هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (یوآن.آبرکرومبی)



پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۱۶ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
#1
ﻓﺮﺽ ﮐﻦ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ ﺑﻮﺩﯼ. ﭼﯿﮑﺎﺭ می‌کردی؟

★★★


- خدایا! غسل ارتماسی می‌کنم صرفاً جهت فان. الله اکبر!

و یوآن شیرجه زد توی استخر... استخری که با معجون نامرئی‌کننده‌ی محصول شرکت "بانز و رفقا به‌جز هکتور" پر شده بود.
یوآن یه دقیقه‌ی کامل توی استخر غواصی کرد و وقتی یه نوتیفیکیشن براش اومد که "شما صد در صد نامرئی شدین" بلافاصله اومد بیرون و خودش رو توی آینه چک کرد... هیچ اثری ازش نبود.

یوآن:

ولی علی‌رغم نامرئی شدنش، میشد حدس زد که داشت نیشخند شیطانی میزد.
پس معطل نکرد و از سالن اومد بیرون و مشغول گشت و گذار شد.

وسط راه متوجه تام جاگسنی شد که یه کیبورد تو دستش گرفته و حسابی سرگرم تایپ کردن بود. کنارش هم رودولف یه ساحره رو گیر انداخته و داشت کمالاتش رو اسکن می‌کرد.
- به‌به! چه کمالات ابرکمالاتی!
- گم شو پسره‌ی ایکبیری!

یوآن که موقعیت رو مناسب می‌دید، کف دستش رو چند بار لیس زد که قشنگ شــَــق صدا بده. بعدش ابعاد گردن رودولف رو با دقت اندازه‌گیری کرد و یه ضربدرِ فرضی روی مرکز گردنش کشید. بعدش کف دست خیسش رو بالا آورد و زاااااااااااااارت!

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ!

رودولف همونطور که گردنش رو سفت چسبیده بود، پشت سرش رو نگاه کرد و وقتی فقط و فقط جاگسن رو دید، اینجوری دهنش رو سرویس کرد:

تصویر کوچک شده

بلافاصله هم‌گروهی‌های رودولف و جاگسن خودشون رو قاطی ماجرا کردن و اینجوری شد که جلوی در اتاق مدیران، بین هافلپافی‌ها و ریونکلاوی‌ها دعوای ناموسی شد و حسن مصطفی هم با دست‌های روغنی از اتاق مدیران اومد بیرون و خیلی بی‌اعصاب سر ملّت داد کشید:
- مگه نمی‌بینین دارم این قالب کوفتی رو آپدیت می‌کنم؟! برین جلو در انجمناتون دعوا کنین! هرکی اینجا صداش بلند شد از IP بلاکش می‌کنم!

ملّت هم بدون هیچ حرفی متفرق شدن و حسن مصطفی هم آخرین نفر از حضار رو یواشکی گرفت و آورد توی اتاق مدیران و روی یه صندلی نشوندش.
- خب، دوست عزیز. شما اسمت چیه؟
- به نام خدا، پدرام هستم.
- خب پدرام جان. من می‌خوام مدیرت کنم.
- جدی؟!

حسن هم خیلی جدی چندتا دکمه رو زد و ناگهان پدرام مدیر شد.
پدرام انقد هیجان‌زده شده بود که اصلاً نمی‌دونست چی بگه. هنوز حتی پست ورودیش رو هم نزده، مدیر شده بود!

حسن همونطور که شال و کلاه می‌کرد، منوی زوپسش رو داد به پدرام و صداشو پایین آورد و گفت:
- من دارم میرم کانادا. پیشنهاد داوری لیگ کوییدیچ‌شون رو بهم دادن. حواست به منوی زوپس و سایت باشه. سپردمش بهت. بای!

و حسن لاگ‌اوت کرد و پدرام موند و منوی زوپس.
و یوآن!

یوآن:

یوآن که قبل از پدرام و حین دعوای هافلپافی‌ها و ریونکلاوی‌ها یواشکی وارد اتاق مدیران شده بود، همچنان نامرئی بود و نمیشد حالتش رو با شکلک‌ها توصیف کرد. ولی میشد حدس زد که داره به حال جادوگرانی افسوس می‌خوره که قراره مدیرش یه پدرامِ رندوم باشه.

پس بصورت چهارنعل از جادوگران فرار کرد و درست یه ثانیه بعد از خروجش، پدرام یه دکمه‌ای رو زد و جادوگران رو فرستاد هوا.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۵ ۸:۰۹:۳۶
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۵ ۸:۱۴:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۰۲ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
#2
می‌خواستم دسترسی گروه گریفیندور رو بهم بدین، ولی گفتم یه تغییرات جزئی هم به معرفی شخصیتم بدم.



اسمت چیه؟
یوآن... The Fox... آبرکرومبـــــی!

چی صدات کنم؟ از اسمت خوشم نمیاد.
بسیار لطف دارید.
ولی به هر حال، القاب خاص و جذاب زیادی دارم: ﭼﮑﺶ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ، ﺭﻭﺑﻬﮏ ﻓﺮﯾﺒﺎ، ﺩﻭﻍ‌ﻭﺍﮐﺮ، ﺍﺳﭙﯿﺪﯼ، ﻧﺎﺭﻧﺠﮏ، ﻧﺎﺭﻧﮕﯽ، ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ، ﻟﯿﻤﻮ، ﻟﯿﻤﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯾﻢ!

سن و سالت چقده؟
برای یوآن، سن فقط یه عدده. Forever Young!

گروهِ هاگوارتزیت چیه؟
بارســلونا!
آخه می‌دونین، قبلاً هم عضو ریون بودم، هم گریف. واسه همین سرخآبی‌ام. ... اهم اهم... ولی الآن کلاه گروهبندی خیلی وحشی داره نگام می‌کنه و منظورش اینه که باید این مسخره‌بازیا رو بذارم کنار و بگم: گریفیندور!

ظاهرت چجوریاس؟


ﻧﺤﯿﻒ ﻭ ﻻﻏﺮ ﺍﻧﺪﺍم، ﯾﻪ ﺩﻡ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯼ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺩﺍﺭم، ﻫﻤﯿﺸﻪ تی‌ﺷﺮﺕ ﺑﺎ ﻣﺎﺭﮎ "ﺁﺑﺮﮐﺮﻭﻣﺒﯽ" ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭک ﺟﯿﻦ می‌پوشم، ﻗﺪم ﺣﻮﻝ ﻭ ﺣﻮﺵ ۱۷۰ ﺍﯾﻨﺎﺱ، ﺳﻔﯿﺪ پوستم ﺍﻣّﺎ ﻧﮋﺍﺩ ﭘﺮﺳﺖ نیستم، ﻣﻮﻫﺎم ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺁﺗﺸﯿﻦ ﻣﺘﻤﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﻗﻬﻮه‌ایه، دماغم ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩه‌س ﺍﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﺳﻮﺳﻮﻝ نیستم ﻭ اصلاً ﻋﻤﻞ ﻧﮑﺮﺩم، چشام قهوه‌ایه، ﺍﺑﺮﻭﻫﺎم معمولاً ﯾﻪ ﺣﺎﻟﺖ "الآن حالتو می‌گیرم" ﺩﺍﺭﻥ!

از اخلاقیاتت برامون بگو:


خلاصه بگم... یوآن، اِندِ شرارت و موذی بودنه!
ینی غیرممکنه چند دقیقه‌ای رو باهاش بگذرونین و کارتون به گیس و گیس‌کشی نکشه!
ینی دلتون می‌خواد همچین بگیرین خفه‌ش کنین! ینی خفه هم بشه، بازم دلتون می‌خواد بیشتر خفه‌ش کنین و سوپرخفه‌ش کنین!
ینی دلتون می‌خواد تا می‌خوره، شوتِ روبرتو کارلوسی بزنین تو ناحیه‌ی حساسش!
ینی دلتون می‌خواد زیرِ پاتون لهش کنین و با زمین یکیش کنین!
از بس که بطور خودجوش قول و قرارا رو می‌پیچونه!
از بس که زیرِ پاتونو خالی می‌کنه و مجبورتون می‌کنه هی لاگین کنین!
از بس که وقتی توی دعواهای لفظی گیر میفته، شما رو بی‌دلیل می‌کشونه وسط دعوا و خودش می‌زنه به چاک!
از بس که عکسِ Fake در موردتون می‌سازه و توی شبکه‌های اجتماعی پخش می‌کنه!
از بس که حاضر جوابه و هرچی بهش توهین کنین، یه چیز بدتر تحویل‌تون میده!
از بس که استادِ Rap Battle هستش!
از بس که صدای شغال‌مانندش هرشب از شبکه‌ی EuanTV پخش میشه و آهنگ‌های مزخرف می‌خونه و داستان صوتیِ بی‌محتوا میگه و زارت و زورت عین وحشیا عربده می‌کشه!




————
تایید نشد!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۳ ۰:۲۳:۱۷
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۳ ۹:۱۸:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۵۳ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۹
#3
- لطفاً نگه دارین آقا. همینجا پیاده میشم.

اتوبوسی که حامل ده‌ها نفر بود و هیچ صندلی خالی‌ای نداشت، چند لحظه بعد، از حرکت ایستاد.
از جام بلند شدم و صندلیم رو به خانم مسنی که به دستگیره چنگ زده بود، تعارف کردم.
- بفرمایین خانم.
- وای... خدا خیرت بده آقا پسر. کمرم داشت می‌شکست.

لبخند زنان سری تکون دادم، کوله‌پشتیم رو روی شونه‌م گذاشتم و خیلی سریع از اتوبوس خارج شدم.
چند لحظه بعد، اتوبوس حرکتش رو از سر گرفت و سریعاً دور شد.

زیر نم‌نم بارون، نفسم بند اومد وقتی که بعد از مدت‌ها، به قلعه‌ای که اونور خیابون بود، زل زدم. قلعه‌ای بزرگ و باشکوه که هاله‌ی نورانی طلایی‌رنگی اون رو در بر گرفته و البته، خارج از دسترس و دیدرس اکثر مردم بود.

امّا من جزو اقلیت بودم.
- هیچ ایده‌ای ندارم توی این یه سال چقد عوض شده...

نفس عمیقی کشیدم، کوله‌پشتیم رو روی شونه‌م گذاشتم و عرض خیابون رو طی کردم. هرچی به اون قلعه نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدم، شور و هیجانم بیشتر و بیشتر میشد...
و وقتی بالاخره دقیقاً روبه‌روش وایسادم، انگار داشتم آتیش می‌گرفتم!

- لطفاً جهت ورود، رمز عبورتان را بگویید.

اینو دستگاهی که روی دیواره‌ی قلعه نصب شده بود، ازم پرسید. فوراً جواب دادم:
- هزار و نهصد و نود و هفت.
- لطفاً چند لحظه صبر کنید... به جادوگران خوش آمدید!

و بلافاصله، هاله‌ی بنفش‌رنگی از داخل دستگاه بیرون اومد، دور و برم پیچید و منو کشید توش.

***


چشمامو آروم باز کردم و زل زدم به محیطی که توش ظاهر شده بودم.
- وااای... خدای من!

بی‌حرکت ایستاده و با چشم‌هایی گرد شده، بعد از مدت‌ها، دوباره محو تماشای سالن وسیع و پُر سر و صدایی شده بودم که مثل همیشه جای سوزن انداختن نبود و پُر از جادوگرها و ساحره‌هایی بود که دور از دسترس مشنگ‌ها، اینجا زندگی می‌کردن.

- زاخاریاس اسمیت می‌باشیم.
- ‏تأیید شد.
- ‏پاتر... جیمز پاتر.
- ‏تأیید شد.
- ‏کامبیز دامبلدور هستم، نوزده ساله!
- ‏تأیید نـشد. لطفاً به‌جای استفاده از هویت‌های ساختگی، نگاهی به لیست هویت‌های رسمی بندازین.

اینا رو که شنیدم، چرخیدم سمت گوشه‌ی سالن، جایی که صف طولانی‌ای از اعضای تازه‌وارد بی‌صبرانه منتظر این لحظه بودن که مافلدا هاپکرک، هویت موردعلاقه‌شون رو تأیید کنه و ناگهان به همون هویت تغییر شکل بدن.
امّا "کامبیز دامبلدور" که با نگاه جدی و مصمم مافلدا روبه‌رو شده بود، آهی کشید و سر به زیر از صف جدا شد.

نیشخندی زدم و بعد، گوشه به گوشه‌ی سالن رو از نظر گذروندم...

رودولفی که ژانگولر بازیاش رو کنار نذاشته و بیست و پنج نفر رو بطور همزمان به رینگ دوئل کشونده بود و اونا هم حسابی داشتن از خجالتش در میومدن.
خانوم فیگی که تک و توک محفلی‌های باقی‌مونده رو دور خودش جمع کرده و از قیافه‌ی محفلی‌های بیچاره میشد فهمید که بحث جالب و خوشایندی نداشتن.
هکتور، کراب و لینی هم جلوی میز دوئل نشسته و به‌جای اینکه وقت‌شون رو صرف تماشای کتلت شدن رودولف کنن، بی‌وقفه مشغول بررسی و تصفیه‌ی تپه کاغذهای دور و برشون بودن.

لبخند زدم... هیچی عوض نشده بود!
کوله‌پشتیم رو گذاشتم روی زمین، زیپش رو باز کردم، یه بلندگو از توش در آوردم، چشمامو بستم، نفسمو پُر کردم و بعد، با بلندترین صدای ممکن داد زدم:
- ساحره‌ها و جادوگران! ببینین کی برگشته! روباه مکااااار!

ناگهان سکوت کل سالن رو در بر گرفت و همه چرخیدن سمت من... و چند ثانیه بعدش، سر و صداها از سر گرفته شد و همه برگشتن سر کار خودشون.

دست به کمر و متحیر به حضار زل زدم.
توقع داشتم با واکنش‌هایی مثل "اه! باز این پیداش شد!" یا "تو هنوز زنده‌ای؟!" مواجه بشم، امّا اینکه اینجوری بی‌تفاوت باشن؟ نه... فکرشم نمی‌کردم.

شونه بالا انداختم و همونطور که راهم رو باز می‌کردم، جلو رفتم.
بین راه، میز دوئل توجهم رو جلب کرد... نگاهی به رینگ دوئل انداختم. اون بیست و پنج نفری که رودولف به دوئل کشونده بود، یکی‌یکی داشتن از رینگ خارج می‌شدن و خود رودولف، سیاه و کبود، به طناب‌ها چنگ زده بود و نای بلند شدن نداشت.

منم که فرصت‌طلب!
دست‌به‌چونه به میز دوئل تکیه دادم و توجه داورها رو جلب کردم.
- هکتور سلام! لینی سلام! وینسنت سلام! من درخواست دوئل با رودولف لسترنج رو دارم. همین الآن، همین‌جا. مهلت دوئل هم فقط پونزده ثانیه باشه. اوکیه؟!

لینی که ظاهراً خستگیش کمتر از بقیه بود، موقتاً نگاهش رو از برگه‌ای که دستش بود گرفت، جلوی چشمام پرواز کرد و بهم زل زد.
- دوست عزیز، خوش اومدین. قبل از اینکه بتونین دوئل کنین، باید هویت داشته باشین. متأسفانه شما در حال حاضر بی‌هویت هستین.

قیافه‌م کاملاً تو هم رفت. همونطور که خنده‌م گرفته بود، پرسیدم:
- دوست عزیـــز؟! ببین لینی، حالا درسته دیگه ریونی نیستم، ولی این چه طرز صحبت کردنه آخه؟!

- توقع دارین جور دیگه‌ای صداتون کنیم؟

نگاهم چرخید سمت قیافه‌ی جدی و مصمم کراب. همین جدیت و مصمم بودن رو توی قیافه‌های لینی و هکتور هم دیدم... یه حسی بهم می‌گفت انقدر درگیر بررسی برگه‌های دور و برشون بودن که الآن یادشون نمیومد که من کی بودم.
شایدم معجون‌های هکتور روی حافظه‌ی سه‌تاشون تأثیر گذاشته بود؟
واقعاً هیچ ایده‌ای نداشتم...

بدون اینکه حرفی بزنم، از میز دوئل فاصله گرفتم و با گام‌های تند و سریع راهی انجمن محفل ققنوس شدم. بین راه اونقدر درگیر حرف‌های لینی و کراب شده بودم که نفهمیدم کِی به در ورودی محفل ققنوس رسیدم...
کوله‌پشتیم رو روی زمین گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم، دستگیره‌ی در رو چرخوندم و نیشخند زنان کلّه‌مو آوردم داخل.
- سلامی سپید چون سپیدی دل‌هایتان. گایز! من برگشتم!
- ببخشید شما؟!

پرسی ویزلی که تک و تنها روی مبلش نشسته بود، بعد از اینکه جوابی ازم نشنید، از جاش بلند شد، عینکش رو به چشم زد و درست روبه‌روم وایساد و یه جوری در رو تا نیمه بست که انگار نمی‌خواست داخل رو ببینم.
- پرسیدم کی هستید آقای محترم؟!
- ‏عجب... واقعاً چرا همه‌تون اینجوری شدین؟ اون از "دوست عزیز"، اینم از "آقای محترم"! بابا باور کنین من فقط یه سال اینجا نبودما. نکنه همه‌تون مغز ماهی خوردین که حافظه‌هاتون انقدر کوتاه شده؟!

قیافه‌ی پرسی حالت درهمی گرفته بود.
- خیلی ببخشید، ولی اصلاً نمی‌فهمم چی دارید می‌گید. فکر کنم اشتباه اومدید. لطفاً از اینجا برید!

و در رو محکم تو روم بست.

بلافاصله یه چیزی تو گلوم گیر کرد... یه چیزی هم گوشه‌ی چشمام.
اون چیزی که داشتم می‌دیدم رو اصلاً نمی‌تونستم هضم کنم!
با مُشت‌هایی گره‌کرده، همونطور که آتیشِ خشم تموم وجودم رو داشت می‌سوزوند، با گام‌های محکم از راهرو خارج شدم، بین راه به چند نفر تنه زدم، خودمو به وسط سالن اصلی رسوندم و همونجا محکم کوله‌پُشتیم رو به زمین کوبیدم، بلندگوم رو بالا گرفتم و با آخرین توانم داد زدم:
- مشکل‌تون با من چیه؟!

اونقدر بلند و گوشخراش داد زدم که حس کردم الآناست که صدام بگیره... ولی اصلاً اهمیتی نداشت! اتفاقاً وقتی که دیدم هیشکی جوابمو نداد و بعضیاشون یواشکی پچ‌پچ می‌کردن، دلم می‌خواست بلندتر داد بزنم!

همونطور که داشتم اینور و اونور می‌رفتم و مدام دماغمو بالا می‌کشیدم، ناگهان سر جام وایسادم. بلندگوم رو دوباره بالا آوردم و داد زدم:

- لرد ولدمورت! اون قیافه‌ی زشت و کریهت رو نشون بده و همینجا! درست رو به روم! اعتراف کن که این شوخی لوس و مسخره رو خودت با بقیه هماهنگ کردی!
- هوی! یارو!

نفس‌نفس‌زنان طبقه‌ی بالا رو نگا کردم. تام جاگسن بود.
- جای اینکه در مورد ارباب چرت و پرت بگی، قیافه‌ی کریه خودتو چک کن!

فوراً آینه‌ی جیبیم رو در آوردم و وقتی خودمو توش دیدم، نفسم بند اومد.
هیچ خبری از گوش‌های روباه‌شکل نبود... نه پوزه‌ی روباه‌شکل... نه پوزه‌ی روباه‌شکل.
در واقع چهره‌م به هیچ‌وجه روباه‌مانند نبود و اصلاً اون چیزی نبود که همه از "یوآن آبرکرومبی" به یاد داشتن. بلکه این چهره... چهره‌ی خود من بود!

امّا چیزی که بیشتر از همه منو دیوونه کرد، وجود عبارت old روی پیشونیم بود.
- اولـــــــــد؟!
- آره، اولد. مشکلی داری؟

با شک و تردید پُشت سرم رو نگاه کردم و...
- هی! نگو که تو... تو...
- ‏آره، من یوآن آبرکرومبیِ جدیدم. مشکلی داری؟

ناباورانه به اون شخصی که داشت ادامو در میاورد، خیره شدم. ظاهرش، لحنش، صداش، همه‌چیش یه کپی ناشیانه از هویت من توی جادوگران بود!
سعی کردم تا جایی که می‌تونستم، خونسرد باشم.
- ببین، دوتا راه بیشتر نداری. یا اینکه خودت از اینجا گم شی بیرون...
- ‏که محاله.
- ‏... یا اینکه خودم از اینجا بندازمت بیرون!

و همین‌که به سمتش حمله‌ور شدم، صدای بلند مافلدا هاپکرک منو سر جام میخکوب کرد.
- آقای بی‌هویتی که دارید جو اینجا رو خراب کنید. لطفاً تقصیرات خودتون رو گردن بقیه نندازید! شما یک سال غایب بودید، یک سال قبلش هم هیچ فعالیت خاصی نداشتید. توقع داشتید هویت‌تون رو به کسی ندیم؟! اگه می‌خواین به فعالیت‌تون ادامه بدید، مجبورید از هویت جدیدی استفاده کنید. اگه مشکلی با قوانین دارید، می‌تونید از اینجا برید! کسی جلوی شما رو نگرفته!

این حرف‌ها آخرین چیزایی بودن که دوست داشتم بشنوم.
تموم بدنم داشت می‌لرزید. انگار قلبم داشت آتیش می‌گرفت. دیگه نتونستم این اوضاع رو تحمل کنم و بلندگویی که دستم بود رو محکم به زمین کوبیدم.
- من دیگه پامو توی این خراب‌شده‌ی بی‌صاحاب نمی‌ذارم!

با مُشت‌هایی گره‌کرده و چشم‌هایی خیس، طول سالن رو طی کردم و همین‌که به در ورودی رسیدم، دوتا دختربچه سر راهم سبز شدن. جفتشون هم‌صدا پرسیدن:
- سلام. میشه بهمون چندتا ورد یاد بدین؟!
- ‏خفه شین!

و قبل از اینکه واکنش‌شون رو ببینم یا بشنوم، دکمه‌ی کنارِ در رو فشار دادم و بلافاصله توی خیابون ظاهر شدم. این ظاهر و غیب شدنا دیگه هیچ جذابیتی واسم نداشتن. هیچ جذابیتی!

بارون داشت خیلی شدید می‌بارید و منم خیلی بی‌هدف تو خیابونا چرخ می‌زدم. ترجیح می‌دادم گم و گور بشم ولی دیگه پامو "اونجا" نذارم. به طرز عجیبی هم هیچ ماشین یا اتوبوسی هم پیداش نمیشد که سوارش بشم.
چشمام انقدر خیس شده بودن که همه‌چی رو داشتم تار می‌دیدم. آخرش انقدر خسته شدم که ناچاراً روی یه نیمکت نشستم... وقتی مطمئن شدم کسی دور و برم نیست، صورتم رو با دستام پوشوندم و تا جایی که می‌تونستم، خودمو خالی کردم.
حالا خیسی صورتم معلوم نبود که بخاطر بارونه یا بخاطر اشک‌هام...

"من یوآن آبرکرومبیِ جدیدم."
"اگه مشکلی با قوانین دارید، می‌تونید از اینجا برید!"
"من دیگه پامو توی این خراب‌شده‌ی بی‌صاحاب نمی‌ذارم!"


توی خلوت خودم اونقدر درگیر این فکرا شده بودم که نفهمیدم کِی خوابم برد...

***


- اینجا... کجاس؟!

نفس‌نفس‌زنان به اتاق تاریک و شلوغی که توش بودم، خیره شدم. نمی‌تونستم حدس بزنم که طرفین اتاق با چی پُر شده. امّا جلوم یه میز و چندتا صندلی می‌دیدم.
سکوت عجیبی بود. هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید.

چشمامو مالیدم تا مطمئن بشم که اینا همه‌ش خوابه.
امّا همه‌ش واقعی بود!
- کـ... کسی اینجا نیس؟!
- چرا.

این جواب یهویی، نفسم رو بند آورد و بلافاصله، صندلی وسطی چرخید و چهره‌ی لرد ولدمورت زیر مهتاب پدیدار شد.
- هممم... اینم از قیافه‌ی زشت و کریهمون. چی می‌خواستی بهمون بگی ابروکرومبی؟ ما خیلی کنجکاویم بدونیم. حس می‌کنیم چیزهای جذاب و سرگرم‌کننده‌ای می‌خوای به زبون بیاری... اوه. مثل اینکه زبونت رو موش خورده. انگار یه چیزی رو می‌خوای بگی... امّا نمی‌تونی!

وحشت کرده بودم. آخه هرچی سعی می‌کردم حرف بزنم، هرچی سعی می‌کردم از دهنم صدا تولید کنم... نمیشد که نمیشد. واقعاً خودمم نفهمیدم که لرد کِی طلسم لالمونی رو روم اجرا کرد.
ناچاراً چرخیدم و به سمت دستگیره‌ی در هجوم آوردم.

- بیخود خودتو خسته نکن ابروکرومبی. اون در باز نمیشه... یعنی ما نمی‌ذاریم باز بشه.

راست می‌گفت. هرچی دستگیره رو می‌چرخوندم، در باز نمیشد که نمیشد. یه لحظه سر جام بی‌حرکت وایسادم و بعد، نااُمید سرمو پایین انداختم و چرخیدم سمت لرد.

- درستشم همینه ابروکرومبی. فرار کردن هیچ فایده‌ای نداره. خیلی خوبه که اینو فهمیدی... حالا هم بیا و اینجا بشین. کلّی حرف داریم باهات.

یواش‌یواش جلو رفتم و روی صندلی نشستم.
تو چشمای لرد نگاه نمی‌کردم و بی‌صبرانه منتظر بودم حرفاشو شروع کنه. بلافاصله همین اتفاق هم افتاد.
- ابروکرومبی... هیچ ایده‌ای نداری که داشتی کار خیلی بدی انجام می‌دادی. کاری که نزدیک بود به ضرر هردوموطن تموم بشه... هوممم... نه، اونقدرا هم به ضرر ما نبود. چون بالاخره دیر یا زود یکی به پُستمون می‌خورد. امّا واسه تو داشت بد میشد.

منظورشو نفهمیدم. با قیافه‌ای تو هم رفته بهش زل زدم. اونم ادامه داد:
- خودتم می‌دونی که خارج از جادوگران هیشکی تو رو نمی‌شناسه. هیچ فعالیتی نداری. بیکاری.

خواستم خیلی رُک باهاش مخالفت کنم، امّا وقتی صدایی ازم در نیومد، ناچاراً سر جام نشستم. الآن می‌فهمیدم زندگی بدون حرف زدن چقد سخته. اینجوری حتی حرفه‌ی موردعلاقه‌م رو هم نمی‌تونستم انجام بدم...

- روی یه نیمکت پیدات کردیم. خوابت برده بود. دروغ چرا، دلمون یه ذره برات سوخت. ناچاراً بلندت کردیم و برگردوندیمت همینجا... اون قیافه رو هم برامون نگیر، امّا ما بهت نیاز داشتیم... می‌دونی ابروکرومبی، لرد بودن خیلی سخته. سخت‌تر از اون چیزی که فکرشو بکنی. ما بیش از یک دهه‌ست که لرد هستیم. بیش از یک دهه‌ست که بی‌وقفه فعالیت می‌کنیم، نقد می‌کنیم، مأموریت می‌دیم، انجمن رو تمیزکاری می‌کنیم، به پخته شدن هویت خیلیا کمک می‌کنیم، جواب جغدهای بی‌شمار رو می‌دیم... لرد بودن خیلی سخته ابروکرومبی. خیلی سخته...

یه لحظه وایساد و بعدش تکمیل کرد:
- ما خسته شدیم.

اینو که گفت، فهمیدم واسه چی منو آورده بود اینجا.

- می‌خوایم یه مدت از جادوگران فاصله بگیریم. استراحت کنیم. موقتاً بریم سر کار و زندگی‌مون... اونم بدون اینکه کسی بفهمه. مخصوصاً یاران ما نباید بفهمن. وگرنه خیلی بد میشه...

یهو ساکت شد. حس کردم داره با خودش فکر می‌کنه که حرف بعدیش رو چجوری بگه. چند لحظه بعد ادامه داد:
- می‌دونیم تو با هیچی به‌جز "یوآن آبرکرومبی" راحت نیستی. می‌دونیم... امّا این بی‌هویت موندن می‌تونه بهت آسیب بزنه. می‌تونه تو رو به بودن توی جادوگران بی‌میل کنه. نباید اینجوری بشه. به ضررته. تو که به‌جز جادوگران جای دیگه‌ای رو نداری... ابروکرومبی، ما داریم بهت کمک می‌کنیم.

بازم موقتاً سکوت کل فضای اتاق رو در بر گرفت. بعدش لرد یه‌کم بهم نزدیک‌تر شد و آروم گفت:
- لرد بودن خیلی سخته... ولی می‌دونیم که می‌تونی از پسش بر بیای. البته در حد ما نیستی. نمی‌تونی سیزده سال لرد باشی... ولی اگه بگیم فقط چند ماه لرد باش؟ ... اگه بگیم بعدش خودمون شخصاً هویت یوآن رو برات آزاد می‌کنیم؟

با چشمای گرد شده بهش زل زدم. چیزایی که گفت رو نمی‌تونستم هضم کنم. توی اون "چند ماه"ـی که گفت، فشار سنگینی رو حس کردم، چه برسه به اون "سیزده سال".
آب دهنم رو قورت دادم و چند ثانیه فقط بهش زل زدم.
و بعدش آروم جواب دادم:
- باشه.

***


در اتاق محکم باز شد و موجی از انواع مرگخوارها عین مور و ملخ به سمتم هجوم آوردن.
از یه سمت، رودولف یه گونی پُر از تازه‌وارد رو کشون‌کشون آورد داخل و گذاشت کنارم.
- ارباب! به نظرتون با کدومشون دوئل کنم؟ این خوبه به نظرتون؟ این چی؟ عه... نه این کمالات بالایی داره. حیفه. این چی؟

و از یه سمت دیگه، تام جاگسن به سمت پاهام حمله کرده و مشغول خاروندن پاچه‌م شد.
- ارباب همینجا خوبه؟ بالاتر بخارونم یا پایین‌تر؟ یواش یا سریع؟

ناگهان چیزی دور گردنم پیچید که نزدیک بود خفه‌م کنه. همونطور که داشت دور گردنم می‌پیچید، یهو کلّه‌ش رو بیرون کشید و فهمیدم نجینیه.
- پاپاااااااااااا!

لینی بطور 360 درجه و زیگزاگی داشت دور سرم می‌چرخید و حسابی منو گیج کرده بود.
چندین مرگخوار بطور خشنوت‌آمیزی سر این جنگ داشتن که کی زیر سایه‌م باید دراز بکشه. چندتای دیگه هم چندین برگه دستشون بود و ازم می‌خواستن اینا رو واسشون "نقد" کنم.

من؟
من هیچ. من نگاه... بی‌توجه به همه‌ی حرفاشون و درخواستاشون و سؤالاشون، داشتم به این فکر می‌کردم که لرد بودن چقد ناجوره...

***


یه ماه گذشته بود و من یه روز رو هم نتونسته بودم که با خیال راحت بگذرونم. کافی بود تو سالن اصلی پیدام بشه تا مرگخوارها و خیلیای دیگه عین واگن قطار بهم متصل بشن و همینجوری بیان دنبالم.

امّا یه نفر بود که توی این کارا رقیب نداشت: تام جاگسن.

همین‌که از اتاقم بیرون اومدم و داشتم توی راهرو راه می‌رفتم، حس کردم یکی داره دنبالم میاد. ناگهان وایسادم و پُشت سرم رو نگاه کردم. خود لعنتیش بود!
جاگسن با همون قیافه‌ی رو اعصاب همیشگیش پرسید:
- چیزی شده ارباب؟
- ‏داشتی دنبالمون میومدی؟
- ‏ما همیشه دنبالتونیم ارباب!

سعی کردم به خودم مسلط باشم و همونجا پاشو قلم نکنم. بعدش فوراً به مسیرم ادامه دادم.
توی هر سالن و راهرویی می‌رفتم، جاگسن بدون استثنا باهام میومد. خیلی دلم می‌خواست یهویی لباس‌های هویت لرد ولدمورت رو در بیارم تا بفهمه که در اصل، من همونی هستم که از شعاع شونصد کیلومتریش هم رد نمیشه.

تصمیم گرفتم برم سراغ انجمن محفل ققنوس تا با پرسی ویزلی در مورد یه مأموریت مشترک صحبت کنیم. جاگسن نه‌تنها باهام اومد، بلکه حتی تو بحث هم دخالت کرد.

وارد حموم شدم و همین‌که خواستم شیر آب رو باز کنم...

- راستی ارباب! دوش خرابه‌ها!

بدون اینکه نگاش کنم یا چیزی بهش بگم، از حموم اومدم بیرون و بلافاصله رفتم تو دستشویی.
صداش از بیرون اومد:
- ارباب، جسارت نباشه‌ها... ولی میشه منم بیام تو؟
- ‏نه! نمیشه!

و برای اینکه بیخیالم بشه و دیگه ریختشو نبینم، مجبور شدم چند ساعت توی دستشویی بمونم.
لرد بودن خیلی ناجور بود...

***


چند ماه گذشته بود و هرچی بیشتر می‌گذشت، بیشتر دلم می‌خواست لرد برگرده تا خلاص بشم از شر اینا.
لابد الآن لرد توی جزایر پاتایا داشت گلف بازی می‌کرد و من اینجا نعره‌ها و ناله‌های شغال‌مانند رودولف رو تحمل می‌کردم.

- رودولف! میشه بری یه جای دیگه خودتو خالی کنی؟!
- ‏ارباب بذارین فقط این تیکه‌شو بخونم... میگه که...
- ‏برو! فقط برو!

رودولف هم با اکراه از جاش بلند شد و رفت سمت در.
- باشه ارباب... ولی این که نشد زندگی... غر!

و در رو پُشت سرش بست.

چند دقیقه بعد، جغدی از پنجره وارد اتاق شد و روی میز فرود اومد. روی پاش یه نامه بسته شده بود. نامه رو باز کردم و خوندمش:

نقل قول:
سلام. ما لردیم. فردا همین ساعت میایم.


فردا همین ساعت

یواشکی در اتاق رو باز کردم و اینور و اونور رو دید زدم.
وقتی مطمئن شدم کسی اینورا نبود، لباس‌های هویت لرد ولدمورت رو زیر پیراهنم قایم کردم، از اتاق بیرون اومدم، درش رو پُشت سرم بستم و بدون اینکه معطل کنم، فوراً راهروها و سالن‌ها رو طی کردم.

کاملاً حواسم بود که سوتی ندم و مشکوک به نظر نیام. بدون هیچ عجله‌ای و کاملاً نرمال خودمو به سالن اصلی رسوندم و دکمه‌ای رو که کنار در بود، فشار دادم.
بلافاصله تو خیابون ظاهر شدم.
یه نفس راحت کشیدم و بعد، طرفین خیابون رو نگاه کردم. شخصی با لباس‌های تیره توی پیاده‌رو داشت قدم میزد و بهم نزدیک و نزدیک‌تر میشد.
هرچی نزدیک‌تر میشد، بیشتر احتمال می‌دادم که اون شخص، خودش باشه... و وقتی کاملاً بهم نزدیک شد و روبه‌روم وایساد، دیگه جای هیچ شکی باقی نموند.

- سلام لرد!
- ‏سلام ابروکرومبی!

معطل نکردم و لباس‌ها رو از زیر پیراهنم در آوردم و جلوی لرد گرفتم. اونم لباس‌ها رو گرفت، نگاهی بهشون انداخت و بعد، مشکوکانه پرسید:
- گند نزدی که؟

نیشخندی زدم و شونه‌هامو بالا انداختم.
- راستش نه گندی زدم، نه کار خاصی کردم. واقعاً اتفاق خاصی نیفتاد.
- ‏هوممم... که اینطور... لرد بودن چطور بود؟

از طرز نگاهش معلوم بود می‌خواست اذیت کنه.
- هوف... همینو بگم که الآن خیلی دارم کیف می‌کنم که برگشتی. امیدوارم توی این چند ماه انقد استراحت کرده باشی که دیگه هیچوقت خسته نشی! ... و... همین.

لرد فقط سری تکون داد. قیافه‌ش جوری شده بود که انگار حرفی برای گفتن نداشت. معمولاً وقتایی که بحث به آخراش می‌رسید، همچین قیافه‌هایی می‌گرفت.
منم سرمو انداختم پایین و بدون هیچ حرفی، از کنارش رد شدم. همونطور که یواش‌یواش ازش دور می‌شدم، عمیقاً حس می‌کردم این بحث نباید اینجوری تموم بشه. باید یه چیز دیگه هم می‌گفتم...

چند ثانیه به همین منوال گذشت و بعد، نفس عمیقی کشیدم و صداش زدم.
- راستی لرد!

برگشت و بهم زل زد.

- راستش، شنیدم اون یوآنی که چند ماه پیش اومده بود، چند روز پیش از جادوگران رفت.
- پس اشتباه به گوشت رسوندن ابروکرومبی... این خودمون بودیم که براش جغد فرستادیم که استعدادش توی جادوگران داره تلف میشه و بهتره بره بازیکن کوییدیچ بشه. با این کار هم خودش رو از استعداد اصلیش آگاه کردیم، هم اون هویت منفور رو برات آزاد کردیم. با یه تیر دوتا نشونه زدیم. لردی هستیم نشونه‌گیر!

ناباورانه به چهره‌ی مصمم و جدی لرد زل زدم و شونه‌هامو بالا انداختم.
- عجب... پس نباید زیاد معطل کنم.

لرد فقط سری تکون داد و بعد، چرخید و راهی رو که داشت می‌رفت، از سر گرفت و همین که به قلعه رسید، غیب شد.

آهی کشیدم و چند ثانیه سر جام وایسادم. بعدش چرخیدم و دست‌به‌جیب مشغول گشت و گذار تو همین اطراف شدم...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۴۱ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
هی لرد! وایسا! نخواب! یه عدد زاخاریاس رو توی چت‌باکس دیدم که دنبال حریف می‌گرده... 2 هفته بیارش اینجا.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۰۲ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
سلام. یه سدریک دیگوری لطفاً.

سوژه هم یه سوژه‌ی نسبتاً آزاد و عامیانه باشه. یه چیزی که راحت بشه در موردش نوشت.

مدت زمانش هم 2 هفته باشه.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۶ ۱:۳۸:۱۵
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۶ ۱:۴۰:۰۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۰۸:۴۸ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹
#6
سالن انتظار با اینکه از نظر جمعیت خیلی شلوغ بود، ولی توی سکوت مطلق فرو رفته بود... استرس و هیجان و نگرانی رو به وضوح میشد توی چهره‌ و حرکات حضار دید.

"ینی قبول میشم؟" و "قراره بالاخره رسماً خواننده بشم؟" پُرتکرارترین سؤالاتی بودن که به اذهان حضار امون نمی‌دادن. بعضی‌ها هم تازه داشتن می‌فهمیدن که اتاق تست خوانندگی اتمسفر به‌مراتب وحشتناک‌تر و دلهره‌آورتری داشت نسبت به اتاق خونه‌شون که مدت‌ها توش تمرین می‌کردن...
حتی یه اشتباه کوچیک هم می‌تونست همه‌ی اُمیدها و رویاهات رو به باد بده.

- نفر بعدی، مایکل جکسون!

پسر دراز و لاغر و سیه‌چرده و موفرفری‌ای که جلوی صف وایساده بود، با نیشخندی جلو رفت و دستگیره‌ی در اتاق تست رو چرخوند و وارد شد.
یه دقیقه بعد، صدای سحرآمیزش بدجوری باعث حسودی و سوزش همه شده بود:
- This magic music grooves me
That dirty rhythm fools me
The devil's gotten to me through this daaaaance!
I'm full of funky fever
A fire burns inside me
Boogie's got me in a super traaaaance!


بعد یهو ساکت شد و به دنبالش، توی سالن همه شروع کردن به پچ‌پچ در مورد این صدایی که برای یه دقیقه تموم وجودشون رو فرا گرفته بود.
چند ثانیه بعد، مایکل جکسون از اتاق بیرون اومد و با همون نیشخند و بی‌توجه به بوی سوزشی که از صف میومد، از سالن انتظار خارج شد.

- نفر بعدی، یوآن آبرکرومبی!

یوآن یه لحظه تعادلش رو از دست داد. تا حالا انقد از شنیدن اسم خودش نگران نشده بود. حتی وقتی که مادام پامفری واسه تزریق آمپول‌های سیاه گُنده اسمشو صدا میزد هم انقد استرس نمی‌گرفت.

نگاهی سریع به پُشت سرش انداخت. انگار پُشت سریاش با نگاه‌های معنادار بهش می‌گفتن "یالا! نوبت توئه! برو تو!".
تصویری اذیت‌کننده از جر و بحث دیشب با تام جاگسن و دروئلا روزیه توی ذهنش نقش بست:
تصویر کوچک شده


ولی یوآن اینجا نیومده بود که به نظرات نااُمیدکننده‌ی بقیه اهمیت بده! بلکه اینجا اومده بود که مایکل جکسون رو بذاره تو جیبش!
پس نفس عمیقی کشید و با گام‌هایی مطمئن و محکم، وارد اتاق تست خوانندگی شد.

- سلام. خوش اومدین!

با دیدنِ خانمی که روی صندلیش نشسته بود و داشت مشخصاتش رو توی دفتر گُنده‌ای ثبت می‌کرد، یوآن کلاً دستپاچه شد و حتی جواب سلام هم نداد... فقط جلوی دهنش رو گرفت و با قیافه‌ای درهم و برهم به عکس‌های روی در و دیوار خیره شد. استرس بدجوری روش تأثیر گذاشته بود.

- خب... می‌شنوم!

یوآن خیلی دوست داشت ثبت کردن مشخصاتش خیلی بیشتر از این طول بکشه، ولی واقعاً چاره‌ای نبود. آب دهنش رو قورت داد و همین‌که گلوش رو صاف کرد و خواست شروع کنه، یاد حرف دیشب فنریر گری‌بک افتاد:
تصویر کوچک شده


ولی وقتی متوجه نگاه منتظر اون خانم شد، عزمش رو جزم کرد و هرررررچی استعداد خوانندگی داشت روی حنجره‌ش ریخت و بالاخره اجراش رو شروع کرد.

یه دقیقه بعد

یوآن که اجراش تموم شده بود، یواش یواش چشماشو باز کرد و با خانم تست‌گیر رو در رو شد که لبخند کم‌رنگی به لب داشت و سرش رو تکون می‌داد.
یوآن فقط یه نیشخند تصنعی زد و منتظر جواب موند.
جوابش هم از جا بلند شدنِ خانم تست‌گیر بود که یوآن ته دلش از این حرکت حسابی خوشش اومد. ناسلامتی انقد حنجره‌ش مسحورکننده بود که همه به احترامش از جاشون بلند می‌شدن!

خانم تست‌گیر با همون لبخندش جلو اومد، به یوآن نزدیک شد... از کنار یوآن رد شد، در اتاق رو باز کرد و خیلی رُک به یوآن گفت:
- لطفاً گم شو بیرون!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۶:۵۶:۲۴ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
#7
سلام. صبح همگی بخیر!

اول از همه اینو بگم که من خیلی وقته رول نزدم و فک نکنم هم دیگه رول بزنم... کلاً نه فعالیتی دارم و نه مقامی و نه رنکی و نه نظارتی. ینی صرفاً فقط آنلاین میشم و یه پیامکی هم توی چت‌باکس می‌فرستم و... همین.
این کل فعالیتم توی یکی دو سال اخیره و معنیش اینه که من تو سایت محو هستم و عضو مهمی نیستم.

ولی معنیش این نیس که سایت دیگه برام مهم نباشه.

راستش یه مدتیه که توی تلگرام با تام جاگسن گهگاهی در مورد سایت بحث می‌کنیم... یه بار تام ازم پرسید چرا دیگه رول نمی‌زنی؟ چرا اصلاً فعالیت نمی‌کنی؟ چرا تهش فقط تو چت‌باکسی؟
منم سعی می‌کنم جوابمو تا جایی که ممکنه بصورت خلاصه بازگو کنم:

از همون سال 92 که عضو شدم تا الآن، دوره‌ی 93-94-95 بهترین دوره به حساب میاد واسم. ارتباطی که اون موقع با سایت و اعضاش داشتم، خیلی خیلی نزدیک بود. اون موقع جادوگران تو اولویت بود واسم. از وقتم واسه چیزای دیگه کم می‌کردم و به وقتم واسه بودن توی جادوگران اضافه می‌کردم. جادوگران واقعاً خیلی برام مهم بود... ولی مهم‌ترین دلیلش این بود که به اعضای اون دوره خیلی خیلی نزدیک بودم. خیلی خیلی نزدیک!

تابستون 92 که با شناسه‌ی نویل لانگ‌باتم عضو شدم، با وجود اینکه خودِ سایت و نحوه‌ی فعالیتش منو مجذوب خودش کرده بود، ولی چیزی که باعث شد بعد از 3 ماه از سایت برم "دور بودن از اعضا" بود. نمی‌دونم دقیقاً چجوری توصیف کنم ولی حس می‌کردم نیاز شدیدی به ارتباطات خارج از ایفای نقش دارم تا بتونم با اعضا مچ بشم. ولی امکانش فراهم نبود. واقعاً با اون ارتباط تک‌بعدی (صرفاً ایفای نقشی) راحت نبودم. به یه بعد دوم نیاز داشتم. یه جایی مث چت‌باکس، ولی خارج از ایفای نقش...

تقریباً 7-8 ماه از سایت فاصله گرفتم، ولی تو سال 93 که با شناسه‌ی یوآن آبرکرومبی برگشتم، نه تنها با یه شناسه‌ی خیلی بهتر از نویل لانگ‌باتم برگشته بودم، بلکه خیلی زود هم به اون چیزی که می‌خواستم رسیدم: گروه تلگرام!
همونطور که اون بالا گفتم، بهترین دوران فعالیتم برمی‌گرده به 93 تا 95. واقعاً لذتی که توی این 3 سال از بودن توی سایت جادوگران بردم، هیچ موقع دیگه‌ای نبردم. مهم‌ترین دلیلش هم به جرأت می‌تونم بگم همون "گروه تلگرام" بود. اگه حرفامو باور نمی‌کنین، می‌تونین از اعضایی بپرسین که اون موقع تو گروه بودن. باور کنین خیلیامون قبلش تو سایت از همدیگه دور بودیم و چندان با همدیگه حال نمی‌کردیم و یا حتی بعضیا رو صرفاً در حد اسم شناسه می‌شناختیم... ولی جمع شدن‌مون توی گروه تلگرام خیلی تأثیر مثبتی روی روابطمون گذاشت. اصلاً همین‌که خارج از ایفای نقش همدیگه رو می‌شناختیم همینش باعث میشد تو سایت بیشتر از قبل به همدیگه اهمیت بدیم و نسبت به کاراکترهای همدیگه شناخت داشته باشیم.
چقد سوژه از دل همین گروه تلگرام در می‌آوردیم و تو رول‌هامون تزریق می‌کردیم... چقد روابط شکل گرفتن و تو سایت بصورت ایفای نقش پیاده شدن... واقعاً تأثیر گذاشته بود. باور کنین خیلی تأثیر گذاشته بود. شاید اگه تلگرام نبود، اونقد نمی‌تونستم روابط نزدیک با اعضای سایت برقرار کنم و شاید خیلی از این دوستیا شکل نمی‌گرفت. آقای پاول دوروف، دمت گرم که تلگرام رو ساختی.

ولی جدا از شوخی... از همون موقعی که خیلیا از گروه تلگرام رفتن و گروه کاملاً خلوت شد و سایت کلاً نسل عوض کرد (تقریباً از 96) راستش از همون موقع علاقه‌م نسبت به سایت کمتر و کمتر شد. بعضیا رو هم می‌شناسم که دلیل محو شدن‌شون کم و بیش همینه.

نمی‌دونم چجوری توضیح بدم، ولی کلاً اینجوری می‌تونم بگم که جادوگران باید 3 لایه باشه:
لایه‌ی اولش همون خودِ سایت و ایفای نقش و رولا و پُستا.
لایه‌ی دومش هم چت‌باکس.
لایه‌ی سومش هم یه جایی مث همون چت‌باکسه، ولی واسه روابط خارج از ایفای نقش.

نمی‌دونم دقیقاً کی اینو گفته که چت‌باکس روح سایته... به نظرم کاملاً درست میگه. ولی حرفِ درست‌ترش رو یوآن میگه: چتروم خارج از ایفای نقش، سوپر روح سایته.

راستش من هنوزم نمی‌دونم که چرا نباید سایت گروه داشته باشه توی تلگرام. آخه واقعاً هیچ مشکلی توش نمی‌بینم. تا حالا هم نشده کسی بهم جواب مفصل و قانع‌کننده بده. پس خواهشاً یکی بیاد و یه جواب درست و حسابی بده که چرا خوب نیس و نباید داشته باشیم همچین چیزی.
اگه قانع شدم، قول میدم دیگه حرفشو هم نزنم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۱۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#8
وین هاپکینز! چیل... چیل... چیل!

الآن کی اذیتت کرده؟ کی با نمره‌های دوئلش و هاگوارتزش برات Show Off کرده؟ بگو کیه، دارم براش.

ولی جدا از شوخی، به نظرم جدی نگیر این موضوع رو.
من خودم این چیزی که میگی رو تجربه کردم. اونم به عنوان شخصی که مسخره می‌کنه طرف رو... نمونه‌ش هم اینکه پالی چپمن رو 4 بار پُشت سرهم توی دوئل شکست دادم و اینو یه مدت سوژه کرده بودم اصلاً و هی توی پُستا و چت‌باکس و پیام خصوصی و کلاً همه‌جا پالی رو دس می‌انداختم. خیلیم روش مانور می‌دادم. به انواع و اقسام روش‌ها. در حدی که خودمم خسته شدم از این کار.

ولی صرفاً به عنوان یه شوخی ایفای نقشی!

چون در اصل نه من جدی‌جدی اذیت می‌کردم، نه پالی جدی‌جدی ناراحت میشد. چون اینجا یه محیط فانه و چیزایی که به عنوان «ایفای نقش» توش اتفاق میفتن، جدی گرفتن‌شون یه حدی داره.
حالا اینکه طرف با یه نمره‌ی دوئل یا هاگوارتز خیلی جدی فک می‌کنه که کینگِ دنیا شده، مشکل خودشه. ولی از این زاویه هم نگا کن که شاید طرف داره شوخی می‌کنه و تو بیش از حد جدی می‌گیری موضوع رو؟

خلاصه اینکه جدی نگیر.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۶:۱۲:۱۹ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
#9

راحت باشین!
استثنائاً توی این پُست هیچ مشکلی ندارم. نو پرابلم. همه‌چی هم اوکیه!

ولی در جواب به مافلدا که گفت:
نقل قول:
شما قبلا هم ثابت کردی روی تایم لود زیادی obsessed هستی.


خواستم بگم که من از همون سال 92 که عضو شدم، تا الآن فقط و فقط با گوشی میام سایت.

بعد منم چون وضع مالیم در حد ترینیداد و توباگو هستش، متأسفانه همیشه گوشی‌های خیلی ضعیفی داشته‌م.
از سونی اریکسون‌های تاشویی و کشویی بگیر تا گوشی فعلیم که RAMـش کلاً 1 گیگه...
واسه همین همیشه یا سایت خیلی سنگین واسم لود و اسکرول میشه، یا اینکه ناچاراً تصاویر و خیلی چیزا رو غیرفعال می‌کنم تا سایت روون لود و اسکرول بشه.

تا اواسط سال 93 با گوشی سونی اریکسون Zylo (با سیستم عامل جاوا ) رول می‌زدم.
سایت خیلی بی‌ریخت و بدون هیچ عکس یا شکلک متحرکی لود میشد، همه‌چی ساده و ثابت بود، حتی بعضی چیزا کلاً لود نمی‌شدن، ینی بعدها فهمیدم که همچین آپشن‌هایی هم تو سایت هست...
تایپ واقعاً سخت بود، گوشی کلاً 12تا کلید داشت، هر کلیدش 4-5تا حرف داشت...
محدودیت تایپ کاراکتر که نگو! خیلی وقتا مجبور می‌شدم رولامو کوتاه‌تر کنم...
اینترنت هم که مث الآن 4G نبود... بلکه 2G بود. ینی نهایت سرعتم 20-30 کیلوبایت بود!
دیگه خودتون فک کنین با چه شرایطی تو سایت فعالیت می‌کردم...

اون موقع واقعاً هیچ ایده‌ای نداشتم که سایت اصالتاً چه شکلیه. حتی یادمه یه بار سایت دچار تغییرات شد و بعدش با گوشیم مشکل پیدا کرد و یه مدت اصلاً نتونستم سایت رو باز کنم. خیلیم ناراحت شده بودم. شماره‌ی هیشکی رو هم نداشتم. اون‌موقع هم تلگرام و اینجور چیزا نبود. ناچاراً رفتم تو وبلاگ ویولت و تو کامنتای یکی از پُستاش که در مورد فیلمی بود که امروز دیده بود، بهش گفتم ویولت! تو رو خدااا به مدیرا بگو یه کاری کنن! سایت تو گوشی باز نمیشههه!

کلاً خواستم اینو بگم که من از همون اول عضویت تا الآن، همیشه با ابزار و سخت‌افزار فوق‌العاده ضعیف میام سایت. پس واسه همینه که یه‌ذره سنگین‌تر شدن یا یه‌ذره سبک‌تر شدنِ سایت رو احساس می‌کنم و مدام فیدبک میدم.

بذارین یه جور دیگه بگم... کسی که کارت گرافیک GT 210 داره، 10 فریم و 20 فریم واسش خیلی فرق می‌کنه.
ولی اونی که کارت گرافیک RTX 2080 Ti داره، ککش هم نمی‌گزه.

راستی مافلدا، اون وسطا گفتی:
نقل قول:
فقط به صورت آزمایشی، یک طرح دم دستی گذاشتم که تست کنم این متغیر بودن ظاهر سایت توی صفحات مختلف رو. بعد به مدیرای دیگه که نشون دادم همه گفتن به به و همین خوبه و این ها.


فنریر جزو اینا نبود؟

آخه همیشه وقتی نظرش در مورد یه چیزی رو می‌پرسم، بدون استثنا میگه: به به!
حتی یه بار یه Soundtrack با ریتم و ملودی خیلی ناز و آروم واسش فرستادم، نیم ساعت بعد ازش پرسیدم گوش دادی؟ گفت: آره، خیلی انرژی‌دهنده بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۳:۴۳:۲۳ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۸
#10
سلام. شب بخیر. اینکه فردا ظهر هم جواب بدین ظهر بخیر، اشکالی نداره. کی به کیه؟!

راستش اینو می‌خواستم بگم که این متغیر بودن تصاویر پس‌زمینه توی انجمن‌های مختلف، ایده‌ی بسیار خوبیست و خیلی قشنگه انصافاً. سایت رو از اون حالت یکنواختی در میاره. اصلاً باعث شد یه ساعت بشینم تاپیک‌های مختلف از انجمن‌های مختلف رو پُشت سرهم باز کنم و ببینم پس‌زمینه‌شون چه شکلیه.

ولی یه مشکلی داره.
و اونم اینه که این تصاویر... (البته به نظرم هاااا ) ... اونقدام قشنگ نیستن.
مثلاً اون ققنوس‌های متعدد توی انجمن محفل ققنوس یه جورین. یا اصلاً اونا چی بودن هی می‌چرخیدن توی انجمن کوییدیچ؟ اسنیچ بودن یا سرخگون؟ حالا هرچی. اینا خیلی گیج‌کننده بودن. هی می‌چرخیدن، سایت یه جوری شده بود. حس می‌کردم انگار تو فضام و زیر پام سیاره‌ها دارن می‌چرخن.
خیلی هیپنوتیزم‌کننده‌س!

ببینین، خودِ ایده قشنگه. این ایده‌ی تصاویر پس‌زمینه‌ی متغیر قشنگه. ولی عکسایی که انتخاب کردین به نظرم قشنگ نیستن. یه حالت ناجور و نامنظم و گیج‌کننده‌ای هم دارن.
به نظرم باید یکدست‌تر و ساده‌تر باشن...

حتی نظرم اینه که بهتره اصلاً تصاویر پس‌زمینه نداشته باشیم و صرفاً کادرای جلویی تغییر رنگ و طرح بدن.
مثلاً انجمن محفل ققنوس کادراش روشن و سفید باشن.
یا انجمن خانه‌ی ریدل کادراش تاریک باشن.
یا انجمن هاگوارتز کادراش چهار رنگی (قرمز - آبی - زرد - سبز) باشن.
یا مثلاً انجمن سینمای جادویی کادراش شبیه نوار فیلم باشن.
یا اصلاً کادرای تاپیک «رول به روایت صدا» عکسای یوآن داشته باشن.

ولی جدا از اینا، به نظرم رنگ‌آمیزی کادری که توش متن پُست هست، خیلی مهمه. اصلاً مهم‌ترین کادری که باید به طراحیش توجه بشه همین کادر متن پُسته. چون در طول خوندن پُست‌ها خیلی باهاش سر و کار داریم و می‌بینیمش و یه‌جورایی خیلی تأثیر می‌ذاره روی ذهنیات شخصی که داره یه پُستی رو می‌خونه.
واسه همین، به نظرم باید توی هر انجمنی یه طرح و رنگ‌آمیزیِ خاص داشته باشه این کادر متن پُست. مثال بارزش هم انجمن کوییدیچه. فک کنین دارین یه رول کوییدیچ طولانی می‌خونین، بعد پس‌زمینه‌ی کادر متن هم سبز (سبز تیره با فونت سفید یا سبز کم‌رنگ با فونت سیاه) باشه و توش هم عکس دروازه و اینا باشه. اینجوری بیشتر وارد جو و اتمسفرِ کوییدیچیِ رول میشین، مگه نه؟
ولی نظرم اینه که عکسا متحرک نباشن. چون واقعاً گیج‌کننده میشن. بهتره ثابت باشن.

خسته هم نباشین.


ویرایش: الآن که داشتم همین پُست رو می‌خوندم، تازه دقت کردم که این کادر متن پُست یه جوری شده. اون کادر آبی پُشتی یه لحظه میاد جلوش و دوباره میره عقب. هی میاد جلوش و دوباره میره عقب. انگار خیلی سنگینه و مرورگرم مدام لایه‌های پُشتی و جلویی رو لود می‌کنه.
البته اینو بگم که سایت واقعاً سنگین‌تر شده. نسبتاً دیرتر لود میشه. بیشترم طول می‌کشه تا صفحات کامل لود بشن. احتمالاً بخاطر همین عکسای پس‌زمینه‌س...


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲ ۳:۵۲:۲۴
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲ ۴:۰۱:۳۹

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.