستشه. فکر می کنم همونا رو کمی فرو کرده تو بازوت.حتی خراش هم ایجاد نشده. برو پی کارت خب. دو ساعته وقت ما رو گرفتی!



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۲۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#5
-قدم بعدی رو برداشتی بر نداشتی ها!

دزد سعی کرد لحنش کاملا تهدید آمیز باشد، ولی پلیس اهمیتی نداد.

دزد هم کم کم متقاعد میشد که اشتباه کرده که به حرف یک دسته بیل گوش کرده.
-تو که بی ارزشی!

هیچوقت اینقدر به بیلی توهین نشده بود. او یک هورکراکس فعلی و ارباب آینده بود. دسته بیلی با تاجی بر سر.
و حالا سرنوشتش به زندان ختم میشد.
-من نمیخوام برم زندان.

دزد با عصبانیت جواب داد:
-تو رو که زندان نمیبرن چوب! تحویل موزه میدنت.

بیلی میدانست موزه کجاست.
کمی فکر کرد...
موزه...
جایی پر از اشیای قدیمی و نایاب و قیمتی...

اشیایی که میشد یک گونی از آنها را پر کرد و از موزه گریخت و تبدیل به چوبی ثروتمند شد.

شاید موزه دقیقا جایی بود که باید به آن تحویل داده میشد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۰۶ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#6
همه مرگخواران بصورت هماهنگ به طرف فنریر برگشتند.

-شرم بر تو!
-از پس یه کار به این سادگی بر نمیای.
-اسم خودتو گذاشتی مرگخوار؟
-بی مصرف بی وجود!
-خجالت نکشیدی که نتونستی؟

فنریر با شنیدن هر جمله، کمی ریز تر و حقیر تر میشد. با چشمان پر از اشک گفت:
-اون کراب بود که نتونست ها...

کسی اهمیتی نمیداد. مسئول تمام ناتوانی ها و شکست ها فنریر بود.
کراب به گوشه ای رفت و آینه اش را به دست سو داد که برایش نگه دارد و سرگرم کرم پودر زدن شد.

لرد سیاه خسته شده بود.
-یاران ما...از پس چند خر بر نمی آیید؟ ما را سوار آن جلویی کنید. رئیس به نظر میرسد. ما هم رئیسیم.

مرگخواران لرد سیاه را بلند کرده و بطرف خری که اتفاقا آرام به نظر میرسید بردند.
-چوپان...چه کنیم؟

-خب بذارین روش!

و مرگخواران لرد را بصورت سرو ته روی خر گذاشتند.

-اینجوری درست است؟

چوپان با خنده جواب داد.
-درست است...درست است...

-یاران ما...بقیه هم سوار شوند که به حرکت در آییم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹:۱۶ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#7
درست در همین لحظه، فکر خیلی خوبی به ذهن فنریر رسید.
شخصی در ارتش سیاه وجود داشت که میشد هر چیز کثیف و نامطبوعی را تحویلش داد و براق و خوشبو تحویل گرفت.

گابریل دلاکور بزرگ!

فنریر با خوشحالی دوان دوان به سمت کوپه گابریل دلاکور بزرگ رفت...ولی سو جلویش را گرفت!
-اوهوی! کجا؟

فنریر در حالی که بچه را روی هوا و از خودش دور نگه داشته بود به کوپه اشاره کرد.
سو سرش را تکان داد.
-کوپه ریونیاس...الانم دارن فرمول نسبیت رو کشف میکنن. نمیتونی بری تو. اینم ور دار و از اینجا برو.

فنریر اصلا به این که فرمول نسبیت قبلا کشف شده فکر نکرد. چون کلا بی سواد بود و نمیفهمید فرمول چیست.

دو راه دیگر برایش باقی مانده بود.
یکی این که بچه را با همان وضعیت بخورد!
دوم این که دور از چشم مروپ، بچه را داخل پاتیل غذا بیندازد تا همگی با هم بخورند.

بچه به هر حال خورده میشد.

فنریر سعی کرد فکرش را بیشتر متمرکز کند...و این کار نتیجه داد.

کمی دور و برش را نگاه کرد. اولین پنجره را باز کرد و بچه را با لبخندی گرگ صفتانه به بیرون پرتاب نمود.
دستهایش را به هم مالید و با خوشحالی به طرف کوپه برگشت.

غافل از این که بچه دو دستش را به دو طرف گشوده و بال بال زنان به دنبال قطار در حال پرواز است.
وقتی بچه میرسید و گزارش کار فنریر را میداد، اوضاع فنریر وخیم تر از قبل میشد.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۴:۲۷:۳۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۲۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#8
کار کردن در اداره برای یک بیلی بسیار جذاب و وسوسه برانگیز بود. بیلی حتی به تهیه کراوات هم فکر کرد، ولی فرصت کافی نداشت. برای این که توسط ماموری به اداره برده شد.

-ببخشید آقا...دستشویی کجاست؟

جلوی در شخصی این سوال را از مامور پرسید و بیلی وحشت زده شد!
-اینجا...هم...دستشویی...داره؟

با ترس و لرز پرسید. مامور جواب داد:
-آره...ولی ما اونجا کاری نداریم. اول باید ببرمت کارگاه.

بیلی خوشحال شد. کارگاه حداقل جای ترو تمیزی بود.


ده دقیقه بعد:


-جیغ نکش...تکون هم نخور. بی فایده اس.


بیلی جیغ کشید...تکان هم خورد...بی فایده بود.

-من هر طور شده باید اینو بزنم تو سرت. برای همین آروم بگیر تا کارم تموم بشه.
مامور میخی را بالای سر بیلی گرفت. چکش را بلند کرد و دوباره فریاد بیلی به هوا بلند شد.
-نزن خب!

-ببین...این میخ رو میزنم تو سرت. بعد با یه سیم وصلش میکنم به خودت. این برق تولید میکنه. برای مجرمای خطرناکه. فکرشو بکن...از خودت برق تولید میکنی. عالی نیست؟

اصلا عالی نبود. بیلی باید فرار میکرد! شاید میتوانست با چکش یا میخ مذاکره کند.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۱۴:۱۳:۵۵

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۰۱ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#9
-ازش متنفرم!


این نظر همه مرگخواران در آن لحظه بود و چشمان مرگخواران از این میزان از همفکری، پر از اشک شد.
ولی شانس نداشتند...
چون لرد این صحنه را دید!
-خجالت هم نمیکشن. باد رو ببینین...یه بار شد اشک تو چشاش جمع بشه؟ سبک و قوی. نه چیزی میخوره، نه غر میزنه، مرگخواریه به درد بخور و کم مصرف.

باد هی رویش زیاد میشد و مرگخواران هی از او متنفرتر.

رابستن کمربند بچه اش را روی شانه هایش سفت کرد که سقوط نکند و بلاتریکس ترسناک ترین نگاه هایش را نثار باد کرد.

ولی باد بیدی نبود که با این بادها بلرزد!

مرگخواران برای به هم نزدن تعادل، در وسط قالیچه جمع شدند.
-باید از شر این باد خلاص بشیم. یکی بره باهاش حرف بزنه و راضیش کنه بی خیال ما بشه! بذاره بره! وگرنه ارباب قید هممونو میزنه و یک ارتش بادی تشکیل میده.



ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۴:۴۹:۳۳

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۴۳ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸
#10
-برو بیرون هوریس!

هوریس نهایت سعی اش را کرد که جالب توجه به نظر برسد، ولی نهایت سعی اش کافی نبود، چون هوریس کلا و بطور ذاتی جالب توجه نبود.

-جوک بگم ارباب؟
-ما از جوک متنفریم!
-آمار بدم؟ زیرآب بزنم؟ پته بریزم رو آب؟

لرد سیاه از این همه ویژگی پست فطرتانه که در یک مرگخوارش جمع شده بود بسی مسرور شد. ولی این مسروریت زیاد طول نکشید، چون در آن لحظه لردی بود افسرده.
-تمایلی به دیدنت نداریم هوریس.
-ارباب خواهش میکنم...بمونم... هر کاری بخوایین انجام میدم.

هوریس میخواست به هر قیمتی که شده کنار لرد سیاه بماند. حتی اگر اخراج میشد و حتی اگر تحقیر میشد و آزار و اذیت میدید.
این میزان از وفاداری روی لرد سیاه هم تاثیر گذاشته بود. احساس میکرد حالش بهتر شده...

-خب دیگه. من برم ارباب. هشت دقیقه شد.

-چی هشت دقیقه شد هوریس؟

-با هاگرید شرط بسته بودم که میتونم هشت دقیقه اینجا بمونم و شما بیرونم نکنین. الان تموم شد. مرحمت شما عالی و عزت شما زیاد.

و رفت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.