هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۳۹ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
#1
نام:
گرنت پیج


گروه:
ریونکلاو


سن:
26

مشخصات ظاهري:
قد 193 سانتی متر-تقریبا لاغر اندام- موهای سفید که نه کوتاه کوتاهه نه خیلی بلند یه جوریه که توی صورتش ریخته - چشم های طوسی- سفید پوست- کلا رنگارنگ لباس میپوشه و فقط یه دست لباس مشکی داره- عینکی-


خصوصیات اخلاقي:
آزار و اذیت دیگران رو دوست داره. شوخ طبعه و حرف های خنده دار زیاد میزنه و اصلا نمیتونه جدی باشه. همش نیشخند میزنه. شر و شیطون و مقداری خرابکار.بعضی وقتا گند میزنه و خنگ بازی در میاره ولی در عین خنگ بازی باهوشه.همیشه گند کاری هاشو خودش درست میکنه. پررو هم هست و اشتباهاتش رو به سادگی نمیپذیره. اصلا حس رقابت طلبی نداره . توی حل کردن معماها کارش خوبه ولی تنها معمایی که توی زندگیش نتونسته حل کنه معمای بزرگ شدنه.

اطلاعات بیشتر :
یکی از خصوصیات بارزش اینه که موقعی که میخواد یه نظر بده یا یه حرف جدی بزنه عینکشو در میاره.
یک دفترچه با جلد چرم سوسمار و یک خودکار داره که همیشه همراهشه. روی دفترچش با رنگ سبز نوشته شده:

دفترچه فوق سری
متعلق به گرنت پیج ( مخ قشنگ )



یک دوستی که داره که خودش اون رو ساخته. همه خبر ها رو براش میاره و بیشتر مواقع همراهشه. یک مغز سخنگوئه. درست خوندید، مغز سخنگو. یک مغز که دست و پا داره ولی روی هوا معلقه. عینک آفتابی هم میزنه. گرنت میگه که اون مغز دومشه. اسم این مغز هست برایان چون به کلمه برین ( brain) خیلی نزدیکه. اینم از عکس برایان.

پترونوس:
روباه قطبی


چوبدستی:
30 سانتی متر چوب بلوط و خون تک شاخ انعطاف پذیر


خلاصه زندگینامه:

گرنت در روز 6 اکتبر 1991 در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ساحره بودند. و در نبرد با ولدمورت کشته شدند. تمام اجدادش توی گروه اسلیترین بودن. کلاه گروهبندی هم اول شک داشت که اونو کجا بفرسته اما وقتی به هوش و ذکاوتش پی برد اونو به ریونکلاو فرستاد. با وجود شر و شیطون بودن و خنگ بازی هاش خیلی توی درس هاش موفق بود مخصوصا درس معجون سازی. اون همیشه به کتابخونه میرفت و علاوه بر کلاس هاش درس های متفرقه میخوند و به هیمن سبب به جادوی سیاه علاقه مند شد و مقداری از اونو یاد گرفت. برای آزمایش خودش یک بار یکی از جادوهای سیاه رو روی یک دانش آموز امتحان کرد. دامبلدور هم وقتی فهمید مجازات سنگینی برایش در نظر گرفت ولی چون دانش آموز خوبی بود اخراج نشد. به خاطر اینکه جادوی سیاه بلد بود و کمی خطرناک شده بود لقب باد شرقی به او دادند.


لطفا ویرایش شود. با تشکر

جایگزین شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۲۱:۲۰:۵۹

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#2
اینم درس عبرتی برای ضد جوخه ای ها!

سلام گرنت عزیز! خوشحالم که می‌بینمت ... هیچ می‌دونستی مادر و مادر مرلین بیامرزت از شاگردای خیلی خوب من بودن؟

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۱۲:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۱۲:۵۱:۲۰

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: هاگوارتز اکسپرس!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#3
گرنت اسپری رنگ موی مشکی را بار دیگر تکان داد.

- خالی شد که! شغل مسخره نگاه به چه کاری آدمو وا میداره باید موهای سفید خوشگلمو سیاه کنم.
و همینطور که داشت غر میزد یک اسپری دیگر را هم روی سرش خالی کرد.
وقتی کارش با موهایش تمام شد وارد اتاقش شد و در کمدش را باز کرد. کمد پر از رداهای بلند و کلاه دار مشکی بود و در قفسه بالایش پر از عینک های آفتابی.
عینک آفتابی ها و رداها با هم تفاوتی نداشتند ولی تا ابد طول کشید تا گرنت یکی از آن هارا انتخاب کند.
گرنت ردایش را به تن کرد، کلاه ردا را تا پیشانی اش پایین کشید و عینک آفتابی اش را زد و آماده برای رفتن شد.

مکان نامشخص- زمان نامشخص

گرنت آرام آرام به مردی که در کوچه ای خلوت تنها ایستاده بود نزدیک شد و آرام با نوک انگشت به شانه اش زد.

- هوی چته عمو؟
- عمو عمته.
- چی؟

گرنت که خودش هم فهمید چرت و پرت گفته است، گلویش را صاف کرد و دو قدمی عقب رفت. سرش را پایین انداخت و زیرچشمی از زیر عینک نگاهی به مرد کرد. لبخند کجی زد و گفت:
-من میخوام نظرت رو راجب به جوخه بدونم.
- برای چی؟
- نظر سنجیه.
- خیلی خوب.
- فقط اول اسمتو به من بگو.
- ها؟ چی چی شد؟ اسممو میخوای چیکار؟ میخوای اسممو بفهمی بعدش اگه حرف بد زدم بیاین منو ببرین زندون آب یخ بهم بدین؟

گرنت پوکرفیس به مرد نگاه کرد و گفت:
- اصلا اسمتو نده خب چرا عصبی میشی. فقط نظرتو بگو.

مرد دستی به چانه اش کشید. سپس به آسمان خیره شد و دوباره به سمت گرنت برگشت.
- خب راستش، ما که دل خوشی ازش نداریم. یعنی کلا فقط بلدن ملتو بندازن توی گونی ببرن هلفدونی. مخصوصا اون یارو جلفه هست... موهاش سفیده اون... اسمش چی چی بود؟

گرنت خشم خودش را فرو برد و با آرامش نفسی کشید و سعی کرد ابهامات را از بین ببرد:
- اولا که ما... چیزه جوخه اینا کسی رو توی گونی نمیکنن. دوما که اسم اون فرد گرنت پیج مخ قشنگه که طبق توصیفاتتون به نظرم خوشتیپم هست.

مرد نگاهی به گرنت کرد و گفت:
- نه بابا خوشتیپ چیه دراز بی قواره شبیه تیر چراغ برقه. خلاصه جونم برات بگه که اصلا به درد نمیخورن ما که راضی نیستیم ایشالا به زمین گرم بخورن...

- چی چی بخورن؟

گرنت که عصبانی شده بود ناگهان عینکش را در آورد و کلاهش را از سرش برداشت. وقتی مرد گرنت را دید تمام پر های کلاغ های منظقه در جا ریخت.

- خوب کردی در آوردی من داشتم به جات خفه میشدم!

نه نه صبر کنین...

گرنت یه بطری آب برداشت و روی سرش خالی کرد و موهای سفیدش نمایان شد.

- یا امام زاده مرلین!

حالا ریخت.

گرنت لبخندی شرورانه زد. گونی بزرگی را از جیبش در آورد و با یک حرکت مرد را داخل گونی کرد و درش را محکم گره زد. سپس رو به دوربین گفت:
- برای گیر انداختن شما، هیچ نیازی به اسمتون نداریم! یوهاهاهاهاها


ناگهان سرفه اش گرفت.

عوامل پشت صحنه:

- از چی دارین فیلم میگیرین؟ برین برای من آب بیارین ببینم. قطع کن اون دوربینو.

* صـــفـــحـه ســیــاه*



من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#4
1-توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)

یک بنده مرلینی فکر کرد که ایده خوبیه که ژن آفتاب پرست رو با گوی پیشگویی قاطی کنه .لی خب از اونجایی که گوی پیشگویی کور رنگی داره و نمیدونه اطرافش چه زندگی هر دفعه هر رنگی که دلش میخواد میشه و نمیتونخ استتار کنه. فقط واسه دکوری تاقچه خوبه

2-چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)

افسانه ها میگن که در سال های خیلی دورِ دورِ دورِ دور... خیلی دور... یکم دورتر... نه یکم نزدیک تر... همونجا خوبه! یک مرد پیری به نام... به نام... حالا نامش اصلا مهم نیست ما ایشون رو آقای ایکس صدا میزنیم. خلاصه این آقای ایکس یک مکعب خیلی صاف و صوف درست کرده بود که باهاش میتونست آینده رو پیش بینی کنه.
کارش هم خیلی زود رونق چون مردم چیزهای صاف و صوف رو خیلی دوست داشتن. اما یه روز... یک اتفاق وحشناکی افتاد...
مکعب از دست پیرمرد افتاد و لبه اش ترک برداشت. حالا چون مکعب صاف نبود، دیگه هیچ کس پیش پیرمرد نمیومد. پیرمرد هم اینقدر اعصابش خورد شد که به بالای بلند ترین کوه رفت و مکعب رو از اون جا پرت کرد پایین.
مکعب قل خورد و قل خورد و اونقدر قل خورد تا دیگه قل نخورد. حالا اینقدر مکعب ضربه دیده بود که گوشه هاش صافِ صاف شده بود و حالا مثل یک گوی بود. یک مرد از مرلین بی خبری هم اونو پیدا کرد و کار پیشگویی رو ادامه داد. مردم هم از گوی بیشتر خوششون اومده بود چون صاف و صوف تر از مکعب بود. برای همینه که دیگه به جای مکعب پیشگویی، گوی پیشگویی میسازن.
البته بعضی ها هم میگن که اینا همش حرف الکیه و گوی پیشگویی مکعبی وجود نداره ولی اگه اینا الکیه پس من چرا یه گوی پیشگویی مکعبی توی خونمون دارم؟


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#5
ریـونــــسـلی

هوریس اسلاگهورن و گرنت پیج


تقریبا دو روز بود که گرنت دهانش را باز نکرده بود. گرنتی که همیشه ی مرلین دهانش باز بود و درباره هر چیزی نظر میداد. اولین روز همه خوشحال بودند که گرنت صدایش در نمیاید و توی کار کسی فضولی نمیکند ولی حالا دیگر داشت دیگران را نگران میکرد. البته اون دیگران فقط لینی بود که همیشه نگران فرزندان ریونکلاو بود.

پیکسی آبی آرام آرام به گرنت که سرش را لای کتابی که تظاهر میکرد در حال خواندنش است فرو برده بود، نزدیک شد.

- پیس! گرنت منم.

گرنت 3 متر از جایش پرید.

- خب حالا چرا هول میکنی. چه خبرا؟

گرنت با قیافه خالی از احساسات فقط به لینی زل زد.

- چرا جواب نمیدی؟ زبونتو پیتر پتی گرو خورده؟

و گرنت همچنان با اینکه داشت از حرف نزدن زیاد منفجر میشد، حرفی نزد. فقط آهی کشید و دوباره به کتاب خواندن مشغول شد.
لینی پوزخندی زد. سپس دست به کار شد. به سمت گرنت هجوم آورد و او را نیشگون گرفت.

- آخ! دی میخوای دیدی؟
- چی گفتی؟
- هیدی!
سپس سریع جلوی دهانش را گرفت.

لینی به حالت انسانی اش تبدیل شد. یکی از ابروهایش را بالا داد و دستانش را به کمرش زد و گفت:
- لکنت گرفتی؟ برای همین حرف نمیزدی؟

گرنت در حالی که لب و لوچه اش آویزان بود به نشانه تایید سر تکان داد.

- خب بگو ببینم چیکار کردی که به این روز افتادی؟
- داشدم یه دِرد دَید رو امدحان میدَردم. بعد دِدیدونم دی دُد ده ایندوری دُد.
سپس گرنت به لینی زل زد و منتظر جواب ماند. لینی چشمانش گشاد شده بود و فقط همینطوری به گرنت زل زده بود.

- دِدا دَداب دِمیدی؟

لینی سرش را محکم به این طرف آن طرف تکان داد و نفس عمیقی کشید.
- من که درست و حسابی نفهمیدم چی میگی. ولی هر چیزی که شد کار من نیست که درستش کنم. باید بریم پیش دامبلدور.
- دامدِددور؟
- اره همون دامددو... حالا منم لکنت گرفتم! پاشو بریم ببینم.





من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#6

زییییییییییینگ!

دانش آموزان هاگوارتز شال گردن های خود را دور گردنشان محکم تر کردند و به سمت در ورودی شتافتند.
برگ های پاییزی آرام آرام بر روی زمین نمناک باران خورده هاگوارتز فرو می ریخت. صدای خش خش برگ ها دل انگیز بود ولی نه برای کسی که سعی داشت تمرکز کند.

گرنت تا جایی که میتوانست سعی کرد روی برگ ها پا نگذارد که این باعث میشد تمام تمرکزش به این کار برود و نتواند درست فکر کند.
- اه اصلا میشینم چه کاریه!

گرنت این را بلند فریاد زد و سپس خودش را روی یکی از نیمکت ها انداخت. ولی حواسش نبود که آنجا نیمکتی نیست و بوم! محکم زمین خورد.

ولی اصلا حال و حوصله بلند شدن را نداشت. حوصله اش خیلی سر رفته بود. همه چیز خیلی تکرار و آرام بود. گرنت دلش کمی تغییر و شلوغ کاری میخواست. کمی هرج و مرج. مدتی با خودش فکر کرد اما به نتیجه نرسید. خب شاید یک مغز به نتیجه نمیرسید ولی دو تا حتما میرسید.

گرنت آهی کشید و با بی میلی دستش را دور دهانش گذاشت و صدای کلاغ در آورد. چند ثانیه بعد دید که موجودی صورتی با عینک آفتابی به سمتش می آید.
- در تقلید صدای کلاغ پیشرفت کردید جناب پیج!

سپس برایان دِ برِین ریز ریز خندید.

- ای کاش تو رو کمتر شبیه خودم ساخته بودم.
- خب حالا چه کاری داشتید؟
- حوصلم سر رفته. همه چیز خیلی آرومه نه هرج و مرجی هست نه آشوبی...
- خب چرا شورش نمیکنی؟
- شورش؟
- آره خب. از دست لرد خسته نشدید ؟
- نه...
- مقداری شک و تردید حس میکنم جناب پیج!

گرنت کمی با خودش فکر کرد. بله جوابش صد در صد جوابی نبود که در ذهن داشت. البته نه این که فکر میکرد میتواند رهبر بهتری باشد ( فکر میکرد میتواند در حد لرد باشد!)، او فقط حکومت کردن و دستور دادن به این و آن را دوست داشت. تازه بهتر از ان شورش و هرج و مرج را هم دوست داشت. اما سوال بزرگی در بین این دوست داشتن ها مطرح بود. او چطور باید شورش میکرد اما در عین حال نزد لرد یک خیانت کار به حساب نمی آمد؟

برایان که ذهن گرنت را خوانده بود گفت:
- جواب ساده است جناب پیج! شما شورش می کنید در حالی که بر ضد شورش هم هستید!
- اگه این ساده اس مرلین میدونه سختش چیه!

برایان لبخند کجی زد سپس به گرنت نزدیک شد و نقشه را برایش توضیح داد. سپس عینک خود را صاف کرد و در حالی که دور میشد گفت:
- پیشاپیش رهبری رو بهتون تبریک میگم، لرد پیج!

دقایقی بعد

گرنت وارد اتاق نیمه روشن شد. به محض وارد شدن رودولف را دید که با مشت و لگد به جان کیسه بوکس افتاده بود.
گرنت خیلی آرام و محتاطانه نزدیک شد. به سمت پشت کیسه بوکس رفت به طوری که رودولف اصلا متوجه حضورش نشده بود. رودولف از مرلین بی خبر هم مشت محکمی به کیسه بوکس زد. کیسه بوکس از دیوار کنده شد و به سمت گرنت پرت شد و گرنت را روی زمین پهن کرد. رودولف با عصبانیت داد کشید:
- تو اینجا چیکار میکنی؟

گرنت در حالی که با یم دست عینکس را صاف می کرد و با دست دیگرش سرش را میمالید گفت:
- باهات کار داشتم.
- تو با من چیکار داری؟
- به وقتش برات توضیح میدم. میبینم که حسابی دلت میخواد یکی رو بزنی! درست نمیگم؟

گرنت شرورانه و موذیانه به رودولف نگاه کرد. او که حسابی در وسوسه کردن مردم مهارت داشت کمی رودولف را نرم کرد و رودولف تصمیم گرفت حرف هایش را بشنود.

گرنت برای رودولف تعریف کرد که قصد دارد بر ضد لرد شورش کند چون به نظرش لرد خسته شده و نیاز به استراحت دارد و چون مستقیم نمیتوانند به او استراحت بدهند شورش بهترین کار است. او به رودولف گفت که بعد از اینکه لرد بر کنار شد، قرار بر این است که رودولف رهبر جدید مرگخوار ها باشد. البته رودولف انقدر ها برایش رهبری مهم نبود و البته به نظرش حرف های گرنت خیلی مزخرف بود. پس گرنت به ناچار به او وعده داد که میتواند به جای کیسه بوکسش هر روز مرگخوار هارا کتک بزند. وعده گرنت همانطور که انتظار می رفت به مذاق رودولف خوش آمد و از اهمیت درست بودن صحبت های گرنت کم کرد . اما رودولف سعی کرد خیلی خود را مشتاق نشان ندهد.
- خب باید بهش فکر کنم... مسولیت سختیه...
- گروه شورشیت بیرون منتظرتن لرد لسترنج!

رودولف تا این را شنید، قمه اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت تا گروهش را برای یک شورش بزرگ آماده کند. البته گروه شورشی یک عده از سیاه لشکر های مرگخوار ها بودند ولی همین قابل قبول بود. حالا زمان آن بود که لرد از این شورش با خبر شود.


دقایقی بعد- خانه ریدل


گرنت با هزار بدبختی و آستین بالا زدن و پایین آوردن برای نشان دادن نشان مرگخواری بالاخره وارد اتاق لرد بزرگ شد. لرد روی تختش لم داده بود و آراگوک در عوض گرفتن لینی تک تک حبه های انگور سبز را از خوشه جدا میکرد و در دهان لرد می گذاشت.

- چه اتفاقی افتاده که جرعت کردی به اینجا بیایی و خلوت همایونی لرد را به هم بزنی؟
- اتفاقی وحشتناکی در حال رخ دادنه جناب لرد! البته نه چیزی که شما نتونید از پسش بر بیاید.
- گوش میدهیم گرنت.

گرنت هم برای لرد تعریف کرد که رودولف در حال شورش بر ضد لرد است زیرا فکر میکند لرد فرمانروای قابلی نیست. لرد که نزدیک بود از عصبانیت منفجر شود، بلند شد و روی تختش نشست. باورش نمیشد کسی جرعت کرده بود بر ضد لرد بزرگ شورش کند. گرنت چند حرف دروغ دیگر اضافه کرد تا پیاز داغ قضیه را زیاد کند و لرد را تشویق کند که دست به سرکوب شورشیان بزند.

- تو... کار خوبی کردی که به ما اطلاع دادی. انتظار پاداش نداشته باش چون وظیفه ات بود.
- نه. من پاداشم ررو به زودی میگیرم.

گرنت فوری پس از زدن این حرف پشیمان شد. نباید خودش را ضایع میکرد.

- چطور؟
- اممم... چیزه... همین که شورشی ها سرکوب بشن پاداش منه.
ولی مرلین رو شکر گرنت خوب بلد بود گندکاری هایش را جمع کند.

لرد از روی تخت بلند شد. شنلش را عقب زد. چوب دستی اش را برداشت و با صدایی محکم و رسا گفت:
- ما به جنگ شورشی ها می رویم!

سپس از اتاقش بیرون رفت تا افرادش را برای حمله جمع کند.
نقشه گرنت گرفته بود. حالا گرنت مانده بود و جای خالی رهبر. گرنت به سمت تخت رفت و روی آن نشست. چقدر حس خوبی داشت.

ارتش رودولف و ارتش لرد که از تعداد بسیار کمی تشکیل شده بودند، در جایی بسیار دور تر از خانه ریدل در جنگ بودند و اصلا روحشان هم از اتفاقی که قرار بود بیفتد با خبر نمی شد.

گرنت حدود 1 ساعت اطراف خانه ریدل گشت زد. حالا زمان آن رسیده بود که همه رهبر جدید را بشناسند. او شنل قرمز مخملی خزه داری پوشید و یک تاج به شکل مغز روی سر خود گذاشت. سپس از قصر خارج شد.

گرنت به بالایی سکویی رفت و وردی خواند تا صدایش بلند شود.
- همه اینجا جمع شید!

مدتی نگذشت که تمام مرگخوارها جمع شدند تا ببیند چه خبر شده است.گرنت هم سعی کرد کمی خود را ناراحت نشان بدهد. با صدایی آرام، نارحت و در حالی بغض کرده بود گفت:
- خب... همونطور که میبینید متاسفانه لرد در جمع ما حضور ندارند. اینکه کجا رفتن و چرا رفتن و کی بر میگردن به شما هیچ ربطی نداره. تا زمان غیاب ایشون، من رهبر شما هستم. و شما دیگه مرگخوار نیستید، مغرخوار هستید.

سپس لبخند موذیانه ای بر لبانش نشست.
- حالا در برابر رهبر جدیدتون زانو بزنید!


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#7
نام:
گرنت پیج


گروه:

ریونکلاو


سن:
26

مشخصات ظاهري:
قد 193 سانتی متر-تقریبا لاغر اندام- موهای سفید که نه کوتاه کوتاهه نه خیلی بلند یه جوریه که توی صورتش ریخته - چشم های طوسی- سفید پوست- معمولا لباس های مشکی و خفن میپوشه- عینکی-


خصوصیات اخلاقي:
آزار و اذیت دیگران رو دوست داره. شوخ طبعه و حرف های خندا دار زیاد میزنه ولی توی بعضی مواقع که لازم باشه جدی میشه. بسیار باهوش. میتونه ذهن دیگران رو بخونه. خیلی مغروره. در کل بچه مرموزیه خیلی احساساتش رو بروز نمیده ( منظور احساساتی مثل عشق و ایناس که اصلا نداره که بخواد بروز بده. فقط نیخشند میزنه .از اینا ) شر و شیطون و مقداری خرابکار.بعضی وقتا گند میزنه و خنگ بازی در میاره ولی در عین خنگ بازی باهوشه.همیشه گند کاری هاشو خودش درست میکنه. پررو هم هست و اشتباهش رو به سادگی نمیپذیره.

اطلاعات بیشتر :
یکی از خصوصیات بارزش اینه که موقعی که میخواد یه نظر بده یا یه حرف جدی بزنه عینکشو در میاره.
یک دفترچه با جلد چرم سوسمار و یک خودکار داره که همیشه همراهشه. روی دفترچش با رنگ سبز نوشته شده:

دفترچه فوق سری
متعلق به گرنت پیج ( مخ قشنگ )


یک دوستی هم داره که همه خبر ها رو براش میاره و بیشتر مواقع همراهشه. یک مغز سخنگوئه. درست خوندید، مغز سخنگو. یک مغز که دست و پا داره ولی روی هوا معلقه. عینک آفتابی هم میزنه. گرنت میگه که اون مغز دومشه. اسم این مغز هست برایان چون به کلمه برین ( brain) که همون معنی مغز رو میده خیلی نزدیکه. اینم از عکس برایان.

پترونوس:
روباه قطبی


چوبدستی: 30
سانتی متر چوب بلوط و خون تک شاخ انعطاف پذیر


خلاصه زندگینامه:
گرنت در روز 6 اکتبر 1991 در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ساحره بودند. و در نبرد با ولدمورت کشته شدند. تمام اجدادش توی گروه اسلیترین بودن. کلاه گروهبندی هم اول شک داشت که اونو کجا بفرسته اما وقتی به هوش و ذکاوت و حس رقابت طلبیش پی برد اونو به ریونکلاو فرستاد. با وجود شر و شیطون بودن و خنگ بازی هاش خیلی توی درس هاش موفق بود مخصوصا درس معجون سازی. اون همیشه به کتابخونه میرفت و علاوه بر کلاس هاش درس های متفرقه میخوند و به هیمن سبب به جادوی سیاه علاقه مند و شد و مقداری از اونو یاد گرفت. برای آزمایش خودش یک بار یکی از جادوهای سیاه رو روی یک دانش آموز امتحان کرد. دامبلدور هم وقتی فهمید مجازات سنگینی برایش در نظر گرفت ولی چون دانش آموز خوبی بود اخراج نشد. به خاطر اینکه جادوی سیاه بلد بود و کمی خطرناک شده بود لقب باد شرقی به او دادند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لطفا اینو جایگزین کنید! خیلی ممنون!
سعی میکنم آخرین بارم باشه!


جایگزین شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۹ ۲۱:۵۴:۰۶

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#8
- هی نیوت حواست کجاست اینجارو نگاه کن ببینم!

نیوت با بی حوصلگی برگشت و به آستوریا نگاه کرد. آستوریا هم ناخن هایش را به اون نشان داد که این حرکت او باعث شد نیوت بیشتر توجهش را به درس جمع کند.

- از اونجایی که فهمیدی رز چیه میخوایم بریم سراغ یک مبحث دیگه ... بزار ببینم اصلا فهمیدی یا نه. رز چیه؟
- ویزلی!
- از کلاس من برو بیرون تا چشمات رو در نیاورم!

نیوت هم از آننجایی که بچه بسیار حرف گوش کنی بود، به سرعت از اتاق بیرون رفت و در را هم از پشت بست. البته از اتاق فرمان اشاره میکنند که، علت در رفتن نیوت ممکنه عامل هایی مثل فرار از درس یا ناخن های آستوریا هم باشه.

اما... حالا نیوت پشت کنکوری بدون استاد مانده بود. در راهرو ها پرسه میزد و نمیدانست باید چه کاری انجام دهد. در همان حال و هوای گیج خود به فردی بر خورد که باعث شد زمین بخورد.

- جلوت رو نگاه کن.

نیوت از روی زمین بلند شد و سرش رو بلند کرد تا کسی که به او برخورده بود را ببیند.

- شما؟
- گرنت پیج هستم. الان نباید در حال درس خوندن باشی؟
- تو از کجا میدونی؟
- خبرا زود میرسه.

ناگهان صدای "دینگ" از توی جیب گرنت آمد. گرنت دست در جیبش کرد و گوشی خود را بیرون آورد. صفحه گوشی را باز کرد و اس ام اس جدیدی که برایش آمده بود را خواند. سپس رو به نیوت کرد و گفت:
- همین الان هم خبر اومد که آستوریا از کلاس پرتت کرده بیرون.

نیوت:

- با اینکه خیلی خنگی، من میتونم بهت درس بدم.

نیوت از ناراحتی جیغ کشید.هر کاری میکرد که از شر کنکور و درس خواندن خلاص شود نمیشد. استاد های داوطلب مدام سر راهش سبز می شدن. گرنت هم طبیعتا یکی از آن ها بود.

سپس گرنت حرفی زد که صدای جیغش را خفه کرد.
- حق التدریسم رو از قبل میگیرم.

نیوت پوکرفیس به گرنت نگاه کرد. اول به این فکر افتاد که پیشنهادش را رد کند ولی مگر از جانش سیر شده بود که فرمان لرد را نادیده بگیرد؟

چند دقیقه بعد

گرنت و نیوت پس از گشت و گذار فروان درراهرو های هاگوارتز، بالاخره یک اتاق قدیمی پیدا کردن که کسی تویش ساکن نبود. جای خیلی ساکتی بود و خیلی به درد درس خواندن میخورد. پس دو تا صندلی آوردند و شروع کردند به درس خواندن.

درست زمانی که گرنت میخواست درس شیرین جغرافیا را شروع کند، اتفاقی افتاد که به کل نظر او را عوض کرد.

- نیوت گوشیت رو بزار توی جیبت.
- اخه یک چیزی خیلی ذهنمو در گیر کرده.
- چی شده؟
- این خواننده، میخواد به 32 کشور بره.
- خب این اشکالش چیه؟
- مگه ما فقط 7 تا کشور نداریم؟

گرنت با شنیدن این حرف به پوکر فیسی عمیقی فرو رفت و فقط یک جمله بر زبان آورد.
- حق التدریسم دو برابر شد.

سپس دفترچه و خودکار مشکی محبوبش- که همیشه همراهش بودند- را از جیبش در آورد و چیزی توی دفترچه اش نوشت. دفترچه جلد چرمی مشکی داشت که روی آن به رنگ سبز نوشته شده بود:

دفترچه فوق سری
متعلق به: گرنت پیج (مخ قشنگ)

برگه را از دفترچه جدا کرد و جعفرِ همیش حاضر در صحنه داد تا حق التدریس دو برابر شده اش را به حسابش بزند.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶
#9
ریونکلاو vs گریفیندور
سوژه: بلا

روز قبل از مسابقه - خوابگاه پسران:

- هی جیسون! بیدار شو ببینم!

جیسون خواب آلود از روی تخت بلند شد و چشم هاشو مالید.
- باز چیه گرنت؟ ساعت 4 صبحه!
- فکر کردی من خودم نمیدونم ساعت چنده؟ پاشو وقت نداریم!

جیسون بی حوصله از روی تخت بلند شد و لباس هاشو پوشید. اصلا نمیدونست کجا و برای چه کاری ساعت چهارصبح باید برن. پس تصمیم گرفت از گرنت بپرسه.
- میشه یه سوال بپرسم؟
- نه.
- یک سوال.
- نه.

گرنت که مشغول ور رفتن با یه سری خرت و پرت بود ترجیح میداد جواب جیسون رو نده. جیسون هم ساکت شد و منتظر موند که گرنت خودش شروع کنه به توضیح دادن. گرنت بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاهی به جیسون انداخت.
- چرا لباس پوشیدی؟
- مگه نمیخوایم بریم بیرون؟
- آخه کی ساعت چهار صبح میره جایی؟
- ها؟
- آدم ساعت 5 باید بره جایی.
- ها؟

گرنت پس از اینکه تعجب جیسون تموم شد، بهش اشاره کرد که بشینه روی تختش. سپس ادامه داد:
- خب، بریم سر اصل مطلب. من الان بیدارت کردم که با هم، یک هم فکری کنیم تا من یه بلایی سر این گریفیندوری ها بیارم.

جیسون پوکر وار نگاهی به گرنت انداخت و گفت:
- چرا مثلا؟ ما که این همه تمرین کردیم دیگه، نیازی به این کارا نیست. ما حتما میبریم.
- میدونم میبریم، ولی دلم میخواد یه بلا سرشون بیارم.
-چرا خب؟
- چون ازشون خوشم نمیاد.

جیسون واقعا نمیدونست باید چی بگه. گرنت ساعت چهار صبح از خواب نازنین بیدارش کرده بود که باهم، هم فکری کنن و همنیجوری الکی، چون ازگریفیندوری ها بدش میاد، یک بلایی سرشون بیاره. ولی خب بدش هم نمیومد که یکم بازی فردا رو هیجان انگیز تر کنه.

- خب چطوره توی دستگاه توپ پرت کن گوجه بذاریم که سمتشون پرت کنه؟

گرنت از ایده جیسون خوشش اومده بود ولی از اونجایی که خیلی مغرور بود و دوست داشت حرف حرف خودش باشه و مغز قشنگش رو به رخ بکشه، طوری رفتار کرد که انگار زیاد موافق نیست.

- حالا بهش فکر میکنم.
- باشه.
- باید یک چیز جانانه تر باشه.
- مثلا؟

این حرف، گرنت رو توی فکر فرو برد. واقعا چی میتونست حال گریفیندوری هایی که مدام دم از شجاعت می زدن رو بگیره؟ این سوالی بود که تا دو دقیقه بی جواب موند.
دو دقیقه بعد، گرنت آنچنان داد زد " فهمیدم" که برق سه فاز از کله جیسون پرید. گرنت پس از اینکه زیر گوش جیسون زد تا اونو به هوش بیاره، لبخند شیطانی زد و گفت:
- یافتم جیسون! باید بریم سراغ یک عده خیلی خوفناک! مافیاهای کوییدیچ!


روز مسابقه - زمین کوییدیچ:

هوا اون روز صاف و آفتابی بود؛ یک روز خیلی خوب و عالی. روزی که کسی حتی فکرش رو هم نمیکرد که ممکنه چقدر وحشتناک تموم بشه.
اعضای دو تیم ریونکلاو و گریفیندور به ترتیب وارد زمین شدن و برای هواداراشون دست تکون دادن.

اعضای تیم ریونکلاو در عجیبی نظیر نداشتن. یک چراغ راهنمایی نیمه سوخته دراز بی قواره، یک دستگاه توپ پرت کن که توش به جای توپ، گوجه بود، و یک دستمال توالت خیلی بزرگ که شایعه شده بود این دستمان توالت رو ریونکلاوی ها از مصری های باستانی، که مرده ها رو مومیایی میکردن، قرض گرفتن.

اعضای تیم گریفیندور هم دست کمی از ریونکلاوی ها نداشتن. ترامپ بنده مرلین رو با هزار و یک گرفتاری و مملکت داری آورده بودن که بیاد و مدافعشون بشه. دروازه بانشون هم که یک کلاه پاره پوره سخنگو بود. البته توی انتخاب مهاجم، انتخابشون خیلی عاقلانه بود؛ چون بتمن توی پرتاب نظیر نداشت، تازه خیلی هم محبوب بود.

در اطراف زمین بازی، بیشتر دانش آموزای هاگوارتز به عنوان تماشاچی گرد هم اومده بودن. با ورود هر دو تیم، تماشاچی ها دست زدن و جیغ کشیدن. در بین همون جمیعت شلوغ، یک عده از تماشاچی ها بودن که لباس های سیاه پوشیده بودن و در بین جمعیت پخش بودن و هیچ عکس العمل یا هیجان و شادی از خودشون نشون نمیدادن، اما همه خیلی هیجان زده تر از اون بودن که به یک عده سیاه پوش بی بخار توجه کنن.

به محض به صدا در اومدن سوت مسابقه توسط یکی از داور های مسابقه، رز ویزلی، یکی از گزارشگر ها آماده شد که بازی رو گزارش کنه.
بله... درست خوندید؛ این بازی دو تا گزارشگر دو قلو داشت به نام های اصغر و اکبر.

- من اول گزارش میکنم!
- نخیر من باید گزارش کنم!
- چرا مثلا؟
- چون من بزرگترم!
- هیچ مدرکی برای اثبات این وجود نداره.

اکبر این جمله رو گفت، بعدش یک مشت زد توی دماغ گنده اصغر که باعث شد اصغر کل بازی بیهوش بمونه و اکبر بتونه خودش گزارش کنه.

- از همه حضار معذرت میخوام بابت این تاخیر. میکروفون ها مشکل فنی داشتن.
- نه نداشتن.
- کسی از تو نظر نخواست جعفر! برو کشکتو بساب.
- چشم!

از اونجایی که جعفر خیلی بچه حرف گوش کنی بود، بساطش رو جمع کرد و رفت کشکشو بسابه بعدش بره و دنبال نخود سیاه بگرده.

- خب دیگه، وقت نمیشه اعضا رو بهتون معرفی کنم، خودتون ببینید دیگه... حالا آنجلینا جانسون، کوافل به دست به سمت دروازه میره. ریتا نزدیکی های دروازه ایستاده، گرنت هم خودشو آماده کرده. جیسون آنجلینا رو تعقیب میکنه. جیسون خیلی به آنجلینا نزدیک شده و نزدیکه که توپ رو به دست بیاره... اوه نه، نشد!

آنجلینا تا جیسون رو دید که میخواد توپ رو از چنگش در بیاره، با یک حرکت آکروباتی، توپ رو به کتی پاس داد.

اکبر خیلی الکی جو می داد و فقط استرس جمعیت رو زیاد میکرد. اعصاب همه از دستش خورد شده بود، ولی چون اون یکی گزارشگر غش کرده بود و دامبلدور همه بودجه هاگوارتز رو خرج روشنایی دل ملت کرده بود، گزارشگر دیگه ای دم دست نبود که بیاد و گزارش کنه. همه گزارشگر ها پول نقد میخواستن. این اکبری و اصغری که مبینید هم مجانی نیومده بودن، چک شش ماهه گرفتن.

حالا کتی بل کوافل رو محکم دستش گرفته بود و به سمت دروازه پیش میرفت، غافل از اینکه یک بلاجر داشت با سرعت به سمتش میومد. بلاجر خیلی به کتی نزدیک شده بود. لحظه ای که همه فکر میکردن کار کتی تمومه، ترامپ وارد شد و با شکمش، بلاجر رو از کتی دور کرد. بلاجر از کتی دور شد، ولی به سمت ریتا رفت. ریتا هم با قدرت و مهارت تمام به بلاجر ضربه زد و بلاجر به دور دست ها رفت.

همه این بلاجر بازی ها باعث شد که ریتا از دروازه غافل بمونه، ولی گرنت حواسش خیلی جمع بود. کتی با سرعت به راهش ادامه داد و وقتی به نزدیکی دروازه رسید، کوافل رو توی دست راستش گرفت و آماده شد تا ده امتیاز اول بازی رو به نفع گریفیندور به ثمر برسونه. کتی نفس عمیقی کشید و درست زمانی که خواست توپ رو به سمت دروازه پرت کنه...
گرنت پیج از دروازه خارج شد و با سرعت تمام به سمت کتی رفت و بهش فرصت پرتاب کردن نداد. توپ رو از دستش کش رفت و اون رو به سمت جیسون پرت کرد.

با این حرکت گرنت، فریاد شادی طرفداران ریونکلاو و صدای تشویقاشون به آسمون رفت. گرنت هم مغرورانه لبخندی زد و یک دست خود را بالا برد و چند درجه ای به احترام طرفداران خم شد.

در قسمت دیگه ای از زمین بازی، لینی - که این دفعه هم تصمیم گرفته بود با حالت انسانیش وارد بازی بشه- با جیمز سر اسنیچ درگیر بودن. هر دو سرعتشون تقریبا یکی بود و موازی هم پرواز میکردن، ولی اسنیچ سرعتش خیلی بیشتر بود.
خلاصه اینکه وضعیت خیلی کسل کننده شده بود. جیمز که کم کم داشت حوصله ش سر میرفت، تمام قدرتش رو جمع کرد و تنه جانانه ای به لینی زد. لینی هم از اون پیکسی ها نبود که خیلی آروم و خونسرد با قضیه برخورد کنه، خیلی عصبانی شد و سر جیمز فریاد زد:
- منو هل میدی؟ حالتو جا میارم.

سپس به قولش عمل کرد و به سمت جیمز هجوم برد. عینک جیمز رو از چشمش برداشت و با یه حرکت خورد کرد. سپس لبخند کجی زد و گفت:
- برای یک آدم عینکی، همین یک حرکت کافیه تا حالش جا بیاد.

سپس از جیمز دور شد.

لینی درست میگفت، چون بعد از اینکه عینک جیمز رو خرد کرد، جیمز مدام به این و اون و در و دیوار میخورد و حسابی خودشو زخمی کرد و حالش جا اومد.

به نظر میومد که بازی حساس شده، چون گزارشگر دوباره با هیجان شروع کرد به گزارش کردن:
- و حالا جیسون ساموئلز موفق میشه کوافل رو از چنگ کتی در بیاره. مون و ترامپ، مدافع های تیم گریفیندور، دارن نزدیک میشن که از دروازه شون دفاع کنن... ولی نمیتونن! دستگاه توپ پرت کن به کمک جیسون اومده و داره به سمتشون گوجه پرت میکنه...

سپس گزارشگر لحظه ای میکروفون رو خاموش کرد و روبه جعفر گفت:
- هی جعفر کشک رو ول کن بابا، اون گونی رو بردار برو وسط زمین... گوجه مجانی میدن.

ولی نه، میکروفون رو خاموش نکرده بود و همه جمعیت صداش رو شنیدن. تمام جمعیت ساکت شده بودن و حتی بازیکن ها هم دست از بازی برداشته بودن. گزارشگر برای اینکه آبروی خودشو حفظ کنه گفت:
- وای خاک بر سرم! جعفر جایی نری ها، شوخی کردم!

البته اکبر دوباره روشو میکنه سمت جعفر و یواشکی بهش اشاره میکنه که بره گوجه جمع کنه.

بازی دوباره ادامه پیدا کرده بود. جیسون کوافل رو محکم زیر بغل گرفته بود و به سمت دروازه پیش میرفت. مدافعان و مهاجمان گریفیندور رو جا گذاشته بود و حالا خودش بود و دروازه و یک دروازه بان که یک کلاه پاره پوره بیش نبود. پس فقط یک پرتاب حساب شده، میتونست اولین ده امتیاز رو به نام ریونکلاو ثبت کنه. نفس عمیقی کشید و توپ را پرتاب کرد...

- جیسون ساموئلز پرتاب خودش رو انجام میده... توپ با قدرت زیاد به سمت دروازه میره و ... میره داخل کلاه گروهبندی! کلاه گروهبندی حامل کوافل وارد دروازه میشه. ده امتیاز برای تیم ریونکلاو!

بازیکنای ریونکلاو دست زدن و هورا کشیدن. شروع بسیار خوبی با توجه به دفاع گرنت و پرتاب جیسون داشتن.

چند ساعتی از بازی گذشته بود. بازیکنای ریونکلاو اصلا احساس خستگی نمیکردن چون با توجه به امتیازها، خودشون رو برنده مسابقه میدونستن اما گریفیندوری ها دیگه نای بازی کردن نداشتن.

در همون حال جیسون یک لحظه پیش گرنت رفت و بهش گفت:
- میگم، اون مافیا ها الان اینجان؟
-آره.
-کی میخوان بیان تو زمین؟
-فکر نکنم دیگه بیان. حال این گریفی ها حسابی گرفته شده، دیگه نیازی به اونا نیست.

اما گرنت پیج سخت در اشتباه بود. نه توی قسمت حال گرفته شده گریفیندوری ها، بلکه توی قسمت نیومدن مافیاهای کوییدیچ.

در همون حال که گرنت داشت حرفش رو تموم می کرد، آسمون تیره و تار شد. صداهای وحشتناکی سر تا سر زمین کوییدیچ رو فرا گرفت. صداهایی که همه حضار رو به سکوت فرا خوند. حتی بازیکنان دست از بازی کردن برداشتن. همه حیرت زده به اطرافشون نگاه میکردن و دنبال صاحب صداها بودن.

- اســـــــــپـــــــــــارتــــــا!

ناگهان، در میان حیرت و تعجب جمعیت، پس از شنیده شدن فریاد "اسپارتا" پنج یا شش نفر با لباس های کاملا سیاه نینجایی و صورت های پوشیده از وسط جمیعت به رهبری مردی قد بلند و چهارشونه که به نظر خیلی عصبانی میومد، همراه با جارو هایی که برچسب اسکلت آتشین داشتن، وارد زمین بازی شدند.

جمعیت از فرط ترس سکوت کرده بود و بازیکنان از جاشون جم نمیخوردن. جیسون رو به گرنت کرد و گفت:
- گرنت جان داشتی میگفتی؟

گرنت که عملا شوخی سرش نمیشد نگاه معناداری به جیسون کرد و گفت:
- میدم مافیاها بخورنتا.

مرد چهارشونه کمی جلو تر اومد، سپس شروع کرد به صحبت کردن:
- من اسپارتاکوس هستم!

جمعیت با شنیدن اسم اسپارتاکوس تا مرز سکته رفتند.

رز ویزلی، داور مسابقه، جرات به خرج داد و گفت:
- کی شما رو به این بازی دعوت کرده؟

خب جواب این سوال میتونست گرنت رو با توجه به عقبه ش، از تیم کوییدیچ اخراج کنه. گرنت هم که هیچ از این موضوع خوشش نمیومد سر جایش مدام بال بال میزد و سعی میکرد به اسپارتا بفهمونه که چیزی نگه. اما اسپارتا گرنت رو تحویل نگرفت و خیلی راحت به سوال جواب داد:
- گرنت پیج!

رز که داشت از عصبانیت منفجر میشد، گفت:
- گرنت! اگه از این بازی زنده بیرون اومدی، مطمئن باش از تیم اخراجی.

گرنت هم در جواب فقط نیشخند زد.

رز بلندگو گزارشگر رو گرفت. گلوش رو صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن. حرف هایی که مو به تن همه، به خصوص بازیکنان راست کرد.
- خب، با توجه به ورود مافیاهای کوییدیچ، و رهبرشون اسپارتاکوس، ما مجبوریم که این قانون رو اجرا کنیم. حالا این بازی، دیگه نه اسمش کوییدیچه و نه قوانینش مثل کوییدیچه. به این بازی میگن کوییدیچ خونین. نه کوافلی هست نه اسنیچی نه بلاجری. دیگه تیمی وجود نداره. بلکه، هر کی آخرین باز مانده از بین شما باشه، برنده بازیه.

سپس دوباره میکروفون رو به دست گزارشگر داد.

- با تشکر از رز عزیز! من پیشنهادم اینه که همه جونتونو بگیرین و فـــرار کنیــــن!

سپس، اکبر میکروفون رو روی زمین انداخت و برادر غش کرده ش رو انداخت روی کولش و، الــــفـــــرار!

تماشاچی ها نیز همه بعد از شنیدن حرف های رز، شروع کردن به جیغ زدن و فریاد کشیدن، اما راه فراری نبود.

به محض شنیده شدن صدای سوت داور، مافیاها به سمت بازیکنان حمله ور شدن. اول از همه به سمت چراغ راهنمایی حمله ور شدن و همه چراغ هاشو شکستن و به گوشه ای پرتش کردن. بعد سراغ دستگاه توپ پرت کن رفتن و تمام سیم هاشو کندن و گوجه هاشو به اطراف پرت کردن. بعد نوبت دستمال توالت بود. دسمتال تولت رو هم چند نفری ریز ریز کردن. بعد هم کلاه گروه بندی پوسیده رو به یک گلوله نخ تبدیل کردن. همه این کار ها براشون کمتر از پنج دقیقه طول کشید.

بعد از کلاه گروهبندی سراغ بتمن و ترامپ رفتند و اون ها رو هم ترور کردن. با دست های خالی قلبشون رو از توی سینه شون بیرون کشیدن که باعث شد صورت بعضی از بازیکنان، خونی بشه.

در این مدت بازیکنان واقعی دو تیم تماشاگر بودن، اونا وحشت زده تر از اون بودن که فرار کنن یا حتی گرنت رو سرزنش کنن. گرنت نیاز به سرزنش نداشت چون خودش داشت از ترس میمرد. حتی گریفیندوری های به اصطلاح شجاع نزدیک بود پس بیفتند.
گرنت با کمال پررویی و بی توجه به اینکه همه این بلا ها تقصیر اون بود، فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:
- مثلا شما ها شجاع های هاگوارتزین.

گریفیندوری ها چشم غره ای به گرنت رفتن و گفتن:
- خفه شو گرنت!

حالا نوبت بقیه بود. مافیاها به هم دیگه نزدیک شدن، همه لباس ها و دست هاشون خونی بود. بازیکنای دو تیم هم از ترس به هم چسبیده بودن.

با اشاره اسپارتاکوس، عده ای از مافیا ها به سمت تماشاچی ها و عده ای به سمت بازیکنان حمله ور شدن. تماشاچی ها فقط میدویدن و جیغ میکشیدن. هر کسی به هر طرفی میرفت. فقط خون بود که به اطراف میپاشید.

اسپارتاکوس تصمیم گرفت که خودش حساب گرنت رو برسه، پس به سمت گرنت رفت. گرنت داشت از ترس میمرد ولی به روی خودش نیاورد.

- سلام عمو اسپارتا! من طرفدارتما.
- حرف زیادی نزن بچه.
- حرف زیادی چیه. یادت نره من دعوتت کردم به زمین، پس بهم مدیونی.
- من این حرفا حالیم نیست.

اسپارتا بعد از گفتن این حرف، به سمت گرنت حمله ور شد. گرنت هم لگدی جانانه به اسپارتا زد. بعدش هم جلو رفت و موی سبیل اسپارتا رو کند. داد اسپارتا به هوا رفت. گرنت هم نیشخندی زد و سریع از دیدرس اسپارتا دور شد. اسپارتا هم برای انتقام به دنبالش رفت.

از طرف دیگه، لینی و ریتا، معلوم نبود از کجا چند تا چاقو گیر آورده بودن و به مافیاها حمله میکردن.

لینی به یکی از مافیاها اشاره کرد و گفت:
- هی من اینجام!

مافیا هم تا به سمت لینی برگشت، ریتا از پشت خنجری رو توی قلب مافیا فرو کرد. خون از دهن مافیا بیرون اومد. ریتا چاقو رو از بدن مافیا بیرون کشید و هیکل بی جون مافیا از روی جارو، نقش بر زمین شد.
لینی کلی سر ذوق اومد و دستش رو بلند کرد تا با ریتا بزنن قدش. ولی ریتا دستش رو بلند نکرد و بی اعتنا از کنار لینی رد شد. دست لینی همنیجوری روی هوا موند، ولی مرلین رو شکر کسی اونجا نبود تا ضایع شدنش رو ببینه.

پس از گذشت نیم ساعت، کل زمین بازی پر خون و جنازه شده بود. همه بازیکنان خونی بودن. جنازه آنجلینا، کتی و جیمز روی زمین افتاده بود و قلب همه شون از توی قفسه سینه شون به طرز وحشیانه ای بیرون کشیده شده بود. مون هم معلوم نبود کجا غیبش زده بود. تمام تماشاچی ها هم به قتل رسیده بودن.
مافیا ها هم از این کشت و کشتار نجات پیدا نکرده بودن. دانش آموز های هاگواتز حسابی حال اونا رو هم جا آورده و چهار نفرشون رو کشته بودن.

لینی در حالی که گریه می کرد گفت:
- آخه این دیگه چه بلایی بود سرمون اومد؟

در میان هق هق لینی، دو تا مافیای باقیمونده وارد زمین شدن و روبه روی جیسون و لینی و ریتا قرار گرفتن. لینی و جیسون و ریتا هم آماده دفاع از خودشون شدن.
مافیاها حمله میکردن و جیسون و لینی و ریتا دفاع. حسابی میزدند و میخوردند. دست راست جیسون و پای چپ لینی و ریتا، به شدت آسیب دیده بود، ولی بازم ادامه دادن.
لینی تمام قدرتش رو جمع کرد، به سمت یکی از مافیا ها حمله ور شد و چاقو رو توی قلبش فرو کرد.
- خب شر این یکی هم کم شد!

از اون طرف، ریتا درگیر یه مافیای دیگه بود. این یکی مافیا به ظاهر خیلی سگ جون بود، چون با هیچ کدوم از ضربه های ریتا آخ هم نمیگفت. سپس جیسون فکر بکری کرد.
روی جاروش محکم نشست. بعد، پرواز کنان از زیر مافیا پرواز کرد و پشت سرش قرار گرفت. سپس از پشت، دست های مافیا رو گرفت و ثابت نگهش داشت. ریتا هم فرصت رو غنیمت شمرد و چاقو رو توی قلب آخرین مافیا فرو کرد.

حالا فقط لینی، جیسون و ریتا توی زمین باقی مونده بودن.به نظر برنده های این مسابقه بودن. اما جیسون یک دفعه متوجه موضوعی شد.

- هی بچه ها! گرنت کجاست؟

لینی که صورت خونیش رو پاک میکرد گفت:
- احتمالا مرده دیگه.
- اما جنازه ش روی زمین نیست.

این حرف بچه ها به فکر فرو برد. اگه جنازه ش روی زمین نبود، پس حتما زنده بود. ولی کجا بود؟ فرار کرده بود؟ نه، گرنت پیج هیچوقت فرار نمی کرد.

در همون حال، ریتا به نکته خوبی اشاره کرد:
- اگه دقت کرده باشین، اسپارتا هم نیست.

جیسون گفت:
- باید بریم دنبالشون بگردیم.

لینی گفت:
- بریم.

درست زمانی که لینی، ریتا و جیسون میخواستن برن و دنبال گرنت و اسپارتا بگردن، از دور گرنت رو دیدن که با اسپارتاکوس روی دوشش، پرواز کنان نزدیک میشد.

بچه ها متعجب به گرنت نگاه میکردند. اصلا باورشون نمیشد که گرنت تونسته بود اسپارتاکوس رو بکشه، ولی خب... واقعیت داشت.

گرنت در جواب تعجب بچه ها نیشخندی زد و گفت:
- دلتون برام تنگ شده بود؟


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
#10
هافلپاف vs ریــونــکــلــاو
سوژه: معجون

روز قبل از مسابقه- خوابگاه پسران


-خب چی شده گرنت؟ چی میخوای بگی؟

لینی در حالی که خمیازه می کشید، خودش رو روی یکی از مبل ها انداخت.

-خب خواستم بگم که، احتمال برد ما توی بازی فردا خیلی کمه.

با این حرف گرنت، داد همه در اومد و همه شروع کردن به اعتراض و جیغ و داد کردن.

ریتا جلو اومد و پرسید:
- چرا کمه؟ ما که خیلی از هافلپاف بهتریم!
- از اونجایی که اعضای تیم اونا همه آدمن ولی برای مارو ببین.

و به سمت چراغ راهنمایی و دستمال توالت و دستگاه توپ پرت کن اشاره کرد.

لینی که به ظاهر خیلی ناراحت شده بود گفت:
- ولی من اعضامونو خیلی دوست دارم! مخصوصا چراغ راهنمایی رو!

چراغ راهنمایی هم به احترام لینی چراغ سبزش رو روشن کرد و تعظیم مختصری کرد.

- حالا خیلی کم هم نیست ولی در حد متوسطه. ما باید مطمئن شیم که بازی فردا رو میبریم. بدون شک! و من یک فکر بکری دارم. خیلی هم بی سر و صدا میشه انجامش داد.

چشم بچه ها گرد شد. هر سه تا نزدیک تر اومدن تا به بقیه حرف های گرنت با دقت گوش بدن.

- باید بریم از هکتور معجون بگیریم. میدونم خیلی گزینه خوبی نیست ولی راه دیگه ای نداریم تازه وقت هم نداریم.

ریتا چپ چپ به گرنت نگاه کرد و گفت:
- آخه این بود فکر بکرت؟ هکتور معجون بلده درست کنه آخه؟

گرنت هم روش رو به سمت ریتا کرد و گفت:
- فکر بهتری داری، میشنویم!

ریتا به سمت افق خیره شد و تو فکر فرو رفت. گرنت پوزخند زد که کار اصلا عاقلانه ای نبود. چون ریتا حسابی از کوره در رفت و به شکل سوسک در اومد و رفت توی لباس گرنت.
گرنت جیغ می کشید و دور اتاق میدوید و درخواست کمک میکرد!

- بیاین منو نجات بدین! غلط کردم! وااای!

لینی و جیسون یک صدا گفتن:
- به ما ربطی نداره!

بالاخره سوسک، که همون ریتا باشن، از توی لباس گرنت در اومد و گفت:
- حالت جا اومد؟
- بله غلط کردم!

ولی بعد از اینکه خودشو جمع و جور کرد ادامه داد:
- ولی هنوزم میگم فکرم بکر بود.

بعد از گفتن این حرف، حشره کش الکتریکی به نظر خطرناکی رو از ناکجا آباد در آورد و جلوی خودش سپر کرد.
- به جون مامانم جلو بیای میزنم!

لینی که خیلی بهش برخورده بود، از جاش بلند شد و گفت:
- حواست باشه ها! به جامعه حشرات احترام بذار! دیگه اون وسیله رو دستت نبینما وگرنه باهات برخورد فیزیکی میکنم.

و نیشش رو نشون گرنت داد.

- باشه بابا خون آلوده ت رو کثیف نکن!

بعد هم حشره کش رو همینطوری روشن پرت کرد. از قضا یک ریونی از مرلین بی خبری داشت می رفت دستشویی، بعد این حشره کش میخوره توی سرش و از اونجایی که روشن بوده برق ریونی بنده مرلین رو میگیره و در جا جزغاله میشه.

قیافه بچه ها:

بعد از سوختن جنازه، یک سری نعش کش اومدن و جنازه رو بردن.
- خب این قطعا باید بین خودمون بمونه!

گرنت صورتش رو از نعش کش ها به سمت بچه ها برگردوند.
- حالا موافقین؟
- با چی؟
- الان داشتیم درباره چی حرف میزدیم جیسون؟
- حقوق حشرات!

گرنت:

- معجون رو میگه جیسون!
- آره همون! موافقین یا نه؟

به نظر لینی و جیسون، فکر خیلی بدی هم نبود. درسته که هکتور بیشتر اوقات معجون های اشتباهی دست مردم می داد ولی چاره ی دیگه ای نبود. هکتور تنها کسی بود که در حال حاضر میتونست بهشون کمک کنه. پس لینی و جیسون سرشون رو به علامت موافقت تکون دادن.

گرنت هم لبخندی زد و گفت:
- میخوام معجون قدرت برامون بگیرم. باعث میشه سرعت و قدرتمون زیاد بشه.

لینی و جیسون و همچنین ریتا حسابی ذوق کردن و هیجان زده شدن.

- تازه، میخوام یک معجون هم واسه هافلی ها بگیرم.

قیافه بچه ها به حالت پوکر تغییر کرد.

- درست شنیدیم؟ هافل؟
- بله خود خودشون!

حالا نوبت جیسون و ریتا بود که اظهار نظر کنن.

- آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟
- نه بابا فکر کنم عاشق رز زلر شده.

گرنت:

بعد از اینکه تقریبا نصف موهای سرش رو کند، شروع کرد به توضیح دادن:

- من نه مهربون شدم نه عاشق! عــق! فکر های شیطانی تو سرمه! یک معجون گیج کننده هم برای هافلی های عزیز میگیرم. به خود هکتور میسپرم که معجون رو نامحسوس به دستشون برسونه. خب دیگه من برم!

چند دقیقه بعد- آزمایشگاه هکتور

- سلام هکولی!
- سلام گرنت!

هکتور طبق معجون داشت روی یک معمول کار میکرد. ببخشید طبق معمول داشت روی یک معجون کار می کرد که... بمب! یک انفجار خفیف رخ میده. از اونجایی که گرنت انتظارش رو داشت، خیلی شوکه نشد فقط جلو رفت و یک دستمال تمیز سفید دست هکتور داد. در اون لحظه گرنت یکم دو دل شده بود. توی این فکر بود که راهشو کج کنه و برگرده...

- خب چی میخوای گرنت؟

خب دیگه دیر شده بود. پس نفس عمیقی کشید و گفت:
- معجون میخوام.
-اینو که متوجه شدم، چه نوعی میخوای؟
- خب، راستش دو نوع میخوام. یکی معجون قدرت یکی معجون گیچ کننده.
- خب باشه، خدافظ.

گرنت از این حرف مسخره هکتور هم متعجب شد هم عصبانی. پس به حرف زدن ادامه داد بلکه بتونه هکتور رو مجبور به عملی کردن خواستش بکنه.

- هنوز که حرفم تموم نشده.
- خب نشه. من برای هر کسی همینجوری الکی که معجون درست نمیکنم.
- داداش گیر آوردی مارو؟
- دقیقا. حالا راهتو بگیر برو کار دارم.

و دوباره به سمت ظرف های معجونش برگشت.

گرنت هم کم نیاورد. کمی فکر کرد و گفت:
- خیلی خوب باشه. ولی اگه یه وقت یه بلایی سر پاتیلت اومد، که تصادفا معجونی که تازه درست کردی هم توش هست، تعجب نکن.

هکتور به محض اینکه اسم پاتیلش و معجون عزیز دردونه ش رو شنید، به سمت گرنت برگشت.
- گفتی چه نوع میخوای؟

گرنت لبخندی زد و گفت:
- یک معجون قدرت برای اعضای خودمون میخوام. یک معجون گیجی هم برای هافلی ها. فردا صبح معجون ها رو به دستمون برسون. فقط معجون های هافل رو یک جور نامحسوس بهشون بده. کارت رو که بلدی؟
- چه جورم!

گرنت سری تکون داد و خوشحال و راضی از آزمایشگاه بیرون رفت.

روز مسابقه- آزمایشگاه هکتور

هکتور رو به روی میز کارش ایستاده بود و به دو ظرف، که مایع داخل یکیشون نارنجی و یکی دیگه قرمز بود نگاه می کرد.

- خب قرمز برای ریونی ها و نارنجی برای هافلی ها.

و درست زمانی که حاضر شد که معجون ها رو ببره، با خودش گفت:
- نه... نارنجی برای ریونی ها و قرمز برای هافلی ها.

هکتور که گیج شده بود مدام به معجون ها نگاه میکرد و با خودش میگفت این برای اونا اون برای اینا. خودش هم آخر سر نفهمید چی شد ولی وقتی به خودش اومد، دید که توی رختکن کوییدیچ رو به روی تیم ریونکلاو ایستاده.


حدود 10دقیقه بعد - زمین بازی کوییدیچ

- بینندگان عزیز! به بازی هیجان انگیز کوییدیچ خوش آمدید! لحظات خوشی رو برای شما آرزومندیم!

در میان هیاهوی تماشاچیان، اعضای تیم هافلپاف و ریونکلاو تک تک وارد زمین میشدند.

رز زلر و آملیا آخرین نفراتی بودن که هنوز وارد زمین نشده بودن. آملیا کمی نگران به نظر می رسید.
رز برای اینکه آرومش کنه، گفت:
- نگران نباش آملیا! ما می بریم!

و سپس مشتی به شونه آملیا زد که باعث شد آملیا با جاروش مستقیم به سمت زمین کوییدیچ پرت شه.

هکتور پس از دیدن این صحنه خودش فهمید که چه گند بزرگی زده. ولی خب، هکتور یک آدم معمولی نبود که بند و بساطش رو جمع کنه و از صحنه جرم دور بشه. بلکه هکتور فقط با بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت و ویبره ای زد. بعدش هم به سمت آزمایشگاهش رفت تا معجون های بیشتری بسازه و فیض ببره.

- خب بازی با شوت شدن آملیا به وسط زمین و ورود رز آغاز میشه. تیم ریونکلاو حمله میکنه. جیسون پاس میده به دستگاه توپ پرت کن. دستگاه توپ پرت کن و جیسون هر دو به سمت دروازه هافلپاف میرن... توپ پرت کن کوافل رو به سمت جیسون پرت میکنه... و اما... چرا جا خالی میده؟

جیسون دقیقا بر خلاف جهت توپ جهش برداشت و توپ مستقیم در بغل جسیکا رفت.

جیسون که به نظر گیج شده بود گفت:
- چی شد دقیقا؟

ریتا به جیسون نزدیکتر شد و گفت:
- این دقیقا سوالیه که ما میخواستیم ازت بپرسیم.
- نمیدونم چی شد. یه لحظه حس کردم توپ داره اونوری میره.
- نمیدونم منم یک حس عجیبی دارم. حالم زیاد خوب نیست. شاید معجون داره اثر میکنه.

در همان حال، جسیکا که کوافل رو در دست داشت، مستقیم به سمت دروازه ریونکلاو میرفت.
گرنت هم مدام چشماشو میمالید. یک حالتی پیدا کرده بود. نمیدونست چرا دو تا جسیکا وسط زمین هست. هر چی هم چشماشو می مالید فایده نداشت.

- جسیکا کوافل رو با تمام قدرت به سمت آملیا پرتاب میکنه. آملیا هم توپ رو میگیره ولی مثل اینکه نیرویی که جسیکا به کوافل وارد کرده بود، اینقدر زیاد بود که آملیا همراه توپ به سمت یکی از دروازه های هافل پرت شد و ... درسته امتیاز برای ریونکلاو!

اعضای ریونکلاو خوشحال نبودن. اعضای هافل هم ناراحت نبودن. همه فقط متعجب بودن و نمیدونستن که چه خبره.

در همون لحظات، رز ویزلی و لینی وارنر مشغول دنبال کردن اسنیچ بودن. لینی از رز پیشی گرفته بود و خیلی به اسنیچ نزدیک بود.

- چرا اینجوری میشم؟

چشم های لینی خوب نمیدید. اسنیچ رو تار میدید. چشم هاشو چند بار باز و بسته کرد ولی فایده نداشت. اما لینی چاره ای نداشت و باید با همون وضعیت ادامه می داد پس به سمت اسنیچ خیز برداشت و دستشو دراز کرد تا اسنیچو بگیره... ولی متاسفانه فقط هوا رو گرفت. که این باعث شد تعادلش بهم بخوره و روی جارو برعکس بشه. رز هم قهقهه زنان از او دور شد و به سمت اسنیچ رفت.

لینی بعد از چند دقیقه تونست دوباره درست روی جاروش بشینه. همونطور که به سمت رز میرفت فکر وحشتناکی به ذهنش رسید:
- ای وای نکنه این هکتور معجون ها رو اشتباهی بهمون داد؟

در هر صورت میدونست که الان راه دیگه ای جز ادامه دادن بازی وجود نداره پس سرعتش رو زیاد کرد و با تمام زورش به سمت رز و اسنیچ پیش رفت.

- حالا رز زلر توپ رو از آملیا میگیره. آملیا با قدرت جلو میره... حالا نزدیک دروازه اس... پیج به نظر گیچ و سر در گم میاد. حالا آملیا توپش رو پرتاب میکنه...

گرنت سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه ولی هر کاری میکرد توپ رو تار میدید. توپ مسقیم به سمتش اومد...

گرومپ!

- وای چه فاجعه ای! توپ مسقیم توی صورت پیج میخوره و هر دو باهم وارد دروازه میشن! امتیاز برای هافلپاف!

هافلپافی ها از خوشحالی جیغ کشیدن و ریونکلاوی ها ناراحت و عصبانی تماشاچی اونا بودن.

- حالا توپ دست جیسون ساموئلزه. جیسون جلو میره. توپ رو پاس میده به توپ پرت کن. چراغ راهنمایی رو ببینین! جلوی لاکرتیا و دورا رو گرفته و داره جریمشون میکنه.چه بازی هیجان انگیزی!

در همون حال که مدافعان هافلپاف توسط چراغ راهنمایی گیر افتاده بودن، جیسون به سرعت جلو میرفت. اما از طرف دیگه یک بلاجر داشت با سرعت به سمتش میرفت.

ریتا که پشت سر جیسون بود، شاهد این اتفاق بود. پس جلو رفت و رو به روی جیسون ایستاد و خودش رو آماده کرد که بلاجر رو با قدرت از جیسون دور کنه. چشماش خیلی تار می دید ولی توجهی نکرد و سعی کرد حواسش رو جمع کنه. چون سرش گیج میرفت حفظ تعادلش روی جارو هم خیلی سخت بود. بلاجر با قدرت به سمت ریتا اومد و ریتا ضربه محکمی بهش زد...

- اوه نه! نزد! ریتا در واقع هوا رو با قدرت زد که این باعث شد یک دو یا سه دوری دور خودش بچرخه. بلاجر هم دوباره برگشت و از پشت محکم توی سر ریتا خورد؛ اما خوشبختانه ریتا تونست خودش رو روی جارو ثابت نگه داره.

- گرنت! اگه از این بازی زنده بیرون اومدیم، خودم میکشمت!

گرنت در جواب ریتا فقط نیشخند زد که باعث شد همه بفهمن به خاطر اون ضربه ای که آملیا زده بود، نصف دندوناش ریخته.

- گرنت دندونات!
-چشه مگه؟
-هیچی ولش کن!

مدتی از بازی گذشت. هافلپافی ها مدام میزدن و ریونکلاوی ها مدام میخوردن. هافلپافی ها علت این قدرت زیادشون رو نمیدونستن ولی براشون مهم نبود. مهم این بود که داشتن قهرمانی کوییدیچ رو به دست میاوردن.

اما ریونکلاوی ها خوب میدونستن دلیل چیه. دلیل اشتباه مزخرف هکتور بود. جالبیش اینجا بود که معجون ها دقیقا طبق خواسته شون درست شده بود. یعنی درست اثر گذاشته بودن که این با توجه به عقبه هکتور عجیب بود. احتمالا چون توسط گرنت تهدید شده بود، افتخار نداد که معجون های خودش رو تحویل ریونکلاوی ها بده و از معجون های آماده استفاده کرده بود. البته هکتور بالاخره گند خودش رو زده بود پس اینکه چطور معجون ها درست اثر کردن، اصلا مهم نبود.

دیگه تقریبا بردن ریونکلاو غیر ممکن شده بود. هافلپاف مدام گل میزد و از دست هیچکس کاری بر نمیومد. گرنت که دیگه اینقدر توپ توی صورتش خورده بود، تمام صورتش خونی شده بود و باد کرده بود و دیگه چشمش جایی رو نمی دید. بقیه اعضا هم دست کمی از گرنت نداشتن. همه خونی و داغون شده بودن.

تنها امید ریونکلاو، لینی و توپ اسنیچ بود. لینی از رز جلوتر بود. اما نمیدونست کدوم اسنیچ، اسنیچ اصلیه. دو بینی خیلی شدید پیدا کرده بود به طوری که کاملا هر دو تا اسنیچ رو واضح می دید. نفس عمیقی کشید و به سمت یکی از اسنیچ ها حمله ور شد... پوچ! اسنیچ نبود، بلکه لینی به سمت هوا حمله ور شده بود. این دفعه کاملا از روی جاروش افتاد و همون لحظه که فکر میکرد دیگه سقوط میکنه، دست راستش جاروش رو محکم نگه داشت و لینی تونست دوباره روی جاروش بشینه.

در همون لحظه افتادن لینی، رز از لینی پیشی گرفت. حتی اعضای تیم هم متوقف شده بودن و درگیری بین رز و لینی رو تماشا میکردن. رز جلو و جلوتر میرفت و هر لحظه به اسنیچ و قهرمانی نزدیکتر میشد... رز دستش رو دراز کرد و محکم اسنیچ رو در دستش گرفت... جیغی از خوشحالی کشید و اصلا متوجه نشد که چقدر محکم اسنیچ رو توی دستش گرفته.

داور از رز خواست که دستش رو باز کنه و اسنیچ رو بهشون نشون بده. رز هم نزدیک تر اومد و مشتش رو باز کرد...
جز یک مشت خاک طلایی چیزی از دست رز بیرون نیومد.

- اوا! ولی تو دستم بود...

خب فکر کنم متوجه شدین که معجون قدرت این جا هم کارشو خوب انجام داد و اسنیچ رو پودر کرد.

داور ها هم که نمیتونستن یک تیکه خاک رو به عنوان اسنیچ قبول کنن، بازی رو، یک بازی بدون برنده اعلام کردن.

هافلپافی ها غمگین از زمین بیرون می رفتند ولی ریونی های درب و داغون شده خیلی خوشحال بودند. بعد از این تبریک گفتن به همدیگه، گرنت در حالی که صورت خونیش رو پاک میکرد گفت:
- درسته که نباختیم، ولی باید بریم حال این هکتور رو بگیریم!

ریونکلاوی ها به نشانه تایید، لبخند شیطانی به دوربین زدن و به سمت آزمایشگاه هکتور روانه شدن.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.