هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گفتگو با ناظرين انجمن كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#1
علیکم سلام :-"

میگم من الان بخوام تغییر گروه و شخصیت بدم باید بلیت بگیرم؟ قوانین رو خوندم الان متوجه نشدم من دقیقا "عضو قدیمی" حساب میشم یا نه:))



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#2


صدای به زمین خوردن چند کتاب در فضای سنگین کتابخانه پیچید و سکوت مرگبار آن را بهم زد. سر دراکو همزمان با چند دانش‌آموز دیگر به سمت صدا برگشت. توجهش ‌به دختر کوتاه‌قدی جلب شد که مشغول جمع کردن کتاب‌ها بود. بقیه دانش‌آموزان حواسشان به کار خودشان برگشته بود که چشم مالفوی به موهای قرمز دختر افتاد و بلافاصله هویتش را تشخیص داد. با خشم زیر لب جمله‌ای به زبان آورد که شامل کلمات ویزلی و چند ناسزا می‌شد اما به جز پسر قدبلند موفرفری هافلپاف که یک نگاه به او کرد و سرش را سریع به کتابش برگرداند کسی آن را نشنید. کم کم داشت بر خشم و نفرتش غلبه می‌کرد که صدای دیگری از سمت ویزلی آمد که کتاب‌ها را محکم روی میز انداخت و زیرلبی گفت:
- آخ لعنتی.

دراکو با عصبانیت بازدمش را بیرون داد و این بار بدون این که سعی کند جلوی خودش رو بگیرد با قدم‌های بلند و مصمم به سوی جینی رفت. مقابل میزش ایستاد و نفس عمیقی کشید که در همان حینی که توجه جینی به او جلب شد و با ابرویی بالا انداخته به او نگاه می‌کرد، آماده‌ی شروع سخنرانی طولانیش شود.
- ویزلی عزیز. شما احتمالا در خونه‌ی کوچیک و درکنار خانواده‌ی سطح پایین ماگل‌پرستت موقعیت اینو نداشتی که آداب درست استفاده از یک کتابخونه رو یاد بگیری پس بذار برات توضیح بدم...

در بین حرف‌هایش که هی بلند و بلندتر شده بود مکثی کرد، دست‌هاش را روی میز کوباند و این بار با فریاد گفت:
- باید تو کتابخونه سکوتو رعایت کنی. باید خفه باشی میفهمی؟ خفه!

حالا همه‌ی سرها به سمت آن دو برگشته بود و به کل امتحان‌ها، تحقیقات و مطالعه‌های با اهداف شومشان فراموش شده و تمام توجهشان را به مونقره‌ای و موقرمز داده بودند. جینی خمیازه‌ای کشید و با بالا انداختن چشمانش آهسته گفت:
- داری اشتباه میزنی مالفوی!

دراکو با چشمان گرد شده به عقب پرید.
- تو... تو... نمی‌تونی از این حرفا بزنی!
- متاسفم ولی خیلی بد قهوه‌ای کردی اینجارو هرچند قبلشم یه ذره قهوه‌ای بود چوباش ولی تو قهوه‌ای‌ترش کردی چون...

دراکو دو دستش را روی دماغش گذاشت و خودش را آماده‌ی دریافت ضربه‌ی نهایی کرد.
- مالفوی این داستان قرار بود طنز باشه پشکل مغز.

دراکو که داشت از خجالت آب می‌شد و سنگینی نگاه همه در کتابخانه را روی خودش حس می‌کرد چشمانش را بست و چهره‌اش را پشت دستانش قایم کرد با صدای بم شده زیر دستانش گفت:
- چطور ممکنه! چطور ممکنه تو فضای سنگینی مثل کتابخونه که همه مشغول مطالعه‌ی شدید هستن داستان طنز باشه... نـ... نمیشه...
- حالا که شده تو هم بدجور گند زدی به کل داستان شرتو کم کن واقعا دیگه جمعش نمی‌شه کرد این داستانو!

مالفوی باورش نمی‌شد. به راستی که شاید این داستان طنز بود و نویسنده‌ی دروغگو سرش کلاه گذاشته بود. حقیقت عمری دست نیافتنیست! توجهش به اطرافش برگشت که حالا داشتند بلند به او می‌خندیدند و با دست او را به هم نشان می‌دادند. نه واقعا انگار نویسنده به ماتحت او ارادت داشت. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و خودش را تبدیل کم‎توجه‌ترین چیزی که به ذهنش می‌رسید کرد. دهه‌ها گذشت و خبری از دراکو مالفوی نبود که نبود. البته شایعه‌هایی در میان دانش‌آموزان پیچیده بود که اون خودش را به یکی از توالت‌های سرویس مارتل نالان تبدیل کرده بود. البته چه این شایعه درست بود یا غلط، افراد زیادی هم ناگهان ارادت خاصی به توالت مارتل پیدا کردند.

______________________
این داستان طنز بود. جد بود. طنزوجد بود. who knows! اصلا داستان چی بود؟ من که نمی‌دونم! والا!



والا تایید که هستش، منتها شما میخوای برگردی ایفا، نیازی نیست اصلا به کارگاه و گروهبندی یه سره برو معرفی شخصیت و خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۱۳:۱۲:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۱۳:۱۳:۲۰


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
#3
هافلپاف vs گریفیندور


سوژه: باطل شدن طلسم اختفای هاگوارتز


- ووف ووف...

وندلین شگفت انگیز دستی به سیبیل های نداشته اش کشید و با چشمان ریز شده، متفکرانه رو به فنگ گفت:
- بله بله اونم نکته ی مهمیه که باید در طول مسابقه بهش توجه داشته باشیم!

اعضای تیم هافلپاف در رختکن جمع شده بودند تا قبل از مسابقه آخرین اتمام حجت ها را کرده باشند.
- بچه ها به حرفای فنگ گوش کنین اون از همتون قدیمی تره و بیشتر تجربه داره.

فنگ واق واقی کرد و با غرور دمش را تکان داد، ملت هم با قیافه هایی که نشان می داد همه زبان سگی بلدند نگاه کردند و سر تکان دادند. اواسط سخنرانی غرای فنگ در رختکن با ضرب باز شد و رودولف لسترنج در حالی که قمه اش را تاب می داد پرید تو!
- چی شده؟!
-

رودی گفت:
- من اومدم اینجا بهتون روحیه بدم... گریفیندوریا یه مشت جادوگر محفلی گاگول بیش نیستن آما شماها ساحره این همتون... اوهوم ساحره خوبه.

ساحره ها با چهره های پوکرفیس نگاهی به هم و رودی انداختند و رودی هم اینطوری جواب همه نگاه ها را داد. وندلین نگاهی به ساعتش انداخت، نگاهی به جماعت پوکرفیس و نگاهی به رودی که همچنان ابرو بالا می انداخت، و به این نتیجه رسید که قبل از آنکه کسی را آتش بزند، بهتر است بچه ها را بفرستد توی زمین. بنابراین پشت یقه اولین هم تیمی که دم دستش بود گرفت و او را از در بیرون انداخت. از آنجا که رودولف -متاسفانه!-به قصد نمایش عضلاتش هیچ بالاپوش خاصی تنش نبود، با یک اردنگی او را از در دیگر رختکن به بیرون پرتاب کرد و بقیه تیم را هم با ضربات جارو به سمت زمین بازی هدایت کرد.

تیم گریفندور قبل از آنها وارد زمین شده و پشت سر کاپیتانشان صف منظمی را تشکیل داده بود. با ورود اعضای تیم هافلپاف گزارشگر که گویی منتظر آنها بود اعلام کرد:
- حالا بازیکنان هر دو تیم وارد زمین بازی شدند و منتظر سوت شروع بازی هستن. اگه به گروه بندی ها دقت کنیم می بینیم که یه طرف اکثرا مرگخوار و طرف دیگه تماما محفلین پس رقابت سرگرم کننده ای رو شاهد خواهیم بود. به علاوه اینکه در هر دو طرف شاهد بازیکنان خیلی واردی هستیم. بازیکنی که از همه بیشتر به چشم میاد، فنگ سگ مهاجم تیم هافله که چندین بار جام بهترین مهاجم گرفته و به گفته بعضی منابع بهترین مهاجم تمام دورانه! خب حالا داور سوت رو به صدا درمیاره و بازی شروع میشه...

آلبوس سرخگون را در هوا قاپید و با حرکت شلاقی ریشش توپ را مستقیما به سمت دروازه هافلپاف فرستاد. مکسین در حالی که نیشش از دو طرف بناگوشش در رفته بود توپ را بین زمین و هوا قاپید و به سمت مخالف پرواز کرد.
- حالا سرخگونو تازه وارد الکی خندان هافلپاف... اممم...

گزارشگر کاغذ اسامی بازیکنان را بالا گرفت و با شک و تردید به اسم مکسین خیره شد:
- او... اوفو... اوفَ... اوفِل... آهان اوفلاهرتی! مکسین اوفلاهرتی. مکسین اوفلاهرتی توپ رو...

نگاهی به زمین انداخت و از ادامه دادن جمله اش منصرف شد:
- ظاهرا وقتی من مشغول بودم مکسین 70 امتیاز برای هافل گرفته و الانم داره مث دیوونه ها می خنده ...به نظر میاد خنده هاش باعث نگرانی تماشاچیا شده. ولی من بهتون اطمینان میدم که مشکلات روانی از زیر دست دکترایی که بازیکنارو بررسی میکنن در نمیره. آریانا دامبلدور حالا با ماهیتابه به جون جیمز پاتر افتاده و اونم با چماقش جلو حملات آریانا رو میگیره... در حال حاضر شاهد یکی از برترین شمشیربازی های قرن هستیم. اوه اوه .... بلاجری داره به طرفشون میاد! هردو مدافع سعی می کنن بزننش که آریانا موفق میشه! بلاجرو به سمت جیمز پاتر میفرسته اونم از رو جاروش میوفته. این ماجرا اثباتی بود بر همه که تنیس و بدمینتون از بیسبال آسون ترن.

گزارشگر ادامه داد:
- جستجوگر تازه وارد هافلپاف لیلی لونا پاتر که به نظر می رسه هیچ واکنشی نسبت به شوت شدن بابابزرگش رو زمین نداره حالا گوی زرین رو شناسایی کرده و داره دنبالش میره...از اون طرف زمین استر هم متوجه میشه و بلافاصله راه میوفته. و حالا... همه بازیکنا متوقف شدن و به من نگاه می کنن... اع یه لحظه این کیه؟!

مرد کچلی که یک ماسک گنده روی دهانش بود به جایگاه گزارشگر آمد و میکروفون را از دستانش گرفت:
- سلام به همه ی مردم گاتهام...
- اینجا گاتهام نیست برادر اشتباه اومدی!
- اع؟ خب دیگه دیر گفتی مجبورم همینجا نقشمو عملی کنم.

یک نفر نفسش را حبس کرد که در بازدمش داد بزند «ولدمورت به مدرسه حمله کرده!» و می توانید مطمئن باشید آن یک نفر مرگخوار نبود. مرگخوار ها از سه کیلومتری کچلی کله اربابشان را تشخیص می دهند و این کچلی مال ارباب نبود. او حتی محفلی هم نبود، چون محفلی ها هرگز داد نمی زنند ولدمورت، اگر این کار را بکنند دچار پانیک اتک می شوند! او عضو تازه واردی بود که هنوز گروه بندی نشده بود و حتی در کارگاه نمایشنامه نویسی هم شرکت نکرده بود...تازه قصد داشت در آینده نقش هری پاتر را بگیرد! غافل از اینکه هری را دست تازه وارد ها نمی دهند و تازه کلاه گروهبندی او را به بهانه اینکه خیلی سختکوش است به هافلپاف خواهد انداخت و او مجبور خواهد شد نقش النور برنستون را بردارد.

بله، شخص تازه وارد ولدمورت نبود، بلکه مشنگی بود به نام بِین که به تازگی از فیلم بتمن اخراج شده بود! بِین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- ظاهرا که شما جادوگرین نچ نچ... من اومدم که کنترل این شهرو به مردمش برگردونم...
-
- بله حالا هرچند نقشه ی اولیه یه بمب بود ولی عوامل پشت صحنه ی حاضر برای هرکار من به دلیل تغییر شهر ناگهانی نقشه ی دومی کشیدن و من برای برگردوندن این شهر به دست مردمش می خوام طلسم اختفای هاگوارتز که همین عوامل پشت صحنه اطلاعاتشو بهم رسوندن رو باطل کنم تا همه حقیقت فساد نهفته در شهر لندن ببینن!
-

بین که واکنشی از جماعت جادوگر ندید، ماشه ای با دکمه ی قرمز از جیبش بیرون آورد و با یک نگاه مشکوک به اطراف دکمه را فشرد...

طی چند لحظه که چهره ی جادوگران از ترس و وحشت و بدبختی به پوکرفیس تبدیل می شد هیچ اتفاقی نیوفتاد...هیچ اتفاقی نیفتاد....و هیچ اتفاقی نیفتاد.... تا اینکه بالاخره صدایی بلند شد:
- تق!

و صدا های دیگری:
-تق! تق!

و سپس "تق"های بیشتری به آن پیوست. محیط اطرافشان از دهکده هاگزمید و جنگل ممنوعه و دار و درخت به شکل رودخانه تایمز، چرخ و فلک چشم لندن و برج بیگ بنگ تغییر شکل داد. بِین جادوی اختفای هاگوارتز را باطل کرده بود!

ملت دوباره از پوکرفیس به شکل ترس و وحشت و بدبختی و بچه های بودلر در حال فرار از دست کنت الاف در آمدند و بِین خندید و قدم زنان از صحنه خارج شد. اولین واکنش از آن مدیر هاگوارتز استر بود:
- یا ریش مرلین همه بریزین تو هاگوارتز!

سپس دوزاری جادوگران به آرامی پخش زمین شد و جمله ی استر که در نقش "وای سوسک!" عمل کرده بود باعث شد هر کدام جیغ زنان نعره زنان جامه دران به سمتی پا به فرار بگذارند و به سمت هاگوارتز هجوم ببرند.

داخل هاگوارتز جدا از همچنان دویدنِ جادوگران در راهروها و جیغ زدن، در دفتر مدیریت مدیران قدیم و جدید هاگ، استر و آلبوس و وزیر و سحر و جادو سخت مشغول بحث بودند:
- خب الان باید چه خاکی به سرمون بریزیم؟
- حالا مگه میخان چیکار بکنن در هر صورت یه روزی میفهمیدن دیگه!
- اینم حرفیه خب!

وزیر با نگاهی عاقل اندر سفیهانه به آن دو نگریست و گفت:
- چیکار میخان بکنن... واسا بهت بگم.

وزیر نگاهی به اطراف کرد:
- چیز... آم خب این میز کوچیکه خوبه...

سپس وردی خواند و میز را به تلویزیونی تبدیل کرد:
- یا مرلین! این چیه؟
- یه جعبه ی جادویی که توش چیزای جالبی نشون میده...مثلا ساعت شیش شبکه نسیمش خندوانه داره. برای منم دستیابی مشنگ ها به این سطح از جادو عجیبه! ولی حالا اون مهم نیست.

وزیر قلمی برداشت و آن را تبدیل به کنترل کرد. و پس از چند لحظه بررسی آن دکمه ای زد و تلویزیون را روشن کرد. درون جعبه ی جادویی مردی با لحنی جدی صحبت می کرد و کنار صفحه آرم "بریکینگ نیوز" دیده می شد.
- ... باعث ترس و وحشت مرد بریتانیا شده سخنرانی نخست وزیر رو دراین باره می شنویم...

سپس صفحه عوض شد و مرد دیگری ظاهر شد که از پشت تریبون صحبت می کرد:
- ما امروز در مقابل موجودات جدیدی قرار گرفتیم. ما امروز در مقابل آزمایش الهی قرار گرفتیم! ما با این موجودات جدید هجوم آورنده به سرزمینمان خواهیم جنگید و از این آزمایش سربلند بیرون خواهیم آمد.

وزیر دوباره دکمه ای زد و صفحه خاموش شد:
- دیدین حالا؟
- ینی چی حالا این چیزایی که میگفت؟!
- ینی که بدبخت شدیم ینی که با توپ و تانک و بمب میان سراغمون و الانم یحتمل بیرون هاگوارتزن!
- خوب میزنیم با جادو ناکارشون میکنیم کاری نداره که!
- خب بعدش چی بزنیم کل جهانو ناکار کنیم؟
- خب شما ایده ی بهتری داری؟
- پس چی که! دو ساعته چی چرت میگم پس!
-

آرسینوس دستی به نقابش کشید و با تفاخر اعلام کرد:
- بهله من دوستانی دارم از آمریکا که در این مواقع ازشون کمک می خوام. اول که باید طلسم اختفا رو برگردونیم...
- نه بابا
- چرا بابا! و بعد ازون کاری که باید بکنیم اینه...

پس از گذشت چند ساعت انتظار که به رازونیاز با مرلین و رازونیاز با غیره گذشت ، دوستان وزیر از راه رسیدند و از شدت گولاخی کف عده ای را بریدند. مردان سیاهپوش کت و شلواری و عینکِ ریبنِ خفن زن وارد دفتر مدیریت شدند و با صدایی که حتی خفن تر از ظاهرشان بود گفتند:
- وزیر سحر و جادو به ما زنگ زدن، چی شده؟
- بله خودم هستم. والا ما به یکی ازون دستگاهای خاطره پاک کنتون نیاز داشتیم

دو مرد به هم نگاهی کردند و سپس جواب دادند:
- خاطره پاک کن رو نمیشه دست کسی داد. میتونین بگین خاطرات چه کسانی رو و تا چه زمانی میخواین پاک کنین ما در صورت قابل قبول بودن انجامش میدیم!
- آهان خب یه لحظه صبر کنین پس.

استر و آلبوس و وزیر دایره ای تشکیل دادند و پچ پچ کنان شروع به بحث کردند:
- من که فک نمیکنم قبول کنن!
- حالا شاید قبول کردن...
- خب بپرس ازشون.

استر کله اش را از دایره بالا آورد و از یکی از گولاخ های حاضر در جمع پرسید:
- ببخشید پاک کردن حافظه کل لندن تا یک روز قابل قبوله یا نه؟
- نچ.

استر سرش را پایین آورد:
- خب حالا چی؟
- بزنیم همین دو نفرو پخ پخ کنیم بهتر از پخ پخ کردن کل زمینه...

استر اعتراض کرد:
- من طلسم ممنوعه نمیزنما!

و دامبلدور تایید کرد:
- منم نمیزنم! فقط نیروی عشق و دوستی! ته تهش اکسپلیارموس!

آرسینوس «پوف»ی کرد و گفت:
- خب میتونیم بیهوششون کنیم و از خاطره پاک کن رو خودشون استفاده کنیم!
- هوم...
- حالا به نظرتون تا الان بهمون مشکوک نشدن؟

آلبوس نیم نگاهی به مردان سیاهپوش انداخت:
- نه هنوز پوکرن.
- خب یکتون طلسمو بزنه دیگه!
- الان؟
- نه پ وقت گل نی!

آرسینوس ناگهان از دایره خارج شد و وردی خواند و چرخشی به چوب دستی اش داد. دو مرد با کله به زمین افتادند.
- خب ببخشید یه سوال فنی حالا کسی اصن میدونه این دستگاه خاطره پاک کن رو اصن با خودشون دارن و اینکه چه شکلیه و چه جوری کار میکنه؟
- میمردی اینارو قبل پوکوندنشون بگی؟

وزیر گفت:
- نگران نباشین من قبلا دیدم همشونم با خودشون دارن.

به سمت یکی از آن ها رفت و دست توی جیب کتش کرد و یک چیز فلزی اندازه سیگار کوبایی درآورد.
- ایناهاش!

دامبلدور با بی اعتمادی به سیگار و آرسینوس نگاه کرد، و به یاد وسایل نقره ای مرموز و خفن خودش غصه خورد. و در انتها جهت اینکه از حسودی منفجر نشود پرسید:
- خب کار باهاشو بلدی حالا!؟
- حالا یاد میگیریم!

پس از آن وزیر به شخصه سوار جارویش شد و به سراغ چشم لندن, چرخ و فلک بزرگ کنار رودخانه تایمز رفت و حافظه ی همه ی مشنگ های لندن را به مدت یک روزِ کاری پاک کرد و همه چی به خوبی و خوشی به اتمام رسید...نع، نرسید! آرسینوس از تلویزیون فقط شبکه نسیمش را نگاه می کرد و خندوانه را، بنابراین نمی دانست که آن برکینگ نیوزی که به آلبوس و استر نشان داد، داشت در کل جهان پخش می شد. بنابراین فردایش از سراسر دنیا ریختند توی لندن که جادوگر ها را ببینند و باهاشان عکس بگیرند یا ببرند بسوزانندشان-که مورد استقبال وندلین واقع شد!- و از آنجا که طلسم اختفای هاگوارتز حالا حالا ها به حالت اولش برنمیگشت، مجبور شدند قبل از اینکه مشنگ های مشتاق درهای مدرسه را بشکنند و بریزند تو، ساختمان را تخلیه کنند و الان هم توی گریموالد اجاره نشینند تا سالِ تحصیلی بعد که هیات مدیره ساختمان جدید بخرد و بچه ها را از الاخون والاخونی در بیاورد.






پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵
#4
1. مرلین که بود و چه کرد؟ ( هرگونه اطلاعات قابل جمع آوری. حداقل 5 سطر. از ویکی پدیا فارسی کپی نشود! در صورت کپی شدن از ویکی پدیا فارسی هیچ نمره ای تعلق نمیگیرد.) 10 نمره

یک تاریخدان زرنگ و باهوش و اینا باید از منبع موثق تاریخ بگیره و چه کسی بهتر از خود مرلین! همه ی این مطالب از شخص ایشون میاد بله بله!

جادوگری از دوردست، جادوگری با ریشی سپید و لباسی سیاه، نماینده ی هر دو جبهه ی جادوگری، بنیان گذار جادوگری نوین، محقق و تاریخ نگار، دست های پشت پرده ی حکومت انگلستان، جادوگرِ پیامبر و پیامبرِ جادوگر!

اینها القابی هستند برای یک فرد، کسی که تمام حکومت انگلستان است در زمانی که تمام راه های ارتباطی مردم را تحت نظر ندارد! برای ایشون، مرلین! بزرگترین جادوگر باستانی!

ایشون، مرلین جادوگر، کسی که تمام جادوگران به اقصی نقاط لباس ها و اعضای بدن وی قسم یاد میکنند، بار دیگر برگشته است تا در خدمت جامعه ی جادوگری باشد، با چوب جادوگری جدیدی با طول 35 سانتی متر و از چوب عصایی که در دستش میگیرد؛ پیرتر از همیشه، خسته تر از قبل ولی با تجربه تر از گذشته و قوی تر از تمام دوران هایی که زندگی کرده است! قامت خمیده و سن زیادش هرگز نتوانستند جلوی ایشون را برای نشان دادن قدرت بیکرانی که جادو برای ما فراهم می آورد را بگیرند!

مرلین هیچ پدر و مادری نداشت و بنا بر روایات متواتری که از تمام پیروان و مذاهب به دست ما رسیده است، وی در اولین روز اولین ماه اولین سال، از ژرفنای اقیانوس اطلس بیرون آمد و اولین تمدن جادوگری را بنا کرد.

از مزایای کهولت سن، خوش اخلاقی ای ست که خواسته و ناخواسته در انسان بوجود می آورد و ایشون نیز از این قاعده مستثنی نیست، تا زمانی که خواسته هایمان معقول باشد ایشون خندان خواهیم دید!

به ایشون نگاه کنید! چه میبینید؟ ریشی سیاه، لباسی سیاه! ایشون پیامبر است، پیامبری برای تمام جادوگران وساحرگان. پیامبری که باید از خشم وی بترسیم و از عوقبت وی بر حضر باشیم که کسی را یارای مقابله با خشم او نیست!

ایشون آمده است تا یاد بدهد، تا یاد بگیرد، تا بکشد و کشته نشود، آمده است که نسلی جدید را در کنارمان بسازد و بدانید و آگاه باشید که در برابر دشمنان سخت و بی رحم خواهد بود و شاید در میان دوستان نیز همچنین! کسی را یارای مقابله با ایشون نیست که ایشون خود جادویی است که از ذهن و قلب و دستانمان میگذرد. پس مراقب باشید که نعمتی خطرناک در حال پیشروی به سمت دنیای جادوگری ست و بستگی به ما دارد که از آن چگونه بهره مند شویم!

ایشون مرلین کبیر است. اولین جادوگر تاریخ، باهوش ترین جادوگری که تمام اعصار به خود دیده است؛ اصیل ترین جادوگری که میتواند وجود داشته باشد؛ کسی که با سخت کوشی فراوان، توانست جادوگری را رونق دهد و نسل جادوگران را بر روی زمین گسترش دهد و شجاع ترین فردی که بود، که توانست بر تمام تهدید های دوران و اعصار مختلف غلبه کند!

ایشون، مخترع جادو و جادوگری، انرژی ای که جادوهایمان را عملی میکند، مغز متفکر جادوگری و پیامبر ما، در گروه گریفندور خواهد بود!

2. یک فضاسازی از حضور یک جادوگر با تجربه و با قدرت جادویی بالا در میدان جنگ و تاثیر وی در آن جنگ را بنویسید. 10 نمره


نگاهی طولانی به آسمان کرد. ابری دیده نمی شد. تنها خورشید در میان آسمان آبی قرار داشت و مانند شکنجه گری که هیچ رحمی ندارد بر مردمان زمین آتش فرومی ریخت. اما جدا از گرمای طاقت فرسا چیزی خاص دیگری در آن روز و آسمانش وجود نداشت که نشان از نبرد سهمگینی که در جریان بود دهد. مرد نگاهش را از آسمان برداشت و همراه آهی سوزناک به صحنه ی روبه رویش خیره شد. هزاران نفر با شمشیر به مبارزه مشغول بودند و صدای برخورد فلز به فلز و فریاد زخم خوردگان تنها چیزی بود که به گوش می رسید.

از جایی که او ایستاده بود دوست و دشمن فهمیده نمی شد. تنها می دانست که جنگ بدجوری دارد به ضررشان پیش می رود. به شاه گفته بود که رفتن به جنگ در حالی که به اندازه ی نصف دشمن نیز نیرو نداشتند خودکشی بود. اما گوش های شاه از حرف های آن مرد عجیب الخلقه پر شده بود. هیچوقت از او خوشش نمی آمد، از این و آن شنیده بود که جادو می کند و جنگ و نبرد حالی اش نیست. در همین افکار بود که فردی از پشت آمد و کنارش ایستاد.
- به چی فک می کنین فرمانده؟

سر برگرداند و به چهره ی صاحب صدا نگاه کرد. خودش بود! جادوگر نگاهش کرد و منتظر جواب شد. چشم های سبز عمیقش همراه با چین و چروک های صورتش، ظاهری دانا به او بخشیده بود و به نظر می رسید جواب را خودش می داند. به سمت نبرد برگشت و پاسخی نداد. پس از مکثی که کافی بود تا نشان دهد قصد جواب سوال را ندارد، گفت:
- داریم شکست می خوریم.
- نگران نباش... من برای همین اینجام!

فرمانده پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- جدی؟! کی قصد انجام سحر و جادوتون دارین حالا؟

جادوگر دستی به موهای خاکستری اش کشید و گفت:
- هوم نمی دونم! هر وقت حسش بیاد! فعلا معده م حالش خوش نیست!

فرمانده ناگهان عضلاتش منقبض شد و دستش به سمت شمشیرش رفت. اما زود به خودش آمد. می دانست که شاه از کارش راضی نخواهد بود و همچنین می دانست اگر شانسی برای پیروزی در این نبرد داشتند در دستان آن جادوگر بود. پس خشمش را فرو داد. جادوگر که متوجه حرکت فرمانده شده بود، لبخندی مغرورانه زد:
- خب حالا حالم بهتره.

در کمال تعجب فرمانده، جادوگر به سرعت دستش را درون ردایش برد و چوبی درآورد و به سمت میدان نبرد گرفت. فرمانده با خودش فکر کرد که حتما آن چوبدستی جادویش است. جادوگر سپس قدمی به جلو برداشت، چیزی زیرلبش زمزمه کرد، خمی به چوبدستیش داد و بوم! البته انفجاری در کار نبود... حتی صدای بومی هم نیامد. اما چیزی که رخ داد کافی بود تا تأثیر "بوم" در ذهن فرمانده داشته باشد. با چشمان گشاد شده به روبه رو خیره شد. همه به جز چند صد نفر از سرابازان خودی که گیج به اطرافشان نگاه می کردند بر زمین افتاده بودند. همه جا در سکوت مطلق فرو رفته بود.
- خب من باید برم ناهار بخورم چون خیلی گشنمه ولی اگه کاری چیزی داشتین بفرستین یکیو سراغم... مجروحا رو هم جمع کنین بعد خواب بعداز ظهرم میام خدمتشون!

و پس از اتمام حرفانش در مقابل چشمان فرمانده ناپدید شد...

3. یک نمونه دیگر از جادوگرانی که در کنار پادشاهان بودند را با توضیح مختصر در مورد آنها، بنویسید. ( انتخاب از کل دنیای فانتزی، از هر کتاب و فیلم و سریال و تاریخ واقعی و ...) 5 نمره

یک زمانی یه جایی یه جادوگری بود به اسم بن سالیوان که بعدها اسمشو به جادوگر سالیمان تغییر میده. بعد این موجود به پادشاه اینگاری وفاداره و بهش خدمت میکنه. پادشاهم اینو میکنه از جادوگران افشاری اینگاری (!).

بعد یه روز یه جادوگر دیگه ای میاد دختر پادشاهو تهدید میکنه. شاه هم سالیمان رو میفرسته که اونو بکشه ولی اون جادوگره زیادی قوی بوده میزنه اینو پاش پاش میکنه! البته پس از این جریانات هم هاول یه جادوگر دیگه هم به شاه کمک میکنه برای شکست دادن اون جادوگر بده! که بعد شاه هاول رو هم میکنه یه جادوگر اشرافی دیگه.

بله اینم دوتا جادوگر در کنار پادشاه اینگاری

4. آن دانش آموز که سومین سال حضورش در کلاس مرلین را میگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره


والا ما که اولین سالمونه بی اطلاعیم ولی گریفیندور که نمیتونه باشه ( به دلایل واضح ) ریونکلا هم که زرنگن اصولا هافلپافم که اصن این چیزا درکارش نیست پس فقط میمونه اسلیترین حالا هر اسلیترینی که بوده بیاد خودشو معرفی کنه

5. موضوعات پیشنهادی خود را برای این دوره از کلاس های تاریخ جادوگری بنویسید. 3 نمره

1- مرلین؟
2- خب آغاز جادوگری باید جالب باشه
3- یا انقلاب جن ها؟
4- اها تاریخچه ی خانواده های اصیل
5- حالا مرلین که اولین جادوگر بوده دومین جادوگر کی بوده؟
6- حالت های مختلف که ممکنه نمره ی این سوالو نگیریم؟

6. ( برای دانش آموزان رسمی) تریس مریگولد که بود؟ 5 نمره

ایشون ساحره ای بوده در بازی ویچر که با جرالت ویچر روابط خاک بر سری داشتن نچ نچ نچ... بله دیگه خلاصه ایشون عاشقه جرالته ولی خب جرالت عاشقش نیست متأسفانه! همین دیگه... ساحره تو ویچر بوده چی دیگه میخاین بدونین ها ها خوشگلم بوده! طب و درمان و این چیزام حالیش بود! یه مدتم فک میکردن مرده...




پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#5
نام: مکسین اوفلاهرتی

تاریخ عضویت:
۱۳۹۵/۴/۲

تعداد ترم هایی که در هاگوارتز شرکت کرده اید ؟
هیچ اولین ترمه

آیا شناسه ی قبلی داشته اید ؟
نه



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#6
رودی در یک حرکت پاشد و گفت:
- من میرم به مامانم میگم اصن!

و زارزنان از صحنه خارج شد!

جماعت هاف هاف نگاهی به هم انداختند. لاکی گفت:
- نمی‌تونیم بذاریم بره!
- چرا نه. خو میخاد مامانشو ببینه گنا داره!
- نه دیگه الان میره به مامانش میگه مامانشم از ما شکایت میکنه ماهم که پول نداریم وکیل بگیریم همگی با هم میریم آزکابان دیگه هاف ماف پوف!
-

پس از چن دقیقه سکوت که صرف تفکر و تأمل اندر احوالات ارباب بزرگ و عزیز لرد ولدمورت اعظم و کوییدیچ و غذایی که دیشب خورده بودند، شد:
- عاقا اجازه. دسشویی کجاست؟

ملت هافلپافی از تفکرات قشنگشون دراومدند و به تازه وارد خیره شدند. آریانا با عاقل اندر همه گفت:
- شوما کی باشی؟!
- مک
- مک چیه؟
- مکینتاش سیستم عاملی است که در سال 1984 توسط شرکت اپل ساخته شد و امروزه به صورت نسخه جهش یافته به اسم مک او اس سری اکس به بازار راه یافت.
-
- ...
- خب چیه؟
- میخام برم دسشویی.
- فلن چاها گرفته برو دسشویی اشپزخونه هاگ همین حوالیه.
- خب خدافس.

مکسین اوف‌ورور برای هافلیون درست تکون داد و از خوابگاه خارج شد.
- خب حالا رودیو چیکار کنیم؟

لاکی خنده خبیثی کرد و گفت:
- میکشیمش
-
- حالا نقشه ی دومم دارم!
- خب؟
- میتونیم عمیقترین گودال ممکنو وسط خوابگاه بکنیم و سیاهچاله ای بسازیم و اونو توش بندازیم و تا حافظش برگرده اونجا نگهش داریم!

سوزان با ژست کله خارون گفت:
- خب چرا به تخت نبندیمش؟
- خب اینم یه راهشه... ولی سیاهچاله باحالتره ها؟!
-

گیبن گفت:
- خب حالا رودی کوش؟
- موش خوردش
-

پس از بیست بار خوابگاه را زیر و رو کردن، رز بالاخره گفت:
- ینی رفته پیش مامانش؟!




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
#7
نام: مکسین اوفلاهرتی

گروه: هافلپاف

نژاد: اصیل

چوبدستی: چوب توسکا، ریشه قلب اژدها، 12/5 اینچ، خشک انعطاف پذیر

جاروی پرنده: پاک جاروی یازده

جایگاه در تیم کوییدیچ: مدافع

پاترونوس: مار - مار خیلی وفادار و درون‌گرا و خیلیم خوب و مهربونه:-" اسلیترین چیکارس بابا! :-"

سن: 19

رنگ مو: خرمایی کمرنگ

رنگ چشم: قهوه‌ای تیره

رنگ پوست: سفید

قد: متوسط

مشخصات اخلاقی: مثل هر پافلپافی دیگه با پشتکار و انگیزس و صبوره و به دوستاش وفاداره و اینا ولی برخلاف هم گروهیاش خیلی مغروره و خیلیم رقابتی و ایناس و خیلی وسواس شدید داره که توی کوییدیچو دوئل و اینا ببره :)) کلن جوگیره :-" بعدم خیلی لجبازه و فقطم حرف خودشو قبول داره و بقیه هم که هویجن :-"

زندگی: در یک خانواده کاملا اصیل به دنیا میاد که از وفاداران شدید ولدمورت بودند و مرگخوار (و لابد همگی هم اسلیترین). ولی مامانش وقتی این موجود ( :)) ) به دنیا میاد متحول میشه پا میشه فرار می‌کنه میره در بین مشنگ‌ها زندگی میکنه و اونجاهم عاشق یه مشنگ میشه و باهاش ازدواج میکنه و اون یارو هم میشه ناپدری این جانب.:-"

بعدم که یازده سالش میشه و میره هاگوارتز و اونجا کلاه گروهبندی با کمی فکر میفرستتش هافلپاف. خب دوست و اینام که میشه لابد با بقیه بعدم سال سومش به گروه کوییدیچ میره به عنوان مدافع ولی با مرگ سدریک دیگوری در سال پنجمش از گروه درمیاد. یه مدتم میره تو انجمن دوئلرها (؟) و جزو ده دوئلر برتر میشه.

بعد که فارغ تحصیل میشه هم به کاراگاهی میپردازه و به عضویت محفل ققنوس درمیاد.

___________________
خب من قصد داشتم بعدا بیام کامل کنم حالا فلن همین خوبه حالا خیلیم کم نشد ولی در کل ناکامله دیگه ایشالا خدا بخاد در اینده میام تکمیل میکنم

با تچکر


تایید شد.
مشکلی نیست بعدا کاملش کن.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۲۲:۳۲:۱۱


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۹۵
#8
سلام کلاه

من میخام برم هافلپاف به جز پشتکارم همه موارد دیگه رو دارم
البته اون مهمترینشه ولی خب اونم دارم یه ذره دیگه بگذریم

با تچکر



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۹۵
#9
سر و صدا بسیار بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشت. هری با تعجب به مردمی که گرداگرد میدان نشسته بودند و او را تشویق می‌کردند نگاه کرد؛ البته تشخیص این که تشویقش می‌کردند یا کار دیگر، کار مشکلی به حساب می‌آمد. با استفاده از جادوی چوبدستی‌ توانسته بود جاروی پرنده‌اش را فرابخواند. نگاهی به جارو در دستانش کرد و زیرلب گفت:
- حالا چی...

او گوشه میدانی بزرگ ایستاده بود. در مرکز میدان اژدهای بزرگی دیده می‌شد که بر روی تخم‌هایش نشسته بود. یکی از تخم‌ها زیر نور آفتاب برق می‌زد. همان تخم طلایی که هری به دنبالش بود. هری حواسش را از تخم به اژدها برگرداند. اژدهایی که شاخدم می‌نامیدند. شباهت زیادی به مارمولک داشت. با فلس‌های تماما سیاه که در بینشان شاخ‌هایی برنزی که روی دم بلندش قرار گرفته بودند به چشم می‌آمد. به یاد می‌آورد که هاگرید گفته بود:
- اون از خطرناک‌ترین اژدهاهاست. باید ازش ترسید!

هنوز مشغول افکارش بود که اژدها حضور هری را دریافت و لحظه‌ای در چشمان هم خیره ماندند. همان یک لحظه کافی بود تا حقیقت حرف هاگرید را حس کند. چشمان برنزی براقش آژیر خطری را در وجودش به صدا درآورد پس به سرعت وارد عمل شد و روی جارویش به پرواز درآمد. شاخدم حالا از روی تخم‌ها بلند شده بود و هری را با چشم‌هایش دنبال می‌کرد. انگار هنوز مطمئن نبود باید هری را خطر به حساب آورد یا نه.

هری صحبتی که با مودی داشت را به خاطر آورد:
- هری تو فقط باید اونو عصبانی کنی که دنبالت بیاد.
- بعدش چی؟
- فقط باید سریعتر ازش باشی. به محض اینکه دیدی داره به سمتت میاد سریع ازش دور شو و اونو به جایی ببر که معطلش کنی... نمی‌دونم می‌تونی از کوچک بودنت نسبت به اون استفاده کنی یا هرچی! تو مهارت استفاده از جاروی پرنده رو داری فقط به غریزت اعتماد کن!

هری به قصد عصبانی کردن اژدها به او نزدیک شد و هنگامی که اژدها حالت دفاعی گرفت از او دور شد. چندبار این کار را کرد و هربار نزدیک‌تر می‌شد. می‌دید که اژدها دارد بی‌قرار می‌شود و کم مانده است...

فکرش کامل نشده بود که اژدها بال‌هایش را به هم زد و از زمین بلند شد و به سرعت به سمت هری آمد. هری سریع فاصله اش از او را بیشتر کرد و از زمین فاصله گرفت. اما به اندازه‌ی کافی سریع نبود، آرواره‌های انتهای جاروی هری را گرفت. با اینکه جارو بلافاصله جدا شد اما همان یک لحظه کافی بود تا کنترل جارو از دست هری خارج شود. به سختی برای دوباره به دست گرفتن کنترل به زمین نزدیک شد. محکم به زمین برخورد کرد و آگاه از خطر اژدها سریع از جایش بلند شد.

هنوز به خودش نیامده بود که چیز سنگینی به او برخورد کرد و او به آن طرف میدان پرتاب شد. سرش به زمین خورده و موهایش خون‌آلود شده بود. فهمید آن چیز سنگین دم اژدها بود که حالا به آرامی به سمتش می‌آمد. چوبدستیش از دستش رها شده و وسیله‌ای برای دفاع نداشت و اژدها همچنان نزدیکتر و نزدیکتر می‌شد.

اژدها دهانش را باز کرد و هری آتش برخاسته از حلقش را می‌دید چشمانش را بست و آماده‌ی سوختن شد اما این اتفاق نیوفتاد. مسئولان مسابقه وارد عمل شده بودند و چند نفری با تلاش بسیار توانستند اژدها را به خواب ببرند.

هری خوشحال شد که نمرده است اما پس از کمی فکر فهمید چه شده است... او در مرحله اول تورنومنت شکست خورده بود و نتوانسته بود تخم طلایی را به دست آورد. چیزی که به گفته‌ی دامبلدور بسیار برای مرحله بعد لازم بود.

هری ناامید به مردمی که در سراسر میدان با تعجب به شکست او نگاه می‌کردند خیره شد. نمی‌تواند درست باشد... او شکست خورده بود... هری پاتر شکست شکست خورده بود...
______________________



واو! اینتر زدی!
بعنوان شروع، خیلی خوب نوشتی! توصیفاتت خوب بودن! سوژه رو خوب پیش بردی! برای اولین بار هری رو در ملا عام ضایع کردی!
بسیار هم خوب!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲ ۲۳:۵۸:۱۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.