هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹:۱۳ جمعه ۲۰ بهمن ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
سوت زدن در این موقعیت؟

روح با خودش فکر کرد چه طعمه‌ی بیخیال و آسوده‌خاطریو گیر آورده. با یه نگاه به هیکل اسکلتی ایوان که گوشتی به تن نداشت اطمینان‌خاطرش از انتخاب شایسته‌ش دو چندان می‌شه. طعمه‌ای که هم از نظر ذهنی و هم از نظر جسمی شکنجه‌پذیریش کم به نظر میومد!

چی بهتر از این؟

دیگه فرصتی برای فکر کردن نبود. روح تصمیم خودشو می‌گیره و با شیرجه‌ای لینی رو ترک کرده و مستقیم به سمت ایوان خیز برمی‌داره. به محض خروج روح از جسم لینی، تمام توجهاتی که معطوف لینی شده بود، ناگهان ازش گرفته می‌شه و به جاش، چشم‌های مرگخواران به صورت اتوماتیک‌وار مسیر حرکت روح رو دنبال می‌کنه.

لینی حالا دردکشان گوشه‌ای تنها رها شده بود. حشره کوچولوی تنهایی که معجون هکتور به خوردش داده شده بود. ظلم در این حد؟
- نامردا حداقل الان که روحه رفت نجاتم بدین. من هنوزم دست راست اربابم.

اما مرگخوارا دیگه دلیلی برای توجه به لینی نداشتن. ایوان هم که متوجه شده بود هدف بعدی روح کسی نیست جز خودش، قبل از این که بخواد دست از سوت زدن برداره و از جلوی روح جاخالی بده، روح واردش می‌شه.

با ورود روح به جسم ایوان، مرگخوارا که تمام مدت گوشه‌ای به تماشا وایساده بودن، "گـــودایـــی" سر می‌دن و به سمت ایوان هجوم می‌برن.

ایوان باید دستگیر و شکنجه می‌شد!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۱۲ جمعه ۶ بهمن ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
بلاتریکس که چشم‌هایش برق میزد چوب دستی اش را به سمت لینی گرفت و با لحن شرارت باری زیر لب تکرار کرد:
- انگورجیو...!

نور زرد رنگی از چوب دستی بلاترکیس به آرامی خارج شد و خودش را به لینی رساند. بلا چوب دستی اش را به عقب و جلو تکان میداد و با هر بار دور شدن چوب دستی لینی بزرگ تر، و با نزدیک شدن چوبدستی لینی کوچک تر میشد!

بلا لینی را به اندازه کمی بیشتر از یک کف دست بزرگ کرد و بعد با رضایت چوب دیتی اش را کنار گذاشت و بطری معجون را از دست هکتور گرفت و گفت:
- قلقلک دادن؟ خواهش میکنم! این خنده های جلف در شان یک مرگخوار نیست. ما به زور متوصل میشیم!

این را گفت و بعد با تمام زورش به فک چفت شده لینی فشار آورد! لینی که حالا بزرگتر از اندازه همیشگی اش بود داشت فشار بیشتری را تحمل میکرد که از تحملش خارج بود و پس از چند لحظه با فریادی عمیق دهانش را باز کرد!

بلا که منتظر این لحظه بود تا قطره آخر معجون را به خورد لینی داد و بعد کمی خودش را عقب کشید. لینی حالا از شدت درد نعره میکشید و خودش را به این طرف و آن طرف میکشید. روحی که بدن لینی را تسخیر کرده بود هم داشت با تمام توان جیغ میکشید! اون برزخ و جهنم را از نزدیک دیده بود و به خاطر نمیاورد که تا به حال جیغی به این بلندی در آن دو جهان شنیده باشد!

باید کاری میکرد...برای همین تصمیم گرفت بدن لینی را ترک کند و دوباره میزبان جدیدی پیدا کند. در همین فکر بود که نگاهش به ایوان افتاد که گوشه اتاق ایستاده بود و داشت با ریتم جیغ‌های لینی سوت میزد!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۰۷ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۲

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۸:۲۴
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 436
آفلاین
- هکتور، میشه توضیح بدی که الآن یه ساعته داری چیکار می‌کنی؟
- عه! هر کاری می‌کنم این مگس لعنتی دهنش باز نمیشه!
- خب چرا باید باز بشه؟
- آخه معجونای من پاششی نیستن. باید بلعیده بشن تا تأثیر شگفت‌انگیزشونو بذارن.
- آها، منطقیه.

میزی که مرگخوارا لینی رو با موهای بلاتریکس بهش گره زده بودن، الآن پر شده بود از وسایل و ابزار مختلفی که هکتور جمع کرده بود تا باهاشون دهن لینی رو باز و معجون مگس‌آزارش رو تو حلقش بریزه.
از درِ نوشابه باز کن بگیرین تا چاه باز کن.

ولی لینی با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی، دهنش رو قرصِ قرص و کیپ تا کیپ بسته بود و بعد از هر تلاش ناموفق هکتور، اینجوری روی اعصابش می‌رفت و خلاصه مگس نفوذناپذیری به نظر می‌رسید.

مرگخوارا عمیق‌تر به فکر فرو رفتن.

- فک کنم چاره‌ی باز شدن دهنش قلقلک دادنشه.
- هوووم... مگه حشرات قلقلکی هستن؟
- بستگی به جنس و نوعش داره. بعضیاشون آره، بعضیاشون نه. پیکسیا رو نمی‌دونم.
- نظرتون چیه که خودمون روش امتحان کنیم؟
- به این راحتیا نیس. اگه اندازه‌ی سوسکا بود که یه کارایی میشد کرد. ولی این بیش از حد ریزه و قلقلک دادنش غیرممکنه. حداقل نه با این سایزش.

بلافاصله بعد از جمله‌ی "حداقل نه با این سایزش"، مرگخوارا اینجوری به همدیگه زل زدن و بعد از اینکه فکرای وسوسه‌کننده‌ای به ذهنشون رسید، قیافه‌هاشون به تغییر حالت داد.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۴۰۲/۹/۲۰ ۰:۰۲:۱۰

If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۴:۴۷
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن که باید شکنجش کنن و متناسب با بدنی که روح توشه شیوه های شکنجه متفاوته.
روح بعد از خارج شدن از بدن لرد ولدمورت وارد بدن لینی میشه و مرگخواران تصمیم میگیرن معجون سوسک کش هکتور رو روی لینی امتحان کنن تا روح داخش حسابی شکنجه بشه. هکتور هم میخواد با چند تا سوسک معجون درست کنه که مرگخواران تصمیم میگیرن اول سوسک هارو تیکه تیکه کنن تا لینی بیشتر شکنجه شه.
---

سو شیشه ی سوسک رو از هکتور قاپید و جلوی لینی که با چند تار موی بلاتریکس به میز بسته شده بود، گرفت. درش را باز کرد و شیشه را سر و ته کرد که همه ی سوسک ها به زمین افتادند و در کسری از ثانیه ناپدید شدند.
-اه. ای بابا. همینو کم داشتیم.
-هوش حشرات و باگ هارو دست کم نگیرین. ما به مرگ و شکنجه تن نمیدیم. نه به ظلم. نه به خشونت. هشتگ #م..
-سو دنبال سوسک ها بگردیم یا راه دیگه ای برای شکنجه ی لینی پیدا میکنیم؟

سو چند ثانیه مکث کرد تا ذهنش یک راه را انتخاب کند. بعد از چند ثانیه یادش آمد که ریونکلاوی است و همیشه فکر بکری در سر دارد و همان موقع آن فکر، در حال بیرون آمدن از دهانش بود.
-ما میتونیم با دنبال سوسک ها گشتن، لینی رو شکنجه کنیم. فکر شکار سوسک هایی که قراره کشته بشن حسابی به لینی پارانویا وارد میکنه و بعد با سوسک ها و معجون، لینی رو ضربه فنی میکنیم.

روح بدجنس که در بدن لینی پنهان شده بود با این تهدید اصلا مضطرب نشد و با خودش فکر کرد مگر یک فرد چه قدر میتواند از کشته شدن سوسک ها ناراحت شود و بیشتر سعی میکرد تا راهی برای مشکل معجون سوسک کش هکتور پیدا کند. آیا باید از این بدن هم فرار میکرد و جای دیگری پنهان میشد؟ فرصت فکر کردنش به پایان رسید چون با جیغ لینی درد بسیار سنگینی را احساس کرد.

-ایــــــــــــــــــــی. نکنید. نامردا دنبال سوسک ها نگردید. اونها هم جون دارن.

لینی رو به بندن که داشت اطراف فرش را جست و جو میکرد گفت:
-بندن یادت نیست اون روزی رو که...
-پیداش کردم.

این صدای سو بود که خودش اولین سوسک را پیدا کرده بود. لینی گریه و زاری میکرد و مرگخوار ها به دنبال سوسک، سوراخ سنبه های اتاق را جست و جو میکردند. روحِ داخل لینی که به زور توی قد و قامت لینی گنجیده بود، حالا سر درد و کمر درد و مغز درد هم به دردهایش اضافه شده بود و یکسره ناله میکرد. لردولدمورت از روندِ بهبودِ اوضاع رضایت داشت و با صدای ناله و دردِ روح مدیتیشن میکرد.

-پیداش کردم.

یک سوسک دیگر هم پیدا شد. این سری کتی بل یکی را از توی گلدون با دست بلند کرد و توی شیشه انداخت.
-ده امتیاز گریفیندور.

روح سرش را از درد به دیواره های بدن لینی میزد و حسابی مچاله شده بود. لینی هم جیغ هایی میکشید که در آزکابان هم نمیکشیدند و یک سره نفرین میکرد و دیگران را به درستی و دوستی دعوت میکرد.

-نکنید. سوسک هارو نگیرین. خوشتون میاد یکی شمارو با دستمال کاغذی بگیره و از پنجره طبقه سی ام پرت کنه بیرون؟

روح هم دیگر با لینی همصدا شده بود.
-نگیرین..سوسک هارو نگیرین...
و از درد ناله میکرد.

مرگخواران با دستمال و تور و ظرف دنبال سوسک ها بودند و در کسری از ثانیه اتاق را حسابی به هم ریختند و در این بین حواسشان نبود که با همهمه و خرد کردن وسایل، میزی که لینی روی ان بسته شده بود تکان خورده بود و طناب های لینی شل شده اند.
لینی خودش را تکان تکان داد و سعی کرد یکی از بال هایش را آزاد کند. به زور موهای بلاتریکس را یکی یکی گاز گرفت و خودش را بیرون کشید اما در شلوغی و سر و صدا کسی متوجه آزاد شدن او نشد.
لینی سریع سنسور های حشره ای خودش را فعال کرد و سوسک را پیدا کرد. سوسک از روی ستون دیوار روی سقف خزیده بود و روی یکی از بال های پنکه سقفی قایم شده بود. لینی بال بال زنان و به سرعت خودش را پیش سوسک رساند. سوسک کوچک، کفشدوزکی بود که حسابی ترسیده بود و خودش را جمع کرده بود. لینی دستی به روی سوسک کوچک کشید و به او نگاهی کرد.
-نترس کوچولو من دوست تو هستم. اسمت چیه؟

سوسکِ لرزان کمی خودش را باز کرد.
-اسمم چیهیرو است.
-خوبه. نگران نباش من از اینجا میبرمت بیرون. این یه قدرت خاصه که ما حشره ها داریم. میتونیم خودمون رو نامرئی کنیم. وقتی آدما دنبالمون میوفتن به درد میخوره و ما نامرئی میشیم و اونا مدت ها به هوا و مشت و لگد میزنن.

خنده ی لینی با فریاد بلاتریکس که به بالای پله ها اشاره میکرد قطع شد.

-اونجارو هم بگردین. خروجی هارو هم مسدود کنید.
مرگخوار ها جلوی در و پنجره ها کشیک میدادند و اطراف را خوب نگاه میکردند.

کفشدوزک کمی ترسش ریخته بود، حرکت کرد و به لینی نزدیک شد.
-اسم شما چیه؟
-اقای هاکو...اهم...لینی.

کفشدوزک لبخندی زد. لینی دست هایش را گرفت.
-خوب گوش کن. ما باید از اینجا بریم بیرون. باید پیش من پرواز کنی و نباید نفس بکشی تا وقتی که به پنجره ی بالای اتاق برسیم. اونو یادشون رفته ببندن. هر اتفاقی هم که افتاد نباید نفس بکشی وگرنه طلسم از بین میره و همه تورو میبینن.

با شمارش لینی، هر دو نفسشان را حبس کردند و شروع به پرواز به سمت پنجره کردند. مرگخواران با شمشیر و طلسم و جادو و جنبل وسایل اتاق را منفجر میکردند و لای خرابه های وسایل دنبال سوسک بودند؛ زنده یا مرده.

روح داخل لینی که غم و غصه و درد وحشتناک را تحمل میکرد، حالا کمبود اکسیژن هم به دردهایش اضافه و حسابی کبود شد.
-نفس بکش...جون مادرت نفس بکش...هننننن...

تقریبا به پنجره رسیده بودند که کفشدوزک نفس کشید و بالافاصله هم عطسه ای کرد که باعث شد بال هایش با سرعت بیشتری تکان بخورند و صدای ویززز در گوش یکی از مرگخوار ها شنیده شد.

-اوناهاش. اونجان. دارن فرار میکنن.

میگخواران به سمت لینی و کفشدوزک حمله ور شدند تا آنهارا اسیر کنند. اما لینی کفشدوزک را بغل کرد و با ذکر "یا مرد مورچه ای" گازش را گرفت و به سمت پنجره پرواز کرد. مرگخواران به سمت لینی شیرجه میزدند اما لینی که از قهرمانان کوییدیچ بود با سرعت جاخالی میداد. اولی را جا گذاشت. دومی را هم جا گذاشت. به سمت سومین مرگخوار رفت و درست در لحظه ی اخر کنار کشید و مرگخوار با دیوار یکی شد. لینی با سرعت به سمت پنجره ی دایره ای شکل بالای اتاق رفت و کفشدوزک را با تمام قدرت به بیرون پرت کرد.

-اینم از این. آره. فرار کن کوچولو.

لینی ویززز غرورمندانه ای کرد و همین که برگشت. انتظاراتش از جمعیت حامی و طرفدار، تبدیل به جهنمی شد که با مرگخواران عصبانی و رعدبرق بلاتریکس و اربابش احاطه شده بود. چند ثانیه بعد روح در حالی که سر گیجه داشت به هوش آمد و خودش و لینی را دوباره بسته شده به میز دید.

ابر های سیاه لای موهای بلاتریکس شناور بودند.
-هکتور...سریع تر معجونو آماده کن. میخوام اون روح رو، ایتالیایی سرو کنم برای ارباب. واسه تو هم بعدا دارم لینی...





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۰:۵۷ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
لینی تلاش می‌کنه گذشته‌ی ننگین هکتور در ساخت معجون‌ها رو به همگان یادآوری کنه.
- نکنین! تو دام معجونای هکتور نیفتین. یکی جلوشو بگیره.

مرگخوارا کوچک‌ترین تکونی به خودشون نمی‌دن. اما این باعث نمی‌شه لینی امیدشو از دست بده.
- هی تو... پلاکس یادته آخرین بار که به جای رنگ اشتباهی با معجون هکتور نقاشی کشیدی چی شد؟

پلاکس نیازی به فکر کردن نداشت، چون خاطره‌ی تلخ اون روز هنوز پیش روی چشماش بود.
- یادمه! همه‌ی قلمام دست و پا در آورده بودن و می‌خواستن چشمامو از حدقه در بیارن.

لینی بعد از موفقیت اول، مرگخوار دیگه‌ای رو نشونه می‌گیره.
- تو چی تری؟ یادتـ...

تری حتی به لینی مهلت نمی‌ده تا حرفشو کامل کنه. همزمان جفتک‌پرونیش هم چند برابر حالت معمول می‌شه.
- بیا خوبت شد؟ پاهام وحشت کردن. چرا آروم نمی‌گیری و منتظر آماده شدن معجون نمی‌شی؟

لینی هم‌چنان تسلیم بشو نبود.
- بلا اون روز که به جای شامپو معجون هکتورو ریختی رو سرت یادته؟

ملت مرگخوار دیگه داشتن شاکی می‌شدن که چرا هردفعه معجون هکتور اشتباهی باید به جای چیز دیگه‌ای استفاده می‌شد. اما در حال حاضر نکته در میزان پراکندگی معجونای هکتور نبود، در چیز دیگه‌ای بود!

بلاتریکس از یادآوری موضوع اصلا خوشنود نبود. شاید لینی دست روی کسی گذاشته بود که نباید.
- با این حرفا می‌خوای به کجا برسی لینی؟ ما همه‌مون از اثر معجونای هکتور مطلعیم و فکر نمی‌کنی شاید به همین دلیله که مخالفت نمی‌کنیم؟
- خب این اشتباهه بلا... به یاد بیارین که معجونای هکتور فقط رو خورنده اثر نمی‌ذاره و کل مرگخوارا رو تحت تاثیر قرار میـ... اون سوسکه که داری تو معجون می‌ریزی؟

هکتور که به مرحله پایانی ساخت معجون یعنی افزودن سوسک رسیده بود، چندین سوسک زنده رو که تو شیشه‌ای حبس کرده بود داشت می‌ریخت تو معجون.

و آسیب به حشرات مسئله‌ای نبود که لینی ازش بگذره! سو که متوجه دست و بال زدن لینی شده بود و نکته رو تو هوا قاپیده بود، به سمت هکتور می‌ره و شیشه سوسکا رو از تو دستش می‌کشه بیرون.
- هکتور نظرت چیه که قبل از اضافه کردن سوسکا به معجون اول تک‌تک پاها و شاخکاشون رو بکنیم؟

سو نمی‌دونست عصبانی کردن هم شکنجه محسوب می‌شد یا نه، ولی امتحانش که ضرری نداشت!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۰:۴۱ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
مرگخواران به یک دیگر و سپس به جثه لینی که در حال تقلا در میان موهای بلاتریکس بود نگاه کردند.
-الان گفت چی رو خوش نمیاد؟
-اربابو...
-

مرگخواران در شکنجه کردن لینی مردد مانده بودند و این پا آن پا می کردند. به راستی چه می شد اگر ارباب را خوش نمی آمد؟
در همین حین لرد سیاه که چند لحظه ای به علت خروج روح از بدنش، دچار سرگیجه و ضعف شده بود بعد از ری استارت کردن سیستمش، رو به مرگخوارانش کرد و با صدای خشمگین گفت:
-چرا اتفاقا ما را خیلی هم خوش می آید! دستور می دهیم، آن روح پلید را به هر قیمتی ریش ریش کنید و برایمان بیاورید!

لینی جیغ گوشخراشی کشید که البته برای دیگران آنچنان هم گوشخراش نبود، و بالهایش را بار دیگر تکان داد.

-شنیدید ارباب چه فرمودند؟ هرچه سریعتر شکنجه اش کنید.
-ولی چجوری روح رو ریش ریش کنیم آخه؟
-

مرگخوار بیچاره با نگاه خشمگین بلاتریکس که در آنها آتش شعله می کشید، از ادامه گفتگو منصرف شده و جهت پیدا کردن روشی مناسب جهت ریش ریش کردن روح از صحنه خارج شد.

-میگم که، معجونی چیزی نمی خواید؟
-هکتوررررررر!
-صبر کنید. صبر کنید ببینم. ایده بدی به نظر نمیرسه! هکتور ببینم میتونی معجون سوسک کش درست کنی؟
-بعلهههههههه.معلومه که میتونم!
-یا موسی بن مرلین، لینی رو از دست دادیم.

هکتور بدون اینکه توجهی به اعتراضات مرگخواران بکند، پاتیل معجونش را در آورد و آماده ساخت معجون سوسک کش شد.



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۴۴ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6959
آفلاین
- من نه! لعنتی... من نه. من یک حشره ناچیزم! ضعیفم. نحیفم. بیهودم! چرا منو تسخیر کردی!

ولی کار از کار گذشته بود.

مرگخواران حمله ور شده و لینی وارنر روح زده را دستگیر کردند.


شکنجه گاه:

- بلا... نمی شه!

بلاتریکس با کلافگی رو به دوریا کرد.
- یعنی چی که نمی شه. باید بشه.

دوریا نخ جراحی را دور دستان لینی پیچید.
- این دیگه نازک ترین چیزیه که داریم. با طناب بستیمش نشد. با نخ بستیم نشد. با کش بستیم برگشت خورد تو صورت خودمون. با هر چی دستاشو می بندیم می تونه خودشو آزاد کنه. دستاش زیادی حشره ای و باریکن.

بلاتریکس آهی کشید و چند تار مو از سرش کند.
- بگیر با اینا ببند. اعضای بدنم فدای ارباب!

دوریا موها را گرفت و لینی را بست. لینی همچنان در حال داد و فریاد بود.
- من حشره ای وفادار به ارتش سیاه بودم. من کلی خدمت کردم. روونا رو خوش نمیاد با من این کارو بکنین. ارباب رو هم خوش نمیاد. خیال دارین چیکار کنین دقیقا؟




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰

محفل ققنوس

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۸:۲۴
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 436
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن که باید شکنجش کنن و متناسب با بدنی که روح توشه شیوه های شکنجه متفاوته.
روح وارد بدن لرد ولدمورت میشه و مرگخوارا که اصلاً جرأت شکنجه کردنش رو ندارن، تصمیم می‌گیرن از یوآن استفاده کنن و بهش میگن که لرد باید دچار شکست نفرتی بشه. این وسط لرد که از تلاش‌های یوآن حوصله‌ش سر رفته، یه حرکتی می‌زنه که باعث میشه راسوی خوش‌بو گارد دفاعی بگیره و واسه همین، مقادیری اکسیژن تصفیه‌نشده از دمش ترشح می‌کنه و چندتا مرگخوار بیهوش میشن.


★★★


یه جاروی جامبولانس با سرعت شونصد کیلومتر بر ساعت خودش رو رسوند و دکتر ملانی استانفورد به همراه کادر پزشکیش فوراً پیاده شدن و مشغول رسیدگی به مرگخوارای بیهوش شدن.

- تقصیر خودتونه! تا شماها باشین و به راسوها پلن B و C پیشنهاد ندین!

یوآن اینا رو رو به مرگخوارایی که اینجوری پخش زمین شده بودن، گفت و با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی برگشت سمت لرد.
- And you...

لرد از درون دچار استرس و اضطراب شد.
البته خودش نه ها. خودش که اصلاً ککش هم نگزید.
اون روح مزاحم بود که اوضاع رو خیط می‌دید.

- نظرت چیه که پلن A رو روت اجرا کنم؟

یوآن دم راسوییش رو که کاپوت بالا زده بود و داشت دود می‌کرد، بالا گرفت.
لرد که فهمید پلن A اینه، این دفعه اتفاقاً ککش گزید. ولی قبل از اینکه واکنشی نشون بده، روح مزاحم Oh Shit گویان از بدنش خارج شد و این دفعه سمت بلاتریکس پرواز کرد ولی اون وسط خیلی یهویی و غیر ارادی، وارد بدن ریزالجثه‌ترین مرگخوار شد.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
برخلاف انتظار همگان، یوآن شروع خوبی نداشت چرا که لرد با بی‌میلی نگاهی به سرتاپاش می‌ندازه.
- مطمئنم اون پیری بشنوه خوش‌حال می‌شه که تو هم این چیزا سرت می‌شه.

یوآن سعی می‌کنه منظورش رو دقیق‌تر بیان کنه.
- منظورم اینه که اگه بفهمی من عاشقتم چی می‌شه؟
- اونوقت ما فهمیدیم که عاشقمون شدی.

یوآن با بدخلقی نگاهشو از لرد برمی‌داره و به مرگخوارا می‌ندازه که اونا هم همونقدر ناامید نظاره‌گر ماجرا بودن.
- من دارم جدی باهات صحبت می‌کنم. من واقعا ازت خوشم میاد!

لرد اشاره‌ای به مرگخواراش می‌کنه.
- مرگخواران ما همه‌شون از ما خوششون میاد.
- نه نه اونطوری نه! منظورم عشقه. عاشق شدن. من اونطوری دوستت دارم!
- آها. خب؟
- خب نداره که من عاشقتم!

برای چند ثانیه یوآن به لرد، و لرد به یوآن زل می‌زنه. لحظاتی که یوآن حس می‌کنه داره به موفقیت می‌رسه. اما خب اشتباه می‌کنه!

- تو هم داری بهم دل می‌بندی؟
- خیر. داریم فکر می‌کنیم چقدر ابله هستی که فکر کردی ما اهمیت می‌دیم.

لرد ضمن گفتن این حرف دستشو جلو میاره و ضربه‌ای به یوآن می‌زنه که باعث می‌شه یوآن ناخودآگاه حالت دفاعی به خودش بگیره و عطر زیبای دمش فضا رو آکنده کنه. چندین مرگخوار درجا بیهوش می‌شن!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۴:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 828
آفلاین
ناگهان لب های یوان به لبخند شیطانی مزین شد.
-می‌تونیمم دقیقا برعکس این کار رو بکنیم!

قدمی به سمت لرد سیاه برداشت و ناگهان از ناحیه دم بین زمین و هوا معلق ماند.

-تو! به ذهنتم خطور نکنه که بدون این که به من بگی نقشه‌ات چیه، اجراش کنی!

لبخند یوان کش آمد.
-اربابتون از من متنفره... می‌دونین دیگه؟ حالا اگه من بخوام بهش عشق بورزم، شکنجه روحی میشه! دقیقا برعکس شکست عشقی... شکست نفرتی می‌خوره!

بلاتریکس به فکر فرو رفت. به نظر راه بی خطری می‌آمد.
-بی خطره؟ به نظر بی خطر میاد. موافقین؟

نظر مرگخواران هم موافق بود.
بلاتریکس یوان را رها کرد.
-بدون اینکه یک تار موت حتی اربابم رو لمس کنه، می‌تونی نقشه‌ات رو اجرا کنی.

یوان که در اثر برخوردش به زمین، پنجه‌اش درد گرفته بود، چشم غره‌ای به بلاتریکس رفت.
-من اگه کارم گیر کسی بود، یه کم با ملایمت بیشتری باهاش برخورد می‌کردم.

پاسخ بلا تنها یک لبخند بود.

-باشه بابا! قیافت رو اونجوری نکن! من ازت نمی‌ترسم.

و به سمت لرد سیاه برگشت.
-عشق من چطوره؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.